<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا.م</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49793799</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:19:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زهرا.م</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49793799</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بعد ؛ فقط مرده ها هیچ رازی ندارند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49793799/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-sk8udgjkg82d</link>
                <description>چندوقت پیش با دیدن اسم استیون کینگ در طاقچه وسوسه شدم که یکی از کتاب هاش رو امتحان کنم.اولین کتاب موسسه بود که واقعا فوق‌العاده بود برای همین رفتم سراغ کتاب دوم از استیون کینگ…چقدر پیدا کردن یه کتاب خوب سخت بود .کتاب های استیون کینگ تو طاقچه کم نبود اما … خیلی از خواننده ها از ترجمه بخشی از کتاب هاش راضی نبودند و من هم ریسک نکردم.تعدادی هم داستان کوتاه بود که من علاقه ای ندارم …چندتا هم چون در بی‌نهایت نبود به سراغشون نرفتم?تا در نهایت قرعه به نام کتاب بعد افتاد…یک اسم کوتاه ، ساده و عجیببعد داستان پسر بچه ای کوچک است که یک توانایی عجیب و خارق العاده دارد …او می‌تواند ارواح را ببیند …چه ویژگی ترسناک و عجیبی …این ویژگی عجیب باعث اتفاقات خاص و پر دردسری می‌شود که محتوای داستان را تشکیل می‌دهد.بعد ؛ مرده های هیچ رازی ندارند،  کتابی پرهیجان، کمی ترسناک و پرکشش است.پایان کتاب زیبا و مناسب بود.قشنگ تر اینکه امکان ادامه داشتن کتاب هست و این پایان را زیباتر و پر رمز و راز تر میکنه.حالا چرا بعد ؟کتاب از زبان جیمی کانکلین است که داستان خود را روایت می‌کند.جیمی این روایت را از بچگی خود آغاز می‌کند تا به زمان حال که مرد جوانی است برسد.به همین دلیل هنگام روایت کتاب مدام از کلمه بعدا استفاده میکند و شاید همین وجه نامگذاری بعد باشد.《خب، می خواهم از شما عذرخواهی کنم که مدام از یک کلمه خاص در کتابم استفاده کردم. تا حالا کلی کلمه چند حرفی از مامانم یاد گرفته ام و از خیلی سال پیش، آنها را استفاده می کنم (حالا خودتان بعدا منظورم را می فهمید.) اما این یکی چهار حرف دارد. کلمه بعدة. مثل بعد از آن» یا «بعدا فهمیدم.» و «تازه بعد از آن بود که فهمیدم.» می دانم خیلی تکرارش می کنم اما چاره ای ندارم.&quot; 》جیمی داستان را از روزی شروع می‌کند که زن همسایه می‌میرد و او روحش را در کنار همسرش میبیند…حلقه های زن همسایه گم شده و شوهر داغدارش در جستجوی آن هاست .روح زن همسایه جای حلقه ها را به جیمی میگوید و….این شروعی ساده برای داستانی پرماجرا و خوف انگیز است.《بعدا در تشخیص تفاوت بین زنده ها و مرده ها، ماهرتر شدم اما آن زمان تازه در حال یادگیری بودم. برای همین ربدوشامبرش اینقدر نازک بود. آدمهای مرده فرق زیادی با زنده ها ندارند، فقط همیشه لباسی را که با آن مرده اند تنشان می بینی.“》جیمی ارواح را می‌بیند و میتواند با آن ها صحبت کند اما او چیز زیادی از دنیای ارواح و دنیای پس از مرگ نمی‌داند …و همین باعث می‌شود او درگیر ماجرایی پیچیده و خطرناک شود…ماجرایی که جانش را تهدید می‌کند و بدتر اینکه امکان رهایی از آن وجود ندارد … و همین یعنی داستانی که در ذهن خواننده ادامه میابد …چند روز پیش این کتاب را تمام کردم دنبال کتابی بودم که جزو تازه های نشر باشد که برای چالش این ماه طاقچه بخونم .و کاملا اتفاقی دیدم که ابن کتاب هم از تازه های نشر ۱۴۰۰ هست? پس مناسب چالش طاقچه این ماه هم محسوب میشه.نوشته های بین دو 《》از متن کتاب هستند.این کتاب جذاب رو از اینجا بخونید. https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/102897/%25D8%25A8%25D8%25B9%25D8%25AF </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 11:36:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : کتاب بازها</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7-ghz69kfuhrfm</link>
                <description>مطالعه کتابی درباره ی کتاب ها برای من خیلی جذابه…کتاب‌ بازها یک مجموعه سه جلدیه که درباره کتاب ها ، معما ها و ماجراهایی جذاب با حضور کتاب ها ست ?جلد اول مجموعه رو آروم آروم خوندم.و جلد دوم رو خیلی یهوییو بعد هم جلد سومیه مجموعه خیلی جذاب و تمیزه (حداقل تا اینجا)و اما داستان جلد اول این مجموعه :موضوع کتاب یه بازی اینترنتیه که طبق اون افراد میتونن یه کتاب رو هر جایی از شهر که دوست دارن قایم کنند و سرنخ کتاب رو در سایت قرار بدن تا افراد دیگه با اون سرنخ دنبال کتاب بگردن و پیداش کنند.با این کار میتونن امتیاز بگیرن ، به سطوح بالاتر ارتقا پیدا کنند و…در نهایت هم از یه سری مزایای واقعی مثل بن تخفیف کتب و... برخوردار بشن.(جذاب ترین نکته کتاب اینه که این بازی واقعا در آمریکا وجود داره)حالا شخصیت اول کتاب درگیر پیدا کردن یه سرنخ میشه که انگار خیلی بیشتر از یه کتاب و بازی ساده است.یه کتاب لطیف و درعین حال هیجان انگیزپر از معما و سرگرمیو خیال انگیز تر اینکه میتونید باهاش در دنیای کتاب ها قدم بزنید و لذت ببرید.? ? ? خطر اسپویل یا لو رفتن داستان ? ? ?امیلی به خاطر زندگی عجیب و غریبش مجبور به مهاجرت هرساله از شهری به شهر دیگه است.امیلی از این کار متنفره اما مهاجرت این دفعه به شهر سانفرانسیسکو است یعنی مقر اصلی کتاب باز ها و خالق این بازی جذاباز قضا گریسون گریسولد قراره یک بازی و جستجوی هیجان انگیز جدید رو اعلام کنه و امیلی بی صبرانه منتظر شروع این جستجوی جديده…اما روز مراسم آقای گریستن گریسولد حاضر نمیشه و هیچ کس از او خبر نداره…امیلی فکر میکنه این هم بخشی از بازی جدیده اما …کمی بعد میفهمه آقای گریسولد در بیمارستان بستری شده و اصلا شرایط مناسبی نداره…حالا همه ی اعضای کتاب باز ها منتظر بازی جدید آقای گریسولد هستند اما تنها کسی که از بازی خبر دارد یعنی آقای گریسولد ، هوشیاری لازم برای مطرح کردنش را ندارد …در همین حین امیلی یک جای عجیب یک کتاب پنهان شده پیدا می‌کند و هرچه عمیق تر کتاب را می‌بیند متوجه ایرادات و اشتباهات عجیبی می‌شود.اشتباهاتی که وجودشان در یک کتاب عجیب و حتی بعید است .امیلی حس می‌کند این کتاب سعی دارد چیزی را برایش روشن کند اما هیچ کس حرفش را باور نمی‌کند…در همین حین امیلی می‌فهمد کسانی دنبال به دست آوردن کتاب او هستند …کتابی که مطمئن نیست دقیقا متعلق به چه کسی است.&quot;امیلی پرسید: «چه‌جوریه که تو کتاب‌بازها رو بازی نمی‌کنی ولی گریسون گریسولد رو می‌شناسی؟»