<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب ریگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50240712</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:50:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زینب ریگی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50240712</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنجمین دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-nbogiy45n3zm</link>
                <description>زنبیل سبک است. او سنگین است. فکرش، روحش و جسمش سنگین است. پاها را روی زمین می‌کشد و به جلو می‌رود. باید شیر و ماست و نسکافه بخرد و نان تست. اگر دیر برسد از تخفیف بیست‌درصدی خبری نیست. باید زودتر راه می‌افتاد و یا این‌که اجازه می‌داد آقا کریم برای خرید بیاید.-چرا خودت رو به دردسر میندازی؟ خب بزار خریدارو آقا کریم بکنه. ای بابا!اکبر آقا نمی‌دانست چه دردی هر روز او را روانه‌ی کوچه و خیابان می‌کند.احساس ضعف می‌کرد. با خودش گفت:اگه این یکیم دختر باشه..گریه‌اش گرفت. چادرش را به جلو کشید. از وقتی فهمیده بود برای بار پنجم حامله شده است چادری شده بود. هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد. راه رفتن خوب بود. تنها کاری بود که از عهده‌اش برمی‌آمد. سه دفعه‌ی آخر با کلی هزینه باز هم بچه‌ها دختر بودند. حالا باید فقط خدا را صدا می‌زد. با راه رفتن در کوچه و خرید از سوپرمارکت. عقلش به چیز دیگری نمی‌کشید. شاید خدا دلش به رحم می‌آمد. -من آدم بی‌عقلیم. به هر کی بگم این کوچه‌گردی و خرید تنها راه ناله به درگاه خداست به من می‌خنده. خدایا هیچ‌وقت نذار اینو به کسی بگم. انگار صبحانه نخورده بود. دلش مدام ضعف می‌رفت. لب‌هایش خشک بود. کاش حامله نمی‌شد. مگر دست خودش بود.- خدایا به چه جرمی آزارم می‌دی؟تخفیف بیست‌درصدی را نباید از دست می‌داد. قدم‌هایش را تندتر کرد.خنده‌اش گرفت. پول اکبرآقا از پارو بالا می‌رفت. نمی‌دانست چرا به خودش سخت می‌گرفت. باید راه می‌رفت و دعا می‌کرد. - ای خدا کاش این همه پول بهم نمی‌دادی عوضش، عوضش یه پسر..بار دیگر هجوم اشک‌های داغ بود که از چشم‌های مرطوبش روان شد.- پسر پسر پسرموبایلش زنگ خورد. دختر بزرگش بود.همه‌ی تلاشش را کرد تا صدایش معمولی باشد.-‌مامان‌جان، چرا تنها تنها بلند می‌شین می‌رین بیرون. مگه دیشب بهم قول ندادید تنهایی نرید. اگه براتون اتفاقی بیفته..چه صدای قشنگ و آرام‌بخشی داشت. دخترش، چهار دخترش.انگار یک‌دفعه چشمش به حقیقت مبهمی باز شد.- چهار دختر صحیح و سالم و خوشگل دارم. چه مرگمه. گور بابای اکبر آقا. می‌خواد زن بگیره بره بگیره، نه یکی نه دوتا هزارتا. خدایا منو ببخش. خدایا منو ببخش. خدایا شکرت خدایا شکرت تو چقد خوبی مهربونی خدایا شکرت که چشمامو باز کردی. خدایا شیطون گولم نزنه دوباره غر بزنم. باید برم خونه. می‌رم خونه. خونه. می‌رم خونه پیش دخترام.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jun 2022 16:45:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ‌موش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%88%D8%B4-gtdvcyshncqx</link>
                <description>مرگ‌موشقوری را اشتباهی روی شعله‌‌ی گاز گذاشته بودم. صدای ترق‌ترق چایی جوشیده را که به دیواره‌ی فلزی قوری می‌خورد شنیدم، فهمیدم کتری از آب شیر ظرف‌شویی لبریز شده و من حواسم نیست. دستپاچه گاز را خاموش کردم و دوباره کتری را روی گاز گذاشتم تا آب جوش بیاید و چای تازه دم کنم. از خودم ناامید شده بودم. چه مرگم بود. بار اولش که نبود. چرا عادت نمی‌کردم و به قول مادرم دل به زندگی نمی‌دادم. من که همه چیزم به سامان بود. پول، خانه‌ی بزرگ، سه تا بچه، ماشین، این‌همه تجملات...مادرم می‌گفت تو که کمبودی نداری. فلانی رو ببین، بَهمانی رو نیگا چقد بدبختی داره، اِل رو‌نگا، بِل رو نگا..سرسام می‌گرفتم از جهان‌بینی مادرم. من هیج چیز از چیزهایی را که می‌گفت نمی‌خواستم، من خودش را می‌خواستم، محبتش را، وفاداری‌اش را، حضور همیشگی‌اش را، غرور خودم را، احترام خودم را نه پول و دارایی‌اش را.مادرم نمی‌فهمید، هیچ‌کس نمی‌فهمید..- خانم این چایی چی‌ شد؟ داره دیرم می‌شه.سریع سینی خامه، مربا و نیمروی عسلی را روی میز گذاشتم و گفتم:-صبونه آماده‌ست. بیا سر میز.-صبونه نمی‌خورم،چایی اگه آماده‌ست بیار.چایی آماده نبود. من سرحال نبودم و او نمی‌خواست بفهمد.از او بدم آمد. از او متنفر بودم. پیش خودش چه فکر می‌کرد. پیش خودش من را چه فرض می‌کرد که هر روز یکی را صیغه می‌کرد و فکر می‌کرد من خبر نمی‌شوم. لابد خبر شدن و نشدن من اهمیتی نداشت. بله نداشت. مثل حالا که اهمیت نداشت. مثل حالا که حواسش به حال خراب من نبود.باید به جای چای و مربا، سَم در حلقش می‌ریختم. این چه خدایی‌ست که به او اجازه‌ی هر گ‌و‌ه خوردنی را می‌دهد و از منِ زن توقع صبوری دارد؟ این چه خدایی‌ است که جگر ریش‌ریش من را نمی‌بیند؟ این چه خدای عادلی است که حال مرا خوب نمی‌کند؟-چاییت مال خودت من رفتم.دلم هری پایین ریخت. آن‌قدر چشمش را پر کرده بودم، آن‌قدر دلش را زده بودم که حتی حاضر نشد به آشپزخانه بیاید.به قول مادرم، بی‌خیال. بلند می‌شوم از کابینت زیر ظرفشویی بسته‌ای را که هفته‌ی پیش خریده بود می‌آورم. تکه‌های چهارضلعی کوچولوی زرشکی رنگ. جذاب و اشتهابرانگیز. یک قاشق پر را توی ظرف خامه خالی می‌کنم، قاشق دوم و حالا مربای کیوی. به‌به! عجب رنگی، عجب طعمی. قاشق قاشق مخلوط خوش‌آب و رنگ را به دهان می‌برم. نجویده قورت می‌دهم. به هیج چیز فکر نمی‌کنم، حتی بچه‌ها. فقط حواسم جمع است که همه‌ی محتویات پیش‌دست را بخورم. زنی که خیانت می‌بیند هیچ‌چیز برای ازدست‌دادن ندارد. هیچ‌چیز.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 15:33:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D8%B3%D9%81%D8%B1-icfyun3nxuuz</link>
                <description>قالب‌های کوچک تفلون شبیه قلب بودند. خودش خواسته بود همه را شکل قلب بگیرد.مایه‌ی کتلت را با حوصله در دست شکل می‌داد و در قالب‌ها می‌گذاشت. بوی سماق و سیر داخل مایه، اشتها را باز می‌کرد. صدای تلویزیون را کم کرده بود تا بچه‌ها بیدار نشوند. روز جمعه، خوبیش به همین بود که بچه‌ها تا دیر وقت می‌خوابیدند.چقدر قصه‌ی فیلم قشنگ بود. زنی از زندگی خودش راضی نبود، آه کشید آه مثل فرشته‌ای بر او ظاهر شد و زن را به جای کسی که دلش می‌خواست به جای او باشد برد. چند بار این صحنه تکرار شد. زن به جای هر کس می‌رفت تازه‌ می‌فهمید آدم این قصه هم پر از غم و درد است. نصف فیلم را می‌فهمید نصفش بی‌صدا بود. صدای جلزولز کتلت‌ها و گوجه‌هایی که سرخ می‌شدند، به گوش نزدیک‌تر از صدای تلویزیون بودند؛ درست مثل زندگی واقعی که داشت. آهی کشید. خنده‌اش گرفت؛ می‌دانست فرشته‌ی آه یک افسانه است، یک فیلم. ظرف و ظروف‌های کثیف را در سینک گذاشت و بی‌خیال فیلم شد. سیر را در هاون چینی کوبیده بود. یاد روزی افتاد که مادربزرگ دو هاون کوچولوی خوشگل را به او و دختر خاله‌اش داد. گفت:اینا رو بذارید تو جهازتون. یادگاری.الهی خوشبخت بشید. خوب یادش مانده بود. همگی در ایوان نشسته بودند. مادربزرگ تازه دیشب از خانه‌ی خان‌دایی آمده بود. چند روزی خانه‌ی آنها می‌ماند و بعد به خانه‌ی دختر دیگرش می‌رفت. سر سفره‌ی صبحانه بودند که مادربزرگ هاون‌ها را از ساک کوچکش بیرون آورد و به آنها داد.- واسه‌ی دخترای دایی‌تون‌م گرفتم. پنج‌تا شبیه‌هم. ایشالله توش زعفرون بسابید و زندگیتون همیشه خوشرنگ و معطر باشه.روز آفتابی قشنگی بود. پدر سر صبح حلیم گرفته بود و مادر عدسی درست کرده بود. چقدر او و دخترخاله‌اش آن‌روز ریزریز خندیده بودند؛ به خوشبختی‌شان، به نامزدهای خوش‌بر و رویشان، به آسیاب برقی‌هایی که مادرانشان برای جهازشان خریده بودند، به سعادتی که انتطارشان را می‌کشید.. بعد از صبحانه مادربزرگ امر کرده بود بساط لحاف تشک دوزی را راه بیندازند، قرار بود زن‌عمو هم به کمکشان بیاید.مادر و خاله که گفته بودند هنوز زود است، مادربزرگ چشم‌غره‌ای رفته بود که ماشاالله چه دل خجسته‌ای دارید.مادربزرگ دستور می‌داد و پدر و مادر و خاله و زن‌عمو طول و عرض لحاف‌ها را وجب می‌کردند.او نامزد پسرخاله‌اش بود و دخترخاله‌اش نامزد برادرش.خیلی آهسته ظرفها را می‌شست تا بچه‌ها بیدار نشوند.افسانه‌ی آه همچنان از تلویزیون با صدای کم پخش می‌شد. صدای چرخاندن کلید در ورودی آمد. شوهرش بود. مثل همیشه همین ساعت روز می‌آمد.از همان دم در صدا کرد:چه خبرته سر صُبی بوی غذا کُل راهرو رو برداشته. می‌ذاشتی بعداً درست کنی. می مُردین از گشنگی.و بعد راهش را گرفت و به اتاق خواب رفت.بوی گند مواد همه‌ی خانه را گرفت. از دیشب تا حالا غرق دود بوده. همه‌ی لباسهایش بو می‌داد.یاد حرف مادربزرگ افتاد: زندگیتون معطر بشه.چه اشتباهی کرده بود که حالا اینجور تاوان می‌داد.چرا هیچکس متوجه اعتیاد پسر خاله نشده بود.چرا هیچ کاری نمی‌شد کرد، چرا مادربزرگ مرده بود و نبود تا راه‌حلی بدهد، چرا پدر زمین‌گیر شده بود، چرا او باید تحمل می‌کرد.-مامان! گشنمه.کتلت می‌خوام.-قربونت بشم. کی بیدار شدی؟و سفرش به قدیم ناتمام ماند.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 12:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهرست‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-mabf2jvfdbwa</link>
