<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Pari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49880842</link>
        <description>یه نوجوون که کلی دغدغه ذهنی و نگرانی داره و میاد اینجا که ذهنشو اروم کنه. Infp</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:00:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1254514/avatar/EYKLLV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Pari</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49880842</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انواع ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D8%A7-yxgy9cp3xikn</link>
                <description>ادمی که شادهدرونش شکسته ، مثل یه گلدون شکسته که گلش به زیستن ادامه میده.مثل یه ترک بین اسفالت که ازش گل بیرون میاد.ادمی که ناراحتهاونم مثل یه اسفالت ترک خوردست که هنوز بذر گلش رو نکاشته.انگار براش همیشه شبه. انگار تو سوعد زندگی میکنه و همه ی زندگیش شبه.ادمی که عاشقهعملا باخته. نه به خودش به کل دنیا. حاضره زندگیش رو بده به کسی که دوسش داره.حاضره از قصد ببازه به کسی که دوسش داره. حتی اگر حافظش رو از دست بده میتونه عشقش رو به یاد بیاره ولی خودش رو نه.ادمی که سردهتو زمستون خودش گیر کرده انگار گیر کرده تو سیبری و مسیرشو گم کرده و اونجا مونده.انگار نفس کشیدن یادش رفته و میلرزه.ادمی که مضطربهمیتونه یه پدر باشه که قول داده برای بچش دوچرخه بخره ولی نمیتونه.میتونه یه بچه باشه که تو پارک گم شده.میتونه یه نوجوون باشه که نگران اینده اش بوده.میتونه یه زن کارمند باشه که نمیدونه چجوری شکم بچشو سیر کنه.میتونه یه مرد باشه که نمیدونه چجوری با پول حلال اجاره خونشو بده.میتونه یه بچه باشه که ترسیده از پدرش که نکنه دوباره ازش کتک بخوره برای نمره هاش.ادمی که گریه میکنهشاید دبیرش تحقیرش کرده.شاید یه مادر پیره که پسری که کلی براش زحمت کشیده جلوی عروسش سرش داد زده.شاید یه بچس که بادکنکش ترکیده.شاید یه سربازه که مادرش فوت کرده ولی نمیتونه مرخصی بگیره.شاید یه پدره که بچش داره میره پای چوبه دار.ادمی که گم شدهمیپرسی کیه؟خود تو در واقع میشه گفت هممونهمه ی ادما یه جوری گم شدن ، هر کسی مدل خودش ولی همه شون تو درون خودشون گم شدن. ته ته مغزشون توی غار تنهاییشون. یه سریا توشادی گم شدن یه سریا تو غم یه سری ام حتی حودشون نمیدونن کجا هستن چه برسه به منو شما.یه سریا تو قطب شمال مغزشون دارن میلرزن.یه سریا تو یه جای تاریک وایسادن که تا ابد تاریکه.یه سریا توی جنگل با حیوونای وحشیش.یه سریا تو شهر با صدای بوق ماشین و دود.یه سریا پشت میز کارشون.یه سریا همش تو دریا شنا میکنن دریا که چی بگم هزار برابر اقیانوسه. چون هر چی شنا میکنه نمیرسه به خشکی.یه سریا تو شهر بازی ذهنشون خوش میگذرونن.یه سریا تو پولشون درازکشیدن و عشق میکنن.یه سریا دارن میدون.یه سریا یه گوشه ای  نشستن و زانو هاشونو بغل کردن و کتاب میخونن.یه سریا ساز میزنن.یه سریا تو مغزشون راه میرن موزیک گوش میدن.یه سریا میخندن.یه سریا گریه میکنن.یه سریا عصبانین‌.و...تو جزو کدوم یه سریا بودی؟شاید تو یه سری ای بود که من یادم رفت بنویسم. به جاش تو بهم بگو.تو مکان امن مغزت کجاست؟</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 02:37:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه سری خاطرات کوچک و بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-ksvqxs3fx2rc</link>
