<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا پرتو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50361684</link>
        <description>علاقه مند به ادبیات، تاریخ و نقد ادبی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:31:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3538044/avatar/rv2GYP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا پرتو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50361684</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهروند انتقامجو؛ فیلمی بدون فرم citizen vigilante</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%85-h7wo9no3pied</link>
                <description>۱اثر هنری را بدون فرم مناسب نمی‌توان شناخت زیرا تنها پل ارتباطی بین مخاطب و اثر فرم است. در سینما کارگردانی، سناریو، تدوین ...فرم اثر را تشکیل می‌دهند و تماشاگر از طریق آنها پیام فیلم را دریافت میکند.در سکانسی از فیلم شهروند انتقامجو، ساندرز، شخصیت اصلی فیلم، چند جوان مهاجر را هدف گلوله قرار میدهد و آنها چپ و راست بر زمین می‌افتند؛ از جمله جوان سیاهپوستی که کشته می‌شود و روی یک مبل میافتد. اما بعد در حالیکه ساندرز به دو نفر دیگر شلیک می‌کند، جوان کشته شده این بار در کنار دیوار روی زمین افتاده است!این حتی به سناریو ، بلاکینگ و میزانسن و چیدمان صحنه هم ربطی ندارد...منشی صحنه هم که نباشد کافی است مرد جوان تا پایان فیلمبرداری این صحنه از جایش تکان نخورد...به این ترتیب فیلم همشهری انتقامجو از لحاظ فرم آشفته مینماید...آیا اگر مدیوم هنری تغییر می‌کرد انتقال پیام مورد نظر بهتر انجام نمیشد. مثلا به جای فیلم همین محتوا در قالب یک اثر داستانی ارائه میشد. حتی به نظر می‌رسد اصلا فیلم از روی یک رمان یا داستان ساخته شده نه از روی یک سناریو.اگر محتوای مورد نظر کارگردان به شکل رمان ارائه میشد مخاطب می‌توانست ارتباط بهتری با آن برقرار کند و باگ های اثر سینمایی را هم نداشت.۲شهروند انتقامجو از نظر محتوا یک فیلم بسیار خاص است و از راست ترین تمایلات ضد مهاجرت در جامعه اروپایی سخن میگوید. این فیلم هیچ نگرانی از بابت نشان دادن صحنه های قتل و خشونت علیه مهاجران ندارد. یک دلیل توجه به آن هم بازنشر آن توسط ایلان ماسک بود.شاید یک دلیل به هم ریختگی فرم همین میل شدید به بیان یک واقعیت سیاسی فورس ماژور از طرف جناح های راست رادیکال در غرب باشد. اینکه اروپا از طرف مهاجرین آفریقایی یا خاورمیانه در حال نابودی است. فیلم تا حدودی یک فیلم مستند است تا روایت داستانی و سینمایی...این می‌تواند یک تابو شکنی در سینمای غرب باشد و آن را از سلطه روشنفکران چپ خارج کند. بعید به نظر می‌رسد صرفا یک موج گذرا باشد. باید دید این راستگرایی افراطی می‌تواند در برابر چپ های جهان وطن دوام بیاورد یا خیر...</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 05:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم طبیعت بی جان؛ روی خط سادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB-%D9%88-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-uwfyasdvukf5</link>
                <description>به مناسبت سالگرد درگذشت سهراب شهید ثالث، کارگردان ایرانی، نگاهی به فیلم &quot;طبیعت بی جان&quot; او خالی از لطف نیست. فیلم طبیعت بی جان محصول ۱۳۵۳ است.داستان فیلم ساده است و شاید مسئله اصلی همین سادگی روایت است.زوج سالخورده ای در خانه ای متعلق به راه آهن زندگی می‌کنند. پیرمرد سوزنبان قطار است، بازنشسته می‌شود و آنها باید خانه را تخلیه کنند.وقتی طرح داستان ساده است ولی داستان از انسجام برخوردار است و دلالتگر معنایی است، باید از خود پرسید این انسجام از کجا می‌آید.معمولا نمادین کردن داستان ساده به آن عمق و معنای بیشتری می‌بخشد.در ابتدای فیلم پیرمرد روی خط آهن، با سه مرد ملاقات می‌کند. دو بارانی پوش و کراواتی و یک نفر در لباس نظامی. یک پلیس.در میانه فیلم جوانی بی مقدمه ظاهر میشود و از پیرزن که همیشه پای دار قالی نشسته، می‌خواهد دکمه پالتو نظامی اش را که افتاده بدوزد. او هم لباس سربازی پوشیده. مرد جوان پسر زوج سالخورده است. شبی میماند و فردایش باید به اهواز می‌رود.و برای بار سوم در پایان فیلم، پیرمرد برای اعتراض به حکم بازنشستگی اش به شهر می‌رود. در یک ‌کلانتری با دو مرد جوان در لباس نظامی ملاقات می‌کند.این نشانه گذاری ها و تکرار حضور افرادی در لباس فرم، در یک روایت اصطلاحا مینیمالیستی و ساده شده، داستان را نمادین میکند. احتمالا مردان در لباس نظامی نمادی از گریز ناپذیری تقدیر و سرنوشت پیرمرد هستند. نوعی اجبار در پذیرش سرنوشت.پیرزن همیشه پای دار قالی نیمه کاره ای نشسته. معلوم نیست چرا هر چه می‌بافد رج های قالی بیشتر نمیشود. این نیز میتواند نمادی از نامعلوم بودن و تعلیق سرنوشت آنها باشد.هوا در تمام طول فیلم ابری است. هوای ابری نیز می‌تواند نماد فقر و محرومیت و جدایی باشد. همانطور که بین انسان و خورشید جدایی میافتد، بین پیرمرد و خانه و شغل او نیز به مرور جدایی می‌افتد. و تازه خود خانه نمادین است. معمولا شخصیت یا هویت فردی.و قطار که شاید مهمترین سمبل معنادار فیلم باشد، به طور منظم ظاهر می‌شود و از جلو ایستگاه سوزنبانی قطار می‌گذرد. قطار معمولا نماد مرگ و سفر به دیار نیستی است.فیلم طبیعت بی جان روایت ندارد. رئالیستی نیست. نقطه اوج و فرود آنچنانی ندارد. به قول سمبولیست ها گل حاضری ندارد باید به دنبال گل غایب آن بود. پیرمرد سوزنبان احتمالا نماد زوال انسانی در جامعه ایست که ارزش های قدیم فروریختهکارگردان با تکرار چهار نماد باران، لباس فرم، قطار و دار قالی و به کار بردن سمبولیسم و استعاره سفر مرگ را در ذهن مخاطب تداعی می‌کند.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 04:29:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیراهن زرشکی از زنانه های صادق چوبک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86-%D8%B2%D8%B1%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DA%86%D9%88%D8%A8%DA%A9-bjp0xuhhstnf</link>
