<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا پرتو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50361684</link>
        <description>علاقه مند به ادبیات، تاریخ و نقد ادبی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3538044/avatar/rv2GYP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا پرتو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50361684</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفر به شهر بدان ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%B6-ivaqvnlstch5</link>
                <description>در تمام عمرم آن طرف تر نرفته بودم. یعنی یکی دوبار تا شیراز رفته بودم، اما با چشم و گوش بسته رفته و برگشته بودم. اهل این مسافرت ها نبودم. بلد نبودم و بچه کوچه پس کوچه های همین جنوب بودم. توی اینترنت مطب دکتر تهرانی را پیدا کردم. جایی بین کارگر شمالی و فلان میدان و داخل یک بیست متری که می خورد به یک ده متری و آن وقت کوچه های کوچولویی که مطب دکتر در همین کوچه های باریک بود. وای این نقشه تهران بود و فقط یک گوشه از این شهر. کجا برویم؟ تا یک هفته پیش برای خرید نان به زور تا نانوایی سر کوچه می رفتم. تازه چیز دیگر پول بود. ولی خوب خدا را شکر یک دفترچه بیمه داشتیم که بهتر از هیچ بود.خلاصه دیدیم اول برویم شیراز بهتر است. در اینترنت گشتیم، دکتر دیگری با همان تخصص در بیمارستان نمازی شیراز می نشست، که دیدیم همان نزدیکتر است و اگر قرار باشد چیزی بگوید همان شیرازی می گوید و اصلا مگر قرار بود چیزی باشد؟دیگر بار سفر بستیم. فاطمه مثل خودم بود با این تفاوت که من از بی میلی پایم را بیرون نگذاشته بودم، او از بی پولی من. او اهل مسافرت بود، حتی بیرون رفتن از خانه تا پارک پشت کوچه و نسیم، حالش را بهتر می کرد. البته او در زمان مجردیش، یک بار تا مشهد رفته بود که آن هم به قول خودش، با دیدن جنگل های شمال تمام به گریه گذشته بود، که چرا پدرم نیست این همه زیبایی را ببیند و بعد یک عکس سوار بر فیلی در باغ وحش مشهد، زیر آفتاب، تنها یادگار آن سفرش که من دیده بودم.خلاصه ما شبی بارمان را بستیم که یک چمدان کوچک بود و دیدم زن دارد همه چیز ر ا در آن می گذارد. از کارد و چنگال تا دمپایی و حوله و بیسکوییت و تیغ صورت تراشی برای من. هیچ نگفتم، فقط دلم کمی برایش سوخت. واقعا فکر می کرد داریم می رویم مسافرت؟ درست که تابستان بود ولی مقصود ما از این سفر چیز دیگری بود. ما می رفتیم بیمارستان نمازی، مقصد ما بدجایی بود و دلیل آن هم تقریبا روشن بود، سه توده هیپواکو و ملاقات با یک جراح توراکس که حتی عکسش در سایت بیمارستان نمازی، حال مرا بد می کرد. ولی این زن سخت مشغول جمع و جور کردن وسایل سفر بود و همه چیز را مرتب می چید. من فقط روی لبه تخت نشسته بودم و او را نگاه می کردم و وقتی دیدم زیادی جدی است و یکی دوبار از من خواست کمکش کنم محلش نگذاشتم، یعنی اصلا در دنیای دیگری بودم، در دنیای او نبودم. آن شب از یک جایی به بعد از این بی فکری او کفری شدم، ولی دیگر نمی شد مثل همیشه اوقات تلخی کرد. تا اینکه دیدم به زور می خواهد زیپ چمدان را ببندد و نمی تواند و رفتم کمکش و با خودم گفتم:خدایا همه زن ها اینطوری هستند؟ این واقعا نمی داند دکتر توراکس چیست؟</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 15:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چم و خم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%DA%86%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%85-b1vaubnivarw</link>
                <description>شخصا چم و خم زیست در فضای مجازی و اینترنت را نمی‌دانم. نه اینکه چم و خم زندگی واقعی را میدانم. از آنچه درباره بیماری همسرم نوشته ام و آنچه خواهم نوشت همه چیز مشخص است. ولی فضای مجازی دنیای عجیبی است. به هر حال فکر میکنم نوشته های از روی صداقت بالاخره راه خود را پیدا می‌کنند. </description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 11:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به شهر بدان ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%B5-wpx8lfnofeip</link>
                <description>شبش با دکتر تهرانی، که دکتر تهرانی دیگر معرفی کرده بود، حرف زدم. چه راحت جواب تلفن را داد، ولی گفت:باید مریض را ببینم. بیاوردیش مطب.انگار مطبش پشت خانه ما بود. دلم می خواست مثلا بگوید اینها چیزی نیست و نگران نباشید. ولی این در مرام دکترها نیست. مخصوصا فوق تخصص ها، به ویژه جراحان قفسه سینه چنین جمله ای را هیچ وقت به زبان نمی آورند. انگار می دانند مریضی که سر و کارش به آنها افتاد دیگر با این جور جمله ها درمان نمی شود. اینها مال دکترهای شهرستانی عمومی استامینوفینی است. داستان آنها حرف زدن از اعماق وجود انسان است که باید تا آخر این داستان بروند و ببینند چه می شود. به هر حال نگران نباشید برای جراحان توراکس بی معنی است و من در ضمیر ناخودآگاهم بر این امر واقف شدم و قرار شد برویم تهران.ولی ما تهران نرفتیم.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 13:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصحیح یک اشتباه و یک توضیح مختصر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AA%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-cyyxv43fgtvg</link>
                <description>ما نویسنده ای به نام مرتضی حیدری در تاریخ ادبیات ایران نداریم! یا من نمیشناسم. منظور بهرام حیدری بود ‌که از نویسندگان ادبیات روستایی و اقلیمی ایران است و با ‌کتاب ارزشمند لالی نامش در تاریخ ادبیات این مرز و بوم زنده استنثر عباس معروفی هرگز در خور توجه نیست. همانگونه که گفتم از نظر این حقیر بد مینویسد و نویسنده نبود و شاید به جبر روزگار شهرتی یافت. ولی مشخص است ‌که خود او یک پدیده تاریخی اجتماعی در بررسی تاریخ ادبیات فارسی معاصر می‌تواند باشد ‌که البته ‌کار بزرگان و محققین گرامی است ولی فقط ارزش جامعه شناسانه دارد نه ادبی</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 22:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره عباس معروفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C-hvzqcvsqiamd</link>
