<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امین...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49862378</link>
        <description>پس می‌نویسمت؛ چون داستان تویی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:59:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1649279/avatar/Wsa5ei.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امین...</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49862378</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بالاخره یک روز از خوش‌حالی گریه می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49862378/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-bzh0cpyacfjr</link>
                <description>اولین باری که دیدم فردی از فرط شادی می‌گرید، همان دوران کودکی بود که قهرمانی ملی در مسابقات المپیک یا نمی‌دانم چه روی سکو رفت و وقتی مدال طلا گردنش انداختند، چشمانش خیس اشک شد. متعجب به پدرم برگشتم و دلیل اشک‌های قهرمان را پرسیدم و پدر در جواب گفت: گریه‌ی خوش‌حالیه. بعد از آن بارها دیدم آدم‌هایی که شعف می‌گریاندشان ولی هیچ‌وقت و حتا یک‌دفعه هم نشد که خودم اشک شوق بریزم. نه این‌که چیزی نبوده تا شادم کند؛ بوده، زیاد هم بوده ولی نبوده گریه هم‌راهش باشد. امشب داشتم فکر می‌کردم چه چیزی ممکن است بتواند اشک من را از سر شوق بچکاند؟ چند گزینه‌ی محتمل توی ذهنم آمد. عجیب بود برایم. فکر می‌کردم فرض اگر هم گزینه‌ای بخواهد واقع شود، برای لحظاتی کاسه‌ی چشمم را پر آب کند و من هم با دست آب را از کاسه بردارم و تمام شود گریه‌ی خوش‌حالی‌ام. دلیل تعجبم این بود که آن‌چه در خیالم بیش‌ از هر چیز تحققش ممکن بود؛ در گریه‌ی آنی و لحظه‌ای خلاصه نخواهد شد. شاید قد یک روز طول بکشد. هرچه بیش‌تر به آن محتمل‌ترین گزینه فکر می‌کردم نقاشی توی ذهنم کامل‌تر می‌شد از روزی که من در جاهای مختلف، پنهان و آشکارا اشکم از شادی بند نخواهد آمد.و احتمالن آن روزی است که نوزادی پای به کارزار این دنیا بگذارد تا بعدترش من را بابا صدا کند.</description>
                <category>امین...</category>
                <author>امین...</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jun 2022 02:16:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من این‌جا چه‌کار می‌کنم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49862378/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-zqcwsgwnpz15</link>
                <description> زیاد اهلش نبودم. خانه‌ی آخرش هر از گاهی اگر از گوگل نقد فیلم و کتابی خواسته و او هم پرتم کرده‌ باشد توی این سایت. ولی حالا مدتی است آن‌ چیزی که روز و شب مغزم را رها نمی‌کند، هی دم گوشم هم می‌خواند تا این‌جا برای خودم صفحه‌ای بسازم. مهم نیست برایش این‌جا نه کسی هست بخواند و نه می‌شود طوری نوشت تا اگر کسی خواند بفهمد. مهم نیست که من به احدی نخواهم گفت از این نوشته‌ها و از این صفحه. هرچه گفتم وبلاگ و آن پوشه‌ی توی سوراخ هفتم لب‌تاپ که هست؛ خب همان‌جاها هر چرتی را خواستم سرهم می‌کنم تا بکشم آتشم را. تا خنک شوم. ول نکرد. آن‌قدر ابلیس‌وار دم گوشم خواند تا رامم کرد و آلوده‌ی ویرگول شدم.ساعت سه و سیزده دقیقه‌‌ی نیمه‌شب است. آدم‌ها توی اینستاگرام هم با فلان تعداد کا دنبال‌کننده، خودشان را این‌قدر مفت نمی‌دهند دست قلم و صفحه‌کلید چه برسد به جایی که تو حتا یک دنبال‌کننده هم نداشته باشی.چه مرگم شده که آمده‌ام این‌جا و دارم خزعبل پشت هم قطار می‌کنم؟ نمی‌دانم. یعنی می‌دانم، نمی‌خواهم به روی خودم بیاورم. نمی‌خواهم تا بیش‌ از این سر باز کند این دملی که من را کشاند این‌جا.حالا کمی آرام‌ترم. همین چند کلمه‌ی به ظاهر بی‌خاصیت و گنگ بار بزرگی از شانه‌ام به زمین هل داد.</description>
                <category>امین...</category>
                <author>امین...</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 03:56:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>