                <description>صادق چوبک در تعدادی از داستان های خود به مسائل اجتماعی زنان میپردازد. نفتی، گورکن ها، زیر چراغ قرمز، سنگ صبور و پیراهن زرشکی از جمله این داستان ها هستند.پیراهن زرشکی داستان کوتاهی درباره مرده شور هاییست که ضمن غسل مردگان، متعلقات آنها را برمیدارند و به مال خری به نام حاج طوطی می‌فروشند. لباس، دندان طلا، کلاه گیس...این طرح ساده داستان پیراهن زرشکی است. این دو زن به نام های سلطنت و کلثوم جسد دختر جوانی با &quot;موهای بلوطی انبوه و دستی که در زندگی سفید بوده و اکنون به رنگ پوست لیمو شیرین درآمده&quot; را غسل میدهند. ارزشمندترین دارایی او یک پیراهن زرشکی است که دو زن برای تصاحب آن به کشمکشی با هم می‌پردازند. مونولوگ درونی طولانی سلطنت و نقشه هایی که در سر برای پیراهن زرشکی می‌کشد مخاطب را به اعماق جامعه ای تیره و تار میبرد.پیراهن زرشکی شاید ناتورالیستی ترین داستان صادق چوبک باشد. موضوع داستان حتی مرگ و تباهی جسمانی آدمی هم نیست بلکه مرده شوری است. شاید در مرگ روحانیتی و معنویتی باشد. ولی در دعوا بر سر مرده ریگ دختری جوان و بیمار که اکنون بی جان افتاده چه ارزشی نهفته است.داستان فقط درباره تلکه کردن دو مرده شور از مرده های یک غسالخانه هم نیست. چوبک برای اینکه تاثیر فقر و محیط و غرایز حیوانی بر رفتار آدم ها را بیشتر به تصویر بکشد داستان را کاملا زنانه کرده است. داستان درباره دو مرده شور زن و یک مرده زن است. تصویر سه زن در اتاقکی نمناک و ترسناک تصویر مرگ زیبایی است. چوبک این تصویر را در منتهای خونسردی و بی عاطفگی رسم می‌کند.زن های پیراهن زرشکی چه زنده و چه مرده هیچ نشانی از عشق ندارند. از شور زندگی ندارند. این دلهره آور است.ترسی که چوبک در پیراهن زرشکی در جان مخاطب می‌اندازد روح او را نشانه می‌گیرد و او را در انزوا فرو میبرد.دلیل توصیف بی رحمانه واقعیت در چنین داستان هایی تاکید نویسنده بر خود عنصر توصیف یا description است. فقر که می‌تواند عامل اصلی دزدی از مردگان باشد توجیه پذیر است اما نه صرفا بر اساس توصیف آنچه در یک اپیزود اتفاق می‌افتد بلکه بر اساس narrative یا روایتی پیچیده تر که در آن نویسنده ضمن عمل و پویایی داستانی به عوامل پدید آورنده فقر هم میپردازد.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 04:55:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده های موافق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%82-snfxqlwmprze</link>
                <description>این قسمت دوم از یک یادداشت درباره نویسنده های معاصر ایرانی است که از نظر فکری و ادبی یا زمانی به هم نزدیکتر بوده اند. شاید بتوان آنها را &quot;نویسنده های موافق&quot; یا همگرا نامید.اگر این نویسنده ها را در کنار هم قرار بدهیم، معمولا یکی از آنها نویسنده ای &quot;روشنفکر&quot; و دیگری نویسنده ای بیشتر مردمی است.هدایت و چوبکآل احمد و دانشورگلشیری و معروفیحاج سید جوادی و فهیمه حیدری و نسرین ثامنیدر این چهار گروه نفر سمت راست یک روشنفکر به حساب می‌آید و نفر سمت چپ کمتر صبغه روشنفکری دارد و بیشتر داستان های مردمی مینویسد. یعنی داستان هایی که به سمت بیان وضعیت توده های مردم یا بخشی از جامعه مربوط می‌شود و یا به هر حال نوعی مخاطب عام پیدا می‌کند که نویسنده روشنفکر توان رسیدن به چنین مخاطب عامی را ندارد.مثلا هدایت کاملا مشخص است که یک نویسنده به اصطلاح انتلکتویل است و داستان نویسی مدرن را در ایران پایه گذاری کرده است. بیشتر به فکر پایه ریزی نوعی تکنیک ادبی و فن داستان نویسی است. اما صادق چوبک گرچه او هم مثل هدایت ناتورالیستی و مدرن مینویسد در بیشتر آثارش به اصطلاح نویسنده مردم اعماق جامعه یا مردم بدون آینده است. تا اینکه به داستان تنگسیر می‌رسد و رمانی درباره توده روستایی مینویسد.آل احمد یک نویسنده روشنفکر است و خود را نویسنده چپ اجتماعی و آوانگارد میداند. اما سیمین دانشور نویسنده ای است که به خصوص درباره اقشار خاصی از جامعه بنویسد. مثلا در سووشون روایتی ساده تر و بی ادعا درباره نقش زنان در مبارزات سیاسی و فعالیت های اجتماعی دارد. سووشون هم یک رمان اجتماعی و تاریخی است.یکی دیگر از نویسندگان روشنفکر هوشنگ گلشیری است که سابقه دوستی و همفکری با عباس معروفی دارد. گلشیری بیشتر در تکنیک داستان نویسی یک نویسنده خلاق و ابداع کننده است. نوع خاصی از روایت در شازده احتجاب و مجموعه داستان معصوم ها دارد که در آن روایت از ذهن بیشتر شخصیت های داستان عبور می‌کند. معروفی ولی بیشتر مسائل عمده زمانه خودش در دهه شصت و هفتاد را مینویسد. معروفی سعی می‌کند بیشتر باب طبع مخاطبان عام آن دوره بنویسد. روایت ساده</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 03:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده های موافق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%82-rpaheusj3zof</link>
                <description>در تاریخ ادبیات داشتیم نویسنده هایی که با هم دوست و رفیق و همفکر یا حتی زن و شوهر بودند.مثلا صادق هدایت و صادق چوبک. هم دوست بودند و هم تقریبا در مکتب ناتورالیسم می‌نوشتند.یک زوج دیگر جلال آل احمد و سیمین دانشور. سیمین و جلال زن و شوهر بودند و هر دو نویسنده.یا هوشنگ گلشیری و عباس معروفی. هر دو نویسنده های مطرحی بودند البته گلشیری استاد یا راهنما عباس معروفی بود و به هر حال معروفی با کمک گلشیری وارد دنیای ادبیات و داستان نویسی شدحتی نویسنده هایی که در ظاهر رفاقتی یا قرابتی با هم نداشتند اما از جهات دیگری با هم نزدیک بودند و می‌شود آنها را در یک گروه قرار داد.مثلا خانم ها فتانه حاج سید جوادی و فهیمه حیدری و نسرین ثامنی تقریبا هم از نظر زمانی و سبک کار خیلی به هم نزدیک بودندهمینطور فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان. شاید هنوز هم باشند کسانی که در دنیای ادبیات و هنر یا در یک مکتب می‌نوشتند یا از هم تاثیر پذیرفته اند.اما این نویسنده ها که شاید بتوان به آنها نویسنده های موافق گفت چه تاثیری بر هم گذاشتند مثلا هدایت چه تاثیری بر چوبک گذاشت. یا آل احمد چه تاثیری بر سیمین دانشور. و شاید مهتمر از این‌ها گلشیری چگونه بر مسیر داستان نویسی معروفی تأثیرگذار بود</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 20:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان ما نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yxlwntniegst</link>