                <description>دیشب داشتم به خاطراتی که خیلی دوسشون دارم فکر میکردماون روزی که با تارا برون بودیم و یه کوچولو بهم لبخند زدپی نوشت:بچه ها خیلی ازم خوششون نماد پس....وقنی با نیما روی چمنا دراز کشیدیم و دو ساعت راجب هری پاتر و فرندز حرف زدیم. ( وقتی تو و داداشت هر دو پاترهدین)من 90 درصد دارم تو اتاقم کتاب میخونم  و یه بار تا صبح کتابای هری پاتر رو کامل خوندم و خیلی به خودم افتخار کردم.(ابته چیز افتخار امیزی نیست)وقتی با رفیقم تو مدرسه بدمینتون بازی کردم. چون بچه هامون بدمینتون بلد نیستن و فقط من و مهتا بلدیم رقابت تنگاتنگی شد.با باخت 18-21 به من بد سوخت.اولین مسافرتی که یادم میاد.(من به جز این مسافرت هیچی از قبل 5 سالگیم یادم نیست)من همیشه اولین اتفاق ها برام مهمن و این هم برام خیلی مهمه.اینجا خیلی کوچیک بودم ولی عکسای این شمالو خیلی دوست دارم چون خیلی باحالن.پی نوشت: یه گوگولی ای بهم اعتماد به نفس داد که عکس از خودم بزارم و میخوام بگم مرسی گوگولی</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 02:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخرین پست سال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-dvty1lor1pdw</link>
                <description>همین طوری الکیاوکی من بعد مدتها اومدمممم.وای خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده بود.این مدت هم درگیر باشگاهم بودم هم درگیر درس و مدرسه واسه ی همین هر سه هفته یه بار میومدم ویرگول یه سر میزدم میرفتم.داشتم فکر میکنم راجب چی تایپ کنم. برام مهم بود اخرین نوشته ام تو امسال راجب چی باشه و گفتم یه سری  چیزای مورد علاقه ی امسال و هدفهای سال بعدمو بگم.اوکی اول از کتابای مورد علاقم شروع میکنم۱_هر دو در نهایت میمیرند۲_هری پاتر (زندان ازکابان)۳_مغازه خودکشی۴_شازده کوچولو۵_هابیتیه سری فیلم مورد علاقه: ۱_ Interstellar ۲_حوض نقاشی۳_ مسیر سبز۴_green bookیه سری سریال:۱_برکینگ بد۲_فرندز۳_ the office۴_ happiness  ۵_ the last of usیه سری اهنگ: ۱_ سنگ قبر ارزو۲_I wanna be you girl۳_summer time sadness۴_i wanna be your۵_کل اهنگای لانامن کلی هدف برای سال جدید دارم که اگر بخوام بگم خیلی میشن ولی به طور کلی : 1.بهتر شدن تو بدمینتون2.شروع کردن موزیک دوباره3.بهتر نقاشی کردن4.سعی تو کوتاه نکردن چتریام5.بیشتر اومدن تو ویرگول6. بردن طوبی تو بدمینتون7.حداقل یه بار بیست بگیرماینا یه سری چیز کلی بود.شما هدف امسالتون چیه؟</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 02:27:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسم ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%87%D8%A7-imnsfcinwlck</link>
                <description>امروز داشتم با دوستام راجب اسم ادما صحبت میکردم.چند شب پیشم بابام یه ورق بهم داد که توش اسم هایی بود که دوست داشت روم بزاره.داشتم فکر میکردم که من اصلا نمیتونم خودمو چیزی جز پریسا تصور کنم.*به جز وقتایی که بهم میگن پری ور بپری.یا مثلا مهتا میگفت قرار بوده اسمش اوا باشه. حتی نمیتونم تصورش کنم.ولی اگر یه روز بچه داشته باشم اسم صد در صد قراره چندلر و یا هری (potter) باشه.ولی اسم هایی که بابام میخواست روم بزاره فکر میکردم.دریاثریامهساپریساو...بابام میگفت اگر پسر بودی دوست داشتم اسمتو بزارم حسین یا کیومرث به یاد بابابزرگت.منم اگر پسر دار شم احتمالا اسم بابامو روش بزارم.*بستگی دارهولی خیلی سخته ادما رو با یه اسم به جز اسم اصلی شون تصور کنی.انگار هر شخصی یه بوی عطر متفاوت داشته بشه و یهو بوی عطرشو عوض کنه و دیگه نتونی بشناسیش و برات اشنا نباشه.ولی اسممو دوست دارم. چون مخففش میشه پری و پری هم یه اسمه که به نظرم باحاله.به نظرم اسم مهتا میتونه بنفش با بوی لوندر باشه و پریسا سبز روشن با بوی عود لیون.بوی اسم تو چیه؟اسمت چه رنگیه؟</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 15:55:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بردن یا باختن. مسئله این است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tpubn4x0sqhe</link>