«همه گریسون گریسولد رو می‌شناسن. من حتی بهار پارسال توی کارناوال کتابی که برگزار می‌کرد دیدمش.»امیلی با هیجان پرسید: «از نزدیک دیدیش؟ چه‌شکلیه؟ کارناوالش چه‌شکلیه؟»از پنج سال پیش که برای اولین بار دربارهٔ کارناوال کتاب معروف آقای گریسولد در سانفرانسیسکو شنیده بود تا الان، همیشه آرزویش بود در آن شرکت کند. خوشبختانه قرار بود خانواده‌اش تا بهار آینده در سانفرانسیسکو بمانند.جیمز در جواب سؤال‌های امیلی گفت: «با کت‌وشلوار راه‌راه آبی و قرمز پُررنگ و کلاه انگلیسی و عصا که با بقیهٔ لباسش هماهنگ بود توی سالن می‌چرخید. اون بهم بلیت‌های بازی داد. هر بچه‌ای هم که به کارناوالش بره یه کیسه پر از کتاب‌های رایگان هدیه می‌گیره.»&quot;خبر خوب تر اینکه این کتاب فوق العاده رو میتونید از اینجا و از طریق طاقچه بی‌نهایت مطالعه کنید.  وازطریقطاقچهبی‌نهایتمطالعه  https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/89072/%25DA%25A9%25D8%25AA%25D8%25A7%25D8%25A8-%25D8%25A8%25D8%25A7%25D8%25B2%25D9%2587%25D8%25A7%25D8%259B-%25D8%25AC%25D9%2584%25D8%25AF-%25D8%25A7%25D9%2588%25D9%2584 </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 20:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛ کتاب اینترنت ما؛ اطلاعات زیاد و فهم کم در عصر کلان‌داده</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-inpftzqtalzr</link>
                <description>اینترنت مفهومی آشنا در دوره ماتا چندسال پیش اینترنت تازه داست شناخته می‌شد در بعضی خانه ها بود نه همهبعضی بلد بودند با آن کار کنند نه همه سرعتش کم بود…برای اتصال تلفن خانه قطع می‌شد…و…و…و…آن اوایل اتصال دائمی و هرلحظه شبیه رویا بودخدمات الکترونیک آرزویی دورو حالا تنها با گذشت چندسال اینترنت تمام زندگی ما را احاطه کردهاز زندگی اجتماعی و کاری گرفته تا شخصی ترین لحظات مادر حال حاضر زندگی اینترنت در تمام زندگی ما حضور دارد به تعبیر کتاب در تمام گوشه و کنار زندگی ما سرک می‌کشد…انگار که بدلی از ما در فضای مجازی ساخته شده…این ارتباط انقدر نزدیک است که بیشتر ترسناک به نظر می‌رسد…حتی با وجود علم به آسیب ها باز هم درهم‌تنیدگی به قدری است که فکر جدا شدن از آن هم غیر قابل تحمل و تصور است.&quot;تکنولوژی آن‌قدر با فرهنگمان آمیخته شده و آن‌قدر با صورت زندگی‌مان پیوند خورده است که حتی اگر ملتفت شویم که واقعا چقدر به این نوع تکنولوژی‌ها وابسته‌ایم، باز هم دل کندن و جدا شدن از آن‌ها سخت و طاقت‌فرساست.&quot;تصور اینکه تمام اطلاعات ما در فضایی عمیق و ناشناخته وجود دارد معنای حریم شخصی را دگرگون کرده است.این تنیدگی را می‌توان از جهات گوناگون بررسی کرد که یکی از این جهات نگاه فلسفی به این مسئله است.کتاب اینترنت ما؛ اطلاعات زیاد و فهم کم در عصر کلان‌داده نوشته مایکل پاتریک لینچ ، مواجهه‌ای فلسفی با این مسئله است. طاقچه در معرفی نویسنده مینویسد؛&quot;مایکل لینچ فلسفه‌خوانده‌ای است که بیش از هرچیز بر سر مسئله «حقیقت/صدق» تأمل کرده است. در فضای آکادمیک، کتاب‌ها و مقالات مهمی منتشر کرده است که نشان از پشتوانهٔ نسبتا محکم او دارد. &quot;مطالب این کتاب عمیق است و می‌توان مدت ها به آن فکر کرد؛از جمله این مطالب می‌توان به این مسئله اشاره کرد که با وجود اینکه در زندگی امروزه که دیجیتالی است و پر از رد و بدل کردن اطلاعات است ولی فهم و درک عمیق کمرنگ تر است.بیایید فکرکنیم چرا با اینکه هر چه بیشتر می‌گذرد و ما اطلاعات بیشتری از خودمون به اشتراک می‌گذاریم،  علاقه مندی هایمان را بیشتر مطرح میکنیم،  دوستی هامون رو عیان تر میکنیم و… انگار دوستی ها کم عمق ترند و فهم مشترک آدم ها کم تر شده؟…اگر دیگر مطالب عمیق و قابل توجه این است که ما در عصر اطلاعات فکرمیکنم خیلی بیشتر از قبل می‌دانیم و یادمیگیریم ولی؛&quot;سیاست دانش به قدرتی اشاره دارد که مشخص می‌کند چه کسی می‌تواند بداند و چه چیزی باید دانسته شود&quot;مسئله مهم دیگر آن است که اندیشیدن کجای زندگی ما قرار دارد؟ یکی از مهمترین سرمایه هایی که اینترنت از ما می‌گیرد توانایی اندیشیدن است؟چقدر فکرمیکنیم؟چقدر عمیق فکرمیکنم؟ چقدر به هرچه میپذیریم فکرمیکنیم؟ چقدر چشم بسته میپذیریم؟  و چقدر اینترنت در ضمیر ناخودآگاه ما موثر است؟&quot;روزگاری عادت داشتیم بگوییم دیدن همانا و باور کردن همانا؛ اما حالا ممکن است بگوییم «گوگل کردن همانا و باور کردن همانا».&quot;این کتاب را بخوانیم و به رابطه خودمان و اینترنت فکر کنیم!به مقداری که زندگیمان را تحت تاثیر قرار داده فکرکنیم.به اینکه چقدر خودآگاه و ناخودآگاه تحت تاثیرش هستیم…. آیا می‌توانیم این اثر را کم کنیم؟  می‌توانیم محدودش کنیم؟ آیا می‌توانیم این اثر را کم کنیم؟  می‌توانیم محدودش کنیم؟ اگر نمی‌توانیم حداقل آگاهانه با آن برخورد کنیم.برای فکر کردن و مطالعه این کتاب را از  اینجا دریافت کنید.  https://taaghche.com/book/72112/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%9B-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87  دانلودوخریدکتاباینترنتما؛اطلاعاتزیادوفهمکمدرعصرکلان‌داده|مایکلپاتریکلینچ|طاقچهاینترنتما؛اطلاعاتزیادوفهمکمدرعصرکلان‌دادهکتابینوشتهمایکلپاتریک‌لینچاستکهباترجمهحامدقدیریدرنشراسمبهچاپرسیدهاست.دربارهکتاباینترنتما؛اطلاعاتزیادوفهمکمدرعصرکلان‌دادهمادرروزگاریزندگیمی‌کنیمکهبدلخودمانرادرفضایمجازیساخته‌ایم...taaghche.com </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 20:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه؛ پشت‌مدرنیسم علیه فمینیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49793799/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-jig7sgbfiis5</link>
