<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الناز زاهدی مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50585040</link>
        <description>نویسنده و شاعر، علاقه‌مند به ادبیات فارسی. نویسنده کتاب «راز نهفته شب» و فعال در حوزه نوشتن و ادبیات.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:57:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4870845/avatar/jUJK49.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الناز زاهدی مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50585040</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گاهی باید گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-nclgxmnsnnoq</link>
                <description>گاهی باید گذشت…اما نه آن‌قدر که خودت را هم با همان خاطره‌ها جا بگذاری.بعضی دردها فقط ساکت می‌شوند، خاموش نمی‌شوند؛مثل چراغی که روشن نیست،اما هنوز گرمایش روی انگشت‌هایت مانده.آدم یاد می‌گیردبا دلِ زخمی هم راه برود،با یادی که پاک نمی‌شود نفس بکشد،و با تمامِ ناتمام‌ها کنار بیاید.برای زندگی کردن، باید رفت…باید روزی برسی جایی کهدیگر اسمش «فرار» نیست،اسمش «نجات» است.باید گذشت…از آدم‌هایی که ماندن بلد نبودند،از حرف‌هایی که شنیده نشد،از حسرت‌هایی که مثل میخ توی دل جا خوش کردند.باید تمام شد…نه برای اینکه شکست خورده‌ای،برای اینکه بفهمانیهیچ‌کس حق ندارد تا ابددر اتاق دلِ تو،بی‌اجازه بماند.و آخرِ همهٔ این‌ها،می‌فهمی که پایان دادن،گاهی زیباترین شکلِ شروع است.</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 10:54:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق تو بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-uuulxqcyedcm</link>
                <description>عاشقِ تو بودن دل می‌خواهد،جان می‌خواهد،و از همه مهم‌ترصبر می‌خواهد…اما صبری که فقط منتظر ماندن نیست؛صبری که آدم را می‌سازد،لبخند را از دلِ خسته می‌کِشد،و امید را در تاریک‌ترین شب‌هابی‌آنکه دیده شود، روشن نگه می‌دارد.عشقِ تو بودنجسارتِ ایستادن در طوفان را می‌خواهد؛اینکه حتی وقتی جهان پشتت را خالی می‌کند،تو هنوزدر دلِ خودتبرای آمدنت جا نگه داری.عاشقِ تو بودنیعنی بلد باشمبه جای توقع،تو را بفهمم؛به جای تملک،تو را بخواهم؛به جای اصرار،به حضورت ایمان داشته باشم.و از همه متفاوت‌تر،این‌ است که عشق تونه از سرِ نیاز استنه فرار از تنهایی—عشق تونوعی آرامشِ عجیب دارد؛انگار آدمدر دلِ خودشخانه‌ای پیدا می‌کندکه از هیچ‌کس نیستجز از تو.من قرن ها پیش در بهشت گمت کرده بودم ، رد عطرت را که دنبال کردم به دنیا آمدم!</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 09:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی ،جایی میان خواب و باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-jaetganhdb7c</link>
                <description>کودکیم رامی‌گذارم لبِ حوض،تا کفش‌های آبی بپوشدو دنبال قورباغه‌ها بدود.در باد،موهایم را می‌بافتمبا نخِ خیال،و به خداگل می‌دادم با دست‌های گِلی‌ام…عصرهاسایه‌ام را می‌دوختم به دیوار،و برای گنجشک‌هاقصه‌هایی می‌ساختمکه همیشه پایانش باران بود.می‌نشستم کنار مادرم،و صبر می‌کردمتا انارها برسند،و دلم برسد…اما بزرگ شدن،به وقتِ خود نیامد؛پریدمثل تیله‌ای رنگیدر چاهِ فراموشی.برگرفته از کتاب راز نهفته شب الناز زاهدی مقدم </description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 20:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن بودن،راز بی نام افرینش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-atucjrhgyld2</link>