                <description>فهرست جملاتی که دوست دارید از زبان بقیه بشنوید۱. وایی عزیزم امروز چقد خوشگل شدی!۲. آفرین، اینو خودتون نوشتید؟۳. فردا شب شام بریم رستوران.۴. یه کافه‌ی دنج پیدا کردم، جون می‌ده واسه نوشتن. هر وقت، وقت داشتی بریم واسه یه نشست‌ نوشتاری جون‌دار!۵. وایی، تو هر روز این‌قد پیاده‌روی می‌کنی؟ خوش به حالت.۶. ببینم تو لباساتو خودت انتخاب می‌کنی یا طراح لباس داری؟۷. هنوزم یوگا کار می‌کنی؟۸. کاش جسارت تو رو داشتم!۹. چه جوری ده شب می‌خوابی وقتی بقیه بیدارن؟۱۰. سخت نبود؟۱۱. خوش به حالت!۱۲. پروژه‌ی بعدیت چیه؟۱۳. تنهایی می‌ری یا با دوستات؟۱۴. ماشین‌تو چند خریدی؟۱۵. چه جوری بدون موبایل سَر می‌کنی! خوش به حالت. کاش منم می‌تونستم مثل تو هر از گاهی آف‌لاین شم.۱۶. چه جوری بچه‌هات هم مدرسه دولتی درس می‌خونن هم مدرسه دینی؟۱۷. می‌دونستی خارق‌العاده‌ای!۱۸. این همه سبزی‌ رو تو کاشتی، چه حوصله‌ای!۱۹. پشت سرت خیلی حرفه. چرا نمی‌یایی یه‌کم شبیه‌شون نمی‌شی، شاید دست از سرت بردارن.۲۰. مدیریتت عالیه!#فهرست_نویسی#توسعه_فردیپ. ن: با انواع فهرست‌نویسی به ذهن و فکرمان نظم ببخشیم.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 21:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای رسیدن به اهداف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81-ym21y1akcrhw</link>
                <description>فهرست کارهایی که برای رسیدن به اهدافم کنار می‌گذارم▪️نوشیدن چای بعد از ظهر▪️تعلل در تصمیم‌گیری▪️استفاده از گوشی موبایل بعد از ساعت ۲۰▪️اهمیت دادن به نظرات دیگران در مورد اهدافم▪️هدر دادن اوقات مفید▪️بله گفتن‌های عقلانی و نه قلبی▪️پرسه‌زدنهای الکی در فضای مجازیلازم به ذکر است که این هفت مورد از شایع‌ترین و گاه از محبوب‌ترین کارهای روزمره‌ی من هستند.مثلاً همین نوشیدن چای بعد از ظهر را اگر بدانید در واقع دومین وعده‌ی چای‌خوردن من در طی روز بوده و شب‌ها قبل از خواب، من یک فلاسک کامل چای را در کنار مطالعه و نوشتن با لذت تمام سر می‌کشیدم چه می‌گوئید. لابد با خود می‌گوئید چه معده‌ای دارد این آدم!راستش حق دارید و باور کنید من تا این فلاسک چای را نمی‌نوشیدم خوابم نمی‌برد.جالب اینکه من حالا در نوبت عصر، در کوچک‌ترین فنجان موجود در خانه یک یا دو فنجان چای بیشتر نمی‌نوشم.امیدوارم اهدافم هم برای وصال به من، چنین از خود گذشته و مشتاق باشند.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 23:13:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاه وقت خود بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ceduzyw4znoa</link>
                <description>چه لذتی دارداز فردای نیامده نترسیدن،گوش به باران دادن،چای درست کردن وپادشاه وقت خود بودن...شاهرخ مسکوبچه دلگرم‌کننده و مایه‌ی مسرت و فخرفروشی است، وقتی بفهمی، بزرگی، عالِمی، حکیمی دانشمندی، در یک‌ گوشه‌ی عالم هست که تو و حال واحوال تو را صحه بگذارد و حتی عزیز و ارجمندش دارد.راستش امروز وقتی جمله‌ی بالا را در صفحه‌ی استاد کلانتری دیدم، خیلی به خودم بالیدم. در واقع به وجود یک صفت در خودم به خودم بالیدم.منی که خیلی مورد حمله و طعنه‌ی دوستان و حتی خانواده قرار گرفته‌ بودم که:-بابا چقدر تو بی‌خیالی!-اینقدر خوشبین بودنم اصلاً درست نیست!-اشتباهه که فقط چیزای خوب رو ببینی، نیمه‌ی پر منظورمه!-تو خیلی نسبت به اتفاقای دور و برت بی‌تفاوتی! -منظورشون فجایع و قتل و کشتار و...باور کنید من اینقدر از این حرف‌ها شنیده بودم که باورم شده بود، خل و چلم، ساده لوحم و یا حتی قسی‌القلب.با خواندن متن بالا از شاهرخ مسکوب، امروز فهمیدم من به معنی واقعی کلمه، پادشاه وقت خودم و یا به قول سهراب اهل آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون هستم. من اهل زندگی کردن و لذت بردن از لحظات زندگی هستم. من وقتی چای می‌نوشم از آن لذت می‌برم، وقتی کتاب می‌خوانم دیگر به اتفاقات ناگوار فکر نمی‌کنم، وقتی مهمان دارم به هزار اتفاق افتاده و نیافتاده دیروز و فردا نمی‌اندیشم.در واقع من با یقین و توکل، آینده را به دستان پرمهر و مهربان خدایی سپرده‌ام که می‌دانم مرا از عدم آفریده و حواسش به من است؛ دیگر نگرانی برای چه؟!</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 00:07:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بداهه‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%87%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-ibplyumhzrqu</link>
                <description>راحله و احمدصمد به تاز‌گی خیمه‌شان را در دامنه‌ی کوهی بلند برپا کرده بودند. این سفرهای گاه‌ و بی‌گاه راحله را سر حال می‌آورد. هنوز اثرات افسردگی وحشتناکی را که دچارش شده بود، می‌شد در چهره و رفتارهای او دید.همه چیز از آن روز لعنتی شروع شده بود. روز پاگشای آنها که همه‌ی اقوام و دوستان برای دیدنشان به عمارت چند میلیون دلاری آنها آمده بودند. عمارتی که هدیه‌ی پدر راحله بود. البته همه‌ی آنها آدمهای ثروتمند و متمولی بودند اما هیچ کدام از آنها تحفه‌ای مثل احمدصمد نصیبشان نشده بود؛ نه در مقام فرزند، نه داماد و نه همسر. حالا هم مادر راحله و احمد صمد حق داشتند فکر کنند فرزندانشان دچار چشم زخمی شده‌اند که مثل بختک بر زندگی اولادشان افتاده است. تمام این یک و ماه نیمی که از ازدواجشان می‌گذشت این زوج جذاب و جوان مثل کولی‌های بی‌جا و مکان در دل طبیعت از جایی به جایی دیگر نقل‌ مکان می‌کردند. خیمه را که برپا کردند راحله از خستگی سفر، بقیه‌ی کارها را سپرد به همسرش و در خیمه دراز کشید. از خستگی خوابش برد و وقتی با صدای چرق‌چرق سوختن هیزم‌ها بیدار شد از آنچه از شکاف در خیمه می‌دید متعجب شد.