                <description>عباس معروفی یک نانویسنده است. تعریف دقیقی برای یک نانویسنده ندارم کما اینکه برای نویسنده بودن هم شاید هیچ تعریف جامعی وجود نداشته باشد. هر کسی به فراخور شرایط خود و حال و هوایی که دارد چیزی مینویسد.با این حساب معروفی را هم باید یک نویسنده به حساب آورد. پس چگونه است که می‌گویم او یک نانویسنده است. برای این حرفم دو دلیل روشن دارم.یکی نثر معروفی است که بسیار معیوب است. به هیچ وجه خوب و درست نمی‌نویسد. شاهد مثال از بین آثارش بسیار است. من حتی یک جمله درست، یک تشبیه مناسب که بار معنایی را بر دوش بکشد، یک تعبیر زیبا و دلنشین... در نوشته های او ندیدممن فقط یک نمونه میاورمانگار آدمی را از تگرگ ساخته‌اند، ویرانگر و سرد و بی‌رحم!این جمله از معروفی است. من نمیدانم چطور میشود چیزی را از تگرگ ساخت. دانه های تگرگ کوچک، گرد، پراکنده و بی دوام هستند. زود آب میشوند، روی هم سوار نمیشوند، گل نیست ‌که شکل بپذیرند.. و هزار دلیل دیگر که اجازه نمیدهد این تصویر معیوبی ‌که معروفی ساخته در ذهن مخاطب شکل بگیرددوم اینکه معروفی ناخواسته در زمانه بدی زندگی میکرد. دوران او به درد نویسندگی اصولا نمیخورد. دورانی بود بین دو دوره او بعد از قله های مرتفع ادبیات فارسی آمده بود؛ گلشیری و احمد محمود و بهرام صادقی و....تپه ای بود فرو نشسته و دور که هیچ کوره راهی به آن نمی‌رسید. در جاییکه نویسنده بزرگی مثل مرتضی حیدری در گمنامی مطلق به فراموشی سپرده شد چه جایی برای عباس معروفی باقی می‌ماند. اما از خوش شانسی او در دوران ما آنقدر ادبیات تنزل پیدا کرد و آنقدر ابتذال فراگیر شد که هر گاه به گذشته باز میگردی همان تپه سوت و کور باز به چشم می‌آید. زیرا همه ما دیگر از رسیدن به قله ها ناامید شده ایم. گرچه من هنوز دارم به مرتضی حیدری و استعداد درخشانش فکر میکنم که چطور در دامنه کوهی نشسته است و از بلندی به ما مردمان فراموشکار نگاه میکند</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 18:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به شهر بدان ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%B4-koipajd3sbe0</link>
                <description>فاطمه کپسول ها را هر هشت ساعت یک بار می خورد اما منتظر نماند. فردایش که پنج شنبه بود، خودش تنها به بیمارستان تامین اجتماعی رفت. شنیده بود بهترین جراح عمومی شهر آنجا می نشیند. ظهر که برگشت گفت:دکتر آدرس جراحی را در تهران داد و گفت این کار من نیست. بروید پیش آن دکتر که استاد من در دانشگاه تهران بوده و بعد هم متخصص توراکس است.بعد از هیپواکو، توراکس دومین مهمان ناخوانده خانه ما شد. حالا اسم دکتر تهرانی یادم رفته است. بلافاصله رفتم سراغ اینترنت.توراکس چیست خدا؟ کار ما دارد به کجا می کشد؟توراکس همان جراح قفسه سینه یا قفسه صدری است که یک فوق تخصص در رشته پزشکی است. خوب اینها مشخص می کرد کار سخت می شود. عکس دکترهای توراکس ایران با قیافه های عجیب و جدی و مرتب از گوشه و کنار مرا گرفت. از میان آنها فقط دکتر طاسی در تهران می خندید. بقیه خیلی جدی بودند، یکی دوتا کراوات زده، یکی تلخ، یکی دو تا زن. یکی در اهواز، یکی شیراز، چهارتا کرج و اصفهان و ده پانزده تا تهران و همین. یعنی در تمام ایران فقط بیست تا دکتر جراح توراکس داشتیم؟ در تمام جنوب ایران فقط دوتا؟ یکی شیراز، یکی اهواز؟ اینترنت و عکس های دکترها فضای خانه را برایم سخت کرد. فاطمه عجیب به نظرم مظلوم می رسید.آخر این جراحان قفسه سینه با آدم چه کار می کردند؟ اصلا کل ماجرا چه بودṢ چه شده بودṢ</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 20:31:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه نماد آشنا در داستان های ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-qjob95swwc03</link>
                <description>یک: انتظارانتظار یک نماد پرتکرار در ادبیات داستانی ایرانی است. انتظار یک وضعیت نمادین است. شاید واکنشی است به بی عدالتی ‌که در گذشته با روح و روان ایرانی عجین شده است. یکی از تصویرهای آشنا در ادبیات داستانی و فیلم های ایرانی، تصویر زن پشت پنجره در حال صبر و انتظار است و فضای غبار گرفته.البته ورژن های مختلف دیگری هم دارد مثل: انتظار کنار حوض آب یا زیر درخت انار....دو: مردمرد و مرد سالاری در ادبیات فارسی از قدیم رواج داشته است. اسطوره ها، عیاران، داش مشتی ها و لوطی ها نماد ارزش های اجتماعی و فرهنگی غالب هستند. عظمت آنها به دلیل عظمت و بزرگی مردمی است که نمایندگی می‌کنند. مثال داش آکل در داستانی به همین نام از صادق هدایت.سه: مسجدمسجد یک مکان نمادین است که در بیشتر آثار ادبی و سینمایی به ویژه بعد از انقلاب تکرار می‌شود. مسجد جایی است که معبود و معشوق از نظر جسمی و روحی دیده میشود.  ولی باید جلو لذت های جسمانی را گرفت تا به وصال معنوی رسید.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 15:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به شهر بدان ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%B3-glkmjoi9gcxx</link>
                <description>سه روز دیگر برای ما خیلی سخت گذشت. فقط درباره بیماری یا عارضه حرف می زدیم و نه هیچ چیز دیگر. رفتم جواب را گرفتم و آوردم. شب بود، روی تخت نشستم و جواب را از پاکتش بیرون آوردم. کاغذ تمیز و دولا شده ای بود. دوباره فاطمه کنارم جمع نشست و ساکت ماند ببیند من چه می گویم و توی کاغذ چه نوشته.از سر تا پای کاغذ که انگلیسی بود، چیزی غیر از نرمال، نرمال و نرمال نبود. کلیشه عکس را برداشتم و جلو نور چراغ گرفتم، تصاویر نگاتیو و در هم برهم کوچک زیادی بود. چه تفاوتی می کردند با هم؟ نمی دانستم، از کجای بدن بودند؟ نمی دانستم. سر، گردن، سینه، گلو، قلب، چیزی از اعماق بدن در آن ها بود. برایم همه چیز گنگ بود. ولی کلمات مکرر نرمال انگلیسی بهم قوت قلب می داد. اما دیدم صدای فاطمه کمی سنگین شده است، آن سبکی و بی فکری قبل را نداشت. همین کلیشه و جواب و اینها انگار او را هم کم کم به فکر فرو برده بود.اما استخوانک، حالا برای خودش حضوری بی انکار داشت. انگار بزرگتر می شد و این خوب نبود. فردا عصر با هم رفتیم پیش همان دکتر زن. من در حیاط مطبش ایستادم و فاطمه به اتاق انتظار رفت. تا اینجا همه چیز دور و بر خانه خودمان بود، همه چیز خوب بود، جز هوای تابستان که عجیب به نظرم گرم و شرجی می آمد. من که فرزند همین آب و خاک بودم آن مرداد ماه برایم طعم دیگری داشت. هوا بدجور گرفته و گرم بود.