                <description>من زنم…نه به تعریفِ واژه‌ها،نه به آن‌چه تاریخ گفت…منسکوتِ قبلِ طوفانم،واژه‌ای بی‌مترادف،آیینه‌ای که خودش را بلد است.وقتی می‌خندم،زمین می‌لرزد.وقتی سکوت می‌کنم،جهانمی‌فهمد معنای عمق یعنی چه.خودم را ساخته‌امبا خشتِ درد،با ملاتِ صبر،و سقفی از دعابالای سرم نگه داشته‌امکه نریزم…زخم رایاد گرفتم ببندم،نه با نخ،با خنده.و این معجزه است؛زن بودنیعنی بلد بودنِرنج.برگرفته از کتاب راز نهفته شبنویسنده الناز زاهدی مقدمبی‌آن‌که رنج دیده شوی…</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 10:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیمیاگریِ کلمات: چگونه از ادبیات، طلاِ نویسندگی بسازیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%90-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%90-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-fx37k5ejb8qe</link>
                <description>آیا تا به حال شده است که داستانی را بخوانید، جمله‌ای را لمس کنید، یا توصیفی را تجربه کنید و با خود بگویید: “کاش من هم می‌توانستم این‌طور بنویسم!”؟ این حس، نه یک آرزوی دست‌نیافتنی، بلکه دعوتی است از سوی دنیایِ شگفت‌انگیزِ ادبیات به سویِ هنرِ نویسندگی. نویسندگی، فراتر از چیدنِ کلمات کنارِ هم، سفری است عمیق به درونِ زبان، انسان و جهان. و بهترین راهنما در این سفر؟ خودِ ادبیات؛ گنجینه‌ای بی‌کران که بزرگانِ قلم، قرن‌هاست صندوقچه‌یِ آن را پر کرده‌اند.در این مقاله، قصد داریم درِ این گنجینه را بگشاییم و با هم بیاموزیم که چگونه با الهام از ادبیات، مهارت‌هایِ نویسندگی خود را به «طلا» تبدیل کنیم؛ طلاهایی ماندگار که خواننده را به وجد می‌آورد و در ذهن او حک می‌شود.ادبیات، آینه‌ی جان: شناختِ انسان و جهان (چرا خواندن، مهم‌ترین تمرینِ نویسندگی است؟)بسیاری گمان می‌کنند نویسنده شدن یعنی فقط زیاد نوشتن. اما حقیقت این است که نویسنده‌ی خوب، اول از همه خواننده‌ی خوب است. کتاب‌ها، نمایشنامه‌ها، و اشعار، پنجره‌هایی هستند رو به جانِ انسان‌ها و پیچیدگی‌هایِ جهان.گنجینه‌ی واژگان و سمفونیِ جملات: هر کتابی که می‌خوانیم، واژگانِ تازه، اصطلاحاتِ نو، و شیوه‌هایِ گوناگونِ جمله‌سازی را به ما هدیه می‌دهد. وقتی از حافظ می‌خوانیم، با «جامِ جم»، «مِیِ کهن» و «خطِ مشکین» آشنا می‌شویم. وقتی به سراغِ رمان‌هایِ مدرن می‌رویم، با ساختارهایِ رواییِ پیچیده و زبانِ امروزی روبه‌رو می‌شویم. این آشنایی، دایره‌یِ ابزارِ ما را برایِ بیانِ منظورمان گسترش می‌دهد.درسِ بزرگِ شخصیت‌پردازی: شخصیت‌هایِ ادبی، تنها آدم‌هایِ کاغذی نیستند. آن‌ها واقعیتی چندوجهی دارند. «سهراب» در شاهنامه، نه فقط یک قهرمان، که نمادی از جوانی و حماسه است. شخصیت‌هایِ داستایوفسکی، هرکدام یک دنیایِ درونیِ پر از تضادند. با خواندن، یاد می‌گیریم که چگونه یک شخصیتِ باورپذیر، با انگیزه‌ها، ترس‌ها، نقاطِ قوت و ضعفِ خود، خلق کنیم.