                <description>امروز مسابقه داشتم و تازه برگشتم خونه.کلا ۱۰ دقیقه سر کلاس قران بودیم و خیلی خوشحال بودیم که کلاسو پیچوندیم.بعدش تا ناظم و مربی حواسشون نبود رفتیم سوپری کنار مدرسه و یه سری شر و ور گرفتیم و رفتیم سوار اسنپ شدیم.بچه های دوره ی دوم هم بودن.(اصلا فکر نمیکردیم انقدر باحال باشن)خلاصه رسیدیم محل مسابقات و لباس عوض کردیم که گفتن هنوز مسابقات ابتداییه و نمیتونیم وارد بشیم.بعد حدودا نیم ساعت رفتیم تو و راکت ها رو گذاشتیم و منتظر موندیم تا قرعه کشی تموم بشه و تو همین بین داشتیم راجب این صحبت میکردیم که دیگران چقد خوشگلن و چه تیپایی زون ولی ماها چقدر داغون اومدیم.اولین نفر یکی از هم تیمی های ما بود. اسمش دینا بود و چون اولین مسابقش بود بهش کلی روحیه دادیم. یاد اولین مسابقه ی خودم افتادم. کلاس چهارم بودم.خلاصه مسابقه ی اولو باخت و حذف شد. ولی بازم خیلی در برابر حریفش عالی بازی کرد. دیدیم یکی از گروها پیتزا سفارش داده. ماهم سفارش دادیم و منتظرش بودیم.بعد ۲۰ دقیقه که استراحت کردیم اسم منو خوندن. من دستام میلرزید و با اینکه اولین بارم نبود کلی استرس داشتم. چون مسابقه اول تایین کنندس یعنی یا میمونی یا حذف میشی.راند اول اون برد و راند دوم من. بازی به راند سوم کشید و من بردم. جالبیش این بود دوره دوم هم داشتن تشویقم میکردن و کلی روحیه گرفتم. بعد مسابقه یکی گفت که حریفم از ناراحتی گریه میکرده و من سعی کردم پیداش کنم و بغلش کنم ولی رفته بود. اگه اینو میخونی امیدوارم سال بعد قویتر و درخشنده تر باشی.تقریبا یه ساعت بعد که هممون مسابقه دادیم دوباره اسم منو خوندن. البته کنار اسم کابوسم.پریسا صادقی و طوبی... بیان به کورت ۱.من با طوبی کلاس چهارم اشنا شدم توی همین مسابقات.هر سال هم فقط به طوبی میباختم و حذف میشدم. یعنی من ۵ ساله نتونستم بهش ببرم. ولی ایا امسال اوضاع قراره فرق کنه؟وقتی اسم طوبی رو گفتن با خودم گفتم شاید اونقدر افتضاح نباشم ولی توی زمین معلوم شد چقد هول کردم.حتی سرویسم هم از تور رد نمیشد.بهش خیلی بد باختم. خیلی خیلی بد. طوری که الان که دارم راجبش حرف میزنم هم میتونم دوباره بزنم زیر گریه.ولی خب من از گریه جلو دیگران متنفرم. معمولا همیشه تو دستشویی گریه میکنم.مربی مون سعی کرد دلداریم بده ولی میدونستم نباید اونجا بمونم. چون وقتی عصبی میشم و ناراحت هیچ کنترلی روی رفتارم ندارم رفتم توی دستشویی و خودمو خالی کردم. (یه بدبختی دستشویی داشت و منتظر بود من بیام بیرون.)یکم رفتم هوا خوری و حالم بهتر شد و اومدم تو و به یه چیزی پی بردم. اینکه کسی براش مهم نیست حال ادم خوبه یا بد و فقط باید خودت به خودت اهمیت بدی.البته که تیممون خیلی قوی نبود و مقام نیوردیم ولی من به هممون افتخار میکنم. مرسی که کنارم برای پیروزی جنگیدید مهتا و دینا و دینا ی دوهدف جدید : برد طوبی تو بدمینتون</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 15:44:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدترین و بهترین روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-ii8uhqooskma</link>
                <description>از دیشب حس میکردم این شنبه قراره وحشتناک بشه و حسم درست بود!من چهار شنبه مسابقه بدمینتون دارم و از دیشب نمیتونم مثل ادم راه برم.امروز صبح بعد از یه تحقیر جانانه توسط معلم ریاضی که هنوز حرفاش توی سرم اکو میشه رفتم از بوفه سیب زمینی بگیرم و مجبور شدم با پای فلجم تا پایین برم.سر خانومه انقدر شلوغ بود که کارت منو داده بود به یکی دیگه!خلاصه کل زنگ تفریح دنبال کارتم گشتم و سه بار کل پله هارو بالا و پایین رفتم‌.بعدش که دیگه نا امید شده بودم اومدم تو کلاس که همکلاسیم کارتمو بهم داد و گفت یه کلاس نهمی کارتتو برداشته بوده و اومد اینو دادش به ما.من کارد میزدی خونم در نمیومد.اخه اینم شانسه من دارم؟کل سال سالمم موقع مسابقم یهو فلج میشم.ولی حداقل زنگ اخر مشاورمون نیومد از خود شناسی بگه و بیارتمون بالا تا بچها نقاط ضعف و قوتمون رو بگن.