<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم فواضلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50870250</link>
        <description>نویسنده و دلنویس مریم فواضلی
https://marym.blogfa.com
ایدی تلگرام: margytrel1447</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:19:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4110718/avatar/wvvsmx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم فواضلی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50870250</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مراحل آموزش نقد دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-u6oo6dsego9d</link>
                <description>آموزش نقد دل‌نوشته۱. عنوانعنوان توی دل‌نوشته خیلی مهمه، چون خودش بخشی از حس کاره. برخلاف رمان که ممکنه عنوانش انتزاعی یا نمادین باشه، تو دل‌نوشته باید یا حس کلی متن رو منتقل کنه، یا یه جرقه‌ی احساسی توی ذهن مخاطب بزنه.در نقد این ملاک باید این موارد ذکر بشن:آیا عنوان به‌درستی حس یا فضای دل‌نوشته رو منتقل کرده؟آیا کلیشه‌ای نیست؟ (مثلاً عنوان‌هایی مثل «تنهایی»، «غم»، «باران» به‌تنهایی تکراری‌ان، مگر اینکه خلاقانه بازآفرینی شده باشن)آیا بعد از خوندن دل‌نوشته، معنی عنوان عمیق‌تر یا روشن‌تر می‌شه؟آیا عنوان به‌لحاظ موسیقی یا تصویرسازی، با متن هماهنگ هست یا نه؟مثال نقدی: «نویسنده از واژه‌ی “نفس” به‌عنوان عنوان استفاده کرده که بار معنایی شخصی داره، اما درون متن این مفهوم گسترش پیدا نمی‌کنه، پس عنوان کارکرد خودش رو از دست می‌ده.»---۲. مقدمهمقدمه در دل‌نوشته یعنی خط یا خطوط ابتدایی که مخاطب رو وارد حس و حال متن می‌کنه. اگه این مقدمه ضعیف باشه، بقیه‌ی کار حتی اگه خوب باشه، ممکنه اصلاً خونده نشه.باید این موارد ذکر بشن:آیا مقدمه تونسته خواننده رو درگیر کنه؟آیا حس اصلی متن از همون ابتدا شروع می‌شه یا نویسنده زیادی مقدمه‌چینی کرده؟آیا لحن ابتدایی با ادامه‌ی متن هماهنگه؟آیا مقدمه شعارگونه نیست؟ (مثلاً “زندگی یعنی درد” بدون هیچ بسط یا عمقی)اشتباه رایج: نویسنده‌هایی که مقدمه‌شون رو با جملات کلیشه‌ای، سنگین یا شبه‌فلسفی شروع می‌کنن اما نتونستن اون خط رو در ادامه نگه دارن.---۳. ژانردل‌نوشته‌ها معمولاً در مرز بین نثر ادبی، شعر، مونولوگ و خاطره حرکت می‌کنن. اما بازم باید بدونیم که ژانر دل‌نوشته چیه: عاشقانه‌ست؟ انگیزشی؟ اجتماعی؟ فلسفی؟ یا صرفاً شخصی و درونی؟در نقد ژانر باید این موارد ذکر بشن:آیا ژانر متن قابل تشخیصه یا نویسنده بین چند ژانر گیج شده؟آیا لحن و محتوا با ژانر هماهنگه؟ (مثلاً یه دل‌نوشته‌ی اجتماعی نباید لحن بیش‌ازحد شخصی و احساسی داشته باشه)آیا دل‌نوشته واقعاً دل‌نوشته‌ست یا تبدیل شده به شعر بی‌قافیه یا داستانک گنگ؟مثال نقد: «نویسنده تلاش کرده متنی عاشقانه بنویسه، اما به‌خاطر لحن سنگین و فاصله‌دار، حس عاشقانه منتقل نشده و بیشتر شبیه نثر نمادین شده.»---۴. لحنلحن، مهم‌ترین عامل ارتباطیه. این همون چیزیه که باعث می‌شه مخاطب حس کنه یه آدم پشت متن هست، نه صرفاً کلمات. لحن باید مشخص، یک‌دست و متناسب با موضوع باشه.