ساختنِ جهان با کلمات: ادبیات، تواناییِ ما را در خلقِ فضا و اتمسفر تقویت می‌کند. وقتی «صد سال تنهایی» مارکز را می‌خوانیم، گویی خودمان در «ماکوندو» زندگی می‌کنیم. توصیفاتِ دقیقِ احمد محمود در «همسایه‌ها»، شما را به دلِ کوچه‌ها و خانه‌هایِ جنوبِ شهر می‌برد. این هنرِ نویسنده است که با کلمات، جهانی را پیشِ چشمِ خواننده مجسم کند.عناصرِ جادوییِ ادبیات در خدمتِ نویسندگیادبیات، تنها الگویِ روایت نیست؛ بلکه پر از عناصرِ جادویی است که می‌توانند نوشته‌یِ ما را از عادی بودن نجات دهند و به آن عمق و گیرایی ببخشند.قدرتِ استعاره و تشبیه: زبانِ دومِ شاعران و نویسندگان:استعاره و تشبیه، فقط برایِ شعر نیستند. آن‌ها ابزاری قدرتمند برایِ زنده‌کردنِ متن هستند. وقتی می‌گوییم «قلبش از غم شکست» یا «نگاهش چون آفتاب بود»، از استعاره و تشبیه استفاده کرده‌ایم. مولانا با استعاره‌هایِ شگرفش، مفاهیمِ عرفانی را ملموس می‌کند. نویسندگانِ معاصر هم با خلقِ استعاره‌هایِ نو، احساساتِ پیچیده را منتقل می‌کندهیچ داستانی بدونِ کشمکش جذاب نیست. از «رستم و سهراب» که در آن پدر و پسر در مقابلِ هم قرار می‌گیرند، تا درام‌هایِ یونانی و رمان‌هایِ پلیسیِ امروزی؛ همه‌یِ آن‌ها بر پایه‌یِ تنش و گره بنا شده‌اند. کشمکش می‌تواند درونی (یک شخصیت با خودش) یا بیرونی (بینِ شخصیت‌ها یا با جامعه/طبیعت) باشد.از «خواندن» تا «نوشتن»: مهارت‌هایِ عملیدانستنِ این عناصر کافی نیست؛ باید آن‌ها را به کار گرفت. ادبیات، بهترین کارگاهِ عملیِ ماست.«نمونه‌برداری» نه «کپی‌برداری»: سبکِ نویسنده‌ی مورد علاقه‌تان را تحلیل کنید. چه چیزی نوشته‌هایش را خاص کرده؟ آیا جملاتش بلند است یا کوتاه؟ آیا لحنش رسمی است یا صمیمی؟ اما هرگز سعی نکنید عینا شبیه او بنویسید. هدف، کشفِ «دلیلِ موفقیت» و به‌کارگیریِ آن در «صدایِ خودتان» است.تمرینِ «بازنویسی»: یک پاراگراف از یک کتاب را انتخاب کنید. آن را بخوانید و بعد کنار بگذارید. حالا سعی کنید همان ایده یا مفهوم را با کلمات و سبکِ خودتان بازنویسی کنید. این کار، تواناییِ شما را در درکِ ایده‌ها و تبدیلِ آن‌ها به بیانِ شخصی‌تان، تقویت می‌کند.خلقِ «شخصیت‌هایِ واقعی»: به جایِ خلقِ شخصیت‌هایِ کلیشه‌ای (پسرِ خوب، دخترِ بد)، به انسان‌هایِ اطرافتان نگاه کنید. چه تناقض‌هایی دارند؟ چه آرزوهایی؟ چه رازهایی؟ از ادبیات بیاموزید که چگونه لایه‌هایِ مختلفِ شخصیت را رو کنیم.ساختنِ «پیرنگِ جذاب»: داستان‌هایِ موفقِ ادبی را تحلیل کنید. نقطه‌یِ اوجِ داستان کجاست؟ گره‌افکنی چگونه شروع می‌شود؟ پایان‌بندی چگونه حسِ رضایت یا تأمل را در خواننده ایجاد می‌کند؟ سعی کنید این ساختارها را در داستان‌هایِ خودتان پیاده کنید.ویرایش، شاه‌کلیدِ نهاییهیچ نویسنده‌ای در اولین پیش‌نویس، شاهکار خلق نمی‌کند. تمامِ نویسندگانِ بزرگ، ویراستارانِ سخت‌گیرِ خودشان هستند. ادبیات به ما می‌آموزد که نوشته‌هایمان را بارها و بارها بخوانیم، اصلاح کنیم، و هر کلمه و جمله را به چالش بکشیم.میراثِ ادبیات، چراغِ راهِ شماادبیات، تنها مجموعه‌ای از داستان‌ها و شعرها نیست؛ بلکه یک «مدرسه» است. مدرسه‌ای که درهایش همیشه به رویِ کسانی که تشنه‌یِ دانستن و خلق‌کردن هستند، باز است. از بزرگانِ گذشته بیاموزید، اما صدایِ منحصر به فردِ خودتان را فراموش نکنید.پس، قلم بردارید! خواندن را از یاد نبرید و مهم‌تر از همه، جسارتِ نوشتن را از دست ندهید. ادبیات، نه فقط قصه‌هایِ گفته شده، بلکه تمامِ قصه‌هایی است که منتظرند از زبانِ شما شنیده شوند.</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 15:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسم عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-jkx98o68n2ti-jkx98o68n2ti</link>