                <description>خیلی وقت بود دنبال فرصتی برای مطالعه این کتاب می گشتم.چالش این ماه طاقچه بهانه ای برای این مطالعه شد…با شور و شوق زیاد کتاب رو شروع کردم.هرچند با توجه به سخن ابتدایی نویسنده ؛ ( تقدیم می‌شود به: تمامی زنان ایران‌زمین؛ که یقیناً جواب دندان‌شکنی به این کتاب خواهند داد، تا درس عبرتی باشد برای سایرین!) ، احتمال میدادم ازمطالعه کتاب خشمگین بشم و خودم رو برای این مسئله آماده کرده بودم.اما….اتفاقی که واقعیت افتاد این بود که مقاله اول رو نفهمیدم…نمیفهمیدم که من نمی‌فهمم یا واقعا همین قدر لوس و خنک و بی مزه است?گفتم اشکال نداره ادامه میدممقاله بعدی اگر بدتر نبود قطعا بهتر هم نبود…تعدادی کلمات قلنبه سلمبه که نمیفهمیدم کدام یک نظریه علمی است و کدام حاصل ذهن طنزپرداز? نویسندهکجا نویسنده در حال تمسخر است و کجا در حال بیان مطلب خودشبدتر اینکه جملاتی به افراد بزرگ تاریخ نسبت داده شده که باز هم نمیفهمید این جملات مربوط به نویسنده است یا واقعی است….مانند این قسمت؛((بخشی از گفتگوی منتشرنشده مارتین هایدگر و هانا آرنت در کلبه جنگی) این سخن خود بدان معناست که زنان جز در سایه‌سار مردان زیستن نتوان که اگر زنی به مردی گقت آری، «هستن» توانستن، ورنه، پاسخِ نه، خود علت نیست‌شدن ایشان است. و این نیستی، همان است که تنها در تجربه (Erlebnis) رانندگی با پراید (Death Machine) به تمامی محقق می‌شود، زیرا کسی که پراید می‌خرد، به «مرگ‌آگاهی» رسیده است. چون نه‌تنها از مرگ قریب‌الوقوع نمی‌ترسد، بلکه خود آن را به‌مثابه یک کالا می‌خرد. و اگرچه زمان دقیق آن را تعیّن نمی‌تواند کرد، در مقابل شکل و محتوای آن را تعیین می‌کند. پراید، مظهر نسخ، مسخ و فسخ مرزهای میان زندگی امروز و مرگ فردا است. اما آنان که چنین بودند، مسخ و فسخ و نسخ شدند و ما اینک می‌بایست مقدمات و صغری و کبرای بسیار فراهم آوریم تا شاید این سخن آن زن را خوشایند آید و دست در دست هم دهیم به مهر.)مدل کتاب هم شبیه یو کتاب تخصصی نیست که بگم برای قشر متخصص نوشته شده و این نفهمیدن ها به خاطر بی اطلاعی یا کم اطلاعی من است.یکی از مسخره ترین قسمت ها ، این قسمت بود ؛(اما امروز حوالت تاریخی گروهی دیگر چنان است که به تأسی و تشبث با آن عفریته (Gugush) در فیلم همسفر (۱۳۵۴) که بنگاه فسق و فجور (Manoto) خود را به نام مدرسه فلسفه افلاطون (Plato)، آکادمی (Academy) نامیده بود، در پاسخ به علی (Behruz Vosughi) چنین می‌گویند: ـ «علی بیداری؟ ـ مثه اینکه آره... ـ می‌خوای بخوابی؟ ـ ما رو هوایی نکن مرگ مادرت... ـ یه سوال ازت بپرسم راستشو می‌گی؟ ـ بپرس بابا بپرس.... ـ تو زن داری؟ ـ نه بابا. زن‌مون کجا بود؟ ـ پس تو چی داری؟ ـ هیچی، جز یه ننه و یه خونه گرویی….)در نهایت باز هم احتمال میدم مشکل از من بوده و کتاب سطح بالاتری نسبت به من داشته است.و از شنیدن نقد و نظرات دوستان کتابخوان خوشحال میشم.این کتاب در طاقچه بی‌نهایت موجوده پس راحت میتونید سری به این کتاب بزنید .از طریق این لینک میتونید نگاهی به کتاب نگاهی بندازید https://taaghche.com/book/26174/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85 </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 22:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛ سرزمین موعود</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%88%D8%AF-ffqvhzfynuwv</link>
                <description>یک کتاب از یک برنده نوبل غیرادبی ، کتابی که باید برای چالش کتاب‌خوانی آبان ماه طاقچه در گروه پیرطریقت خوانده می‌شد.سرزمین موعود نوشته باراک اوباماست.این کتاب جلد اول از یک مجموعه سه جلدی است.باراک اوباما در این کتاب علاوه بر بیان کردن مسائل سیاسی و اتفاقات پشت پرده بسیاری از وقایع، از زندگی خانوادگی خود نیز سخن می‌گوید.&quot;من از خانواده‌ای سیاسی برنیامده‌ام. پدربزرگ و مادربزرگ مادری من اهل میدوست اند که بیشتر اسکاتلندی-ایرلندی هستند. خصوصاً با توجه به استانداردهای شهرهای کانزاس در دوران بحران اقتصادی که در آن متولد شده‌اند، آنها لیبرال قلمداد می‌شدند و از نظر گوش دادن به اخبار بسیار پیگیر بودند. مادربزرگ من، که همه او را توت صدا می‌کردیم (مخفف Tutu یا مادربزرگ، در زبان هاوایی) به من می‌گفت: «این کار نشان از یک شهروند آگاه دارد.» اما او و پدربزرگ من گرایش عقیدتی و حزبی محکمی نداشتند، فراتر از آنچه که آنها عقل سلیم می‌دانستند. آنها به کار فکر می‌کردند - مادربزرگ من معاون بخش تضمینات در یکی از بانک‌های محلی بود، پدربزرگ من ویزیتور بیمهٔ عمر بود - و پرداخت قبوض و امور جزئی زندگی به عهدهٔ او بود.&quot;حتی از اولین روزهای زندگی او آغاز شده و به دیگر فعالیت های اوباما نیز می‌پردازد.و دیگر بخش های کتاب برای علاقه مندان به سیاست بسیار جذاب است،پرداختن به وقایع عراق، شورای امنیت و سازمان ملل، حتی توصیفاتی از رهبران دیگر کشورها و… مطالب سیاسی است  که در کتاب با آن ها مواجه میشوید.&quot;شاید نه یا ده بار، از او در مورد سازمان ملل سؤال می‌کردم و از او خواسته بودم که توضیح دهد چگونه، پس از جنگ جهانی دوم، رهبران جهانی تصمیم گرفتند به مکانی واحد برای حل‌وفصل مسالمت‌آمیز اختلافات خود مراجعه کنند. او گفته بود: «انسان‌ها با حیوانات تفاوت چندانی ندارند ما از ندانسته‌هایمان می‌ترسیم. وقتی از مردم می‌ترسیم و احساس خطر می‌کنیم، جنگیدن و کارهای احمقانه دیگر راحت‌تر اتفاق می‌افتد.» سازمان ملل راهی برای ملاقات مردم کشورها با یکدیگر و آموختن اینکه نباید از همدیگر بترسند.&quot;&quot;و باوجوداین افتخار آمریکایی بودن، این عقیده که آمریکا بزرگ‌ترین کشور روی زمین بود _ همواره یک موهبت محسوب می‌شد. به‌عنوان یک مرد جوان، من از کتاب‌هایی که بی‌همتا بودن آمریکا را رد می‌کرد کلافه می‌شدم؛ وارد مشاجره‌های طولانی و خسته‌کننده با دوستانی می‌شدم که اصرار داشتند برتری آمریکا ریشهٔ بیداد و ستم جهانی است&quot;(جالبه!واقعا برتری آمریکا ریشه بیداد و ستم جهانی نیست؟ ?)&quot;در بیست‌وپنجم ژانویه، شب انتخابات مقدماتی، ان بی سی نتیجهٔ یک نظرسنجی را نشان داد که حاکی از کاهش حمایت از من در میان سفیدپوست‌های کارولینای جنوبی تا میزان ده درصد ناچیز بود. این خبر، طول و تفصیل کارشناسان را در پی داشت. آنها می‌گفتند که انتظار می‌رفت همین‌طور شود. حتی تعداد فراوان آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار هم نمی‌توانست مقاومت سفیدپوست‌های ریشه‌دار را در مقابل هر نامزد سیاه‌پوستی درهم بشکند، چه برسد برای کسی با نام باراک حسین اوباما&quot;علاقه مندان به سیاست و علوم اجتماعی از این کتاب لذت بسیاری خواهند برد.