در نقد لحن باید بررسی بشه:آیا لحن رسمی یا خودمونی، به‌درستی انتخاب شده؟آیا لحن توی طول متن تغییر نمی‌کنه؟آیا لحن با محتوای دل‌نوشته هم‌خونه‌ست؟ (مثلاً نباید با لحن شوخ، از اندوه نوشت)آیا لحن تصنعی یا کتابی نیست؟نکته: دل‌نوشته جای نمایش «خود» نویسنده‌ست؛ اگه لحن خودش نباشه، کل کار مصنوعی درمیاد.---۵. ساختمان جملات و انسجامجمله‌ها تو دل‌نوشته باید روان، آهنگین و متناسب با جریان حس باشن. ساختارهای خیلی سنگین یا خیلی بریده‌بریده، ممکنه باعث قطع شدن حس شنیداری یا فکری مخاطب بشه.مواردی که باید بررسی بشن:آیا جمله‌ها به‌خوبی به‌هم وصل شدن یا بی‌ربطن؟آیا استفاده از سکوت (نقطه، سه‌نقطه، فاصله‌ی بین جمله‌ها) به‌جا بوده؟آیا نظم جمله‌ها با حس متن سازگاره؟آیا انسجام کلی وجود داره یا دل‌نوشته صرفاً چند جمله‌ی جداگانه‌ی احساسی‌ه؟اشتباه رایج: نویسنده‌هایی که دل‌نوشته‌شون فقط یه‌سری جمله‌ی کوتاه پشت‌سرهمه، بدون اینکه به‌هم ربط داشته باشن یا حس مشخصی منتقل کنن.---۶. استفاده از آرایه‌ها و انتخاب واژگانآرایه‌های ادبی توی دل‌نوشته نقش زبانی دارن، نه نمایشی. باید کمک کنن به حس، نه اینکه فقط زیبایی ظاهری ایجاد کنن. واژه‌ها هم باید دقیق، احساسی و انتخاب‌شده باشن.در نقد این بخش باید دقت کرد:آیا آرایه‌ها کلیشه‌ای، اضافه یا به‌دردنخور نیستن؟آیا نویسنده از تشبیه و استعاره به‌شکل خلاقانه استفاده کرده؟آیا واژه‌ها دقیقن همون چیزین که باید باشن، یا یه‌جور بازی با کلمات بی‌معنی‌ان؟آیا متن از نظر موسیقی واژگان و آهنگ‌سازی قابل قبوله؟نکته: یه آرایه‌ی تازه یا یه واژه‌ی درست، می‌تونه کل دل‌نوشته رو بلند کنه. برعکس، یه تشبیه بی‌معنا یا واژه‌ی سنگینِ بی‌دلیل، ممکنه متن رو خراب کنه.حالا بریم سراغ آموزش آرایه‌ها:۱. تشبیهوقتی چیزی رو به چیزی دیگه شبیه می‌کنی.فرمول کلی:مثلِ + چیز دوممثال:«صدات مثل پتویی بود که روی زمستونِ دلم کشیده می‌شد.»صدای طرف با پتو تشبیه شده؛ هم حس گرما می‌ده، هم آرامش.</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 17:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه باید درباره نویسندگی بدانیم👇🏻</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%F0%9F%91%87%F0%9F%8F%BB-ivgxpma7lnar</link>
                <description>   آنچه باید درباره نویسندگی بدانیم- چطور نوشتن را شروع کنم؟  👇شروع کن با یک کاغذ خالی و یک قلم.  نوشتن مثل ورزش کردنه، اولش سخته ولی با تمرین راحت می‌شه.- اگر سابقه‌ای در نوشتن کتاب یا داستان نداری، آیا می‌توانی شروع کنی؟  👇صددرصد ! نوشتن نیازمند استعداد ذاتی نیست، بلکه تمرین و علاقه می‌خواد.  هرکسی می‌تونه با قدم‌های کوچیک شروع کنه.- کلیدهای موفقیت و راز یک نویسنده حرفه‌ای چیست؟ 👇  تمرین مداوم      خواندن کتاب‌های خوب      بازخورد گرفتن      صبوری و پشتکار      خلاقیت و جرأت بیان ایده‌های جدید  - تکنیک‌های ساده و نوین برای شروع نوشتن و نویسنده شدن👇    نوشتن روزانه حتی ۵ دقیقه      استفاده از دفترچه ایده‌ها      خواندن مقالات و داستان‌های کوتاه      شرکت در کارگاه‌ها و دوره‌های نویسندگی      نوشتن بدون ترس از اشتباهاز خودت بپرس:👇- برای چه می‌نویسم؟  - هدفم از نوشتن چیست؟  چطور بفهمم استعداد نوشتن دارم؟- نوشتن نیازمند تمرین و استمرار هست، نه فقط استعداد ذاتی.  - اگر علاقه داشتی و دست به قلم میزدی، یعنی راه رو شروع کردی.  - مقایسه خودت با نویسنده‌های معروف یه دام خطرناکه!  - تو اول راه هستی، صبور باش و به جای مقایسه، روی پیشرفت خودت تمرکز کن.  یادت باشه:  نوشتن مثل یه ورزش ماراتونه، نه دو سرعتی! اگر علاقه نداری، زود خسته می‌شی و دست می‌کشی. نکته ی طلایی برای نویسندگی: ✅ تمرین مستمر و خواندن متون مختلف: برای بهبود مهارت‌های نویسندگی، به طور مداوم بنویسید و متون مختلف از ژانرها و نویسندگان گوناگون بخوانید. این کار به شما کمک می‌کند تا سبک‌های مختلف نوشتن را بشناسید و الهام بگیرید. ✅ یادداشت‌برداری:ایده‌ها و الهامات خود را در یک دفترچه یادداشت کنید تا همیشه به آن‌ها دسترسی داشته باشید. با این روش‌ها، به تدریج نویسنده بهتری خواهید شد!نکات طلایی برای شروع نویسندگی👇   - از کوچک شروع کنید:به جای نوشتن یک رمان طولانی، ابتدا داستان‌های کوتاه یا یادداشت‌های روزانه بنویسید. این کار به شما کمک می‌کند قلم خود را قوی‌تر کنید.-  الهام بگیرید، اما تقلید نکنید:خواندن آثار نویسندگان مشهور، افق فکری شما را گسترش می‌دهد، اما تلاش کنید سبک خودتان را پیدا کنید.- طرح کلی بنویسید:قبل از شروع، داستان خود را در ذهنتان شفاف کنید. شخصیت‌ها، اتفاقات و پایان داستان را به‌صورت کلی مشخص کنید.-  نترسید و بنویسید:از اشتباه کردن نترسید. نوشته‌های اولیه همیشه بهترین نیستند، اما مهم شروع کردن است. بعداً می‌توانید اصلاح کنید.- خواننده باشید:هر چه بیشتر بخوانید، بهتر خواهید نوشت. کتاب‌های متنوع بخوانید و روی نحوه نگارش و ساختار داستان‌ها دقت کنید.- آثار قلم‌های قوی و نویسندگان معروف رو مطالعه کن.  - اما هیچ‌وقت خودت رو با اون‌ها مقایسه نکن!  - قلم‌های ضعیف و مبتدی رو هم بخون و با قلم‌های حرفه‌ای مقایسه کن.  - رازها و نکات مهم رو یادداشت کن تا بتونی ازشون الهام بگیری.  چطور نویسنده بهتری شویم؟  نویسندگی یک سفر بی‌پایان است و همیشه راهی برای بهتر شدن وجود دارد. اگر می‌خواهید نویسنده بهتری شوید، این نکات را فراموش نکنید:  - هر روز بنویسید:  حتی اگر فقط چند خط باشد، نوشتن روزانه باعث می‌شود ذهن شما همیشه فعال بماند و ایده‌های جدید خلق کنید.  - زیاد بخوانید:  خواندن کتاب‌ها، مقالات و داستان‌های مختلف به شما کمک می‌کند تا با سبک‌های مختلف آشنا شوید و دایره واژگان خود را گسترش دهید.  - بازنویسی کنید:  هیچ نوشته‌ای در اولین تلاش کامل نیست. بعد از نوشتن، متن خود را بازنویسی کنید و آن را بهبود ببخشید.  -از بازخوردها استفاده کنید:  نظر دیگران را درباره نوشته‌های خود بپرسید. بازخوردها به شما کمک می‌کنند تا نقاط ضعف خود را شناسایی کنید.    - صبور باشید:  نویسندگی یک مهارت است و مانند هر مهارت دیگری، نیاز به زمان و تمرین دارد. ناامید نشوید و به تلاش خود ادامه دهید.  نکته طلایی:  &quot;نویسنده‌ها ساخته می‌شوند، نه متولد!