<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایناز فکری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49700223</link>
        <description>خیانت باران دل کویر را خشک کرد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3402734/avatar/gRoEAd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایناز فکری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49700223</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانلود گیلدای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-eheuoww6lzxg</link>
                <description>🚩دانلود رمان گیلدای شاه✍️نویسنده:  آیناز فکری       🧾 تعداد صفحات : 227🧑‍🎓 ژانـــر  : عاشقانه✍️ خلاصه: گیلدا دختری گیلکی که ناچار به دستور خان روستا با خانزاده ای به نام شاهسون به عنوان خون بس داده میشود و در طی روز هایی که در عمارت میگذارند با مشکلات زیادی سر و پنجه نرم میکند البته این رمان پر از تنش و دراما های جدید در داستان زندگی دو عاشق گیلدا و شاهسون هست و مناسب خواننده هایی هست که عاشق زندگی پر ماجرا و با فراز نشیب هست اما با این حال ارزوی پایان خوش داریم  🔴 برای دانلود این رمان با فرمت های دلخواه#epub #apk #pdfبه لینک زیر مراجعه کنید ⬇️ 🔗   romankade.com/1404/11/28/دانلود-رمان-گیلدای-شاه/🔗  https://online.romankade.com/novel.php?id=877—————————————————   کانال تلگرام:  📱 https://t.me/romankade_com    کانال ایتا:  📱 eitaa.com/romankade_com    کانال روبیکا: 📱 https://rubika.ir/romankade_com    کانال بله  : 📱 ble.ir/join/3VLMgCm4Ux🚩🚩🚩🚩🚩🚩🚩🚩🚩</description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 10:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلدای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-oaxe2ns0gptp</link>
                <description>پارت 7برای چی فرار کنم ؟ انگیزه ای واسه زندگی ندارم که فرار کنم _ عاشقتمصدای امید زندگیم بود شاهسون_ امدی پیشم؟من_ ارهشاهسون_ بیا بریم دیگه دلم نمیخواد اینجا بمونم بیامن_ کجا بودی؟شاهسون _ پشت سرت بانو اومده بودم نجاتت بدم اما مثل اینکه خدات خیلی عاشقته تا اومدی اینجا فهمیدم من کسی جز تو ندارم   راوی   کلمات مجزه گر زندگی هستن کلمه هایی که شاهسون به گیلدا میگفت زندگی سیاه گیلدا رو روشن تر میکرد هرچند این روشنی پایدار نبود نوچه های خان پیداشون کرده بود دست هاشون بسته شده بود شاهسون_ گیلدا نگران نباش خب من اینجامگیلدا_میترسم شاهسون_ میدونم دردت به جونم اروم باش تا وقتی من اینجا هیچ کس نمیتونه بهت کار داشته باشه خب گریه نکن گیلدام با حرف های شاهسون درد توی دل گیلدا بیشتر میشد نوچه ها با حسرت نگاه میکردن زمانی که بی رحمانه ازاد و گوهر ماه رو تسلیم خان کردن این حرف ها رو شنیده بودنمثل اینکه برای بار دوم سرنوشت ازاد و گوهر ماه رقم میخوردهر چقدر به عمارت نزدیک میشدن دل شاهسون به حال عشفش میسوخت گیلدا لبخندی به مرگش میزد الان دیگه روبه روی خان بودن گیلدا درست جلوی پای خان زانو زده بود هیچ کس بیشتر از گیلدا تو این مسیر قرار نبود بسوزه اما اینجا یه چیز سر جاش نبود اونم اخلاق شاهسون نوچه ها با اشاره خان دستشو باز کردنخان_ یا مثل برادرت باید بمیری یا اینجا پیش خانوادت میمونی شاهسون نگاهی به گیلدا انداخت گیلدا با چشمای خودش شاهد این شد کسی که دو دقیقه پیش دم از عشق میزد الان با بی رحمی تمام سمت خان رفت و کنارش ایستاد به اسلحه ای که روی کمر ارمان بود نگاه کرد سمت ارمان رفت نوچه ها تند و سریع دستورات خان رو برای مجازات گیلدا اماده میکردن ارمان در گوش شاهسون یواشکی پیچ زدارمان _گوش کن ببین چی میگم عسل و مامان همین الان میرسن وقتی اونا اومدن اسلحه من رو از کمرم بردار و سمت عسل برو بقیش رو حدس میزنی کهشاهسون_ مدیونتم   شاهسون _ خان اگه اجازه بدی نمیخوام صورت این خیانت کار رو ببینم بهتره پشتش باشم خان_ هر طور راحتی پسرمشاهسون به جلوی در عمارت قدم برداشت ارمان به جای خالی تفنگ روی کمرش نگاه کرد و توی دلش افرینی بهش گفت همه به فکر گیلدا بودن اما گیلدا نا امید تر از قبل فقط به خیانت شاهسون فکر میکرد ولی ای وای بر دلی که عاشق باشه اون موقع از خودش هم میگذره دقیقا این جمله حال شاهسون بود با اینکه میدونست این ماجرا شاید به قیمت جونش باشه اما باز برای نجات اون دختر کوچولو هر کاری میکرد با ورود عسل و همسر خان شاهسون از پشت عسل رو گرفت و اسلحه رو به سر عسل گذاشت نوچه ها اسلحه ها رو در اورده بودن و به سمت شاهسون هدف گرفته بودنخان_ شاهسون بنداز اون اسلحه روشاهسون _ دست گیلدا رو بگو باز کنن یالا وگرنه نه عروست زندست نه نوه ات   شاهسون  دست گیلدا رو باز کردن که ترسید اومد پشتم قائم شد سرمو دم گوش عسل بردممن_ شرمنده عسل مجبورمعسل_ میدونم کارتو کن خان_ ول کن یالا من_ فکر کردی من ازادم هان؟نه خان نه من ازادم نه گیلدا گوهر ماهه بگو ماشینو بیارن یالا زود باشنگاهی نفرت انگیز به مهرانی انداختم گوشه عمارت نظارگر حوادث بود و کاری نمیکرد من_ خان یادت نره تو عاشق نشدی بدونی ما چی میکشیم پدر نبودی بدونی داغ از دست دادن پسرت چیه دختر نداشتی بدونی عذاب دادن دختر مردم یعنی چی دل نداری بدون دل رحم بودن یعنی چی خان_ احمق خفه شو تن صدای هردو مون بالا رفته بود من_ خفه نمیشم دیگه بسه هر چقدر عذابمون دادی بسه هر چقدر ساکت شدیم لعنت به روزی که پدر شدی نامرد تو همه ما رو طمعه غرورت کردی ماشین اماده بودمن_ گیلدا برو تو ماشین بشین یالاگیلدا ترسیده اروم صندلی جلو نشست به خان نگاه کردم نمیدوم چرا اما احساس حسرت رو تو چشماش میدیدم نوچه ها به دستور خان اسلحه ها رو پایین انداختنعسل رو ول کردم دقیقا روبه رو خان ایستادم اما فاصله زیاد بودمن_ خان بیدار شو دیگه من مثل ازاد بیدی نیستم به این باد ها بلرزم خودت عاشقم کردی الان میخوای جدال کنی ظالم گوهر و ازاد کم نبودن؟؟ هانن؟اما خان روزی میرسه حقارت تو رو میبینم اون روزه که نوبت من میشه اون روز بهت میگم همه مارو بخاطر اون شیطان از دست دادی نگاهی به مهران انداختم و سریع سوار ماشین شدم </description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 10:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلدای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-pjufxlw29ltu</link>
                <description>پارت ششپارت 6گیلدا همون طبیب بود خودش بود طبیب_ بدو دیره من_ کجا میریم طبیب_ سوال نپرس دیره سوار موتور شدیم سمت درمانگاه برد وارد درمانگاه که شدیم در رو قفل کردطبیب_ نیاز نیست بترسی من ارشم دوست شاهسون من_ من گناهی نداشتم بخدا اون گفت شاهسون تصادف کرده من رو صدا کردطبیب_ درست مثل گوهر اگه نرسیده بودم الان تو هم قربانی تجاوزش میشدیمن_ نمیشه بریم عمارت طبیب_ حتی الان دیگه نمیتونی بری روستا چه برسه عمارت من_ چرا؟طبیب_ ماجراش طولانیه صدای کوبیده شدن در میومد  طبیب معلوم بود ترسیده طبیب _ بیا اینجا زود باش وارد یه اتاق شدم که پر از صندلی بود پشتش قایم شدم طبیب رو من و صندلی ها ملافه سفید کشید طبیب_ صدات رو در نیار وگرنه سنگسارت میکنندر رو باز کرد که صدای شاهسون به گوشم پیچید شاهسون_ ارش کو کجاست پس اسم طبیب ارش بوده ارش_ گیلدا بیا بیرون بلند شدم و در اتاق رو باز کردم شاهسون باعجله سمتم اومد و بغلم کرد شاهسون_ کاری که نکرد باهات ؟ ها گیلدا؟بغض گلوم رو گرفته بود فقط سرم رو به علامت نه تکون دادم ارش_ برین دیگه وگرنه یه بار دیگه ماجرا ازاد رو تجربه کنیم ولی یه سوال چجوری اومدی اینجا شاهسون؟شاهسون _ قبل از اینکه خان بفهمه پیاده اومدم ارش_ بدویین زود باشین این کیلد رو بیا با خودت باشه برو همون خونه همیشگی هم دیگر رو بغل کردن دست شاهسون رو محکم گرفتم تاریکی شب صدای زوزه گرگ ها خیسی لباس های زیر بارون همشون نشونه بدبختی بود بدبختی که مسببش معلوم بود نه باعثششاهسون_ میتونی بیای؟من_ کجاییم؟شاهسون _ نمیدونم گیلدا نمیدونم توی جنگل گم شده بودیم صدای پشت سرمون باعث شد خشک بزنیم_ کجا؟شاهسون_ چی میخوای ؟مهران_ ای بابا من کارم هنوز تموم نشده که اخه اصلا من به درک خان با این دختر کار داره من دیگه سگ کیم به گفته خان نه بگم شاهسون_ گمشو اشغال نه من ازادم نه این دختر گوهر ماه بی رحم میدونی اون دختر چطوری جون میداد زیر اون درد هامهران_ راست میگی گیلدا تو مثل گوهر نیست میدونی فرق بینشون چیه ؟ من قبل مرگ گوهر تجاوز کرده بودم ولی این مارمولک زرنگه با این حرف شاهسون سمت مهران حمله کرد صدای‌ قطره های بارون باعث میشد فریاد های شاهسون و مهران گم بشه من_ میام میام باهات ولکن شاهسون رو نامرد ولکن شاهسون روی زمین دراز کش مونده بود مهران_ نترس بیهوشه ولی بهت قل میدم صبح برای سنگسارت میاد خیالت تختاشک هام پی در پی روی گونه هام سرازیر میشدن پیاده به سمت قتلگاهم میرفتم مهران_ عباس بنداز اینو زیر زمین یالا به خان هم بگو فردا سنگسار رو اماده کنن عباس_ خان دستور فرموده بودن اگه پیداش کردیم دست و پا بسته کنار سنگسارش بمونه مهران_ هر کاری میخوای بکندستمو بستن و به سمت مرکز ده بردنم  احساس سردی خاک بارون خورده رو میشه حس کرد میشد بارون رو با قطره های تند رو حس کرد که مثل شلاق به تنم میخورد درست روبه روی قبری که برام کنده بودن نشستم اینجا دیگه اخرش بود اخر عمر با ذلت من چیزی نمونده بود این شب کذایی صبح بشه و من دیگه فردا شب رو زیر خاک باشم کسی که جای سنگسارم رو اماده می کرد بیل رو گذاشت زمین _ فرار کن من_ چی؟_ فرار کن هرچقدر فکر میکنم میبینم این ده به دومین مرگ دختر معصوم نیاز نداره من_ من فرار کنم پس خان تو رو......‌_ نگران من نباش اومد و طناب رو از دستم باز کردپا به فرار گذاشتم صدای دویدنم روی خاک به نم نشسته باعث میشد فضای اروم جنگل رو به هم بریزه الان فقط باید به دنبال شاهسونم برم هر چقدر نگاه میکردم خبری از مرد من نبود یعنی اونم منو ول کرد حق داشت از وقتی پامو توی عمارت گذاشتم همش بد شانسی اشک هام از سرنوشت تلخم پی در پی می ریختن برای چی فرار کنم ؟ انگیزه ای واسه زندگی ندارم که فرار کنم _ عاشقتم</description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلدای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-uaecszmtow8t</link>