اگر علاقه مند به دانستن فراز و فرود های سیاست آمریکا ، زندگی شخصی باراک اوباما هستید کتاب را از اینجا مطالعه کنید. https://virgool.io/p/ffqvhzfynuwv/%D9%88%D8%B9%D9%84%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%88%D8%AF%7C%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A7%7C%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%88%D8%AF%7C%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A7%7C%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%8C%DA%86%D9%87%D9%84%D9%88%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF%D9%87%D9%94%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B9%D8%AA%D8%A7%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%B1%DB%B7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%BE%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1%D8%B4%D8%AF%D9%88%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%BE%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9%E2%80%8C%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B2%D9%88%D8%A8%D9%87%D8%B7%D9%88%D8%B1%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B1...taaghche.com  https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/93446/%25D8%25B3%25D8%25B1%25D8%25B2%25D9%2585%25DB%258C%25D9%2586-%25D9%2585%25D9%2588%25D8%25B9%25D9%2588%25D8%25AF </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 22:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه؛ آن دختر یهودی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49793799/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%DB%8C-mqezijmfpsae</link>
                <description>یک کتاب از انتشارات کتابستانبه قلم خوله حمدی نویسنده عرب زبان تونسیکتابستان جزو معدود انتشارات هایی هست که با علاقه کتاب های جدیدش رو دنبال میکنم.عنوان کتاب به خاطر کلمه یهودی برام جذاب بود.و چاپ شون توسط انتشارات کتابستان هم مزید بر علت شد که حتما کتاب را بخوانم.کتاب ۳۸۲ صفحه ای را شروع به خواندن کردم…داستان زندگی دختر مسلمانی که در خانواده ای یهودی زندگی می‌کند.چرا؟…کتاب را بخونید تا بفهميد ?دختر مسلمانی که در آخر منشأ تحولات زیادی میشود …اما جالب تر اینکه موضوع اصلی کتاب اصلا درباره این دختر مسلمان نیست?با این داستان اشک ریختم، خندیدم، درس دین یادگرفتم و لذت بردم.《نماز جماعت باید در زندگی اجتماعی مسلمانان تأثیر بگذارد. یاد حرف‌های احمد افتاد: «نگذار مسلمانان تو را از اسلام متنفر کنند. آن‌ها تعالیم اسلام را متفاوت اجرا می‌کنند. تو فقط به اخلاق رسول خدا (ص) نگاه کن. در میان تمام انسان‌ها اخلاق او اخلاق قرآن است.»》تلنگرهایی عمیق《زنده باشیم تا بخوریم و بخوانیم و بگردیم و بخوابیم و روز بعد هم این دایره را تکرار کنیم؟ «تکرار» این کلمهٔ نفرت‌انگیز. مگر تکرار از نشانه‌های جهنم نیست؟ جسدی می‌سوزد و بعد گوشت می‌آورد تا دوباره انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بسوزد》مقایسه هایی از تورات و قرآن داشت که جالب بود.《عهد قدیم شامل فقط تورات ـ کتاب مقدسی که به حضرت موسی نازل شد ـ نیست بلکه بخش‌های دیگری هم به آن اضافه کرده‌اند؛ بنابراین عهد قدیم یا تاناخ -علاوه بر تورات که شامل اسفار (یا کتب) پنج‌گانه به نام اسفار موسی است - ۲۱ سِفر اضافه هم دارد که این‌ها فقط یک سری مؤلفات تاریخی هستند که به دست انسان‌ها نوشته شده و به آن‌ها می‌گویند «مکمل تورات» با این حساب چطور می‌توانیم بگوییم تورات از دسیسه‌ها و تزویرها جان سالم به در برده و سلامت مانده است؟》《تورات و به‌طورکلی عهد قدیم، از پنج‌هزارسال پیش شفاهی نسل به نسل منتقل شده و یهودیان خیلی دیر کتابت و حفظ آن را شروع کردند و چون افراد زیادی نبودند که آن را حفظ کنند روحانیون به‌آسانی می‌توانستند بدون هیچ ردپایی آن را تحریف کرده و محتوایش را تغییر دهند، چه این کار را از روی فراموشی انجام داده باشند چه از روی اشتباه و چه با نیت‌های پنهان و انگیزه‌های مغرضانه.》توصیف دقیق و زیبای تغیرات عمیق آدمها??ندی وقتی قرآن را به دست گرفته بود حس می‌کرد چیزهایی که خوانده راست است. او عمق و قدرتی را حس می‌کرد که در تورات یا عهد قدیم با آن روبه‌رو نشده بود و می‌دانست دارد تغییر می‌کند. حتی باید گفت او بدون اینکه متوجه شود از درون تغییر کرده بود و وقتی در یکی از شب‌زنده‌داری‌هایش با صدای آهسته و لرزان آیهٔ: «أَلَمْ یأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا یکونُوا کالَّذِینَ أُوتُوا الْکتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَیهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَکثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ * اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یحْیی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا قَدْ بَینَّا لَکمُ الْآیاتِ لَعَلَّکمْ تَعْقِلُونَ.» را خواند چنان گریه کرد که جسم نحیفش هم به لرزه درآمد.جالب‌تر از همه این‌که این کتاب مستند است ?《 با ندی، شخصیت اصلی داستان، در تالار گفتگوهای اینترنتی آشنا شدم. وقتی داستانش را تعریف می‌کرد گریه‌ام می‌گرفت، برای همین از انجمن بیرون زدم اما داستان مرا رها نکرد. مدتی بعد ایدهٔ رمان در ذهنم شکل گرفت و از طریق ایمیل و تلفن با او تماس برقرار کردم و جزئیات بیشتری خواستم و مدت‌ها باهم صحبت کردیم. من از این صحبت‌ها با جامعهٔ بستهٔ یهودی و «یهودیان عرب» آشنا شدم، اما در کنار این‌ها با مسئلهٔ دیگری که اصلاً به ذهنم خطور نمی‌کرد هم آشنا شدم؛ با مقاومت در جنوب لبنان، با عشق و جنگ و مخصوصاً ایمان.》من از مطالعه آن دختر یهودی خیلی لذت بردم. و خیلی خوشحالم که طاقچه با رایگان کردنش فرصت آشنا شدن من با این کتاب را فراهم کرد.شما را هم به این لذت دعوت میکنم. https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/56098/%25D8%25A2%25D9%2586-%25D8%25AF%25D8%25AE%25D8%25AA%25D8%25B1-%25DB%258C%25D9%2587%25D9%2588%25D8%25AF%25DB%258C </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Thu, 21 Oct 2021 11:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛ صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49793799/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-eirxiovwhxkf</link>