&quot;  شروع کنید، تمرین کنید و هر روز یک قدم به نویسنده بهتری تبدیل شوید. 👇🏻ارتباط و همکاری: @margytrel144- تایپ سریع و بی‌نقص با تمرکز روی کیفیت و دقت- ویراستاری حرفه‌ای برای کتاب و داستان و متون ادبی - تایپ داستان- آموزش نویسندگی از مبانی تا تکنیک‌های پیشرفته - ترجمه عربی با دقت- نویسنده و منتقد حرفه‌ای ادبیات با بیش از ۵ سال تجربهقیمت ما برحسب تعداد صفحات و مدت زمان کاری تنظیم می‌شه، اما یه چیز قطعیه! قیمت منصفانه و رضایت کامل تو، تا با هم یه تجربه بی‌نظیر بسازیم! </description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 03:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش نویسندگی با زبان روان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-du1bp3yfibln</link>
                <description>آموزش نویسندگی  نوشتن نیازمند هیچ پیش‌ شرط خاصی نیست.نه لازم هست نویسنده حرفه‌ای باشی و نه باید کلی کتاب چاپ کرده باشی.  تنها چیزی که می‌خواد دست به قلم بگیری. یه جرقه علاقه ساده و خالصه، از رویعلاقه‌ست که تو رو روشن می‌کنه،یه چراغ تو تاریکی راه نوشتن وبعدش نوبت کشف استعدادته؛  ببین کدوم ژانر تو رو می‌کشه، کجا می‌تونی خودتو به بهترین شکل بیان کنی.نوشتن دو چهره داره:  - دلی و سرگرمی؛  وقتی قلم تو دستته و فقط برای خودت می‌نویسی،  بدون فشار و قید و شرط. - هدفمند و نشر آثار؛  وقتی می‌خوای صدات به دست دیگران برسه،و نوشته‌هات توی دل مخاطب جا بگیره.  برای تقویت قلمت:  - کتاب‌های متنوع بخون،  نه فقط از نویسنده‌های حرفه‌ای،  بلکه از قلم‌های ضعیف و تازه‌کار هم غافل نشو.  - خلاصه‌نویسی کن،  تا اشتباهات و نقاط ضعف رو بشناسی.  - ایده تو یه تلنگره،  یه لحظه که تو غم یا شادی یا سکوت بهت الهام می‌ده.  - ایده باید نو و متفاوت باشه ونه کلیشه‌ای و تکراری،  تا مخاطب رو جذب کنه. یادت باشه:  شکست جزیی از راه نوشتنهبعد از هر شکستیه موفقیت پنهان منتظرت هست.پس حالا که می‌دونی راه چیه، شروع کن!  علاقه تو چراغ مسیرته،  با تمرین و مطالعه قلمت رو قوی کن،  و ایده‌های نو بساز. نوشتن یه رابطه عاشقانه با قلم و کلمات هست، نه یه راند هیجانی که بعدش بپر و برو!نوشتن عاشقانه یعنی:  - عشق به کلمات و پیام درونت.  - صبوری و پشتکار برای ساختن یه اثر واقعی.  - نه یه شعله زودگذر که فقط از هیجان می‌سوزه.  چرا عاشقانه؟  - هیجان مثل آتش بازی هست، زود خاموش می‌شه.  - عشق مثل آتش مستمر و گرم که تو رو همیشه روشن نگه می‌داره. پس اگر می‌خوای نوشتنت دوام داشته باشه:  - عاشق قلم باش- با قلب بنویس - و صبور باش تا میوه کار تو برسه.نوشتن یه روند عاشقانه و دیرپا هست، نه یه شعله زودگذر.    پس عاشق باش و بذار قلمت برات زندگی بسازه.ایده مثل یه تلنگره،  یه جرقه ناگهانی که نمیشه پیش‌بینی کرد کی میاد.  بعضی‌ها وقتی غمگین ان، یه ایده بهشون می‌زنه و بعضی‌ها تو سکوت و تنهایی الهام می‌گیرن.بعضی‌ها هم وقتی شاد و سرحال، ایده هاشون جوش می‌زنه.پس ایده یه مهمون ناخواسته‌ستکه باید آماده باشی تا وقتی اومد، دست تو باشه و ثبتش کنی.  ایده نباید کلیشه‌ای باشه، باید نو و متفاوت باشه و تا بتونه مخاطب رو گیر بندازه و قلب اون رو تکان بده.یادت باشه، ایده مثل یه رعد و برقه، نمی‌تونی بگی کی میاد، ولی می‌تونی آماده باشی و ازش استفاده کنی!</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 18:26:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش نویسندگی، قدم اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-znflfz0etzaz</link>
