<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دفترچه یادداشت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50042946</link>
        <description>راهی برای آرامش ذهن (نوشتن)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:19:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4050453/avatar/bkYvG5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دفترچه یادداشت</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50042946</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین روز زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50042946/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bt8mtaftpiab</link>
                <description>و در آخرین برگ از زندگی اش اینگونه نوشته:{بدرود معشوق من.دلتنگ آغوشت و عطر پاییزی گیسوانت هستم که در پرتو های مهربان محو خورشید به چشم می خورد.دلتنگت هستم بانوی من،کلمه ای را پیدا نمی کنم که مهربانی ات را توصیف کند.دلتنگ عطر غذاهایت و مهربانی دست هایت هستم که با چروک های در آمیخته بود.آه چقدر سخت است.دلتنگت هستم رهایی خشم.هنوز که گاهی لباس هایت را در آغوش می گیرم و با تمام وجود عطرت را استشمام می کنم،همان عطر تلخ مهربان.بانوی قلب و رهایی خشم،مادر و پدر دردانه ام،دوباره دستانم را بگیرید و ترانه ی مهربانی برایم بخوانید تا مهر را به هرکس بیاموزم.دلتنگ تو هستم ای روزگار بی حساب.زمان هایی که در قلب شب به سمت بانوی درخشش می دویدم و قاصدک هارا به پرواز آرزوهایشان می فرستادم حسابی برای پرداخت نداشتم.روز هایی که سوار بر اسب به هر سو تاخت و تازه می کردم و خورشید وجودم را نوازش می کرد هیچ حسابی نداشتیم.روز هایی که گلوله قلب اسلحه را می شکافت و در آسمان به پرواز در می آمد با یکدیگر هیچ حسابی نداشتیم.از من رنجان نشو،این آخرین برگ زندگی من بود،من هرچه دل تنگم خواست گفتم و حال به اتمام رسید.}تمام شد،زندگانی هیچگاه همانطور که می خواهی نمی گذرد.چه کسی فکر می‌کرد آخرین داستان،آخرین برگ زندگی او باشد.حال خاک سرد برای او گرم ترین آغوش بود. </description>
                <category>دفترچه یادداشت</category>
                <author>دفترچه یادداشت</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 13:12:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاب عکس کج شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50042946/%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DA%A9%D8%AC-%D8%B4%D8%AF%D9%87-s2skscaao4oj</link>
                <description>قدم هایم را آرام جلو می برم تا آرامشش را بر هم نزنم.بوی عطرش خانه را دربر گرفته و در ژرفای وجودم نفوذ می کند.،آغوشش در رختخواب و داستان های شیرین گذشته که با لحن مهربان خودش برایم گفته می‌شد،خیلی وقت بود که مانند جای خالی عظیمی در قلبم حک شده.کشور را باز می کنم،همان پیراهن مشکی که خودش خیلی اورا دوست داشت و عطرش در آن برجای مانده بود.قاب عکس شکسته را روی دیوار کج صاف می کنم و دقایقی در موج قهوه ای چشمانش غرق می شوم.قطره اشکی از گوشه ی چشمانم بر فرش خاک خورده می افتد و آن قطره دلیلی می شود برای شروع یک جهان جدید خیالی.صدای خنده های آشنایی در گوشم می پیچد،از پنجره ی خاک خورده به حیاط خیره می شوم.کودکی از درخت بالا می رود و دیگری درحال فوت کردن قاصدک های درون باغچه است و اما،کودکی در حال رقصیدن با آواز فلوت.همان فلوت که قرمز رنگ اصلی آن بود،و صدایش از اعماق احساسات قلب به وجود می آمد.اما ناگهان تصویر،جادو ی تشکیل دهنده ی خود را مانند او از دست داد.حال دنیا واقعی دست من را می گیرد و از سقوط در تاریکی من را نجات می دهد.در جعبه یک ترک خورده را باز می کنم،فلوت را از درون آن بر می دارم و باری دیگر آهسته از اتاق خارج میشوم.روی سنگی می نشینم که خاطرات کودکی ما در قلب آن مدفون شده.شروع به نواختن می کنم.گرما ی دستان پدربزرگ را بر شانه هایم احساس می کنم که با لبخندی پر از غم به باغ خشک و به خواب رفته چشم دوخته،باغی که روزی محل زندگی گل ها و رقص قاصدک ها بود.حال متوجه می شوم که خانه بدون قلب گرم و پر از آرامش پدربزرگ فقط سنگری است بدون حضور فرمانده ی تمام سربازان⁦◉⁠‿⁠◉⁩پس تا فرمانده رو از دست ندادی قدرشو بدون و خیلی محکم بغلش کن،چون گاهی اوقات خیلی زود دیر میشه.</description>
                <category>دفترچه یادداشت</category>
                <author>دفترچه یادداشت</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 16:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تضاد زیبای من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50042946/%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-zzdsa0zyzfuo</link>
