<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nazanin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49572668</link>
        <description>` و کلمات بزرگترین آسیب را به ما می زنند `</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:50:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4721490/avatar/rcIO2O.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nazanin</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49572668</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Absurd ( پوچ )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49572668/absurd-%D9%BE%D9%88%DA%86-gvypnvdfwvhf</link>
                <description>خسته شدم از چهارچوب های مسخره اطرافم خیلی مسخرست که کلا باید کارهای مشخصی‌ رو انجام بدم از این روتینی که صبح پاشم و با کلافگی به روز ادامه بدم هم خسته شدم مشکل به این سادگیا نیست دیگه کل این دنیا به درد نمیخوره این حس پوچی که داره ذره ذره وجودمو فرا میگیره هیچ وقت قرار نیست نابود بشه نه تا وقتی که منو کاملا مثل یه جنازه سرد و بی روح کرده باشه  تنها راهی که شاید کمی باعث تفاوت در زندگیم بشه همین نوشتنه این که احساسات و افکارم رو بیارم روی کاغذ . خب نمیخواستم هیچ وقت این نوشته ها رو به اشتراک بذارم ولی گفتم شاید به اشتراک گذاشتن افکارم کمی باعث بشه که وجودم کمی بتونه نفس بکشه چون به قدری این حرف ها سد راه نفش کشیدنش شده که ممکن است باعث سرنگونیش بشه و از این هم خیالم راحته که قرار نیست کسی اینا رو بخونه و بزودی توسط خودم هم فراموش میشن چه برسه به بقیه ...بار ها به این فکر کردم که چجوری از شر حس پوچی خلاص بشم اما هیچ نتیجه ای نداره خب ذهنم انگار ازش یه شخصیت کت و شلوار به تنی ساخته که در عین جذابیت مثل یه کابوسه و هر لحظه احساس میکنم اون هست و هیچوقت رهام نمیکنه حتی حین نوشتن و حتی وقتی که ناراحتم احساس میکنم داره منو در آغوش میکشه و دوباره حس سرد شدن و بهم میده .ولی خب دیگه داره زیادی روم تاثیر میذاره و خودم هم میدونم که داره از احساساتم کم میکنه مثلا دیگه اون حسی که وقتی بهار فرا میرسه برم بیرون و از دیدن شکوفه های درخت ها لذت ببرم بلکه شبانه روز در اتاق زیر پتو هستم و یا سرم تو گوشیم یا تو کتاب و یا توی دفتر در حال نوشتن ...اما قدیم این طور نبود بلکه با بیرون رفتن نقاشی کردن فیلم دیدن و غذا درست کردن اوقات فراغتم‌ رو پر می کردم .امیدوارم هیچ‌ وقت اون حس پوچی با اون کت شلوار مسخره و زیباش سراغتون نیاد و نتونه شما رو فریب بده و وجودتونو فرا بگیره راستی اسمش هم Absurd هستش فعلا خداحافظ.داحافظ.</description>
                <category>nazanin</category>
                <author>nazanin</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 13:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>the love</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49572668/the-love-er7v92os9o28</link>
                <description> این بار میخوام راحب عشق صحبت کنم حسی که همیشه بهترین شناخته شده حسی که فکر میکنی با فورانش توی وجودت قراره زندگی بهتر و زیباتری داشته باشی اما نه همیشه اینطور نیست همیشه قرار نیست که مثل سریال ها بتونی با خودت کنار بیای و ابراز علاقه کنی یا بعد از ابراز علاقه جوابی رو بگیری که خودت میخوای یا حتی تا اینجا هم پیش میره که اون تبدیل میشه به بهترین آدم زندگیت تبدیل میشه به اولویت توی هر زمینه ای و دقیقا همون لحظه که با تمام وجود بهش اعتماد داری ضربه ای بهت میزنه که قابل جبران نیست ... شماها رو نمیدونم اما برای من همیشه همینطور بوده شاید من قرار نیست هیچ وقت برگ برنده داشته باشم اما اگر از من میخوای بشنوی برام مهم نیست چند بار دل شکسته میشم چند بار زمین میخورم و زخمی میشم چون عشق برام هنوز الویت داره حتی وقتی که اون با رها کردن من زندگیم رو تبدیل به خلأ سیاهی کرده که دیگه به غیر از سیاهی هیچ چیزی رو نمی بینم اما اگه بتونم حسی را برای همیشه خاموش کنم اسمش عشقه شاید به خودت بگی که اینطوری که