                <description>منظور از &quot;در میان ما نیست&quot; فقدان نویسندگان بزرگ در دو سه دهه اخیر در ایران استخانم فتانه حاج سید جوادی نویسنده بزرگی است. به واسطه نوشتن رمان معروف &quot;بامداد خمار&quot; در ۱۳۷۱. ولی سوال این است که چرا این نویسنده، در حد همان یک رمان باقی ماند. چرا از نوشتن امتناع کرد.بحث این نیست که الان نویسنده نداریم. هستند کسانی که چیزهایی می‌نویسند. بحث این است که چرا یک نویسنده بزرگ نوشتن را ادامه نداد و دست از داستان بزرگی که شروع کرده بود برداشت.نويسندگان قدیمی این شکلی نبودند. آنها پا به پای مردم میآمدند. گاه یکی دو نسل گاه بیشتر. هدایت بوف کور را ۱۳۱۵ منتشر کرد ولی تقریبا تا سال مرگش ۱۳۳۲ همچنان می‌نوشت. چوبک با او شروع کرد. تا میانه دهه چهل همچنان می‌نوشت. دو کار آخرش رمان بزرگ و دورانساز تنگسیر و رمان ناتورالیستی سنگ صبور بود. آل احمد از ابتدای ۲۰ تا اواخر عمر در پایان دهه ۴۰ می‌نوشت. در پایان عمر ناگهان اثری اعجاب انگیز به نام &quot;سنگی بر گوری&quot; نوشت.این تفاوت نویسندگان قدیم و جدید است. آنهایی که برای چند نسل می‌نویسند و کسانی که در گام اول توقف میکنند. وقتی از جوادی می‌پرسند چرا نوشتن را ادامه نداد می‌گوید ترسیدم داستان های بعدی به خوبی بامداد خمار نباشد. مثل دونده ای ‌که در خط شروع متوقف بشود از ترس نرسیدن به خط پایان یا شکست از رقیبان‌.نويسندگان قدیم علاوه بر استعداد، شجاعت نوشتن هم داشتند. آنها از مردم نمیترسیدند. از شکست در بازار نشر و از دست رفتن منافع مادی اثر نمی‌ترسیدند. ملاک برای آنها همراهی با مردم بود .اگر حاج سید جوادی بود چرا در همان سال ها باقی ماند.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 03:17:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان ما نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mbw5sov2hwfu</link>
                <description>می‌گویم چند نویسنده ایرانی را نام ببر. می‌گوید صادق هدایت، گلشیری، جلال آل احمد. دوباره اگر بپرسید جواب تقریبا همان است. هدایت، دولت آبادی، بهرام صادقی. و بار سوم...احمد محمود، هدایت...چوبک و از این قبیل...اگر بگویی اینها نویسندگان ایرانی قدیمی تر هستند، نویسندگان جدیدتر را نام ببر. می‌گوید نسیرن ثامنی، فهیمه حیدری...اگر بگویی اینها نویسندگان عامیانه نویس هستند. از همان نسل روشنفکران نام ببر ولی جدید، همدوره خود ما که زنده باشند. به قول عرب ها حیُن یرتزق...دیگر میماند چه بگوید. چند نفری به زور یادش می‌آید. رویا پیرزاد. همان که پنیر من را چه کسی دزدید یا چراغ ها را من خاموش میکنم نوشته...مصطفی مستور یا ابوتراب خسروی...چرا اینگونه شد. چرا نسل نویسندگان قدیم از بین رفتند. چرا آخرین هایشان بهرام صادقی بود ‌که دهه چهل از دنیا رفت. و نهایتا احمد محمود که سال ها پیش از این جهان رفت. چرا عرصه ادبیات ایران ناگهان از نویسندگان بزرگ تهی شد. چرا نویسندگان دیگر در میان ما نیستند.انقطاع نسلی نویسندگان در ایران پدیده بسیار عجیبی است. انگار ناگهان ایرانی جماعت دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت که قابلیت تبدیل شدن به یک روایت یا قصه را داشته باشد. انگار همه تصمیم گرفتند داستانی تعریف نکنند. دل و دماغی برای مردم نمانده بود نه برای قصه گفتن نه برای قصه شنیدن.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بورژوا کیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%88%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kk63empbztzc</link>
                <description>بورژوا و بورژوازی در طول تاریخ طولانیش معانی مختلفی داشتهحدود هزار سال قبل از اواخر قرون وسطی به کسانی که از روستاها به شهرها مهاجرت می‌کردند بورژوا می‌گفتند بورگ در زبان آلمانی شهر استضمنا بورژوا بی فرهنگ هم بود. در انگلیسی کلمه culture دو معنی متفاوت ولی در پیوند با هم دارد فرهنگ و کشاورزی انسانی که روستا را رها می‌کرد و به شهر میرفت بی فرهنگ به حساب می‌آمدبعدها به ساکنان حاشیه شهرها و اقشار فرو دست جامعه بورژوا می‌گفتند در مقابل اعیان و اشراف اینها فاقد حقوق چندانی بودند حتما اسم ژان ژاک روسو فیلسوف فرانسوی را شنیده اید او یک بورژوای بی خانمان و آواره بودحول و حوش انقلاب فرانسه در قرن هجدهم بورژوازی یک طبقه مشخص اجتماعی بود به آن طبقه سوم میگفتند طبقه اول اشراف و طبقه دوم روحانیون بودندبورژوازی در این زمان شامل یک قشر مرفه مترقی و همچنین کارگران شهری و حتی روستاییان هم می‌شدبورژوازی معنای طبقه متوسط سوداگر هم میداد هم در شهر و هم در روستا</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 12:57:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت گمشده در داستان های هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-gk7rtp0r94ov</link>