                <description>تضاد تو و اون دقیقا مثل تضاد خورشید و ماه قشنگه✨ترسناک و خنده دار،سرد و گرم،خورشید و ماه،شب و روز،مخالف ها همیشه زیبا هستند.خیر منظور من تضاد زیبایی خورشید و ماه و یا شب و روز نبود.منظور من زیبایی تضاد خودم بود.آری،تو مخالف من هستی.اما در آنجاست که تضاد های مختلف وارد می شوند.تضادی مانند زشت و زیبا.تو آن زیبای افسانه ای هستی و من همان مجنون زشت به دنبال تو.تو همان فرشته با بال های درخشان هستی و من شیطانی با بال های خونین.مژه های بلندت امواج دریا را خلق می کند،پاییز برای زیبایی،از گیسوانت الهام می گیرد و بعد برای درختانش اشک های از جنس برگ های خشک را خلق می کند.و این دقیقا همان تضاد زیباست.برگ های خشک و مروارید هایی که از دیدگان تو و درختان به زمین می ریزند.تو همان دخترک سرکش هستی و من پسرک غمگین که در آغوش اتاق پناه می گیرد.اما شباهت تضاد مخالف ما،تو دخترکی با قلب سنگی و من پسرکی با قلبی پر از احساسات مرده.و درد هایی که در آغوش لبخند هایی سرد مدفون شده⁦(⁠•⁠‿⁠•⁠)⁩و اما تضادی از احساس غمگین تاریکی و روشنایی🌟</description>
                <category>دفترچه یادداشت</category>
                <author>دفترچه یادداشت</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 01:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید من هم دیوانه باشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50042946/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-ajd0smemwr9w</link>
                <description>مگر دیوانگی چه مشکلی دارد؟چه مشکلی دارد که بلند بلند بخندی؟چه مشکی دارد جوری شاد باشی که فریادت را تمام جهان بشنوند؟مگر بد است مجنون کسی باشی،آنقدر که یک عشق زیبا را به وجود آوری؟شاید هم من دیوانه باشم!اینکه با خود حرف می زنم و درباره ی زیبایی معشوقم می گویم،دیوانگی است؟اینکه در رویا ام با آن چال کوچک روی لپش و آن موهای موج دار قهوه ای ژولیده در گندم زار به ترانه ی گندم ها،که برای انقلاب پاییز می خوانند گوش می دهد و می رقصد،نشان از دیوانگی من است؟اگر دیوانگی آنقدر زیباست پس من هم دوست دارم دیوانه باشم.اگر مثال دیوانگی مجنون،عشقی است که لیلی اش داشت پس من هم مجنون شهر قصه های خودم می شوم.اگر مجنون بودن نشانه ی این است که هزار و یک شب به داستان معشوقت گوش فرا دهی،من همان دیوانه ای هستم که کسی حال مرا درک نمی کند.من می خواهم همان دیوانه ای باشم که در نسیم بهاری استراحت می کند و در باران پاییزی با پرنده ها کوچ می کند.همان که در گرمای تابستان چای تلخ می نوشد و در برف زمستان از سرما ی بستنی اش لذت می برد.{آری من دیوانه ام.همان مجنون عاشق که از زندگی اش لذت می برد}</description>
                <category>دفترچه یادداشت</category>
                <author>دفترچه یادداشت</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 23:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید باز هم برگردی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50042946/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-lh8cajpjed21</link>
                <description>خاطرات آن شب مو به مو در ذهنم تکرار می شود.آن شب لحظه به لحظه در ذهنم مرور می شود.فریاد هایت گوشم را خنجر می زد و بعد صدای کوبش محکم در.هنوز رد زخمی دیوار که رفیق همیشگی اش به خاطر تو به او وارد کرده بود،صبح تا شب ناله می کند و به خود چنگ می زند.شاید هم دیوانه شده ام و آن رد زخمی است که تو به قلبم وارد کرده ای.قاب عکس دیگر روی دیوار خانه ی دختر کوچک درون قلبم نمی ایستد.آخر آن کودک بی چاره چه کرد که با آن این چنین کردی.تمام خاطراتت را گوشه ای از اتاق جمع کرده ام،و حالا می فهمم که بدون وجود تو اتاق چقدر سرد و بی روح شده.جعبه ای که فقط صدای تو و متن من در آن جمع شده،گل هوایی که مانند آرزویی رها شده خشک و خرد،باقی وسایل را در آغوش گرفته اند،و از همه مهمتر آن کاپشن.همان کاپشن با یقه های خز دار که هنوز مقداری رنگ روی آن باقی مانده.خاطره ی همان شب دلنشین که تا صبح باهم طراحی کردیم.خودم هم نمی دانم چه شد.چرا آنقدر تغییر کردی؟شب های که تا صبح با گرمای دستانت اشک های روی گونه ام را به خواب عمیقی می فرستادی.اما حال سرمای دستانم باعث دلتنگ شدن اشک ها می شود.حال دیوار ها وجود دخترک بی چاره ام را چنگ می زنند.هرگز نمی بخشمت،که کودکی را آنقدر زود بزرگ کردی.او فقط{کودک}بود و{کودکی}می خواست.🙂🖤</description>
                <category>دفترچه یادداشت</category>
                <author>دفترچه یادداشت</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 13:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت های تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50042946/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-fxgneot26wb5</link>
