<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سای‌مان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49468840</link>
        <description>تراژدی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 06:07:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4854583/avatar/02mCpG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سای‌مان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49468840</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد فیلم The Thing with Feathers</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49468840/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-thing-with-feathers-uxhazxuzs8ft</link>
                <description>شده به جبر، جامی از سوگی غلیظ بنوشید و خردتان به پرواز درآمده و شما را ترک گوید اما دومرتبه از سر ترحم و یا نجات شاید، بازگردد و سپس در هیبتی بیگانه و رعب‌آور برابر تن رنجور و روح لبریز از اندوه‌تان ظاهر شود؟ آن هم در شبی غریب و به انزوا، همچون قلعه‌ای که پادشاهش در آستانه سقوط از بلندترین برج آن است؟ The thing with Feathers  یک فیلم درام بریتانیایی محصول 2025 است که بر اساس رمان Grief is the Thing with Feathers اثر مکس پورتر ساخته شده است. کارگردانی و نویسندگی فیلم را دیلان ساوترن بر عهده دارد و بندیکت کامبربک نقش اصلی آنرا ایفا می‌کند.(خلاصه داستان فیلم)داستان فیلم حول محور پدری سوگوار می‌گذرد (مردی نقاش و خالق داستانهای مصور) که پس از مرگ همسر، در تلاش برای مبارزه با فقدان حاصله و بزرگ کردن دو پسر خردسال خویش و بازگرداندن شرایط زندگی به روال سابق است تااینکه یک روز موجودی غول‌پیکر در هیبتی هیولاگون با بال‌هایی سیاه، منقار و چنگال‌هایی بزرگ، به سراغ مرد اندوهگین داستان آمده و او را با حقایقی بدیهی اما تلخ روبرو میسازد. در واقع نوعی یادآوری یا مواجهه‌ای نو با حقایق.(مضمون مرکزی)در وهله نخست، فیلم موجودی با پر، ما را نه با ادامه‌ای از یک داستان نیمه‌کاره که با شروعی اندوهبار و حاصل شده از پایانی غیرقابل باور، مواجه می‌سازد. از دست رفتن یک عزیز و شروع پایانی که کش می‌آید تا ادامه مسجل این زندگی را به شروعی مصنوعی بدل کند. مرد سوگوار داستان ما، عاجزانه معترف می‌شود که همسر از دست رفته‌اش، تمام زندگی او بوده و کلاغ غول پیکر سخنگو نجوا می‌کند ناگزیر به ماندن است و زندگی هنوز از دست نرفته.(تعارض)اگر مرد سوگوار، حکم اندوه و لجبازی احساسی و کودکانه‌ای را حمل می‌کند که در تلاش برای بازگرداندن چیزهای از دست رفته‌اش است و یا عدم پذیرش فقدان و با چنگ و دندان فشردن گذشته‌ای به هلاکت رسیده؛ کلاغ غول‌پیکر سخنگو، بی‌تردید در جایگاه خرد و منطق، نقش به پرده می‌زند. خرد و منطقی چنان دور و چنان بیگانه که به سان هیولایی تماما غریب، با دو بال سیاه و نجوایی هراس‌انگیز، درآمده و شبی به سراغ آدم می‌آید و او را مجاب می‌کند بپرسد:تو کیستی!؟(ساختار روایت)روایت داستان، در چند بخش و از نقطه نظر افراد مختلف صورت می‌پذیرد. کارگردان با انتخاب این نوع از روایت، بما کمک می‌کند سر بچرخانیم و جمجمه و حدقه چشم عوض کنیم تا ببینیم فقدان، بر هر یک از افراد متصل به آن عزیز از دست رفته، چطور رد پایی بجا می‌گذارد وآیا همه به اندازه مرد سوگوار داستان، توسط این فقدان افسارگسیخته لگدمال شده‌اند و یا خیر.(قهرمان اصلی، موانع و اهداف)اینکه بخواهیم مستقیما اقرار کنیم با داستانی خطی و ساختاری کاملا کلاسیک طرف هستیم؛ بنظر چندان درست نمی‌آید اما اگر بخواهیم به این عقیده برسیم که کلاغ عظیم سخنگو، نه یک شخصیت جداگانه و بیرونی که در حقیقت بخشی از وجود مرد سوگوار و صرفا منطقی خروج یافته و بیگانه شده با اوست، می‌شود گفت بله. قهرمان اصلی داستان، اگر کلاغ غول‌پیکر باشد، پس مرد سوگوار نیز قهرمان اصلیست و با این نتیجه‌گیری به ساختاری کلاسیک می‌رسیم اما نه اصیل، شکل مدرنی از آن که تنها شامل پروتاگونیست و آنتاگونیست میشود و نهایتا این قهرمان است که بر ضدقهرمان فائق آمده و جام پیروزی را سر می‌کشد. اما اگر بخواهیم دقیق‌تر بنگریم، قهرمان، ضدقهرمان و شخصیت فرعی، همه و همه خود مرد سوگوار هستند.درونیاتی که فرم و هیبت یافته و از بیرون به او وارد می‌شوند. ما می‌دانیم کلاغ وجود ندارد. هیولای ناامیدی، فقط و فقط خیال است اما این شیطنت زیبا که نه تنها پدر سوگوار بلکه دو پسر خردسال او نیز، قادر به دیدن و لمس کلاغ و هیولای ناامیدی هستند؛ بخودی خود می‌تواند به ذهنیات مرد و آنچه او با آن دست و پنجه نرم می‌کند (فقدان و عدم پذیرش آن)، (ناامیدی و اندوه) و (منطق از کف داده)، اشاره داشته و باقی کارکترهای داستان را نیز به ادامه ایفای نقش در برابر این درونیات خروج یافته، مجاب کند. (تمپوی روایت)در ابتدا ما با سکوتی عظیم طرف هستیم. سنگینی و کششی عذاب‌آور، آشفتگی ذهنی و همزمان نمایشی از ابتلای تمام خانه و حتی خیابان، جنگل، اتاق پسرها و اتاق کار پدر به این آشفتگی. بمرور با ورود کلاغ اما، این ریتم یکنواخت، اوج گرفته و نوسان می‌یابد و تا کشمکش نهایی و گره گشایی پایان داستان به کار پرآشوب خود با قدرتی هر چه تمام‌تر، ادامه می‌دهد.