<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرمهدی جمشیدی‌ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49579471</link>
        <description>دانش‌آموز رشته‌ی علوم‌انسانی. علاقه‌مند به ادبیات، فلسفه، هنر.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:49:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1283195/avatar/4Y6LXp.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرمهدی جمشیدی‌ها</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49579471</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فوتبال ببینید، ترجیحاً با پدرتان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49579471/%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%8B-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-k6nveojnmgnx</link>
                <description>* تقدیم به حمیدرضا صدر، صدایش، قلمش و حرکت دست‌هایش؛ او که با رفتنش تکه‌ای از من را تا همیشه به یاد خودش نگاه داشت.فوتبال برای من، جذاب‌ترین و مهم‌ترین ورزش روی زمین است، چون بسیار شبیه به زندگی است. امکان‌هایی در اختیارمان قرار می‌دهد برای زیستنِ لحظاتمان و آناتی خلق می‌کند برایمان که جای دیگری پیدایشان نمی‌کنید. اگر شما از آن دسته افرادی هستید که فوتبال دوست ندارید، یک بار بیایید با هم در مورد اینکه «چگونه می‌شود فوتبال دوست نداشت» حرف بزنیم. چند ورزش دیگر هم هست که دنبالشان می‌کنم، مثلاً: کشتی و -اگر مجالی باشد- اتومبیل‌رانیِ فرمول یک، تنیس، بسکتبال و کِرلینگ (اگر این آخری را نمی‌شناسید، در گوگل سرچ کنید «Top 50 Greatest Curling Shots &amp; Moments» و اولین ویدئو‌یی را که می‌آید ببینید). ولی هیچ‌کدامشان به پای فوتبال نمی‌رسند. من خیلی زود، در چهارپنج‌سالگی، فوتبال را شناختم و علاقه‌مندش شدم. وقتی در سنین پایین، این‌قدر سفت و سخت، به چیزی علاقه‌مند شوید، جبری لذت‌بخش که می‌تواند «پدری» فوتبالی یا محیطی با «ناخودآگاهِ» فوتبالی باشد، بیشتر از اختیار و اراده‌ی شخص خودتان در این علاقه‌مندی دخیل است و این فرایند گاهی آن‌قدر عمیق بر جان می‌نشیند که رنگ آن علاقه‌مندی تا همیشه بر خودآگاه و ناخودآگاه آدم باقی خواهد ماند (بوی فروید می‌آید). پدر من فوتبالی بود ‌و هنوز هم هست، از آن فوتبالی‌هایی که مثلاً یکی از دستاوردهایش جمع کردن سری عکس‌های فوتبالیست‌های جام‌جهانی ۱۹۹۰ ایتالیاست در عنفوانِ نوجوانی (جز شماره‌ی ۵۶ و ۵۹ که پدرم می‌گوید آن‌جایی که زندگی می‌کرده‌اند، آدامسش گیر نمی‌آمده). جداً دستاورد لذت‌بخشی هم هست در سیزده‌سالگی. او خودش را «علافِ فوتبال» می‌داند. راستش حالا من هم مثل خودش شده‌ام، علافِ –بخوانید: عاشقِ- فوتبال.از فوتبال دیدنم در همان عهد خُردی چند ویدئو‌ موجود است، صدقه‌سرِ پدرم و مادرم. خانواده‌ی من تمایل خاصی به ثبت لحظات دارند و هرچه در پانزده‌بیست سال اخیر ثبت و ضبطش ممکن بوده، آن‌ها ثبت و ضبط کرده‌اند؛ قسمت اعظمش عکس‌ها و فیلم‌های کودکی من. همه‌ی این عکس‌ها و فیلم‌ها هم الان در یک «هاردِ اکسترنالِ ADATA مدل HD720» که دو ترابایت، یا به عبارتی حدود ۲۰۰۰ گیگ گنجایش دارد، جا خوش کرده‌اند. هارد را که باز کنید، بین پوشه‌ی «Arosiha» و «Film-motefaregheh»، پوشه‌ای می‌بینید به اسم «Film-amir mahdi». واردش که می‌شوید، پنج‌تا پوشه هست که نام «New folder‌» بر آن‌ها باقی مانده. در هر کدام از این پنج پوشه، تعدادی فیلم هست از کودکی من، از بازی با اسباب‌بازی‌هایم و کشتی گرفتن با بچه‌های فامیل تا خواندن سرود «ای ایران» و انتظار پشت در اتاق عمل برای عمل جراحی لوزه‌ی سوم (لزوم فیلم‌برداری از این‌یکی را نمی‌فهمم). «New folder 2» را که باز کنید، پنجاه ویدئو آنجا هست؛ دو‌تایش لحظاتی از فوتبال تماشا کردن