<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_50865768</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50865768</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 14:39:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>m_50865768</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50865768</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنج حلقه؛ برای چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50865768/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-vc6c6undbgav</link>
                <description>سلام. این متن را برای چالش کتابخوانی آذر ماه ۱۴۰۲ طاقچه می نویسم. کتابی که می خواهم در موردش بنویسم کتاب پنج حلقه اثر میاموتو موساشی، گردآوری ویکتور هریس و ترجمه به فارسی از حسین میر شکرایی است. کتاب یک کتاب کلاسیک ژاپنی است و متعلق به قرون پیشین. پس نباید تعجب کرد که متنی سنگین و خشک داشته باشد. کتابخوان ها،خصوصا کتابخوانهایی که به بیش از یک زبان آشنایی دارند به خوبی مطلعند که ترجمه چنین کتاب هایی چقدر می تواند سخت و چالش برانگیز باشد. لذا من مترجم محترم را برای نثر سنگین و نه چندان روان کتاب ملامت نمی کنم و از زحمات ایشان کمال سپاسگزاری را دارم. باشد که با ترجمه و نشر کتاب های این چنینی زمینه آشنایی هر چه بیشتر و عمیق تر ما با فرهنگ ها و سنت های مختلف جهانی فراهم شود‌همانطور که گفته شد، کتاب یک اثر کاملا کلاسیک است، چیزی شبیه قابوس نامه یا سیاست نامه در فرهنگ ما ایرانیان. نویسنده کتاب، میاموتو موساشی. در سال ۱۵۸۴ میلادی متولد و در سال ۱۶۴۵ میلادی درگذشته است، یعنی از آخرین دقایقی که نویسنده در جهان حضور داشته نزدیک به چهار قرن می گذرد. طبیعتا این یعنی کتاب فارغ از مضمون اصلی ای که دارد، از نظر تاریخی بسیار ارزشمند است و می تواند اطلاعات بسیاری در مورد فضای زندگی و جامعه دوران نگارش کتاب، و فرهنگ و نگرش مردمان آن دوران به همه ما و خصوصا به تاریخ دوستان بدهد. من اصلاعات خیلی عمیقی از تاریخ ژاپن ندارم ولی کمان می کنم دوره ای که نویسنده در آن زندگی کرده و کتاب را نوشته است از مهم ترین و پر تلاطم ترین دوره های تاریح ژاپن است. یعنی زمانی که جنگهای داخلی این کشور(موسوم به دوران سنگوکو) بعد از چندقرن با ظهور تویوتومی هیده یوشی به آرامشی نسبی ختم می شود. ماجرا وقتی جالب تر می شود که متوجه می شویم نویسنده خود به عنوان جنگجو در برخی نبرد های آن دوران شرکت کرده است. از کتاب پنج حلقه که کتاب به نسبت کوچکی است(حدود ۱۵۴ صفحه مطلب در فرمت ای بوک) ۴۰ صفحه یعنی حدود یک سوم کتاب به مقدمه اختصاص دارد. که در آن ابتدا گذری به تاریخ ژاپن در دوران نوشته شدن کتاب زده است. مقدرمه به خوبی توصیف می کند که چگونه صلح شکننده ای که تویوتومی هیده یوشی بنیان نهاده بود دیری نپایید. کشور ژاپن را چگونه دوباره آتش جنگهای داخلی فراگرفت ولی این بار از شانس آنها بسیار کوتاه تر و با فرجامی بهتر. از درون شعله های این آتش فردی به نام توکوگاوا ایه یاسو سر برآورد که حکومت معروف شوگون سالاری توکوگاوا را بنیان نهاد و نظم اجتماعی و آرامش را برای چندقرن به ژاپن برگرداند. در اینجا مقدمه به دو مورد اشاره می کند که نقش مهمی در درک بهتر ما در ادامه کتاب دارد: ۱-توکوگاوا دستور می دهد سامورایی ها یک شمشیر کوتاه و یک شمشیر بلند حمل کنند(حق استفاده از شمشیر کوتاه را همه داشتند، ولی شمشیر بلند خاص سامورایی ها بود‌) ۲-سامورایی ها برخلاف تصور عامه مردم، صرفا جنگجویانی تشنه خون و بیرحم نبودند. آنها در واقع انسانهایی فرهیخته بودند که در زمانی که در میدان نبرد حضور نداشتند شعر می گفتند، می فلسفیدند و به کار های هنری می پرداختند. آنها در واقع به این کار ها کمتر از حرفه رزمی شان علاقه نداشتند: &quot;قلم و شمشیر یکی است&quot; ضرب المثل سامورایی. چیزی شبیه ضرب المثل مدرن &quot;قلم از شمشیر بران تر است&quot;.