خلاصه فاطمه از مطب خانم دکتر بیرون آمد و شاد بود، شاد و کمی می خندید و خنده اش قرص و محکم بود، اما کلامش؟ نمی دانم. گفت:می دانی چیست؟ دکتر رضایی می گوید این چیزی نیست، نه بزرگتر می شود، نه تکان می خورد از اینجا.و دست گذاشته بود زیر گردنش. باز هم خام تر از این حرف ها بودم که بدانم چیزی که بزرگتر نشود و تکان نخورد از آنجا، مگر چه خوبی دارد تا آنچه تکان می خورد؟ و این دو شرط چه شرط بقایی است مگر؟ اما خوب، ظاهرا این خوب بود، اما دل ما آرام نمی گرفت. چهارشنبه بعد از ظهری، پیش دکتر جراح دیگری رفتیم که برایش کپسول خشک کننده نوشت. انگار به نظرش رسیده بود ورمی است و با همین کپسول ها خشک و کوچک و زایل می شوند. البته گفته بود چیزی نیست و این را هم گفته بود که اگر از بین نرفت، یکشنبه هفته دیگر بیا تا برایت نمونه برداری بنویسم.نمونه برداری؟دقیقا انگار این باتلاق ته نداشت. آن روز از نظرم گذشت هوای زندگیم دارد ابری می شود، آن هم در شرجی مردادماه</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 17:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توصیف در داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-m8e852czrswq</link>
                <description>ظاهرا هر اثر داستانی از سه بخش اصلی تشکیل میشود؛ توصیف، گفتگو و عمل انسانی یا حادثه. اگر این تقسیم بندی اولیه را بپذیریم شاید خود توصیف شامل وصف طبیعت و توصیف اشیا بشود. در مورد وصف طبیعت به نظرم باز دو وجه متفاوت ایجاد می‌شود: توصیف طبیعت در جهت کمک به شاعرانگی متن یا توصیف در جهت انتقاد از وضع موجود.منظور از شاعرانگی مسیری است که خواه ناخواه به نوعی رمانتیسم می‌رسد و به ما می‌دهد نوعی نقاشی طبیعت که انصافا تا حد زیادی خنثی است. اما منظور توصیف در جهت انتقاد از وضع موجود بیشتر ناظر به قطع ارتباط انسان با طبیعت است. در جهانی که روز به روز محیط زیست بیشتر تخریب می‌شود جای زیادی برای طبیعت در داستان باقی نمی‌ماند و همین خود می‌تواند دست مایه انتقاد از وضع موجود باشد. اما مهمترین مسئله در این وجیزه ناظر به توصیف اشیا است که حذف یا اضافه کردن آن در متن بسیار حساس است و می‌تواند بحث برانگیز باشد. اگر قائل به تاثیر ارزش های سرمایه داری در جامعه باشیم باید نسبت به توصیف بیش از حد ابژه ها، اگر به معنای صرفا اشیا و اکسسوار در نظر گرفته بشود، حساس بود. یخچال، ماشین لباسشویی، اتومبیل، پوشاک، هواپیما و هزاران قلم کالای تولیدی به شکل انبوه که در یک اقتصاد سرمایه سالار تولید میشود می‌تواند انحرافی در ذهن همه از جمله نویسندگان ایجاد ‌کند. آیا بهتر نیست به جای اینکه فضای زیادی به تصویرسازی از طبیعت یا توصیف اشیا می‌دهیم بر عمل انسانی تاکید کنیم. </description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 21:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به شهر بدان ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%B2-lnlkluxb0ltr</link>
                <description>فردا صبحش با فاطمه رفتیم بیمارستان ق. بیمارستانی که مختص سپاه بود و برای همین تمیز و مرتب و رو به راه بود. دکتر زن فاطمه برایش سی تی اسکن نوشته بود. می گفتم لابد چیزی هست وگرنه این دکترها که بالاتر از قرص و کپسول چیزی نمی نویسند. این بود که هم من فرو می رفتم هم فاطمه و هم سیستم درمانی نه چندان به درد بخور اطرافمان مرا بیشتر در خود فرو می برد.صبح شرجی گرمی بود. تا بیمارستان با تاکسی رفتیم. هر وقت به فاطمه نگاه می کردم لبخند آرامی روی لبش بود و او هم به من نگاه می کرد که هیچ لبخند نمی زدم. خلاصه همینطوری گذشت. من همیشه از محیط بیمارستان نه بدم می آمد نه خوشم می آمد. قضاوتی درباره آن نداشتم. برایم در بیمارستان بودن علی السویه بود. اما در بیمارستان ق آن روز صبح قبل از طلوع آفتاب، در هوای شرجی گرفته، همه چیز عوض شد. از بیمارستان کمی، خیلی کم می ترسیدم. این اولین بار بود. نشده بود که از در و دیوار و نیمکت و اتاق هایش، خوف به دل راه بدهم. ولی آن روز صبح حتی از گیاهان حیاطش هم خوف به دلم راه می یافت. در سالن سی تی اسکن که حتی اسمش را هم تا روز قبل نشنیده بودم، کم کم پیچک ترس در من پیچید و خیلی نرم آرام آمد بالا و مرا در خودش گرفت.یک ساعتی شد تا نوبت به فاطمه برسد، گفت: باید آمپولی تزریق کنمرفتم و برایش آمپول و داروی تزریق را گرفتم. هنوز من کجا و اینکه بدانم این دارو برای چیست کجا. خلاصه ساعتی بعد او به اتاق تصویر برداری ته سالن رفت و کیف و وسایلش را به من داد که گذاشتم کنارم. چیزی در سینه ام سنگین شد.راحت و آسوده یک ربع بعد آمد بیرون. گفتم:تمام شد؟گفت:بلهخودش هم مانده بود که چرا سی تی اسکن اینقدر زود و راحت تمام شده. گفتم:جواب؟که منشی خانمی گفت:سه روز دیگر آماده می شود.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 13:27:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به شهر بدان ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%B1-vucxth9papkf</link>
                <description>مرداد ماه پارسال بود. دقیق تر بگویم زیرا به گفتن دقیقش می ارزد. 11 مرداد ماه بود. صبح بود. من در پذیرایی روی مبل نشسته بودم که فاطمه آمد به طرفم و گفت:-این را می بینی؟انگشت اشاره اش را گذاشته بود روی استخوان ترقوه اش.-کمی بزرگ نشده؟کمی تکان خوردم. خوب نگاه کردم. گفتم:-چرا کمی بزرگ شده.سر استخوان ترقوه، آنجا که دو برآمدگی کوچک قرینه هست، یکی کمی بزرگتر شده بود. چیز غیر معمولی بود. کمی تکان خوردم و به فکر فرو رفتم. بعد فاطمه رفت جلو آینه قدی ایستاد و با دست آن را فشار داد و نچی گفت. انگار گیج شده بود. من چیزی نگفتم ولی از فکر بیرون نیامدم. من همینطوری وقتی به فکری بروم بیرون آمدنم هیهات است. خلاصه از این لحظه به بعد زندگیم دگرگون شد.تا عصر ما در خانه می گشتیم و درباره آن کمی برآمدگی استخوان سر ترقوه حرف می زدیم. تا اینکه من رفتم سراغ اینترنت. چیزی دستگیرم نشد. آن روز فاطمه رفت بیرون و همه چیز گذشت. فردا دوباره وقتی از خواب بیدار شدیم استخوان گرد کمی بزرگتر شده بود. این بود که فاطمه گفت:-می روم پیش دکترم.یک سال و نیم پیش چند تا کیست در سینه اش پیدا شده بود که با دوا و درمان دکتر زنی خوب شده بود. حالا درست یادم نیست آن روز کی رفت اما وقت برگشتنش یادم هست. شب بود. با یک جواب آزمایش و پاکت نامه ای به خانه برگشت. جواب سونوگرافی اش بود. گفت:-برایم بخوان چه نوشته؟