                <description>اولین بار بود که یک کتاب با موضوع محیط زیست میخواندم.اولش مقاومت کردم حتی دنبال یک کتاب داستانی با موضوع محیط زیست گشتم .ولی وقتی دیدم در عنوان ذکر شده، کتاب غیرداستانی،  سد مقاومتم شکست.شروع کردم.موضوع جالبی بود.هیچوقت فکر نمیکردم کتاب محیط زیستی بخوانم و جالب تر اینکه کتاب درباره حلزون باشد.واقعا حلزون!!!کمی که کتاب جلو رفت جذاب تر شد‌.نکاتی بکر از زندگی حلزونفکر نمیکردم زندگی یک موجود به این کوچکی انقدر پیچیده و جالب باشد.فکر نمیکردم دنیا انقدر عمیق باشد.《رومن ویشنیاکِ زیست‌شناس همیشه مبهوتِ شخصیت‌های فردی و روابط و نبردهای میان جانوران میکروسکوپی در یک قطره آب برکه بود》استعداد ها و توانایی هایی ویژه و حتی قوی تر از انساندنیای جذاب ، بزرگ و پیچیده ی حلزونحلزون یک امکان فوق العاده دارد. امکانی که شاید آرزوی خیلی از ما باشد.《حلزونی که از گزینه‌های غذایی‌اش راضی یا از شرایط آب‌وهوایی خشنود نباشد، به خواب خواهد رفت و غیرفعال خواهد شد. ضربان قلبش تا فقط چند بار در دقیقه آهسته می‌شود، و جذب اکسیژن به یک پنجم زمان فعالیت می‌رسد》یا لزج بودن حلزون فقط یک مسئله چندش آور نیست بلکه دنیای شگفت آور است.《لزج بودن یک سیستم دفاعی پیچیده است که کاربردش بسیار فراتر از ایجاد حال تهوع در گونه «انسان خردمند» است. شکارچیان درشت‌جثه نمی‌توانند یک موجود لزج را در چنگ بگیرند، و حشرات انگلی کوچک‌تر نیز ممکن است در لیزابه‌ای که تراوش می‌کند گیر بیفتند یا قطعات دهانی‌شان به هم بچسبد. اگر دستورعمل لیزابهٔ معمولی از بازدارندگی کافی برخوردار نباشد، حلزون می‌تواند درجا یک معجون خاص حاوی مواد شیمیایی سمی و بدمزه را به مقدار زیاد تولید کند. از نظر یک شکم‌پا، بقای شایسته‌ترین‌ها، اغلب به معنای بقای لزج‌ترین‌هاست.》رابطه ی عمیقی که نویسنده با حلزون داشت خیلی زیبا بود.حلزون، به این کوچکی علت زنده ماندن یک انسان باشد.《زنده ماندن اغلب بستگی به تمرکز بر یک چیز خاص دارد: یک رابطه، یک باور، یا یک امید》کتاب را دوست داشتم . میشد در دنیای حلزون غرق شد…اما کتاب برای من کند بود.همونطور که نویسنده بعد از بهبودی حوصله تماشای طولانی مدت زندگی کند حلزون را نداشت.《زمستان که گذشت، متوجه تغییری در رفتار حلزون‌نگری‌ام شدم. بهار گذشته، در زمانی که تقریباً از عهدهٔ هیچ کاری برنمی‌آمدم، وقت‌گذرانی با حلزون تفریح محض بود. اما به محض آنکه توانایی‌های حرکتی‌ام اندکی بهبود یافت، تماشای حلزون دیگر صبر و حوصله می‌خواست. به این فکر افتادم که در چه مقطعی از روند نقاهتم دنیای حلزونی را پشت سر گذاشته‌ام. حلزون نخست همیشه در قلب من جا داشت، و با آنکه به فرزندش علاقه داشتم، اما بیشتر اوقات در خواب بود، و من هم اغلب حواسم به چیزهای دیگر معطوف می‌شد.》دوست داشتم زودتر تمام شود ولی همیشه کتاب های جذاب تری در فهرست بود.گاهی شب ها قبل خواب چندصفحه میخواندم که در نهایت به خوابیدنم منجر میشد.این چندروز تلاش میکردم تا صفحات را گذری رد کنم اما این هم شدنی نبود چون در هر صفحه مطلبی بکر و جدید پاگیرم میکرد.بالاخره تمام شد.در پایان کتاب هم توصیه های خوبی برای نگهداری از حلزون و داشتن تراریوم به خواننده می‌دهد.اگر به کتاب های محیط زیستی علاقه مندید این یک کتاب فوق‌العاده است.کتاب را از اینجا مطالعه کنید. https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/87888/%25D8%25B5%25D8%25AF%25D8%25A7%25DB%258C-%25D8%25BA%25D8%25B0%25D8%25A7-%25D8%25AE%25D9%2588%25D8%25B1%25D8%25AF%25D9%2586-%25DB%258C%25DA%25A9-%25D8%25AD%25D9%2584%25D8%25B2%25D9%2588%25D9%2586-%25D9%2588%25D8%25AD%25D8%25B4%25DB%258C </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 22:47:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛ آن فرانک؛ خاطرات یک دختر نوجوان</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-qs6tj5nydl4x</link>
                <description>موضوع کتاب مرداد ماه، یک کتاب غیر داستانی درباره جنگ جهانی دوم بود.مدتها بود دوست داشتم کتاب آن فرانک رو بخونم.کتاب نسبتا طولانی بود.اوایل کتاب جالب بود ولی منتظر بودم جالب تر بشه که نشد ?کتاب را تا نیمه خوندم و به دلیل عدم جذابیت دو هفته ای کنار گذاشتم.در نهایت چون باید در موردش می‌نوشتم به سختی کتاب را تمام کردم.شاید انتظار ابتدایی من اشتباه بود و از یک دفترچه خاطرات نباید انتظار بیشتری داشت.کتاب پر است از وقایع تکراری، غرغر های حوصله سر بر و یکنواخت….انتظار اطلاعات تاریخی بیشتر و غنی تری داشتم.گاهی بین نوشته ها تغییر و تحولات روحی آن جالب توجه است.مثل؛*امروز صبح، دفتر خاطراتم را ورق زدم و از اینکه دیدم این‌همه نامه در مورد مادر – آن‌هم این‌قدر شدیداللحن ـ نوشته‌ام، یکه خوردم. به خودم گفتم «آن، واقعاً این تویی که دربارهٔ نفرت حرف می‌زنی؟ چطور می‌توانی چنین کاری بکنی؟» دفترچه به‌دست نشستم و به فکر فرو رفتم. چرا خشم و نفرت طوری وجودم را پر کرده بوده که ناچار بودم همه‌چیز را با تو در میان بگذارم؟ سعی کردم روحیهٔ آن یک سال پیش را درک و توضیحی برای کارش پیدا کنم، چون تا زمانی که این تهمت‌ها را پیش تو باقی بگذرم و سعی نکنم علتشان را دریابم، وجدانم راحت نمی‌شود.آن زمان از اوضاعی که باعث می‌شد در دغدغه‌های فکری‌ام غرق بشوم – من‌باب مثال می‌گویم ـ و به من اجازه می‌داد همه‌چیز را فقط و فقط از زاویهٔ دید خودم ببینم، بی‌آنکه با آرامش و خونسردی، خلق‌وخوی غیرقابل پیش‌بینی خودم را که باعث رنجش و جریحه‌دار کردن احساسات نزدیکانم می‌شد، در نظر بگیرم و بعد عیناً مثل خودشان رفتار کنم، رنج می‌کشیدم ـ و هنوز هم رنج می‌کشم. من در خودم پنهان شده بودم، به هیچ‌کس جز خودم فکر نمی‌کردم و با کمال خونسردی همهٔ خوشی‌ها و گوشه‌کنایه‌ها و ناراحتی‌هایم را در دفتر خاطراتم می‌نوشتم. چون این دفتر تبدیل به نوعی آلبوم بریدهٔ روزنامه شده بوددرست است که او مرا درک نمی‌کرد، اما من هم او را درک نمی‌کردم. او هم به خاطر علاقه‌اش به من و هم شرایط سختی که در آن قرارش می‌دادم، حساس و آسیب‌پذیر شده بود. شرایط ناراحت‌کنندهٔ خودش هم عصبی و زودرنجش کرده بود. بنابراین خوب می‌فهمم که چرا بیشتر وقت‌ها حوصلهٔ مرا نداشت. من می‌رنجیدم و همه‌چیز را به‌شدت به دل می‌گرفتم و با او بدرفتاری می‌کردم، که به نوبهٔ خود، او را ناراحت می‌کرد. ما در دور باطل کدورت و غم گرفتار شده بودیم. برای هیچ‌کدام‌مان دورهٔ خوبی نبود، اما جای شکرش باقی است که دارد تمام می‌شود.هم من عاقل‌تر شده‌ام، هم اعصاب مادر قوی‌تر شده. حالا هر دو بیشتر اوقاتی که ناراحت می‌شویم، می‌توانیم جلو زبانمان را بگیریم. بنابراین در سطح، روابطمان رو به بهبود است. اما یک چیز هست که نمی‌توانم از پس‌اش بربیایم، دوست داشتن مادر با اخلاص و سرسپردگی یک فرزند. و وجدانم را با این فکر که بهتر است کلمات عاری از محبت روی کاغذ بیایند تا اینکه به مادر گفته شوند و او آن‌ها را در قلب خود حفظ کند، آرام می‌کنم*یکی از جالب ترین قسمت ها مروری بود که آن روی زندگی خودش داشت.