                <description>گر جفایی می‌کنی، در چشمِ من ناز است و بسور دلی می‌شِکنی، این رسمِ دلباز است و بسخیرِ سرت، هر چه می‌خواهی بکن با این دلمکه نگاهت در دلِ من، بهترین ساز است و بسگر به طوفانم کشی، باکی ندارم از خطرکشتیِ دل با تو باشد، خود همین راز است و بسگاه اگر نامم بری از سرِ شوخی یا غضبذکرِ نامم از لبت، عینِ نماز است و بسقهر اگر باشی و بر من در ببندی شب‌به‌شبپشتِ آن در، انتظارم اوجِ پرواز است و بسهر چه گویی، هر چه خواهی، حکمِ چشمانِ تو راستپادشاهی در دلم بی‌تاج و بی‌ساز است و بسمن نگویم بی‌خطایی؛ تو بشر، من هم بشرلیک عشقت بر خطاها پرده‌انداز است و بساین شعر کلامی است که هم اکنون بر جانم نشست و به رشته تحریر درآمد.با احترام الناز زاهدی مقدملیک عشقت بر خطاها پرده‌انداز است و بس</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:41:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه،یادت بخیر کودکی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%D8%A2%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-jr44jpizcsrd</link>
                <description>دلم میخواد به مدت ها قبل برگردم.دلم میخواد برگردم به زمانی که زندگی معنا داشت.برگردم به آن دشت هایی که در دوران کودکی جایگاه بازی های کودکانه من و دوستانم بود .دلم میخواهد برگردم به زمانی که ساعت ها می نشستم و با حیوانات وقت می گذراندم .یونجه ها برای اسب ها در اصطبل می بردم گوسفندان ها را نوازش می کردم و دانه ها را برای مرغ ها می ریختم.یادم میاد آنها را دوستان خود می‌دانستم ،برای آنها داستان و شعر می خواندم گمان می بردم که آنها سخن مرا متوجه می شوند .به خوبی در خاطرم هست که ساعت های مداومی را این طور می گذراندم و اگر مادرم سراغم نمی آمد حتی دلم میخواست شب ها را نیز کنار آنها بخوانم .آنها را دوستانی بی ریا می دانستم .آه، یادت به خیر کودکی !چه ساده لوح بودیم .زمانی که معصومیت گوارایی ، وجودمان را در بر داشت‌. بدی در طینت مان نبود .هر چه قدر که سال ها می گذشتند وجود پاکمان، لکه های زشتی و پستی می گرفت .در کودکی شاید حسادت مان به دیگران در حد تفاوت اسباب بازی هایمان با آنها بود .اما حال ،حسادت به تمام چیز ها در زندگی، وجودمان را گرفته است.شاید انتهای تلاش من برای بدست آوردن اسباب بازی هایی که دیگران داشتند این بود انقدر گریه و زاری می نمودم تا مادرم را راضی کنم برایم بگیرد .اما حال به مردمی نگاه می کنم که حاضرند عمر و زندگی خود را نیز برای بدست آوردن مادیاتی که دیگران از آن بهرمند هستند ولی خودشان آن را ندارند بدهند.ای کاش وقتی را که برای به دست آوردن چند چیز بی ارزشی که قرار هست آخر هم آنها را از دست بدهیم قرار می دهیم ، را مدتی بنشینیم و زندگی کنیم ؛دست کسی که او را دوست داریم را بگیریم با او سخن بگوییم یا به طبیعت رویم .