(اطلاعات پیدا و پنهان)پاسخ به اینکه کلاغ عظیم سخنگو، حقیقتا نماینده چیست، نماینده مرگ؟ یک منجی؟ امید؟ منطقی ملامت‌گر؟ خرد و تعقل از دست رفته؟ و یا صرفا میل به زنده ماندن و ادامه دادنی غریزی که در نقشی خیالی تجسم یافته و ما آنرا به تماشا می‌نشینیم، کاملا به عهده مخاطب وانهاده شده و مختارید برگزینید. کدامیک؟ اگر شما با چنین فقدان عظیمی مواجه میشدید، آنچه شما را ترک میگفت چه بود و آنچه برای نجات‌ از مرگ به سراغتان می‌آمد، چه؟(پایان‌بندی)هدف داستان، از ابتدا مشخص است و پایان‌بندی گرچه کمی پیش‌بینی پذیر اما آنچیزی‌ست که می‌باید باشد و اگر نبود؛ جای سئوال می‌گذاشت. پذیرش، خواه ناخواه، چه سخت و چه دور، چه غیرقابل باور و چه سهمگین، بالاخره رقم می‌خورد و غیر از این هم نیست. ما انسانیم و بواسطه پذیرش و کنار آمدن با تمام پستی‌ها و بلندی‌هاست که ادامه می‌هیم. اما اینکه پس از گذر از هر کدام از این عروج و فرودها، همان آدم سابق باشیم؛ غیرممکن و انکارناشدنی‌ست. ما صاحب روحیم و مالک جسم، و آنکه تملک چیزی را بر روی زمین عهده دارد؛ ناممکن است زنده بماند و ذره ذره آنرا به زمین_مادر نخستینش باز پس ندهد.(شخصیت پردازی)کلاغ سخنگو، پدر سوگوار، دو پسر خردسال، هیولای ناامیدی و باقی شخصیت‌ها از جمله پدر و مادر همسر مرد و چند دوست و چندین کارکتر خیالی دیگر که تصویر مشخصی از آنها به تصویر کشیده نمی‌شود؛ همه شخصیت‌های داستان هستند.مرد سوگوار در مرکز توجه است و کل داستان و باقی شخصیت‌ها در مدارهایی بزرگ و کوچک، دور و نزدیک، به گرد او می‌گردند و اما کلاغ سخنگو! از آنجایی که کلاغ داستان ما، هیبتی نامتعارف و فانتزی با شمایلی گروتسک دارد می‌تواند از بدو ظهور، توجه و نگاه مخاطب را از کاکتر اصلی یعنی مرد سوگوار، برباید اما آنچه خواست و اراده کارگردان حکم نموده اینطور پیش آمده که حتی پس از ورود پنجه کلاغ به ماجرا، توجه و تمرکز همچنان بر مرد سوگوار استوار می‌ماند و ما با کلاغ به شکلی نصف و نیمه، آنطور که با هیولایی برآمده از تاریکی و یا یادآوری کابوسی که شب گذشته دیده‌ایم؛ مواجه می‌شویم و ارضاء کنجکاوی برآمده از اینکه کلاغ واقعا چیست و چه شکلی‌ست تا تقریبا یک سوم نهایی داستان، حاصل نمی‌شود و این خود، شیوه‌ای مطلوب برای عدم نابودی حوصله مخاطب جهت تماشای فیلم تا انتهاست.شخصیت کلاغ، همانقدر که خرد، همانقدر که منطق، خشک و خشن و بالغ است؛ خشک و خشن و بالغ جلوه می‌کند و بیشتر ما را به یاد پیر حکیم توی قصه‌ها، چه بسا نماینده‌ی مرگ بیندازد. و یا قاضی، که با خشم حکم می‌کند اما عادل است و جز پتک حقیقت، چیزی بر سرمان نمی‌کوبد؛ اگرچه زننده و دردناک باشد. کلاغ، ملامت می‌کند، یادآوری می‌کند، دیوانه می‌شود و نبرد به راه می‌اندازد، وقتی دیگر در قالب پدری مهربان درآمده و با بچه‌ها بازی می‌کند. مثل یک روانشناس، مرد سوگوار را به گفته خودش (تحت درمان) قرار می‌دهد. حقایق را بیان می‌کند. با هرکسی همانطور که باید، برخورد کرده و در برابر اندوه و خشم کودکان، آسیب‌پذیر و ترسو می‌شود. آخر کلاغ غول‌پیکر سخنگو کیست؟! انعکاسی اصلاح یافته از پدری خیال‌انگیز که مرد سوگوار می‌توانست به آن مبدل شود اما نشد، بنابراین کلاغ برای برقراری ثبات قلعه این پادشاه رو به افول، آستین بالا زد؟ این کلاغ واقعا کیست که با هیولای ناامیدی جنگید و زخمی و خونین، نهایتا پیروز از نبرد بیرون جست و همه چیز را به ثباتی نسبی و آرامشی پس از طوفان مبدل ساخت؟.دوگانگی و تضاد میان خلقیات شخصیت‌های دو پسر بچه داستان نیز جای صحبت دارد و ناشدنی نیست که بخواهیم سیاه و سفید یا بهتر بگوییم سیاه و خاکستری بودنشان را به شخصیت آسیب‌پذیر پدر سوگوارشان و کلاغ و باقی موجودات خیالی اطرافش، تعمیم دهیم.در آخر کارکتر هیولای ناامیدی و تقسیم نامساوی او میان چند کارکتر خیالی دیگر که مرد سوگوار به آنان اذن ورود نمیدهد. هیولای ناامیدی، ترسناک و شتابزده است. یورش می‌آورد و فرصتی برای شناخت او نیست. ما متوجه می‌شویم که شدیدا آسیب‌زننده و رعب‌آور است اما تنها همین؟ در خصوص این شخصیت، کم و کاستی‌های زیاد و فاحشی وجود دارد که علامت سئوال‌های زیادی در ذهن مخاطب باقی می‌گذارد.(میزانسن و کارگردانی)میزانسن، چیدمان تصویر، و هر قاب، همانطور که پیشتر اشاره کردیم با نوعی برآشفتگی و هرج و مرج همراه است. شلختگی و آشوبی نه از سر کاهلی بلکه نمایانگر بر هم ریختگی توازن خانه با فقدان مادر خانواده و از دست رفتن او.حال این برآشفتگی، بمرور با ورود ناامیدی، شکل و رنگی از هراس نیز بخود می‌گیرد و ما در چند پلان، با نورهایی شدید از جمله آبی کاربنی بر صورت کارکتر و محیط اطراف او مواجه می‌شویم.