یک بچه‌ی پنج‌ساله با فیلم‌برداری و روایت‌گری پدرش از پشت دوربین: «El klasiko.mp4» و «Football brazil.mp4». اولی بازی رئال مادرید است با بارسلونا، دور رفت مرحله‌ی یک‌چهارمِ نهایی جام حذفی اسپانیا در فصل ۲۰۱۱-۲۰۱۲ و دومی هم بازی برزیل و هلند در مرحله‌ی یک‌چهارمِ نهایی جام جهانی ۲۰۱۰. پدر من موضع متفاوتی اتخاذ می‌کند در هرکدام از این دو ویدئو. او از آن طرفدارهایی است که معمولاً به تیمشان بدبین‌اند و احتمال برد تیم حریف را بیشتر از تیم محبوبشان می‌دانند. در تمام طول ویدئو‌ی ال‌کلاسیکو، او با اینکه طرفدار رئال مادرید است و مشخصاً در خود ویدئو هم دو بار به این مسئله اذعان می‌کند، معتقد است که پیروز مسابقه بارسلوناست. اوایل ویدئوی برزیل-هلند، من به او می‌گویم: «شما بیا طرفدار برزیل شو!» و او می‌گوید: «نمی‌شه که. من از بچگی طرفدار آرژانتینم.» در این دقایق، برزیل عقب است و پدرم به‌وضوح از باختِ رقیبِ سنتیِ تیمِ محبوبش خوشحال. چند دقیقه‌ بعدتر اما وقتی ناراحتی من از نتیجه‌ی بازی را می‌بیند، می‌گوید: «منم الان طرفدار برزیلم باباجان، ناراحت نباش!» و با همدلیِ لذت‌بخشش می‌خواهد از ناراحتی‌ام بکاهد.بازیِ زندگی هر انسانی آنتاگونیست دارد، ضدقهرمان، شخصیت منفی، کسی یا چیزی که آبت با او در یک جوب نمی‌رود. ما نیاز به پذیرش این مسئله داریم. پذیرش وجود ضدقهرمانِ بازی، یعنی بفهمیم که نمی‌شود همه چیز و همه کس در نسبت توافق با هم قرار بگیرند، نمی‌شود همه‌ی انسان‌ها در یک جبهه و یک تیم باشند کنار هم، نمی‌شود همه‌ی انسان‌ها شبیه هم باشند. اگر همه‌ی انسان‌ها شبیه هم بودند و تنش و تفاوتی در کار نبود، خودمانی بگویم، زندگی دیگر حال نمی‌داد. می‌فرماید که «وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا». فوتبال «شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ» را می‌فهماند به ما؛ فوتبال ما را در دل تقابل -نه تخاصم- قرار می‌دهد با دسته‌ی مقابل. من که طرفدار برزیلم و استقلال تهران، در تقابلم با پدرم که طرفدار آرژانتین است و پرسپولیس تهران. آرژانتینی‌ها آنتاگونیست یا ضدقهرمان‌های قصه‌ی من‌اند و اتفاقاً همین کشمکش است که لذت و جذابیت می‌آفریند. دست در دست هم دادن هواداران یک تیم هم با توجه به همین قاعده معنی پیدا می‌کند؛ ما کنار هم و در تیم هم هستیم، چون آنتاگونیستی مشترک، تیم رقیب و هوادارانش، داریم. اوج ماجرا هم شرایطی ایثارگونه است: آنجا که پدرم، طرفدار آرژانتین، به من، طرفدار برزیل، دلداری می‌دهد. ایثار، فداکاری و همدلی هم در موقعیت‌های آنتاگونیستی متولد می‌شوند.ویدئوی ال‌کلاسیکو را که جلو و عقب می‌کردم، رسیدم به زمان ۰۹:۰۱. اینجا از پدرم می‌پرسم: «تو رئالی‌ای یا بارسایی؟» می‌گوید: «من؟ رئالی!» می‌گویم: [با هیجان و صدای جیغ‌مانند] «اوه... پس تیمــمون یه گل زد.» می‌گوید: «من از بچگی طرفدار رئال بودم.» من شدیداً تعجب می‌کنم و می‌گویم: «چی؟؟ بابا... مگه اون موقع رئال بازی داشته؟» می‌گوید: «آره بابا.» می‌گویم: «اون موقع زین‌الدین زِیدان گل‌هاشونو می‌زده.» می‌گوید: «نه بابا. اون موقع هوگو سانچز بود، قدیما، بیست سال پیش. بعدش زیدان اومد.» ما آدم‌ها با هم حرف نمی‌زنیم. یا موضوع مشترکی نداریم برای حرف زدن یا حرف هم درباره‌ی یک موضوع واحد حالی‌مان نمی‌شود. با هم حرف زدن و گفت‌وگو -از سر مخالفت یا موافقتش چندان مهم نیست- کیفیت زندگی‌هایمان را بالا می‌برد. فوتبال امکان گفت‌وگو ایجاد می‌کند برای ما. من و پدرم شاید خیلی موضوعات مشترکی نداشته باشیم برای گفت‌وگو، اما فوتبال دو نفر را، با ۲۸ سال اختلاف سنی، می‌تواند برای ساعاتی بنشاند کنار هم تا بر سر یک موضوع مشترک حرف بزنند. می‌توانیم تقابل دو تیم داخل زمین را هم مثل یک گفت‌وگو بفهمیم. گاهی این گفت‌وگو ساده و دوستانه است و گاهی جدی یا به‌شدت سیاسی. آرژانتین کی و کجا می‌توانست عادلانه بنشیند روبه‌روی انگلستان سر یک میز گفت‌وگو در دهه‌ی ۸۰ میلادی و علاوه‌ بر این، پیروز از اتاق گفت‌وگو خارج شود جز بازی آرژانتین-انگلیس در یک‌چهارم نهایی جام جهانی ۱۹۸۶ مکزیک؟