مقدمه کتاب بعد در مورد مسلک &quot;کندو&quot;، مسلک سنتی شمشیر بازی ژاپنی توضیح می دهد و سپس در مورد ارتباط آن با بودیسم ذن و فلسفه کنفسیوسی، یعنی دو مکتب دینی-فلسفی بسیار تاثیر گذار و کهن شرق آسیا مطلبی عرضه می دارد و نهایتا مقدمه به هیجان انگیز ترین بخش خود می رسد؛ زندگی نامه میاموتو موساشی. زندگی نامه او پیچیده است و از مناسبات درباری و سیاسی آن روز های ژاپن بسیار متاثر است و من نمیخواهم به همه آن بپردازم. آنچه برای ما مهماست این است که او جنگجویی بوده بی مانند، چه در دوئل های دو نفره چه در میدان جنگ. و زندگی اش بسیار پر تلاطم و پر فراز و نشیب بوده. و در نهایت در ژاپن به &quot;کنسی&quot; یا قدیس شمشیر معروف می شود و هنوز این لقب را با خود حمل می کنددر نهایت به اصل مطلب می رسیم. میاموتو موساشی، کتاب خود را با دیباجه ای کوتاه آغاز کرده و بخش بندی های کتابش را معرفی می کند. کتاب پنج حلقه، براساس عناصر چهارگانه آب، باد، زمین(خاک) و آتش فصل بندی شده و یک بخش اضافه به نام تهیا هم دارد. نویسنده در فصل زمین، در مورد مکتب شمشیر زنی خودش، که اسم آن را مکتب تدبیر گذاشته صحبت می کند. فصول آب و باد قلب کتاب را تشکیل می دهند و نویسنده در آن ها به آموزش هنر های رزمی می پردازد. خصوصا آموزش کار با شمشیر کوتاه و شمشیر بلند. در فصل آتش، کمی در مورد استراتژی نبرد بحث می شود و نهایتا فصل تهیا مثل فصل زمین به فلسفه رجعت می کند. کتاب را در برخی منابع به عنوان نمونه ژاپنی هنر رزم سان تزو معرفی می ‌کنند. از آنجا که بازار کتابهای استراتژی امروزه داغ است و خود من از طرفداران این سبک کتابها هستم، برای خریدن کتاب ترغیب شدم. ولی واقعیت این بود که کتاب در مورد استراتژی جنگ نیست، در مورد خود جنگ است. یعنی بخش اعظم کتاب به روش جنگ با شمشیر کوتاه، شمشیر بلند، نیزه، تیر و کمان و... اختصاص دارد و مطالب استراتژیک صرفا در یک فصل کتاب، و بسیار رقیق تر از هنر رزم، توضیح داده شده است. برای کسانی مثل من که عاشق این هستند که بدانند مردمان دورانهای قدیم چگونه زندگی می کردند، چگونه می اندیشیدند و چگونه روزگار می گذارندند کتاب جالبی است. ولی برای علاقه مندان به استراتژی چنین گمانی نمی کنم!</description>
                <category>m_50865768</category>
                <author>m_50865768</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 03:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشناسی؛ برای چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50865768/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-ykjus6mz8hbb</link>
                <description>سلام. این مطلب را برای چالش کتابخوانی آبان ۱۴۰۲ طاقچه می نویسم. کتابی که می خوام درباره آن بنویسم کتاب خودشناسی نوشته آلن دو باتن و ترجمه محمد هادی حاجی بیگدلو است. اول از همه، می خواهم در مورد تجربه ام از شنیدن کتاب صوتی بگویم. این اولین باری بود که بجای خواندن متن خواندنی کتاب، کتاب را به صورت صوتی گوش می کردم. در بدو خرید کتاب احساس می کردم با این کار انرژی کمتری از من گرفته می شود، نیازی نیست چشمانم با خیره شدن طولانی به صفحه گوشی اذیت شود و از همه مهم تر، می توانم کتاب را در عرض مدت کوتاهی (مدت زمان ویس کتاب ۱ ساعت و ۵۸ دقیقه بود) تمام کنم و نسبت به خواندن نسخه الکترونیکی می توانم زمان بیشتری را ذخیره کنم. با این ذهنیت کتاب صوتی را خریده و شروع به گوش دادن آن کردم. ولی متوجه شدم خواندن کلمات کتاب حسی به من می دهد که گوش کردن آن هرگز چنین حسی را به من نمی دهد! بارها در زمان گوش دادن به کتاب به دلایل مختلف از ویس جا می ماندم و مجبور می شدم از دوباره گوش کنم. در نهایت مجبور شدم سرعت پخش ویس را کم کنم ولی باز هم نتوانستم تسلط و تمرکزی که روی خواندن متن داشتم را در اینجا با گوش کردن به دست بیاورم. و در نهایت هم میزان مدتی که طول کشید تا کتاب را تمام کنم به گمانم بیشتر از زمان تخمینی ای بود که برای خواندن کتاب متنی در نظر گرفته بودم. به عنوان اولین تجربه نمیتوانم آن را کاملا منفی قلمداد کنم ولی لااقل برای من غوطه ور شدن میان کلمات و جملات و دنبال کردن سطور با چشم حال و هوای دیگری دارد که آن را بالاتر از گوش کردن به صدای کتاب قرار می دهد.