و خودش روی مبل نشست و پاهایش را جمع کرد و ساکت شد تا بشنود من چه می خوانم.جواب سونوگرافی حکایت تازه ای بود برایم. یک مشت خطوط تایپ شده و زیر آن سه چهار خط دست نوشته. از سه توده هیپواکو قسمت چپ و راست قفسه سینه حرف می زد با نمای خوش خیم. این خوش خیم مرا تکان داد. من تا آن وقت این کلمه را نشنیده بودم یا شنیده بودم ولی نه در تضاد با آن برادر یا خواهر نحسش. اما آن خوش خیم حکایتش فرق می کرد. آن جای چیز دیگری نشسته بود که می توانست خیلی بد باشد. بدخیم.رفتم سراغ اینترنت دنبال معنی هیپواکو گشتم. دیدم یک اسم خیلی کلی است که می تواند هر معنی خوب و بدی داشته باشد. ولی زیاد ازش خوشم نیامد. شوم به نظرم رسید. آنقدر دکترها و مشاورها گفته بودند که نگران نباشید هیپواکو اسم کلی همه توده های درون بدن است که حس کردم این اسم آنقدرها هم کلی نیست. آن شب کم خوابیدم، کم کم به فکر فرو رفتم. دقیقا فرو رفتم. لحظه به لحظه آن چیز غریبی که در استخوان سینه فاطمه پیدا شده بود که به کل با زندگی ما غریبه و ناآشنا بود و ازش سر درنمی آوردم مرا در خود فرو می برد. چیزی نبود که باید باشد ولی بود. با منطق زندگی ما و خانه ما سازگار نبود. خلاصه نباید می بود، علی رغم کوچکی حضور سنگینی داشت.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 18:47:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی کوتاه بر سریال روزی روزگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kppv7zid2fbp</link>
                <description>سریال روزی روزگاری درست در حد فاصل دهه شصت و هفتاد از صدا و سیمای ایران پخش میشد. دوره ای که جامعه تازه داشت از جنگی فرسایشی و بحران انقلاب بیرون میآمد. داستان سریال ساده و صمیمی است و مخاطب عام پسند. مخاطب برای فهمیدن و ارتباط با داستان سریال دشواری چندانی ندارد و به سرعت میان اقشار مختلف به خصوص قشر پایین طرفداران بسیاری پیدا میکند.ماجرای روزی روزگاری در لوکیشن بیابانی ناشناخته ای می‌گذرد. سریال بعد تاریخی مشخصی هم دارد- داستان قطاع الطریق، شاید اواخر دوره قاجاری و در بیابان مرکزی ایران- عای رغم نشانه هایی از قبیل نوع پوشش و گفتار مربوط به این دوره، ولی در کل در هاله ای از ابهام جغرافیایی و تاریخی روایت می‌شود.شخصیت اصلی مراد بیگ با بازی خسرو شکیبایی، سردسته گروهی از راهزنان است که با گروه دیگری که تحت امر حسام بیگ نامی در همان حدود راهزنی میکنند رقابت دارد. مراد بیگ در یکی از همین کشمکش ها زخمی می‌شود و اسبش او را به سمت بنه عشایری میبرد که زنی به نام خاله لیلا با بازی ژاله علو سرپرستی آن را به عهده دارد. زن سعی در کمک و هدایت مراد بیگ دارد و می‌خواهد از او انسان بهتری بسازد و سریال عمدتا شرح رقابت ها و کشمکش های این افراد است...آنچه در این یادداشت کوتاه گفته می‌شود صرفا در حد یک فرض ساده اولیه و با توجه به زمینه اجتماعی دهه شصت یعنی دوره تاریخی ساخت فیلم است. و بر دو مفهوم کلی استوار است:اول نمادین بودن داستان سریال است. در واقع آنچه در فیلم می‌بینیم روایت انسان های جدا افتاده ای است که جایی دور از مردم زندگی می‌کنند. گروهی که نشانی از طرد شدگی و رانده شدن از دیگران دارند. میتوان روایت ساده کسانی که از طریق غارت کاروان های تجاری امرار معاش میکنند را پذیرفت. اما می‌توان این را هم پذیرفت که در پشت این روایت ساده با مردمی طرف هستیم که به دلایلی امکان زندگی با دیگران را از دست داده اند. به تعبیر جامعه شناسی جامعه پذیر نشده اند.دوم در بعد واقعیت اجتماعی مردمی به دلیل ویژگی های دهه شصت، مخصوصا دو عامل جنگ و انقلاب، امکان زیست اجتماعی شهری از آنها گرفته شده. سختگیری های حکومت جدید، دگرگون شدن ارزش های اجتماعی، ناتوانی در جذب و جلب ارزش ها و معیارهای جامعه انقلابی...آنها را به گروهی ناهمرنگ در جامعه تبدیل کرده و به حاشیه رانده است. احتمالا این افراد شامل وابستگان به حکومت سابق از قبیل هنرمندان، کارمندان بعضی ادارات دولتی، اقشاری از قبیل لوطی ها و داش مشتی ها ...می‌شوند.افراد است افراد است.... همین راهز</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 15:06:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم جاده مالهالند دیوید لینچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%86-mri9fb1zhdnh</link>
                <description>دختر جوانی به نام دایان از کانادا برای شرکت در یک پروژه سینمایی به آمریکا می‌آید. دختر دیگری به نام کامیلا نیز برای بازی در یک فیلم سینمایی به هالیوود می‌آید. این دو در یک پانسیون یا جایی شبیه آن هم خانه می‌شوند و یک رابطه عاطفی بین آنها شکل می‌گیرد. هر دو در پروژه شرکت میکنند.  کامیلا موفق می‌شود نقش اول را به دست بیاورد و دایان یک سیاهی لشکر می‌شود. کارگردان فیلم عاشق کامیلا می‌شود و با او ازدواج می‌کند. دایان که از خیانت کامیلا برآشفته، قاتلی را اجیر می‌کند تا او را به قتل برساند. کامیلا کشته می‌شود دایان نیز از ترس پلیس دست به خودکشی می‌زند.  این طرح یا خلاصه ای از فیلم &quot;جاده مالهالند&quot; یا Mulholland Drive ساخته دیوید لینچ کارگردان آمریکایی است. فیلمی که در سال ۲۰۰۱ میلادی ساخته شد و جایزه اسکار بهترین کارگردانی و همچنین نخل طلای کن را گرفت.ولی سوال مهم این است: آیا این روایت را در خود فیلم هم میبینیم؟ به هیچ وجه!جاده مالهالند اصطلاحا در سبک سوررئالیسم ساخته شده یعنی فراواقع گرایی و اینگونه که تعریف شد روایت نمیشود.آنچه به عنوان خلاصه داستان آورده شد روایتی است که بعد از دیدن فیلم و کنار هم قرار دادن صحنه ها و  نقدها و تحلیل های مختلف می‌توان به آن رسید.  ولی آنچه در فیلم می‌بینیم به تعبیری سوررئال است. آیا می‌توان پلان یا طرح یک فیلم سورئال را تعریف کرد؟ به احتمال زیاد خیر یا کاری است بسیار دشوار.  زیرا ورای حقیقت چیزی است از جنس هذیان و اوهام و قابل تعریف به معنای رایج نیست.اما سوررئالیسم چیست؟ سیروس شمیسا استاد ادبیات فارسی و نویسنده در کتاب سبک های ادبی مینویسد:سوررئالیسم در یک کلام برخورد روانی با ادبیات است. به عبارت دیگر ادبیات به اضافه مسائل روانی. sur در فرانسه به معنی روی یا فرا است و real یعنی حقیقی. روی هم یعنی فراواقعی. میتوان گفت مراد واقعیتی است که در ضمیر ناخودآگاه ماست و فقط در اوهام و هذیان ها بروز می‌کند.جاده مالهالند یک فیلم سوررئالیستی است و یک روایت خطی و ساده ندارد.