                <description>پارت 5همسر خان به یادم اومد نباید خجالت میکشیدممن_ هر چی باشه زن خانزادماز این پر رویی من شکه شد اما چیزی به روش نیاوردوارد اتاق شدیمشاهسون_ گیلدا من خستم میخوام بخوام کاری نداریمن_ من کجا بخوابم؟شاهسون _ نمیدوم والا زمین هست اخه قبلا رو زمین میخوابیدیسری به به نشانه اینکه خیلی سوال چرتی پرسیدیم تکون داد روی تخت دراز کشید خب الان نقشه دوم زو باید عملی میکردم سمت تخت رفتممن_ شاهسونبا شنیدن اسمش شوکه شده به من نگاه کرد اخ چقدر دلم میخواست بشیم نگاه کنم و بخندم ولی نمیشدمن_ جا نمیدی منم بخوابم؟شاهسون_ این همه جامن_ نه من اونجا رو نمیخوامشاهسون_ دیوونم کردی چی میخوای؟من_ من جام اونجا نیستشاهسون _ پس کجاست به منم بگو ملتفت بشممن_ جام بین دو تا دستاتهبدون عجله بین اغوش گرمش خزیدم تازه میفهمم این همه مدت به چی نیاز داشتم به اغوش مردی که تنهام نذارهشاهسونم بدون تلف وقت محکم تر گرفت و سرم رو بوسیدشاهسون_ خب فسقلی اینو زودتر میگفتی دو دستی تقدیمت میکردمبوسه ای به گونش زدم صدای پر طلاتم قلبش رو میشنیدم و این نشونه این بود که نقشه هام کار ساز بودهشاهسون_ کم شیطونی کن کوچولو...من_ یعنی نمیشهشاهسون_ نهمن_ شاهسون قبول کن دیگه بخدا خوش میگذرهشاهسون_ گیلدا عزیزم برای بار هزارم نهمن_ اخه نمیخوای بمونی اینجا کجا میخوای بریشاهسون _ هر کجا بجز اینجا دیگه هم پافشاری نکنمن_ مرغت یه پا داره چیکار کنمشاهسون_ من رفتممن_ یه چیز یادت رفتشاهسون_ نه همه چیز رو برداشتممن_ مطمینی؟شاهسون_ مثلا چی یادم رفته؟ابرو هام رو بالا انداختم و خودمو یکم بالا کشیدم و کنار لبش رو بوسیدمشاهسون_ خوب شد یادم انداختی فنچ کوچولو اینطوری پیش بری هیچ نمیتونم تظمین کنم دو نفری میمونیماولش نفهمیدم اما بعدشمن_ پرو برو دیگه کار نداریخنده ای از ته دل کرد و رفت پس شاهسون خان هم دلش نرم و مهربون بودهنمیدونستم دلیلی مخالفت شاهسون با مهمونی فردا شب چی بود اما هر چی بود بدش میومدمهرانمن_ خیلی دیر شده خان داره به اون دوتا کل دار و ندارش رو میده باید یه کاری کنیمنیلوفر_ با یه تیر دو نشون بزنمن_ خب؟نیلوفر_ بلای گوهر ماه و ازاد رو سر شاهسون و گیلدا بیار الان که شاهسون و گیلدا رابطشون بهتر شده موقعشهمن_ خب تو یه چند تا ادم پیدا کن من گیلدا رو حل میکنمنیلوفر _ قولت یادت نرهمن_ دیوونه شدی فقط برسم به جای خان اون موقع تو رو سوگلی عمارت میکنم عزیزمنیلوفر _ من باید برم دیر وقت هم شدهمن_ برو عزیزمبعد رفتنش پوزخندی به سادگیش زدم بدبخت بجز پول و مقام هیچی نمیخواست فکر میکرد منم خرش میشم زکی خیال باطلساعت ده شب بود از کلبه زدم بیرون و سمت عمارت رفتمطبق معمول همه شام خورده بودن و تو اتاقشون بودن خان هم شرکت بود خب الان وقت مناسبیهسمت اتاق شاهسون رفتمدر زدمصدای بفرمایید گیلدا اومدخودم رو هراسون نشون دادممن_گیلدا زود باش بیا شاهسون و خان و ارمان تصادف کردن تو راه بجز تو کسی نیست تو عمارتگیلدا_ نه وایسا بیام وایسااز عمارت خارج شدم اشکش برنمیومد چقدر بدم میومد از اشک دخترااول گوهر حالا این ولی مجبورم کاری جز این ندارمدیگه از روستا خارج شده بودیمگیلدا_ پس کو؟من_ کی؟گیلدا_ گفتی شاهسون تصادف کرده پس کجاست؟من_ من؟نه همچین حرفی نزدم عزیزم تو خودت پیشنهاد دادی امشب باهم بریم بیرونگیلدا_ چی میگی تو کثافت پیادم کن با توامجیغ میزد به در و شیشه ماشین میکوبید پوزخندی بهش زدمدرست جایی که گوهر رو انداخته بودم پیادش کردمگیلدا_ اینجا کجاست ؟من_ اینجا شروع بدبختیته خوشگل خانم برو توبه زور داخل کلبه بردمشو در رو بستممن_ خب خب رو کن ببینم چی داری</description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 21:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلدای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-owru7fky1ve5</link>
                <description>پارت 4گیلداهمسر خان_ خب هرچی تو دلته بری بیرون هرچی احساس غریبی نکن منم جای مادرت دخترم چشمام رو بستم شاید دیگه نتونم مثل الان کسی رو واسه درد و دل داشته باشم من_ میدونید خانم من جایی فهمیدم فقط خودمو دارم که از کسایی آسیب دیدمکه فکر میکردم قراره بیشتر از بقیه هوامو داشته باشن من از کارای پدرم اسیب دیدم همیشه تو فکر و خیالم قهرمان من بود اما الان میدونم همش سوتفاهم بچگانه بوده میدونم قراره عذاب بکشم چون رعیت زاده خون بسم میدونم همش تقصیر پدرم بوده اما من از هیچ چیز خبر نداشتم از وقتی چشام رو باز کردم فهمیدم مادر ندارم چون پاقدمم شوم بوده از وقتی یادمه سر مزرعه کار کردم چون پدرم نمیتونست سرپا بمونه حالا از این به بعد باید تن به ..........بقیه حرفم رو نگفتم همسر خان لبخندی به من زد همسر خان _عزیزِ من منم یه روزا و شبایی داشتم که ازشدت غم و غصه، پوکیدم، داغون شدم،اشك ريختم.. اصن فکرمیکردم که دیگه نمیتونم سرپا وایسم اما گذشت!با تموم سختيا وغصه ها میگذره! خدا جای شب و روز رو عوض میکنه که بهت بگه هیچ حالی دائمی نیستغصشو نخوریا..هروقت دیدی خیلی سخت گذشته و ناامید ترینی به خودت بگو به موميرسه ولی پاره نمیشه، خدا داره میبینه! شاید خیلی سخت بود و من با هر کدوم از این غم و غصه ها یه بار مُردم و زنده شدم؛ ولی مطمئنم بعدش این منی که متولد شد، قوی تر از تموم ترس ها، نگرانی ها و غم و غصه ها شده! منم یه موقع جای تو بودم ولی قول میدم خدا اخر بنده بی گناهش رو بد نمیکنه حالا بلند شو باهم بریم پایین عاقد منتظره عروس خانم لباس سفید و بلندم رو زیر دستم جمع کردم موهای فر خرماییم از کاملا نمایان بود و فقط تور نازکی روش انداخته شده بود ...اون شب هم مثل بقیه شب ها گذشت با یه فرق اونم این بود که اون شب جشن و سرور بود جشن و سروری که گویا برای عروس و داماد گرفتن ولی در اصل هیچ عروس و دامادی وجود نداشت چون اتحادی بینشون نبود اون شب فهمیدم من فقط یه وظیفه دارم اونم وارث اوردن به این عمارت بود اما نه هر وارثی این عمارت به وارث پسر نیاز داشت اون شب شرعی و عرفی زن خان زاده شده بودم کاری به کارم نداشت صبح میرفت شب دیر وقت میومد مگه کسی میتونست بهش چیزی بگه؟برای شام سر میز نشسته بودیم همه بودن بجز شاهسون خان_ گیلدا شوهر کجاست؟من_ مثل همیشه خان شهرهخان _ دیگه حدشو گذشته عباسسسبا صدای بلند خان عباس تند خودشو رسوند عباس_ امر بفرما خانخان_ شاهسون اومد خبرم کن بعد شام هم نیومد نمیدونم چرا اما دلم شور میزد نفس عمیقی کشیدم مثل سرباز ها جلو در ورودی باغ عمارت کشیک میدادم عسل به سمتم اومد عسل_ سرما میخوری گیلدا نمیبینی بارون میارهمن_ دلم شور میزنه براش چیکار کنمناخوداگاه گریم گرفت عسل_ ای بابا ایشالا که چیزی نشده چرا گریه میکنی دختر صدای بوق ماشین ها پی در پی اومد عسل_ بیا اومد ماشین رو داخل باغ عمارت اورد به محض اینکه پیاده شد سمتش رفتممن_ خان زا......با سوزش یک طرف صورتم حرفم بند اومد شاهسون_ این چه وضعیه هان؟ اومدی بیرون که چیکار؟عسل کنارم اومد و دستمو گرفت عسل_ بریم گیلدا جان بیا سرما میخوریدلم سوخت جواب من این نبود وارد اتاق شدم عسل در رو بست و رفت نمیدونم چرا اما دلم بخاطر رفتار شاهسون در با شدت باز شد و عسل هراسان اومد توعسل_ دستم به دامنت بیا شاهسون رو نجات بده خان دیوونه شده گیلدا بدون هیچ سوالی به سمت باغ دوییدم دست خان شلاق بود و شاهسون دست بسته دو زانو روی زمین نشسته بود بارون شدت گرفته بود ذهنم به ماجرا تعریف شده جمیله رفت نه نباید یه خون دیگه ریخته بشه خان_ خودسر شدی هان ؟ مرد شدی دست رو زن بلند میکنی؟ مرد شدی حرمت خونه و خانواده رو فراموش کردی هان؟ دستشو بالا برد برد تا شاهسون رو با شلاق توی دستش بزنه که خودمو جلوی شاهسون انداختم و بغلش کردم این حرکتم مصادف شد با پیچش دردی وحشتناک توی کمرم     راوی  شاهسون جلوی در قدم میزد نگران اون دختر داخل اتاق بود که چند دقیقه از درد به خودش می پیچید پشیمون بود پشیمون بود چون داشت نامردی میکرد پشیمون بود چون در ازای سیلی که به صورت سفید و بلوریش زده بود اون دختر بخاطر اینکه ظربه ای بهش نخوره از خودش گذشتخان ناراحت بود از اینکه برای دومین بار دست رو زن بلند کرده بود دست رو جسم نحیف طبیب از اتاق بیرون اومدشاهسون هراسان به سمتش رفتشاهسون_ چی شد خوبه؟طبیب _ جای نگرانی نیست خان زاده فقط نیاز به مراقبت داره   شاهسون ارمان_ خب با من کاری نداری؟من_ نه چیزی شده با این عجله کجا؟ارمان_ امروز به عسل قول داده بودم ببرمش پیش مادر و پدرش یکم دیر تر برسم فاتحم خوندسمن_ برو من هستم خوش بگذره ارمان_ قربونت داداش فعلا با رفتن ارمان دوباره یاد حرف های ارش افتادم( ارش_ نمیدونم دیشب که برای بررسی وضعیت خاتون رفتم عمارت فهمیدم مهران میخواد بیادمن_ دیوونه شدی خان میزاره اون خیانت کار بیاد عمارت ارش_ شک نکن یه کاسه ای زیر نیم کاسست وگرنه هیچ موقعه پاشو نمیذاشت عمارت من_ خدا به خیر کنه )خبری از نیلوفر نبود معلوم نیست کجا غیبش زده مثل قبل زیاد علاقه ای خاصی به دیدنش نداشتم اما دیدن یه نفر دیگه رو ثانیه شماری میکردم گیلدا حتی اسمش باعث میشه دلم براش تنگ بشه هیچ وقت دلم مثل وقتی که به گوشش سیلی زدم جیگرمو اتیش نزد اون شب با اون موهای نیمه باز بیرون بود منتظر من بود نمیدونم عاشقش شدم یا همش توهمه اما هرچیه میدونم دلمو به ضعف میاره کارای باقی مونده انجام میدادم ساعت دوازده شب شده بود خسته تر از همیشه بلند شدم بعد یه یه ساعت تازه به عمارت رسیدم مش ابراهیم در رو باز کرد اولین چیزی که باعث شد تعجب کنم ماشین غریبه ای بود که گوشه باغ توجهم رو جلب میکرد پیاده شدم من_ مش ابراهیم اون لنه هور واسه کیهمش ابراهیم _ اقا خودتون بفهمید بهتر از اینه من بگم ببخشید شرمنده اقامن_ دشمنت شرمنده از پله ها بالا رفتم همینکه وارد شدم چشمم به قیافه نحسش افتاد خدا لعنت کنه روز رو که این حیون به دنیا اومده با همون قیافه بد ریختش به من نگاه میکرد بلند شد مهران_ درود به برادر عزیزم اخه عادم زن میگیره و به برادرش نمیگه من_ اینجا په غلطی میکنی؟