                <description>چرا در بعضی داستان های هدایت معنای زندگی گم می‌شود و تلاش خواننده برای رسیدن به درک بهتری از زندگی از طریق این داستان ها بیهوده است.داستان داوود گوژپشت را در نظر بگیرید.داستان درباره جوان معلولی است که با نقصی در ستون فقرات به دنیا آمده. با همین نقص مادرزاد بزرگ شده و به واسطه آن در تمام زندگی یا مورد تحقیر قرار گرفته یا ترحم دیگران را برانگیخته یا اگر به ندرت کورسوی امیدی در زندگیش روشن شده همچون برقی کوتاه بلافاصله خاموش شده و جای خود را به دنیای تاریک ناامیدی داده است.در کودکی اسکلت معیوبش به او اجازه لذت بردن از تفریح کودکانه و بازی و ورزش در مدرسه را نداده. وقتی دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته و به جوانی رسیده مایه تمسخر اهل محله بوده و انگشت نمای خلق. و بعد که مثل هر جوانی تمنای یافتن همسری داشته با یک جمله که &quot;مگر مرد قحط است که زن قوزی بشوم&quot; از جانب دختر رانده شده است.این سرگذشت داوود گوژپشت است. جوان گمنامی که هدایت او را از اعماق جامعه بیرون کشیده و در داستان کوتاهی زندگیش را جاودانه کرده است.صادق هدایت ناتورالیست است. منتقدان می‌گویند انسان در این مکتب ادبی تکیه گاهی جز غرایز، امیال، طبیعت خداداد یا مادرزاد و سرنوشت کور ندارد. با اینکه ناتورالیست ها رسالت انسان‌ دوستانه ای دارند اما یک جای کارشان حسابی می‌لنگد.آنها یک اشتباه تعیین کننده در فهم انسان دارند. اینکه انسان خاص، یعنی یک فرد، در اینجا همان جوان معلولی که در یکی از محلات ورامین قدیم، زندگی می‌کند و احتمالا نام واقعیش هم داوود است و چه بسا در واقعیت هم با همین لقب شناخته می‌شده داوود گوژپشت یا داوود قوزی را انتخاب کرده و از او یک تیپ یا شخصیت داستانی ساخته.این تاکید بیش از حد روی انسان خاص که خود ناتورالیست ها آن را واقع گرایی می‌نامند باعث می‌شود که آنها جریان عام زندگی و مسائل اصلی زمانه را از یاد ببرند. بحث نپرداختن به این موارد جزئی نیست موضوع تاکید بیش از حد بر آنها و نادیده گرفتن مهمترین مسائل زمانه است. همان زمانه ای که امثال داوود گوژ پشت در آن زندگی می‌کردند و با آن مسائل درگیر بوده اند...</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 03:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امکان ناپذیری عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-k5aidyxecnuw</link>
                <description>معشوقی که اجازه نمیدهد که عشق به یک امر متعالی و معنوی تبدیل بشود احتمالا وجود نداردشاید پیام اصلی داستان فیلم the story of my wife یا داستان همسرم همین است. ژاک لکان روانکاو فرانسوی تعبیری دارد به نام عشق شوالیه ای یا عشق جوانمردانه. ناخدا ژاکوب در وجود همسرش لیزی به دنبال یک چنین عشقی می‌گردد و هر چه بیشتر می‌گردد کمتر می یابد. یعنی خود لیزی اجازه رسیدن به چنین موقعیت متعالی را به او نمی‌دهد.عشق شوالیه ای یا عشق باوقار که تعبیری بازمانده از قرون وسطی اروپا در ادبیات است به عشقی گفته میشود که در آن عاشق و معشوق سعی میکنند تجربه جسمانی عشق را به امری معنوی تبدیل کنند و در آن عاشق خود را تابع امیال محبوب می‌سازد. در تمام مدت فیلم کاپیتان سعی می‌کند چنین عاشق وارسته ای برای لیزی باشد و هر بار لیزی از اینکه موضوع عشق او باشد امتناع می‌کند. گویی آمده است تا اصلا عشق  را انکار کند.این به اصطلاح تن زدن لیزی از برقرای یک رابطه عاطفی سالم بیننده را به شک می‌اندازد که آیا اصلا لیزی در دنیایی واقعی کاپیتان وجود دارد یا باز به قول لکان اصلا از اول وجود نداشته است.  او صرفا آینه ایست که عاشق در وجود او تصویری از عشق آرمانی خود را می‌بیند.ناخدا جاکوب که دریانوردی با تجربه است در سفرهای دور و دراز چنان مجذوب دریا شده است که در آینه آن آب تصویر زنی زیبا را می‌بیند و بعد این تصویر انتزاعی را در زندگی شخصی و خانه تبدیل به معشوقی زیبا می‌کند. این از پافشاری او بر ادامه این رابطه مسموم هم برمی‌آید. ناخدا لیزی را در یک شرط بندی ساده در کافه به دست آورده است و این دستیابی چنان آسان است که این توهم را در او ایجاد می‌کند ‌که بقیه راه نیز همینقدر ساده است. به همین دلیل پافشاری می‌کند که بعد از دسترسی به لیزی از عشق او نیز بهره مند بشود ‌که البته هر بار به در بسته می‌خورد.ضمن اینکه لیزی در یک جای بازی با جاکوب همراه می‌شود و آن باز امتناع از رابطه جنسی است. یعنی لیزی نه موضوع عشق کاپیتان است و نه موضوع امر اروتیک. به همین دلیل او بعید است واقعیتی عینی باشد.  می‌شود که در آن عاشق با خودداری </description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 13:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای ناخدا جاکوب و زن پری وار؛ the story of my wife</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%B2%D9%86-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1-the-story-of-my-wife-kiyf34oivq1r</link>
                <description>فکر میکنم فیلم the story of my wife محصول ۲۰۲۱ آنچنان که باید قدر ندیده است. چند نقدی که من خواندم زیاد به ظرافت های فیلم توجه نشده بود و بر طولانی بودن فیلم و شخصیت ناخدا جاکوب شخصیت اصلی فیلم‌ تاکید شده بود.فیلم محصول مجارستان و کارگردان آن خانم ایلدیکو انیدی است و از روی رمانی به همین نام ساخته شده است.مدت زمان فیلم شاید برای مخاطب عام خسته کننده باشد ولی اگر صبورانه به پای آن بنشیند حرف زیادی برای گفتن دارد.مثلا صحنه آغازین فیلم ناخدا جاکوب و دوستش که در کار تجارت مواد مخدر است در کافه ای نشسته اند. ناخدا می‌گوید می‌خواهد ازدواج کند. دوستش می‌پرسد با کی. ناخدا جواب می‌دهد با اولین زنی که از در کافه وارد بشود. خیلی ساده و خیلی جذاب، هم برای رمان و هم برای فیلم. دوستش سوال عجیبی را مطرح میکند: اگه بهت خیانت کنه چی نمیترسی. و ناخدا جواب می‌دهد این هم احتمالش جزو ازدواج است.ناخدا جاکوب شرط بندی عجیبی روی سرنوشت خود می‌کند. اتفاقا زن جوانی وارد کافه می‌شود. ناخدا از او خواستگاری می‌کند و ازدواج می‌کنند. به همین راحتی داستان جلو می‌رود.اما لیزی، زن آینده ناخدا، یک فم فتال است. زیبای بلوند اغواگر که سرکشی می‌کند و ماجراهایی پر رمز و راز دارد.اما لیزی یک فم فتال کاملا بد جنس نیست. یک ویژگی خاص و لطیف دارد. اگر با دقت دقایق اولیه فیلم از ملاقات ناخدا و لیزی در کافه تا شب عروسی و آنگاه زناشویی آنها دیده بشود لیزی شخصیت غریبی دارد.وقتی وارد کافه می‌شود نمایی از پاها و کفش او دیده می‌شود. در شب ازدواج وقتی کاپیتان به پای او دست میزند لیزی واکنش نشان می‌دهد و خود را عقب میکشد. بعدا او را در یک وان مشغول آب تنی می‌بینیم و چهار ماه بعد که کاپیتان از سفر دریایی اش برمی‌گردد روی یک مبل عجیب نشسته و پاهایش را روی مبل جمع کرده است.