<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Horizoner</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50474068</link>
        <description>ژوکر یک دسته ورق ، یک بلینک دو آتشه ، یک پاترهد حرفه ای و یک حل کننده مسائل خلاقانه ریاضی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:05:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4866079/avatar/0veSon.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Horizoner</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50474068</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رازِ فالِ جادو_قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50474068/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zooeuskfsqza</link>
                <description>صدای هوهوی باد در میان درختانِ خاسِ خیابان گریمولد در تب و تاب بود و هم سفر با ماهِ کاملی که در شبِ تاریک می درخشید ، نیمکت های چوبیِ براقی را که با فاصله ای برابر در راهرو ها کاشته شده بودند ، روشن می کرد.ابر ها در آسمان فراوان بودند و با هر رعد ، خشم خود را بیشتر نثارِ مردمِ زیر پایشان می کردند.خیابان در صدای باران فرورفته بود و تنها صدایی که به گوش می رسید ، صاعقه بود و مرگ...و مرگ... و مرگ که بر شهر سایه افکنده بود و تبرِ خود را بالا برده و مشتاقانه ، در پیِ نشانی از قربانیِ بعدی خود ، هوا را بو می کشید.-چرا این کارو کردی دملزا؟صاعقه می زند و نور ، لحظه ای صورتِ دختر ها را روشن می کند.-به حرفت فکر کن لیزا! داری اشتباه می کنی!-نه! من به تو اعتماد کردم!اشک در چشم های دملزا حلقه می زند و لیزا ادامه می دهد:-و حالا ، من برای همیشه از اینجا میرم. وقتشه مرزِ بین خیال و رویا با واقعیت رو مشخص کنم.لیزا کالن برای آخرین بار به چشم های دملزا خیره می شود ، بر می گردد و برای همیشه می رود ، می رود ، می رود و دملزا را در شومی بی نهایت شرم آور تنها می گذارد...-آآآآآی!دملزا از خواب می پرد و روی تختش می نشیند. دستش را روی پیشانی اش می کشد تا عرقش را پاک کند. خوابِ بدی دیده بود. چرا؟ چون هنوز از رفتارِ آن دختر دل چرکین و غمگین بود. مگر تقصیرِ دملزا بود که لیزا چنین اشتباهی کرده بود؟یا شاید هم کارِ درست را لیزا انجام داده بود؟یاد حرف های موعظه گری افتاد که در سن یازده سالگی اش ، مدیر مدرسه اش به او زده بود: &quot; رویا ، نه باعث میشه انسان ها چیزی به دست بیارن و نه باعث میشه بتونن از زندگی اصلیشون فرار کنن. خیلی از افراد مدت ها مجنونِ قدرت وصف ناپذیرِ خیال پردازی میشن و در خاطراتی که در ذهنشون ساخته اند غرق میشن ، همه این کارا برای اینه که بتونن قرارِ ملاقاتی که با واقعیت دارن رو به تاخیر بندازن. اما نمی توانند ؛ چه دیر و چه زود ، بالاخره روزی میرسه که مجبور میشن از خیال خام خودشون خارج بشن و به عمقِ زندگی واقعی خیره بشن.&quot;ناگهان صاعقه ای زد که روشنایی اش به درون اتاق تابید و باعث شد رشته افکار دملزا گسسته شود.از روی تختش بلند شد. لیوان آبی که روی میز گذاشته بود را برداشت و جرئه ای از آن نوشید. به ساعتِ دیواری کهنه و نیمه زنگ زده ای که در اتاق بود نگاه کرد. نیمه شب بود. حالا که از خواب پریده بود نمی توانست آرام بگیرد ، کاش می توانست لیزا را برگرداند. کاش...وقتی فهمید که صبرِ بیشتر برای تسکین روحش تنها زهری است که زخمش را عمیق تر می کند ، از جا جست. درِ کمدی که لباس هایش را در آن بودند را باز کرد و با آرامشی ظاهری قصد کرد که از خانه بیرون بزند...ده دقیقه بعدجییییرررردر خانه باز شد. ساحره ای قدبلند با شنل ارغوانی رنگ و مو های مشکیِ بافته شده ، با قدم هایی آرام و سنجیده ، زیر باران به راه افتاد. به سرعت از حیاطِ خانه گذشت و به درِ اصلی رسید ، فقط به اندازه ای مکث کرد که جیسو ، گربه اش را سَرسَری بغل کند. از خانه خارج شد و به راهروی مرمریِ پیش رویش قدم گذاشت که طعمِ گرد و غبار می داد. درِ اصلی را با همان طلسم همیشگی قفل کرد و کلاهِ شنلش را روی سرش انداخت...</description>