برای مثال: همانطور که گفته شد فیلم درباره دختری به نام دایان است اما در فیلم یک دایان نداریم. بلکه دو دایان داریم یا دو کامیلا داریم.  در واقع از تایم حدود دو ساعت و نیم فیلم، دو ساعت اول اصولا شما دایان و کامیلا را نمیبینید بلکه دو زن دیگر به نام های بتی و ریتا را می‌بینید.  بتی و ریتا دو نامی است که دایان در خواب روی خود و دوستش کامیلا گذاشته.اما لینچ چگونه یک داستان خطی را تبدیل به یک داستان غیر خطی و بسیار پیچیده میکند؟  در اصل شگرد چندان پیچیده ای نیست. اگر فیلم را چند بار ببینید و مقداری حواشی آن را مطالعه کنید. فیلم یک نقطه شکست دارد در حدود دقیقه ۱۲۰. ۱۲۰ دقیقه بعد از شروع فیلم دایان از خواب بیدار می‌شود و بیننده متوجه می‌شود دو ساعت داشته خواب دایان را می‌دیده است!این همان لحظه ایست که دایان در اتاق پانسیون از خواب بیدار می‌شود و یک کلید آبی روی میز میبینید که یعنی قاتل اجیر شده کامیلا را کشته.چرا کارگردان بزرگی مثل لینچ به جای تعریف سر راست و بی شیله پیله یک ماجرا ترجیح می‌دهد آن را تبدیل به یک کلاف سر در گم کند؟ خوب جواب ساده این است که او یک هنرمند مدرن است.  همین دیوید لینچ فیلم بسیار درخشان &quot;فیل مرد&quot; را دارد که روایتی به مراتب ساده تر و دلنشین تر دارد. اما به مرور زمان بر پیچیدگی کارهایش افزوده می‌شود تا به جاده مالهالند می‌رسد که سناریو قابل تعریف نیست. اما چرا هنرمندان در ادبیات و سینما از روایت های ساده گریزان شدند؟ زیرا هنر اصولا یک همزاد دارد. همزاد هنر می‌تواند یک مکتب فلسفی یا علمی یا هر نوع تحول در اندیشه باشد. همزاد سوررئالیسم، مکتب روان‌کاوی فروید روانکاو اتریشی است. و اوج مکتب سوررئالیسم نیز در حقیقت میان دو جنگ اول و دوم جهانی در اروپا است. سوررئالیسم محصول رشد روان‌کاوی جدید در قرن بیستم است.لینچ از همان اولین فیلم خود کله پاک کن ۱۹۷۷ سوررئالیسم را به عنوان مکتب ادبی خود برگزید. و به غیر از جاده مالهالند، فیلم بزرگراه گمشده را هم در همین سبک ساخته است. و نهایتا دو سوال دیگر مطرح می‌شود: یکی اینکه اصلا چرا فروید فکر می‌کرد رفتارهای انسان اولا عمدتا ناشی از امیال جنسی است؟ ثانیا چرا ناشی از ضمیر ناخودآگاه است؟ زیرا این فیلم اصولا بر این دو اصل استوار است.و بالاخره اینکه آیا فضیلتی اخلاقی برای اینگونه روایتگری در سینما یا ادبیات وجود دارد؟</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2024 18:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به داستان زیر چراغ قرمز صادق چوبک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DA%86%D9%88%D8%A8%DA%A9-gpgrhvydcb0c</link>
                <description>موضوع داستان کوتاه زیر چراغ قرمز، معضلات زندگی زنان روسپی در دهه 20 ش و بیان افکار، احساسات و رنج ها و نگرانی های آنهاست. شخصیت های داستان را می توان به دو گروه تقسیم کرد. گروه اول از میان زنان یک روسپی خانه دو زن به نام های آفاق و جیران هستند و گروه دوم خانم رییس خانم سردسته و بعدا ارباب و خانواده او. به غیر از این دو گروه یونسعلی شوهر سابق جیران نیز در داستان حضور دارد.داستان با گفتگوی آفاق و جیران درباره فخری آغاز میشود که در آن خانه به کار مشغول بوده و به تازگی بر اثر «بیماری تب لازم» مرده است. گفتگوی آن دو استخوان بندی داستان را تشکیل می دهد. البته روایت وارد خاطرات و سرگذشت آفاق نیز میشود و به مونولوگ درونی او منتهی میشود.. آنگاه گفتگوی آنها به شکل تک گویی هایی از جانب آفاق و جیران ادامه پیدا می کند و در این میان ملاقات کوتاهی نیز بین جیران و یونسعلی اتفاق می افتاد.مرگ فخری بهانه ای برای روایت خاطرات و دلمشغولی های آفاق و جیران است. در گروه دو نفره روسپیان جیران که 16 سال دارد تازه چند ماهی است به این کار مشغول شده است. با مرگ فخری او به شدت از عاقبت کار خود می ترسد و از محیط خشن و بی رحم روسپی خانه به هراس می افتد. طمع پایان ناپذیر خانم رییسه نیز بر خشم و عصبانیت او می افزاید.همچنین به مرور تضادی میان گروه روسپیان –جیران و آفاق- و خانم سر دسته و خانم رییس شکل می گیرد. برخلاف روسپیان که در اندوه مرگ فخری به سر میبرند برای گروه دوم ماترک ناچیز او مهمتر به نظر می رسد. « حمال ها که خواستند فخری را بلند کنند خانم سردسته با خشونت گفت: چرا دسپاچه هسین؟ یه دقه صب کنین. بعد رویش را به ننه کرد و با لحن آمرانه ای گفت: کتشو بکن. خودتم میری باهاش و باقی رختاشم میگیری میاری.» با وجود مرگ فخری و مرگ های مشابه و کریه اما قانون جابرانه روسپی خانه تغییر ناپذیر به کار خود ادامه می دهد و زنان بی آنکه تغییری در زندگی خود بدهند بر اساس همان قوانین رفتار می کنند.« حالا که خانم سردسته جیران را برای پذیرایی مهمان تازه ای صدا کرده بود خیلی متعجب شده بود و خیال نمی کرد به این زودی بعد از مرگ فخری مهمان قبول کنند. اما فرصت این خیال برایش خیلی کوتاه بود. بی فکر و تصمیم با صدای زیلش فریاد زد: اومدم خانوم جون و پاشد از اتاق بیرون رفت.»پناه بردن روسپیان به باورهای مذهیشان نیز تغییری در آن وضع ایجاد نمی کند. آنان می دانند که منزلت اجتماعی آنان چنان پایین است که ظواهر مذهبی جامعه نیز شامل آنان نمیشود.«جیران گفت: من ایشاالله بی فکر پیش گوش شیطون کر پس فردا که روز سوم فخریه می خوام برم سر قبرش کاشکی تو هم میتونسی بیای. آفاق جواب داد: تو خیال می کنی رو قبر امثال ما گنبد و بارگاه میزنن؟ ماها قبرمون کجا بود؟ هنوز نفهمیدی که چیکاره هسی و کارت چیه؟ ما که اسممون رومونه ما شهر نوی هسیم. قبر و گنبد و بارگاه مال آدمای نجیبه...»در ادامه آفاق با مرور سرگذشت خود و کلفتی در خانه اربابی، که بعدها به دلیل رابطه با پسر ارباب موجب رسوایی او، سنگسارش و بیرون راندنش از ده شده، مناسبات اجتماعی و اخلاقی متفاوت حاکم بر دو طبقه تهی دست و صاحب قدرت را بیان می کند. از دید او آنچه برای «گداها» موجب رسوایی و بی آبرویی است برای «پولدارها» مایه تفریح و خوشی است. در آخرین مرحله از داستان یونسعلی شوهر سابق جیران به ملاقات او می آید. او همسر سابق جیران است و اکنون کارگر مقنی است و در دیدار خود با جیران ضمن یادآوری خاطرات گذشته و افسوس برای از دست دادن زن حاضر به هم خوابگی با او نمیشود و به دلیل اینکه باید صبح فردا برای قنات پاک کنی برود بعد از پرداخت مبلغی به جیران از آنجا می رود.«یونسعلی ماتش زده بود. گفت: آخرش کارت به اینجاها کشید؟ چقدر بهت گفتم این کفشدوزه رو ولش کن واست عاقبت نداره. تا آخرش منو زخم زد و تورم به این روز انداخت. من هنوز با دسم نمی تونم خوب کار کنم. همش لبشو گاز می گرفت و دعای عربی می خوند. آخرشم شب نموند میگفت صبح کله سحر میخواد بردش لویزون برای قنات پاک کنی..»آگاهی شخصیت هاچوبک داستان را با سخنان آفاق شروع می کند. او اکنون بیست و چند سالی دارد و روسپی از کار افتاده ایست. آفاق روای اصلی ماجرا است و جهان بینی حاشیه نشینان به نحو کاملتر و بارزتری بر زبان او جاری میشود. آنجا که او به وضعیت زنان روسپی می پردازد، می توان صدای خشم و اعتراضش را به وضعیت بخش فرودست، مطرود و منکوب جامعه به خوبی شناخت. او در حالیکه جیران را نصیحت می کند برای او دلایلی می آورد:مگه دیوونه شدی جونم؟ گریه چه فایده داره؟ او مُرد و جونش خلاص شد. به امام زمون من غصه مه که چرا من جای اون نبودم. هرکی از این قبرسون بره راحت میشه. مرگ برا ما شربته. گریه چه ثمری داره جز اونی که این یه تیکه چشمم از دس بدی؟ تو به این زنیکه چاله سیلابی نیگاه بکن و ازش یاد بگیر. ده سال آزگار رو این فخری مادر مرده کار کرد. تو بغل هر گردن کلفتی کردش و شیره شو کشید. حالا هنوز دو ساعت نیس که نعششو ورداشتن سر ما داد و بیداد راه انداخته که فخری یه عالمه بدهکار بوده. بما چه که فخری بدهکار بوده. میخواس نذاره بمیره و صورت پولش بکنه. ما چه تقصیر داریم. حالا تو هم بیخودی آبغوره میگیری. مگه گریه تو؛ او رو زنده میکنه؟ بحق جیگر سوخته زینب که دس راس فخری زیر سر من باشه. مگه بده؟»آفاق و جیران تابعی از شرایط زیستی و جسمانی خود هستند. آنها یک گروه اجتماعی از زنان تهی دست و حاشیه نشین را تشکیل می دهند. آفاق که اکنون &quot;وازده و دورافتاده شده&quot; و دیگر هیچ کس اسم او را نمی آورد از جهان واقعیت محیط به جهان مجازی افکار خود پناه برده او به دلیل تجربه زیسته خود در روسپی خانه می تواند سرانجام کار جیران را نیز به روشنی ببیند. «آفاق با آنکه حسادت جیران را می خورد ولی چون عاقبت و پایان کار او در نظرش روشن بود دلش برای او و خودش هر دو میسوخت و یک خرده دلش تسلی پیدا می کرد. زیرا که می دید جیران هم آخرش به روز خودش میافتد. دلش خنک میشد. این به نظر خودش تنها انتقامی بود که حق داشت از نوع خودش در برابر رنج ها وناکامی هایی که دیده بود بگیرد.»«دختره ی خر خیال کردی به همین آسونی دس از سرت ورمیدارن؟ تو تازه شونزده سالته و اول کارته این مهمونای طاق و جفت همشون واسه ی خاطر تو میاان اینجا. حالا نوبت چشم نازک کردنته. میاد اون روزیم که کسی تف روت نندازه.»جیران نیز مانند همکار و دوستش نفرتی نسبت به خانم رییسه، مشتریان و شرایط مرگباری که بر زندگی آنان سایه انداخته احساس می کند با این تفاوت که او با انرژی بیشتری تن به این شرایط می دهد و به تدریج در محیط منحط روسپی خانه جذب میشود. «خانم سردسته» حتی برای اینکه بر تقاضای مشتریان جیران بیافزاید نام او را نیز به ماری تغییر داده و با این کار او را از ساده ترین حق انسانی خود محروم و تبدیل به کالایی پر مشتری کرده است. محرومیت از این حق نیز احتمالا آغاز گام نهادن در راه نوعی بیگانگی از خویشتن است.«جیران هنوز هم بعد از چند ماه به این اسمی که آنجا رویش گذاشته بودند عادت نکرده بود. از اسم ماری یک نوع ترس و گریزی داشت که هیچ چیز آن را جابجا نمی کرد. این اسم او را از خودش بیگانه و فراری کرده بود. هنوز خودش را جیران شهرسونکی می دانست»به این ترتیب زنان دچار از خودبیگانگی میشوند و به تدریج که داستان پیشتر می رود عنصر تازه ای از جهان بینی فرودستان آشکار میشود و آن مردسالاری و سیطره آنها بر فضای ذهنی زنان است. تقدیر کور زنان که تسلیم خواسته های دنیای بیرون دنیای مردان هستند و سیطره پول بر روابط درون روسپی خانه، تسلیم به بیماری و از کارافتادگی زنان، جلوه های همین جهان بینی است.حادثه مرگ فخری تاثیر پایداری بر این دو نفر نمی گذارد. جریان سخت و سمج محیط، آنها را مجبور می کند با آن همراه بشوند. گرسنگی، تحقیر، سرما و بیماری که شخصیت ها بدان دچار هستند، از خود آنها نیز گویی مرده ای متحرک ساخته است. جبر محیطی که در آن به سر می برند به تدریج آنها را از مرگ تکان دهنده فخری به سوی تسلیم و تن دادن می کشاند. جیران به شوکی آنی و ترسی دچار میشود که به خشم نسبت به محیط منجر میشود، ولی آفاق نومیدانه از هرگونه امکان رهایی و هر نوع مبارزه چه فردی و چه جمعی علیه وضع موجود به بیهودگی زندگی خود واقف است. جیران هم در میانه داستان دیگر نشانی از خشم و اعتراض ندارد. در افق داستان پیوندی بین دو شخصیت از نظر فکری و روحی ایجاد نمیشود که نوید بخش تلاش آنها برای بهتر  شدن شرایط زندگیشان باشد.یونسعلی در متن رفتاری دو گانه دارد. از یک سو نپذیرفتن هم خوابگی با جیران و از سوی دیگر پذیرش نقش خود به عنوان یک مقنی. او که ناگهان در میانه داستان ظاهر میشود به گونه ای که جیران هم در ابتدا قادر به شناختن او نیست از خود نشانه های یک شخصیت ناسازگار را نشان می دهد. چوبک یونسعلی را مردی معتقد که «دعای عربی می خواند» و معتقد است جیران دیگر بر او حرام شده، پس از سه طلاقه کردن و شوهر دادن زن به محلل از کار خود پشیمان شده ولی راه بازگشت برایش باقی نمانده.در واقع رفتار ناسازگار یونسعلی در بافت و ساختار متن به آن بعدی متفاوت می دهد. اگر آفاق را در مناسبات سرمایه دارانه کالایی مصرف شده و جیران را کالایی پر مصرف بحساب بیاوریم سر باز زدن یونسعلی از شرکت در این بازار غیر انسانی حکایت از نوعی آگاهی خاص دارد. هر سه شخصیت داستان یعنی آفاق جیران و یونسعلی تا حدودی شخصیت های پرابلماتیک و مخالف با ارزش های حاکم بر متن هستند ولی آنچه اساسا حتی با چهارچوب مورد نظر نویسنده نیز مخالف است سرپیچی یونسعلی است.نویسنده می خواهد تضاد روسپیان و خانم رییسه را نشان بدهد اما یونسعلی با سرپیچی از تن دادن به روابط حاکم بر محیط، خود را در برابر تمامی مناسبات حاکم بر متن قرار می دهد. به نظر می رسد این سرپیچی او از قواعد حاکم بر متن یعنی تن دادن به روابط تحقیر آمیز روسپیان-صاحبان قدرت، از او شخصیتی متفاوت با رفتاری معنادار می سازد.همین رفتار معنادار یونسعلی می تواند پیوندی بین جهان داستانی چوبک و ساختار اجتماعی تاریخی کلی ایجاد می کند که متن درون آن آفریده شده است. هدف نویسنده بیان تضاد میان روسپیان (نمایندگان فرودستان و حاشیه نشینان) و خانم رییس و خانواده اربابی که آفاق را به روسپیگری کشانده اند (صاحبان ثروت و قدرت) بوده است اما آنچه بر این رابطه ظالمانه مورد نظر نویسنده حاکم میشود سرپیچی یونسعلی از تن دادن به رابطه جنسی با همسر سابق خود است که اکنون مانند یک کالا در روسپی خانه دست به دست میشود.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 17:44:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت مردمی بدون آینده- یادداشتی بر نمایشنامه در انتظار گودو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-pctcp1mlupwm</link>