از بحث صوتی و متنی بگذریم و به خود کتاب برسیم. همانطور از اسم سر راست و بدون کژتابی کتاب بر می آید، موضوع کتاب در مورد &quot;خودشناسی&quot; است. واژه ای به غایت مرموز، غلط انداز و به قول فرنگی ها mysterious، که در پشت ظاهر ساده هشت حرفی اش، هزاران سوال پاسخ داده نشده قرار دارد. راستی هرکدام از ما اگر از ما بخواهند این واژه را تعریف و برایش مصددق ارائه دهیم، چند نفرمان قادر به انجام این کار هستیم؟ دقت کنید منظورم اصلا آگاهی به علم خودشناسی نیست، حتی تعریف واژه خودشناسی هم امری چالش برانگیز می تواند باشد. از طرف دیگر خودشناسی در اکثر فرهنگ ها، عقاید و مکاتب فکری امری مورد توجه بوده است. از حدیث &quot;قد عرف نفسه فقد عرف ربه&quot; در فرهنگ اسلامی تا بسیاری از فرهنگ های دیگر. مجموعه این موارد باعث می شود وقتی کتابی با اعتماد به نفس عنوان خود را &quot;خودشناسی&quot;، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد، می گذارد، مخاطبی که از پیچیدگی مفهوم خودشناسی گیج شده است، دهانش آب می افتد تا کتاب را بخواند، مگر بتواند گره گشایی ای برای گره کور علم پر رمز و راز خودشناسی پیدا کند.کتاب، بسیار کوتاه است(کتاب متنی را ندیده ام ولی مطمئنم از ۱۰۰ صفحه کمتر است)، و لذا انتظار می رود چندان مقدمه پردازی نکند و حرف حسابش را از همان اول بزند. همین اتفاق هم می افتد. ایده اصلی کتاب، که از همان اول شروع به پرداختن در موردش می کند، &quot;خود بی خبری&quot; است. یعنی بسیاری از مشکلات عاطفی که برای ما پیش می آید نه حاصل مسائل محرک بیرونی، بلکه به علت بی اطلاعی ما از چیزی است که درونمان می گذرد. مثلا اگر اضطراب یک امتحان ما را از پا انداخته است، آیا اضطراب غیرعادی ما واقعا ریشه در خود امتحان دارد؟ یا ریشه در نگرش درونی ما؟ آیا از اینکه خراب کردن امتحان باعث شود حس بدی نسبت به قوه فکری خود پیدا کنیم ترسیده ایم؟ یا مثلا از اینکه تلاش هایمان در نظرمان بی ارزش جلوه کند می ترسیم؟ زندگی ما مملو از چنین لحظه هایی است که درگیر تفکراتی در اعماق ذهنمان هستیم که شاید ندانیم یا نخواهیم در موردشان بدانیم. ولی هستند و بر ما تاثیر می گذارند. نقشه راهی که کتاب جلوی روی ما می گذارد واضح است: از اعماق ذهن خود با خبر شو تا بتوانی کنترلش کنی! سایر بخشهای کتاب به پیشنهاد دادن راهکار هایی در مورد چگونگی رهایی از خود بی خبری و رسیدن به درک و آگاهی از ژرفای اقیانوس ذهنمان می پردازد. راهکار هایی که مطمئنا مخاطب کتاب، هر کسی که باشد، از دانستن آنها ضرر نخواهد کرد</description>
                <category>m_50865768</category>
                <author>m_50865768</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 00:34:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلی بخشی های فلسفه، برای چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50865768/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-eyjpdiq7l9ox</link>
                <description>سلام. این متن را برای چالش کتابخوانی مهر ۱۴۰۲ طاقچه می نویسم. کتابی که معرفی می کنم کتاب تسلی‌بخشی های فلسفه نوشته آلن دو باتن و ترجمه عرفان ثابتی است. اول برویم سراغ بررسی ترجمه؛ ترجمه کتاب بسیار عالی و روان است و اگر دشواری ترجمه متن های فلسفی را در نظر بگیریم جدا باید به مترجم کتاب خسته نباشید و خدا قوت گفت و توانمندی و تسلط ایشان را به زبان مبدا ستود.و اما خود کتاب: همانطور که از اسمش بر می آید موضوع کتاب در مورد پیدا کردن تز ها و مفاهیمی از دریای بی کران فلسفه است که به ما کمک می کند در دشواری های مختلف زندگی خاطر خود را تسلی دهیم و از فکر و خیال و ناراحتی بیش از حد بپرهیزیم. کتاب هر فصل خود را به یک نا امنی روانی(عدم محبوبیت اجتماعی، عشق، کم پولی و...) اختصاص داده و برای توصیف راه های حفظ آرامش روانی و حل مسئله، در مورد یک فیلسوف ، ابتدا زندگی نامه و سپس عقایدش، صحبت می کند. فیلسوفان شهیری مانند نیچه، سقراط، اپیکور و شوپنهاور از جمله فلاسفه ای هستند که نویسنده برای پند دادن به افرادی که در زندگی شخصی و اجتماعی دچار مشکل هستند، از زندگی نامه و تز هایشان مثال می زند تا نشان بدهد برای دیدن نیمه پر لیوان راه های زیادی وجود دارد. البته لازم به ذکر است که هم شرح زندگی و هم شرح نظریات این فلاسفه غالبا با قلم و تفسیر خود نویسنده است و از گفتار مستقیم فیلسوف صرفا به حالت نقل قول و