به نظر می‌رسد لیزی یک فم فتال عادی نیست. چیزی شبیه یک پری دریایی است. البته فیلم واقع گرا است ولی کارگردان با تاکید روی پاهای لیزی می‌خواهد یک بعد نمادین هم به او بدهد. با توجه به شغل ناخدا اینکه معشوقه اش پری دریایی باشد زیاد عجیب نیست.فیلم در سال ۱۹۲۰ اتفاق می‌افتد و صحنه ها و فضاسازی فیلم اروپای آغاز قرن ۲۰ را نشان می‌دهد. یک چیزی در مایه های داستان های آگاتا کریستی و پوشش های خاص آن دوره و انصافا یک بازسازی تاریخی دوست داشتنی است.ماجرای ناخدا جاکوب و لیزی زن فمفتال پری وار و کمی بدجنس در نوع خودش دیدنی است. مخصوصا پایان فیلم کمی غمگین است. وضع بد جدایی آن دو از هم. هفت سال بعد ناخدا از هر گوشه شهر دنبال لیزی می‌گردد. آدم به یاد این شعر و ترانه می‌افتد.تو ای پری کجایی که رخ نمی‌نماییوصف حال ناخدا جاکوب بیچاره، مردی که باز به قول سهراب سپهری بزرگ است و با افق های باز نسبت دارد اما پای ازدواج و زندگی زناشویی در شهر هامبورگ آلمان که می‌افتد می‌بیند زندگی شهری سخت است. روی ازدواج با زنی ناشناس شرط بندی می‌کند ازدواج را می‌برد ولی وفاداری و روابط زناشویی او و لیزی ماجراهای بسیاری داردپاهای لیزی برایش مسئله ایست</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 03:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویکتور هوگو و موتورهای بخار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%88%DA%AF%D9%88-%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B1-dhvgw5bpo4ld-dhvgw5bpo4ld</link>
                <description>ویکتور هوگو در بحبوحه رمان بینوایان، آنجا که ژان والژان و ماریوس از دست ژاور میگریزند، ناگهان چندین صفحه به توضیح فاضلاب پاریس میپردازد! یا در داستان دیگری به تفصیل درباره موتورهای بخار و عملکرد آنها حرف می‌زند!فکر میکنم برای این پدیده عجیب در رمان های قدیمی، سه دلیل هست:اول نماد سازیهوگو جزو نویسندگان رمانتیک است و با تمدن جدید ناسازگار است و میل به گذشته پر صلح و صفای قرون وسطی دارد. رمانتیسم و نوستالژی با هم پیوندی دارند.حتما هوگوی رمانتیک از شهر به عنوان دستاورد تمدن جدید اروپایی دل خوشی ندارد و به هر بهانه میخواهد زشتی پاریس را به رخش بکشد. شاید به این دلیل سیستم فاضلاب شهری که جلوه ای از تمدن جدید بود برای او جنبه منفی دارد و از آن به عنوان یک نماد منفی ادبی استفاده می‌کند.یعنی شهر را به دو بخش شهر سطحی و شهر پایینی تقسیم میکند، اصطلاحا جهان بالا و پایین و فاضلاب به عنوان جهان پایین نماد دور ریختن یا پنهان کردن همه مسائل و مشکلاتی است که صاحبان ثروت و قدرت مایل نبودند در دید مردم باشد.وقتی ژان والژان و ماریوس، به جهان پایین یا فاضلاب پاریس می‌روند، هوگو شرح مبسوطی درباره ساختار آن می‌دهد. یک تقارن آینه وار که در عین زیبایی نشانه تباهی زندگی در پاریس از دید یک نویسنده رمانتیک است.البته این نمادین کردن فاضلاب و سیستم زهکشی پاریس در بینوایان، به دلیل طولانی شدن توصیف و جدا شدن توصیف از روایت، برای خواننده امروزی توی ذوق می‌زند اما شاید در قرن نوزدهم تکنیک جالبی برای عمیق تر و مفهومی کردن داستان بودهدومین دلیل پاورقی نویسی آن روزگار است.بینوایان اولین بار به شکل پاورقی منتشر می‌شود و طبیعت اینگونه داستان ها به اصطلاح آب بستن به روایت و کش دادن ماجرا است تا هر چقدر بازار و خواننده کشش دارد داستان را طول و تفصیل بدهند.بینوایان گرچه درباره فرودستان بوده اما برای نویسنده حدود ۶۰۰ هزار فرانک عایدی داشته.به قول حسین مسرور نویسنده ده نفر قزلباش:هنگامی كه شروع به نگارش ده نفر قزلباش كردم، پس از شهریور 1320 بود و مردم ایران در اثر ناكامی و محرومیت ها بسیار مایوس بودند هنوز جلد اول پاورقی در روزنامه اطلاعات تمام نشده بود كه سیل نامه ها و تقدیرها به جانب نویسنده روان گردید و معلوم داشت كه این نغمه در گوش مردم ایران حسن پذیرش یافته، ما نیز تسلیم و آن را تا چهار جلد دیگر ادامه دادیم.دلیل سوم: قرن نوزدهم نویسندگان تمایل زیادی به عینی نویسی داشته اند. نویسنده باید تجربه زیسته داشته باشد و توصیف مبتنی بر تجربیات واقعی او باشد تا مورد قبول واقع بشود. هوگو باید فاضلاب پاریس یا موتور خانه کشتی های بخار را تجربه کرده باشد و مانند یک مهندس و ریاضی دان به دقت آن را توصیف کند تا خواننده بپذیرد. همانطور که امیل زولا در داستان ژرمینال فضای معادن ذغال سنگ را طوری توصیف می‌کند انگار خود سال ها کارگر معدن بوده است.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:08:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرم غیر مستغنی تهران کنارت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%BA%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AA-ny4mbfxm9urm</link>
                <description>اخیرا بار دیگر فیلمی در سینمای ایران بحث برانگیز شده به دلیل پرداختن به سبک زندگی متفاوت یا قشرهای متفاوتی از جامعه فیلم تا آنجا که من دیدم سعی دارد سبک زندگی طبقه میانی رو به بالای جامعه را به تصویر بکشد کسانی که دستشان به دهنشان می‌رسد و امکانات بیشتری از حد متوسط جامعه دارند و پول بیشتر امکان تفریح و خوشگذرانی بیشتر به آنها میدهد به اصطلاح اهل دور دور هستند و شب نشینی های پر سر و صدا و بزن و برقص و ....