احمد صمد با زنی ژولیده و غریبه حرف می‌زد. زنی که راحله تا به‌ حال نه دیده بودش و نه می‌شناختش.به آرامی از جا بلند شد و شماره‌ی همسرش را گرفت. همچنان که گوشی بوق می‌خورد از شکاف در خیمه بیرون را می‌پائید که ناگهان با صحنه‌ی عجیبی مواجه شد. احمد صمد با افتادن شماره‌ی همسرش روی گوشی دستپاچه شد و به زن غریبه اشاره‌ای کرد که همزمان زن به طرف خیمه برگشت. با دیدن صورت پیرزن زشت‌رو راحله جیغی کشید و مثل جنازه‌ روی زمین افتاد. راحله حق داشت. صورت پیرزن پر از پشم بود. وقتی در بیمارستان راحله به هوش آمد به او گفته شد در خواب بیهوش شده است. حالا بعد از گذشت بیست سال از آن روزها راحله هنوز دلیل واقعی غش کردن خود را نمی‌داند، به جای او احمد صمد درس بزرگی از آن واقعه گرفت. اینکه هیچ‌وقت قرارهای بدپیله‌اش را تا دم در خانه‌اش نیاورد.#تمرینکلمات: خیمه، شکاف، درس، تازه، بختک، بیدار، پاگشا، پشم، جنازه، بد‌پیله?تمرینی که امروز در لایو ۷ صبح استاد کلانتری داده شد. نوشتن متنی با ده کلمه‌ی انتخابی که در ظاهر هیج ربطی به هم ندارند.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 14:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیازمندی‌های من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-rxdzfpjikru1</link>
                <description>حالا که تصمیم گرفته‌ام نیازمندی‌های خودم را لیست کرده و منتشر کنم، راستش کمی خجالت می‌کشم.اینکه کسی بفهمد و پیش خودش بگوید این‌و باش، نیازمندی‌هاش چقد مسخره‌ست.ولی با یاد کتاب جرئت کن و منتشر کن نیروی تازه‌ای می‌گیرم و تازه یاد هزار و یک مطلبی می‌افتم که هزاران آدم خارجی و ایرانی درباره‌ی روزمرگیها، خواسته‌ها، رویاها و دلخوشی‌های به ظاهر کوچکشان نوشته‌اند و همان‌ها چقدر حال من و هزار و یک نفر دیگر را خوب کرده‌ است و جالب اینکه چقدر اکثر اوقات خواسته‌ها و دلخوشی‌هایمان شبیه هم بوده است.نیازمندی‌های من:دویدن هر روزهیوگازومبانقاشی کشیدنتنفس درستدرست زندگی کردنسفر رفتننوشتن زیاد زیادخودم بودنشناو هزار و یک خواسته‌ی ریز و درشت دیگر</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 00:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهمیت تلاش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-oseujrfp4f3n</link>
                <description>امروز در یکی از شبکه‌های اجتماعی، متن کوتاهی راجع به آقای داربی و قصه‌ی مشهورش خواندم. قصه‌ی توقف و دست کشیدن از تلاش برای پیدا کردن رگه‌ی طلا درست در سه قدمی جایگاهی که معدن عظیمی از طلا وجود داشت.قصه‌ای که به یُمن وجود اینترنت، به گمانم افراد زیادی از آن مطلعند و احتمالاً خیلی‌ها آرزو کرده‌اند کاش جای آقای داربی می‌بودند. چون مسلماً آنها اشتباه او را مرتکب نمی‌شدند! ▪️امروز وقتی برای بار چندم تجربه‌ی تلخ آقای داربی را خواندم، مثل همیشه سراغ پست‌های دیگر نرفتم.از خودم پرسیدم من چند تجربه‌ی شبیه این دارم، من چند بار درست در سه قدمی و حتی یک قدمی کشف رگه‌ی طلای زندگیم ناامید شده و دست از تلاش کشیده‌ام.تصمیم گرفتم همه‌ی مصادیق این قصه را در دفتری یادداشت کنم و به حلاجی آنها بپردازم تا حداقل در آینده مرتکب وقوع چنین جنایاتی علیه خودم نشوم.▪️جالب این‌که آقای داربی بعد از این اتفاق، شعار تلاش تا دستیابی به هدف و نادید گرفتن دلسردی را سرلوحه‌ی زندگیش قرار داد و به ثروت و موفقیت بزرگی دست یافت.#تلنگر#تلاش#توسعه_فردی</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 00:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فالنامه‌ی نویسندگان(مخصوصاً نویسندگان تازه‌کار)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%8B-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-wcpxfsivmq8r</link>
                <description>فروردین: متولدین فروردین افراد سحرخیزی هستند. نقطه قوت ایشان در نویسندگی، نوشتن هر روزه‌ی صفحات صبحگاهی است؛ بی هیچ بهانه و اعتراضی.اردیبهشت: آزاد نویسی را جدی نمی‌گیرید. توقع نگاشتن شاهکار را در یک نشست نوشتاری بی‌هیچ پشتوانه‌ی آزادنویسی دارید. خرداد: چرا در نوشتن ده‌ کلمه‌ی توسعه‌ی فردی تعلل می‌کنید.نوشتن این ده کلمه به ذهن و عملکردتان نظم می‌بخشد.توصیه‌های ایمنی را جدی بگیرید. تیر: آفرین به شما. دقت نظر شما در حساس‌بودن به واژه‌های جدید و کاربردشان در متن و کلام روزانه‌تان، ورود شما را به دنیایی وسیع‌تر نوید می‌دهد.مرداد:افسوس که به مقوله‌ی نوشتن به چشم یک آماتور نگاه می‌کنید. بیش از حد معمول دنبال تایید نوشته‌هایتان هستید.