مهران_ ای بابا برادر جان کینه شتری به دل داریا بدون توجه بهش از پله ها بالا رفتم تنها کسی که نیاز داشتم ببینمش گیلدا بود در رو اروم باز کردم اما خبری از گیلدا نبود این موقع شب کجاست این دختر کلافه رو تخت نشستم نه اینطوری نمیشه اصلا عمارت چرا ساکتهبلند شدم و سمت اتاق مامان رفتم صدای خنده هاشون اتاق رو گرفته بود در زدم و باصدای بفرمایید در رو باز کردم من_ سلاممامان_ به به شیر پسر خسته نباشی من_ قربانت چشمم به گیلدا لباس سبز پر از گلش افتاد چقدر دلبر تر شده بود عسل_ خوردیش من_ زنمه به تو چه عسل_ متاسفم برات من_ من میرم اتاقم این کثیف چرا اومدهمامان_ هرچی با شه اونم برادرته ولکن لبخندی به مهربونیش زدم همین که خواستم برم صدای گیلدا هم اومد گیلدا_ منم با اجازه برم مامان_ هر طور راحتی عزیزم گیلدا هم از اتاق خارج شد من_ ببینم تو انقدر خوشگل بودی رو نمیکردی </description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 21:22:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ای از گیلدای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-iz1n0gvg7e3w</link>
                <description>گیلدا بعضی آدم‌ها انتخاب ندارند… فقط تحمل می‌کنند.شاهسون پسرِ خانه‌ای‌ست که قانونش را خان نوشته؛جایی که عشق ضعف استو اطاعت تنها راه زنده ماندن.گیلدا، دختری‌ست که میان سنت و اجبار بزرگ شده،دختری که یاد گرفته سکوت کندچون در دنیای خان‌ها، صدای زن شنیده نمی‌شود.در سرزمینی که ازدواج معامله استو زندگی میراث قدرت،احساسات جرم‌اندو سرپیچی، تاوان دارد.گیلدای شاهداستان عشق‌هایی‌ست که اجازهٔ تولد ندارند،زندگی‌هایی که به جای انتخاب، تحمیل می‌شوندو انسان‌هایی که باید تصمیم بگیرندیا بشکنند…یا بسوزند.</description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 11:45:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلدای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-y6ws7ptezo12</link>
                <description>پارت 3بعد بیست دقیقه به عمارت خان رسیدیم وارد عمارت که شدیم زن قد بلندی و زیبا رویی جلوی در عمارت ایستاده بود حدس زدن اینکه همسر خان هست چندان سخت نبود همسر خان_ خوش اومدین خان_ زنده باشی بانو اینم گیلداجلو رفتم تا دستشو ببوسم اما قبول نکرد و دستشو عقب بردهمسر خان_ نیاز نیست راست وایستا خم نشو خان رفت داخل همسر خان_ بیا تو به جمیله میگم بیاد اتاقت رو نشون بده فردا روز بزرگیهگیج تر از قبل با هزاران علامت سوال وارد عمارت شدم همسر خان_ جمیله کجاییزن تپل با پوست سبزه اومد پیش ماجمیله_ جان خانم جان؟همسر خان_ به گیلدا اتاقش رو نشون بده هر چی هم لازمه خودت بهش بگوجمیله_چشم خانم جان همسر خان رفت چرا همه بی تفاوتن مثلا رعیت اوردن خونشون اما کسی واکنش نمیده جمیله_ بیا دنبالم وارد حال بزرگ شدیم که دور تا دور وسایل های گرون قیمت بودن مثل اینکه عمارت خان از ده جداست اینجا رسما بهشته مگه نه ؟از پله های سنگی بالا رفتیم دو باره یه حال خیلی بزرگ بود جمیله سمت یکی از راه رو های گوشه سالن رفت پشت سرش رفتم تو اون راه رو به اون بزرگی فقط دو در بود جمیله _ اینجا فقط دو تا اتاق هست یکیش برای توعه یکیش برای خان زاده تا موقعی که به عقدت خان زاده در نیومدی تو این اتاق میمونی هیچ وقت بدون اجازه وارد اتاق خان زاده نشو لباس های درست درمون صبح بپوش بیا پایین روسری یادت نره اینجا نامحرم میاد و میره صبحونه هم صبح زود باید پایین باشی من_ بله چشم...وارد تراس شدم هوا گرگ و میش بود ارامش ده رو صدای زو زه های اطراف ده به هم میریختن درختا هم بی جون و خالی از یدونه برگ بود همه اهالی ده خاموش بودند بجز چند تا خونه که چراغشون روشن بودچشمام رو بستم و هوای خنک صبح پاییزی رو وارد ریه هام کردم دیشب وقتی خدیجه برای بار دوم وارد اتاقم شدتمام قضیه رو گفت که دلیل اینکه من اینجام چیه و برای چی باید عروس خان بشم پوزخندی به زندگی بدم انداختم این رسمش نبود بابا رسم مردونگی نبود اول عشقشون رو تباه کردی بعد خودشون رو حالا نوبت من شده چرا من رو هم با کارات سوزوندی گناه من چی بود؟ یاد قول و قرار های قاسم افتادمچه روزایی که میپرید توی حیاط و میگفت اخرش میگیرمت خیالی واهی بیش نبود از این به بعد زندگی من هم تو لحظه گرگ و میش فرو میره لحظه ای که تویه خسله دلگیری اما شیرین هست دلگیریش بخاطر بخت سیاه خون بس بودنم شیرین بودنش بخاطر منظره زیبایی که مردم نگاه میکنن خیلیا میخواستن دخترشون عروس خان بشه حالا نوبت مردم شده بگن خوش به حال گیلدا غمت چیه حالا عروس خان شدی چه دردی داری دیگه نمیدونن قراره تو این عمارت عذاب بکشم صدای گلوله باعث شد از خیالات واهی و پوچ خودم بیرون بیام با کمی دقت قاسم رو دیدم که با گلوله ایستاده بود سریع شالم رو سرم انداختم و سمت باغ عمارت رفتم مثل اینکه قبل من همه اومده بودن خان و دو تا مرد جون دیگه کنار خان با هزاران نوچه دورتا دور عمارت و قاسم قاسم من نباید اینجا میومد چون اومدنش مصادف با ریختن خونش میشد قاسم _ اون دختر حق من بود خان من عاشقش بودم خان شما که دلتون از درد عشق پر بود چرا رعیت رو زخمی می کنید همه حرفاش با فریاد بود خان به پشت برگشت و به من نگاه کرد   شاهسون  خان_ میخوای بری باهاش؟دختره_ خیر خان  محو زیبایی دختر دهاتی شده بودم ناخود اگاه لبخند محوی روی لبم اومد این همه زیبایی از دختر دهاتی و رعیت زاده بعید بود درست مثل دخترای فرنگ بود  خان_ عباس بنداز بیرون رعیت رو از زمین هم خبری نیست حق ندارن هیچ کدوم از اینا روی زمین کار کنن شنفتی؟عباس _ بله اقا خان_ برای چی عین خر اینجا وایستادی هان؟ دست زنتو بگیر ببر تو با من بود القاب همیشگی خان که به من میداد همین خر بود نفس ارومی کشیدم رو به دختره کردممن_ برو تو یالا دختره معلوم بود ترسیده پشت سرش داخل عمارت رفتم روی مبل نشستم من_ هووو کجا سرتو انداختی داری میری دختره_ م...من چیکار کنم اقا؟سرش پایین بود پوزخندی بهش زدم حالا میتونستم انتقام ازاد رو بگیرم انتقام پرپر شدن هر دوتاش رو از دختر سلیمان بگیرم من_ چندسالته؟دختره_ هجده اقامن_ اسمت؟دختره_ گیلدا اقا ارمان اومد طرفمونارمان_ سر صبحی از این بنده خدا بازجویی میکنی؟؟من_ تو چیکار به کار من داری؟ ارمان_ حرف اضافی نزن باباعسل اینجا چه خبره ارمان _ اومدی عزیزم بیا بشین من_ سلام ترکیده عسل_ ارمان یه چیزی بگو بهشارمان_ به نفهم جماعت هر چی بگی هم اشه همون کشک به کل گیلدا رو از یاد برده بودم نگاهی به صورت معصومش کردم من_ گیلدا برو بالا چشمی گفت و رفت عسل_ وااا چرا نذاشتی بشینه؟من_ رعیت و چه به جمع اربابی ارمان_ شاهسون رابطه توعه من دخالتی نمی کنم ولی یادت باشه این دلی که میشکنی شاید یه روز به دادت برسه من_ هر چیزی یه حدی داره اونم باید حد خودشو بدونه</description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 22:47:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلدای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-yntcoirkzsv7</link>
                <description>پارت دوشاهسونمن_ معلومه چیکار میکنین؟مامان_ اورهان من اگه خبر داشتم اجازه نمیدادم اما خودت میدونی پدرت یک دندستمن_ خاتون کجاست؟مامان_ بالا اتاقشنفس ارومی کشیدم به سمت اتاق خاتون راهی شدم امکان نداشت من نمیتونستم نیلوفر رو فراموش کنم و با یه دختر دهاتی ازدواج کنم من کجا و اون کجا در زدم و وارد اتاق شدم خاتون مثل همیشه روی مبل چرمیش نشسته بودمن_ خاتون زود این مسخره بازی رو تمومش کنخاتون_ کدوم مسخره بازی ؟من_یعنی چی دختر دهاتی رو باید بگیرم من زن دهاتی نمیخوامخاتون_ گیلدا رو میگی؟من_ بیا اسمشم مضخرفهخاتون_زمانی پدرت هم مثل تو داد و بی داد میکرد اما بعدش فهمید اشتباه کردهمن_ چی میگی خاتون خسته شدم این مسخره بازی ها رو جمع کنید وگرنه خودم جمعش میکنمخاتون_ راه باز جاده دراز بفرما اگه تونستی درست کن کی جلوت رو گرفته با عصبانیت در رو بستم و سمت باغ رفتم حرف های خاتون معمای جدیدی رو ایجاد کرده بود که نمیتونستم حل کنم رو تاب نشستم پوزخندی به زندگیم زدم همه چی اجباری بود درس خوندم فرنگ رفتم حالا هم ازدواجم این دختر حاصل خون بس لعنتی بود خونی که داداشم ریخت چشمام رو بستم و اون روز لعنتی رو به یاد اوردم هیچ موقع شیون های مادرم رو از زیاد نبردم هیچ موقع فریاد های خاتون رو از زیاد نبردم هیچ وقت بی رحمی خان رو از یاد نبردم عسل_ مگه خان زاده هم گریه میکنه نگاهی به عسل کردم زن داداش بزرگم بود دستش رو روی شکم گندش گذاشته بود من_ تو هم که هر روز خدا داری میترکیعسل_ به من چه من و یادت نیست اومده بودم اینجا یذره بودم همش زیر سر داداشته چشام رو ریز کردم من_ اره بابا اصلا این چه حرفیه داداش من ساحرهست تو. رو با عجی مجی حامله کرده عسل باز قرمز شده بود با دیدن قیافش زیر خنده زدم ارمان هم اومد سمت ماارمان_ خدا چیکارت نکنه باز چی گفتی به این عین لبو شده عسل_ خیلی بی ادبه ارمان_ عزیزم من که گفتم جنبه نداری با این حرف نزنمن_ هووو کجا هی این این میکنی ؟ هم تقصیر زنته والا ارمان سری تکون داد و زیر لب گفت: ادم نمیشی ارمان_ عسل بیا زود باش خانم بریم من_ کجا عسل _ وقت دکتر دارممن_ اهان برو برو وگرنه میترکی با این وضع عسل با نشونه اینکه گهر کرده راهشو گرفت و سمت ماشین رفت ارمان_ ای خدا چرا سر به سرش میزاری اخه با لبخند به رفتنشون نگاه میکردم چهار تا برادریم ازاد ،ارمان ‌، اراز و من اراز از قضیه ازاد دیگه پاشو به عمارت نذاشت حق داشت اونم میترسید همون بلا رو سر مریم بیارن زنی که بدون اجازه خان گرفته بود صدای خاموش شدن ماشینش اومد و بعد صدای خودشخان_شب حاضر شو اعتراض نمیخوام من_ با کمال میل خان من سگ کیم بخوام به حرفت گوش ندم وگرنه به نوچه هات میگی نفسمو ببندن مگه نهخان_ خوبه میدونی چی میشه وای به حالت شاهسون با دختره بد رفتاری کنی اون موقع نفستو بند میارم من_ هرچی باشه دستت عادت کرده بدون شنیدن جواب از طرف خان به سمت اتاقم رفتم   گیلدا  خان نشسته بود روی زمین روبرو پدرم خان_ خودت میددنیپدر_ اومدی دست گلم رو ببری پس خانخان_ موقعش تو هم ستون عمارتم رو بردی پدر_ گیلدا از هی چیز خبر نداره خان_ خبر دار میشه پایین منتظرم خان بلند شد و رفت پدر_ گیلدا بیا اینجا بابااز اشپز خونه کنار اتاق بود بلند شدم من_ جانم؟پدر_ اماده شو بابا با خان برومن_ بابا چرا با خان برم اخه ؟؟ چیشده ؟ من با خان حرفاتون رو شنیدم پدر_ برو اگه با خان نری واسه من بد میشه برو بابا به حرفاشون گوش کن نزار روم سیاه بشه من_ اخه.....پدر_ گیلدا عروس خان شدن خودش نعمته بروگیج شده بودم با چشمای پر از اشک از خونه خارج شدم خان من رو دیدخان_ بیا بشین جلو نشستم ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد خان_ اسمش شاهسونه زیاد به پر و پاش نپیچ زیاد یکی به دو نکن باهاش کاری به کارش نداشته باشی هیچ اتفاقی نمیوفته شیفم شد؟من_ بله خان خان_ میدونم تو سرت پر سواله اما صبر کن همشو میفهمی  </description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 14:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیلدای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-kiudvm0hcwqf</link>
                <description>راویگیلدای شاه ازاد_ شاهسون داداش من رفتم حلالم کنشاهسون_ برو داداش خوشبخت باشی میام به دیدن تو و زن داداشازاد_ بیا داداش فعلا یا علیسوار اسب شد و گوهرماه رو هم سوار کرداون دوتا عاشق هم بودنشبی که فرار کردن هیچ کس متوجه نبودشون نشد بجز سلیمان نوچه خانسرمیز شام همه نسشته بودند به جز ازاد خانسلیمان هراسان وارد شدخان_ امیدوارم مهم باشه سلیمانسلیمان_ ارباب ازاد خان و گوهر ماه فرار کردنبا این خبر کل عمارت به هم ریختاون شب با اون خبر غوغا به پا شداون شب سلیمان با این خبر حکم مرگ ازاد و گوهر ماه رو نوشتگوهر ماه به کمر ازاد چسبیده بود و ازاد با تمام توان به اسب ضربه میزد تا تند تر برهاما مثل اینکه دست سرنوشت نمیخواست از اون روستای کذایی فرار کننبا شلیک گلوله های پی در پی و اثابت یکی از گلوله ها به اسبازاد و گوهر ماه چاره ای جز تسلیم شدن نداشتنامان از روزگار نامردازاد و گوهر ماه رو کت بسته به عمارت بردن عمارتی که حکم اعدام این عشق بودخان از گیسو های بافته شده گوهر ماه گرفت و کشید وسط باغ و تا سر حد مرگ با شلاق میزد تا چه حد بی رحمی؟دستای ازاد رو گرفته بودن نمیتونست کاری کنه و جسم نحیف گوهر ماه زیر شلاق های بی رحمانه خان فقط خونی تر میشدازاد _ خان ترو خدا بهش کاری نداشته باشخان تو رو جون عزیزت نزنخاننخان اون لحظه هیچی رو نمیشنید فقط میدونست این دختره باید بمیره تا همه چی مثل قبل بشهازاد فقط با گریه فریاد میزدولی گوشی برای شنیدن التماس هاش نبودگوهر خیلی وقت بود جون داده بود اما شلاق های خان پی در پی به جسم بی جون دخترک میخوردخان اونقدری زده بود که دستاش درد میکرد شلاق رو زمین انداختازاد روی زمین افتاددل میخواد بری بالا سر جسم بی جون عشقت مگه نه؟چهار دست و پا روی های سنگ های تیز و ریز سمت گوهر ماه رفت و سرش رو تو اغوشش گرفتشاهسون اولین بار گریه ازاد رو می دید اولین بار میدید اون کوه غرور بخاطر یه دختر شکستهازاد سر گوهر رو بوسید و شروع به خوندن لالایی کردهمون لالایی که گوهر همیشه برای گیسا میخوندراستی الان گیسا هم خواهرش رو از دست دادازاد_ ...لالا لای بوخوسه* می جان &quot;گوهر جانا&quot;(با لالا لالایی میگفتی بخواب*.گوهرجان)بیجار-آموندرم چور.*.نوا---شون(ای شالیزار-دارم میام-مبادا...خراب* شوی)دره تا شالقوزه--می دونا- پاچول(پاهایم تا زانو-توی گل ولای است)بوخوسه مرزه سر-می پسره گول(روی کرت شالیزاردسته گلم بخوابه)تی لالا-گفتنم- لبریزه خواب بو(لالایی خواندنت خواب آور بود)هزار وار-بختراز گهواره تاب بو ...(هزاربار بیشترازتاب دادن گهواره)من همون شب اهالی ده فهمیدن خان بی رحمهازاد یکی از تفگ های نوچه ها رو از دستش گرفت و سمت خان نشونه گرفتبا شلیک ازادنوچه خان هم به سمت ازاد شلیک کردخان ناباورانه به تن پر از خون پسرش نگاه میکردگلوله ای که ازاد به بازوی خان زده بود هیچ دردی نداشت اما دردی که باعث شد خان به زمین بیوفته دردی بود که فرزندش رو غرق در خون می دیدگیلداخسته تر از همیشه گوشه اتاق نشستمپوزخندی به زندگی زدم که از هر موقع بیشتر پر از سادگی بودنگاهی به پدری انداختم دیگه مثل قبل قوی نبودتو دلم با خودم میگم ای کاش زنده نبودم و این روز ها رو نمیدیدمنزدیک غروب بود و فضای خونه دلگیر تر از همیشه به نظر میومدپنجره رو باز کردم نسیم خنک پاییزی به صورتم برخورد کرد تنها صدایی که فضای ارامش بخش پاییزی رو به هم میزد صدای خش خش برگ ها بود علی اقا داشت سر مزرعه ها غذا میبرد امروز خان برای کسایی که رو زمین کار میکردن بخاطر جشن برگشت اقا زادش غذا میخواست بدهعلی اقا به من نگاه کرد_ گیلدا یالا دختر بیاهمیشه با علی اقا سر مزرعه میرفتم از وقتی بابا مریض شده بود من به جاش کار میکردم+ الان میام علی اقاپنجره رو بستم و به چشمای بسته بابام نگاه کردم خواب بود لبخندی زدممرد خوابالو! با این همه سر و صدا چرا بلند نشده بودزود از پله های چوبی اومدم پایینکه صدای پس پس کنان به گوشم رسیدترسیده به سمت صدا برگشتممن_ عهه چی میگی قاسم علی اقا بفهمه به خان میگه بی ابرو میشیم الان بابام هم میشنوهقاسم_خبه خبه موهاتو بنداز تو ببینم من که میام بگیرمت نترسمن_ اره مامانت گذاشت تو هم اومدی برو کار دارماز حیاط کوچکمون خارج شدم+ من امادم علی اقا_ بپر پشت سوار شو از دفعه بعد دیر نکن+ چشمپشت قاری نشستم و به راه افتادیمهی قاسم تو که من رو نمی گیری اخه من چیکار کنم باهات هی یواشکی چرا میای اخه اخرش یکی میبینه بی ابرو میشمبه مزرعه رسیدیم پیاده شدم و مثل همیشه موهای طلاییم رو زیر روسری بلند قائم کردم و صورتم رو با دستمال سفید بستمچای ها رو از زمین میکندم و به سبد پشت کمرم مینداختمچند ساعت بود داشتم بدون استراحت کار میکردمهمین که خواستم استراحت کنم خان با ماشین مدل بالاش اومدنفس ارومی کشیدم و دست از کار برداشتم همه مردا و زنا صاف وایستادن خان از ماشین پیاده شدهممون سرمون رو به پایین انداختم و به عنوان احترام تعضیم کردیم علی اقا زود به سمت خان رفتعلی اقا_ خوش امدید خان قدم رنجه فرمودین کاری بود به غلامتون میگفتین ....علی اقا امینطوری پاچه خواری میکرد که خان دستشو به علامت ساک شو نشو داد و علی اقا حرف نزدخان_ گیلدا بیا اینجارنگ از رخم پرید بسم الل.. کنان سمت خان رفتم و سرمو به خاطر احترام پایین انداختممن_ امر بفرمایید خانخان_ شب برای عیادت میام نمیخواد دیگه کار کنی الانبه سمت علی برگشتخان_ شنوفتی؟؟علی اقا_ بله بله به روی چشممن_ چشم خانخان سوار ماشین شدعلی اقا_ برو گیلدا برو خونه رو تمیز کن خان رو این چزا حساس قبل خان عیال رو میفرستم ترگل ورگل کنمن_ وا علی اقا چه خبره مگهعلی اقاـ امشب میفهمی یالا برو دیگهعلی اقاـ امشب میفهمی یالا برو دیگه میفهمیو دیگه</description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 23:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسان اردبیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84-xzjxepouihag</link>
                <description>مقدمهبه نام خالق یکتا که جان آفرید ادم را و قرار داد عشق جانان راخلاصه رمان عروسان اردبیل  ماجرا سه تا دوست دبیرستانی که با وارد شدن به دانشگاه زندگی این سه دوست عصر جدید رو برای خودشون رقم میزنن ...........ژانر #احساسی_#اجتماعیباز معلوم نیست چش شده اه همش به من گیر میده مگه بیماره اخه یه درسو نمیتونه بده بعد میگه تو نمیخونی  خسته و کوفته به راه خودم ادامه دادم  حالا معلم فارسی به درک  من مامانمو چیکار کنم  همینطوری داشتم میرفتم و به این فکر میکردم به مامان خانم چی بگم بزاره با این خل ها برم بیرون به خونه رسیدم امروز قرار بود بابام بیاد و مثل همیشه خونه برق مینداخت  وارد حیاط کوچیکمون شدمو کنار حوض نشستم  صدای آهنگی که مامانم گذاشته بود تا اینجا میومد  و با فضای پر درخت و سبز حیاط و آبی که از حوض جاری میشد طنین خوبی داشت با خودن آهنگ خودمو تکون میدادم قدو بالای تو رعنا رو بنازم                       تو گل باغ تمنارو بنازمتو که با اشوهگری از همه دل میبری                    منو شیدا میکنی چرا نمیرقصی؟تو که با موی طلا, قدو بالای بلا                  هقع برپا میکنی, چرا نمیرقصی؟قدو بالای تو رعنا رو بنازم                       تو گل باغ تمنارو بنازم...............................چو برقصی تو فریبا ببری از دل من تاب و توانمچو خرامی زتمنا بکنی برق غم از بر دل و جانمزنگاهم چو گریزی تو پریزاد مگر خواب و خیالیچو شودگر به خرامی تو که شیرین تر از امید وصالیقدو بالای تو رعنا رو بنازم تو گل باغ تمنارو بنازم...............................