به شکل موردی استفاده می شود. معمولا دو حالت در مورد رابطه فیلسوف موردنظر با مشکل بیان شده در هر فصل وجود دارد؛ یا خود فیلسوف مبتلا به آن مشکل بوده(مثلا شوپنهاور در مورد عشق) یا در مورد آن مشکل اندیشیده و به نتایجی رسیده است(مثل اپیکور در مورد کم پولی). یا شاید هم ترکیبی از هر دو(مثلا در مورد سقراط). ترکیب داستان گویی و پیشنهادات کاربردی جذابیت بسیار زیادی به این کتاب بخشیده است که آن را برای عموم مردم قابل استفاده می کند. ویژگی ای که شاید در آثار کلاسیک فلسفی قابل دیدن نباشدهمانطور که در خط آخر پاراگراف قبلی گفتم، فلسفه همواره متهم بوده که دانشی دشوار، مرموز، نخبه گرا و غیرقابل دسترس برای مردم عادی است. مثلا در میان کتاب دوستان غیرآکادمیک تاریخ خوان و روانشناسی خوان و بیزینس خوان و شعرخوان زیاد داریم، ولی تعداد فلسفه خوان ها(که به صورت غیرآکادمیک و صرفا برای علاقه فلسفه می خوانند) به طرز معنی داری کمتر است. انگار که حتی اسم فلسفه برای عده ای مردم ترسناک است، انگار یک قلعه خوفناک گوتیک در عمق یک جنگل تاریک است که فقط افراد خاصی اجازه ورود به آن را دارند. خوشبختانه تعداد زیادی از متخصصین فلسفه، رسالت خود را در آشتی دادن جامعه و فلسفه و معرفی هرچه بیشتر این رشته به مردم عادی تعریف کرده اند. آلن دو باتن، نویسنده کتاب مورد بحث هم از این جنس است. او ابدا موضوع این کتاب را به صورت اتفاقی انتخاب نکرده است. او به نظر من همزمان چند استراتژی را دنبال می کند؛ از یک سو با آوردن تکه ای از زندگی نامه آنها می خواهد به خوانندگان نشان دهد فیلسوفان برخلاف آنچه جا افتاده افرادی عجیب و غریب نبودند، مثل ما انسانهای عادی بودند، مثل ما عاشق می شدند، مثل ما دوستانی داشتند، مثل ما درگیر خانه و زندگی و معیشت خود بودند. تنها تفاوتشان این بود که در مواردی اندیشه می کردند و اندیشه هایشان را ثبت و نشر می کردند. او همچنین اندیشه های فیلسوفان را با نهایت روانی و ایجاز توضیح می دهد تا نشان دهد اندیشه های فیلسوفان هم در جنس خود چندان از اندیشه هایی که افراد عادی هم گهگداری به ذهنشان می رسد متفاوت نبود، اگرچه کمی عمیق تر بود. و نهایتا این دو را به کار می بندد تا به مسائل و مشکلاتی که اکثر انسانها در روزمره خود با آن مواجهند پاسخ دهد، که نشان دهد برخلاف تصور عامه فلسفه دانشی کاملا انتزاعی و غیر کاربردی نیست و چه بسا عکس آن صادق است: فلاسفه انسانهایی مثل همه ما بودند که به مسائل و مشکلات درونی و بیرونی شان حساس بودند و سعی می کردند با اندیشه ورزی و نقادی پاسخ ها و راه حل هایی برای آن ها بیابند. آنها نه عجیب و غریب بودند نه دیوانگان جامعه ستیز که بعضا در فیلم ها از آنان نشان داده می شود. تلاش برای توضیح مفاهیم فلسفی به زبان ساده قبلا در کتابهای زیادی انجام شده ولی من تا الان این تلاش زیبا در آشتی دادن فلسفه و فرهنگ عامه را در کتاب دیگری ندیده بودم؛ و این دلیلی است تا خواندن این کتاب را به علاقه مندان ورود به دنیای فلسفه که هنوز پا پیش نگذاشته اند توصیه کنم</description>
                <category>m_50865768</category>
                <author>m_50865768</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 23:02:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۸ قانون قدرت، برای چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50865768/%DB%B4%DB%B8-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-gtmzfiypqdjr</link>
                <description>سلامامروز می خواهم به بهانه چالش کتابخوانی شهریور ۱۴۰۲ طاقچه، کتاب ۴۸ قانون قدرت نوشته رابرت گرین و ترجمه فاطمه باغستانی را بررسی کنم. اول می روم سراغ ترجمه؛ ترجمه کتاب بسیار عالی است. جا دارد از خانم باغستانی بابت این ترجمه عالی و روان تشکر کنم. در مورد کتاب های این سبک(خودیاری و بیزینس) ترجمه فوق العاده مهم است، حتی مهمتر از ترجمه رمان ها، زیرا خواننده صرفا دنبال سرگرم شدن نیست و می خواهد از مطالب موجود در کتاب در کار و زندگی اش استفاده کند و لذا رساندن درست مفهوم نوشته و روانی متن اهمیت بسیار دارد. و به نظر من خانم باغستانی کاملا در این امر توانا بوده اند. گذری به نظرات سایر خوانندگان در نرم