اینکه ظهور هر کارکتر، در رنگ و نورپردازی صحنه، اثری اغراق‌آمیز و جدی می‌گذارد نه نشانه نبوغ که جنبه خیالی بودن حاکم بر فیلم را حفظ و تقویت می‌کند. زاویه دید دوربین برای بیان دید هر کارکتر به داستان، پیرو و کمک رسان است گرچه دید کلاغ، گویی با دید مخاطب یکی‌ست و چندان خلاقانه بنظر نمی‌آید، بجز چند پلان که به کمک لنز فیش آی، تمایزی در نگاه کلاغ به محیط اطراف او داشتیم؛ باقی موارد همان تکرار متوالی دید خودمان به ماجرا بود.در جایی از فیلم، سکانس رقص مرد سوگوار با کلاغ، حرکت اوربیتال دوربین و تلفیقی از آن با نماهایی گهگاه لانگ و گراند لول، می‌توان اقرار کرد تنها سکانس خلاقانه و خاص فیلم بود. گرچه همه و همه این خلاقیت‌های ناقص، تنها با باری که بندیکت کامبربک بوسیله بازی درخشان و تحسین‌برانگیز خود در نقش پدر سوگوار، به دوش برد؛ تکاملی نسبی یافت.(موسیقی)موسیقی در این فیلم، تمام و کمال در خدمت اثر است و اگر اشاره و دقتی صورت نپذیرد، احتمالا حتی شنیده نشود. اینکه قدرت کارکترها، و پررنگ بودن حضورشان چنان است که موجب شده موسیقی نادیده گرفته شود و یا خیر، اطمینان ندارم اما نمی‌توان منکر آن شد که ماجرا، بخصوص دو شخصیت اصلی (کلاغ و مرد سوگوار) آنقدر توجه می‌طلبند که موسیقی تنها به زمزمه‌ای در پس تصاویر بدل شود.(ایدئولوژی)داستان از فقدان سخن می‌گوید و باقی چیزهایی که با خود بهمراه می‌آورد. همانطور که می‌دانیم، وقتی از فقدان حرف میزنیم، از اندوه هم حرف می‌زنیم، و پیش از آن، از حضور. حضور تقلیل یافته و کمرنگ شده، رد، تعلیق و آثار بجا مانده از حضوری که دیگر نیست و رنج، خشم، بیقراری، برآشفتگی، ناامیدی و سر آخر میل به نابودی. همه اینها، حال و هوای حاکم بر فیلم را روی انگشت گرفته می‌چرخاند تا به مخاطب نشان دهد که فقدان، یک چیز نیست. ده‌ها، چه بسا هزاران چیز است که میل به بازی گرفتن ثبات و توازن روح آدمی را در خود دارد و نهایتا منجر به از هم گسیختگی زنجیرهای بعدی نیز می‌شود. گرچه همه این پیکره‌های هیولاوار فقط و فقط محدود به ذهنمان اند و غیرقابل کتمان است که با وجود خیالی بودنشان، گاهی می‌توانند اطرافیان ما را نیز به رنگ‌های تاریک و ناخوشایند خود، آغشته سازند.(جمع‌بندی)و در پایان،موجودی با پر، اثری خاص و استثنایی با نگاهی متفاوت به مفاهیمی روزمره و بدیهی از جمله فقدان، عدم پذیرش آن و رنج و ناامیدی و... است. فیلمی که با بازی قدرتمند و ملموس بندکیت کامبربک، چندین برابر قابل لمس‌تر شده و حفره‌های آنرا تا حد چشمگیری پوشانده و رفع می‌نماید.تماشای این اثر عجیبب و دوست‌داشتنی را به آنان که خواهان مواجهه‌ای نو و بخصوص با پدیده (فقدان و سوگ) هستند؛ توصیه می‌کنم.    </description>
                <category>سای‌مان</category>
                <author>سای‌مان</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 21:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معشوق من: کلاغ / اپیزود سه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49468840/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D9%87-skjue9xn21r1</link>
                <description>صد سال بود که اینکار را نکرده بودم. نه، صادقانه اقرار کنم، هرگز چنین خبط و خطایی مرتکب نشده بودم. منظورم عاشق شدن نیست. منظورم بیش از اندازه عاشق شدن است. آنقدر زیاد و دیوانه‌وار عاشق شدن که بخواهی کلاغ مذکور هر بلایی بخواهد سرت بیاورد!ابدا پیش‌بینی نمی‌کردم کار به اینجا برسد. به این راه خراب و کثیف و باریک که استخوان‌های دنده آدمیزاد را درسته بیرون بکشد و از آن قفسی شبهِ تابوت بسازد؛ آن‌هم به حدی مجلل که هر اشراف‌زاده تنهایی بخواهد یک شب، حتی تنها یک شب در آن بتمرکد.نقل می‌کردم..می‌توانم به کیفیت پوچی عظیم خدایی که می‌پرستیدمش سوگند یاد کنم حتی شیطان در مقابل جنونی که از بابت عشق آن کلاغ به گلویم که هیچ، به کل وجودم پوشالی‌ام غل و زنجیر آویخته بود، روی زانو می‌چرخید. قسم میخورم که چنین بود.بله. با اندوه بی‌پایانی این جمله را یادداشت می‌کنم:«ما عاشقانه یکدیگر را بوسیدیم.»و این ابتدا در اولین گام، به خواست و اراده‌ی من بود.ما عاشقانه یکدیگر را بوسیدیم و او در نخستین حرکت منقارش، نیمه‌ی راست لب بالایی‌‌ام را خورد. نه! ابدا خیال نکنید که شرارت و تهدیدی از جانب معشوق، جانم را به وادی خطر کشانده بود. نه! همه‌اش را خودم تمنا کردم. از اعماق جانم.می‌دیدم که چطور با دیدن خون برآمده از پارگی لبم چشمان شیشه‌ای زیبایش غرق اشک میشد اما نمی‌توانستم بر غرور و خودخواهی ابلهانه‌ام چیره شوم و دوباره و دوباره و دوباره از او نخواهم که به بوسیدنم ادامه دهد.دومین مرتبه، عمیق و طولانی‌تر بود. همان معجزه‌ای که می‌توانست از زندگی ددمنشانه‌ی دنیوی خلاصم کند. تمام دهانم را بلعید و زبانم البته. می‌دانست بدون ابراز کلماتی از الفبای انسانی نیز می‌تواند صدایم را بشنود. او که با کلمات بیرونی‌ام طرف نبود. حداقل نه با کلمات و جملات بی‌سر و تهی که همه روزه زرت و زرت برای راضی نگه داشتن این خلق بی‌سر و پا و پر، قی میکردم توی صورتشان.