خیلی جا ها دلمان میخواست که در یک منظره قشنگ مدتی بنشینیم اما غفلت کردیم و آن را به کار های دیگر ترجیح دادیم اما آیا واقعا ارزشش را داشت؟ چه خاطرات به یاد ماندنی که می توانستیم رقم بزنیم .ای دریغا ، چه قدر در زندگی‌ام غفلت نمودم . خود را با تحصیل دروسی که هیچ گاه قرار نبود برای زندگیم مفید باشند هدر دادم .چه قدر از زمانم را صرف مقایسه خود با دیگران کردم و به خود آزار دادم . و چه ساعت هایی را صرف افسوس گذشته نمودم .حال که چند سال و اندی از عمرم گذشته است توانسته ام جرئت تغییر را بیابم . سالهای زیادی از عمرم سوختند اما ماهی را هر موقع از آب بگیری تازه است.حال چه آرامشی خیالی یافتم گویی دوباره متولد شده ام . به امید تولد دوباره ی همه‌ی انسان‌ها و رهایی از بند تعلقات.</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 18:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش قلبی که هنوز کودک مانده است: واگویه‌هایی از تضاد میان خویشتن و جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-r5ojgenyqtbk</link>
                <description>چه آرامش بخش بود که من هم دارای قلبی سخت می بودم که از احساس ناملایمات روزگار به ناله های قلبی دچار نمی‌شدم.نمی دانم شاید قلب من قلب کودکی است که این قدر رنجیده خاطر هستم.گمان من این است که دلها در بدو خلقت یکسان اند و به مرور تغییر خواهند یافت.دیگر دلها کم باور کرده، کم دوست داشته و کم راست می‌گویند. شجاعت را برای دیگران و نتیجه را برای خود میخواهند. از ضربت زدن باکی ندارند.پول بی ارزش را بر همه چیز حتی به نعمت عشق ترجیح می دهند. کنجکاوی و کشف رازهای زندگی مردم را مثل یک گیلاس می کهنه ، با رغبت می نوشند‌‌.این قلوب خیلی بزرگ و به نظرم مفید هستند.میبینم که سیاسیون ،صاحبان مطامع بزرگ ، سرداران ، کاردینال‌ها، رهبران این چنین قلوبی دارند. این که من از این چنین قلبی محروم هستم نعمتی بزرگ است.من طفلی بیش نیستم. گویی دل من از تولد نمو نکرده ، اشک های درونی ام هیچ گاه تمام نمیشود و یک دردی شبیه یاسی که به بی اعتنایی و اعراض از همه چیز منجر میشود در دل من باقی است.پیوسته در سکوتی متفکرانه غیر مخوفی به سر می برم که هم از آن آزار کشیده و هم لذت می برم.عشق دل سودازده مرا ترک نموده است.خاطرات اندوهگین عشق قلب مرا مدهوش می سازد.این مدهوشی دل مرا به همه چیز بی‌اعتنا نموده است.دیگر از هیچ چیزی خوشم نمی‌آید چرا از ثروت که در کسب آن بی قید و اعتنا هستم اگر آن را از من بگیرند یا حقی را از من سلب کنند اندوهگین و متاثر خواهم شدچرا اثر هر اتفاقی این قدر عمیق در قلب من خواهد ماند و چرا در این صورت انتقامی نمی گیرم چرا خود را استهزا می کنم چرا از زینت می‌گریزم مگر همه آن را تحسین نمی نمایند و در کسب آن می‌دوند ولی من چرا از آن متوحش و فراری هستم چرا از زیاد حرف زدن ،زیاد شنیدن و از اجتماعات متاذی میشوم چرا از زیاد خواندن و زیاد نوشتن متاذی نمی شوم گاهی گمان میبرم که این ها همه علامات این است که عشقم تمام شده اما اگر این است چرا می بینم که به بچه ها ، حیوانات و طبیعت و خانواده ام عشقی شبیه جنون و در سر حد تغذیه و از خود گذشتگی دارم.اینها را بیان نمودم همه مربوط به حالات روحی من است.مثل این می‌باشد که من در قلب خود چیزی میبینم که در قلب دیگران نیست یا بالعکس چیزی در وجود من کم می باشد .هر چه هست نمیدانم چیست !</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 17:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجای جهان را تنگ می کردیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-xofartruzvgk</link>