میگن من خیلی ادما رو میخورم و خودمو بالاتر از بقیه میبینم. ولی دوستام میگفتن اتفاقا اصلا اینجوری نیست و برعکسه ولی خودمم قبول دارم که یه سری وقتا شاید زیاده روی کنم.ولی خب وقتی میگی خانوم میشه بیارینمون پایه تخته انتظار داری بهت تاج گل بدم؟خب معلومه میپرم بهت.و امروز یه اتفاق عالی تر افتاد.بلاخره امتحاناتمون تموم شد.البته چون امتحان اخر زبان بود هیچ کسی چیزی نخونده بود. چون ته زبان کتاب  this is ali بود امسال.و البته زنگی که معلم نداشتیم نشستیم اهنگ خوندنیم و جرعت حقیقت بازی میکردیم که بیوتی کلاس گفت میخواد موهاشو دکلره کنه.من اینجوری بودم که وات؟ اصلا درکش نمیکنم.واقعا از خواب شیرینش میزنه و شیش صبح پا میشه تا بتونه موهاشو حالت بده و ارایش کنه؟واقعا ادما خیلی حوصله دارن.خلاصه زنگ خونه که خورد و همه پایین بودن ناظم گرامی اومد و گفت باران حیدری باید با پریسا صادقی بره.خب منو باران رفیقیم و چند تا کوچه خونه هامون فاصله داره.معمولا هم چهارشنبه باهم میریم.خلاصه اونم رسوندیم و موقع بالا رفتن از پله ها اینجوری بودم که نهههههه.با هزار بدبختی اومدم بالا.از اونجایی که بابای من کل بدنش یه دور شکسته کاملا با دست زدن میفهمه ادم چشه.و گفت این تقریبا یه هفته دیگه خوب میشه که احتمالا یعنی باید قید مسابقه رو بزنم.</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 18:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه یا قتلگاه استعداد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-rdjeqqzmbmb0</link>
                <description>نمیدونم چند نفر سایت TED رو مشناسید.یه سایتیه که مردم توش سخنرانی میکنن و کلی بیننده داره.یه برنامه ای برای سال 2008 هست راجب همین موضوعی که میخوام راجبش صحبت کنم ، خیلی برنامه خفنیه حتما ببینیدش.توی مدرسه میگن خوب تو توی ادبیات ۲۰ گرفتی ریاضی ۱۸ پس باید روی ریاضیت کار کنی و هم سطح ادبیاتش کنی.من از نظر علمی نمیدونم ولی از نطر خودم این میتونه باعث این بشه که همه یه رنگ بشن که غیر ممکنه ولی این نظام اموزشی داره براش تلاش میکنه.یکی تو نقاشی خوبه.یکی تو ادبیات.یکی تو زبان.یکی تو ریاضی.تو نمیتونی انتظار داشته باشی همه یه رنگ باشن و مثل یه ادم پرفکت توی همه چی عالی باشن چون هیچ ادم بی نقصی وجود نداره.تو میتونی توی مدرسه به اون چیزی که یارو توش خوبه بهش فضا بدی.شاید تونست بهترین توی اون کار بشه.شاید تونست توی ورزش مقام جهانی بیاره.شاید نویسنده خوبی شد.شاید موزیسین خوبی شد.شاید نقاش خوبی شد و....مثل این میمونه همه یه خواننده مورد علاقه داشته باشن.همینقدر غیر ممکنه.تو نمیتونی از همه انتظار داشته باشی توی ریاضی خوب باشن چون اون شاید توی ادبیات بهترین باشه و اگر  روی استعدادش و علاقش کار کنه موفق تر باشه.اینجوری هم خوشحاله هم موفق.اره شاید بتونی به زور تبدیل به یه دکترش بکنی یا به یه ریاضی دان. شاید توی این کار موفق هم بشه ولی لذتی نمیبره و فقط موفقه!حاضره کل موفقیتشو بده و بتونه توی کاری که دوست داره فعالیت کنه. حتی اگر ادم موفقی توی کارش نباشه.به نظرم مهم نیست ادما موفق باشن یا نه. مهم اینکه از کارشون لذت ببرن و به کسی صدمه نزنن.این فقط راجب مدرسه نیست.راجب خانواده ها هم هست.وقتی خانواده روی بچه فشار میزارن که وکیل یا دکتر بشه شاید به زور اون کارو انجام بده ولی همون لحطه که دیگه خانواده ای بالا سرش نباشن اگر ادم عاقلی باشه میره سر علاقش.چون اون عروسک خیمه شب بازی شماها نیست که طوری که شما میخواید باشه!اون یه شخصیت مستقله و باید ازادی انتخاب داشته باشه.</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 14:59:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون خود منه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86%D9%87-ht5gvyvrr9of</link>
