<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صنما</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50175516</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:14:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4082373/avatar/plfgn9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صنما</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50175516</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آدمای تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50175516/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-rkzyw4v1ttxn</link>
                <description>تصمیم گرفتم از این به بعد هر کتابی که دستم بیاد رو بخونم چون میدونم بالاخره یکی نوشتش یکی که از تنهایی رو اورده به درد و دل کردن با کاغذ، گفته بزار حرفامو به کاغذ روبه روم بگم، بعد همین شده که کتابه رو نوشته و چاپ کرده .منم میشینم درد و دل یه آدم تنها رو با کاغذ میخونم و کیف میکنم، البته تنهایی همیشه بد هم نیست آدم بعضی وقتا باید با خودش خلوت کنه، ولی وقتی تنهایی از حدش بگذره دیگه خوب نیست. نمیدونم بعضی وقتا فکر میکنم خودم کافیم تا بشینم و حرفای خودمو گوش بدم ولی آدم با هر کسی که باشه بعد مدتی براش عادتی میشه شاید هم کمرنگ بشه حتی با خودش ،منم همینم وقتی زیادی با خودم تنها میشم دیگه حرفی برای گفتن نمیمونه اون وقته که حوصلم سر میره حتی با اینکه میدونم یکی هست که حرفامو گوش بده تازه هیچیم نگه و همشونو تایید کنه ،ولی خب نمیخوام باهاش بازحرف بزنم البته یکمم بدم میاد که فقط اون شنوندس کاش اونم حرف میزد متکلم وحده گفت و گومون فقط منم البته میتونه نکته مثبتی باشه خیلم بد نیست حداقلش اینه باهاش دعوام نمیشه ،البته گاهی میشه ولی از خودم که نمیتونم جدا بشم ،میتونم ؟ واسه همین قضیه رو سریع حل و فصل میکنم. آدم با خودش نمیتونه قهر کنه چون همیشه همراهشه صدای ذهن رو هم که نمیشه خفه کرد .من موندم آخرش تنهایی قشنگه یا نه بعضیا میگن هست بعضیام میگن نیست ،من ولی فکر کنم تنهایی بی دردسره چون تهش نه قراره بابت حرفات به کسی بشینی ساعت ها فکر کنی و خودتوسرزنش کنی و نه قراره بابت کسی انتضار بکشی تازه قرارم نیست آخرش کسی ولت کنه بره و باز خودتو با خودت تنها بزاره ،ولی من تو رویاهام عاشق میشم هر شب عاشق یه نفرم ولی حتی قیافش نمیدونم چه شکلیه شاید اون واقعا یک نفره شایدم هر شب عوض میشه اصلا این موهب اللهیه که آدم ندونه کسی که تو رویاش عاشقشه چه شکلیه چون میتونه تو دنیای واقعی هر کسی باشه دیگه قرار نیست دنبال کسی بگرده.</description>
                <category>صنما</category>
                <author>صنما</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 10:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهسپار جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50175516/%D8%B1%D9%87%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-rcnumgswnfab</link>
                <description>من امروز رهسپار جنگی خونینم تنها برای بازگرداندن وطن ، عشق و روز هایی که پس از من زیبا آغاز شوند به دوراز صدای موشک و تیر و تفنگ ای زنان زیبای سرزمینم پس از من هر صبح با اواز خورشید پنجره ها را بگشایید و بالبخند تمام ریه هایتان را از هوای بدون ما پر کنید سپس برای هر مردی را هراسان دیدید که از زیر پنجره تان با گلیبر دست به جایی میرود دست تکان دهید او عاشق شده پس از آن به سوی طاقچه بیایید شاید قاب عکس شوهرتانخاک برداشته باشد ان را با اشک هایتان پاک کنید و فرزندانتان را با خیالی آسوده راهی مدرسه کنید تا هنگامی کهتنی برای وطن حکم تیر را میپذیرد و سری برای آن بالای دار میرود و دستی برای آن شلیک میکند در امانید پس از ماجهان زیباتر میشود گلها با طراوت تر میشند غبار ها کمتر میشوند ودلها شادمان تر پس بروید و آسوده باشید</description>
                <category>صنما</category>
                <author>صنما</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 19:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار به آغوشت کشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50175516/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%B4%D9%85-xcmpgjzotfre</link>
                <description>گاهی که دلم تنگ میشود لب رودی مینشینم و انعکاس ترا تصور میکنم که چقدر ارام و صیقل به چشمانم خیره شدیسپس به بالای سر مینگرم جایی که پر از شب است و نور ماه تنها دلخوشیم بر  تاریکی وجودم میتابد و مرا دلتنگ ترمیسازد البته که چمن و سبزی زیر پاهایم گواهی امیدند اما با پروانه هایی که دیگر نیستند چه کنم اه ای اوفولیامهربانم امشب نیز همانند تمام نکبت های ایامم میگذرد و تنها داغی بر دلم میماند داغ نرسیدن اه ای برگ های سبزای کرم های شبتاب ای گهواره زمین که مرا چون کودکی در خود تاب میدهی آه که گام هایم دیگر توان رسیدن ندارنددر جاده ای گرفتارم که پر از مه است اما باز طراوت و خنکی از ان میبارد باز سبز و زیباست بگذار بدومم اما چهسود آه ای اوفیلیا بگذار آخرین دیدار ما زیر شفق های سبز شمالی باشد روی یخی جدا شده که ما را تا ابد ازمردمان دور کند به تو قول میدهم تا آخر عمر روی این نقطه تنها ،اواز بخوانم و شعر بگویم قول میدهم نگذارم سردتشود ترا در اغوشم گرم میکنم نمیگذارم ذره ای برنجی فقط بگذار فقط بگذار</description>