*به زندگی پیش از ژانویهٔ ۱۹۴۴ گویی از پشت ذره‌بین نگاه می‌کنم. زمانی که در خانه بودم، زندگی‌ام سرشار از نور و روشنی بود، بعد در اواسط سال ۱۹۴۲، همه‌چیز یک‌شبه تغییر کرد. گنجایش آن بگومگوها و سرزنش‌ها را نداشتم. غافلگیر شدم و تنها راهی که برای حفظ موقعیتم پیدا کردم، گستاخی بود. نیمهٔ اول سال ۱۹۴۳، همراه با اشک و آه و تنهایی بود، و تشخیص تدریجی عیب و نقص‌هایی که کم نبود اما بیش از حد جلب توجه می‌کرد. وقتم را با گپ زدن پر می‌کردم و سعی داشتم پیم را بیشتر به طرف خودم بکشم، اما موفق نشدم. درنتیجه تصمیم گرفتم وظیفهٔ دشوار اصلاح خودم را یک‌ تنه به‌عهده بگیرم تا دیگر سرزنش نشنوم، چون باعث افسردگی و دل‌مردگی‌ام شده بود.نیمهٔ دوم سال کمی بهتر بود. من نوجوان شدم و بیشتر مثل آدم‌بزرگ‌ها با من رفتار می‌کردند. فکر کردن به چیزهای مختلف و داستان‌نویسی را شروع کردم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که دیگران نباید کاری به کارم داشته باشند، حق ندارند مرا به هر ساز که دلشان خواست برقصانند. می‌خواستم خودم را به روش خودم تغییر بدهم. تشخیص دادم که بدون مادرم هم کاملاً می‌توانم خودم را اداره کنم و این به من لطمه زد. اما چیزی که بیش از همه رویم تأثیر گذاشت، این بود که متوجه شدم هرگز نمی‌توانم به پدر پشت‌گرم باشم و جز خودم تکیه‌گاهی ندارم. بعد از سال نو، دومین تغییر بزرگ رخ داد: رویایی که از طریق آن پی بردم که... در اشتیاق یک دوستم؛ دوست‌دختر نمی‌خواستم، به دوست‌پسر نیاز داشتم. در زیر ظاهر سرخوش ساختگی‌ام نیز نشاطی درونی کشف کردم و گاه‌گاهی آرامش داشتم. حالا به خاطر پتر زنده‌ام، چون هر چیزی که در آینده برایم رخ دهد، تا حد زیادی به او بستگی دارد!*در نهایت از خواندن کتاب لذت نبردم .اگر دوست داشتید میتونید کتاب را از لینک زیر مطالعه کنید. https://taaghche.com/book/35027/%D8%A2%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%9B-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86 </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 00:21:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛  بابالنگ دراز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49793799/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-jfumfcgj8n7u</link>
                <description>جودی ابوتبابا لنگ درازبعید میدونم کسی باشه که اسم این کتاب رو نشنیده باشه و از کلیت داستانش بی خبر باشه.حداقل هممون تو بچگی قسمت هایی از کارتونش رو دیدیم.کتاب تیرماه چالش طاقچه ۱۴۰۰، کتابی است که بیش از ۱۰۰ سال از نگارش آن گذشته باشد.یک کتاب فوق‌العاده زیبا،  لطیف و آرامش بخش?انقدر این کتاب لطیف و زیباست که وقتی غرق در مطالعه اش میشم حس میکنم کسی در حال نوازش کردن من است…از بچگی از کتاب هایی که به شکل نامه نگاری نوشته شده اند بدم می آمد حس می‌کردم کتاب نیستند و رغبتی به خواندنشان نداشتم.اما بابالنگ دراز فرق می‌کند.باراول از کتابخانه عمومی امانت گرفتم شاید ۸ سال پیش بود.لذت بردم?و حالا بعد از این همه سال دوباره بابالنگ دراز را به دست گرفتم و باز هم از حلاوتش لذت بردم حتی خیلی بیشتر از بار اولخیلی دوست دارم هرچه سریعتر دشمن عزیز رو هم شروع کنم.طنز لطیفنکات روانشناسی دقیقعزت نفس جودیجذابیت جروی??چی بگم دیگه؟ واقعا فوق العاده است. و پر از دیالوگ های ناااااببریم چندتا دیالوگ جذاب بخونیم ?*بابا جون، آن‌قدر که تفریح‌های دانشکده برای من ناراحت‌کننده است درس‌های آن مشکل نیست. بیشتر اوقات من نمی‌فهمم دخترها چه می‌گویند و برای چه می‌خندند، شوخی‌های آن‌ها مربوط به گذشته است که همه‌کس جز من در آن سهیم است. احساس می‌کنم که در دنیا بیگانه هستم و زبان مردم را نمی‌فهمم و این امر مرا بیچاره کرده است. در دبیرستان دخترها دسته‌دسته دور هم جمع می‌شدند و به من نگاه می‌کردند همه می‌دانستند که من با آن‌ها فرق دارم. گویی نام ژان گریر بر سر تا پای من نوشته شده، آن‌وقت بعضی از آن‌ها که می‌خواستند مهربان باشند می‌آمدند و مؤدبانه با من صحبت می‌‌کردند. آه که چقدر از همه متنفر و بیزار بودم. بیش از همه از آن‌ها که تظاهر به نیکوکاری و محبت می‌کردند.**با مردها سروکله‌زدن جداً تدبیر لازم دارد، اگر آدم نقطه حساسشان را پیدا کند مثل گربه خرخر می‌کنند و اگر برخلاف میلشان رفتار کنی چنگ می‌زنند.*حواستون هست اینو به همسر آینده اش گفته??*تنها عاملی که مانع از قورباغه جمع کردن من می‌شود اینست که در این‌جا هیچ قانونی جمع کردن قورباغه را منع نکرده است.*آخ از حس جداب قانون شکنی?*وقتی که انسان هیجده سال با بیست نفر در یک سالن خوابید، تنها بودن عالمی دارد. این اولین باری است که من توانسته‌ام با جروشا آشنا شوم و او را درست بشناسم، گمان می‌کنم از او بدم نیاید، شما چطور؟**من سه جفت دستکش چرمی خریده‌ام. البته من از دستکش‌هایی که انگشت ندارد و بچه‌ها دست می‌کنند داشته‌‌ام، یعنی از دختر عید نوئل گیرم آمده اما دستکش حقیقی با پنج انگشت نداشته‌ام. هر نیم‌ساعت یک‌ بار آن‌ها را از کشو میز بیرون می‌آورم و دست می‌کنم. خیلی خودداری کرده‌ام که تا به حال آن‌ها را سر کلاس نپوشیده‌ام.**من فقط سه چیز راجع به شما می‌دانم: ۱ـ شما قدبلندید. ۲ ـ شما متمولید. ۳ـ شما از دخترها بیزارید. حالا من اگر بخواهم شما را «آقای عزیز از دخترها بیزار» خطاب کنم اهانتی است نسبت به خودم، اگر بگویم «آقای متمول عزیز» این برای شما موهن است، مثل این‌که پول مهم‌ترین چیزاهاست، از کجا معلوم که انسان همه‌ی عمر غنی بماند، ولی آن‌چه مسلم است شما همیشه دارای این لنگ‌های دراز خواهید بود لذا من تصمیم گرفته‌ام که شما را بابا لنگ‌دراز خطاب کنم. امیدوارم به شما برنخورد. این شوخی بین ما دو نفر خواهد بود و به مادام لیپت هم نخواهیم گفت.*بابالنگ دراز رو از اینجا بخونید. https://taaghche.com/book/7301/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2 </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 14:49:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه ؛ اثر پرتوهای گاما بر روی گل‌های همیشه بهار ساکنان کره ماه</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-fjxmm8hk3xig</link>