بین ویدئوی اول و دوم وجه تمایز خیلی مهمی هست؛ بازه‌ای که ویدئوی اول پوشش می‌دهد از اول بازی است تا حدود دقیقه‌ی بیست و بازه‌ای که ویدئو‌ی دوم پوشش می‌دهد از حدود دقیقه‌ی هفتاد است تا آخر بازی. در ویدئو‌ی ال‌کلاسیکو من امیدوار به برد رئالم. گل اول را هم که رونالدو در دقیقه‌ی یازده می‌زند، بلند می‌شوم چند دُور، دورِ خانه می‌دوم و امیدوارتر از قبل، دوباره می‌نشینم پای تلویزیون؛ ولی ۴۳ و ۷۱ دقیقه بعد از فشرده شدن دکمه‌ی توقف ضبط، رئال دو گل می‌خورد. در ویدئو‌ی بازی برزیل، گل اول را برزیل در دقیقه‌ی ۱۰ بازی زده و در دقایق ۵۳ و ۶۸ دو گل دریافت کرده است. با شروع ضبط، من، ناراحت و ایستاده بر لبه‌ی تیغ ناامیدی، دارم بازی را تماشا می‌کنم. عصبی شده‌ام و می‌گویم: «بابا جان، اگه من اونجا بودم، یکی می‌زدم درِ گوشش، خودم جاش بازی می‌کردم (نمی‌دانم این ـَش به کدام بازیکن برمی‌گردد که از دستش عصبانی‌ام). در ضمن صدتا گل می‌زدم (این را سه بار دیگر هم تکرار می‌کنم).» حدود پنج دقیقه‌ی آخر کاملاً ناامید به دیوار تکیه داده‌ام، دو دست روی صورت و وانمود به نگاه نکردن بازی می‌کنم، با این‌که زیرچشمی حواسم به بازی هست. پدرم می‌گوید: «امیرمهدی با تیمش قهر کرده. بابا تو فکر می‌کنی بتونه تیمت گل بزنه یا نه؟» و من می‌گویم: «نه.»وجوه اشتراکی که بین این دو ویدئو‌ هست، ترغیبم می‌کند به هم پیوند بزنمشان. در هر دوی این بازی‌ها، گل اول را تیم محبوب من می‌زند، نتیجه‌ی نهایی ۲-۱ می‌شود و بازنده‌ی هر دویشان هم تیم‌های محبوب من‌اند، پس احتمالاً همان رفتارهایی که اول بازی ال‌کلاسیکو بروز داده‌ام و فیلمش ضبط شده را اول بازی برزیل هم داشته‌ام، همان‌قدر «امیدوار» و همان‌قدر خوشحال از گل اول تیمم و احتمالاً همان رفتارهایی که انتهای بازی برزیل-هلند بروز داده‌ام و فیلمش ضبط شده را انتهای بازی ال‌کلاسیکو هم داشته‌ام، همان‌قدر «ناامید» و ناراضی از باخت تیمم. بازیکنان رئال و برزیل هم در درون زمین نسبت معناداری با امید دارند: تا دقیقه‌ی نود ‌و‌ چند دویدن برای جبران گل‌های دریافت‌شده یا بازی با همه‌ی توان در دور برگشت، برای جبران باختِ دورِ رفت، همان‌طور که رئال در بازی برگشت تلاش کرد که نتیجه‌ی ۲-۱ را جبران کند، اما نشد؛ نتیجه‌ی آن بازی شد ۲-۲ و در مجموع با نتیجه‌ی ۴-۳ رئال مادرید از مسابقات حذف شد و نکته‌ی ظریف ماجرا دقیقاً همین‌جاست که گاهی نمی‌شود. رئال مادرید یا برزیل هم که باشی و هرچه در دستت داری هم، رو کنی، نمی‌شود. تو امیدت را از دست نمی‌دهی تا دقیقه‌ی نودوچندم و تا آخر بازی می‌جنگی -دمت هم گرم- ولی در نهایت کس دیگری برنده‌ی بازی می‌شود. چه چیزی از این «زندگی‌تر»؟ قرار نیست همیشه آدم در اوج باشد؛ بعضی وقت‌ها امیدواری، بعضی وقت‌ها ناامید، بعضی وقت‌ها برنده و بعضی وقت‌ها بازنده. با بیماری‌ات می‌جنگی، امیدت هم با قوت باقی، اما مرگ راه خودش را از بین درزهای امیدت پیدا می‌کند، می‌آید و دست می‌اندازد گردنت.دوسه هفته‌ی پیش که بازی رئال مادرید و منچسترسیتی بود، من و پدرم پای تلویزیون نشسته بودیم داشتیم بازی را می‌دیدیم. بازی ۰-۰ بود و رئال نیاز به برد با اختلاف دو گل داشت برای صعود. دقیقه‌ی ۷۳، رئالی که خیلی‌ها در سرتاسر دنیا منتظر گل زدنش بودند، گل خورد. بازی شد ۱-۰ و امیدها کم‌رنگ‌تر. اشتیاق پدرم برای تماشای بازی کور شد و گفت: «من برم بخوابم. فردا باید ساعت پنج‌ونیم بلند شم.» شب‌به‌خیر گفتم و او رفت. من نشسته بودم، با حالی گرفته. اگر دستگاه امیدسنج وجود می‌داشت و آن موقع متصلش می‌کردید به من، می‌دیدید چقدر کم‌امیدم. یک