سر آخر با قلبم و چشمانم، هر آنچه که می‌توانستم از نگاهم ترجمه و روی دانه به دانه‌ی پرهای سیاه و سحرآمیز او بجا بگذارم؛ گفتم:« دوستت دارم..»مجال نداد ادامه‌اش را بگویم، با شتابی فوق‌العاده شدید و کیهانی، به صورتم حمله‌ور شد و اینبار چشم‌هایم. یکی پس از دیگری از حدقه بیرون‌شان آورد و پس از پرتابی ماهرانه در هوا و جهشی تماشایی (ایمان دارم تماشایی. چون بوضوح نفیر ناله‌ی باد به زیر شلاق بال‌هایش را می‌شنیدم)؛ با تنها یک یا دو حرکت، بلعیدشان.حواسم به خطا نبود. عشق آن کلاغ، نه شبیه که بلاشک با مرگ برابری میکرد.با دستانم و هر جایم که وظیفه درک و لمس چیزها را داشت تا آنجا که توان داشتم، نوازشش کردم. توی آغوشم بود. گرم و ایمن. نجوایی به سان گریه‌ی کودکان سر داد؛ شاید هم داشت آواز می‌خواند یا مرثیه‌سرایی میکرد... راستش را بخواهید دیگر قادر نبودم درست تشخیص دهم، چون پیش از این، از او خواهش نمودم باری دیگر ببوسدم و او یکی از گوش‌هایم را جدا کرده بود.تا دیر نشده می‌بایست کاری میکردم. گفتم روز کذایی.. احتمالا یادتان باشد. با اینحال قبل از مرگ آن پیری و رسیدگی به وصایای متوفی، اسلحه پیش من بود. نه، عمرا که دزدیده بودمش، نه! خیال داشتم بعد از اتمام کار، وصیت کنم برش گردانند به مالک اصلیش که (شور یا خوش)بختانه، مالک اصلی پیش از این حرف‌ها ریق را سر کشیده بود.بگذریم. بله... اسلحه پیش من بود و در حقیقت نیتم از آمدن به این پارک سوت و کور هم عملی کردن خواسته‌ام بود؛ منتها هیچ فکر نمی‌کردم آدم بتواند حتی در ساعات پایانی عمرش هم عاشق بشود. ای که خشکی شانس..نمی‌توانستم زمزمه کنم ولی شک نداشتم او شنید که توی قلبم گفتم این کار را برای او می‌کنم، با اینکه از قبل برنامه‌اش را برای خودم ریخته بودم. حالا، در پایان این روز کذایی، این کار را فقط و فقط برای او می‌کنم و از او می‌خواهم با تنم، آنگونه که تمایل دارد برای ادامه‌ی زندگی، لانه‌ای بسازد گرم و راحت، آنقدر راحت و شایسته که سزاوار شکوه و تیرگی‌اش باشد.او نیز بلافاصله کندن و بلعیدنم را از سر گرفت.خب دیگر وقتش رسیده بود. اسلحه را از جیب کتم بیرون کشیده و تا فشنگ چهارم، توی مخم، درست وسط جمجمه‌ام، خالی‌ش کردم.بنگ. بنگ. بنگ..و بنگ.نقل</description>
                <category>سای‌مان</category>
                <author>سای‌مان</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 19:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معشوق من: کلاغ / اپیزود دو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49468840/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88-la0si5xsyrve-la0si5xsyrve</link>
                <description>نگاهش نکردم؛ شاید بخاطر اینکه حدس میزدم یکی از دخترهای ترشیده فامیل باشد و از مراسم خاکسپاری تا پارک، تعقیبم کرده بلکم بتواند از اندوه حاصله‌ی این روز کذایی به نفع خودش و ساختن امشب‌ش استفاده کند. (از همان توهمات عاشقانه‌ی نامعقولی که مثل جیرجیرک‌های مزاحم دور سرم آواز می‌خواندند و هرگز صحت‌شان به اثبات نمی‌رسید ولی من که کاری به این حرف‌ها نداشتم.)بماند که مادر پیرم معتقد بود داغی احوالاتم به عدم وجود زن‌ها توی زندگی‌ام بازمی‌گردد و من هر بار با شنیدن این مواعظ بظاهر اصلاح‌گرایانه، از تهِ ته‌ترین انتهای وجودم صدای خنده برمی‌خاست.زن سیاهپوش چیزی نگفت فقط دست کرد توی کیف کوچک روی شانه‌اش و پاکت سیگاری درآورد. انگشت به دهان، از نخ سیگار میان انگشتانش که به سمتم گرفته آغاز نموده و بعد.. بندها، سپس استخوان‌های بیرون زده‌ی پشت دست، رگ‌های آبی منشعب، آستین گیپوری که بازوان باریک و پیچ‌خورده‌اش را سخت پوشانده بود گویی از پیکری تراشیده از سنگی قیمتی حفاظت می‌کند، و چین محسوس سر شانه‌های تیز و نهایتا گردن بی‌نهایت سفید و بلندش را، چونان خواندن کتابی به زبان بیگانه که هیچ از آن سرم نمیشد اما نیرویی برآمده از بزاغ خشک و ناخوشایند ته زبانم، مجابم میکرد ادامه دهم؛ طی نمودم. از پائین به بالا. بله، از این پائین_جایی که من بودم، به بالا_آن بالای سیاه و نکبتی که او بود. لکه‌ی جوهری پاشیده به سینه‌ی آسمان تهی از ابر اما کبودِ آن روز کذایی.صورتش را خوب بیاد ندارم. می‌دانم پریده رنگ و بیمارگونه بود. اما فقط همین دو صفت پریده رنگ و بیمارگونه، برای بازگویی ماجرای آن روز، کفایت می‌کند.سیگار را گرفتم. حواسم بود که مشتاق و هیجان‌زده جلوه ندهم؛ گرچه به هیچ وجه مشتاق و هیجان‌زده نبودم. گذاشتمش میان لب‌هایم و تکاپو جهتِ یافتنِ فندک توی جیب‌های کتم، سپس شلوار شق و رقم، گرهی عمیق میان دو ابرویم انداخت. ولی تلاقیِ کامیابی در رسیدن به فندک و ناپدید شدن زن، ابر سیاه ابهام بالای سرم را دود کرد برد هوا.