این سبک زندگی در همه جای دنیا رایج است و حس لاکچری بودن را به مخاطب منتقل می‌کنند و برای دمی هم که شده اتفاقا اقشار پایین تر جامعه را در یک حظ بصری از لذت های دنیا شریک می‌گرداند لذت ها و امکاناتی که آنها در واقعیت محروم هستنداینها به جای خود شاید خوب باشد یا بد ولی حرف اصلی مثل همیشه درباره فرم پرداختن به مسئله لذت بردن از زندگی استدر سینمای ایران به دلایل مختلف فیلم از نظر فرم اشکال پیدا می‌کنندمنظور از فرم مثلا پوشش خانم هاست وقتی قرار است زندگی اقشار مرفه نشان داده بشود الزام نمایش ایجاب می‌کند که مثلا پوشش آنها چنان که در واقعیت هست نشان داده بشود ولی محذوریت های سینمای ایران باعث می‌شود فرم حالتی کاریکاتور گونه پیدا کند برای مثال دختر خانم فیلم تهران کنارت بی حجاب است اما کلاهی هم روی سر دارد بی حجاب است اما کت و شلواری هم پوشیده و بی حجاب است اما در سالن ظاهرا رقص باز همان کلاه و پوشش تا حدودی هم جوکر مانند را داردیا مثلا نوشیدنی ها قرار است آنها در مهمانی های خود مسکرات بنوشند ولی ما چیزی شبیه شربت ویمتو یا شربت به لیمو می‌بینیم یا نباید بر اثر نوشیدن مسکرات از خود بیخود بشوندیا زن و مردی که قرار است از حدود شرعی فراتر بروند زیرا فیلمنامه الزام دارد که اینجا روابط متفاوتی نمایش داده بشود باز در خانه ای پوشش کامل دارنداز این موارد بسیار استاثر هنری باید در فرم مستغنی باشد یعنی اینطور نباشد که طرف یکی از اقشار بی حجاب است اما در فیلم باید معیارهای دیرا رعایت کند که فرم را نادیده میگیرد</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 01:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داوود گوژپشت داستان زیبایی از صادق هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF-%DA%AF%D9%88%DA%98%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-wegqmkgpewp9-wegqmkgpewp9</link>
                <description>بین داستان های هدایت سه داستان از بقیه جالب تر است:&quot;دون ژوان کرج&quot; که فکر میکنم بهترین داستان هدایت است&quot;تجلی&quot;و یکی هم &quot;داوود گوژ پشت&quot;البته این سومی داستان کوتاهی است خیلی خلاصه ولی طرح جالبی داردداوود جوان گوژ پشتی است که از ابتدای زندگی بواسطه این نقص جسمانی مورد تحقیر و تمسخر دیگران قرار گرفته یکی دو باری به خواستگاری هم می‌رود از جمله دختری به نام زیبنده که قبول نمی‌کنند و می‌گوید مگر مرد قحط است که زن قوزی بشوم یک غروبی که داوود از شهر بیرون می‌رود و در کنار جوی آبی می‌نشیند می‌بیند آن نزدیکی زنی نشسته زن همان زیبنده است داوود را با هوشنگ معشوق اش اشتباه میگیرد چند کلمه ای هم بین آنها رد و بدل میشودهمین داستان داوود گوژپشت همین استچرا زیباست برای همین طرح ساده و پر معناپایان بندی داستان خیلی جالب و غافلگیر کننده استاما این هم یک داستان ناتورالیستی است مبتنی بر سه ویژگی همیشگی این داستان هامحیطوارثتغریره جنسیداوود به دلیل دلگیری از مردم و محله به گوشه دوری پناه میبرد زیبنده به دلیل غریره جنسی به آنجا آمده و حالا همدیگر را اتفاقی دیده انددر داستان های هدایت آدمی حقیر است غریزه و وراثت و معلولیت انسان را مثل قفس در خود گرفته اندضمنا اینگونه داستان ها در واقع داستان کامل نیستند شاید بتوان آنها را یک مثال نامید دیده اید مردم در دورهمی ها گاهی مثالی میزنند مثلا می‌گوینداین بنده خدا داوودگوژپشت رفت خواستگاری زیبنده دختر فلانی...حالا با توجه به اینکه فرد دیگری که آنجا نشسته کدام یک از کلمات داوود گوژپشت یا خواستگاری...معنایی در ذهنش تداعی کند مثال دیگری می‌زند...پزشکی را می‌شناسم که آدم های گوژپشت را درمان می‌کند...بیمه خدمات درمانی خیلی از بیماری ها را پوشش نمی‌دهد...اینها داستان و ادبیات نیستند بر اساس اصل تداعی معانی گفته می‌شوند برای همین بعضی معتقدند هدایت یک نویسنده نیست یا نویسنده خوبی نیست ولی همین عامیانه بودن روایت آنها را جذاب میکند ریشه در فولکلور و هنر ساده دارند</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بینوایان؛ هزار راه نرفته بازرس ژاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%D8%B3-%DA%98%D8%A7%D9%88%D8%B1-uvtdmokddg5s-uvtdmokddg5s-uvtdmokddg5s</link>
                <description>ژاور آدم جالبی است. از آن ول نکن های عالم ادبیات. به اصطلاح پروتو تایپ یا سرمش و الگوی انسان های ول نکن. تمام فرانسه را به دنبال ژان وال ژان زیر پا میگذارد. شعارش این است باید به قانون جامعه احترام گذاشت فکر میکند جامعه قانونی دارد که باید به آن احترام گذاشت انسان دگمی است تخت و بی شیله پیلهبارها ژان وال ژان او را غافلگیر میکند بهش ثابت میکند مسیرهای زندگی بسیار است قرار نیست آدم همیشه در یک مسیر حرکت کند زندانی دیروز میتواند امروز شهردار باشد و انسانی نیکوکار یکی نیست بگوید برادر جامعه قانون ندارد قانون جامعه عمل آزاد آدم هاست ژان والژان از پل به درون رودخانه میپرد از دیوار صومعه بالا می‌رود  خود را از بالای قلعه به درون آب می‌اندازد ژاور فقط یک راه می‌شناسد راه قانون و مقررات خیلی هم بوروکراتیک و اداری نیست وقتی مافوقش می‌گوید ما کارهای دیگری هم داریم او اصرار می‌کند که باید ژان وال ژان را پیدا کند همه می‌دانند که زندگی پر پیچ و خم است آدم ها در مسیرهای مختلف جا به جا می‌شوند سرنوشت ها تغییر می‌کند خدایی هم هست ژاور اینها را قبول ندارد شخصیت عجیبی است۲۱ سال در زندان تولون خدمت می‌کند ۱۹ سال ژان وال ژان زندانی اوست و نمی تواند او را تغییر بدهد ژان وال ژان یک شب مهمان کشیش است و کشیش روح او را متحول می‌کند ژاور چنان سر سخت است که به این چیزها باور ندارد دگماتیسم خاصی دارد با این وجود اهریمن نیست شیطان نیست انسان تک بعدی و دگمی است</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 11:51:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بینوایان؛ کشیش قهرمان پرور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1-rqbxy4evikfq-rqbxy4evikfq-rqbxy4evikfq-rqbxy4evikfq-rqbxy4evikfq-rqbxy4evikfq</link>