لطفاً کتاب &quot;جادوی بزرگ&quot; از الیزابت گیلبرت را مطالعه نمائید. شهریور: ایراد بزرگی به متولدین این ماه وارد است. ایشان تا وقتی ایده‌ی جذاب و خارق‌العاده‌ای برای نوشتن نیابند حاضر نیستند پشت میز تحریر بنشینند. آیا جمله‌ی معروف &quot; نوشتن حین نوشتن خلق می‌شود&quot; به گوششان نخورده است؟!مهر:ویژگی بارز نویسندگان مهرماهی‌، توجه بیش از اندازه‌شان به مطالعه‌ی سبک‌های متفاوت است.آنها به خوبی می‌دانند آشنایی با سبک‌های مختلف، نوشته‌های خلاقانه‌تری از آنها به ظهور می‌‌رساند.آبان:بسیار پسندیده است که آموزش نویسندگی را با انجام تمرین‌ها عجین فرموده‌اید.آموزش و تمرین دو بال پرواز نویسنده در آسمان بی‌کران نویسندگی است.آذر:عجیب است که نوشتن را محدود به مقالات علمی، مذهبی، آموزشی و... می‌دانید.کمی از این حالت عصا قورت داده بیرون بیایید.متنوع بخوانید و بنویسید. دی:دی‌ماهی‌ها ناداستان نویس‌های ماهری هستند. آنها در کتاب‌ها، جستارها و مقالاتشان، اهل قصه تعریف‌کردن هستند.آنها به قدرت و تاثیر قصه‌ها پی‌ برده‌اند.بهمن:بهمن‌ماهی‌ها اهل افراط و تفریط‌اند. یک مدت آزاد‌نویسی را جدی می‌گیرند و مدتی دیگر رگباری، انتشار را نشانه می‌گیرند.توصیه می‌شود اصطلاح&quot;پازل نویسندگی&quot; را سرچ بفرمایند.اسفند:بسیار جسورانه عمل می‌کنند. همواره خود را میان گروه‌های &quot;برتر از خود&quot; پرتاب می‌کنند. با الگو گرفتن از نویسنده‌های پیشرو خود را بالا می‌کشند.پ.ن: در هر زمینه‌ای که دوست دارید خطاب به مخاطبینتان، فالنامه بنویسید.#فالنامه#تولید_محتوا</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 21:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیک یزدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C-f9ym4qxkfe9z</link>
                <description>به تنهایی در اتاق مشغول نوشتن هستم. بچه‌ها در هال به همراه پدرشان چای و کیک می‌خورند.لامپ اتاق کم‌نور است. آرزو می‌کنم کاش هنوز هم خورشید در آسمان می‌بود.همسرم در حال مکالمه با برادرش، گوشی به دست سینی چای و کیک را به دستم می‌دهد.سینی را روی میز می‌گذارم و می‌خواهم بنویسم که تصویر کیک‌ها، چشمم را می‌گیرد. انگار کیک‌ها با من حرف می‌زنند. نه اینکه خیلی اهل کیک‌ و شیرینی باشم، اما کیک‌های داخل پیش‌دست بدجور نظرم را به خود جلب کرده‌اند.. با خودم می‌گویم نباید چیزی حواسم را پرت کند، باید به نوشتن ادامه بدهم که می‌بینم نمی‌توانم. خودکار را کنار می‌گذارم و پیش‌دست گرد ملامین را برمی‌دارم. نمی‌دانم امشب چه‌ام شده است. این فقط یک کیک ساده است. ولی نه. این کیک با کیک‌های دیگر متفاوت است.‌ کیکی برمی‌دارم و خوب به آن نگاه می‌کنم. موبایلم را برمی‌دارم و سعی می‌کنم چند خطی درباره‌ی تصویری که این‌قدر ناگهانی سر شوقم آورده است بنویسم.خدایا چطور ممکن است مخلوطی از آرد و شیر و شکر و تخم‌مرغ و بکینگ‌پادر تبدیل به چنین تصویر باشکوه و خوشمزه‌ای شود؟ یک کوه کوچک آتشفشانی، نشسته در کپسول کاغذی که رویش پر از  دانه‌های کنجد خوشگل است.نه بابا! این کیک واقعاً متفاوت از کیک‌هایی است که تا به حال دیده‌ام. خیلی شفاف و روشن است، مثل شیشه. شاید به خاطر آرد نول است که این‌قدر بلوری به نظر می‌رسد؟#توصیف#حس_بینایی#تمرین</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 00:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هلو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%87%D9%84%D9%88-fjgwqwkl7dxo</link>
                <description>یک هلوی درشت آبدار را در دست دارم. نباید زیاد فشارش بدهم. ممکن است انگشت دستم بدنه‌ی زیبا و نرمش را بشکافد. سرخی هلو کمی به تیرگی می‌زند. خوشرنگ است. بوی هلو همه‌ی اتاق را پر کرده است.هلو را به دهان می‌برم.پرزهایش لب‌هایم را نُچ می‌کند.باعث تعجب است. این پرزهای نخراشیده روی پوست لطیف هلو چه می‌کنند؟ یاد عکسی در تلگرام می‌افتم، عکس پر‌ه‌ی نارنگی جاخوش کرده در بوته‌ی سیر. یاد خودم در جمع‌های بیگانه می‌افتم.#توصیف#حس_لامسه#تمرین</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 21:06:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کر و لال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%DA%A9%D8%B1-%D9%88-%D9%84%D8%A7%D9%84-x5x92witkj3b</link>