                <description>هر کسی که برایم خیلی عزیزه و خیلی باهاش صمیمی هستم بهش میگم خود من!چون منو بهتر از خودم میشناسه!ولی جدیدا به هرکسی که میگم خود من از زندگیم غیب میشه.این طلسم از ۱۱ سالگیم باهام بود! یعنی میشه ۵ساله که من طلسم شدم! توی این سالا به هر کی حتی گفتم رفیق ازم دور شد.یه سریا حتی به رفیقم نرسیدن.با یه سریام هر چی تلاش کردم نشد که خود من بشن خیلی تلاش کردم ولی دوست نداشتن‌.ولی الان دوست دارم یکی دیگه خود من بشه. کسی که با پست دیگران نیشش باز میشه، ایا با پست من نیشش باز میشه؟اونم دوست داره خود من بشه؟اونم دوست داره با من دوست صمیمی باشه؟و کلییی سوال دیگه...من تاحالا خیلی پیش نیومده از کسی بخوام خود من بشه.ولی میشه تو یکی بشی خود من؟ بشی مال منو خود من و منم بشم مال تو و خود تو؟بشیم همدیگه؟</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 23:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت بودن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ibtxhdpumtra</link>
                <description>جدیدا حس میکنم یه درختم.مثل یه درخت که نمیتونه تکون بخوره و فقط فتوسنتز میکنه.تنها فرقمون اینه که اون دی اکسید کربن رو تبدیل به اکسیژن میکنه و من برعکس.میتونم درخت گردو باشم یا شایدم درخت سیب.هر درختی که هستم حس میکنم خیلی پیره.حداقل ۱۵۰ سالشه.</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 20:02:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام پریسای ۱۰ سال بعد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-r94yaqtlnhtn</link>
                <description>اوکی سلام پری!امیدوارم وقتی ۲۶ سالت شده با خودت مهربون تر شده باشی و خودتو دوست داشته باشی.احتمالا رویای ناسا رو به گور بردم. ولی حتی اگر بردم امیدوارم الان نقاش باشی یا موسیقی دان.هنوزم فن مایکل جکسونی؟هنوزم پاترهدی؟هنوزم از صداهای بلند بدت میاد؟قولمونو که زیر پا نزاشتی؟ تاحالا موی بلند نداشتی دیگه؟؟با اینکه نمیدونم چجور ادمی هستی ولی بهت افتخار میکنم :)اگر تونستی زنده بمونی بهت افتخار میکنم.هنوز هات چاکلت دوست داری؟راستی از ایرانمون چه خبر؟ ازاد شدیم نه؟اون روز حس خیلی خوبی داشتی مگه نه؟اها دیگه میگرن نمیگیری نه؟هنوز بدمینتونو ادامه میدی؟ توی چه مسابقاتی شرکت کردی؟میخواستم بگم الان ( ده سال قبل) خیلی خوب داری عمل میکنی. حداقلش خودت پشت خودتی و مطمئنی که پشت خودتو خالی نمیکنی.قضیه نویسندگی چی شد؟ هنوزم داری روی یه داستان تاثیر گذار فکر میکنی؟ یا شایدم کتابتو منتشر کردی و مثل جی کی رولینگ همه کتابتو خوندن.به هر حال چه نویسنده شده باشی چه تو ناسا کار کنی چه بدمینتونو ادامه بدی چه ندی چه نقاشی باشی یا موسیقی دان من سعی میکنم بیشتر دوستت داشته باشم چون فکر میکنم لایقشی.*فقط امیدوارم روانشناس نشده باشی.چون اگر شده باشی ترجیح میدم خودمو از برج میلاد پرت کنم پایین .هنوز به قبر هیرو سر میزنی؟اها بلاخره با قفل فرمون بکیو زدی درسته؟ (امیدوارم زده باشی اگر لیاقتش بوده)همین. لطفا اگر وقت داشتی سوالامو جواب بده پری.دوستت دارم.(۱۰ سال قبلتو نداشتم الانتو نمیدونم)</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 03:17:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه ی ارامش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-odqx7uwnlyme</link>