زندگی سرد میشه اما به نظرم این سردی از زندگی کردن توی خلأ سیاهی که عشق می‌سازه خیلی بهتره  نمیتونم نمیتونم حسی که بهش داشتم و فراموش کنم و میدونم اون جرقه ی عشقی که در برابر اون داشتم هنوز توی وجودم روشنه فکر کردن به اون دیگه داره آزارم میده انگار سیم خارداری دور گلوم پیچیدن و با فکر کردن به اون هی سفت تر از قبل میشه اما تا الان نتونستم حتی اون رو ذره ای شل تر کنم به خاطر تو حتی با اینکه فکرت هم دیگه آزارم میده حاضرم اون سیم گلوم رو پاره کنه چون هنوز دوست دارم . امیدوارم که این فقط یه عشق ساده و بچه گونه توی دوره ی نوجوونی باشه و تموم بشه امیدوارم این حس عشقی که بهت دارم واقعی نباشه پس عشق اینه حس پیچیده شدن سیم خاردار دور گلو که دردش رو به جون میخری تا بتونی لحظه ای بیشتر به زیبایی هاش فکر کنی حسی که بار ها ازش ضربه خوردی و هنوز جای زخمش در بدنت وجود داره اما تو بیخیالش نمیشی حسی که انگار توی یک خلأ سیاه زندگی میکنی و بیشتر از همیشه حس تنهایی رو تجربه میکنی ...</description>
                <category>nazanin</category>
                <author>nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 11:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی فرا تر از دوست .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49572668/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-n1fqzt8fy03u</link>
                <description>دوباره شب شد و من از شر دنیای مایوس کننده به رخت خوابم پناه بردم اما خوابم نبرد دوباره یاد تو افتاده بودم به جرات میتوانم بگویم دور شدن از تو ناراحت کننده ترین اتفاق زندگی من بود و این را هم به جرات میتوانم بگویم که شاد ترین لحظات زندگیم در کنار تو شکل گرفته .وقتی میخواهم راجبت صحبت کنم بغض گلویم را فرا میگیرد و حتی همین الان نوشتن درباره ی تو باعث جاری شدن اشک هایم شده چون تو فقط یک‌ دوست نبودی بلکه برای من چیزی فرا تر از دوست بودی تنها کسی که در کنارش میتوانستم لبخندی از اعماق وجود بزنم تنها کسی که درکم میکرد تنها کسی که با وجود او هیچوقت نمیخواستم تنها باشم .اما بعد از تو دیگر نمیخواهم به هیچ آدمی نزدیک شوم اگر هم میخواستم نمی‌توانستم زیرا کسی همانند تو پیدا نمی شود. فعلا تنها راه ارتباط با تو همین موبایل است میخواهم ازت تشکر کنم که هر از چند گاهی خبرم را میگیری و من باز هم تا تماس بعدی تو منتظر هستم . نمیدانم تو این متن را قرار است روزی بخوانی یا نه اما اگر میخوانی میخواهم بگویم : لبخندت واقعا زیبا و خیره کننده است پس بخند و بگذار جهان خیره ات شود . برای تو  Aدلم واسه دوستیمون تنگ شده ...</description>
                <category>nazanin</category>
                <author>nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 10:21:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آن احمق را از درون کشتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49572668/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%85-dhbmjaxpogzq</link>
                <description>وقتی کمی فکر میکنم متوجه میشوم چقدر ساده لوح بودم و خودم را بازیچه ی دست دیگران کرده بودم .اما نه ، دیگر این آدم های احمق اطراف من نمیتوانند بر من حکمرانی کنند البته احمق داستان من بودم.وقتی کاری را که دوست دارم کردم و اهمیتی به دیگران ندادم وقتی در تصمیمات بزرگ زندگی خودم تصمیم گرفتم وقتی سمت چیزهایی که انتخاب من بودند رفتم متوجه شدم آن احمق در گوشه ای از وجودم  شروع به جان دادن کرده اما ذره ای برایم اهمیت نداشت چون گاهی وقت ها مرگ دیگران برای ما پر از نفع و سود است .وقتی میبینی می گویم دیگران به این خاطر است که دیگر نمیخواهم آن را با خودم یکی کنم ..‌.از آن به بعد وقتی کسی سراغش را میگرفت میگفتم :من آن احمق را از درون کشتم.من آن احمق را از درون کشتم .</description>
                <category>nazanin</category>
                <author>nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 23:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>