                <description>سه شبانه‌روز است که یک‌ریز، برف می‌بارد. من صدای باریدن برف را می‌شنوم. انگار کسی حرف&quot;س&quot; را ممتد می‌کشد. سسسسسسسسسانگار حرف &quot;س&quot; را در هاله‌ای یا حبابی کرده‌اند.صدای بارش برف در سکوت جنگل، از آن مدل صداهایی است که وقتی مراقبه می‌کنم می‌شنوم. صدای باریدن برف آرامم می‌کند. صدای بارش برف مثل یک ریتم آهسته‌ی آرام است که کمی حس ناامیدی به آدم می‌دهد. سراسر جنگل پوشیده از برف است. به داخل کلبه می‌آیم و روی صندلی می‌نشینم. گرمای بخاری فوق‌العاده است. ایمن و دلپذیر. آتش هم صدا دارد. به جز چرق‌چرق هیزم‌ها که گوشنواز است خود شعله‌های آتش هم انگار با یک همگونی خاص حرف &quot;س&quot; را تلفظ می‌کنند. حرف&quot;س&quot;می‌سوزد و بالا می‌رود. من می‌شنومش. چشمانم را می‌بندم. می‌خواهم خوشبختی رویایی را که نصیبم شده است مزه کنم. خوب گوش می‌کنم. صدای قُل‌های ریز خورشت روی آون، نشان از شعله‌ی کم زیر آن دارد. جیم عاشق خورشت ریواس است.با چشمان بسته لحظه‌ای را می‌بینم که با او با لب‌های بسته، صدای شرشر قهو‌ه‌‌ای را که در لیوان‌های فلزی برای خودش و من می‌ریزد، در می‌آورد.چه کسی گفته که جیم لال است، کر است.من از وقتی با او ازدواج کرده‌ام حس شنوایی‌ام صد برابر شده است.مگر می‌شود او مرا شنواتر کرده باشد وقتی خودش کر است.#داستانک#تمرین#حس_شنوایی</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 00:22:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاری از دستم بر‌ نمی‌آید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-ep1jcojcllwz</link>
                <description>&quot;دلنوشته&quot;دارم به تیتا در درست کردن مربای زردآلو کمک می‌کنم. تیتا یادش رفته است موقع رفتن به باغ، زنبیل با خود ببرد. حق دارد. همه‌ی حواسش به عروسی نامزدش پدرو با خواهرش روسورا است. چطور پدرو توانست با او چنین کاری بکند.دلم برایش می‌سوزد‌. تا آخر‌ قصه را خوانده‌ام. دلم می‌خواهد کمکش کنم. فکر می‌کنم کاری از دستم بر بیاید. همه‌ی کار و زندگی خودم را در واقعیت رها کرده‌ام و آمده‌ام در خیال و واقعیت زندگی تیتای مکزیکی سالهای هزار و هشتصد و خورده‌ای..روز عروسی است. ناچا و تیتا دارند کیک عروسی را شهد زردآلو و انجیر و آناناس می‌زنند. من کمکشان می‌کنم. آنها هر دو خسته و غمگینند. بیچاره تیتا. به خاطر یک سنت آبا و اجدادی از ازدواج محروم می‌شود و به پیشنهاد مادر سنگدلش، خواستگار با خواهرش ازدواج می‌کند. وحشتناک است.خدای من تا به حال این‌همه خاکه قند و خامه یکجا ندیده‌ام. کیک را هنوز از فر در نیاورده‌اند. تیتا با باز کردن درب قوطی‌های شهد زردآلو به روز درست کردن مربا و دیدن نابهنگام پدرو در آشپزخانه پرت می‌شود. کاری از دستم برنمی‌آید.یکدفعه موبایل زنگ می‌زند. دوستم است.- می‌دونی توی اهواز یه مَرده سر زنش رو تو خیابون بریده...و بعد سیر تا پیاز واقعه را برایم تعریف می‌کند بدون اینکه از من بپرسد آیا حوصله‌ی شنیدن این اخبار را دارم یا نه.آخر سر هم می‌گوید:حالا حالم بده، خوابم نمی‌بره..پاسخ مناسبی برایش ندارم. اهواز و اتفاق دهشتناکش را دو دستی تقدیم کسانی می‌کنم که دغدغه‌ی این روزهای ایران و جهان و زنان و دختران را دارند.فعلاً تیتا به من بیشتر نیاز دارد. باید به او در کنار آمدن با اندوه انتخاب احمقانه‌ی پدرو کمک کنم.انگار نمی‌شود. همه‌ی استوریها و پست‌ها و توئیتر و خلاصه همه‌ی رسانه‌ها پر شده‌اند از بریدن سر دختری در اهواز..نمی‌شود نبینم، نخوانم، نشنوم، نفهمم..تصمیمم را می‌گیرم.باید بروم سراغ تیتا. اگر این‌بار خرابکاری کند مادرش او را بدجور تنبیه می‌کند..پ. ن: دلنوشته‌ای را اگر نپسندیدید، زیاد جدی نگیرید؛ دلنوشته است دیگر.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 23:32:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمه‌بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-xvpkp6me26jy</link>
                <description>سالها پیش در مصاحبه ‌از فرد مهمی پرسیده شد: سه کلمه‌ی مورد علاقه‌ی شما چه هستند؟آن فرد سه کلمه‌ای را که الآن یادم نیست به سرعت بیان‌ کرد. به نظرم سوال جالبی بود. من از خودم پرسیدم سه کلمه‌ی محبوب تو چه هستند؟ بعد از کمی تفکر دیدم من بیش از سه کلمه را می‌توانم بگویم. از آن روز گاه و بی‌گاه در دفترم روزی چند کلمه‌ی مورد علاقه‌ی خودم را می‌نوشتم. همیشه فکر می‌کردم چرا آدم‌ها عوض غر زدن و کلافگی نمی‌آیند خود را به میان استخری از کلمات دوست‌داشتنی‌شان پرت نمی‌کنند.از آن روزها سالها می‌گذرد.امروز در پنجمین کارگاه تولید محتوا استاد کلانتری در تمرینی از ما خواستند ظرف مدت پنج دقیقه هر کلمه‌ای را که به ذهنمان می‌آید بنویسیم.تمرین جالبی بود.یاد حرف یکی از دوستان نویسنده افتادم که معتقد بود:کلمات ثروت نویسنده هستند.تمرین کلمه‌نویسی ایده‌ی جالب و کارآمدی‌ست برای اوقاتی که حوصله‌ی نوشتن نداریم و دنبال ایده می‌گردیم.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 00:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حالی که از سرما به خود می‌لرزیدم</title>
                <link>https://virgool.io/meplusyou/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D9%84%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%85-alrzdfgc30tf</link>