قدو بالای تو رعنا رو بنازم            تو گل باغ تمنارو بنازمای سبک رقص بلا تو مکن نازو بیا تو که در رقصتر شوبده بازیای گل عشق صفا مرو از محفل ما تو که شادابتر از هر گل نازیقدو بالای تو رعنا رو بنازم          تو گل باغ تمنارو بنازمهمینطوری با ا هنگ قر میدادم که احساس کردم از پشت نارنجک خودم  برگشتم و اون نارنجک چیزی نبود جز دمپایی صورتی مامانم  من_به به مامان اسفنجی چه خبرا بلا  مامانم_زیاد حرف نزن بیا به جای قر دادن طویله رو جمع کن  من_اخه طویله چیه اگه اتاق من طویلست پس نتیجه میگیرم خونه هم جزئی از طویلست  مامانم _تو این زبون رو نداشتی چیکار میکردی ؟ جوابی ندادم چون کلکل کردن بامامانم اخرش ختم میشد به باخت من بدبخت و پیروزی مامان خوشبخت هی خدا خودت رحم کن  یه ساعته اتاق رو جمع میکردم ساعت حوالی دو بود و من یه ساعت وقت داشتم تا از مامان اجازه خروج بگیرم و با هانی و راشی برم بیرون به سمت اشپزخونه رفتم  مامانم داشت تدارکات شام رو از الان میچید و همونطور که معلوم بود خبری از ناهار نیست  من_مامان جونمممممممممم مامانم_باز چی میخوای اینطوری صدام میکنی؟ من_مامان من که اتاقمو تمیز کردم  مامانم_خب بسلامتی مثلا خیلی کار بزرگی کردی بچه های مردم الان خونه داری میکنن من_ منظور از بچه های مردم خودتی؟ مامانم_من هم سن تو بودم اون دوتا دایی چلمنگت رو بزرگ میکردم و ناهار و شام می پختم  من_افرین دخترم دیگه چیکار میکردی؟ مامانم_ سر تو خاک می‌ریختم من_ چه ربطی داشت مامانم_ کارتو میگی یا نه؟ من_ میشه با دوستام برم بیرون تا ۷ خونم ترو خدا  مامانم_ نه نمیشه من_ مامان ترو خدا راشین هم هستاااا میدونستم اگه بگم راشین هست اجازه میده مامانم_ دیگه؟ من_من و هانیه و راشین مامانم _اگه راشین هست برو وگرنه بمون یه جا  من_نه به خدا هست  مامانم سری تکون داد و به سمت اجاق گاز رفت مامانم_ برو دیگه عین گوسفند به من نگاه میکنی از لقب های خیلی خوشگل مامانم فیض بردم و به سمت اتاق رفتم تا به راشین خبر اوکی شدن رو بدم(هانیه)راشین خدا چیکارت نکنه نونت کم بود آبت کم بود بیرون رفتنت چی بود  من از شکم درد به قول آنی ۶ تا زاییدم  این دوتا چه اصراری به اومدن من دارن اخه خب این فک کنم اوکی هست واسه بیرون  صدای مامانم میومد که داشت خطاب به من غر میزد  مامان_زود تموم کناااا میخوام بریم طلا فروشی یه چند سرویس طلا بگیرم دیر هم نکن  به اجبار چشمی گفتم و از خونه زدم بیرون(راشین)روبروی اینه بودم همینطوری کمرمو تکون میدادم و میخوندمابرو به من کج نکن کج کلاه خان یارمه  خوشگلم و خوشگلم دل ها گرفتارمهخب خب راشین خوشگله چی کرده همه رو دیوونه کرده به به  بریم سراغ نقشه شوم و هیجانی  لبخندی زدمو به سمت اتاق داداشم رفتم من_ بزغاله اون تویی؟ از پشت در معلوم بود با کسی دیگه حرف میزنه و هواسش به من نبوده  خب خب  خدا جونم چاکریم من یه گاوش کنم اینوووو موبایل رو به حالت ظبط صدا گذاشتم و از فاصله ای که زیر در بود به داخل فرستادم  بعد یک ربع صدا قطع شد  خدا میدونه باکی حرف می‌زد لبخندی خبیثانه زدم بی هوا در رو باز کردم که دیدم بله اقا رفته دستشویی جیش کنه خخخخخخ هرچقدر موبایل رو میگشتم اما نبود که نبود  عصبی به سمت دستشویی توی اتاقش رفتم تا خواستم در بزنم خود وزغش اومد  و موبایل بدست هم بود داداش_به صبح عالی متعالی خانم چشم وزغی  من_بده گوشیمو چاله سیاه چرا بردی دستشویی از دستش گوشی رو گرفتم اما دریغ از یه صوت ظبط شده  خدا گاوت کنه حتما پاک کرده خب اشکال نداره  میریم سراغ نقشه دوم  پیش به سوی مغازه نازنازی داداش جونم ای من یه بلایی سرت بیارم حالا ببین ولی الان نه بعد گشت و گذار به خدمتش میرسمبعد چند دقیقه ایناز و هانیه رو دیدم  این دوتا با نبود من چیکار میکردن ای خدا ممنون که منو برای اینا دادی بهشون رسیدم  ایناز_سلام راشین جونم هانیه_ سلام راشین خان من_سلام بر اهالی روستا  هانیه _ ادم باش راشین من_ ......نخور هانیه _ من تو رو نمی‌خورم(ایناز)اگه ماجرا رو تموم نمیکردم همینطوری هم دیگرو لت و پار میکردن  من_عههههه بس کنید دیگه من گشنمه بریم یه جا یه چی کوفت کنیم از شانس بدبخت ما شوهر نداریم روز ولنتاین ببره مارو بیرون  خدا دوتا خنگ نصیب من کرده اونا هم چه خنگ هایییهو هردوتاشون باهم به من نگاه کردن و انگار که از قبل تمرین کرده بودن همانگ گفتن: خنگ عمته  من_ من نمیدونم چی از جون عمه من بدبخت میخوایینبعد خوابیدن سر و صدا سمت یه کافه رفتیم  راشین و هانیه روبرو من نشسته بودن من_بچه ها امسال هم گذشت دو هفته دیگه امتحانا شروع میشه خوندین چیزی؟؟ هانیه_ بگی نگی راشین_ به یه ورمم نیست(هانیه)ما چرا بیکار نشستیم هیچ نظری ندارم  ایناز سرش تو گوشی بود معلوم نیست داره چیکار میکنه اما هرچی بود براش خوب نبود اخماش تو هم بود انگار راشین هم فهمیده بود من_میگم شیری این چش شده راشین_شیری و درد شیری و حناق من چه بدونم  با صدای بلندتری ادامه دادم من_ مسخره ها ما سفارش ندادیم چیکار کنیممم ایناز سرش رو از گوشی بیرون آورد ایناز_ عهههه راست میگه میگما پسره چرا عین بز نگاه میکنه مارو راشین_ خب داداش من یه فراپه میخوام من_ منم یه اسپرسو میخوام از این برم خونه درس میخوام بخونم ایناز_ چیز من سه اسکوب میخوام. نه اصلا ولش کن چای میخوام  نه نه چیز میخوام راشین_ از کدوم نوع ایناز_ بمیر بابا اه منم اصلا اسپرسو میخوام تا نظر ایناز عوض نشده سفارش دادیم بعد اومدن سفارش ها به عادت همیشگی شروع به عکس گرفتن کردیم  اخ که چقدر دلچسب بود با این دوتا اومدن بیرون  در این حین ایناز به راشین چشم غره ای رفت  ایناز_ به حق ۵ تن کوفتت بشه شیری چقدر بزرگه واسه تو من_ راست میگه این چیه راشین_ والا داداش منم اولین باره میخورم در این حین یه پسره مو بور اومد  جوون داداش عجب مالیه  راشین عین خر تیتاپ دیده بهش نگاه می‌کرد پسره به میز ما رسید _ سلام عرض میکنم خدمتتون ممنون از شما که برای گذروندن اوقات مشرفتون به اینجا تشریف اوردینما داشتیم نگاش میکردیم  اما ایناز جواب داد ایناز_ خیلی ممنون از لطفتون بفرمایید پسره_ فراپه ای سفارش دادین همونطور که میدونین کمی تلخی داره این سس مخصوص برای شیرینی فراپه هست خدمتتون اوردم تا اگه شیرین مزاج باشید از این سس استفاده کنید ما دوتا مثل بز نگاه میکردیم به جای مت باز ایناز جواب داد ایناز_ ممنون از درکتون زحمت کشیدن پسره _ خواهش میکنم بفرمایید لطفا بعد رفتن پسره ایناز با تشر گفت: چتونه اخه حرف بزنین دیگه من هی جواب میدم راشین_ داداش چه خوشگل بود فکر کنم کراش زدم هممون شروع به  خوردن کردیم که ایناز دوباره شروع کرد  ایناز_ میگم اینجا فال قهوه کسی میگیره؟؟ من_ مسخره بازی در نیار بابا چه فالی  ایناز_ اصلا ولش من خودم نگاه میکنم بعد کمی ورجه کردن برگشت طرف من گفت: بده من ببینم فنجون رو بدون اینکه حرکتی کنم خودش فنجون رو برداشت و گفت ببین یه کشی میاد که اول اسمش م هست ببین شکلش افتاده  جلو رفتم و واقعا هم شکله شبیه کلمه میم بود امان از این خندوندن های ایناز واقعا با این دختر بیرون اومدن یه حالی دیگه داشتگوشی ایناز زنگ خورد از حرف زدنش معلوم بود مامانشه اما چرا حالش گرفته می‌شد نمیدونستم(راشین)دو ساعته منتظر سفارش سیب زمینی کوفتی بودیم ایناز_ فکر کنم خودش رفته سیب زمینی بکاره هانیه_ اره والا ایناز_ ایش واسع برم ببینم کجا موندن  ایناز رفت و با پسره مو بور و خوجمله حرف بزنه  بعد اومدن ایناز دوباره شروع کردیم به حرف زدن از هر دری می‌گفتیم و میخندیدم بله خبببببب غذا هم اومد  همون مو بوره دوباره اومد پسره _ من واقعا معذرت میخوام از شما انشالله دفعه های بعد جبران میکنم به خاطر معذرت خواهی کمی شکلات هم گذاشتیم کنار سفارش ها امیدوارم باب میلتون باشه من تو فکر این بودم چطوری مخشو بزنم اخ ننه ایناز_ ممنون از شما زخمت کشیدین پسره_ خواهش میکنم با فکری که سرم زد نیشم وا شد من_ آقا  پسره برگشت  پسره_ بفرمایید  من_ من هنوز نبخشیدمتون اما به یه شرط میبخشم اخ که چقدر قیافه هانیه و ایناز خندیدن داشت خدایا منو گاو کن خخخخخخ  تا خواستم سوالمو بپرسم  صدای گوز اومد  به طرف اون دوتا برگشتم اونا هم مثل من توی تعجب بودن  یکمی دقت کردم صدا از من بود  اما من چرا حس نمیکردم پسره چشم غره ای کرد و رفت  هانیه_ آبرومون رفت راشین قطع کن صدا رو  من_ بخدا من نیستم ایناز _ میدونیم گوشیه بی صاحبت رو میگیم  چشام درشت شد  نههههههه  صدای زنگ گوشیم بود گوشی رو برداشتم  صدای عجوبش به گوشم رسید داداش_ درود بر خواهر عزیزم از صدای موبایلت خوشت اومد من_ من ترو میکشم داداش _ اخیییی جوجو اینم اخرین بارت باشه صدامو ظبط میکنی  قطع کرد پس بگو چرا گوشیمو توی دستشویی برده بود لعنتی هانیه و ایناز شروع به خوردن کرده بودن  یدونه شکلات برداشتم  عههه این چیه  هانیه_ راشین اون برگه چیه؟ بازش کردم(((سلام راشین خانم اسمتون رو از دوستتون پرسیدم میخواستم اگه خودتون صلاح میدونید با هم آشنا بشیم))) با لبایی آویزون به برگه نگاه کردم هی خدا این پسره هم پریید خدا منو گاو کن این چه امتحانیه اخههههههههههههه ایناز برگه رو از دستم گرفت و گفت: چیزه ..راشین فکر کنم باید بیخیالش بشی داداش با اون صدای گوز نشدنیه  هانیه هم سری تکون داد ای خدااااا من چیکار کنم آخه  بلند شدیم بریم که ایناز به طرفم برگشت  ایناز_ عشقم  من_ جون  ایناز_ رژ لب رو بده بزنم  از کیفم در اوردم به طرف سرویس بهداشتی رفت بعد چند دقیه همگی از کافه زدیم بیرون هوا به سیاهی میزد  هانیه_ بچه ها یه اسنپ بگین من زود برم مامانم میخواد طلا بگیره دیر کنم زندم نمیزاره  ایناز_ اخخخ نگو نگو یه عذاب دیگست من_ وایستا هانی بگم‌ بعد رفتن هانیه منو ایناز دست تو دست هم میرفتیم  حس اینکه یه دوست داشته باشی بتونی دردل و دلات رو بهش بگی یه چیز دیگه بود  فکر کنم الان موقعش بود به ایناز این حس رو بدم من_چته ایناز هانیه هم متوجه حالت شد  ایناز_ هیچی بابا  من_ بگو چته دیگه از من بیشتر هانیه نگرانت بود  آیناز _ هیچی واقعا چیزی نشده فقط..... من_ د بگو دیگه لب به جونم کردی. ایناز_ بابام میخواد بره تهران اونا کار کنه  من_ یعنی چی ؟ تو هم میری؟ ایناز_ نه من و مامانم اینجاییم بابام میره تهران دو هفته یه بار قراره سر بزنه الان هم انگار اومده و رفته یکمی دلم گرفته چون ندیدمش اخرین بار  من_ به دل نگیر داداش به دوهفته دیگه هم فکر کن  ایناز سری تکون داد(ایناز)از اون شب ۲ هفته هم گذشت بابام اومده بود اردبیل  چقدر دلم تنگ شده بود توی یه شرکت انگار کار می‌کرد امتحانات نهایی شروع شده بود سخت تلاش میکردم و قرار بود سه هفته بعد جواب های کنکور بیاداز هانیه و راشین هیچ خبری نبود طرف حیاط رفتم  بعد از ظهر بود مامانم خونه خالم رفته و من تک و تنها توی حیاط نشسته بودم  به گوشیم پیام اومد ((پرسپولیس یا استقلال؟ جایزه ویژه به.......)) بقیش رو نخوندم  خب یکی نیست بگه ای پیام دهنده من از درس وقت دارم ببینم قرمزم یا آبی  دوباره رفتم سر درس و مشقسه ماه گذشت چه زود اما اونقدری شاد بودم که گذشت لحظات رو احساس نمیکردم  هر سه تامون از یه دانشگاه توی اردبیل قبول شده بودیم و امروز اولین روز بود اولین روزی که پا به یه دوره دیگه می‌گذاشتیم مثل خنگا تو اتاق هی دور خودم میپیچیدم هانیه و راشین هم رو تخت نشسته بودن  من_ من چی بپوشم ای خدا نیم ساعت مونده فقطططططط هانیه_ ایناز یه چی بپوش دیگهههه  راشین_ نپوشیدی هم نپوش اخرش حاظر شدم با ماشینی که راشین از نوید( داداش راشین) گرفته بود راهیی دانشگاه شدیم  ای خدا کرمتو شکر این روزا رو هم دیدیم هر سه تامون کلاس هارو انتخاب کرده بودیم به طرف کلاس اولم  رفتم طرف دکتر بود با دقت به حرف هاش گوش میدادم طرف پیر بود اما جدییتش تو تدریس قابل ستایشهبه حیاط دانشگاه قدم گذاشتم خب خب چیکار کنیم  این دوتا کجا بودن پسدختر چشم عسلی به طرفم اومد  _سلام من_ سلام بفرمایید  _ من عسلم و شما؟ اسمش به چشماش چقدر میومد من_ منم اینازم خوشبختم  عسل_ ممنون همچنین راستش میخواستم ببینم میتونم باهات دوست بشم اینجا غریبم من_ چرا که نه اهل کجایی عسل؟ عسل_ اصالتا تهرانی هستم تو چی؟ اصلا چرا سرپا بریم بوفه سری تکون دادم همونطوری که راه میرفتیم شروع کردم من_ من اردبیلیم  عسل_ چه خوببب پس میتونی اردبیل رو به من نشون بدی؟ من_ اره چرا که نه عسل دختری ظریف و با چشمای درشت عسلی و بینی ظریفی که خبر از عمل زیبایی میداد برعکس من و هانیه و راشین که هر سامون طبیعی بودیم بودن هیچ عمل زیبایی(راشین)من_ هانیه هانیه_ چیه من_ اون پسرا رو هانیه_ شروع نکن راشین اینم مثل کافه نشه  من_ ایش برو بابا هانیه بی توجه به من مثل مرغ سرپا کنده شده دنبال ایناز می‌گشت بله هر وقت ما جایی میرفتیم ایناز عین عجل معلق غیب میزد  من_ بیا بریم بوفه داداش بیا  هانیه_ اخه چقدر میخوری تو من_ لال بمون بابا بعد از ظهر توی خونتون از نهار خبری نیستااا چون خاله  تو رو میبره برای ندیده هاش طلا بخره  هانیه که انگار درد دلش تازه شد بود با حال زار به من نگاه کرد  هانیه_ اخ درد دلم تازه شد بریم  به کافه رسیدیم اما با چیزی که دیدیم دهنمون غار علی صدر شد  ایناز خانم با یه دختر در حال خندین  نوچ نوچ این نشد دیگه هانیه باز رگ غیرتش بالا زد به طرفشون رفت ددم وای ننم وای دعوا دعوا سر مرباااا به طرف میز رفتم هانیه به ایناز نگاه کرد و با حالت حاکم بزرگ میتی کومان گفت: معرفی نمیکنی ایناز خانم  ایناز _ عسل ببین این همون اکیپون هست هانیه دلبر اکیپ و راشین خوشگل و شیطون  بعد طرف ما رو کرد و گفت؛ هانیه راشین این عسله از تهران اومده دوست جدیدم و البته اگه اجازه بدین جزء ای از اکیپ کوچکمون(ایناز)ببین تو رو خدا کم مونده بود سر منو ببره بعدخودش با عسل هرو کر می‌خندید  راشین دم گوشم گفت: ببین تو رو خدا اینو کجام کنم منم تو گوشش پیچ زدم من_ والا یه جایی بکن انگار ما آدم نیستیم همینطوری دارن میرن هانیه و راشین اخرش رفتن سراغ کلاس هاشون  من و عسل هم رفتیم توی کلاس ردیف اول نشستیم که موبایلش زنگ خورد عسل_ اینازیی من برم بیام  سری تکون دادم  رفت ده دقیقه از رفتن عسل گذشته بود  استاد اومد داخل انتظار داشتم پیر باشه اما زهی خیال باطل بلههههههه از حد نگذریم خیلی جذاب بود  رفت پشت میزش  شروع کرد به حرف زدن  [ به نام خالق یکتا بنده رادین ملکی استاد درس بیولوژی انسان هستم کتاب هایی که تو دستتونه باید دقت کنین که یکی از مهمترین دروس شما هست توی درس هم با کسی شوخی ندارم بهتره برای قبول شدن تو این درس تلاش کنید مفتی به کسی نمره نمیدن] پسره مغرور ایشششششششششششش  این عسل کجا موند  در زده شد  عسل_ سلام استاد اجازه هست؟ ملکی یجوری نگاه کرد انگار ارث باباش رو خورده  استاد_ خیر بیرون  عسل _ استاد اخه......... استاد_ بیرون مگه نشنیدی  عسل_ استاد خدا رو خوش نمیاد  بعد حرفش استاد ابرو هاش رو بالا داد  عجیب بود استاد سری تکون داد و اومد عسل کنارم نشست یواشکی دم گوشش گفتم : خیره شیطون عسل چشمکی زد تا خواست حرفی بزنه  ملکی سمت ما برگشت  خفه خون گرفتیم که گفت: اسمت چیه  با من بود  من_ ایناز فکری هستم  سری تکون داد  استاد_ با اینکه فامیلت فکری هست اما فک نکنم توی مخت یه ذره فکر داشته باشی  این چی گفت؟ به من داشت توهین میکرد من اینو سوسک نکنم به منم ایناز نمیگن من_ چه ربطی داره استاد فامیلی شما هم ملکیه اما ملکه نیستین که یا هستین خبر نداریم؟ یواش یواش پچ‌پچ ها شروع شد استاد_ ادم به بزرگترش احترام میذاره معلومه اینم بف فکرت نرسیده  من_ وای ببخشید من هواسم نبود چرا سر پا ایستادین پدر جان بفرمایید الان میگم آب قند بیارن براتون فشار که ندارین؟ با این حرفم خنده کلاس بالا رفت  ملکی رو با یه من ماست هم نمیشه خورد نوچ نوچ به من میگن گل پری  خخخخخخ حقته خوردی هستشو تف کن  ملکی ظربه ای به میز زد  اوخیییی مامان فدات درس شروع شد و عسل از خنده قرمز شده بود( هانیه)خب گوزمیت من چه بدونم این چی میشه  استاد رفیع هنوز عین بز نگاه می‌کرد  من_ خب چیز میشه ابرو بالا داد و گفت: چی ؟؟ من_ خب چیز میشه دیگه  باز ابروش رو بالا داد اه من_ هدایت حمایت حلالت اخ همه داشتن میخندیدن خب من چه بدونم شعار امام علی چیه چرا این دینی دست از سرم برنمیدارهههههههه من قراره دکتر بشم ناسلامتی به من چه امام علی چی گفتهههههههههههه اون از بی آزار اینم از رفیع سرویس شدم با این دینی  الان حاظر بودم با مامانم توی طلا فروشی ولگردی کنم و اینجا نباشم  استاد رفیع _ برو بشین خانم برو رفتم سر جام که گفت: بر خلافه گفته خانم رضا زاده امام علی برابری و برادری رو شعار خود می‌دونستن چون اخر کلاس نشسته بودم ‌بی خیال زر زداناش شدم و با موبایل به راشین پیام دادم تا بعد کلاس منو برسونه کلاس تموم شد نفسی راحت کشیدم خدا رو شکر  والا اگه خود پیامبر میومد امتحان معارف اسلامی رو بده زیر ده بودبه سمت کلاسی که ایناز اونجا بود رفتم   با عسل بیرون اومد اما اونقدری عصبی بود کم بود گریه کنه. عسل کنارم اومد من_ چش شده؟؟ عسل_ با داداشم دعوا کرد من_ وا  بسم الله داداشت اینجا چیکار میکنه؟ عسل دلنگران به اینازی که با عجله از دانشگاه در اومد نگاه می‌کرد عسل_ یه چیزی بگم بین خودمون بمونه فعلا به ایناز و راشین نگو  من_ باشه کلاس من تموم شده اما منم یه جایی باید برم بعدش اگه کاری نداری ادرس بده میام باهم یه جای دنج میریم عسل لبخندی زد بعد خداحافظی رفت منم به طرف پارکینگ رفتم  راشین پشت رل نشسته بود  در رو باز کردم  راشین_ چقدر دیر کردی ایناز کو؟ من_ نمیدونم با عجله از دانشگاه زد بیرون  راشین_ بریم به سوی طلا فروشی که ننه جونت سرتو میکنه اگه زود نرسی خدا جونم کی میشه یه نفس راحت بکشم از دست این طلا اه این چه بلایی بود به سر من نازل کردی اخه  سرم رو روی شیشه سرد ماشین میزارم این زندگی داشت پیش از حد صاف جلو میرفت دریغ از یه هیجانی  تنها هیجان من بودن مهمونی های خونوادگی بود خدا رو شکر خاله هام هستن وگرنه واقعا کسل کننده میشد زندگی صدای موبایلم میومد  پیامک اومده بود از یه شماره ناشناس واا این کیه اونم شماره خط اصلی من  با خوندن پیامک چشام مثل وزغ شد ((اگه یه چیزی خریدی به پولش فکر نکن به این فکر کن که تو لایقشی مثل طلای گردن باریکت)) راشین_ هوووو چته رسیدیم الووووو رسیده بودیم  راشین رو بوسیدم  من_ فداتشم مرسی زحمت شد راشین_ قربونت سلام برسون  من_ باشه شیری جوونم بای  به داخل بازار رفتم به این بازار ( اوستی اورتولی ) بازار میگن اونقدری خوشگل هست که هر بار میام هوای خنک توش دگرگون میکنه منو اما اینم دیگه زیادیه هر روز میومدم اینجا از بازار خارج شدم به داخل (قزلچی بازار) که روبروش بود قدم برداشتم مامانم با دیدن من به طرف اومد مامان_ سلام خانم دکتر من چطوری. من_ فدای چشات مامانم مامان_ وای هانیه نمیدونی این اقای فروزانفر هستا  من_ خب  مامان_ هزاران الله اکبر هزاران الله اکبر واسه خودش یه آقایی شده یه اقا شده ادم میگه بشینم پسره رو فقط نگاه کنم  من_ خب می رفتی نگاه میکردی با این حرفم مامان چشم غره ای به من میره اوففففف اینو کم داشتم الان(راشین)نمیدونم چرا دلم به این عسله خوش نبود والا چیکار کنم  به طرف خونه رفتم  چقدر خوابم میومد همین که خواستم در رو باز کنم  موبایلم زنگ خورد این کیه اخه عههه این که عشق منه من_ جونم   انتظار داشتم بازم به من بگه چطوری راشینم ولی صدای زنی تو گوشم پیچید دختره_ ببینم تو کیه نوید من میشی اخخخخخخخ گمونم این همون دختره هست که چند روزه میخواستم از نوید گاوه اتو بگیرم اخ که افتاد تو دامم من_ والا من عشق اول و آخرشم تو کیشی سلیطه؟ دختره_ اگه زنی بیا به بوستان ...... اونجا ببینمت من_ منتظر باش عفریته اخیشششششششششششش حالا رو موبایل مت صدای گوز میزاری نوید جوون بچرخ تا بچرخیم بی خیال خواب شدم  اخخ مامان کجایی ببینی نوید تا چند ساعت بعد به دستای خودت به قتل میرسه  خخخخخخ  بعد ناهار پیش ننه جونم رفتم من _ مامانی مامان_ چیه راشین چیشده من_ مامان یه دختره بودااا نوید رو تیغ زده بود مامان_ خب؟ من_ امروز ساعت ۴ تو پارک قرار گذاشته گفتن بهت بگم اگه خواستی بیا مامان_ راشین شوخی که نمیکنی؟ من_ نوچ  مامان_ آفرین بهت دختر اگه من این دختره رو پیدا کنمااا یه قول ماشین هر مدلی رو میخرم برات اخ جووووووون  تف کن داداش هسته رو الانه که از مامان هم کتک بخوری ساعت ۴ بود مامان_ پس کو راشین؟ منو از کارم گذاشتی من_ من چه بدونم اه. صدای ظریفی اومد _سلام  من و مامانم به پشت برگشتیم  خاک تو مخت نکنم داداش این چیه تو انتخاب کردی همه جاش که عملیه این ایشششششششششششش  مامانم با دیدن دختره روش پرید: عنتر عملی تو به چه جراتی پسر منو تیغ میزنی هااااااااا حالا مامان اونو میزد اون مامانو. ای نفسسسسس کشششششششش هیچ کس حق نداره رو جیران من دست بلند کنه منم شروع کردم دختر رو زدنمن_ مامان داره فرار میکنههههههه مامان_ ولش کن من خوب زدمش شب هم داداشتو تو اتاق گیر بنداز به اونم میگم واسا( ایناز)پسره بیشعور بی ادب  از بس گریه کرده بودم حال نداشتم  بدون اینکه به کسی سلام بدم مستقیما رفتم اتاقم واقعا نیاز به خواب داشتم  امروز قرار بود بابام بیاد  بعد یه خواب یک ساعته به طرف حال رفتم  اما مثل همیشه چرا بوی غذا نمیومد وااا تلفن خونه رو برداشتم و به مامانم زنگ زدم بعد چند ثانیه بوق زدن برداشته شد مامان_ الو من_ الو مامان کجایی  مامان_ بدبخت شدیم ایناز بدبخت شدیم من_ یعنی چی ؟ چی میگی تو مامان مامان_ بابات گوشی رو برنمی‌داشت وقتی به محل کارش زنگ زدم گفت بردن زندان دوهفته هست زندانه  با حرف های مامانم مغزم سوت می‌کشید من_ مامان چیکار کنیم مامان_ نمیدونم هیچ چیز نمیدونم فقط انگار نوه رییس بابات اردبیله من_ کیه مامان  مامان_ همکار بابات گفت اسمش رادین ملکیه  چی  چی میگفت مامانم امکان نداشت  مامان_ انگار بابات کل بودجه اون شرکت رو به یا کشور دیگه انتقال داده میخواسته خودش هم از کشور بره دستگیرش کردن  رئیس شرکت هم رضایت بده نیست نمیدونم چیکار کنم تو هم تو خونه نمون عزیزم امروز صبح چند تا آدم اومده بود کم مونده بود در رو بشکونن بیا خونه خالت منم اونجام من_ میام باید یه کاری انجام بدم میام خدایا خودت میدونی پدر من تا به این سن مال حروم نخورده خودت کمک کن  گاهی آدما از روی ناچاری به خدا میگن ترو خدا کمک کن  نمیدونستم چیکار کنم  لباس پوشیدم و کتاب های دانشگاه رو برداشتم فعلا باید میرفتم خونه خاله چیکار باید میکردم نمیدونم باید میرفتم پیش ملکی  خدا جونم خودت کمک کن(راشین)من_ میگم عسل واسه تو رو هم برنمیداره؟؟ عسل_ اره هانیه واس تو چی؟؟ هانیه_ نه چیزی نشده باشه؟؟ من_ من چه بدونم اما یه هفته هست به هیچ کلاسی نیومده عسل_ بچه ها اونجا رو اون اینازه یا من خیالاتی شدم به جایی که عسل نگاه می‌کرد کردیم واقعا ایناز بود  هانیه_ این چرا سرتا پا سیاه پوشیده  من_ عجیبش اینه ارایش نزده. عسل_ اصلا اینا به کنار چرا داره گریه میکنه آیناز داشت میرفت داخل دانشگاه  من_ من برم ببینم چیشده شما اینجا باشین تا شک نکنه یواشکی از پشتش رفتم اول رفت اتاق رضوانی( رییس دانشگاه ) بعد رفت دفتر ملکی واااا از ملکی چی میخواد این  ملکی مغرور بود اما از لاس زودناش خبر داشتم(رادین)من _لعنتیاااااااا مگه بهتون نگفته بودم هرکسی رو وارد اون دم و دستگاه نکنین هااااااا  + اقا من بخداا خبر نداشتم چنین آدمیه من_ قطع کن به اون حرومزاده نشون میدم یالاااااالعنت به همتون  مهرداد فکری چقدر اشنا میومد باید کار های انتقالی خودم و عسل رو بگیرم برای تهران باید این مردک رو ادم میکردم  مهرداد فکری حالا برا من آدم شدی که بخوای زحمت های چندین ساله خاندانم رو به باد بدیصدای در مانع فکر کردن من به این ماجرا شد  من_ بفرمایید  سرم تو یکی از پرونده های کنفرانسم بود  _سلام  سرمو بلند کردم  مهرداد فکری ایناز فکری  نکنه.............‌‌‌‌ من_ چی میخوایی خانم فکری ؟بیشتر بهش نگاه کردم سرتا پا سیاه پوشیده بود گریه هم میکرد نکنه یکی مرده  ایناز_ اقای ملکی من باید باهاتون صبحت بکنم من_ چه صحبتی من با تو چرا باید حرف بزنم هر حرفی داری الان بگو ایناز_ درمورد مهرداد فکری با حرفی که زد یقین اوردم چیزی که تو مغزم ویراژ می‌رفته درست بوده نمیدونم چطوری کنترل خودمو از دست دادم  جلو رفتم که یه کشیده به صورتش زدم من_ هرزه میدونی اون پدر حرومزادت چه ....... خورده هانننن  از موهای کوتاهش گرفتم که باعث شد ناله بکنه  من_ هنوز اومدی میگی باید حرف بزنیم هانننننن لال شده بود  پوزخندی زدم  من_ گمشو به خراب دونیت و زجر هایی که بابا جونت  قراره بکشه رو نگاه کن  هیستریک داشت میلرزد پوزخندی زدم  کنار گوشش  من_ چیه جوجه چرا دادی میلرزی؟ +هوووووو داری چه ..... میخوری حرومی؟ این دیگه کی بود اومد تو و در رو بست راشین_ مرتیکه ولش کن بهت میگم عوضی؟ من_ نه بابا ببین دوستت رو چطوری میلرزه خیلی زیاد میخوای خودت بیا بگیر قورباغه کوچولو راشین_ چی زری زدی الان بهت نشون میدم</description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 12:54:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک یغما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49700223/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%DB%8C%D8%BA%D9%85%D8%A7-twmpil6drcjm</link>
                <description>دانه های ریز و درشت برف بر زمین سقوط می‌کنند چه زیباست این رخت سفید رختی که با هر بار دیدن به یاد تو میگریم تن سرد خود را در آغوش میگیرم تا شاید بار دیگر گرمای دستانت را حس کنم کوچه خالی است من پشت پنجره به انتظار آمدنت لحظه شماری میکنم این هوا بوی تن تو را به یادم می آورد تو چه کرده ای با من که در سیاه چاله چشمانت زندانی شدم خوشا به حال یوسفی که از سیاه چاله رها یافت ولی من چه ......چشم دوختم به انتهای کوچه باریک تا شاید آن قامت کشیده را که به ماشین تکیه داده را ببینم کنم میدانم امیدواهی است اما چه می‌توان کرد این خیال حتی به غلط که در دلم رخنه کرده بهانه ای شده تا باز به زندگی ادامه دهم کاش میشد همان آخرین بار که دلم را شکست به او بگویم که دلم را به یغما برده است کاش میگفتم بعد رفتن تو دیگر روز و شبم یک رنگ شدند  چه مانده از من بعد تو جز دل زخمی که حتی مرهم نداردمن آنقدری دوستت دارم که میدانم  روزی خدا سوالش از تو این باشد چه کردی که او پرستیدت ساعاتی که کنار تو گذشت بهشتی برای من بودخسته از انتظار آمدنت چشم از پنجره بر میدارم به سمت کمد میروم به لباس عروسی می‌نگرمهمان لباسی که از کودکی آرزو پوشیدنش را داشتم اما نشد....بعد تو همه رویا هایم یک خیال شدند  تلفن زنگ می‌میزند میدانم دوباره همان مزاحم است مزاحمی که این روز ها مهمان زندگی من شده است جواب میدم اما باز هم صدایی نمیشنوم با عصبانیت میگویم(الو چرا جواب نمیدی ؟؟)دوباره صدایی نمیشنوم و تماس قطع می‌شود خسته از حال و هوای خانه خود را به کوچه باریک می سپارم با هر قدم به یاد او اشک میریزم به راستی کس می‌داند عشق چیست؟هر چه هست باشد اما این را میدانم اول در دل لانه می کند سپس با تمام بی رحمی رها می‌کند و تا مدت ها جای لانه ای که بنا کرده می‌سوزد به سمت کافه همیشگی رفتم من در وجب به وجب این شهر با او خاطره دارم چگونه فراموشش کنم   گارسون به سمتم آمد (خوش آمدید چه میل دارید؟)-قهوه (تلخ یا شیرین؟)_به نظر شما به کام زندگی تلخ چه قهوه ای باب  میل است؟(تلخ ا‌ما یک بار هم شیرین بنوشید تغییر بد نیست)گارسون رفت چه زیبا پاسخ داد شاید حق با اوست تغییر هم بد نیست شاید زمان تغییر و تحول زندگی من سر رسیده است قهوه داغ رسید اما متفاوت از همه قهوه هایی که خورده ام بود شیرین و دلنشین از کافه خارج شدم و به مقصدی نامعلوم قدم بر میدارم چه جالب می‌خوانند دوره گرد ها [ندونسته دلمو به غریبه سپردم!اون غریبه رو ساده شمردم…گول چشم سیاهشو خوردم!رفت از این شهر که دلم رو به خون بکشونه!جون من رو به لب برسونه…جای دیگه آتیش بسوزونه!ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبست!یه غریبه اومد از راه با من آشنا شد…با تموم خستگیهاش با من همصدا شد!خونه دل از محبت گرم و با صفا شد…] چه حقیقت تلخی در این شهر نیست اما خاطره هایش باقیست وقتی به خود آمدم صورتم خیس بود و دوره گرد خا رفته بودند  کاش میشد از اینجا فرار کنم مانند همان غریبه که الان دور از این شهر زندگی جدیدی را شروع کرده چه بد دلم شکست ولی هر چه باشد من یک زنم همانی که اگر دلش بشکند فریاد نمی زند سیگار دود نمی کندمشت به دیوار نمی زند فقط گاه گاهی ممکن است از سر ناسازگاری شبی تا صبح بی صدا اشک بریزد تاگل لبخندش برای فردا صبح  شکفته شودهیچ گاه آوا های شیرینت از یاد نمی‌برم همان آوایی که میگفتی[بانو به خدا که درست من تویی، راست من تویی،مهر من تویی، ماه من توییتو جان منی یغما]اما چه فایده رهایم کردی دیگر کسی ندارم که آوایی بخواندنه گوشی مانده تا گوش دهد به پارک رسیدم چه بهتر که از حال و هوای زمستانی بهره ببرم روی نیمکت نشستم دوباره زنگ موبایل با عصبانیت پاسخ دادم(بله بفرمایید؟ چرا زنگ می‌زنی و جواب نمیدی؟)+یغما خوبی -مهلا تویی؟+اره عزیزم خواستم بگم فردا شب قراره خواستگار بیاد-مهلا خواهرم چرا نمیفهمید من به مامان و بابا  هم گفتم نمی‌خوام ازدواج کنم+یغما اگه نیان خودت آسیب میبینی حتی بدتر از اسیبی که از امیر خورده میشی-من بعد امیر هیچ کسی رو نمیخوام چرا نمیفهمید +یغما به جان من موافقت کن از من گفتن بود حتما چیزی می دونم و میگم-باشه فعلا+خداحافظ عجیب است که مهلا اسرار میکند از نیمکت بلند میشوم راه خانه را پیش میگیرم به خانه میرسم و در را میزنم و مهلا باز می‌کند +اصلا معلوم هست کجایی؟ باید لباس انتخاب کنیم_چه لباسی مهلا برو کنار میخوام رد بشم حال ندارم+چه حالی چه کشکی زود بیا بالا فردا خواستگار داری اونم چه خواستگاری _ خودت میدونی بعد امیر به کسی جواب بله ندادم این یمی هم مثل خواستگار های قبلی رد می کنم + این یکی با قبلیا فرق می کنه خانوم بیا بالا تا تعریف کنمدروغ نباشد خود هم کنجکاو بودم چه کسی است  که مهلا در این حد اسرار می‌کندبه سمت اتاق رفتیم مادر و پدرم خوشحال مشغول گفت و گو بودند سلام دادم و دوباره مانند همیشه پاسخ گرمی به من دادند وارد اتاق شدیم و مهلا شروع کرد + بیا بشین که هزار تا حرف دارم _ بگو میشنوم+ قرار نبود به تو بگم اما امیر از آلمان برگشته و لحظه ای که به  ایران قدم گذاشته گفته می‌خواد به خواستگاریت بیاد _ مگه نرفته بود المان تشکیل خانواده بده؟! + چی میگی دختر امیر با کسی ازدواج نکرده که فقط خاله به همه گفته بود رفت به  آلمان و دیگه هم بر نمیگرده اما آلان بخاطر تو اومده مخالفت نکن یغما  این بهترین فرصته نمی دانستم چه بگوییم بی صدا به مهلا نگاه میکردم عجیب سکوت دلخراشی بود _برای فردا چی بپوشم؟+وای خدای من یعنی موافقی؟+فکر کنم ارهبا همین کلمه مهلا به سمت کمد لباس رفت و آن شب فقط با انتخاب لباس گذشت نا گفته نماند چه دلشوره هایی که داشتم......... ساعت نه شب است من چشم به راه در انتظار آمدنش هستم حرارت بدنم هر ثانیه بیشتر می‌شودصدای در به گوش می رسد با عجله به سمت اشپز خانه میرومباز خاطره ها تداعی می شوند فلش بک ♡۲سال قبل♡به اشپز خانه میروم و گوشی را بر میدارم-جانم امیر؟ +معلومه کجایی یغما لباس عروسی را چی کار کردی؟ _با مهلا گذاشتیم کمد من نمیدونم  این چه عجله ای هست که بدون خواستگاری کردن و جواب بله گرفتن از من رفتی لباس عروسی گرفتی واسم+یغما خانوم یادت رفته شما اول و اخرش برای منی بانو محترمفلش بک ♡حال♡بدون ان که بفهمم صورتم خیس شده بودصدای مادرم که میگفت چایی ها را بیاورم به گوش می رسید چشمانم را پاک کردم چایی های اماده ای که مهلا گذاشته بود را برداشتم نمی دانم این دلخوری چه بود که باعث میکرد بی احساس بشوم اما هر چقدر هم به احساس خود غلبه داشتم دلم غوغا میکرد و بی پروا نجوای خواستنش را به گوشم می رساند نفس عمیقی کشیدم و به سمت حال رفتم سرم را به زیر انداختم که مبادا چشمان شبرنگش را ببینم اما خوب میدانستم چشمانش از من دست برنمی داردصدای گرم و مغرور پدر بزرگم به گوش می رسد+یغما با امیر برید اتاق حرف بزنید_چشم اقا جون ارام بلند می شوم و به طرف پله ها میروم قامت کشیده و چهار شانه اش را پشت سرم حس میکنم که مرا تعقیب میکند وارد اتاق می شویم و پشت سرش در را می بنددبر روی تخت مینشینم بر روی صندلی می نشیند و خیره به من شروع به حرف زدن می کند+یغما میدونم هیچ وقت منو به خاطر اون  خاطره تلخ نمی بخشی اما این رو بدون که من هیچ وقت فراموشت نکرده ام و نمی کنم_چرا برگشتی به ایران تو که دیگه چیزی تو اینجا  نداشتی که براش هم بر گردی +من تو را دارم یغما _حرف هات  برای من طعم و رنگ قبلی رو دیگه نداره  باز میخوایی چیکار کنی که عذاب بکشم  هیچ کس نمیدونه که من دیگه همون یغما سابق نیستم  تو وقتی میرفتی نمیدونستی دلم رو هم به یغما میبری؟  من بعد تو من در ظاهر روی پاهام وایستادم ولی کسی نمیدونه من شکستم +یغمای من فقط یه بار دیگه به من فرصت بده فقط یه بار بزلر همه رو جبران کنمنمی دانستم چه بگویم  دلم او را می خواستم اما عقلم نه..... چه دو راهی بدی  چرا هیچ گاه راهی مشترک بین انها نبوده است امیر بلند شد و به سمت در رفت من هم پشت سرش به راه افتادم زن عمو رو به امیر کرد گفت خب دهنمون رو شیرین کنیم؟  بعد به من نگاه کرد چه کنیم که ادمیزاد هیچ گاه بر قلب نمیتواند غلبه کندبا یک بله ان شب چه چشنی به پا شد هر چند کوچک همان شب صیغه هم شدیم صبح ساعت هشت است من اماده برای ازمایش دادن و هردو در راه رو نشسته ایم عجیب است اما تا حالا با هم حرف نزده ایم صدای پرستار به گوش می رسد +خانم و اقای فروزانفر بفرماییدوارد اتاق میشویم بعد از ازمایش دادن سوار ماشین میشویم +یغما_بله+گرسنه ای؟ _نه +تا کی میخوای اینطوری بمونی_نمیدونم +تو گرسنه ای اعصابت داغونه بریم یه جا یه چیزی بخوریم وگرنه تا خود شب پدرمو در میاریلبخندی میزنم و بیخیال به خیابان نگاه میکنم ان روز تا شب دنبال کار های عروسی بودیمبماند که مانند قبل چه بحث هایی با هم سر خرید ها که نکرده ایم روز عقد و عروسی هم مشخص شد چه کسی می دانست که همه چیز زیر و رو شود اما چه بد که روزگار درست زمانی که خوشحال هستی تمام خوشی هایت را از بین می بردروز ها میگذرد و روز عقد هم از راه می رسد ساعت پنج صبح است موبایل به صدا در می اید _بله +صبح بخیر بانو _چه صبحی چه کشکی ساعت پنج صبحه+واقعا که چه بی احساسی خانم امروز چه روزیه میدونی+نمیدونم واسابا پای راستم به پای مهلا زدم و گفتم  مهلا  مهلا + چیه  _امیر میگه امروز چه روزیه+امروز روز پیوند دو تا خره عزیزم تا امیر این حرف مهلا را شنید با صدای بلند شروع به خندیدن کرد _الو چته میخندی+قبول کرد خواهرش خره_هر هر هر قبول کرد شوهر خواهرشم خره+خیلی خوب حالا ببین مت برای کی شکلات خریدم سر صبحی بیا پایین ببینم بچه_باشه اومدمبا شوق و ذوق توصیف نکردنی لباس هایم را تن کردم و به پایین رفتم مانند همیشه  با ان قامت زیبایش تکیه به ماشین اخرین مدلش داده است و با غرور به من نگاه میکند _صبح بخیر+صبح تو هم بخیر بانو اینا واسه توعن _نمیمونی +نه تو شرکت چند تا کار دارم بعدش واسه مراسم هزار تا کار داریم خانم محترم_مواضب خودت باش+چشم برو تو منم برم لبخندی میزنم و به سمت خانه میروم به سمتش بر میگردم و دست تکان می دهم و میروم امیر در پشتم تکیه به دیوار با پوزخند نگاه میکند و من از اینه به او نگاه میکنم حسی بدی به این پوز خند داشتم مادرم اسفند به دست میخوانداسفند دونه دونه اسفند سی و سه دونهپسر شده یه آقا همگی بگید ماشاللهکت دومادی تنش کردیم ماشاللهچشم حسود بترکه ایشاللهاسفند دونه دونه اسفند سی و سه دونهخانم شده یه عروس همگی بگید ماشاللهلباس عروس تنش کردیم ماشاللهچشم حسود بترکه ایشاللهاز خانه دست به دست امیر خارج می شویم ماشین سیاهش که حالا با گل های قرمز و سفید تزئین شده است سوار می شویم چه سکوت عذاب اوری مگر الان نباید خوشحال بودیم _امیر+بله_خوبی+اره چطور _اخه اون از پوزخندت تویه خونمون اینم از این ساکت بودنت +نه خوبم هنوز اون لباس رو داری_کدوم +عروسی_اره دارم +نمیخوام ببینم دیگه اون لباس رو میندازی بیرون _چرا تو که خوب وعده وعید دادی سرش صدایش را بالا برد و گفت همینکه گفتمان شب هم به خوشی تمام شد چه زیبا گذشت ان شب چه زیبا گفته کوروش کبیر محبوب همه باش و معشوق یکیمهرت را به همه هدیه کن و عشقت را یکیاز ان شب دوسال میگذرد من امیر را برای بار دیگر بخشیدم و هر بار هزاران دفعه خدا را برای این زندگی شکر میکنم چند هفته بود که حس های عجیبی داشتم تا اینکه فهمیدم که حامله هستم فردا ساعت دو عید است و شاید این بهترین هدیه برای امیر باشد +یغما خانوم کجایی؟ من اومدمااا_لواشک ها رو خریدی +دستت درد نکنه من واقعا که به جای خسته نباشید مثل بچه ها لواشک میخواد ای خدا_خیلی خب بابا بده لواشک هامو+از بس میخوری چاق میشی بیا_ایششششهمه دور هم نشسته اند پنج دقیقه به اغاز سال جدید مانده است من چه خوشحالم توپ انداخته میشود و مجری سال جدید را تبریک میگوید امیر در اغوش میگیرد و زیر گوشم می گویددر خیالم با خیالت بی خیال عالمم تا که هستی در خیالم با خیالت خوش خیال عالمم امان از خیالت بانو چه نجوای زیبایی اما نمیدانستم این شاید برای من اخرین نجوا باشد با همه روبوسی کردیم و به هم تبریک گفتیم زیر گوش امیر گفتمیه لحظه بیا بیرون همه مشغول صحبت بودند و امیر و من از عمارت  خارج شدیم  و به بیرون رفتیم +یغما عزیزم چی شده _ امیر من نتونستم هدیه عیدت رو جلو همه بدم گفتم اول از همه خودت با خبر شیکاغذ را به طرف امیر گرفتم وقتی خواند کاغذ را به زمین انداخت و مرا در اغوش گرفت چه حرف های زیبایی که گفت و من هزاران بار بخاطر این همه نعمت شکر گذاری کردم  +یغما یه لحظه اینجا واستا من برم از ماشین هدیت رو بیارم عزیزم یادم رفته بودبا لبخند به امیر که به ان طرف خیابان می رفت نگاه میکردم از ماشین جعبه قلبی شکلی را برداشت و به طرف من با لبخند جعبه را تکان داد به طرف من میخواست بیاید اما در ان لحظه که جیغ لاستیک های ماشین و جسم بی روح و خونی امیر جلوی چشمم امد سه سال بعد روی سنگ قبر اب می ریختم و فاتحه میخواندم مستانه با موهای طایی به من نگاه میکردبلند میشوم و به سنگ قبرش نگاه میکنم صورتم دوباره خیس میشود کاش اینجا بود +مامانی؟  _جانم مامان+ بابایی کجاست؟ _میاد عزیزم ما بریم دختر مامان+باشهاز قبرستان خارج میشویم از پشت صدای بوق میشنوم +خانوم محترم شماره بدم مستانه را در اغوش میگیرم و رو به مستانه میگویم_جوابشو بده مامانی با لحن بچگانه خود میگوید&quot;اقای محترم مزاحم مامان من نشو&quot; +خانم محترم چرا همش با مامانتی بیا اینجا که بابا میخواد بستنی بگیره برات با این حرف امیر مستانه شروع به اعتراض میکند و به سمت ماشین میخواهد برود_ای شیطون مامانتو واسه یه بستنی فروختیابا خنده در ماشین مینشینیم و امیر با عشق زیر گوشم می گوید شاید حواست نباشه اما وجودت برای من با ارزشه مواظب خودت باش+تو دلم را به یغما بردی جانانم به مستانه که پشت ماشین مشغول عروسک بازی بود مینگرم و دوباره شکر میکنم که خدا بار دیگر امیرم را به من بخشیدشیطان عاشق خدا بودخدا عاشق ادم بودادم عاشق حوا بود اما من و تو همیشه تا ابدعاشق هم هستیم بر میگردیم با هم به ذوق اولین سخن</description>
                <category>ایناز فکری</category>
                <author>ایناز فکری</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 13:08:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>