                <description>بینوایان یکی از عجیب ترین داستان هایی است که به دست بشر نوشته شده. اثری شگفتی ساز، دوران ساز و ماندگار. &#039;ژان والژان&quot; شخصیت اصلی این داستان، به نحو غریبی با طرح رمان، هم هم‌خوانی دارد و هم ندارد، هم به خوبی در متن قرار می‌گیرد و هم نسبت درستی با آن برقرار نمی‌کند. گویی شخصیت ژان والژان از متن بینوایان بزرگتر است. او برای رویدادهای تاریخی ساخته شده.بینوایان شاهکار سبک رمانتیسم است. داستان آن در اواخر قرن هجدهم میلادی و اوايل قرن ۱۹ فرانسه، زمانه ای پر آشوب، می‌گذرد. طرح داستان تقریبا برای همه آشناست. ماجرای جوان فقیری به نام ژان والژان که به خاطر دزدی چند قرص نان به زندان می‌افتد و تا پایان عمر زندگیش تحت تأثیر همین دزدی است.بعید به نظر می‌رسد چنین کاراکتر بزرگی در تاریخ ادبیات پ، خلاف بالایش دزدی چند قرص نان یا چند شمعدانی کلیسا باشد. به هر حال او هم به متن جان می‌بخشد هم فراتر از آن است.چیزی که این داستان را عجیب می‌کند مسیر زندگی ژان والژان است. ویکتور هوگو با جابه جایی شخصیت ها در راه های مختلف خصلت دراماتیک جالبی به داستان داده است. والژان بعد از دزدی شمعدانی ها و بعدا بخشیده شدن توسط اسقف، آدم دیگری می‌شود مسیر زندگیش تغییر می‌کند. اگر زندگی شامل دو مسیر خوبی و بدی باشد، والژان می‌آید بین آدم خوب ها. او از اول هم علی رغم میل باطنی اش و به دلیل گرسنگی خانواده اش دزدی میکند و بی گناه به زندان میافتد. ولی رفتار ژاور در زندان با او روحش را از کینه و نفرت نسبت به دیگران پر میکند. ۱۹ سال زندان از او آدم دیگری میسازد. ولی کشیش می‌گوید: آدمی را که خدا خوب آفریده با رفتار دیگران بد نمیشود، همیشه بارقه امیدی هست که شیطان نمی‌تواند آن را خاموش کند. من روحت را برای خداوند خریدم و از او می‌خواهد از راه راست منحرف نشود.شاید رمانتیسم هم مثل اگزیستانسیالیسم روی سرنوشت و اراده انسان شرط بندی می‌کند. در فیلم دلیجان، رینگو یا جان وین روی تحول شخصیت دالاس شرط بندی می‌کند و شرط را هم میبرد. دالاس متحول می‌شود. اینجا هم اسقف روی ژان والژان شرط بندی می‌کند و شرط را می‌برد. ژان والژان تا آخر عمر انسان درستکاری باقی میماند. اما در اینجا یک نفر هم بازنده شرط بندی اسقف است ژاور. بازرس ژاور بعد از فرار والژان همچنان در مسیر دیگری به دنبال او می‌گردد. جایی به افسر پلیس می‌گوید: ژان والژان به پاریس آمده است. مافوقش می‌گوید: فکر میکنی میتوانی او را پیدا کنی. ژاور می‌گوید: اگر به پاریس آمده باشد بله. از نظر ژاور پاریس جای انسان های بد است و او می‌تواند در میان بدها ژان والژان را پیدا کند. این جهل مرکب ژاور زیباست. نمی‌داند که اسقف مسیر زندگی ژان والژان را تغییر داده. گیج می‌شود چرا او را بین آدم خوب ها پیدا می‌کند. مثل وقتی که ژان والژان شهردار شده و همه از او به خوبی یاد میکنند. یا چرا وقتی بین بدها پیدایش می‌کند باز هم انسان خوبیست. مثل وقتی که بین شورشی ها ژاور ژان والژان را می‌بیند و ژان والژان جانش را نجات می‌دهد. قبلا والژان تهدید کرده بود روزی ژاور را خواهد کشت. ژاور آنقدر گیج می‌شود که در پایان داستان خودکشی می‌کند.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 00:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوف کور هدایت؛ سرمشق ناتورالیستی ادبیات ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%A8%D9%88%D9%81-%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-l2noypxoiajw-l2noypxoiajw</link>
                <description>اگر هدایت نبود می‌گفتیم همه آتش ها از گور هدایت بلند می‌شود. اما خوب هدایت است و شوخی بردارنیست. او بنیانگذار قصه نویسی معاصر ایران است. حال اگر جمالزاده را هم کنار او بگذاریم همین چند نفر هستند که ایرانیان را با روش مدرن قصه نویسی آشنا کردند.اما انصافا صادق خان هدایت در بوف کور به بیراهه عجیبی رفت و بعد از خودش جوانان و نویسندگان بسیاری را به بیراهه برد. عجیب است که از بین تمام سبک های داستان نویسی ممکن در روزگار خودش درست دست گذاشت روی سبک ناتورالیستی که قطعا سبک انحطاط و ویرانی و زوال و نابودی است و با این کار بسیاری از علاقه مندان به ادبیات و داستان نویسی را دچار توهم حقیقت کرد.حقیقتی که در این سبک ادبی ضد واقع گرایانه و منحط به هیچ وجه یافت نمی‌شود. خدایگان این سبک در اروپای قرن نوزدهم امیل زولا بود که به زعم خودش سبک داستان نویسیش بیان واقعگرایانه حوادث بود. وقتی میخواست اتاقی را توصیف کند با قدم متر به متر طول و عرضش را اندازه میگرفت زیرا فکر می‌کرد ناتورالیسم یعنی واقع گرایی و مبتنی بر علم تجربی.زولا ادبیات اروپا را به انحراف برد و هدایت ادبیات نوین ایران را که خود از پایه گذارانش بود. گرفتاری من با بوف کر هدایت راوی آن است. امروز وقتی داستان های کوتاه و بلند و دلنوشته ها و ....را می‌خوانیم می‌بینیم چطور این سرطان در تمام اندام های داستان نویسی مدرن بعد از هدایت ریشه دوانده و نفسانیات نویسندگان و ادبیات شکست و انزوا تمام عرصه داستان نویسی و فرهنگ این سرزمین را فراگرفته.درباره بیهودگی ناتورالیسم همین بس که تمام مشکلات بشری را تقلیل می‌دهد به عوامل ژنتیکی و ارثی، غرایز و امیال طبیعی، نفسانیات کور و بی حاصل، محیط زندگی و از این قبیل. و کمترین ارزشی برای اراده انسان، امید به تاریخ، عمل انسانی و از این قبیل باقی نمی‌گذارد</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 03:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه های ادبیات عامیانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-blfokugedo3d</link>
                <description>سه نمونه داستان عامه پسند یا مردمی داریم:ادبیات پاورقی نویسی که با گسترش روزنامه نگاری و پاورقی نویسی اواخر قاجاریه و اوایل دوره پهلوی در ایران رواج پیدا کرد. با امثال مستعان و حجازی و ارونقی کرمانی... نمونه های برجسته آن: ده نفر قزلباش حسین مسرور، امشب دختری میمیرد ارونقی کرمانی، زیبا محمد حجازیاین ادبیات ریشه در تاریخ و فرهنگ ایران دارد و نمونه متعالی ادبیات عامه پسند است.دوم نوعی ادبیات زنانه مثل اشعار پروین اعتصامی که از زن گرفتار در گوشه خانه و زحمت و مرارت زن بودن مینویسد. برای اولین بار جامعه را از دید زنان میتوان دید البته قصه هایی که به شعر نوشته شده اند. یا نوع داستانی آن بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی که از درد و رنج زنان به طور جدی مینویسد. ولی به دلیل شرایط اجتماعی دهه شصت این رمان به شدت بد فرم و زمخت به نظر می‌رسد اما ادبیات عامه پسند جدی است. این گروه در زمره ادبیات رمانتیک قرار می‌گیرد.