                <description>فصل دوم کتاب &quot;مادام پو&quot; با جمله‌ی اشتها آور &quot;صبح روز بعد، در حالی‌که از سرما به خود می‌لرزیدم&quot; شروع می‌شود.مادام اوسگود در حالی که از سرما به خود می‌لرزید از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند لحاف روی دختران است. از پشت شیشه برفی که در حال بارش است را تماشا می‌کند. اتاق سرد شده است. به سمت شومینه می‌رود و  زغال‌ها را که کم‌کم دادند خاموش می‌شوند را جابه‌جا می‌کند تا شاید شعله‌ور شوند. در همین حین یکی از خدمتکارانِ الیزا با سطل زغال و قوطی آب وارد اتاق می‌شود.مادام اوسگود از خودش می‌پرسد اگر الیزا به ما لطف نمی‌کرد و جایی برای زندگی در اختیارمان نمی‌گذاشت، من چه می‌کردم.به یاد پدر و مادرش که با ازدواج او با ساموئل مخالف بودند می‌افتد. پدر او را از ارث محروم کرد و مادرش هیچ‌وقت نخواست دیگر او را ببیند. تازه این اواخر مادر او را مسئول مرگ پدر می‌دانست. به همین ترتیب او به خانه‌ی خواهر و برادرانش هم راهی نداشت.این را هم می‌دانست تا وقتی که از ساموئل جدا نمی‌شد نمی‌توانست از حمایت عاطفی مرد دیگری برخوردار شود.وقتی خدمتکار زغالها را در شومینه می‌گذاشت و آب را در پارچ می‌ریخت مادام اوسگود یاد آشنایی خودش با ساموئل افتاد.آن زمان او بیست‌وسه سال داشت و ساموئل بیست‌وشش سال.اولین بار او را در گالری انجمن ادبی شهر واقع در بوستون  دیده بود.به آنجا رفته بود تا از مناظر هنری آن مکان برای سرودن شعرهایش الهام بگیرد.ساموئل مشغول کشیدن پرتره‌ای از تصویر‌ جورج واشینگتن بود.وقتی مادام اوسگود از کنار او به آرامی رد می‌شود قلمش از دستش می‌افتد و این بهانه‌ای می‌شود برای گفت‌وگوی آندو.ساموئل از او می‌خواهد در دیدار بعدی پرتره‌اش را بکشد که در همان ملاقات، هنوز نقاشی تمام نشده از او خواستگاری می‌کند.  وقتی اولین فرزندش، الن را به دنیا می‌آورد متوجه می‌شود اولین زنی نیست که مدل نقاشی او بوده است.در حقیقت کشیدن تصویر زنان بهانه‌ای برای ایجاد رابطه با آنها بوده است.وقتی خدمتکار کارش را تمام می‌کند دخترها هم از خواب بیدار شده و لباس پوشیده و صبحانه خورده، پشت میز می‌نشینند تا تکالیفشان را انجام دهند. مادام، مجله ادبیات آمریکا را ورق می‌زند و شعر کلاغ از آلن پو را با صدای بلند می‌خواند و در دل او را به سرهم کردن کلمات هم‌آوا جهت جذب مخاطب سرزنش می‌کند.آخر سر هم با عصبانیت مجله را روی زمین پرت می‌کند.دخترها وارد بحث با مادرشان می‌شوند و معنی شعر کلاغ را از او می‌پرسند و آنها هم کارشان به دعوا می‌کشد.مادام اوسگود می‌فهمد با نفرت از آلن پو به جایی نمی‌رسد. تلاش می‌کند موضوعات ترسناکی را که آقای موریس از او خواسته و مخاطب‌پسند هستند را بنویسد که حس می‌کند چیزی به مغزش خطور نمی‌کند.در پایان به این نتیجه می‌رسد که با ترک کردن آنها توسط ساموئل و بی‌پولی و بلاتکلیفی، زندگی خودش به حد کافی وحشتناک است.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 23:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان، شعرت رو خریدند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-djvajrkbmbs3</link>
                <description>داستان از آنجا شروع می‌شود که زنی در دفتر نشریه‌ای در نیویورکِ سالهای ۱۸۳۰ یا ۱۸۴۰ سعی در راضی کردن سردبیر، جهت چاپ اشعارش را دارد.آقای موریس، سردبیر مجله رغبتی به چاپ نوشته‌های زن نشان نمی‌دهد؛ چون به تازگی نشریه‌اش با چاپ شعری از نویسنده‌ای معروف به نام آقای پو، به موفیقت چشمگیری دست یافته است و او نمی‌خواهد سابقه‌ی مجله را با چاپ نوشته‌ی زن خراب کند.زن، به پول حاصل از فروش نوشته‌هایش جهت گذران زندگی خود و دو دختر سه و پنج ساله‌اش نیاز مبرم دارد. همسر نقاش او که مردی هوسران است، بیشتر وقتش را با زنان ثروتمند و زیباروی  نیویورک ‌که مدل نقاشی‌هایش هستند می‌گذراند. وی به تازگی  آنها را رها کرده است.زن که مادام اوسگود نام دارد علی‌رغم نیاز مبرمش به پول و احساس رنجی که از جواب منفی آقای موریس نصیبش می‌شود، سعی در حفظ ظاهر بی‌خیال و روحیه‌ی بشاش خود دارد.بالاخره سردبیر نشریه تیر خلاص را می‌زند و از مادام می‌خواهد به جای سرودن شعر، داستان‌های ترسناکی همچون آقای پو بنویسد و او را مودبانه روانه می‌کند.زن با پای پیاده راهی خانه‌ می‌شود. از چند خیابان اعیان‌نشین که پر از سروصدای چرخ‌های کالسکه و ماشین و داد‌وفریاد رانندگان است، می‌گذرد تا به خانه‌ی دوستش الیزا که در محله‌ای نه‌چندان متمول است می‌رسد. از وقتی همسرش آنها را ترک کرده به اصرار الیزا در منزل آنها سکونت دارد. وقتی به خانه‌ می‌رسد، وینی دختر پنج‌ساله‌اش را  در حالی‌که از راه‌پله‌ها به سمتش روان است می‌بیند که از او می‌پرسد:مامان، شعرت رو خریدند؟مادام اسگود او را بغل می‌کند و شکلاتی نعنائی را که از دفتر مجله برداشته بود به او می‌دهد که دوباره دختر کوچولو می‌پرسد: مامان، اون آقا شعرت را خرید؟ -نه، نخرید، اما از من خواست که چیزهای بیشتری برایش ببرم.