زن سیاهپوش دیگر نبود. رفته بود یا هر چه، خب به درک! سیگار را آتش نموده و تن درمانده‌ام را با قدرت هر چه تمام‌تر حواله‌ی نیمکت علیل پارک مرکزی کردم.پک اول، پک دوم و پک سوم را که زدم، بله. داستان عاشقانه‌ام با نقطه‌ی عطف شروع می‌شود یا نمی‌شود؟.. گور بابای هر چه اصول کلاسیک است را ببرند!خلاصه...پک سوم و خروج با تأخیرش از حفره‌های روی صورتم همانا و نزول کلاغی به سیاهیِ شب‌هایم (پس از عبور از دهه دوم حیات تحمیلی‌م)، از بالای درخت سرو مرتفعی به این پائین، همانا.خوب در خاطرم نمانده چه می‌گفت اما قطع به یقین حرف‌هایی می‌زد که من سر تا تهش را می‌فهمیدم، بدون نیاز به یادگیری زبان کلاغ‌ها. بعدش بنا را گذاشت بر سئوال پرسیدن. محترم و معقول بود. می‌دانست چطور کنجکاوی کند ولی از خطی هم تجاوز ننماید. فکرش را بکنید! پیش از نشستن بر لبه‌ی پشتی نیمکت، با وقاری مثال نزدنی اجازه خواست!!!نمیشد بگویم که مسحور وقار، حرکات و البته ظاهر بی‌نظیرش نشده بودم. (موردی که توی خلقیات و سرشتم کم پیش می‌آمد. یعنی بطور کل، یکبار پیش آمده بود. آن‌هم یقینا در اوقات عدم هوشیاری.)ساعتی گذشت، شاید هم چند ساعت. اطمینان دارم آن کلاغ از قوایی برخوردار بود که می‌توانست زمان را میان چنگال‌های تیز سیاه و بلندش اسیر کند.پیش از آنکه اراده کنم و بپرسم طریقه ارتباط با انسان‌ها را از کجا آموختی، با نگاهی سراسر آکنده از ابهام و سردرگمی سئوال کرد طریقه ارتباط با کلاغ‌ها را از کجا آموخته‌ام؟! سر و دهان و جمجمه‌ام خشک و واژگون توی هوا گیج می‌خورد که معترف شدم پرسشی مشابه، متقابلا در ذهنم شکل گرفته است و او، منقاری باز و بسته کرد بی‌آنکه صوتی خارج کند و گفت شاید هر دوی ما از پاسخ این پرسش آگاهیم بهمین خاطر همزمان در پرسش‌دان سرمان، ساخته و پرداخته‌ایم‌اش. کنجکاوی‌ام با شنیدن این استدلال غریب، برطرف نشد؛ ولی گذاشتم معلق بماند بلکم ساعاتی بعد، خود به خود خلأش پر شود.</description>
                <category>سای‌مان</category>
                <author>سای‌مان</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 18:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معشوق من: کلاغ / اپیزود یک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49468840/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-wqmstzstdixk-wqmstzstdixk</link>
                <description>شاید باور نکنید اما معشوقه‌ی دوران جوانی‌ام، وقتی حدود بیست سال سن داشتم و هر چه در هستی وجود داشت دور سرم بگونه‌ای صوفی‌وار می‌چرخید؛ کلاغی بود در هیبت زاغ. یعنی سر تا پا از سیاهی برق میزد ولی نمی‌خواهم باور کنم که زاغ بود_شک ندارم که کلاغ بود.تمایز چندانی به نسبت همنوعان حیوانی خود نمی‌کرد. تنها تفاوتش با باقی کلاغ‌ها در قدرت تأمل و گوش دادن بود. من که اینطور فکر می‌کنم.اولین ملاقات‌مان به عصری کذایی در پائیز برمی‌گردد. اواسط پائیز بود. پائیز هم فقط ماه میانی‌اش به لعنت خدا می‌ارزد. باقیش یا شکل مرده‌ای از زمستان است، یا شکل مرده و ناخوشایندی از تابستان_با گرد و غبار اضافی.بله، نقل می‌کردم. عصری کذایی و اندوهبار.از خاکسپاری پدربزرگم باز می‌گشتم که تصمیم گرفتم راهم را از باقی سوا و گشتی در پارک مرکزی شهر مادری مزخرفم بزنم.گفتم کذایی. در حقیقت، کذایی نه از بابت اندوه و سوگواری‌ای که بر قلبم سنگینی میکرد_بخواهم زور بزنم و صداقت بخرج دهم، هیچ‌گونه سوگواری‌ای بابت مرگ آن پیر خرفت هاف هافو روی قلبم سنگینی نمی‌کرد؛ تنها یک چیز روزم را کذایی کرده بود و آنهم این بود که از پچ پچه‌های زنانه‌ی وسط مراسم خاکسپاری بگوشم رسید پیری ظاهراً هیچ تفی بهم نبخشیده! حتی اسلحه پیزوری زنگ‌زده‌اش را هم برای پسر‌دایی ارشدم ارث گذاشته که از قرار معلوم بناست در آینده دغل‌بازی حرفه‌ای_چه بسا فروشنده‌ی مخدر و یا یا یا_البته همه این‌ها حدس و گمان است؛ ولی خب، من معمولا درست حدس و گمان میزنم_از آب درآید و کذایی که هیچ! عصری بود به غمگینی آخرین عصر زندگیم.طی کردن مسیر برای رسیدن به مقصد نهایی، خلاف باقی روزها، آرام و قرارِ هلاک شده توی سرم را به سرم بازنگرداند. دلم می‌خواست وقتی رسیدم پارک و روی نیمکت، در موقعیتی مناسب مستقر شدم، بنا را بگذارم به داد و بیداد و عالم و آدم را شریک احوالات ناخوشایندم کنم؛ اما طبق معمول، اینکار را نکردم. ترسوتر از این حرف‌ها بودم. بزن بهادری را فقط توی سرم، محدود به حریم سرخ‌رنگِ خصوصی گرداگرد افکارم داشتم. و نه بیشتر.برخلاف تصور، نیمکت به سختی پیدا نشد. نمی‌دانم چرا ولی پارک خالی بود. خالیِ خالی مثل مخزن عواطفم (بغیر از خشم البته.)نمی‌خواستم طور خاصی بنظر برسم در حقیقت، اصلا متوجه نبودم اولین نیمکتی که به چشمم آویخت، به هیچ عنوان قابل نشستن نبود. انبوه برگ‌های رو و زیر محل نشستن هم مانعم نشد و نه حتی کج و شکسته بودن یکی از پایه‌های آن که موجب شده بود نقش تقلیدی احمقانه‌ای از الاکلنگ را ایفا کند. هر چه بود، نشستم. پاها تا حد ممکن باز و دست‌ها توی جیب کتم و خم_خم روی زانوهام، مثل کسیکه بخواهد در ملأ عام زار بزند اما نخواهد توجهی را بخود جلب کند. تنها کاری بود که خوب از پسش بر می‌آمدم_جلب توجه نکردن. چون اصولاً سر تا پا پر از خصایصی بودم که حس انزجار آدم‌ها را از فواصل قابل‌توجه نیز فعال میکرد.