                <category>صنما</category>
                <author>صنما</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 15:28:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من میترسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50175516/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-tsvbhcufywsj</link>
                <description>باران که میبارد نمیدانم باید کجا پناه بگیرم اخر من از خیس شدن بیزارم و نمیخواهم قطرات باران شلاق وار به گردهام هجوم آورند ، من از اب شدن بستنی در ظهر گرم تابستان میترسم ، از سقوط کابین تلکابین ، از رفتن درونرودخانه و خیس شدن پاچه شلوارم ، از بیمار شدن درون استخر ، از سرما خوردن به علت قدم زدن در شبی زمستانی، از سخن گفتن با یک انسان من از همه ی اینها میترسم و بدتر از همه من از زندگی میترسم ، نمیدانم … دارم فکرمیکنم زندگی برای همچو منی چقدر ترسناک و آشوبناک است وقتی از همه چیز بترسی دیگر زندگی برات معناییندارد رفع تکلیفی بیش نیست انگار که روزگاری روی زمین امدی که برده ترسهایت شوی و از وحشت حاصل از آنهازندگی را به سخره بگیری .برایم عجیب تر این است ،حال که دارم این متن را مینویسم هم باز میترسم جالب است نوشتن هم برایم ترسناک استگاهی من از سایه خودم هم میترسم و در آیینه با وحشت به دو چشمم زل میزنم انگار که با یک عجیب الخلقه طرفم ونمیدانم او کیست در واقع هم همین است ذره ای خودم را نمیشناسم و غریبه ای بیش نیستم انگار که سایه سیاهمواقعیت وجودی من است و مانند هیولایی همواره مرا دنبال میکند سایه من شاید همان ترس هایم هستند دیوی که زیرسنگ هم مرا پیدا میکند و گاهی قدش فراتر از من میرود ، من واقعا نمیدانم چه کس هستم و به همین علت نمیتوانمخودم را آنطور که شایسته هست دوست بدارم و ارزشمند تلقی کنم .</description>
                <category>صنما</category>
                <author>صنما</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 15:25:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیخواهم من باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50175516/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-icfqxesmxwg7</link>
                <description>اکنون دوست دارم ستاره ای باشمدور و تنها در فضایی معلقچشمک زنان از آن بالا فقط ترا ببینمو تو برایم دست تکان دهی و با انگشت نشانم دهیاصلا میخواهم ماه شوم و فقط برای تو بتابمیا خورشید که تنها گلهای ترا تابناک کنماری کاش خودم نبودم و فراتر میرفتمجایی که تو برایم معنی شویجایی که مرا ببینی و حس کنیاین من بار ها برایت نامعلوم بودهپس پرنده ای میشومبر اشیان وجودتکه هر بار با صدایم برخیزیو به شمعدانی ها آب دهیو با سکوتت خانه را پر از صحبت کنیای تو که برایم بیشتر از تو بودیحال که ندارمت دیگر نمیخواهم چیز دیگری باشمخودم کافیست</description>
                <category>صنما</category>
                <author>صنما</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 15:18:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی رو دور تکرار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50175516/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-fmlakfyjjsda</link>
                <description>هر بار از کافه بیرون میایم و در های چوبی معلقش را کنار میزنم با نمایی بسیار دلگیر مواجه میشوم ، کنار دستم پیرمردی خسته درحال خواندن وقایع روز روی صندلی چوبی ، رو به رویم جوانی در حال نواختن گیتار ، آن طرف تر زنی در حال بازگشت ‌از بازار و دستراست شاگرد مغازه ای که در حال جابه جا کردن گاری خود است هربار همین منظره و هر سان همین افراد بدون کم کاست در اینجا روزها به همین روال هست کوتاه و خسته کننده بیشترین تفاوتش شاید همان روزنامه دست پیرمرد باشد که البته درون مایه ان هم تکراریستدعوای چند سیاست مدار در اینجا حتی طبیعت هم روی دور تکرار است خورشید به همان شکل و شدت میتابد و درختان به همان شکلتکان میخورند ، مزه قهوه تغییر نمیکند و وودکا هم همواره مثل قبل مستت میکند بی هیچ تفاوتی نمیدانم واقعا تا کی میتوان در برابر اینتکرار ها مقاومت کرد و خسته نشد اما باید اعتراف کنم بی تو این زندگی روی دور تکرار است بی هیچ تفاوتی و من تاب آن را ندارم</description>
                <category>صنما</category>