                <description>نمایشنامه معروف در انتظار گودو، نوشته ساموئل بکت، نویسنده انگلیسی است. در انتظار گودو ظاهرا داستان پوچی و بی حاصلی زندگی و مردمی است که امروز را بیهوده به فردا می‌رسانند. نمایش رابطه دو دوست آواره و بی خانمان به نام های ولادیمیر و استراگون را روایت می‌کند که در انتظار فرد ناشناسی به نام گودو هستند که البته این انتظار حاصلی ندارد و گودو هرگز نمی‌آید. اما به جای این، دو بی خانمان با دو نفر دیگر به نام های پونزو و لاکی ملاقات می‌کنند. پونزو ارباب و لاکی برده بی قید و بند اوست. این دو نفر در دور روز متوالی از مسیری می‌گذرند که ولادیمیر و استراگون انتظار می‌کشند.نمایش در دو قسمت، شرح این برخورد است. ارباب پونزو در قسمت اول، هم از جانب خود و هم از جانب لاکی حرف می‌زند و لاکی حتی وقتی می‌خواهد سخن بگوید به دستور ارباب است. آنگاه سخنرانی طولانی، نامفهوم و بی سر و تهی می‌کند به طوری که ولادیمیر و استراگون از دست حرافی او پا به فرار می‌گذارند. سکوت و خاموشی لاکی هم به دستور ارباب پونزو است.اما در قسمت دوم نمایش، این دو نفر، ارباب کور و برده کر شده است. ولی هنوز رابطه ارباب بندگی بین آنها برقرار است. اما این بار پونزو از جبروت اربابی خود افتاده و لاکی هم در تمام این مدت روی زمین خوابیده است.در پایان هر روز هم پسرکی میآید و به ولادیمیر و استراگون خبر می‌دهد گودو امروز نمی‌آید ولی فردا حتما می‌آید.میگویند در انتظار گودو حاصل دورانی است که برای بسیاری، زندگی معنای خود را از دست داده و حقیقت رنگ باخته است. ظاهرا اشاره ای دارد به دوران پوچی و سرگردانی بعد از جنگ جهانی اول و دوم در اروپا. تقریبا همه منتقدین موافقند که این نمایش درباره همین پوچی و بی معنایی زندگی است.شاید این چنین باشد. شاید هم از یک دید فلسفی بکت وضعیت انسان به طور کل را به نمایش درآورده. یعنی بیهودگی زندگی بشر در این جهان.به هر حال استراگون و ولادیمیر انسان هایی هستند ‌که نه امیدی به آینده دارند، نه گذشته ای سزاوار یادآوری و نه حال و روز دو انسان به درد بخور.جایی در انتهای نمایش قرار می‌شود خود را با بند تمبان استراگون از درخت پوسیده ای دار بزنند. بند شلوار پاره می‌شود و می‌دانند به ‌کار نمیآید و قرار می‌شود فردا با خود طنابی محکم بیاورند و به زندگی خود پایان دهند.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 14:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به داستان دون ژوان کرج قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%98%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AC-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-hp34wru57n66</link>
                <description> در بخش قبل در نقد این داستان گفته شد که دون ژوان دو ویژگی دارد:۱- انبوه واژگان و ارجاعات مادی. گرچه در ناتورالیسم ( سبک بیشتر آثار هدایت ) پرداختن به جزئیات امر رایجی است اما در دون ژوان بیشتر این ارجاعات به ابژه های مادی و لوکس است.۲- راوی داستان راوی سرخوش و سبکباری است که مداخله ای در روایت نمی‌کند و برای هدایت این امر تازه ای است.و اینکه بین لذت طلبی و انبوه ابژه های لوکس در این داستان ظاهرا ارتباطی هست.در این بخش به فانتزی داستان به کوتاهی اشاره می‌شود و اینکه شخصیت اصلی ماجرا در برخورد با وضعیت مبهمی که در ارتباط او نامزدش ایجاد می‌شود چه واکنشی نشان می‌دهد.فانتزی چیست؟ این نوشته صرفا بر اساس یک تعریف از فانتزی ارائه می‌شود و تعاریف دیگر فانتزی و خیال داستانی را در بر نمیگیرد. در این تعریف فانتزی:  نوعی صحنه آرایی است که در آن شخصیت خود را طرف میل دیگری می‌بیند.اما چرا شخصیت به چنین صحنه سازی روی می‌آورد و چرا به دنیای خیال پناه میبرد؟  زیرا در واقعیت داستانی دچار مانع و محدودیتی شده که او را از رسیدن به هدف بازمیدارد. واقعیت برای او دچار ابهام می‌شود.در سیر داستان دون ژوان هر بار واقعیت پیرامونی برای شخصیت اصلی یعنی حسن شبگرد دچار ابهام بیشتری می‌شود. و هر بار بین او نامزدش فضا غبارآلودتر می‌شود. میتوان در چند گام این افزایش تنش و ابهام را دنبال کرد.۱- در کافه و هنگام ملاقات با راوی. حسن تا حدودی مشکوک است:عاشق زنی شده. آرتیست شهیری که فرنگی مآب و دولتمند است... اما چیزی که هست مخارجش زیاد است....الخدر همین گام حسن متوجه اختلاف سطح خود با نامزدش، تمایل او به مادیات یا سبک زندگی متفاوت نامزدش می‌شود. هر چه هست او از قبل تا حدودی می‌داند زن _ کالا به این راحتی قابل دسترسی نیست.۲- یک جا وقتی قرار است با ماشین کرایه ای راوی به مسافرت بروند زن طعنه زنان میگوید:من به خیالم ماشین شخصیس. من تا حالا با اتومبیل کرایه سفر نکرده بودم...۳- یا جایی که بعد از چاخان های بی شمار دون ژوان که پر از ارجاعات مادی و لوکس است، حسن راوی را به کناری می‌کشد و میگوید:اینم واسیه من زن نمیشه. من نمیتونم تنگه اش را خورد کنم....( تنگه واحد پول تاجیکستان. شاید به این معنی که من نمی‌توانم مخارج و هزینه های او را تامین کنم. که همین هم نوعی ارجاع مادی است.)۴- و بالاخره وقتی از رابطه دون ژوان و زن به ستوه می‌آید و پیش راوی مینالد که:انگشتر بدلی خودش رو به رخ زن من میکشه، میگه ده هزار تمن برای معشوقه خودم خرج کرده ام. عاشق میشه پای گرامافون گریه میکنه.تا اینکه بالاخره زن آب پاکی را روی دست او می‌ریزد و او را به اصطلاح امروزی متهم به بی کلاسی میکند:برو گمشو. احمق! نگاهش بکنید عینهو یه حمال! آقا به اصرار من یه خورده سر و وًعش رو تمیز کرده. ببینین به چه روزی افتاده.و به این شکل شخصیت اصلی داستان حسن شبگرد در برخورد با اشخاص و محیط داستان هر لحظه دچار ابهام بیشتری می‌شود و ذهن او تاب آوری این همه هجوم عناصر مادی را ندارد و عاشق دلباخته تبدیل به مردی میان تهی و به قول زن حمال می‌شود.