                <description>کجای جهان را تنگ می‌کردیم؟من و تو اگر کنار هم می‌ماندیمدر یکی از این همه کوچه‌های دنیاخانه‌ای داشتیم...پشت پنجره‌اشرزهایی که خودمان کاشته بودیمروی ایوانچه‌اشسایه‌ی چترِ همیشه مهیای تودرون هر قاب، تماشای توبا همان لباسی  از  جنسِ باد رها...نان و پنیر و ریحان سر سفرهو صدا کردن تو از ته باغچهبا همان اسمی که هرگز نبرده‌ام از یاد ...پاییز را پس می‌زدیم از دربا نفس‌های تو، گرمای توو زمستان رابا دل‌آشوبه‌ی گنجشکک مست تو...کجای جهان را تنگ می‌کردیم؟وقتی که جهانهمسایه‌ی دیواربه‌دیوار خانه‌ی ما بودکوچه که از نرگس‌های خودمان پر بودو عصرهابا دست تو چای دم می‌کرددر استکان بلورین غروب...</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 15:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصف چشمانت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%D9%88%D8%B5%D9%81-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-bhsvn2qp7rhp</link>
                <description>آمدی در انجمن، جنگ جهانی شد به‌پاشاعران در وصف چشمانت رقابت می‌کنندآمدی، دل را به آتش امتحان می‌کنیعاقلان از عشقِ تو ترک جهان می‌کنندبا نگاهت صد سپاه از هوش می‌افتند، آهصوفیان مستِ تجلّی در بیانات می‌شوندماه شرم آورده از آن لب، ستاره خیره ماندشاعران خونِ جگر با داستانت می‌خورندای دریغا، شورِ عشقت هیچ کس پایان ندیدساقیان، جام فنا را باز پیمان می‌کنند</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 08:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب سپهری و هنر دیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-yjwkktjlnanr</link>
                <description>سهراب سپهری؛ شاعری که زبان را از نو دید.سهراب سپهری تنها شعر نمی‌گفت. او زبان را از نو می‌آفرید. در روزگاری که بسیاری از شاعران هنوز در قالب‌های کهن نفس می‌کشیدند، سهراب آمد و نثرِ شعر را شکست. جملاتش را کوتاه کرد. وزن را رها نکرد، اما سبک‌اش کرد. به قول منتقدان، او «نیماییِ» خودش را ساخت؛ زبانی که نه تقلید از نیما بود و نه بازگشت به قدما.سهراب به شعر فارسی «واژه» هدیه داد. آمیختن کلمات را چنان بلد بود که ترکیباتی ساختند که پیش از او کسی نشنیده بود: «سکوت سبز چمنزار»، «سرپنجه‌های سیم»، «بدنی از همیشه‌های جراحت». این ترکیب‌ها را شاعرانگیِ محض می‌نامند. اما سهراب کارش عمیق‌تر بود. او با این ابداعات، دایره‌ی زبان فارسی را گسترش داد.اما مهم‌تر از واژه‌سازی، «نگاه تازه» بود. سهراب نخستین شاعر ایرانی است که بودیسم را به زبان شعر فارسی کشاند. عرفان شرق را با تصوف ایرانی درآمیخت. از انجیل و تورات هم مایه گرفت بی‌آنکه وابسته باشد. نتیجه شد شعری که نه شرقی صرف بود و نه غربی. جهانی شد.منتقدان می‌گویند او در «هشت کتاب» خود، نظامی نمادین آفرید: آب، نور، تنهایی، سبزی، نیلوفر. این نمادها از طبیعت می‌آمدند اما به فلسفه می‌رسیدند. سهراب با تکرارشان، آن‌ها را به «موتیف» تبدیل کرد؛ نشانه‌هایی که هر خواننده‌ای در هر جای جهان می‌توانست حس‌شان کند.