                <description>اروم وارد کافه شد.کمی لباسهاش رو تکوند. بیرون برف سنگینی میومد و اون بدون چتر از خونه تا کافه پیاده اومده بود.+اوردیش؟_بزار برسم بعد!همونطور که لیوان های دو مشتری رو برمیداشت گفت:چیزی میخوری؟_یه شیر کاکائو ی داغ.و  روی صندلی نشست و شروع کرد خوندن کتابش.اروم لیوان شیرکاکائو رو روی میز گذاشت و کتاب رو ازش گرفت و شروع به خودن کرد.+برای من کتابو اوردی و اونوقت خودت میخونیش؟مگه نگفتی هزار بار خوندیش؟_اره ولی به هرحال کتابه!اون دیگه دوستش رو از حفظ بود و میدونست هر جا کتابی ببینه شروع میکنه خوندنش.نشست کنارش و شروع کرد به خوندن کتاب._تشکر اونقدرم بد نیستا!ولی اون انقدر غرق کتاب شده بود که نشنید دوست چندین سالش چی میگه._میشنوی صدامو؟ اهای ارامش!ارامش سرش و بلاخره اورد بالا و گفت: ها؟ چیزی میگفتی؟من نه ولی اون اقایون چرا.ارامش سری کتابو بست و رفت سفارش بگیره.چند دقیقه بعد دوباره نشسته بود و ادامه کتابو میخوند که _باورم نمیشه هنوز ندیدیش.+شوخی میکنی! واقعا از نویسنده ش برام امضا گرفتی؟ من داشتم شوخی میکردم!_ اگر نمیخوایش میتونم یدونه بدون امضاشو بیارم.+ نه نه! عالیه!_ازت یه لیوان قهوه به عنوان تشکر قبول میکنم.+بزارش برای دفعه بعد برف سنگینه و من ماشین گیرم نمیاد و باید زود برم._پس بریم؟+اره._خداحافظ ارامش!+خداحافظ.ارامش همینطور که راه میرفت به کتاب فکر میکرد و دوستش داشت با خود میگفت: اونجا عملا شده کافه من! تقریبا هر روز اونجام!The end</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 02:46:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشمن؟ دوست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-zjnroj3q9e9n</link>
                <description>هنوز هم نفهمیدم.ما دوست بودیم یا دشمن؟ما دوست بودیم یا فقط من با تو دوست بودم؟ما همو دوست داشتیم یا فقط من تورو دوست داشتم؟توهم وقتی دیگران ازم بد میگفتن طرفمو میگرفتی؟توهم به بقیه میگفتی من بهترین دوستتم؟توهم منو دعوت میکردی بیرون؟توهم منو سورپرایز میکردی؟توهم اصلا... منو دوست داشتی؟اصلا حس کردی دوسم داری؟ یا منو دوست خودت میدونی؟اصلا فهمیدی یکی بود که تا تهش باهات بود تا وقتی خودت کمکم محو شدی؟اصلا من برات حکم یه انسان رو داشتم؟فکر کردی داری منو میشکنی؟ فکر کردی دارم اروم اروم توی اتیش تو میسوزم و تبدیل به خاکستر میشم؟انگار یه روح بودم که منو نمیدیدی.انگار حتی وجودمو دورت حس نمیکردی.انگار وقتی کادو یی که برات خریدم خراب شد و برات ناراحت شدم حسش نکردی.انگار وقتی بغلت میکردم حسم نمیکردی.انگار وقتی میگفتم دوستت دارم نمیشنیدی.انگار یه مزاحم زنگ خونتو زده و در رفته.در حالی که کسی که دوست داشت بود که زنگ خونتو زده بود و اومده بود خوشحالت کنه.اره شاید من حکم روح رو برات داشتم. ولی تو خورشید من بودی.میدونی که زمین بدون خورشید از بین میره؟ من زمین بودم و تو خورشید.تو برام میدرخشیدی ولی اخرش معلوم شد من یه لامپو با خورشید اشتباه گرفتم.لامپی که به مرور خاموش شد.مثل یه خورشید که از زمینش دور شد و زمینش هنوز سالمه.ولی فقط وجود داره.دیگه اون زمین قبلی نیست.فقط هنوز توش حیات وجود داره. دلیل نمیشه اون بعد خورشیدش دیگه زندگی بکنه.فقط اکسیژن داره بدون اینکه تنفسش کنه.کاش حداقل روح زندگی تو یکی نبودم و چشمانت راز اتش است.و عشقت پیروزی ادمیست هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد.اغوشت اندک جایی برای زیستناندک جایی برای مردنو گریز از شهراحمد شاملو</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 02:16:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من چهار ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-javwnyialhqq</link>
                <description> پریسا از بچگی یکم منگول به نظر میرسید. از بچگی عاشق این بود که زودتر بزرگ بشه ولی وقتی 13 سالش تموم ش دیگه اینو نمیخواست.فقط میخواست دوباره بشه همون پریسای 4 ساله که همش سرش توی ابرنگ و اهنگ گوش دادن بود.دوست داشت همه چی دوباره  برگرده به جوری که قبلا بود.دوست داشت اوضاع مثل وقتی باشه که یه بسته پشمکو انداخت و ناراحت بود که دیگه پشمک نداره. ناراحتی هاش همین قدر کوچیک بشن.الانم انگار 4 تا از بستهای پشمکشو انداخته بود زمین و براشون ناراحت بود.