                <category>Horizoner</category>
                <author>Horizoner</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 21:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان این همه ورق ، یک ژوکر یافت نمی شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50474068/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%B1%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%DA%98%D9%88%DA%A9%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-lrshllotfkot</link>
                <description>تصور کنید روزی در سفری دریایی باشم، ناخدای یک کشتی کوچک که خود، جهانی است در مقیاس کوچک. در میان مسافران، به دنبال یافتن کسی خواهم گشت که رازهای ناگشوده زندگی انسان را در سینه دارد. مگر در این دنیای کوچک، در میان این همه ورق، نباید حداقل یک “ژوکر” باشد؟ کسی که دانشی فراتر از ما در چنته دارد؟هدفم این است: گرد هم آوردن همگان و پرسیدن از تک تکشان: “آیا می‌دانید چرا زنده‌اید؟” و آنکه نداند، تقدیرش سقوط به دریای بی‌کران خواهد بود.البته، کودکان بی‌شک این آزمون را با موفقیت پشت سر می‌گذارند. دنیایشان هنوز با پیچیدگی‌های بزرگسالان رنگ نگرفته است. آیا تاکنون دقت کرده‌اید کودکان چگونه با کنجکاوی سیری‌ناپذیر، هر پدیده‌ای را زیر سوال می‌برند؟ اما این اشتیاق در بزرگسالان رنگ می‌بازد ، چرا که آنها آنقدر به طبیعت عادت کرده اند که هر روز برای خودشان راه می روند ، بدون آنکه جهان را معمایی بزرگ ببینند...در آن کشتی هزار نفره، اگر تنها یک نفر، فقط یک نفر، زندگی را ماجراجویی شگفت‌انگیز و پر از رمز و راز ببیند، او همان “ژوکر” دسته ورق خواهد بود.شگفتا که ما، با این هوش و خلاقیت، در پی کشف کهکشان‌ها و رموز اتم‌ها رفتیم، اما هنوز درک درستی از خودمان نداریم. سخنی از معلمم به یاد دارم که عمیقاً مرا به فکر فرو برد:اگر مغز ما چنان ساده بود که می توانستیم آن را درک کنیم، آن وقت آن قدر احمق بودیم که نمی توانستیم آن را درک کنیم.مغز های بسیار ساده تر از انسان هم وجود دارد ، مثلا ما می توانیم بفهمیم مغز یک کرم خاکی چطور کار می کند، البته تا اندازه ای ، ولی کرم خاکی خودش نمی تواند این را درک کند ، در نتیجه بافت مغزش بسیار ساده است.</description>
                <category>Horizoner</category>
                <author>Horizoner</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 18:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازِ چهارمین برخورد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50474068/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%90-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-faeghjmppg5h</link>