افزار طاقچه و مقایسه ای که آنها بین این ترجمه و ترجمه های دیگر کرده اند(خودم شخصا ترجمه های دیگر را ندیده ام) دیدگاه من را تایید می کنندو اما برویم سراغ خود کتاب. کتاب همانطور که از عنوانش مشخص است شامل ۴۸ قانون در مورد ساختار روابط اجتماعی جامعه، راهبرد هایی که افراد قدرتمند در طول تاریخ برای موفقیت از آن استفاده کرده اند و راه هایی است ‌که افراد عادی برای رسیدن به قدرت و موفقیت می توانند از آنها استفاده کنند‌. در ابتدای کتاب، در چند صفحه تمام ۴۸ قانون به صورت خلاصه شرح داده شده اند و بقیه کتاب شامل شرح و بسط کامل این قوانین است. این کار(آوردن چکیده در ابتدای کتاب)به خواننده کمک می کند تا با ذهنیت آماده به دنیای خواندن این کتاب قدم بگذارد و مثل شناگر مبتدی ای نباشد که ناگهان به قسمت عمیق استخر شیرجه زده باشد! در سایر کتابهای خودیاری تا الان چنین تاکتیکی را ندیده ام و به نظرم از نقاط قوت این کتاب است. دیگر نقطه قوت این کتاب مثالهایی است که نویسنده برای هر قانون از درون تاریخ و از زندگی نامه افراد مهم تاریخی می آورد و کمک بسیار زیادی به جذابیت کتاب و روانی آن می کند. نویسنده در ادامه از مثال تاریخی و نظریات خودش استفاده و قانون را کاملا شرح و بسط می دهد و نهایتا استثناء هایی را برای هر قانون می آورد. مورد اخیر به نظرم موضوع خیلی مهمی است که توانایی و دانش نویسنده را اثبات می کند؛ نویسنده اصراری به اینکه قوانینش برای هر رویداد و هر چالشی ۱۰۰ درصد کارا و صادق است ندارد و در انتهای بررسی هر قانون شرح می دهد که در چه مواردی ممکن است قانونش کاملا صادق نباشد یا حتی برعکسش صادق باشد! این مورد را هم من در کتابهای دیگر این ژانر ندیده ام و به نظرم از خلاقیت های رابرت گرین است. این کتاب ظاهرا اولین کتابی است که گرین به رشته تحریر درآورده و موفقیت و کیفیت این کتاب ثابت می کند که او نویسنده بسیار مستعد و توانایی است که در اولین تجربه نویسندگی خود توانسته گل بکارد و جای خود را در عالم ادبیات غیرداستانی محکم کند! ترکیب تسلط نویسنده به موضوع، آوردن مثالهای تاریخی و ترجمه عالی باعث شد که من این کتاب نسبتا حجیم(گمان کنم حدود ۵۶۰ صفحه چاپی و ۱۵۰۰ صفحه در نسخه الکترونیکی طاقچه) را با وجود داشتن مشغله در مدت بسیار کوتاهی(کمتر از یک هفته) تمام کنم! در حالی که مطالعه کتابهای خودیاری یا حتی رمان با این حجم بسیار بیشتر زمان می برد!در اینترنت و فضای مجازی نقد هایی را به این کتاب دیده ام. اولین و پرشمار ترین نقد مربوط به محتوای کتاب است که قوانین کتاب را غیر اخلاقی و خشن قلمداد می کند. این نقد خصوصا ناظر به برخی قوانین مانند: &quot;دشمنان خود را تار و مار کنید&quot;، &quot;تقصیر ها را به گردن دیگری بیندازید&quot; و امثالهم است. قبول دارم که این قوانین با اخلاق نظری و محض مغایرت دارند ولی مگر در عمل ما هر روز با افرادی که مرتکب این اعمال می شوند سر و کار نداریم؟ اصلا مگر عرصه قدرت می تواند چندان عرصه اخلاقی ای باشد؟ واقعیت تلخی است که اگر ما هم نخواهیم به این قوانین عمل کنیم افرادی نه چندان کمی در جامعه هستند که برای ارتقای شخصی از انحام این قوانین فروگذار نخواهند کرد. پس لااقل می توانیم با خواندن این کتاب از سازوکار ذهنی انسانهای قدرت طلب سر دربیاوریم و از خودمان در مقابل آنها مواظبت کنیم. این مثالی است که خود نویسنده در یکی از مصاحبه هایش می زند: در مورد قانون &quot;دشمنان خود را تماما نابود کنیم&quot; می توان در جامعه مشاهده کرد که شرکت های بزرگ به چیزی جز زمین خوردن و ورشکستگی رقبای خود و کسب و کار های کوچکتر راضی نیستند، پس اگر ما صاحب یک کسب و کار هستیم می توانیم از این قانون یاد بگیریم و حواسمان را جمع کنیم. نقد دیگری که به کتاب می شود این است که قوانینش غیر عملی هستند یا می تواند بیماری پارانویا را در افرادی که مستعد آن هستند بیدار کند. متاسفانه پدیده &quot;کتاب زرد&quot; در ادبیات ژانر خودیاری فراوان است و من به منتقدین حق می دهم بدبین باشند. ولی این کتاب را من به هیچ وجه این گونه نیافتم. برای مثال قانون &quot;به دوستان خود کاملا اعتماد نکنید و از ظرفیت دشمنان قدیمی استفاده کنید&quot;، آیا انسانی در جامعه هست که در زندگی اش از نارفیق ها زخم نخورده باشد؟ آیا کم دشمنانی بوده اند که آشتی کرده یا حتی به بهترین دوستان همدیگر مبدل شده اند؟ آیا نوجوانی که این کتاب را می خواند و به یاری این قانون از نارو خوردن توسط رفیق بد در امان می ماند را باید نادیده گرفت و صرفا به موارد اندکی که این کتاب باعث عود بیماری پارانویا شده توجه کرد؟ یا مثلا در مورد قانون اول کتاب که ظاهرا از دید نویسنده مهمترین قانون هم هست، یعنی قانون &quot;هرگز درخشان تر از رئیس خود ظاهر نشوید&quot;، آیا بسیار کسانی نداریم که مدتی در اداره یا شرکتی زیر نظر بالادستی کار کرده اند و از نادیده گرفتن این قانون ضرر دیده اند نداریم؟ دم دست ترین مثال این قانون در تاریخ خودمان شاید ماجرای تراژیک امیرکبیر باشد که با در دست گرفتن امور کشور و برنامه های بلندبالای اصلاحاتش، خودآگاه یا ناخودآگاه، باعث شد ناصرالدین شاه جوان احساس به حاشیه رفتن کند و سپس آن اتفاقات حزن انگیز و ناگوار رخ داد. نقد دیگری هم که در فضای مجازی انگلیسی زبان دیده ام ادعا می کند که در متن کتاب و میان برخی قوانین تناقضاتی وجود دارد. که به نظر من ایراد مهمی نیست چون همانطور که گفته شد نویسنده هرگز ادعا ندارد که قوانینش در هر زمان و مکان کارا هستند و خودش برای هر قانون استثناء هایی آورده است. لازم به ذکر است که نویسنده این کتاب را از زمان اولین چاپش در ۲۵ سال پیش چندین بار ویرایش و ارتقا داده است که آخرین ویرایش همین امسال(۲۰۲۳ میلادی) منتشر شده است. نمی دانم این ترجمه از روی کدام ویرایش کتاب است. روی هم رفته، این کتاب در صورتی که به درستی درک و استفاده شود می تواند بسیار مفید باشد و تجربه ای معادل چندین سال زندگی را به صورت فشرده در اختیار خواننده قرار دهد که مطمئنا در زندگی به کارش خواهد آمد.</description>
                <category>m_50865768</category>
                <author>m_50865768</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 21:25:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسخ کافکا، برای چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50865768/%D9%85%D8%B3%D8%AE-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-fr8xivzdrx2z</link>
                <description>سلام، این متن را برای چالش کتابخوانی طاقچه(مرداد ۱۴۰۲) می نویسم. کتابی که می خواهم معرفی کنم کتاب مسخ اثر فرانتس کافکا و ترجمه صادق هدایت است. اول از همه بریم سراغ ترجمه. ترجمه برای من شوربختانه بسیار گنگ و نارسا بود؛ هم به جهت استعمال واژگان نامانوس و هم جمله بندی ها و فضای کلی نوشته، به طوری که آن اوایل چندان نتوانستم خط داستان را بفهمم و مجبور به سرچ در اینترنت شدم. مورد اول را شاید بتوان به قدیمی بودن ترجمه مربوط دانست ولی توجیهی برای مورد دوم نتوانستم پیدا کنم. خصوصا که ترجمه توسط صادق هدایت که خود نویسنده قابلی بوده انجام شده و همین موضوع را عجیب تر می کند. بعضی ها این مسئله را که آثار کافکا جزو فاخر ترین و پیچیده ترین نثر های آلمانی است پیش می کشند و اعتقاد دارند ترجمه باید توسط مترجمی که تسلط کامل به زبان و ادبیات آلمانی داشت انجام می شد. ولی بعضی موارد حتی با این توجیه هم منطقی نیست. مثل واژه &quot;گره گوار&quot; واقعا انعکاس درستی از واژه لاتین Gregor است؟ به هرحال این ترجمه از فردی چون هدایت بعید می نمود.و اما برسیم به داستان. داستان درباره مردی به نام گرگور سامساست که وقتی یک روز عادی مثل بقیه روز ها از خواب بیدار می شود متوجه تغییرات شگرفی در بدن خود می شود؛ شکم بزرگ و مسطح، پاهایی که تعدادشان بیشتر از دوتا است و در هوا معلق اند و قس علی هذا‌. به عبارت دیگر تبدیل به سوسک شده است! این تغییر عجیب اولین اثر خود را بر شغل گرگور می گذارد و مردی که از طرف صاحب کار گرگور آمده تا علت تاخیر گرگور را بداند تا مرز سکته رسانده و فراری می دهد. داستان در ادامه بیشتر روی سیر روابط گرگور سوسک شده با خانواده اش مانور می دهد. خانواده در ابتدا به بازگشت اوضاع به حالت طبیعی امیدوار است. غذا های انسانی به گرگور داده می شود، اگرچه هیچکس جز خواهر کوچک ترش دل اینکه برای او غذا ببرد ندارد، و اتاقش دست نخورده باقی می ماند. درنهایت وقتی