دوست داشت دوباره توی مهدکودک راجب بنتن حرف بزنه در حالی که دخترای دیگه داشتن راجب پونی حرف میزدن. چون اون موقع نمیفهمید درک نمیشه. چون هیچ ایده ای نداشت متفاوت بودن یعنی چی و همسن هاش هم با تفاوت هاش کنار میومدن. ولی وقتی 10 سالش شد دیگه عجیب به نظر میومد.چون وقتی بچه بود ادما براشون مهم نبود متفاوته... ولی الان اوضاع خیلی فرق میکنه.حس میکنم یه عذر خواهی به خودم بدهکارم. به پریسا ی 4 ساله. ببخشید که شدم اون ادمی که میخواستم. ببخشید نتونستم ارزوهاتو براورده کنم. ببخشید بهت گشنگی دادم چون فکر میکردم زشتی.ببخشید بابت همهچیاگر پریسای 4 ساله میدونست در اینده انقدر اسفالت میشه ایا بازم توی عکسش میخندید؟اگر میدونست دنیا اونجوری که به نظر میاد نیست ایا لبخند میزد؟اگر میدونت الان اون ادمی نیست که میخواد ایا لبخند میزد؟کاش یه جوری بودم که  پریسای 4 ساله بهم افتخار میکرد.</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 00:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاشی؟ یا شایدم ارامش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-evn6vaywyyj3</link>
                <description>نقاشی... کاری که همه ما انجام دادیم و یا شاید همچنان انجام میدیم.برای من به معنی ارامشههمه چیش بوی رنگ و موزیک گوش دادن همراه نقاشی و کشیدن چیزی که تو ذهنته و کشیدن قلمو روی بوم همش برای من به معنی ارامشه.فردا میخواستم یکی از دوستامو بعد مدت ها ببینم و توی این فکر بودم که چی بهش به عنوان کادو بدم.خب من توی نقاشی عالی نیستم و فقط  8 تا کار روی بوم دارم که یه بار یکی شونو دادم به یه خانومی که توی کافه باهاش دوست بودم.این اولین قدم من برای اجتمایی تر شدن بود. که نقاشی بکشم  و به کسایی که دوست دارم بدم.حتی به بچه های رندوم تو مدرسه.پس اگر ازم یه بوم نقاشی هدیه گرفتی بدون خیلی برام مهمی و اون طرح مخصوص تو و علایقته.خلاصه یهو به ذهنم رسید بهش یه نقاشی بدم و چون داشتی دیر وقت میشد سریع رفتم که بوم بگیرم.دنبال اینبودم که چه چیزایی دوست داره و داشتم روش فکر میکردم که دیدم هیچ ایده ای راجبش ندارم پس فقط یه چیز رندوم کشیدم.اولین بار نیس که به کسی بوم نقاشی میدم ولی هر بار بیشتر از قبل استرس دارم خوشش نیاد از کادوم. اولین بار که روی بوم نقاشی کشیدم راجب وایبی که مغازه خودکشی بهم میده بود.بابام خیلی باهاش حال کرد و برای اینکه ی چیزی کاسب بشم مجبورش کردم ازم بخرتش.از همینجا عذر میخام بابا.(میخواستی نخریش.)خلاصه..من نقاشی رو وقتی انتخاب کردم که دنبال خالی کردن افکارم بودم.البته یه نکته جالب راجب نقاشی های من هست که برای هر کدومشون یه قطعه موسیقی و اسم انتخاب کردم.اسم نقاشی دومم موواراتی(ترکیب اسم موریاتی که یه سایکو توی سریال شرلوکه با پاواراتی خاننده اپرا)شما چه راهی برای خالی کردن افکارتون دارید؟پی نوشت تولدم که یادم رفته بود پست بزارم مبارک.( 4 دی بود ولی حالا) به قیافم هم دقت نکنید به زور ازم عکس گرفتن.</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jan 2023 23:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکت هایی از جنس من (پری)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D9%81%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-tc5ptrgtmdxe</link>
                <description>اوکی... سلامیه سری فکت راجب من هست که شاید بخواین بدونید.فکت شماره یک : موسیقی! من از بچگی عاشق موزیک بودم. ۷ سالگی ارف (بلز و فلوت) رو شروع کردم و ۹ سالگی ساز سنتور رو انتخاب کردم.فکت شماره دو : نقاشیتوی این مورد خیلی استعداد ندارم ولی بهم ارامش میده.فکت شماره سه : تیلور سویفت!من وحشتناک فن تیلورم و توی ایرانی ها هم اهنگ های پالت و بومرانی رو دوست دارم.فکت شماره چهار : لوندرگل مورد علاقه من که عودش رو هم خیلی دوست دارم.