                <description>دوستان، تا به حال به این فکر کرده‌اید که “برخورد” چیست؟ نه فقط برخورد فیزیکی، بلکه آن لحظه‌ی ناب و سرنوشت‌سازی که ما با چیزی “جدید” مواجه می‌شویم؟ بیایید سفری خیالی به این مفهوم داشته باشیم، سفری که مرزهای درک ما را به چالش می‌کشد.تصور کنید در شبی صاف و پرستاره، ناگهان نوری خیره‌کننده در آسمان پدیدار می‌شود. یک سفینه فضایی! در همان لحظه، ما اولین سطح از مواجهه را تجربه کرده‌ایم: برخورد نزدیک از نوع اول. این صرفاً یک مشاهده است؛ یک حضورِ از دور، که حس شگفتی و شاید کمی اضطراب را در ما برمی‌انگیزد. ما فقط شاهد هستیم، اما هنوز هیچ تماسی برقرار نشده.اما ناگهان، دریچه‌ی سفینه باز می‌شود و موجوداتی که گویی از دل رویاهای کیهانی آمده‌اند، با گام‌هایی سنجیده و استوار، پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارند. آدم فضایی‌های دوپا! این، برخورد نزدیک از نوع دوم است. حالا مواجهه صرفاً یک تماشا نیست؛ بلکه شاهدِ شکل‌گیریِ یک “دیگری” هستیم. موجوداتی که از جنس ما نیستند، اما در برابر دیدگان ما حضور دارند. اینجاست که مفهوم “ما” و “آنها” شکل می‌گیرد و مرزهای واقعیتِ آشنای ما شروع به لرزیدن می‌کنند.و سپس، فضا برای تجربه‌ای عمیق‌تر آماده می‌شود. یکی از آن موجودات مرموز، دستش را به سوی ما دراز می‌کند. انگشتانش با پوست ما تماس پیدا می‌کند؛ سرمایی بیگانه، لرزشی نامعمول. این برخورد نزدیک از نوع سوم است. حالا دیگر فقط ناظر یا شاهد نیستیم؛ بلکه بخشی از یک تعامل مستقیم شده‌ایم.اما… آیا داستان به اینجا ختم می‌شود؟بعضی افراد برخورد نزدیک از نوع چهارم را تجربه کرده اند ، چون آنها خود را موجودی مرموز یافته اند...نه به این دلیل که ربوده شده‌اند،نه به این دلیل که سفینه‌ای در آسمان دیده‌اند،بلکه چون روزی در سکوتی عمیق، ناگهان احساس کرده‌اند که خودشان برای خودشان ناشناخته‌اند.آن‌ها فهمیده‌اند که در درونشان جهانی وجود دارد که کمتر از کهکشان‌ها پیچیده نیست.افکار از کجا می‌آیند؟ترس‌ها چرا شکل می‌گیرند؟رویاها چرا شب‌ها بر ذهنشان فرود می‌آیند؟آن‌ها لحظه‌ای ایستاده‌اند و با خود گفته‌اند:«من واقعاً چه کسی هستم؟»و همان‌جا، همان لحظه، برخورد رخ داده است.نه با موجودی از سیاره‌ای دور،بلکه با نسخه‌ای ناشناخته از خویش.با آن بخش خاموش، تاریک، درخشان، متناقض و بی‌نامی که همیشه درونشان بوده اما هرگز به آن نگاه نکرده بودند.برخورد نزدیک از نوع چهارم،لحظه‌ای است که انسان می‌فهمد برای خودش هم یک راز است،رازی بزرگ...</description>
                <category>Horizoner</category>
                <author>Horizoner</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 09:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژوکری که دست از پرسیدن بر نمی دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50474068/%DA%98%D9%88%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-wvfwfoqgabbj</link>
                <description>دوستان، تا به حال فکر کرده‌اید چرا ما از مرگ می‌ترسیم؟ چرا تاریکی این‌همه برای ما ترسناک است؟در واقع، نه جسدِ مردگان چیزی برای ترسیدن دارد، و نه تاریکی به‌خودیِ خود دشمن ماست.آنچه ما را می‌ترساند، خودِ این پدیده‌ها نیستند؛ بلکه ناشناخته‌ای است که در دل آن‌ها پنهان شده.ما از مرگ نمی‌ترسیم، بلکه از آن چیزی می‌ترسیم که پس از مرگ دیگر نمی‌توانیم بشناسیم.ما از تاریکی نمی‌ترسیم، بلکه از آن می‌ترسیم که در تاریکی، چشمِ فهم ما ناتوان می‌شود و جهان برای لحظه‌ای از دسترس درک خارج می‌گردد.انسان موجودی است که بیش از هر چیز، با شناختن آرام می‌شود.ما وقتی چیزی را نام‌گذاری می‌کنیم، وقتی برایش تعریف می‌سازیم، وقتی مرزهایش را درمی‌یابیم، احساس امنیت می‌کنیم.