و شاید بزرگترین کاری که سهراب برای ادبیات کرد، این بود که «معنا را از چنگِ پیچیدگی رهاند». حرف‌های عمیق فلسفی را در ساده‌ترین تصاویر پنهان کرد. نیچه را بی‌آنکه اسمش را بیاورد، در «صدای پای آب» جای داد. عرفان حلاج را در «حجم سبز» بازآفرید.به قول پژوهندگان، شعر سهراب آمیخته است با ویژگی‌های مکتب «متافیزیکال»؛ همان مکتبی که دان و هربت در انگلستان آفریدند. اما سهراب آن را ایرانی کرد. عشقِ گاه آمیخته با شهوت در متافیزیکال‌ها را تبدیل کرد به «عشق پاک». و این یعنی او فقط ترجمه نکرد. بازآفرید.امروز اگر از شاعران بپرسی، بیشترشان مدیون سهرابند. او نشان داد شعرِ نو می‌تواند هم ساده باشد هم عمیق. هم به روزگار خودش بپردازد هم ازلی باشد. سهراب به شاعران بعد از خود یاد داد که «دیدن» پیش از گفتن است. و این شاید بزرگترین هدیه‌ی یک شاعر به ادبیات باشد: نه وزن تازه، که چشم تازه.و به قول خودش:«نگاه کردن فن بود، دیدن هنر.»سهراب هنر دیدن را به شعر فارسی آموخت.</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 08:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران سرزمینی که واژه ها در آن نفس می‌کشند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF-nwuafwhojqf4</link>
                <description>وقتی از «ایران» حرف می‌زنیم، فقط به یک نقطه جغرافیایی روی نقشه اشاره نمی‌کنیم. ایران، داستانی هزاران ساله است؛ قصه‌ی مردمی که در دلِ سختی‌ها، هویتشان را با عشق به این خاک گره زده‌اند. ایران، یک میراث زنده است که در تار و پودِ زبان، در شورِ شعر، در صلابتِ اسطوره‌ها و در اندیشه‌های عمیقِ فیلسوفانش تنیده شده است.فردوسی: حماسه‌سرایی که زبان را زنده نگه داشتدر دورانی که زبان فارسی، زبانِ علمی و ادبیِ دربارها نبود و زیر سایه زبان‌های بیگانه رنگ می‌باخت، حکیم ابوالقاسم فردوسی برخاست. او شاهنامه را نه فقط یک کتابِ شعر، بلکه یک سندِ هویت ملی خلق کرد. شاهنامه، روایتی است از شکوهِ ایران باستان، از پهلوانانِ افسانه‌ای که نمادِ شجاعت و آزادگی بودند، و از اسطوره‌هایی که روحِ این ملت را شکل دادند. فردوسی با سرودنِ بیش از پنجاه هزار بیت شعر، نه تنها گنجینه‌ای بی‌بدیل از ادبیات فارسی را به یادگار گذاشت، بلکه زبانِ فارسی را احیا کرد و آن را برای همیشه بیمه نمود. او به ما نشان داد که چگونه یک شاعر می‌تواند، پاسدارِ بزرگِ زبان و فرهنگِ یک ملت باشد.مولانا: سفیرِ عشق و معنویت در پهنه گیتیو چه کسی است که نام جلال‌الدین محمد بلخی، معروف به مولانا را نشنیده باشد؟ او کسی بود که از قونیه، صدایی سر داد که نه تنها ایران، بلکه تمامِ جهان را در نوردید. مولانا، از عشق گفت؛ عشقی که محدود به انسان و زمین نیست، بلکه شورِ پروازِ روح به سوی حقیقتِ مطلق است. او در مثنوی معنوی و دیوان شمس تبریزی، فلسفه‌ی زندگی، عرفان، و رازهایِ نهانِ هستی را با زبانی شاعرانه و دلنشین بیان کرد. مولانا به ما آموخت که انسان، با عشق و دلدادگی می‌تواند از محدودیت‌هایِ جسم و زمان و مکان فراتر رود و به وصالِ معشوقِ حقیقی برسد. او دریچه‌ای به سویِ جهانِ معنا و معنویت گشود که همچنان الهام‌بخشِ میلیون‌ها انسان در سراسرِ جهان است.این سرزمین، گنجینه‌هایِ دیگری نیز در دلِ خود دارد:سعدیِ شیرین‌سخن، که با کلامِ دلنشین و حکمت‌آموزش، درسِ زندگی و انسانیت آموخت.