<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های افسانه ها نمیمیرند/??????? ?? ??? ??|</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50852623</link>
        <description>اون دختر، از همه فاصله گرفته بود و به سمت سایه اش میدویید..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 23:08:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1978240/avatar/FShaDM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>افسانه ها نمیمیرند/??????? ?? ??? ??|</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50852623</link>
        </image>

                    <item>
                <title>افسانه ها نمیمیرند/ پارت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50852623/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-vvfcl5c3qurz</link>
                <description>از زبان میرای/شخصیت اصلیبه موی سفیدم دست کشیدم و نفسی از خستگی بیرون دادم، با چشم های دو رنگ الماسیم به بقیه اسناد و پرونده های اطلاعاتی نگاه کردم...وقتی اسناد و مرتب کردم رفتم لباس قهرمانیم رو پوشیدم و سمت ماشینم رفتم تا به دفتر قهرمانی که اداره میکردم برم( نویسندهR:بچه ها میرای قهرمان شماره ۲ هست) سوار ماشینم شدم و سوییچ ماشین رو واردش کردم،از اونجایی که ماشینم مدل جدید بازار بود دستیار هوش مصنوعیش بالای صفحه ی ماشین ظاهر شد، بدون اینکه بهش توجه کنم شروع به رانندگی کردم..۲۰ دقیقه بعد-------------------------------------------------------------------------از ماشینم پیاده شدم و سمت دفترم رفتم، قهرمان هایی که درحال انجام کار هاشون بودن بهم صبح بخیر میگفتن و لبخند میزدن، سمت دفتر کارم یعنی دختر:(مدیر) رفتم و روی صندلیم نشستم، به خدمتکار گفتم یکم قهوه بیاره و لپتابم رو باز کردم و به پرونده های جدید نگاه کردم که یهو هوش مصنوعی شروع به اخطار داد: خیابون***** منطقه ی***** تبهکار سطح*** همین الان!کمربند تجهیزاتم رو تنم کردم و از پنجره ی اضطراری بیرون پریدم و شروع به دویدن به سمت منطقه *** کردم (بچه ها هر قهرمانی منطقه ی خودش رو زیر نظر داره میرای هم الان داره به یکی از خیابون های نزدیک میره) وقتی از بالای ساختمون ها به پایین نگاه کردم چشمم به یک تبهکار حدقل ۱۶،۱۷ ساله خورد، از بالای ساختمون همه چیز رو زیر نظر گرفتم و فهمیدم اون تبهکار چندتا مردم عادی رو گروگان گرفته، کوسه ی زنجیرم رو ظاهر کردم و سمت مردم گروگان گرفته پرت کردم و اونا رو تو قسمت امن خیابون گذاشتم، مردم عادی تا متوجه من شدن شروع کردن به تشویق کردن ، تبهکار دندون قروچه ای کرد:گندش بزنن! آتیشش رو ظاهر کرد و سمتم پرتاب کرد، لبخندی زدم و از ساختمون پریدم پایین: مثل اینکه قراره خوش بگذره!!!!!سمت تبهکار پریدم و شمشیرم رو از قلاف در اواردم، کوسه ی زنجیرم رو دورش پیچیدم و شمشیرم رو قلاف کردم و وقتی تو قلاف بود به جای حساس گردنش ضربه زدم، تبهکار که فکر کنم اسمش کیسویی بود بیهوش شد و کوسش غیر فعال شد، نگاهی ناراضی انداختم: چرا انقدر زود تموم شد؟..مردمی که داشتن تماشا میکردن شروع کردن به تشویق کردن.......</description>
                <category>افسانه ها نمیمیرند/??????? ?? ??? ??|</category>
                <author>افسانه ها نمیمیرند/??????? ?? ??? ??|</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 13:13:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۱/افسانه ها نمیمیرند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50852623/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-xpgjdp2eucq8</link>
                <description>اون دختر، درحالی که به بدن بی جون دوست صمیمی اش چشم دوخته بود لب باز کرد: چرا از پیشم داری میری؟ چرا ؟! تو بهم گفتی مثل بقیه ولم نمیکنی! پسرک بی جون با نگاهی سرشار از مهربونی به دخترک نگاه کرد: شاید الان ترکت کنم! اما امیدوارم بدون من یک زندگی خوب داشته باشی... میرای!دخترک که میرای نامیده شده بود سرش را پایین انداخت و اشک هایش مثل مروارید از چشمش سرازیر شدن: اونا! اونایی که این اکادمی رو بمب گذاری کردن رو میکشم ! بهشون یکم رحمم نمیکنم! قول میدم یک قهرمانی بشم که لبخند رو لبه بقیه میاره! انتقامت رو میگیرم! لوییس!پسرک قیافه ی ناراحتی گرفت : انتقام؟ قول بده فردی نشی که تشنه به انتقام باشه میرای! *سرفه و اینک...*سرفه قهرمانی نشو ک..*سرفه فقط به فکر انتقام باشه میرای!دخترک درحالی که به پسرک که تن بی جانش زیر تخته سنگ گیر کرده بود نگاه میکرد لبش را گاز گرفت و بای صدای گریون و ناراضی ای داد زد: چراا؟؟ داری از پیشم میری لوییس؟ چرا؟؟؟ پسرک که لبخندی غمگین در لب داشت لب باز کرد: متاسفم ، میرای!....دخترک درحالی که دست سرد و بی جان پسرک را گرفته بود و هر لحظه محکم تر دست پسرک را فشار میداد گفت: ازت ممنونم! لوییس!....                            پنج سال بعد-------------------------------------------------------------------------(از زبان میرای/شخصیت اصلی) درحالی که پرونده ها و اسناد‌رو مرتب میکردم نگاهی به هاوکس کردم: باز چی میخوای از جونم؟ هاوکس پشت سرش رو خاروند: امده بودم ببینمت فقط!میرای نفسش رو بیرون داد و با حالت تلنگری رو به هاوکس بلند داد زد: اصلا کاری داری که بهش رسیدگی کنی؟؟ هاوکس؟....هاوکس جدی شد و و با حالت لجی رو به میرای گفت: معلومه! من کلی کار دارم اما امدم ببینمت! تازه گلم گرفتم! یکم محل نمیزاری؟میرای دستش رو روی سرش میکشه و نفسش رو با ناراحتی بیرون میده: هاوکس!، ۲۲ سالت شده باز از بچه بازی دست برنمیداری؟ هاوکس با نگاه ناراضی ای به نرده های بالکن تکیه داد: بچه بازی؟ اِبراز احساسات بچه بازیه؟میرای با لبخند عصبی گفت: به نظر من!هاوکس با نیشخند گفت: میدونی به چیت جذب شدم!؟ تو اولین دختری هستی که بهم محل نمیزاره و دنبال دوست پسرو عشق و اینا نیست! میرای با نگاه عصبی گفت : اگه مثل اون دخترا بشم ولم میکنی؟ هاوکس لبخند زد: نه!میرای نفسش با حرص بیرون داد و دسته گل رو از هاوکس گرفت: حالا میتونی بری؟ هاوکس لبخندی زد و بالاش رو باز کرد: اره!نزدیک دخترک شد و صورتش رو نزدیکش اوارد: دفعه ی بعد میبینمت! میرای!هاوکس با نیشخند پرواز میکنه و از منطقه عمارت دخترک دور میشه......</description>
                <category>افسانه ها نمیمیرند/??????? ?? ??? ??|</category>
                <author>افسانه ها نمیمیرند/??????? ?? ??? ??|</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 22:48:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>