نوع سومی هم هست که به زحمت می‌توان نام ادبیات بر آن گذاشت. شاید ادبیات آه و غم و آه و ناله برای آن مناسب تر باشد. اصولا نوشته های خام و ابتدایی و بدون فرم را می‌توان در این دسته جای داد. نوعی سانتی مانتالیسم در آن ها موج میزند. داستان های خانم ها نسرین ثامنی یا فهیمه رحیمی یا آقای محققی.این گروه سوم از داستان های عامه پسند حاصل ارتقا دل نوشته و روزمره نویسی های عمدتا زنانه است که بدون رسیدن به یک فرم مشخص ادبی بازتاب عواطف دوران نوجوانی است و ادامه بحران نوجوانی در بزرگسالی. سر هم بندی دلنوشته های ناب و بی شیله پیله بین کودکی و بزرگسالی که به دلیل پایداری بحران نوجوانی باید تبدیل به شکل ادبی بهتری بشوند و انصافا خانم های نویسنده از عهده این کار به خوبی برآمدند. </description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 12:08:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان وین دلیجان و اگزیستانسیالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-woircncb4s3m</link>
                <description>تم یا مضمون فیلم دلیجان stagecoach ۱۹۳۹ مضمون سفر است. سفر بین دو شهر در آمریکای قرن نوزدهم. سفر جا به جایی در مکان است و هم مثل اکثر سفرهای سینمایی امری معنوی.دلیجان ۹ مسافر دارد و یکی هم که نوزادی است در مهمانخانه ای بین راه اضافه می‌شود. مسافرها در نوع خود عجیبند اما هنر فیلمسازی فورد نمی‌گذارد بیننده متوجه این ترکیب عجیب بشود.دالاس زن بدکاره ای که به درخواست عده‌ای زنان شهر اخراج شده. دکتر بون دائم الخمر که او هم تقریبا از شهر رانده شده. یک مشروب فروش دوره گرد پیکاک. قمار باز و آدم‌کشی حرفه ای هتفیلد، بانکداری فراری گتوود و خود جان وین یا رینگو، کلان‌تر و یک کالسکه چی مکزیکی.شخصیت ها را می‌توان به دو گروه تقسیم کرد.آنها که از زوال رو به کمال میروند؛ دالاس، دکتر بون، رینگو کیدو آنها که از کمال رو به زوال می‌روند؛ خانم مالوری، گتوود هتفیلدمنتها بین اینها نقش جان وین اهمیت زیادی دارد. او ذهن توسعه یافته تری نسبت به بقیه دارد.در گروه اول دالاس به واسطه شغلش کمترین منزلت اجتماعی را دارد. دکتر بون از سال های اوجش فاصله گرفته و فقط به شرابخواری فکر می‌کند. رینگو کید سالم و سرحال است اما تحت تعقیب قانون است. در واقع در طول سفر رینگو در بازداشت کلانتر به سر می‌برد.اگزیستانسیالیسم بر این اصل بنا شده که وجود مقدم بر ماهیت است. یعنی هستی انسان بر آنچه ماهیت او را تشکیل می‌دهد مقدم است. انسان با تصمیم ها و انتخاب ها و احساس مسئولیت ساخته می‌شود و ماهیتش امری از قبل تعیین شده نیست.فیلم اثبات همین مدعاست. دالاس که از دید بقیه زنی است بدکاره و کمترین موقعیت در گروه را دارداز طریق ذهن توسعه یافته رینگو کید که گرچه خود هم ظاهرا فاقد منزلت است ولی ذهنی توسعه یافته دارد از زوال رو به کمال می‌رود و وجودش بر ماهیتش مقدم می‌شود. و در ادامه سفر با کمک رینگو و دکتر بون در مسیر درست قرار می‌گیرد.خانم مالوری که زن موجهی است موضعش نسبت به دالاس تغییر می‌کند و تعدیل می‌شود. هتفیلد باطن پلیدش آشکار می‌شود و گتوود بانکدار هم که در تمام سفر با نخوت و تکبر با دیگران برخورد میکند در شهر مقصد به عنوان اختلاسگر بازداشت می‌شود.این مفهوم اگزیستانسیال فیلم دلیجان است. اما خود فیلم ادای روشنفکرانه ندارد و نمادین نیست. یعنی شخصیت ها خودشان هستند و تفسیر پذیر نیستند و نیازی ندارند. اما جان فورد با یک تمثیل زیبا فلسفه شهودی و اگزیستانسیالیسم فیلم را بیان می‌کند.در مهمانخانه محقری در منزلگاه دوم خانم مالوری‌ که تا آن زمان هیچ نشانه ای از بارداری ندارد ناگهان بر زمین می‌افتد و سپس با کمک دکتر بون و دالاس نوزادی به دنیا می‌آورد. جان فورد بدون آنکه در دام نمادگرایی بیافتد با تمثیل زیبایی از تولد مسیح فلسفه فیلم را بیان می‌کند. نوزادی که به دنیا می‌آید مثالی است از انسانی که وجودش مقدم بر ماهیت است و چه بسا که او نیز مانند مسیح پیام آور رستگاری و رهایی انسان بشود.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 01:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان وین و دلیجان و اگزیستانسیالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-k6s5d6icresn</link>
                <description>جان وین آدم جالبی است. نه به عنوان یک هنرپیشه بزرگ به عنوان یک فرد عادی. مرد بزرگیست. قد بلند و تنومند و خوش سیما. احتمالا در زندگی شخصی هم آدم زنده دل و شادابی بوده. این است که کلا به دل می‌نشیند. اسمش هم ماندگار شد شاید برای همین ویژگی های شخصی، به قول شاعر:هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریده عالم دوام ماواقعا اسم و یاد جان وین بر جریده عالم ثبت شد حالا در سینما که بماند.آدمی با یک همچین خصوصیاتی خوراک چه دین و مذهبی است. چه فلسفه ای دارد. یا اصلا از آنهاست که به قول سهراب سپهری بدون فلسفه آب می‌خورد.اما شاید اگر جان فورد نبود جان وین هم نبود. جان وین در نقشه این کارگردان بزرگ بازی می‌کند و فورد از آنها نیست که بدون فلسفه آب بخورد. بماند که بعضی او را به نژاد پرستی هم متهم می‌کنند. از جمله در همین فیلم دلیجان. نژاد پرستی علیه سرخپوستان و بومیان آمریکا. اما فعلا اگر این فاکتور نادیده گرفته بشود همه قبول دارند یکی از دو کارگردان بزرگ تاریخ سینماست. فورد و هیچکاک.کارگردان بزرگ و مغز متفکرحالا این دو عجیب در فیلم دلیجان یا stagecoach گل می‌کنند. اسم فیلم دلیجان است. مسعود فراستی می‌گوید خود دلیجان شخصیت دارد. کاملا درست است ولی دلیجان اگر شخصیتی دارد از جان وین است. اگر جان وین سوار دلیجان نمیشد یک مشت تخته بند و چرخ و چند تا اسب بیشتر نبود.جان فورد فهمیده چه کسی را در دلیجان بنشاند تا شخصیت پیدا کند. جان پیدا کند. این دو نفر وین و فورد مرده را زنده می‌کنند.دیدم و چقد</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 14:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>