اگر ما انسان ها نبودیم ، باز هم طبیعت وجود داشت و به فعالیتش ادامه می داد ، ولی ما آمدیم که روی آنها اسم بگذاریم...اما مرگ، درست در نقطه‌ی مقابل این میل انسانی ایستاده است.و تاریکی نیز از همین جنس است.تاریکی فقط نبودِ نور نیست؛ گاهی نبودِ نور، نبودِ اطمینان است.در روشنایی، جهان برای ما شکل می‌گیرد؛ اشیا مرز پیدا می‌کنند، فاصله‌ها معلوم می‌شوند، و ذهن ما می‌تواند به جهان تکیه کند.اما در تاریکی، این تکیه‌گاه‌ها فرو می‌ریزند.ما دیگر مطمئن نیستیم که آن‌سوی اتاق چیست، یا در سکوتِ شب چه چیزی کمین کرده است.پس می‌بینیم که ترسِ انسان، در ژرف‌ترین لایه‌ی خود، ترس از ابهام است؛ ترس از چیزی که هنوز به زبان درنیامده، هنوز فهمیده نشده، و هنوز در قلمروِ یقین قرار نگرفته است.شاید به همین دلیل است که انسان همیشه تلاش کرده مرگ را معنا کند و تاریکی را روشن سازد.ما اسطوره ساخته‌ایم، دین آفریده‌ایم، علم بنا کرده‌ایم، و داستان گفته‌ایم؛همه برای آن‌که دیوارِ نادانسته را کمی عقب بزنیم.اما حقیقت این است که هرچه بیشتر می‌فهمیم، بیشتر می‌فهمیم که هنوز چیزهای بی‌شماری هست که نمی‌دانیم.و همین، هم ترسناک است و هم شکوهمند.هم اکنون می توانیم خود را مثل سقراط ناتوان در برابر دانایی احساس کنیم و فقط یک چیز به زبان بیاوریم:یک چیز می دانم و آن اینکه هیچ نمی دانم...شاید انسان بودن یعنی همین:ایستادن میان روشنایی و تاریکی، میان دانستن و ندانستن، میان بودن و نبودن.و شاید ما از مرگ و تاریکی می‌ترسیم، چون آن‌ها به ما یادآوری می‌کنند که آگاهیِ ما محدود است؛و هر موجودی که مرزهای خود را احساس کند، ناچار با هراس نیز روبه‌رو می‌شود.اما شاید در دل همین ترس، حقیقتی عمیق‌تر نهفته باشد:این‌که انسان، با همه‌ی ناتوانی‌اش، هنوز می‌خواهد بفهمد؛هنوز می‌خواهد به تاریکی خیره شود؛هنوز می‌خواهد درباره‌ی مرگ پرسش کند.و همین میلِ سرکش به فهمیدن، شریف‌ترین ویژگیِ ماست.</description>
                <category>Horizoner</category>
                <author>Horizoner</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخت آزمایی بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50474068/%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-mbpygowxlcs0</link>
                <description>معمولا آدم ها فقط یک پدر و مادر دارند ،چهار تا پدربزرگ و مادربزرگ،هشت تا پدرِ پدربزرگ و مادرِ مادربزرگ، شانزده تا پدرِ پدرِ پدربزرگ و مادرِ مادرِ مادربزرگ... اگر این تعداد را تا_برای مثال_سال 1349 میلادی حساب کنیم ، تعدادشان خیلی زیاد می شود.آن سال طاعون آمد. مرگ از دهکده ای به دهکده دیگر می رفت و همه را به کام مرگ می کشاند ، در بسیاری از خانواده ها همه مردند و در خیلی از خانواده ها هم یکی دو نفر به زحمت جان به در بردند ؛ حتی ما هم در آن زمان پدر و مادر های زیادی داشتیم که بچه بودند ولی نمرده اند...این موضوع را به این علت می دانم که ما در حال حاضر ، جایی در این کره خاکی نشسته ایم و صحبت می کنیم ، راه می رویم و...چون اگر یکی از والدین ما در کودکی مرده باشد ، دیگر نمی تواند بزرگ شود و بچه دار شود.احتمال اینکه حداقل یکی از والدین ما در آن زمان در اثر طاعون نمرده باشد ، یک در چند میلیارد است.موضوع اصلی اینجاست که این قضیه فقط مربوط به طاعون نیست ، حقیقت این است که تمام پدر و مادر های ما بزرگ شدند و حتی بچه دار شدند ، حتی در زمان بدترین حوادث و سوانح طبیعی ، حتی در دوره هایی که کسی نمی توانست جلوی مردن بچه ها را بگیرد ،مانند کوید نوزده...