منفور بودن گهگاه رضایت‌بخش می‌شود_وقت‌هایی که یقین پیدا کنی دنیای بیرونی از شاش سگ کم‌اهمیت‌تر است.بزرگسال رشد نیافته و نابالغ درونم نجوا میکرد فقط سیگار کم داری و جلوه‌های کلیشه‌ای بصری قاب غم‌انگیزی که من در نقطه‌ی طلایی‌اش تمرکیده بودم هم با سری در نوسان، تأئید می‌کردند.بلند کردن نشیمنگاهم آنقدر دشوار بنظر می‌رسید که بلند کردن لنگر کشتیِ باری با یک دست، ولی خب... دست‌ها بزور روی زانو و تمنای برخاستن از من و عدم همکاری از لگن خسته‌ام. در همین حیص و بیص، تلاش برای بار دوم، نهایتا کارساز جلوه کرد اما همه‌چیز از همان نقطه بهم ریخت.گردنم بالا آمد و سیاهی موهام با سیاهی اغراق آمیز البسه‌ی زن پیش رو جابجا شد. یعنی اگر کسی از دور نگاهش به ما می‌افتاد، مردی بی‌سر می‌دید و زنی سیاهپوش. هویت مرد نیز در گروِ یقه‌ی پیراهن سفید زیر کتش بود که اگر نبود، کسی_هرگز نمی‌توانست تشخیص دهد آن زن، دو نفر است.</description>
                <category>سای‌مان</category>
                <author>سای‌مان</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:03:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم Sleepy Hollow</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-sleepy-hollow-qdlybsu0b7yb-qdlybsu0b7yb</link>
                <description>اسلیپی هالو (۱۹۹۹) به کارگردانی تیم برتون و بازی جانی دپ در نقش ایکاباد کرین، کریستینا ریچی در نقش کاتارینا، کریستوفر واکن در نقش سوار بی‌سر در ژانر ترسناك، فانتزی، معمایی، فضایی گوتيك و اکسپرسیو را به مخاطب عرضه می‌کند.(خلاصه داستان)داستان در اواخر قرن ۱۸ میلادی در دهکده‌های منزوی بنام (اسلیپی هالو) در ایالت نیویورک رخ می‌دهد. این دهکده توسط قاتلی مرموز در گود وحشت گرفتار آمده؛ قاتلی بدون سر و سوار بر اسب که شب‌ها ظهور کرده و سر از تن قربانیانش جدا می‌کند.ایکاباد کرین، کارآگاهی جوان و نامتعارف که به روش‌های علمی و منطقی معتقد است، از نیویورک به اسلیپی هالو فرستاده می‌شود تا درباره قتل‌های زنجیره‌ای تحقیق کند. او در تلاش برای کشف هویت قاتل، با خرافات، رازهای تاريك و نیروهای فراطبیعی در دهکده روبرو می‌شود و کم کم به این باور می رسد که ممکن است افسانه‌ها حقیقت داشته باشند؛ یا لااقل در اسلیپی هالوی تسخیر شده رنگی از واقعیت به خود گرفته باشند.(فضای حاکم)فضای حاکم بر اسلیپی هالو، یا بهتر است بگوییم فضای حاکم بر دنیای خیالی تیم برتون، برای طرفداران آثار وی کاملا قابل حدس و شناخته‌ شده است. اسلیپی هالو نیز از این قاعده مستثنی نیست. جوی تاريك با پیروی از زیبایی شناسی سبك گوتيك، کمی تغییر یافته و مدرنیزه شده با جوهر شوخ طبعی ملموس برتون، کارکتر پردازی قوی، و داستانی فولکلور آمیخته به پردازش‌هایی نو و در نهایت، لحن محبوب، خلاقانه و قابل تشخیص آقای کارگردان.(پیام تکان‌دهنده)در این اثر، ما علاوه بر تجربه تماشای آثار ژانر فانتزی و وحشت از دیدی نو، با پیامی نسبتا تکان‌دهنده از جانب کاکتر منطقی و مدرن داستان_ایکاباد کرین نیز مواجه می‌شویم:«شرارت نقاب‌های زیادی داره، اما هیچکدوم به خطرناکیِ تقوا نیست.»جدال ایکاباد به واسطه یادآوری کودکی اندوهبارش در کابوس‌های متوالی، به بند کشیده شدن و قتل مادر مهربانش توسط پدر مقید، بی‌رحم، خشك و مذهبیش، و کشف اتاق شکنجه‌ی کلیسا، دیوارهای سفید محل عبادت و درهای ورود و خروج قرمز رنگ، دیدن کشیش در هیبتی هیولاوار با شنلی مشکی که بمرور بی‌شباهت به سوار بی‌سر نمی‌شود؛ تمام این زنجیره‌ها نگاه مخاطب را بخوبی به طرف لانه‌ی خرگوشی که می‌بایست در آن سقوط کند تا به هدف و نتیجه غایی دست یابد؛ هدایت و راهنمایی می‌کند.(شخصیت پردازی)پیش از اعتراف به فیلمبرداری و کارگردانی تحسین‌برانگیز و خیره‌کننده این اثر، حق مطلب را ادا نکرده‌ایم اگر به شخصیت‌پردازی ملموس، روانشناسانه و قدرتمند آن نپردازیم. با وجود فیلمنامه سه پرده‌ای و كلاسيك، تیم برتون به ما قهرمانی شبیه به باقی قهرمان‌های مورد انتظارمان ارائه نمی‌کند. در این اثر، مخاطب با قهرمانی شبیه به خودش، انعکاس یافته از دنیایی حقیقی مواجه می‌شود. کارآگاهی که با وجود تلاش برای حفظ اعتماد بنفس و قوی ظاهر شدن در اجتماع، پس از برخورد با هر ماجرای هولناکی، بیشتر از مردم عادی وحشت کرده و مدام از حال می‌رود. با همه‌ی اینها، ذره‌ای از عزت نفس خود را از کف نداده و به حل معمای قتل‌های زنجیره‌ای به روش‌های ابداعی خویش، ادامه می‌دهد.