                <description>داستان‌نویسی واقعاً یک هنر خاص است و شروع آن می‌تواند چالش‌برانگیز باشد! ✍️✨در واقع، صفحه‌ی اول داستان، مانند دروازه‌ای به دنیای جدیدی است که شما می‌خواهید برای خواننده‌تان باز کنید. اینجا چند نکته برای نوشتن یک شروع جذاب و مؤثر آورده‌ام:1. تحریک کنجکاوی: همان‌طور که اشاره کردید، طرح یک پرسش در ابتدای داستان می‌تواند خواننده را به فکر فرو ببرد و او را به ادامه‌ی خواندن ترغیب کند. مثلاً می‌توانید از یک موقعیت غیرمنتظره یا یک راز شروع کنید که خواننده را وادار به پرسش کند. 2. استفاده از توصیف‌های زنده: توصیف‌های دقیق و زنده می‌توانند به خواننده کمک کنند تا خود را در صحنه احساس کند. به جای گفتن &quot;روز بارانی بود&quot;، می‌توانید بگویید &quot;باران به آرامی بر روی شیشه‌های پنجره می‌ریخت و صدای آن مانند موسیقی ملایمی در فضا پیچیده بود.&quot; 3. شخصیت‌پردازی قوی: معرفی یک شخصیت جذاب و پیچیده در ابتدای داستان می‌تواند خواننده را به خود جذب کند. به عنوان مثال، می‌توانید از افکار و احساسات شخصیت در لحظه‌ای بحرانی بگویید. 4. تنش و تعلیق: ایجاد حس تنش یا تعلیق در ابتدای داستان می‌تواند خواننده را وادار به ادامه‌ی خواندن کند. مثلاً می‌توانید از یک حادثه‌ی ناگهانی یا یک تصمیم دشوار صحبت کنید که شخصیت باید با آن مواجه شود. 5. زبان و لحن مناسب: انتخاب زبان و لحن مناسب برای داستان شما بسیار مهم است. آیا داستان شما جدی است یا طنزآمیز؟ این انتخاب می‌تواند تأثیر زیادی بر روی نحوه‌ی جذب خواننده داشته باشد. با رعایت این نکات، می‌توانید شروعی جذاب و مؤثر برای داستان خود بنویسید که خواننده را مجاب کند تا ادامه‌ی آن را بخواند. موفق باشید و از نوشتن لذت ببرید! 🌟✍️📚</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 23:43:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدایی‌، تو دلم را بدرد آورد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-fmbkos4qg7ga</link>
                <description> نمی‌دانم،  چگونه می‌توانم روزهایم را بدون شنیدن صبح‌بخیر تو بگذرانم،  چگونه می‌توانم سرم را بر بالشی بگذارم  که در آن، یاد تو گم شده است.  چگونه می‌توانم شب‌ها را بدون صدای دلنشینت  که همچون نسیمی ملایم بر گوشم می‌وزد،  به صبح برسانم؟  محرومم از خودت،  چرا؟  چرا که تو همچون خورشیدی در آسمان زندگی‌ام می‌درخشی  و اکنون، سایه‌ات بر دل من افتاده است.  بدون تو، روزهایم همچون باغی خشک و بی‌ثمرند،  که باران عشق تو را فراموش کرده‌اند.  چشمانم به درختان بی‌برگ می‌ماند،  که در انتظار بهارند،  و دل من، همچون پرنده‌ای در قفس،  به یاد پروازهای آزادانه‌ات می‌نالد.  