دختر بزرگتر که هفت سال دارد شنل و کلاه را از مادرش می‌گیرد و از مادرش می‌خواهد مثل سابق داستان کودکانه بنویسد، شاید مورد قبول واقع شود و مادر جواب می‌دهد: می‌خواهم موضوعات نوشتنم را گسترش دهم.  دختر که الن نام دارد می‌گوید:شما نیاز به پیشرفت ندارید، مامان. نیاز به پول دارید.مادام اوسگود از درک دختر هفت‌ساله‌اش دچار حیرت می‌شود و در دل شوهر بی‌خیالش را بابت اضطراب‌هایی که به دل کودک ریخته لعنت می‌کند.در صفحه‌ی پایانی فصل اول رمان &quot;مادام پو&quot; می‌خوانیم که  لیزا به مادام اوسگود اطلاع می‌دهد که روز شنبه به میهمانی دعوت هستند که آقای پو هم حضور دارد. مادام با خودش می‌اندیشد، چه جالب! اگر قرار است داستان‌های هراسناک بنویسم پس آقای پو منتقد سرسخت نوشته‌های من خواهد بود.خلاصه‌ی فصل اول کتاب &quot;مادام پو&quot; نوشته‌ی لین کالن</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 19:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای من و نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-c2hjanjgxzd9</link>
                <description>از وقتی یام می‌آید دیوانه‌ی خواندن و نوشتن بودم.کلاس دوم دبستان که بودم همان اول سال متوجه شدم می‌توانم درس‌های فارسی را جلو‌جلو، قبل از تدریس خانم معلم در خانه بخوانم و چه لذتی بالاتر از این.بچه‌های زمان ما نهایت گستاخی و ریسک‌کردنشان همین‌قدر بود و بس.بزرگتر که شدم هر کتابی به دستم می‌رسید و از هر کجا پیدا می‌کردم در خلوت خود می‌خواندم و چقدر از دنیای کتاب‌ها لذت می‌بردم.خدا را شکر هیچ‌وقت این لذت را ترک نکردم.در نوجوانی دفتر خاطرات داشتم. روزمرگی‌ها و از هر چه خوشم می‌آمد یا می‌‌خواندم و می‌دیدم می‌نوشتم.از وقتی با کتاب‌های انگیزشی آشنا شدم، دفتر عبارات تاکیدی به دفتر خاطراتم افزوده شد و بعد از آن هم دفتری به شکرگزاری اختصاص دادم. حالا دنیایم زیباتر شده بود.با فراگیری کرونا و وسعت یافتن فضای اینترنت در چند کانال نویسندگی عضو شدم  و تازه این موقع بود که روی سخت اما زیبای دیگری از نوشتن بر من آشکار شد.امیدوارم روزی کتاب خودم را بنویسم.</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 16:42:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لئن شکرتم لازیدنکم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%84%D8%A6%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%AA%D9%85-%D9%84%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%86%DA%A9%D9%85-g3z9k8r3jjax</link>
                <description>سه شکرگزاری امروز من۱. نوشتن داستانک۲. تمیز کردن یخچال۳. وسیله‌ای به نام هندزفری✅امروز مجبور بودم داستانکی بنویسم. خیلی وقتم را گرفت. به گمانم خوب از آب درنیامد. ولی در پایان کار از تلاشم راضی بودم.الحمدلله الحمدلله الحمدلله✅امروز بعد از مدتی طولانی یخچال را تمیز کردم. راحت‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم.خدا را شکر شکر شکر✅خیلی وقت است زمان ظرف‌ شستن را به کلاس درس بدل کرده‌ام. بدون هندزفری امکانش میسر نبود.خدایا بابت این موهبت شکرت شکر شکر?امروز بعد از نوشتن همین عبارات ساده کلی احساس رضایت کردم.?شکرگزاری آگاهانه را روتین کنیم.#چالش_یک_هفته‌ای_شکرگزاریروز دوم</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 01:55:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لئن شکرتم لازیدنکم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50240712/%D9%84%D8%A6%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%AA%D9%85-%D9%84%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%86%DA%A9%D9%85-ij24ps46bniw</link>
                <description>سه شکرگزاری امروز من۱. سوپ خوشمزه‌ای که روی اجاق دارد کم‌کم‌ جا می‌افتد.۲. پمپ آب۳. فراغتی که در آن می‌نویسم.✅برای شام سوپ بار گذاشتم. غذای راحتی که با شعله‌ی کم می‌پزد و زیاد دنگ و فنگ ندارد.الحمدلله الحمدلله الحمدلله✅بعد از نوشتن چند تمرین نویسندگی می‌روم سراغ سینک پر از ظروف نشسته‌ی صبحانه.شیر آب را که باز می‌کنم از فشار زیاد آب خوشحال می‌شوم و با خودم می‌گویم اگر پمپ نبود چقدر کار من سخت می‌شد.خدا را شکر شکر شکر✅نه اینکه همه چیز گل وبلبل باشد ولی همین‌که در اوقات مختلف روز می‌توانم چند باری سراغ دفتر و دستک نویسندگی بروم، حاکی از فراغت امنی دارد که به هزار و یک دلیل می‌توانستم نداشته باشمش.الهی شکر شکر شکر?بعد از توجه و شکرگزاری آگاهانه بابت مواهب زندگی، البته که به جز خوشحالی، حس دیگری میهمان قلبم نخواهد بود.#چالش_یک_هفته‌ای_شکرگزاری</description>
                <category>زینب ریگی</category>
                <author>زینب ریگی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 01:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>