کسی حرف‌هایش را باور نمی‌کند، همراهان زیادی ندارد، منزوی و تنهاست اما نه ناامید و شکست خورده، کنجکاوی و پافشاری بر اصول خویش، لجبازی کودکانه، همچنین خودباوری غیر قابل انکاری که به غروری جالب توجه آمیخته شده، موتور محرکه کارکتر ایکاباد برای رسیدن به هدف و گره‌گشایی نهایی داستان است.در يك كلام، بر همه روشن است که تیم برتون علاوه بر کارگردان، روانشناس و طراح کارکتر خوبی نیز هست.(زیبایی‌شناسی، نقاط ضعف و قوت)ادای احترام برتون به اصول زیبایی شناسانه گوتيك، حفظ تركيب مثلثی و پرداخت دقیق و هنرمندانه برای نمایش هر چه مطلوب‌تر پلان‌ها همه و همه به جهت حفظ و پایداری ژانر وحشت و اقناع نگاه مخاطب و كمك به ایجاد تنش و هیجان هر چه فزون‌تر حاکم بر فیلم، انکار ناشدنی و همچنان ستودنی است.با اینحال، ریتم تند و ورود هر چه سریع تر به اصل ماجرا، می‌تواند برای برخی مخاطبین که خواستار جزئیات دقیق‌تری از هر کارکتر و حواشی ماجرا هستند؛ کمی ناخوشایند و ناکامل جلوه کند که آن هم با فلش بك‌های ایکاباد به گذشته و تداخل تروماهای کودکی‌اش به واسطه کابوس‌های متوالی در حین کشف و حل معمای قتل‌هایاسلیپی هالو، تا حد اقناع کننده‌ای ترمیم و جبران می‌شود.خرده‌ای که می توان به اسلیپی هالو گرفت، دست زدن به انتخابی متداول برای موسیقی اثر و شروعی کلیشه‌آمیز جهت معرفی کارکتر به مخاطب است. غیر از آن، فیلمبرداری کار تا حدود قابل توجهی از آثار و سبك كلاسيك وحشت فاصله گرفته و رنگ خاص نگاه آقای کارگردان را به خود آمیخته است.در پایانبطور کل (اسلیپی هالو) به کارگردانی تیم برتون و بازی دوست داشتنی جانی دپ، بازنمایی بصری بخصوصی از داستان فولکلور سوار بی‌سر اثر واشینگتن اروینگ_خالق و جمع‌کننده آثار کوتاه فانتزی، نویسنده و سیاستمدار آمریکایی قرن ۱۸ میلادی است که قلم شخصی و خاص برتون، آنرا برای مخاطب عام، چه دوستدار ژانر فانتزی و وحشت، چه مخاطبی گذرا و نه چندان علاقمند به این ژانر، جذاب و تأمل برانگیز می‌کند.و در پایان، بعنوان فردی علاقمند به ژانر گوتيك، فانتزی و وحشت شما را به دیدن این اثر دوست داشتنی و متفاوت، دعوت می‌کنم.</description>
                <category>سای‌مان</category>
                <author>سای‌مان</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 16:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این جاده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49468840/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-y6lpikgasnbx</link>
                <description>مردم اکثر نقاط دنیا معتقد بودند جاده‌ای که از پشت خانه‌ام می‌گذشت، به پایان دنیا ختم میشد.هرگز احساسی برخاسته از کنجکاوی یا هیجان، درونم غلیان نکرده بود تا قدری تمایل داشته باشم این جاده‌ی به قول مردم، (اسرارآمیز) را بپیمایم. برخلاف من، همه روزه ماشین‌های زیادی از آن عبور می‌کردند و گفته می‌شد که باز نمی‌گردند. هرگز تعقیب‌شان نمی‌کردم تا بدانم چه میزان صحت دارد. حتی به این مسئله نمی‌اندیشیدم که تمام این‌ها یکجور تله بوده باشد.من فقط شاهد ماجرا بودم. نه دخیل در آن و این، تنها نقش مورد علاقه‌ام برای ایفا در دنیایی بود که در آن زندگی می‌کردم.می‌گویند اینطور است که گاها مخاطب، بهتر از بازیگران قادر به لمس عمق نمایش خواهد بود. همیشه صدق نمی‌کند اما گه‌گاه، با عقل جور در می‌آید.با این وجود، من حتی تمایلی به درک و لمسِ عمقِ چیزی نداشتم. برایم خوشایندتر می‌آمد که ندانم دنیا، کجا به پایان می‌رسد. چه می‌دانم! شاید یک روز توی خانه‌ی خودم. شاید هم در توالت.</description>
                <category>سای‌مان</category>
                <author>سای‌مان</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 02:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهایی که حمل می‌کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49468840/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-hukdmyoik2gl</link>
                <description>دکتر گفت بزودی چشم‌هایم خواهند افتاد. گفت آنقدر ضعیف شده‌اند که توانایی حمل و درک تصاویر را نداشته باشند و همینطور اشک‌ها. روی احساسات، بخصوص اشک‌ها تأکید کرد.«توی چشم بر هم زدنی خواهند افتاد.» عین حرفی بود که زد.پرسیدم چطور می‌شود راه درمانی پیدا کنم. با تأسف سر تکان داد و گفت راه درمانی وجود ندارد، تنها می‌شود توصیه کرد که دیگر هرگز اشک نریزی. هیچ احساسی! تا نیمه از روی صندلی بلند شدم و با وحشت پرسیدم:«هیچ احساسی؟!»جمله را با تفاوت یک نقطه در پایان، به خودم برگرداند.شروعِ سقوطِ چیزها در من، بابت سنگینی و حمل مستمرشان از این نقطه آغاز نمی‌شود. من پاها، دست‌ها و بدنم را از دست داده بودم و هنوز راه میرفتم یا دست میزدم. درواقع هرگز به چگونگی حمل یک مداد و آشفتگی دستانم پس از گذر زمانی نسبتا طولانی فکر نمی‌کردم اما فرسودگی، آغاز شده بود؛ درست از جایی که همگی از آن بی‌خبر بودیم: حملِ مستمرِ چیزها.