که تصمیم گرفته می شود اتاق گرگور خالی شود مادرش نگران این است که مبادا گرگور فکر کند از فکر درمانش دست کشیده اند(کدام درمان؟! مگر درمانی هم برای سوسک شدن هست!) ولی این دلسوزی ها اتفاقی که دارد می افتد را عوض نمی کند. در همان عملیات تخلیه اسباب اثاثیه گرگور دیدن این سوسک عظیم الجثه باعث غش کردن مادر می شود و نهایتا مجبور می شوند تختش را برایش باقی بگذارند تا زیرش بیتوته کند و جلوی چشم نباشد. از اینجا به بعد همه چیز سریع رخ می دهد. حذف شدن شغل او که نان آور خانه بود حالا تاثیرات خود را بر معیشت خانه می گذارد. او به وبال گردن خانواده تبدیل شده و دیگر خاطره زمان انسانیتش روز به روز در حال کمرنگ شدن است. پدر و خواهرش مجبور به کار می شوند و مستاجران خانواده که کمک حال مالی بودند با دیدن این سوسک ناانسان فرار می کنند. دیگر هیچ کس برای او دلسوزی نمی کند و بین او و یک سوسک فاضلابی که همیشه سوسک بوده فرقی نمی گذارند. درنهایت وقتی بر اثر گرسنگی و زخمی که پدرش با پرتاب پرتقال به او زده می میرد نه تنها هیچکس ناراحت نمی شوند بلکه کاملا خوشحال می شوند انگار دشمن خونی شان مرده باشد! کافکا در اینجا کاملا حواسش هست که کوچکترین اثری از ناراحتی یا حتی بی احساسی در خانواده نباشد! هر احساسی که هست خوشحالی است و بس! خانواده از آن خانه کوچ می کنند. به کارهای جدیدی مشغول می شوند و انگار نه انگار روزی برادری به نام گرگور داشته اند که برایشان زحمت می کشید و تامین شان می کرد! داستان اینجا به پایان می رسددر مورد این داستان تفاسیر زیادی هست که اکثرا بر &quot;کالا انگاری انسان در سیستم سرمایه داری&quot; تاکید دارند. یک سوسک که هزینه ای نداشت_بعد از مدتی جای غذا آشغالهای خود را به او می دادند_ و البته به جز چهره نفرت انگیز آزاری هم نداشت که آنهم تا حداکثر ممکن مخفی می کرد و از اتاق بیرون نمی آمد. پس چه چیزی اینقدر به خانواده اش فشار آورد که حتی ذره ای برایش احساس ناراحتی نکردند؟ جوابش را می توان از همان شروع داستان که با دیر کردن گرگور از رفتن کار شروع می شود پیدا کرد. گرگور دیگر عایدات اقتصادی برای خانواده نداشت و به اصطلاح انگلیسی useless بود. و همین قدر و منزلت او را در خانواده تا این اندازه پایین برد. در جامعه واقعی هم افراد کمی نیستند که این وضعیت را تجربه می کنند. مثلا بعضی از سالمندان که به علت ناتوانی از کار و درآوردن پول از طرف فرزندان نادیده گرفته می شوند. به نظر من نویسنده سوسک را عمدا در بین حیوانات انتخاب کرده است. سوسک نه مثل گاو و گوسفند مفید است نه مثل پروانه و پرندگان زیباست، و البته معمولا آزاری هم ندارد و آسیبی به انسان نمی رساند. در واقع بهترین تعریف برایش همان useless انگلیسی است. اگر سوسک بالهای رنگارنگ داشت یا شیر می داد قطعا وضعش متفاوت می بود. همانطور که گرگور سامسا تا کار می کرد و برای خانواده پول در می آورد برادر  و پسر عزیز خانواده بود</description>
                <category>m_50865768</category>
                <author>m_50865768</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 23:35:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا، برای چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50865768/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-p2eobjlprf4h</link>
                <description>سلاماین پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه(تیر ۱۴۰۲) می نویسم. کتابی که قصد دارم در این پست در موردش بنویسم پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی و ترجمه بهزاد جنت سرای یمین است. اول از همه جا دارد از مترجم بابت ترجمه خوب و روانش تشکر کنم. و اما بعد برویم سراغ اصل موضوع! کتاب یک رمان نسبتا کوتاه است(۸۴ صفحه) ولی به نظرم از آن رمانها نیست که خیلی همه پسند باشد و یک رمان شدیدا تمثیلی و عمیق است! داستان درباره ماهیگیر فقیری است که ۸۴ روز است صیدی نداشته و به امید یافتن صید راهی دریا می شود و از قضا به ماهی ای بسیار بزرگ جثه، زیبا و مرموز برخورد می کند و از اینجا به بعد داستان روی سربالایی می افتد! از همان اول از توصیفات نویسنده متوجه می شویم ماهیگیر، پسرک شاگردش و هم