به این ترتیب فانتزی داستان زمانی شکل می‌گیرد که مردی از طبقه فرودست و سنتی جامعه به دلیل همین فرودستی خود را طرف میل زنی زیبا و امروزی می‌بیند و کاراکتری به نام حسن شبگرد. گرچه این فانتزی مثل هر فانتزی دیگر رابطه او را با واقعیت قطع می‌کند. و زنی که در اصل تمایلی ندارد در قالب معشوقه ای می‌بیند.بدون شک داستان دون ژوان دارای نکته های ارزشمند بسیاری است که در این نقد شتابزده نمیگنجد.در بخش آخر این نقد سعی می‌شود به این سوال جواب داده بشود که حسن شبگرد چگونه از ذهن خود رفع ابهام میکند.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 22:14:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به داستان دون ژوان کرج هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50361684/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%98%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AC-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-rwu0tzwld4vw</link>
                <description>داستان دون ژوان کرج صادق هدایت در سال ۱۳۲۱ در یک مجموعه به نام سگ ولگرد که شامل ۸ داستان می‌شود منتشر شد.  داستان های هدایت اکثرا سبکی ناتورالیستی دارند که در آنها انسان اسیر تقدیر و سرنوشتی کور یا غرایز  خود است. اما راوی این داستان راوی خوشبین یا نهایتا بی طرفی است که در میان راویان داستان های هدایت کمتر مثل او را می‌توان یافت. ‌کافی است او را با راوی ناآرام، خشمگین، پرخاشگر و افسرده بوف کور مقایسه کنیم. فاصله زمانی دو داستان حدود ۵ سال است اما با دو راوی متفاوت رو به رو هستیم.دون ژوان همچنین مضمونی کامجویانه دارد. برخلاف بسیاری از داستان های هدایت که تمی تلخ و فضایی تاریک دارند، این داستان فضایی روشن تر دارد و لحن داستان تا حدودی طنزآمیز است.این مضمون لذت جویی و کامروایی در همه شخصیت ها قابل مشاهده است. راوی برای تفریح و فرار از دید و بازدید عید به کرج می‌رود. حسن شبگرد معشوقه ای دارد و سرخوش است و او هم با راوی همراه می‌شود. نامزد حسن در نوسان بین حسن، راوی و دون ژوان، در حال رقص و مستی است. دون ژوان تازه دوست دختر ارمنی خود را رها کرده و یک شب دیگر هم ظاهرا به خاطر مهمان های جدید در مهمانخانه میماند.نکته قابل توجه این است که بین مضمون کامجویانه داستان و کاربرد کلمات و اصطلاحات جدید ظاهرا ارتباطی وجود دارد. وفور کلمات فرنگی، امکانات، لوازم و اشیاء در سخن همه و بیشتر دون ژوان جاری است. کلماتی مثل اتومبیل، هواپیما، عطر کتی، پالتو، گرامافون، دوربین عکاسی، شلوار چارلستون، کافه لاله، رقص قفقازی، بریانتین، مهمانخانه ....و بسیاری کلمات دیگر.اما چه ارتباطی بین مضمون داستان و کاربرد این امکانات و لوازم و توصیفات مختلف وجود دارد؟ در اینجا چند مثال از متن داستان درباره اینکه هر شخصیت چگونه در توصیف وضعیت خود یا دیگران از امکانات مادی سخن میگوید.راوی: ۱- با دیدن مهمانخانه عصر جدید می‌گوید: پیدا بود که اتاق ها را برای مهمان های موقتی ترتیب داده بودند. چون اگر کسی خود را در یکی از اتاق ها محبوس می‌کرد بزودی حوصله اش سر میرفت.۲- در توصیف نامزد حسن شبگرد: خانم مثل نازنین صنم توی کتاب بود. لباسش از روی آخرین مد پاریس بود و یک انگشتر برلیان بدستش میدرخشید.۳- در توصیف دون ژوان شخصیت اصلی ماجرا می‌گوید: از این جوان های مکش مرگ مای معمولی و تازه به دوران رسیده اداری بود. لباسش خاکستری، شلوار چارلستون مد شش سال قبل پوشیده بود. سر غرق بریانتین و یک انگشتر الماس بدلی بدستش که ناخن های مانیکور شده داشت برق میزد....۴- خانم گویا برای لجبازی با حسن رفت یک صفحه گذاشت و مرا دعوت به رقص کرد.حسن شبگرد: ۱-  بدون مقدمه گفت چند وقتی است عاشق زنی شده، یعنی یک آرتیست شهیر که خیلی فرنگی مآب و دولتمند است... - عاشق موقتی یا خیال داری بگیریش؟ - اگر حاضر بشه که با من زندگی بکنه البته که میگیرمش.  چیزی که هست مخارجش زیاده. هر شب که به کافه میریم ده پونزده تمن روی دستم میذاره. اما من از زیر سنگم که شده پیدا میکنم ....۲- مادرم گفت بیا تو خونه ما بمون. اون گفت دشمنت میاد اینجا تو چاردیواری خودشو حبس کنه. با این وضع ماهی دویست پنجاه تومن خرج پانسیون دویست و پنجاه تومن خرج هتل و دانسینگ رو دستم میگذاره....۳- (با اشاره به دون ژوان) انگشتر بدلی خودش رو به رخ زن من میکشه، میگه ده هزار تمن برای معشوقه خودم خرج کرده ام. عاشق میشه پای گرامافون گریه میکنه.نامزد حسن:  ۱- همینکه خانم اتومبیل فورد کهنه را دید وحشت کرد و گفت: من به خیالم ماشین شخصیس. من تا حالا با اتومبیل کرایه سفر نکرده بودم...۲- خانم آمد برقصد پاشنه کفشش ورآمد. خانم تکرار می‌کرد: این کفش رو هفته قبل از پاتا خریده بودم. دون ژوان که حاضر خدمت بود، نشست با قلبه سنگ پاشنه کفش را درست کرد. در حالیکه خانم با دست به او تکیه کرده بود.دون ژوان:  ۱- پا شد رفت از اتاق خودش یک گرامافون با چند صفحه آورد شروع کرد به صفحه زدن. بعد بدون مقدمه خانم را دعوت به رقص کرد، نه یک بار نه ده بار....۲- دون ژوان گرامافون را به کار انداخت و پی در پی با خانم میرقصید۳- دون ژوان هر گاه که غرق زیبایی طبیعت می‌شود هم آن را به یک امر مادی ربط می‌دهد: چقدر خوبه آدم بیاد اینجور جاها زندگی بکنه! این هوا، این رودخونه ....یه گرامافون هم داشته باشه... حیف شد که دوربین عکاسیم رو جا گذاشتم!۴- یا جای دیگری که به قول راوی چاخان می‌کند: یه شلوار از این بهتر داشتم. هفته پیش که رفتم سوار هواپیما بشم وقتی خواستم بیام پایین پام گرفت به سنگ افتادم سر زانوم زخم شد. این شلوارو خیاطی لوکس برام ۲۵ تمن دوخته بود...با توجه به مضمون داستان که کامروایی و لذت جویی است وفور این کلمات توجیه پذیر است. اما در واقعیت تاریخی نیز همزمانی داستان با کناره‌گیری رضا شاه پهلوی و فضای سیاسی باز دهه ۲۰ شاید در فضا و مضمون داستان تأثیرگذار بوده است. ولی شاید مهم‌ترین دلیل برای تفاوت ماهوی داستان دون ژوان از نظر محتوا و درون‌مایه با توجه به واقعیت‌های اجتماعی، رشد یک طبقه میانی در جامعه ایران آن دوره است که به تازگی با غرب و واردات کالا‌های غربی آشنا شده و این تحول اجتماعی تا حدودی در داستان دون ژوان بازتاب یافته است.</description>
                <category>رضا پرتو</category>
                <author>رضا پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 14:05:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>