چرا مرا از خودت محروم کردی؟  آیا نمی‌دانی که هر کلمه‌ات  چون جویباری زلال،  عشق را در رگ‌هایم جاری می‌سازد؟  بدون تو، زندگی‌ام همچون کتابی ناتمام است،  که ورق‌هایش بی‌صدا و بی‌معنا  در باد می‌رقصند.  پس برگرد،  و بگذار دوباره صبح‌هایم با صدای تو آغاز شود،  و شب‌هایم با یاد تو به خواب برود.  چرا که تو،  تنها چراغی هستی  که در تاریکی‌های زندگی‌ام می‌درخشی.  در آسمان‌ بی‌انتها دنبالت می‌گردم</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 01:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا واقعا دوستم داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/marymmFadlt/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-gfubtpspal35</link>
                <description>خدا دوستم دارد؟این پرسش، واژه‌ای است که همواره در میان اطرافیانمان به گوش می‌رسد، اما سوال اصلی این است: چرا این سوال برایت پیش آمده است؟ چرا حاضر نیستی از خودت بپرسی: من چرا این سوال را پرسیدم؟ چرا فکر می‌کنم خدا دوستم ندارد؟ ریشه این سوال از کجاست؟ آیا مشکل از خداست؟چرا فکر می‌کنی مشکل از خداست، هنگامی که مشکل اصلی از خودت است؟ خودت را از یاد برده‌ای، اما خدا همیشه در وجودت هست و تماشاگر زندگی‌ات. مگر یک سازنده، آنچه را که ساخته، در نیمه‌راه رها می‌کند؟ آیا ممکن است از چیزی که به وجود آورده، متنفر شود یا آن را دوست نداشته باشد؟همان‌طور که همه ما می‌دانیم، خداوند خالق ماست و هنگام آفرینش، بخشی از وجودش را در وجود بشر تزریق می‌کند. پس خداوند تو را آفریده، آفریده‌ای که از خود اوست و البته تو را دوست دارد. اما هنگامی که خودت را فراموش کنی، هنگامی که به سوی پروردگارت نمی‌روی و او را در انتظار می‌گذاری، از او دور می‌شوی. در این لحظه، سوالی در تاریکی ذهن تو شکل می‌گیرد: &quot;خدا دوستم ندارد، چرا خدا دوستم ندارد؟&quot;خدا دوستت دارد، اما تو آنقدر دور شده‌ای که در چاله‌ای از تاریکی فرو رفته‌ای و فاصله گرفته‌ای. تو خدا را گم کرده‌ای و در این حال، می‌نالی که خدا دوستم ندارد. اگر ریشه این جمله را دریابی، خواهی فهمید که مشکل از خودت است، نه از خدا. خداوند همیشه در کنار توست، اما این تویی که باید به سوی او بازگردی و نور وجودش را در زندگی‌ات دوباره بیابی. در این بازگشت، می‌توانی عشق و دوستی خدا را در قلبت احساس کنی و درک کنی که او همیشه در انتظار توست. 🌟❤️✨</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 19:02:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاضی حکم صادر نکن</title>
                <link>https://virgool.io/marymmFadlt/%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86-d1voobepfoii</link>