نواری هم آمد آن بالا، گوشه‌ی تلویزیون که می‌گفت: «احتمال برد رئال یک درصد است، احتمال برد منچسترسیتی ۹۹ درصد.» شد دقیقه‌ی ۸۹. در گروهی تلگرامی که با چندتا از دوستانم داریم، همه‌مان هم طرفدار رئال مادرید، داشتیم عصبانیتمان را خالی می‌کردیم که بعدش برویم بخوابیم. رئالی‌ها توپ را از راست زمین سانتر کردند سمت تیرک چپ دروازه و گل. پدرم از اتاق بیرون دوید، خوابش نبرده بود انگار. گفتم: «بابا رئال زد.» و پدرم هم نشست. چند دقیقه بعد، بازی ۰-۱ باخته، تبدیل به برد ۳-۱ شد. این را گفتم که فکر نکنید حرف‌هایم درباره‌ی «گاهی نمی‌شود» شعاری است یا سانتیمانتال. گاهی هم می‌شود که ما امیدمان را نگه می‌داریم تا آخرین ثانیه‌ها، همه‌ی زورمان را می‌زنیم و می‌شود. زندگی همه‌اش هم نشدن نیست.آلبر کامو فوتبال دوست داشت. نه در کافه با قهوه و روزنامه‌ای روی میز، بلکه در ورزشگاه بین بقیه‌ی مردم فوتبال تماشا می‌کرد. حتی می‌گویند که کامو تجربه‌ی بازی کردن جدی فوتبال را هم دارد، در پست دروازه‌بان برای یک تیم دانشگاهی. او جایی می‌گوید: «هرچه از اخلاق و وظیفه‌ی انسان می‌دانم را مدیون فوتبالم.» من این نقل‌قول را قبلاً یک جا شنیده بودم. گفتم بگذار سرچ کنم مطمئن شوم جمله‌ی خودش است. تایپ کردم: «Albert Camus Quotes About…» آمدم فوتبال را هم انتهایش بنویسم و بعد دکمه‌ی Enter را بزنم که پیشنهادهای گوگل توجهم را جالب کرد: «Albert Camus Quotes About Life»، «About Friendship»، «About Love»، «About Time»، «About Happiness» و «About War». اینکه همه‌ی این‌ها را گوگل پیشنهاد کرد، اما من دنبال « Albert Camus Quotes About Football» می‌گشتم، مختصر و مفید آنچه می‌خواستم بگویم، گفت: «چون که فوتبال آمد، زندگی، دوستی، عشق، زمان، شادی و جنگ هم پیش ماست.» فوتبال فایل فشرده‌ای است با پسوند «.Life»؛ محتویاتش هر مفهوم ریز و درشتی که در زندگی جریان دارد. / پایان.پی‌نوشت: این متن در بخش «خارج از پرونده»ی شماره‌ی اول نشریه‌ی خاکستری منتشر شده است.</description>
                <category>امیرمهدی جمشیدی‌ها</category>
                <author>امیرمهدی جمشیدی‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 22:16:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کالایی شدن شب یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49579471/%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-ifjwmmic7lpj</link>
                <description>شب یلدا یا کارناوالِ تجمل!آیا وقتی فرزندی به مادرش لبخند می‌زند، از او «پول» می‌گیرد؟ یا وقتی مادر برای فرزندش غذا آماده می‌کند، از او پول می‌گیرد؟ پاسخ این سوالات روشن است‌. خیر؛ هیچ‌وقت پولی بین مادر و فرزند رد و بدل نخواهد شد. حالا این مادر و فرزند به همراه پدر خانواده، به خرید می‌روند و به ازای هر کالایی که در فروشگاه برمی‌دارند، باید پول پرداخت کنند.مبادلات و ارزش‌های بین انسانی دو نوع دارند: اولی مبادله و ارزش‌های «کالایی» و پول‌محور و دومی مبادله و ارزش‌های «غیر کالایی» و پول‌نامحور. لبخند زدن اعضای خانواده به هم، کمک به هم‌نوعان یا اهدای خون، نمونه‌هایی از مبادلات و ارزش‌های غیرکالایی است. معاملات بازار مواد غذایی، بازار مسکن یا بلیط‌فروشی سینماها هم نمونه‌هایی از مبادلات و ارزش‌های کالایی. فهم این تقسیم‌بندی و تمایز قائل شدن بین این دو گونه، بسیار مهم است. چرا؟ چون عدم فهم و درک درست از این دو جریان متفاوت، سبب خلط و آمیختگی‌ای غلط و زمینه‌ساز بروز خطاهایی خطرناک و غیرانسانی خواهد شد؛ آن‌جایی که آدمی «همه‌چیز را کالا و قابل خرید و فروش با پول ببیند». هرکدام از این دو جریان، منطق خاص خود را دارند. اگر فرزندی به پدر و مادرش بگوید: باید به من پول بدهید (یا فلان چیز را بخرید) تا به شما لبخند بزنم – که امروزه، پدیده‌ی چندان غریبی هم نیست – یا بگوید: باید به من پول بدهید تا آشغال‌ها را بیرون ببرم، مشخص است که در این موقعیت، نهاد خانواده، روابط و ارزش‌های خانوادگی (که از غیرکالایی هستند) دچار بیماری و اِشکال شده و کارکرد صحیح و اصیل خودش را ندارد.