فکت شماره پنج : هری پاترمن از ۸ سالگی پاتر هدم و اگر میخوای بهم کادو بدی بهتره یا چوب دستی بهم بدی یا زمان برگردون هرماینیفکت شماره شیش : عودمن پاتوقم برای عود بازار تهرانه. یه خانوم روسی هست که عود های دست ساز درست میکنه که از اون عود میخرم و عود مورد علاقم کاپتان بلک و لوندره!فکت شماره هفت : شمعمن همیشه موقع کتاب خوندن شمع معطر یا عود روشن میکنم.فکت شماره هفت : ادمای پر حرفمن از اینجور ادما توی دنیای واقعی متنفرم ولی توی انلاین خودم یکی از این ادمام چون از حضوری حرف زدن بدم میاد.فکت شماره هشت : زبانمن کره رو تقریبا بلدم و انگیلیسی روهم همین طور. *یکمم فرانسه که همه ی اینارو از سریالا یاد گرفتم.فکت شماره نه : مارول فن بودننیازی به توضیح نداره.فکت شماره ۱۰ : بدمینتونمن ۴ ساله بدمینتون بازی میکنم و توی مسابقات منطقه دوم شدم.</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jan 2023 00:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه مشت کتاب ، با یه لیوان قهوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-vsntkamgoxnx</link>
                <description>میخوام یه سری از کتابای مورد علاقم رو بهتون معرفی کنم که دنیاشون خیلی خیلی زیباتر از دنیای ماست و میتونین توشون غرق بشین.شازده کوچولو : من هنوز دلم توی سیارک کوچولوش گیره و نگران گل رزشمهر دو در نهایت میمیرند : من وحشتناک این کتابو دوست دارم طوری که سه بار از اول خوندمش و هر سه بار خون گریه کردممغازه ی خودکشی : برای من این کتاب خیلی وایب عجیب و دارک و در این حال زیبایی داشت ولی پایانش این شکلی بودم که : wtfHarry potter :این کتاب هم که اصلا نیاز به توضیح نداره و همه میدونن چیه البته باید بگم اول فیلمشو نبینید چون تصورتون بهم میریزه۵.هابیت: این کتاب رو قبل lord of rings بخونید چون داستان پیش زمینه ی اونه.(فرقی نمیکنه اول کتابو بخونید یا فیلمو ببینید )۶.lord of rings:این کتاب هم ادامه داستان هابیته و البته خیلی مطرحه ( فرقی نمیکنه اول فیلمش رو ببینید یا اول کتابو بخونید)پی نوشت: پیشنهاد میکنم این کتابارو موقعی بخونید که شمع و عود کاپیتان بلک یا Lions  روشن کردید</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 17:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کردن راحت نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49880842/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xvyq3rtwzt03</link>
                <description>از بچگی بابام همیشه بهم میگفت: مهم نیست چقدر پول داری مهم اینه زندگی کنی!منم اون موقع درکی از چیزی که میگفت نداشتم. کم کم که بزرگ تر شدم فهمیدم زنده بودن با زندگی کردن خیلی فرق داره. خیلیا زندن ولی زندگی نمیکنن.کسی که حاضر نیست ذره ای از ثروتشو استفاده کنه و پشت شیشه نگهش میداره و فقط نگاهش میکنه و هیچ لذتی از زندگی ش نمیبره و فقط ولع داره که بیشتر  موفقیت کسب کنه فقط نفس میکشه.کسی که تا حالا سعی نکرده زیبایی طبیعت و بفهمه فقط نفس میکشه.کسی که تا حالا از ته دل قهقهه نزده زندگی نکرده.کسی که ترس هاشو کنار نمیزاره و چیزای جدیدو تجربه نمیکنه هم فقط نفس میکشه.کسی تاحالا روی چمن دراز نکشیده و به اهنگ مورد علاقش توی اون موقعیت گوش نداده و ستاره هارو نگاه نکرده هم زندگی نمیکنه.کسی که تاحالا پاشو تو شن فرو نبرده و به اواز زیبای دریا گوش نداده هم فقط زنده ست.توی دنیا شاید سر جمع 10 نفر واقعا زندگی کرده باشن.زنده بودن خیلی راحته و همه ی ما تجربه ش کردیم.ولی زندگی کردن سخته.اینکه زنده باشی مثل درخت بودنه و فقط فتوسنتز میکنی.ولی زندگی کردن مثل کهکشان بی پایانه و زیبا و ارامش بخش.کسایی ک فقط زنده هستن حتی نمیتونن تصور کنن.کسایی که زندگی میکنن دنیا رو کوچیک تر و حقیر تر از اونی میدونن که ازش لذت نبرن.بعید ندون منو و توهم فقط زنده باشیم!</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 15:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>