البته خیلی از آنها مریض شدند ولی همگی جان سالم به در بردند. به این ترتیب ، ما صدها میلیارد بار به اندازه یک سر سوزن با مرگ فاصله داشتیم. زندگی ما را در این کره خاکی ، حشره ها ، موجودات خطرناک ، حیوانات وحشی ، حوادث طبیعی ، بیماری های مرگ بار ، آتش سوزی و جنگ تهدید می کردند ؛ ولی بالاخره از تمامی این حوادث جان سالم به در بردیم و امکان به دنیا آمدنمان را در هزار سال بعد فراهم ساختیم.اگر پدرِ پدرِ پدرِ پدربزرگت در جنگ جهانی اول شرکت داشته و کشته می شد ، امکان تولد تو از بین می رفت. مسئله مهم این است که این اتفاق بار ها به وقوع پیوسته و شانس به دنیا آمدنمان را کمتر کرده ، ولی ما زیر این آسمان آبی نشسته ایم و حرف می زنیم...بهتر است بیشتر توجه کنیم که چه موجودات خارق العاده ای هستیم! و چه شانس فوق العاده ای داشتیم ، چون اجازه زندگی کردن با همدیگر را بر روی این کره خاکی یافتیم و متوجه ایم که هر جانور کوچکی روی کره زمین چقدر خوش اقبال است.می فرمایید : &quot;موجودات بد اقبال و بدبخت چطور؟&quot;و من در پاسخ خواهم گفت: چنین موجوداتی وجود ندارند! موجودات بداقبال هرگز متولد نشده اند.زندگی یک بخت آزمایی بزرگ است که تمام بلیت هایش برنده اند...</description>
                <category>Horizoner</category>
                <author>Horizoner</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 18:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Do not go gentle into that good night...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50474068/do-not-go-gentle-into-that-good-night-naftt8a8jbbq</link>
                <description>آن شب خوش را به سادگی نپذیرپیری را نابود و در انتهای روز طغیان کنطغیان کن!طغیان کن علیه مرگ روشناییگر چه خردمندان همیشه نهایت را در تاریکی می دانندزیرا کلامشان به نبود روشنایی انجامیدهاما آن ها آن شب خوش را به سادگی نپذیرفتندطغیان کن ، علیه مرگ روشنایی</description>
                <category>Horizoner</category>
                <author>Horizoner</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 09:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما که هستیم؟ از کجا آمده ایم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50474068/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-hkpxkiqjibbz</link>
                <description>سلام دوستان ، این اولین پست منه. امیدوارم که خوشتون بیاد...تا به حال به این موضوع دقت کرده اید که هیچ دو آدمی کاملا شبیه همدیگر نیستند؟انسان ها مثل ها ورق های یک دسته ورق اند ، هیچ کدام کامل شبیه یکدیگر نیستند..فرض کنید که اگر این دنیا یک شعبده بازی باشد ، پس باید یک شعبده باز بزرگ هم وجود داشته باشد، او کسی است که می خواهد خرگوشی را از کلاه خود بیرون بکشد ، حال ، انسان ها دو راه را در پیش می گیرند :اول ، کسانی که بیشتر در دنیای حواس ظاهری غرق می شوند ، افرادی که به پشم خرگوش فرو می روند.اما دسته دوم ، آنها سعی می کنند در برابر نور خیره کننده ای که می تابد مقاومت کنند و از نوک موی خرگوش بالا بروند و به صورت شعبده باز زل بزنند.ای دوستان! ما که هستیم؟ از کجا آمده ایم؟</description>
                <category>Horizoner</category>
                <author>Horizoner</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 12:31:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>