خواجه حافظ شیرازی، که با غزلیاتِ پر رمز و رازش، همگان را به وجد آورد و همچنان مفسرِ لطیف‌ترین احساساتِ انسانی است.خیامِ نیشابوری، که با رباعیاتِ فلسفی‌اش، انسان را به اندیشیدن درباره‌ی هستی و پوچیِ دنیا وامی‌دارد.هر کدام از این بزرگان، ستاره‌ای درخشان در آسمانِ فرهنگِ ایران هستند که نورشان، راهنمایِ نسل‌هایِ پس از خود بوده و هست.ایران، سرزمینِ ابدیِ شعر و اندیشهایران، فقط تاریخِ پر افتخار ندارد؛ ایران، سرزمینی است که روحِ شاعرانگی در آن جاری است. سرزمینی که اگر هزاران بار با ناملایمات دست و پنجه نرم کند، باز هم از دلِ همین خاک، شعر و حماسه و اندیشه‌ی نو جوانه می‌زند. این سرزمین، بزرگترین سرمایه‌اش، همین فرهنگِ غنی و همین انسان‌هایِ بزرگی است که چراغِ ادب و معرفت را روشن نگه داشته‌اند.چه افتخاری بالاتر از اینکه میراث‌دارِ چنین گنجینه‌ی بی‌بدیلی هستیم؟</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 09:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50585040/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-gkhcmfcfjzox</link>
                <description>سلام و درود به همه‌ی همراهانِ دنیای واژه‌هامن الناز زاهدی مقدم هستم؛ نویسنده‌ی کتاب «راز نهفته شب» که با عشق، صبوری و باور به قدرتِ کلمات، آن را نوشته‌ام و به چاپ رسانده‌ام. برای من، نوشتن فقط کنار هم نشاندن واژه‌ها نیست؛ نوشتن سفری‌ست به ژرفای اندیشه، احساس و تجربه‌های انسانی. مسیری‌ست که در آن، هر جمله می‌تواند چراغی باشد برای دلِ خسته‌ای، و هر سطر، پلی باشد میان جهانِ درون و بیرون.در کنار نویسندگی، سال‌هاست که در زمینه‌ی ادبیات فعالیت می‌کنم و دوره‌ها و نشست‌هایی را با محوریت خواندن، فهمیدن و زندگی‌کردن با متن برگزار می‌کنم؛ چون باور دارم ادبیات تنها برای خواندن نیست، برای زیستن است. ادبیات می‌تواند ما را به خودمان نزدیک‌تر کند، به احساساتمان معنا بدهد، و نگاه‌مان را به جهان، لطیف‌تر و عمیق‌تر سازد.این صفحه را ساخته‌ام تا در آن، از دنیای ادبیات بگویم؛ از شعر و نثر، از واژه‌هایی که بوی عشق می‌دهند، از متن‌هایی که با جان آدمی گره می‌خورند، و از احساسات عمیقی که گاهی فقط در زبان شعر می‌توان بیانشان کرد. اینجا قرار است از زیبایی‌های پنهان در کلمات صحبت کنیم، از رازهای نهفته در دلِ شعرها، از حس‌هایی که شاید سال‌هاست درونمان خاموش مانده‌اند اما هنوز زنده‌اند.می‌خواهم در این مسیر، با شما از شعر، ادبیات، عاطفه، تنهایی، عشق، اندیشه و تجربه‌های درونی انسان بگویم؛ از آن لحظه‌هایی که یک بیت شعر می‌تواند حال آدمی را عوض کند، یا یک جمله‌ی ساده، ناگهان سال‌ها احساسِ ناگفته را بیدار کند.اگر شما هم از دوستداران ادبیات، شعر و تأمل در معنا هستید، خوشحال می‌شوم در این مسیر کنار من باشید.بیایید با هم در این صفحه، در میان واژه‌ها قدم بزنیم، از دلِ سطرها عبور کنیم، و به دنیایی برسیم که در آن، احساس و اندیشه در کنار هم نفس می‌کشند.به این صفحه خوش آمدید.آغازِ سفری‌ست در میان واژه‌ها…</description>
                <category>الناز زاهدی مقدم</category>
                <author>الناز زاهدی مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 08:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>