                <author>صنما</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 11:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه نشانم بده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50175516/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-p1umgnwqwwxs</link>
                <description>از کنار درختان سرو که باد پیچان در سور آمدنت رقص کناند به سوی خوشه های طلائی گندم میدوم تا که شاید در میان صدای سوسویشان ارام گیرم ، در این دشت بکر فکر آزاد تر و روح رخشان تر است گویی اینجا کیلومترها از مرگ دور است ، گاهی که صدای تیزتایر ماشینی روی اسفالت مرا به خود می اورد بر میخیزم و بیمناک مینگرم شاید تو باشی که اگر بودی سریع بروم و کتم را از داخل خانهای که با باد ساخته ام بیاورم و بدهم مادرم آن را اتو کشد سپس از درون گلدان خاک شاخه گلی بیرون ارم و به سوی تو دویدن گیرم اماحیف دشت من خیلی از شهر دور است یقینا گذر تو به اینجا ها نمی افتد ، صبح ها که با لالایی بلبل ها بر میخزیم پیچش برگ ها درمیان باد مرا به یاد رقص من و تو می اندازد سپس به پیرمرد روستایی مینگرم که با الاغ خود در میان طبیعت بکر طلائی گم میشود واثری از آن نمی ماند ، میدانی به چه چیز فکر میکنم پیرمرد بیچاره چقدر تنهاست تنها همدمش همان الاغ است که آن هم حرفی برایگفتن ندارد نمیدانم او به چه امیدی لالایی بلبل را گوش میدهد شاید برای او فقط کلاغ ها میخوانند و بلبل ها ساکتند و چهچه اشان رابرای من گذاشته اند نمیدانم در این دشت خنک کجا باید پناه ببرم که از شر توفان در امان باشم نمیگویم باد بد است ها ولی وقتی توفانمیشود دیگر خوب نیست گاهی تحمل رنج های این دشت برایم طاقت فرساست ،باید با گله گوسفندان مبارزه کنم انها از دور زیبا وقشنگند اما وقتی به دشت من هجوم می آورند تمام چمن ها و سبزی های دشتم را می ربایند واگر حواسم نباید خوشه های گندم را هم ،میدانی اینجا گاهی شب هایش ترسناک میشود هجوم دوباره باد مرا می ازاراند و عذابم میده نه اینکه بد باشد ها نه اتفاقا ستاره ها وصدای جیرجیرک ها طنین زیباییست اما باد که زیاد شود دیگر بد است اما من خیالم راحت است روزی چراغ دشت من نیز با تمامتاریکی هایش روشن میشود وتو میآیی حتی اگر همانند آن پیرمرد شده باشم .</description>
                <category>صنما</category>
                <author>صنما</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 23:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50175516/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AC%D9%86%DA%AF-bde040q6lvsc</link>
                <description>پنجره ها را باز کنیدپرده ها را کنار بکشیدآتش جنگ تا یک قدمی ما آمده استدر مقابلمان سروزیر پاهایمان سبزیو روی کلاهمان پروانهاین پتیاره ها به اینان هم رحم نکرده اندتا دیروز منظره مقابل پنجره هادرخت بود و بوتهحال ویرانه ایستکه گرد از آن میباردراستی گرد خران شما کی می خوابدکاش کشتن انسان انقدر آسان نبودکه دست هر کودک در خونشعر هر شاعر در جنگ باشد</description>
                <category>صنما</category>
                <author>صنما</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 09:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستانی با تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50175516/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-r6b3zslvcheg</link>
                <description>تابستان که با گرمی دستان تو آغاز میشود شاید آخرین تیر زمین بر پیکر آسمان باشد ، آنگاه که خونابه خورشید اینچنین سرخ بر گونههای تو میتابد و انعکاس آن میشود بوسه من . در شبانگاهان که ستاره ها به تو چشمک میزنند ترسم میگیرد مبادا دلت را ببرند ناگاهکلاه حصیری ات را روی صورتت میگذارم تا مبادا خنده های چون ترکشت  بر قلبم نشیند تا مبادا باد صورتت را نوازش کند تا مبادا سقوط بی دریغ برگ ها تو را زخمی کند .من پر از ترسم ترس از دست دادنت و تو بی هیچ منتی میخندی و در میان خوشه های گندم میدوی و با لباس چون گلبرگ لاله ات لبان مرا نیز میخندانی ، دلم میخواهد یک خانه بسازم آن ور رود در کنار سروی بلند که صبح ها برایمان برقصد به دور از هیاهوی این شهر دلم میخواهد تمام گل های زمین را برایت بچینم تا هر بار آنها را ببویی و لبخند بزنی ، دلم میخواهد آهوان را برایت زندانی کنم تا لبخندت را هنگام آزاد ساختنشان ببینم من نمیخواهم از دستت بدهم اصلا بگذار دور خانه راحصار بکشم هیچ احدی نیاید یا اصلا بالای کوه همانجا که کلاه سپید قله است خانه را میسازیم از جنس بتن که حتی پرندگان هم سویان نیایند نمیدانم این ترس ها مرا کی رها میکند اما بدان دوستت دارم</description>
                <category>صنما</category>
                <author>صنما</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 09:22:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>