یکی از کارهایی که سرمایه‌داری و بینش نئولیبرالیستی (حضور و نفوذ سرمایه‌داری در همه‌جایِ زندگی، به شکل خشنش) با جوامع انسانی می‌کند، «کالایی کردنِ» آن چیزهایی است که ذاتاً بر اساس منطقِ کالایی قابل ارزش‌گذاری نیستند. در این نوع نگاه، مبادله و ارزشی که اعتبار دارد، مبادله و ارزش کالایی است و هر مبادله و ارزشی بیرون از این دایره، یا باید در خدمت این بینش قرار بگیرد و کالا شود یا در غیر این صورت، از عرصه‌ی عمومی جامعه کنار برود. مبادلات و ارزش‌های غیر کالایی مثل ارزش‌های خانوادگی، روابط بین دوستان و همسایگان، توجه و کمک به افراد در طبقه‌ی پایین جامعه و چیزهایی از این دست، بعد از استقرار بینش سرمایه‌دارانه، روزبه‌روز از شکل اصیل و انسانی خود دور و دورتر می‌افتند. آن‌جاهایی هم که حضور دارند، کالا شده‌اند؛ مثل محبت دو دوست به یکدیگر صرفاً بخاطر منافع مالیِ مشترک یا بازدید سلبریتی‌ها از مناطق فقیرنشین شهر و پرورشگاه‌های کودکان بی‌سرپرست که با حضور دوربین، تهیه‌ی فیلم و عکس‌های متعدد و بعد، انتشارشان در فضای مجازی همراه است.این شب‌ها، حال و هوای یلدایی دارد و مردم مشغولِ خرید و مهمانی و غیره هستند. سوال اینجاست: ربط چیزهایی که پیش‌تر گفته شد با «شب یلدا» چیست؟ شب یلدا در جامعه‌ی کنونی ایران و مسائل مطروحه، در یک نقطه به یکدیگر می‌رسند و آن نقطه، همان «کالایی شدن» است. شب یلدا هم در کشاکش حرکت جامعه‌ی ایرانی به سمت گونه‌ای از بینش مصرف‌گرایانه از نوع افسارگسیخته‌اش، تبدیل به «کالا» شده است. در گذشته، یلدا حامل ارزش‌هایی عمیق بود؛ تحکیم بنیان خانواده، صله‌ی ارحام، دقت و توجه در کار هستی و گذران جهان. اما حالا یلدا چیست؟ تجمعِ حجمِ عظیمی از انواع خوراکی‌ها و کالاها با چاشنی تجمل و عامل ترویج هرچه بیشتر مصرف و مصرف‌گرایی. یلدا هر سال جشن گرفته می‌شود و نکته‌ی جالب آن‌جا است که علت جشن گرفتنش، لابه‌لای این میزان غیرقابل تصور تجمل و ولع، فراموش شده؛ توجه به نظام هستی و اهمیت دادن و غنیمت شمردن یک دقیقه، فقط یک دقیقه بلندتر بودن شب. دیوان حافظ هم که در قابی چرمی، یک سال گوشه‌ی منزل خاک می‌خورد، به میان می‌آید و باز هم بدون دقت در علت کار، صفحه‌ای تصادفی – البته اگر به شکل تصادفی خوب نیامد، دوباره و سه‌باره صفحه‌ای دیگر گشوده می‌شود - از آن خوانده می‌شود. تلخ‌تر آنکه حتی فال حافظ هم کالا شده است؛ یک نفر غزلی از حافظ عرضه می‌کند و از دیگران تشویق و توجه، تقاضا. یلدا فرصت مناسبی را برای فروشگاه‌های اینترنتی و غیراینترنتی فراهم کرده، تا در این روزها، تخفیف‌های چندین درصدی روی محصولات‌شان بگذارند و از این بازار مصرف دیوانه‌وار سود بیشتری ببرند. برنامه‌های تلویزیونی هم ویژه برنامه‌ی یلدا می‌سازند و سلبریتی‌های درجه دو و سه دعوت می‌کنند و ابتذالی غیرقابل وصف را دستور کارشان قرار داده، تا فروش‌شان در این شب افزایش یابد. در فرهنگ شفاهی ایرانی، اصطلاحی تحت عنوان چشم و هم‌چشمی وجود دارد که امروز، با مفاهیم جدیدی مثل مصرف‌گرایی و مختصات نئولیبرال آمیخته شده و ملغمه‌ای عجیب و متعفن را پدید آورده است؛ رقابت و آزمندی برای بیشتر داشتن از فلان خویشاوند یا دوست. این‌روزها یلدا تبدیل به کارزار مناسبی برای ظهور خوی چشم و هم‌چشمی در ما، مردم ایران، شده و افراد در این شب، به دنبال گران‌تر فروختن و بیشتر اسراف کردن، خوردن و پوشیدن هستند.