                <description>اثر پرتوهای بر روی گل های همیشه بهار ساکنان کره مایک کتاب خیلی کوتاهفقط هشتاد و هشت صفحهنمایشنامه ای کوتاهاین نمایشنامه اولین اثر نویسنده است. پل زیندل به خاطر همین نمایشنامه برنده جایزه پولیتزر شد .من به ندرت نمایشنامه ميخوانم و هميشه رمان را ترجیح داده ام.حتی به خاطر نمی آورم آخرین نمایشنامه ای که خوانده ام چه بوده است .این کتاب را به لطف چالش کتابخوانی ۱۴۰۰ طاقچه خواندم.کتابی که در عنوان آن کلمه بهار باشد.اسم کتاب خیلی طولانی و عجیبهدرباره اسم کتاب این توضیحات از متن کتاب جالب توجه است.《 آزمایش من ثابت می‌کنه بعضی از تأثیرات تشعشعیِ ناآشنا، می‌تونه اثر سازنده داشته باشه... و اینکه چه اندازه می‌تونه خطرناک باشه، اگه درست ازش استفاده نشهپرتوهای گاما بر روی گل‌های همیشه ‌بهار ساکنان کره ماه کنجکاوی منو متوجه خورشید و ستاره‌ها کرد. چونکه هستی خودش باید مثل دنیایی از اتم‌های عظیم باشه، و من دوست دارم بیشتر در موردش بدونم. ولی از همه مهم‌تر اینکه فکر می‌کنم آزمایش من احساس مهم‌تری رو در من به وجود آورد: هر اتم در من، در هر کس دیگه‌ای، از خورشید اومده ــ از جاهایی فراسوی رؤیاهای ما ــ اتم‌های دست‌هامون، اتم‌های قلب‌هامون... ]》اما در مورد خود کتاب ….کتاب خیلی جذاب و پرکششی نبود. بین کتاب هایی که این  سه ماه برای چالش کتابخوانی طاقچه خواندم پایین ترین امتیاز رو دریافت می‌کند.فضای کتاب تلخ و تاریک بود.هر چند شخصیت تیلی نقطه روشن داستان بود بازهم فضای غالب در داستان لذت بخش نبود.از اینجا به بعد ?? خطر اسپویل ??و در نهایت هرچند داستان با موفقیت تیلی به پایان میرسد اما فضا شاد و امیدوار کننده نیست.《روت:[ با فریاد ]می‌گم اون برنده شد! کری؟ بئاتریس: روت، اگه دهنت رو نبندی، می‌فرستمت دیوونه‌خونه. روت: تو رو باید بفرستن دیوونه‌خونه، بتی دیوونه! [ مکث طولانی ] بئاتریس: خرگوشه توی اتاقته. دلم می‌خواد صبح اونو دفن کنی. روت: اگه کاری کرده باشی... من می‌کشمت! [ باشتاب از پلکان بالا می‌رود. ] تیلی: مادر، تو که نکشتی‌اش، هان؟ بئاتریس: مامانی فردا می‌ره. فردا اول صبح. [ صدای گریه از بالای پلکان ] تیلی: روت؟ حالت خوبه؟》《می‌دونی، امروز رو به یادآوری زندگی‌ام گذروندم و چی گیرم اومد، هیچی! همه زمینه‌های دیگه رو هم جمع زدم و حاصل‌جمعش شد صفر... صفرصفرصفرصفرصفر صفرصفرصفرصفرصفرصفرصفر صفرصفرصفر صفرصفرصفرصفرصفرصفرصفرصفر... می‌دونی با تمام دانش دستوری و این مزخرفات چه‌جوری باید تلفظش کنی؟ تلفظش کن صفر! صفر!》و شاید تلخ ترین قسمت نمایش نامه این باشه?《 ]روت در آستانه درِ اتاقش نمایان می‌شود. او خرگوش مرده را در حوله آبی در دست گرفته و همچنان‌ که به بالای پله‌ها می‌رسد به‌شدت گریه می‌کند. ]بعد از مدرسه قراره یه کار ثابت داشته باشی. توی آشپزخونه کار می‌کنی. یاد می‌گیری چه‌جوری آشپزی کنی و خرج روزانه‌ات رو دربیاری، درست مثل هر شغل دیگه. [ تیلی آرام از پله‌ها به طرف روت می‌رود. ] تیلی:[ با ترس فراوان ]مامان... فکر کنم اون داره از حال می‌ره. ]روت می‌لرزد. تیلی بامهربانی با او صحبت می‌کند.[ نه... نه... ]چشمان روت در حدقه می‌چرخد و لرزش بدنش بسیار شدید می‌شود. خرگوش و حوله‌ای را که در آن پیچیده شده بود به زمین می‌اندازد. ]بیا کمکم! مامان! بیا کمک!تیلی: به دکتر زنگ بزنم؟[ مکثی طولانی ]زنگ بزنم دکتر؟ بئاتریس: نه، خوب می‌شه. تیلی: فکر کنم بهتره دکتر خبر کنیم. بئاتریس: من ازت نپرسیدم چی فکر می‌کنی!... ما برای بازکردن مغازه به هر پنیِ پولمون احتیاج داریم…》در کل از خوندن کتاب لذت نبردم و به کسی توصیه نمیکنم.کتاب را میتونید از اینجا مطالعه کنید https://taaghche.com/book/15580/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87 </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jun 2021 12:37:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛ فارنهایت ۴۵۱</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B4%DB%B5%DB%B1-tw2pgafnsy8j</link>
                <description>فارنهایت ۴۵۱فارنهایت ۴۵۱یک پادآرمان شهرفارنهایت ۴۵۱ دمای سوختن کاغذ است.کتاب ها را می‌سوزانند چون دنیا باید آرامش داشته باشد…*رنگین‌پوستا از داستان‌های سیاه‌پوست کوچولو خوششون نمیاد؟ بسوزونش. سفیدپوستا احساس خوبی ندارن به کلبه‌ی عمو تُم؟ بسوزونش. سیگاریا از اینکه کسی درباره‌ی تنباکو و سرطان ریه کتاب نوشته گریه می‌کنن؟ گم‌وگورش کن مونتاگ. فقط آرامش، مونتاگ! جنگ و دعواهات رو بذار برای بیرون. نظرت درباره‌ی مردن چیه؟ هنوز بهتره زباله‌سوز رو دریابی. به نظرت مراسم تدفین ناخوشایند و کافرانه‌س؟ اونا رو هم حذف کن. پنج دقیقه بعد از مرگ، طرف میفته توی دودکش بزرگ کوره‌های آتش‌افروز؛ کوره‌هایی که بالگردای بزرگ سراسر کشور اداره‌شون می‌کنن. ده دقیقه که می‌گذره طرف کلاً می‌شه یه مشت خاکستر. سر هیچ‌وپوچ از کسی خاطره نسازیم. فراموششون کنیم. همه رو بسوزونیم، همه‌چی رو بسوزونیم. آتیش روشن و پاکه.*شاید هم می‌سوزانند چون...?کتاب انسان ها را به فکر کردن وادار میکند….هرچه باعث فکر کردن بشود ممنوع است…*خوراکای دغلبازانه‌ای مثل فلسفه یا جامعه‌شناسی بهشون نده؛ سر از مالیخولیا درمیارن. هرکس که بتونه دیوار تلویزیونی رو جدا و دوباره سرهم کنه، خوشحال‌تر و شادتر از هر انسانیه که خط‌کش دستش می‌گیره و می‌خواد دنیا رو اندازه بگیره و برابر کنه، چون بدون احساس توحش و تنهایی این چیزا به دست نمیاد. مطمئنم، خودم امتحانش کرده‌م. لعنتی! به همین دلیل باشگاها و مهمونیا، آکروباتا و شعبده‌بازا، گنده‌لاتا، ماشینای جت، بالگردای موتورسیکلت‌نما، سکس و هروئین و هرچیزی که واکنش‌برانگیزه، باید بهشون داد.*فکر کردن خطرناک است…*روان‌پزشک می‌خواد بدونه چرا می‌رم بیرون تو جنگلا می‌چرخم و پرنده‌ها رو می‌بینم و پروانه‌ها رو جمع می‌کنم. یه روز هرچی جمع کردم رو بهت نشون می‌دم.**فکر کنم من همون چیزی‌ام که اونا می‌گن. هیچ دوستی ندارم. همین کافیه نشون بده که غیرطبیعی‌ام. اما هرکی رو که می‌شناسم یا داره داد می‌زنه و می‌رقصه، یا دنبال اینه که چطور دیگران رو نردبون خودش کنه. دقت کرده‌ی این روزا مردم چطوری به هم صدمه می‌زنن؟»*صداهای بلندسرعت زیادصفحات نمایشگررادیوهای صدفیفامیل ها و دوستان الکترونیکیمخدرمشروبرقصهیجان*سوئیچ رو پاتختیه. وقتی حالم بد می‌شه، دوس دارم گاز بدم. سرعت رو می‌رسونی به صدوپنجاه و حالت خوب می‌شه. تو خبر نداری، اما بعضی وقتا تمام شب رو رانندگی می‌کنم و برمی‌گردم. بیرون شهر علفا و خرگوشا رو زیر می‌گیری. بعضی وقتا هم سگا رو. برو چرخی بزن.*همه به میدان آمدن تا زندگی را شیرین تر کنند….شیرین تر کنند یا….?وقتی مردم برای فکر کردن وقت نداشته باشند سیاستمدار ها راحت ترند?*چطوری دم به دقیقه اون بمب‌افکنا پیداشون می‌شه! چرا کسی نمی‌خواد درباره‌شون حرفی بزنه؟! از ۱۹۶۰ تا حالا دو جنگ اتمی رو شروع کرده‌یم و پیروز شده‌یم. یعنی چون تو خونه‌هامون سرگرمی زیاد داریم، دنیا رو فراموش کرده‌یم؟ یا اینکه ما خیلی ثروتمندیم و بقیه‌ی دنیا بدبخت و بیچاره‌ن و این ربطی به ما نداره! می‌گن قحطی داره دنیا رو می‌گیره. نمی‌دونم شایعه است یا واقعیته. درسته که اوضاع دنیا خرابه اما ما که مشکلی نداریم. ما سرگرم بازی‌ایم! برای همینه این‌قدر غرق تنفریم؟ در همه‌ی این سالا چیزای زیادی درباره‌ی تنفر شنیده‌م. می‌دونی چرا؟ یقیناً نمی‌دونی. شاید کتابا بتونن تا حدودی ما رو از غارمون بیرون بکشن، ممکنه جلوی اشتباهای احمقانه‌مون رو بگیرن! هیچ‌وقت نشنیدم اون عوضیای لعنتی، بستگان بی‌خاصیتت، تو دیوارای اتاق نشیمن درباره‌ی این چیزا صحبت کنن. خدایا! می‌بینی میلی؟ یک ساعت، دو ساعت با این کتابا و شاید...»*وقتی در ظاهر همه چیز داری اما انگار روح تو گمشده...روح زندگی گم شده…*دیگه هیچ‌کس گوش نمی‌ده. نمی‌تونم با دیوارا حرف بزنم چون سرم داد می‌زنن. نمی‌تونم با زنم حرف بزنم، چون به دیوارا گوش می‌ده. فقط می‌خوام یکی به حرفم گوش بده و ببینه چی می‌خوام بگم. شاید اگه حرف بزنم، از این وضعیت دربیام. می‌خوام بهم درس بدی. یاد بده چه‌جوری چیزایی رو که می‌خونم، بفهمم. فابر به صورت استخوانی و غمگین مونتاگ نگاه کرد: «چی شد که دلت لرزید؟ چی شد که شعله‌افکن رو غلاف کردی؟» ـ نمی‌دونم. همه‌چیز برای خوشحال‌بودن داریم، اما خوشحال نیستیم. یه چیزایی این وسط کمه. اطرافم رو نگاه کردم، تنها چیز مثبتی که پیدا کردم کتابایی بود که توی ده‌دوازده سال اخیر سوزونده بودم. گفتم شاید کتابا کمکم کنن.*و حالا سوال اصلی این است...کتاب ها اصیل اند؟گم شده های ما هستند؟*تو به کتابا نیاز نداری، به چیزایی احتیاج داری که زمانی تو کتابا بودن. همون چیزا می‌تونست امروز توی دیوارای نشیمن هم باشه، ولی نیست. همون جزئیات و آگاهیای نامحدود رو می‌شد توی رادیو و تلویزیون پخش کرد، ولی پخش نمی‌کنن. نه، نه، تو دنبال کتابا نیستی، چیزایی رو که می خوای، هرجایی می‌شه پیداشون کرد؛ توی صفحه‌های گرامافون، فیلما و رفقای قدیمی، توی خودت و طبیعت دنبالشون بگرد. کتابا فقط نوعی ظرف بودن که از فراموش‌شدن حرفای ما جلوگیری می‌کردن. هیچ‌چیز جادویی توشون نیست. جادو اینه که چی می‌گن و چطور وصله‌پینه‌های جهان رو در قالب لباس برامون کوک می‌زنن*……..در مجموع کتاب خوبی بود…اما…میتوانست خیلی بهتر باشد.موضوع خیلی جای بسط بیشتری داشت.هیجان بیشتروحشت بیشتر….نثر کتاب روان نبود.خیلی از اوقات نمیفهمیدی خواب هست یا بیداری…توهم است یا هوشیاریو از همه مهمتر تغییر و تحول خیلی سریع اتفاق افتاد درواقع در طی یک شب…کمی غیرقابل باور بود…مطالب بین دو * بریده هایی از متن کتاب است.میتونید این کتاب رو در طاقچه مطالعه کنید https://taaghche.com/book/38130/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B4%DB%B5%DB%B1 </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Wed, 12 May 2021 01:42:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : مخمصه حیوانات</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%AE%D9%85%D8%B5%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-yetxdcn2tqjz</link>
                <description>در آخرین روز فروردین، خودم را به چالش طاقچه برسانم…اول از همه این‌که به هر کسی که کتاب قلعه‌ی حیوانات را مطالعه کرده ، خواندن این کتاب را اکیداً توصیه می‌کنم ...جان رید مخمصه حیوانات را ۵۷ سال بعد از اولین چاپ قلعه‌ی حیوانات منتشر کرده‌است.کمی بعد از حمله به برج‌های دوقلوی آمریکا&quot;اسمیث دربره مصاحبه ای که با جان رید در آپارتمان او داشته، نوشته است: «رید گفت روز یازده سپتامبر وقتی در آپارتمانش در ایست ویلیج پیامدهای حمله تروریستی را در تلویزیون تماشا می کرد، این فکر از سرش گذاشت که اثر کلاسیک اورول را از نو بنویسد. این طور به یاد می آورد که: «به خودم گفتم چرا این کار رو کردن؟ حمله به برجهای دوقلو به ما نشون داد که نظام ما هم مشکل داره.»&quot;مقدمه و مؤخره این کتاب برای من بسیار جالب بودحتی جالب‌تر از متن اصلیاشاره‌هایی کوچک به شرایط جنگ سرد و حتی خفقان آن دوره ...خاطرات نوجوانی نویسندهِ مقدمهِ کتابِ مخمصه حیوانات از موج اجتماعی که با رمان اورول ایجاد شد.&quot;چیزی که دوره پیش دانشگاهی در دبیرستان هيثرد اون به من یاد داد، این بود که از قلعه حيوانات متنفر باشم؛ چون هروقت عقاید سوسیالیستی ام را در مدرسه ابراز می کردم، با ریشخند همکلاسی هایم روبه رو می شدم. آنها از خودشان صدای حیوان درمی آوردند و شعار البته بعضی ها از بعضیهای دیگر برابرترند سر می دادند.&quot;و مهم‌تر از همه همکاری‌های اورول با سازمان امنیت ملی آمریکا، هرچند طرف‌داران اورول منکر آن هستند .&quot;مخمصه حیوانات زمانی منتشر شد که شهرت اورول به خطر افتاده بود چون فاش شد که او در دهه چهل فهرستی از افراد مظنون به کمونیست مخفی و رفقای مسافر را در اختیار وزارت خارجه بریتانیا قرار داده و بر آنها انگ یهودی یا همجنسگرا بودن زده.&quot;جان رید در مخمصه حیوانات، اسنوبال قهرمان، را به داستان برمی‌گرداند و جامعه‌ای جدید می‌سازد .جامعه‌ای که هدف آن هرچه بیشتر کار کردن و خوش‌بخت شدن نیست بلکه کمتر کار کردن و لذت بردن است ...جامعه‌ای که ادعای برابری و آزادی در آن بیداد می‌کند اما...جامعه‌ای که حافظه‌ای تاریخی مردمش بسیار کوتاه است...کسانی که بیرون مرزهای این جامعه هستند مشتاق مهاجرت اند اما...&quot;حیوانات تازه از راه رسیده کارهای رختشویی و عوض کردن یونجه خوابگاهها را بر عهده داشتند و حیواناتی هم که سابقه و حق آب وگلی داشتند، بهقره جق بهداشت به کار سه روز در هفته در غرفه های مجهز به بخاری و تهویه مطبوع کارناوال مشغول بودند و آن چهار روز دیگر هفته را هم، خب، معلوم است، هر کاری دلشان می خواست می کردند. می توانستند سیگار دود کنند، مشروب بنوشند یا خواب ببینند.“آیا این جامعه‌ برای شما آشنا نیست؟?? خطر اسپویل??کتاب با فاجعه ی آسیاب های دوقلو (بخوانید برج های دوقلو) به پایان میرسد…فاجعه ای که به دست بیدستر هایی (بخوانید مسلمانانی )رخ می‌دهد که هنگام حمله شعار &quot;ستاره آب‌نبات قندی&quot; (بخوانید بهشت) سرمیدهند…داشتم فکر میکردم کاش جلد سومی نوشته میشد و این بار ازنگاه و نظر ساکنان جنگل ، ادامه ماجرای قلعه حیوانات روایت میشد.*قسمت های بین دو &quot; بریده هایی از متن کتاب هستند.برای مطالعه کتاب اینجا کلیک کنید. https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/93067/%25D9%2585%25D8%25AE%25D9%2585%25D8%25B5%25D9%2587-%25D8%25AD%25DB%258C%25D9%2588%25D8%25A7%25D9%2586%25D8%25A7%25D8%25AA </description>
                <category>زهرا.م</category>
                <author>زهرا.م</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 23:38:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>