<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی فتاحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50138172</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:08:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3108359/avatar/pNb0SC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی فتاحی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50138172</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ناکلمات - شماره ۱</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1-nllbbkiy8gnv</link>
                <description>بداهه می‌نویسم؛ بدون فکر به ساحت هنر و صنایع ادبی و مفاهیم جملات و...آنچه باید بنویسم این است: هیچ.مفهوم را کنار بگذار. زیاده‌گویی نکن. باید فرار کرد. از این فضای مملو از اکسیژن به خلاء. از این حجم نور سفید به جهان سایه.اجتماع درست می‌گوید یا من؟ کدام یک بر حقیم؟دست‌هایم خالی‌ست و سرم پُر. از نمی‌دانم چه. باید بگویم اینها را. این هیچ‌ها را. هرچه هستند، بی ارزش‌اند. تفاله. نه هیچ نیستند. نمی‌توان اسمی مانند «تفاله» روی آنها گذاشت. هیچ هستند. هیچ نیستند. کدام‌یک درست است؟چرا باید بنویسم؟ اینها چه ارزشی دارند؟ هنر که این نیست! باید از صنایع ادبی استفاده کنم. کمی فکر کن احمق. بگذار هنر شود نوشته‌ات. - که چه؟ نمی‌دانم. فقط بگذار کمی فکر کنم. فقط کمی.پوست سرم بیابان و مأمن نیزه‌ساری بی رحم؛ تارهای مو، بی‌شمارگان در خاکش فرو رفته و خون سپید از جنگل تاریکش سرازیر است. ستارگان، بالای سرم خاموش‌اند و همه چیز در سایه‌ی سپیدی گم گشته است. هرچه در من وجود دارد، سراب است؛ حقیقت ندارد؛ موهوم است؛ پوچ است؛ می‌دانم نمی‌رسم؛ تشنه‌ام؛ باید بدوم؛ تشنه‌ام؛ - جمله را تمام کن احمق!</description>
                <category>مصطفی فتاحی</category>
                <author>مصطفی فتاحی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 22:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتوی سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50138172/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-fprozvgsqxas</link>
                <description>خورشید تابید و او متولد شد. پرتویی سیاه و مات میان انبوه روشنایی‌ها؛ دویدنی آغاز و رسیدنی موهوم. دلیل، وجود نداشت؛ علت نامشخص بود و مقصد، مه آلود. آنچه می‌دانست، هیچ بود و آنچه نمی‌دانست، همه. کشتیِ موج، تاریکی را می‌شکافت و حجم نورانی را پیش می‌برد. خطی ممتد با مرزهای محدود. همزادان نورانی، ناخدایانی که حجمی استوانه‌ای از حرارت را هدایت می‌کردند. او با لبان مسکوت و گوش‌های ناشنوا به قهقهه‌های همزادان، در زمان سفر می‌کرد. به سرعتِ نور و آهستگیِ انفعال.پرتوهای نور در رفاقت با یکدیگر، توده‌هایی ساخته بودند و همچون گلوله‌های نورانی، از خورشید به زمین می‌تاختند. گلوله‌های همزاد، او را با تن سیاهش میان نورها می‌سُراندند تا به مقصدی نامعلوم ببرند؛ آهسته و آهسته. آنچه دیده می‌شد، هیچ بود و سرعت، بر درک وضعیت چیره. پرتوی سیاه، میان اعضا و جوارح نورانی همزادان گم گشته بود و فقط دوانده می‌شد؛ با دست و پایی مات، و دیدگانی سیاه و تنی که در سایه‌ای ازلی فرو رفته.اطراف عرشه، همه نور بود و توده‌هایی صمیمی که تن سیاهش با آنها غریبه. پرتوی مات همینطور دوانده می‌شد و قرار بود تا ۸ دقیقه و ۲۰ ثانیه بعد از کشیده شدن بادبان‌ها به مقصد رسانده شود.بیدار شد. برق نور به چشمانش تابید و سرش سوت کشید. صدای هیچ می‌آمد؛ همهمه. چه کاری باید می‌کرد؟ پس از آدم‌ها، حالا مقابل چشمان هنر هم نامرئی شده بود. موسیقی را کنار گذاشته بود و پیش از آن، موسیقی او را. همینطور نوشتن و کشیدن و تصاویر و سایه‌ها. حالا دیگر سایه هم نبود. انگار به جهان نیستی‌ها تعلق داشت و تضمینی نبود که حتی در آن جهان نیز بیگانه نباشد. هیچ کدام از اجزاء محیط با او آشنا نبودند؛ از نور و هوا گرفته تا حرارت و صدا.چند دقیقه‌ای می‌شد که مثل تکه‌ای گوشت در حال تجزیه، روی تخت افتاده بود. هیچ احساس نمی‌کرد و افکارش خالی از معنا بودند. انگار معلق بود و نه آنگونه که ما تصور داریم؛ به گونه‌ای خاص و نامتضمن. ویژگی‌های کم و بیش قابل بیانِ او در حال نامرئی شدن بودند. می‌توانم حدس بزنم تا چند دقیقه دیگر حتی ذره‌ای از حضور او را احساس نخواهم کرد. مثل اینکه در محیط حل می‌شود و هیچ تاثیری بر حلّال ندارد.حالا دیگر هیچ از او نمی‌دانم. تمامی افکارم فراموش شده‌اند. گویی آن چند سطر توصیفی که قبلاً از او کرده‌ام تماماً مهمل بوده و هیچ کدام حقیقت نداشته‌اند. مثل اینکه او واقعیت نداشت و صرفاً هذیانی مزخرف بود که بر کلام جاری شده. نباید اینها را می‌نوشتم.</description>
                <category>مصطفی فتاحی</category>
                <author>مصطفی فتاحی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 17:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50138172/bullshit-01-wnsbesyg7hw1</link>
                <description>در من کلاغی‌ست که نمی‌دانم.پریدی و سیاهی شب، انزوایم را فریاد می‌زد؛ جیغ می‌کشید. پر و بال گشودی و در آغوشم کشیدی. اما تنها صداست که می‌ماند. و ما در سکوت؛ تو در قفس و من، محو. ما چه هستیم؟ که هستیم؟مویرگ شب، سایه‌هایش را به نور می‌دوزد و ما به گسستگی، زیر گنجه‌ای پوسیده از زمان، در هم می‌لولیم. زباله‌دانی سیاه و تاریک؛ در روز روشن.مرا رها کن. مرا تا که گوش‌هایم کَر؛ مرا تا که شب، وجودم را ببلعد؛ مرا که این چنین منحوسم. این دست‌های نامرئی، پاهای نامعلوم و اراده‌ی نامتضمن، چه کاری برایم کرده‌اند؟می‌خواهم چراغی نباشد؛ پرده‌ای به پنجرهٔ اتاقم ببندم و شب را از آن آویزان کنم. می‌خواهم اشباح را به میهمانی بیاورم و برایشان اشعار عاشقانه بخوانم. می‌خواهم مرگ را به روز پیوند بزنم و شب را زنده بدارم.و آنگاه که برخاستی، صداها از میان رفته‌اند. زالوی شب به گوشه‌ای غلتیده و چشمانش را برق نور سوزانده‌. صبح در دمادم روز می‌تراود و فوجِ زندگان با تنت وداع می‌گویند. تنی معلق در هوا، به سنگینیِ لاشه‌ای.خب. این اولیش بود. بریم ببینیم چی میشه. احتمالا بدرد نخور خواهد بود و بی معنی و بیهوده و از این کلمه‌ها.</description>
                <category>مصطفی فتاحی</category>
                <author>مصطفی فتاحی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 17:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>