در این بین، آن چیزهایی که مطرود و منزوی مانده‌اند، همان حقایق باطنی و غیرکالایی یلدا هستند و عملاً نهاد خانواده، حالِ خوبِ جمعی و رضایت درونی از اوقاتی که در شب یلدا سپری می‌شود، جای خود را به اضطراب و عدم آرامش درونی، ترافیکِ پیش از رسیدن به منزل خاله‌فلانی، تذکر مادر به پسرش که «کمتر بخور هنوز شام را نیاورده‌اند»، مارک‌دار بودن یا نبودن لباسی که دختر آقا فلانی به تن کرده، «کی این مهمانی تمام می‌شود برویم بخوابیم فردا کار داریم» و موارد این‌چنینی داده است. نبود فهم درست از دوگانه‌ی ارزش‌های کالایی و غیر کالایی و حرکت در سراشیبی سقوط به دره‌ی کالایی شدن، مرحله‌ای است که جامعه‌ی فعلی ایرانی در آن قرار دارد و راه رهایی از این پرتگاه، بازگشت – برگشت نه، «باز»گشت – به اصل فرهنگی خود و بازیابی آن است.</description>
                <category>امیرمهدی جمشیدی‌ها</category>
                <author>امیرمهدی جمشیدی‌ها</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 21:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دازاین ملی چیست و چه موانعی بر سر راه تحققش قرار دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49579471/%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%82%D9%82%D8%B4-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-buermrmfibep</link>
                <description>دازاین ملی به ظهور رساندن نور درونی یک ملت است.«در کشور استعمار زده، بایستی سر از آب درآوردن و بروز و ظهور قوۀ تخیل.» (1) این جمله را «فرانتس فانون» فیلسوف اهل مارتینیک، از مهمترین نویسندگانِ «گفتمانِ پسا استعماری»، در کتاب «دوزخیان روی زمین» بیان می‌کند. از طرف دیگر، مارتین هایدگر، فیلسوف بزرگ آلمانی، با معرفی مفهومی به نام «دازاین»، وضعیت انسان مدرن را تشریح کرده و چگونگی بروز و ظهور نورِ درونیِ آدمی در این دوران را تبیین می‌کند. برای سهولت در تعریف دازاین، ابتدا باید به سراغ مفهوم مقابل آن رفت. هایدگر، در برابر دازاین، موجودی به نام «داس‌من» را قرار می‌دهد. داس‌من یا به تعبیری «فرد منتشر» وجود خود را تنها به واسطه دیگران می‌فهمد و این اتفاق سبب می‌شود تا او دچارِ روزمرگی شود. (2) مهم‌ترین ویژگی داس‌من همین انفعال و دچارِ روزمرگی بودن او است. این خصایص، می‌توانند نقطه‌هایی قابل اتکا برای تمیز قائل شدن بین دازاین و مفهوم مقابلش باشند. مهم‌ترین ویژگی دازاین، گشودگی و زمان‌مندی‌اش است (3)؛ گشودگی نسبت به عالم و امکان‌های مختلفِ بودن، آگاهی نسبت به زمان به عنوان بستری که هستی در آن جریان دارد، محدودیت این زمان و پروا داشتن برای به ظهور رساندن نورِ وجود در این زمان محدود. شاید اگر فانون و هایدگر فرصت ملاقات و گفت‌وگو با یکدیگر را پیدا می‌کردند، اشتراک‌نظر قابل توجهی روی این بروز و ظهور و پویایی داشتند؛ نه فقط در ساحت فردی، بلکه تجلی‌گاهی بزرگتر مانند عرصه ملی. جامعه یا ملیتِ گروهی از مردم به مثابه یک پیکره واحد، می‌تواند وضعیت دازاین‌گونه و یا وضعیت داس‌من‌گونه داشته باشد. در برابر یک ملت موانع سختی در مسیر رسیدن به دازاین ملی وجود دارد. ذهنِ استعمار زدۀ مردم و مهم‌تر از آن روشنفکران یک جامعه، در کنار وجود اِشکال در خیال جامعه و مردمانش، از موانع جدی در مسیر شکل‌گیری دازاین ملی است.داس‌من، وجود خود را تنها به واسطه دیگران می‌فهمد. ارزش‌های داس‌من اعم از ارزش‌های اخلاقی، رفتاری و زیباشناختی او توسط دیگری معین می‌شود. اگر پرسشی درباره چرایی انتخاب لباسی که بر تن داس‌من است، طرح شود، او از طرف خودش پاسخی ندارد؛ زیرا دیگری حدود سلیقه‌اش را تعیین می‌کند. از جایی به بعد، آن دیگری نیازی به دیکته کردن مداوم ارزش‌های خود به داس‌من ندارد؛ چون او به شکل خودکار، طوری فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد که دیگری می‌خواهد. این پدیده «ذهن استعمار زده» نام دارد که در آن استعمارگر پا از تسخیر مِلک و