                <description>در کودکی بلند بر زبان آوردنش غمگین بود،پس ماهم آن را شاد جلوه می دادیم.اما حال نه.روزهایی که قطره های باران روی شیشه قهرمان مسابقه بودند،اما حال گریه ی آسمان تنها چیزی است که از قطرات درخشان باران می بینیم.قطرات باران که زمین تنها پناه آن ها است.روز های که رعد و فریاد آسمان ترسناک بود،اما حال آرزویمان آغوش رعد است.کودکانی که در زیر باران می رقصیدند حال می گیرند و فریاد نمی زنند.گل های باغ جادو خشک شده و در انتظار کسی هستند که لباسشان را اتو کند.پروانه ها در آغوش گل خوابی پر از رویاهای دست یافتنی را می دیدند اما حال برای پیدا کردن گل ها تلاش می کنند.خنده های واقعی مردم شهر را زیبا کرده بود اما حال شهر پر از خنده های غمگین است.رنگین کمان،ناخوانده ترین مهمان آسمان.قبل ها در آسمان خانه داشت اما حال ابر های سیاه آسمان را در آغوش گرفته.عشق های واقعی گذشته ی زیبای مارا به وجود آورده بود،اما حال کسی به عشق باور ندارد.دلتنگ می شوی،آنقدر که بغض می کنی اما نمی توانی بگری.زیرا واقعیت ها همیشه تلخ است.{واقعیت های که شاد بودن آن ها حسرت ما شده}</description>
                <category>دفترچه یادداشت</category>
                <author>دفترچه یادداشت</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 23:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید عشق وجود داشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50042946/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-a0zsqchwqieh</link>
                <description>به عکسش خیره شده بود و در اعماق خاطرات خود غرق شده بود.لحظه به لحظه ی زندگی اش را خاطرات او در آغوش گرفته بود.سیاهی در آغوش جهان با زره هایی از مروارید ها که از آرزو های بخواب رفته ی مردم به وجود آمده بودند.آغوش او روی سنگ های با قلب های یخزده که به آسمان چشم دوخته اند و ستاره های فلکی را زنجیر می کنند.در قلب نگاهشان حسی آشنا به چشم میخورد،حسی آشنا به نام عشق.کلمه ای که داستان های شیرین گذشته ی تلخ مارا به وجود آورده،اما حال از قلب ها رفته و در مغز ها ی پوچ ساکن خانه ها ی مخروب شده.همان حسی که دوای درد قلب ماست اما هیچگاه نمی توانیم بهترین آن را پیدا کنیم و همیشه مشابه آن قلب مارا دربر می گیرد و مانند پمادی روی زخم عمل می کند،تا ژرفا و بند بند وجود را می سوزاند.همان حسی که اگر بود داستان هزار و یک شب بار ها تکرار می شد و دیگر در{گذشته}مانند لکه خونی تنها به جا نمی ماند.خسرو که برای شیرینش ترانه می نوازد و شیرین که قلبش در آغوش گرم فرهادش زندانی شده مثال دقیقی از حال و هوای عشق امروزی است.صدا ی رعد او را از افکارش جدا می کند،و او دوباره فقط عکس اورا روی طاق دارد.حال آغوش قاب عکس چوبی همراه بوی دود تلخ سیگار جایگزین آن آغوش گرم و عطر مهربان شده،و دلتنگی جایگزین آرزو های همیشه به حقیقت پیوسته شده.</description>
                <category>دفترچه یادداشت</category>
                <author>دفترچه یادداشت</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 14:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید در جهانی دیگر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50042946/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-coqxhxvqh6pb</link>
                <description>شاید هایی در پس ذهنم وجود دارد که مانند چاقویی کند سرم را چنگ می زند.دلتنگ جهانی دیگر هستم که تمام شیرینی ها در آنجا اتفاق می افتاد.شاید در جهانی دیگر دوباره در آغوشت بگیرم و بوسه ای بر قلب مهربانت بزنم.شاید در جهانی دیگر باز گرمای دستانت در مه تنها پناه من باشد.شاید در جهانی دیگر قلبت را در دستانم بگیرم و تا پایان زندگی ام آن را ول نکنم.دلتنگ تمام این{شاید در جهان دیگر}ها هستم که همیشه شیرین هستند و جلوه گری می کنند.کسی برای معشوقش می گوید و کسی برای پناه زندگی اش.کسی برای کودک درونش می گوید و کسی برای خانواده اش.اما وجه مشترک تمام این ها این است که از اعماق دلتنگی وجود گفته می شوند.و تنها کسی که درک می کنند وجه مشترک تمام این ها چیست کسی است که آن ها را می نویسد.شاید خواننده و یا شنونده با زره زره ی وجود برای این متون اشک بریزند اما کسی که با زره زره ی وجود این هارا درک کرده نویسنده است.کسی که به یاد همه ی مردم سفری در قلب آن هارا می گذراند و می نویسد:{به امید رویایی شیرین تر}و تنها و</description>
                <category>دفترچه یادداشت</category>
                <author>دفترچه یادداشت</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 13:26:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>