محلی ها هیچکدام افرادی ثروتمند نیستند. خصوصا پیرمرد که بعد از نزدیک ۳ ماه عدم صید حتی در خورد و خوراک روزانه اش  هم به زحمت افتاده! &quot;آنجا تور ماهیگیری وجود نداشت و پسرک به خاطر آورد که آن را فروخته اند، اما آنها هر روز این تخیل را داشتند. آنجا برنج سرد و ماهی هم وجود نداشت و پسرک این را می دانست&quot;(نقل قول از کتاب). اما با این وجود خبری از افسردگی، اضطراب یا سایر مشکلاتی که معمولا با فقر همراه می شود نیست. پیرمرد روزنامه می خواند، مسابقه بیسبال را با دقت و ذوق دنبال می کند و به آینده امیدوار است. با خواندن این قسمت رمان بیت مشهور حافظ &quot;در کوی تنگدستی در عیش کوش و مستی...&quot; به ذهنم آمد.  بعد که نهایتا پیرمرد بعد از ۸۴ روز ناکامی دوباره به امید یافتن صید به دریا می زند تازه نقطه شروع واقعی داستان است! نویسنده بسیار تلاش کرده با جزئیات و دقیق روش کار ماهیگیر در دریا و احساساتش را توصیف کند که با توجه به اینکه همینگوی خود در ماهیگیری دستی داشته چندان تعجب برانگیز نیست. به هرحال، پیرمرد قصه ما ماهی ای بسیار بزرگ و عجیب و غریب که ابعادش از ابعاد کل قایقش بیشتر است می یابد و سپس تمام زمان و انرژی خود را وقف صید آن می کند! نویسنده به خوبی توصیف کرده که چگونه پیرمرد سه شبانه روز تمام چشم روی هم نمی گذارد، سنگینی طناب را روی شانه خود تحمل می کند، گرفتگی و بریدگی های عمیق و دردناکی را که حرکات ماهی و طناب زبر روی دستش ایجاد می کند با تمام قوا تحمل می کند، حرکات ماهی را به دقت تحت نظر می گیرد تا نهایتا بتواند صیدش کند. ماهی هم البته ماهی بدقلقی است و حسابی پیرمرد را خسته می کند ولی طمع و ولع بی نظیر پیرمرد برای شکار این ماهی است که در روح داستان جریان دارد و توجه ها را جلب می کند. طبق متن داستان، پیرمرد در خلال مبارزه خود برای صید ماهی از آن سوی عرشه یک دلفین و یک ماهی پرنده را صید کرده و خام خام می خورد‌. آیا همین صید برای او که ۸۴ روز مطلقا هیچ صیدی نداشت کافی نبود؟ یا وقتی او بالاخره ماهی را صید می کند و از آنجا که آوردنش به درون قایق غیرممکن است آن را با طناب به کناره قایق می بندد ولی همین موضوع باعث کشیده شدن کوسه های گرسنه به سمت جسد ماهی می شود. پیرمرد با نیزه، چاقو و چماق تا می تواند کوسه ها را دفع می کند و چیزی حدود ۷ یا ۸ عدد از آنها را هلاک می کند ولی نهایتا در مقابل سیل کوسه های گرسنه شانسی ندارد و کوسه ها سرانجام تمام بدن ماهی را خورده و اسکلتش را برای پیرمرد بجا می گذارند. با توجه به اینکه در ابتدای کتاب کوسه به عنوان یک صید ارزشمند و با قیمت بالا معرفی می شود؛ آیا بهتر نبود که پیرمرد اقلا یکی از همان کوسه هایی که به قتل رسانده را به عنوان صید به بندر برگرداند و تمام تخم مرغ هایش را در سبد آن ماهی ناشناخته نگذارد؟ اصلا پیرمرد در آن ایام که دیوانه وار به دنبال ماهی بود یکبار هم به سختی های برگرداندن ماهی به بندر و حمله کوسه ها فکر کرده بود؟ احتمالا ما امثال این پیرمرد را در زندگی مان دیده ایم؛ افرادی زحمت کش و بلندپرواز که سر یک رویا با تصمیم اشتباه قمار کرده تمام انرژی و جوانی شان را هدر می دهند و آخر کار صرفا اسکلتی نصیبشان می شود. احساسات ما می توانند بسیار گول زننده باشند. آنها می توانند ما را متقاعد کنند که در مسیری منطقی و عقلانی حرکت می کنیم اما در واقع خام آنها شده ایم. در کتاب بارها اشاراتی به رابطه عاطفی بین پیرمرد و ماهی اشاره می شود، برای مثال پیرمرد بارها ماهی را &quot;برادر&quot; خطاب می کند یا زمانی که کوسه ها تکه هایی از بدن ماهی را جدا می کنند پیرمرد که آش و لاش شدن دست خودش را به راحتی تاب آورده بود حتی توانایی نگاه کردن به بدن ماهی را هم ندارد. این داستان به دیدگاه من سرنوشت بسیاری از افراد بزرگ و کوچک تاریخ را بازگو می کند که سخت کوشی، تجربه، آرامش و امید خود را در راه احساسات نابجایی همچون طمع حرام می کنند در حالی که می توانستند کارهای بسیار بزرگتری با آن انجام دهند</description>
                <category>m_50865768</category>
                <author>m_50865768</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 22:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>