معدن و جنگل فراتر گذاشته و ذهن مردم جامعه را مستعمره خود می‌کند. یک «ذهن استعماری» دائماً در حال همانندسازی است و دَم‌به‌دَم در پی آن است تا خود را به استعمارگر شبیه کند. به بیان دیگر، او می‌خواهد فرزند خوب اربابِ استعمارگرش باشد. موضوعِ ذهن استعماری به همین مسئله محدود نمی‌شود و بُعد خطرناک‌تری هم دارد. روشنفکران ما (روشنفکر به معنای عام کلمه) وقتی در مورد غرب، غربزدگی یا استعمار حرف می‌زنند، به این نکته بی‌توجه‌اند که خود به این مرض مبتلا هستند. (4) زمانی که مولدان و مروجان اندیشه در جامعه، از لحاظ فکری مستعمره باشند، تکلیف مردم و مصرف‌کنندگان اندیشه در جامعه معلوم است. جامعه‌ای که درگیر پدیده ذهن استعماری است، در وضعیت داس‌من‌گونه به سر می‌برد. این جامعه در برخورد با اطرافش عقیم است و خود را صرفاً در آینۀ استعمارگر باز می‌شناسد. همین جا است که مردم یک جامعه با دستان خود، به دنبال بریدن ریشه خود هستند و برای تَشَبُّه به دیگری دست و پا می‌زنند. (5)ژاک لاکان، فیلسوف و روانکاو فرانسوی در بخشی از نظریات خود به توضیح «مرحلۀ آینه‌ای» یا «امر خیالی» می‌پردازد که در دوره شش تا هجده ماهگی از رشد نوزاد رخ می‌دهد. در این مرحله نوزاد خود را در یک آینه می‌بیند (منظور فقط جسم آینه نیست؛ بلکه چشم مادر یا توجه دیگران هم می‌تواند برای نوزاد نقش آینه را بازی کند) و اولین بار برایش مفهوم «خود» یا «من» به عنوان یک موجود منسجم موضوعیت پیدا می‌کند. (6) این رخداد سبب می‌شود تا دنیایی خیالی برای نوزاد شکل بگیرد که او در آن دنیای بی‌نقص و آرمان‌گرایانه، ارباب و مرکز جهان است. در مسیر رشدِ انسان این مرحله پایان یافته و جای خود را به مرحلۀ دیگری می‌دهد؛ اما امر- خیالی، تا آخر عمر، انسان را همراهی می‌کند. در واقع، امر خیالی محل شکل‌گیری آرمان‌های انسان و آن جایی است که هر فرد نسخه‌ای کامل از خود یا یک اتفاق را می‌سازد. در زندگی آدمی اگر آرمانی شکل نگیرد و نسخۀ کامل‌تری از آنچه هست وجود نداشته باشد، حرکت و جنبشی شکل نخواهد گرفت. بدیهی است که در واقعیت و جهان خارج، همۀ آن چیزهایی که در خیال شکل گرفته، محقق نخواهد شد؛ ولیکن همین ایجاد جنبش، زمینه‌ساز دستاوردهایی است که وضع موجود را بهبود خواهد بخشید. یک جامعه هم می‌تواند وضعیت مشابه یک انسان در استفاده از امر خیالی داشته باشد. تمامی انقلاب‌ها و جوشش‌های اجتماعیِ یک ملت با امر خیالی رابطه مستقیم دارد و آرمان‌هایی که مردم برایش به پا می‌خیزند و قهرمانانی که نقش الگو را برای جامعه بازی می‌کنند، حاصل رفت و برگشت بین خیال و واقعیت هستند. با این حال، بعضی اوقات خیال جامعه معیوب می‌شود که به دو صورت کلی قابل توضیح است: یک؛ اختلال در کارایی یا به عبارتی نازاییِ امر خیالی که خود معلول علل مختلفی چون مشکلات اقتصادی مردم است. دو؛ متوقف شدن در خیال و عدم وجود رابطه رفت و برگشتی بین امر خیالی و واقعیت. اِشکال در خیال، سبب انفعال و ایجاد وضعیتی داس‌من‌گونه می‌شود.تاریخ‌مندی از خصایص دازاین است. (7) برای دازاین، تاریخ اهمیت دارد و این تاریخ در بستر زمان فهم می‌شود. انسان، زادۀ تاریخ است و عمر حقیقی‌اش برابر با تاریخِ او است و نه روزهایی که در عمرش پشت سر گذاشته است. وجدان اجتماعی، سنت‌های اجتماعی، بینش جامعه و مهم‌تر از همۀ این‌ها خیال یک ملت، با تاریخ عجین هستند. همۀ نهضت‌های اجتماعی، آرمان‌خواهی‌ها، قهرمان‌پروری‌ها یا اساطیر در ساختار تاریخی معنی می‌دهند و در بافتار تاریخی درک و بررسی می‌شوند. یکی از اقدامات استعمارگر، در راه تبدیل اذهان جامعه به اذهانی استعمارزده، قطع اتصال مردم و تاریخشان است. (8) زمانی که یک ملت مطالعه و تماس با تاریخ خودش را نشانه تحجر، خرافه‌زدگی و عامل مخالف پیشرفت بداند، آنگاه هدف استعمارگر تحقق می‌یابد. وقتی اتصال یک جامعه با گذشته‌اش قطع