حقیقتِ اینکه هر روز چیزهایی داشت تا لازم باشد دولا شوم، آنها را بردارم، سپس کمر راست کنم و به حرکت ادامه دهم؛ هر چند کُند و هر چند بیهوده‌تر از گذشته، طوریکه می‌دانستم داشتم شبیهِ یکجور چهارپای وسط صحرا میشدم... و باری که نمی‌دیدمش اما اجبارِ حمل مستمرِ آن بنابر وظیفه، عادت، یا یا یا.. درمانده‌ام کرده بود؛ اگرچه که هیچکس جز خودم قادر به فهم این نوع از درماندگی نبود چون شکل فیزیکیِ مشخص و ملموسی از آنچه توسط دست‌ها، پاها و بدنم حمل میشد؛ در دسترس قرار نداشت.پرونده‌ام را ورق زد و نوک خودکار توی دستش با سرعتی مشخص، رفت تو و آمد بیرون.«ظاهرا فقط همینا برات مونده، و مغزت االبته. میشه امیدوار بود؛ چون چشم‌ها قادر به بازسازی‌ان، اگر که درست به کار برده بشن. توضیحش سخته ولی ما می‌تونیم از نو شروع کنیم. تو اینطور...»حرف‌های امیدبخش دکتر، موجب شد از شوقِ امید بهبودی اشک بریزم.یادم نیست کجا، اما گمان می‌کنم از کسی شنیده بودم که (امید) همیشه هم کارساز نیست.آخرین‌ها، حالا روی زمین افتاده بودند..دیگر چیزی نمی‌دیدم ولی صدای عصبانی و کلافه‌ی دکتر را می‌شنیدم که معترضانه برای نظافت هر چه سریعترِ کف اتاق، فریاد می‌کشید.چیزهای زیادی بود که حمل می‌کردم. هر روز. و حمل مستمر چیزها، یک روز، یک روزِ نه خیلی دور، سقوط چهارپا را رقم خواهد زد.</description>
                <category>سای‌مان</category>
                <author>سای‌مان</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 01:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دری گشوده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49468840/%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D8%B4%D9%88%D8%AF%D9%87-pnlbes6yiwet-pnlbes6yiwet</link>
                <description>بعد از اینکه اتاق برای همیشه متروک باقی ماند، در بسته نشد. می‌گفتند خودش اینطور می‌خواست. معتقد بود دری گشوده کمتر جلب توجه می‌کند.آدم اغلب به کنار زدن چیزها و پی بردن و یافتن علاقمند است تا لمس آنچه که عریانی‌اش از فواصل دور نیز امکان پذیر است.منکه اینطور فکر نمی‌کنم. به عقیده من ماهیت (در بودنِ) در است که توجهی را جلب می‌کند یا دفع. آدم به باز یا بسته بودن در اعتنایی ندارد در حقیقت علاقمند است به طرف دری قدم بردارد. یک در.در، همیشه تداعی مقصد است. نوعی استعاره‌ی زائیده‌‌ی ذهن که خواه ناخواه قدم‌ها را به سمت خود می‌کشد.(عبور) مسئله‌ی حائز اهمیت بعدی‌ست. عبور با فریب رسیدن همراه است درحالیکه آدمیزاد اگر خوب بفهمد و نخواهد گول بخورد، بزرگترین برده‌ی چرخه‌ی بی‌نهایتِ نرسیدن‌هاست. با این حساب، هیچی جز یک بازی ذهنی نسبتا ساده با چند نقش کوچک از جمله: ایفاگر، بازیچه و ماهیت اصلی بازی، وجود ندارد.هیچ مهم نبود که درِ همیشه گشوده‌ی اتاق او به چه چیز منتهی میشد. درکی از (انتها یافتنِ) چیزها نداشتم. حداقل نه در آن بازه‌ی زمانی. پس تلاش کردم...بنا نبود به چیزی برسم با این وجود نمی‌توانستم دست از ورود به تاریکی آن طرف درب گشوده‌ی اتاق او بردارم.عصر بود و هوا تعریف چندانی نداشت؛ نه هیچ نشان مشخصی از حیات. مقابل در ایستادم. حاضرین چندین مرتبه از تصمیم قطعی‌ام اطمینان حاصل کردند و من، با نفسِ توی سینه چپانده و پلک‌های بی‌حرکتم، هر مرتبه اعلام آمادگی کردم.سه قدم ابتدایی‌ام به طرف در، همانطور که پیش‌تر اشاره کردم، با نوعی کششِ فاقد اراده همراه بود اما چهارمین قدم، تمام آن چیزی بود که از ادامه مسیر منصرفم کرد. دری دیگر! درست روی دیوار انتهایی اتاق مذکور و همانطور گشوده، شبیه آن قبلی.به جهت مخالف چرخیدم اما توی تاریکی هیچی نمی‌دیدم. واقعا هیچی!چیزی زیر جمجمه‌ام داغ شده بود و یکریز طبل بازگشت می‌نواخت اما آنچه پیش رو بود، یک در دیگر بود و من، پیش از آنکه اقدامی جهت برگشتن انجام داده باشم، متوجه سه قدم دور از اختیار و ناگهانی رو به جلوی بعدی‌ام شدم! انگار ساق‌هایم دیگر از سلول‌های فرمانده مغزم پیروی نکرده و بنای سرپیچی مطلق گذاشته بودند.حالا میانه‌ی اتاق ایستاده بودم و درِ سوم‌ی نیز که نه پایان، بلکه آغاز چرخه‌ی بی‌نهایتِ نرسیدن من بود، برابر چشمم پدیدار گشت..می‌گفتند نشانی از او توی اتاقش نیافتند. می‌گفتند همیشه به درها اشاره داشته و می‌گفتند توی دفترچه جیبی مخفی درون کتش، تصاویر زیادی از درهای گشوده ترسیم نموده. هر صفحه، یک در و حتی پشت صفحات نیز؛ و در پایان، سه نقطه برای اشاره به امتداد درهای گشوده، و توهم مقصدی روشن، که فریب‌تان می‌دهد و در آخر شما تا بی‌نهایت به عبور و ورود و نرسیدن، گرفتار خواهید آمد.می‌گفتند خودش نیز توی همان اتاق، ناپدید شده بوده و این، دلیل اصلی من برای شروع این اَقدامِ ناخواسته به طرف در گشوده‌ی آن اتاق بود.</description>
                <category>سای‌مان</category>
                <author>سای‌مان</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 06:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>