شد، امر خیالی در بین یک ملت اثربخشی‌اش را از دست داده و دچار اِشکال می‌شود. ساز و کار استعمار این‌گونه است: ابتدا آرام‌آرام عاملیت یک ملت را به انفعال بدل کرده و خیال جامعه را از مدارِ کارایی خارج می‌کند. سپس به جای آن، ارزش‌ها، نیازها، رفتارها و از همه حیاتی‌تر، خیال خودش را می‌نشاند. حالا ملتِ استعمارزده، تبدیل می‌شوند به «انسان‌هایی رنجور از بیماری‌هایی که ندارند و آسوده از بیماری‌هایی که دارند» (9) و خیال این انسان‌ها مطابق با خواسته‌های استعماگر، آرمان و غایت می‌سازد؛ یا به عبارت دیگر مرزهای خیالِ مردم را استعماگر تعریف می‌کند. لحظه به لحظۀ حرکت در این راه برای یک ملت، معادل دور شدن از دازاینِ ملی و قرابت هر چه بیشتر با وضعیت داس‌من‌گونۀ ملی و ویژگی‌های آن مانند فهم وجود خود، فقط به واسطه دیگران و دچارِ روزمرگی بودن است.ذهن استعمار زدۀ مردم و مهم‌تر از آن روشنفکران یک جامعه، در کنار وجود اِشکال در خیال جامعه و مردمانش، از موانع جدی در مسیر شکل‌گیری دازاین ملی است. حیات یک فرد یا ملت وابسته به عدم انفعال در برابر موانع و موقعیت‌های ذکر شده است. اگر جامعه‌ای تحت تاثیر یا سلطه استعمار باشد و در راستای از میان بردن این مناسبات و موانع اقدامی نکند، فاقد علائم حیاتی است و در عین حال، پیشروی به سوی رفع این موانع نزدیک شدن به مفهوم دازاین ملی را به همراه دارد. باید دانست که این پیشروی، فعالیتی بسیار سخت و زمان‌بر است و به معنای واقعی کلمه، عزمی ملی را می‌طلبد. از قابل اتکاترین نقاط برای تجمیع این عزم و حرکت به سمت دازاین ملی، «مفهوم ذات‌گرایی راهبردی» است که گایاتْری اِسپیوَک، فیلسوف معاصر هندی، آن را در نظریاتش بیان می‌کند. در ذات‌گرایی‌راهبردی، نه گذشته بلکه زمان حال و شرایط کنونی مردم تبدیل به تنش شده و از این تنشِ اجتماعی برای رسیدن به هدفی مشخص استفاده می‌شود. به عبارت دیگر، انسان‌های مختلف با همۀ تفاوت‌هایشان، در صورت خروج از بندِ اسارتِ امر خیالی، فراهم آوردن امکان رفت و برگشتی بین خیال و واقعیت و به واسطه تکیه بر نقاط اشتراک بااهمیتی که در زمان حال دارند، کنار هم یک پیکره واحد را تشکیل می‌دهند. در جامعه‌ای که مورد تهاجم استعمارگر قرار گرفته است، یک ملت با تکیه بر کانون اشتراک‌شان یعنی اذهانی استعمارزده و به کمک آرمان‌های مشترکِ اکنون‌محور، کنار هم جمع شده و در جهت زدودن روابط استعماری قدم بر می‌دارند. مفهوم ناسیونالیسم برای یک ملت نباید به نوعی لباس، غذا یا دگرستیزی تقلیل پیدا کند و ذات‌گرایی‌راهبردی مسیری درست برای ملی‌گرایی تعریف می‌کند. همچنین یک ملت باید متوجه مناسباتی که درگیرش است باشد. متولیان آگاه‌سازی جامعه، از قبیل دانشگاه‌ها، رسانه‌ها، حوزه‌های علمیه، مساجد و علی‌الخصوص مدارس مسئولیت سنگینی برای جلب توجه اقشار مختلف مردم به مناسبات حاکم بر جامعه دارند و با ظهور این درک، آگاهی و بینش، گام اول برای رهایی از بند موانع موجود و سِیر در امکان‌ها در جهت تحقق «دازاینِ ملی» برداشته می‌شود.فهرست ارجاعات:1. فرانتس، فانون (1361). دوزخیان روی زمین. ترجمۀ علی شریعتی. تهران: نیلوفر.2. مصلح، علی اصغر (1395). پرسش از حقیقت انسان (ویراست دوم). قم: کتاب طه.3. همان.4. شریعتی، علی (1384). بازگشت (مجموعه آثار؛ 4). تهران: الهام.5. همان.6. هومر، شون (1388). ژاک لاکان. ترجمۀ محمدعلی جعفری و محمد ابراهیم طاهائی. تهران: ققنوس.7. جباری، اکبر (تابستان 1400). سخنرانی در دورۀ پایه، با موضوع دازاین.8. شریعتی، علی (1384). بازگشت (مجموعه آثار؛ 4). تهران: الهام.9. همان.</description>
                <category>امیرمهدی جمشیدی‌ها</category>
                <author>امیرمهدی جمشیدی‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 20:56:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>