                <description>داستانک: قاضی حکم صادر نکنژانر: اجتماعیاثر: مریم فواضلی کپی برداری از  اثر پیگرد قانونی دارد الا باذکر نام نویسنده.دیباچه:پشت سلول‌های سرد و بی‌روح، دنیایی از ناگفته‌ها و رازهای نهفته است. در دل این سلول گفتنی‌های دفن شده است؛ و خونی که بر زمین ریخته شده، تنها نشانه خشونت و بی‌عدالت است.​نگاهش به چادر سیاه مادرش افتاد، چادری که حالا به نمادی از غم و اندوه تبدیل شده بود. در آن لحظه، شرم و عذاب وجدان مانند وزنه‌ای سنگین بر دوش او نشسته بود. سرش را به آرامی پایین انداخت، گویی که می‌خواست از نگاه‌های پر از سوال و درد مادرش فرار کند.چشم‌هایش، که روزگاری پر از شوق و امید بودند، حالا به زمین دوخته شده بودند و نمی‌توانستند به چشمان مادرش که در آن چادر سیاه پنهان شده بود، نگاه کنند. مادرش، زنی که همیشه با عشق و فداکاری در کنار او بود، حالا در یک شب، به ناگاه پیر شده بود.قاضی با صدای بلندی ادامه داد:- آقای مرتضی رحمتی متولد ۱۳۷۱ از شهرستان اهواز. جرم؛ قتل همسر با ضربه‌های متعدد در ناحیه شکم و سینه با چاقوی ضامن دار.قاضی عینکش را جابه‌جا کرد و انگشتش را روی ل*ب‌هایش کشید، گویی در تلاش بود تا افکارش را مرتب کند. چشم‌هایش ریز شدند و به رحمت نگاه کرد، نگاهی که در آن ترکیبی از قدرت و غم نهفته بود.ترس از نگاه قاضی در چهره‌ی رحمتی به وضوح خوانده می‌شد. دست‌های لرزانش آرام نمی‌گرفتند؛ گاهی بر روی میز می‌گذاشت و گاهی با ضربات آرامی بر روی پاهایش می‌زد. پای سمت چپش به شدت می‌لرزید، گویی که تمام وجودش در تلاش بود تا از این لحظه‌ی پرتنش فرار کند. این لرزش‌ها نه تنها نشانه‌ای از اضطراب او بود، بلکه نشان‌دهنده‌ی بار سنگینی بود که بر دوش می‌کشید.قاضی، او به خوبی می‌دانست که در این اتاق، هر کلمه و هر حرکت می‌تواند سرنوشت یک انسان را تغییر دهد. او با دقت به جزئیات توجه می‌کرد و هر حرکتی را زیر نظر داشت. در حالی که رحمتی سعی می‌کرد از استدلال‌های ظاهری خود دفاع کند، قاضی با نگاهی تیزبین و تحلیل‌گر به او گوش می‌داد.مضطرب به مادرش نگاه کرد، چهره‌اش پر از نگرانی و درد بود. مادر پیرش، زنی که سال‌ها با فداکاری و عشق در کنار او بود، حالا چند ماهی راه زندان و دادگاه کرده بود.زمان به سرعت می‌گذشت، اما مادرش به طرز عجیبی پیرتر و شکسته‌تر به نظر می‌رسید. مرتضی از مادرش چشم برداشت و به قاضی نگاه کرد. قاضی، مردی با چهره جدی و موقر، درحالی که عینکش را به چشم زده بود، به او نگاه می‌کرد. مرتضی با صدایی لرزان گفت:- در خونه‌م با مرد غریبه‌ بود و زیر سقف خونه‌م به من خیانت کرد.قاضی ل*ب‌هایش را فشرد و چشم‌هایش را ریز کرد و با نگاهی پر از اضطراب و ناامیدی به مرتضی خیره شد:- پس، خشم چشم‌هایت کور کرد و با چاقو همسرت را کشتی. قبول داری؟وکیل سرفه‌ای کرد و به قاضی نگاه کرد تا صحبت کند، اما قاضی با اشاره‌ای به مرتضی گفت:- اول صحبت‌های آقای رحمتی را می‌شنویم.وکیل سرش را تکان داد و همه چشم‌ها به ل*ب‌های مرتضی خیره شدند. اما مرتضی به گذشته‌ای نه چندان دور سفر کرد؛ساعت سه بعدازظهر شد و مرتضی خسته، عرق را از پیشانی‌اش پاک کرد و سرش را بالا برد. در دلش نالید: «خدایا، ما را آفریدی، حداقل پول‌دار می‌آفریدی.» دو ساعت در نیمه‌ی روز پیاده در حال برگشت به خانه است. خیابان خالی از هر موجود زنده‌ای است و تنها مرتضی در خیابان راه می‌رود. گوشی مدل پایینش را درآورد و به نسترن زنگ زد. چند دقیقه طول کشید تا صدای خنده و دلبرانه‌ی نسترن در گوشش پیچید:- سلام عزیز قلبم، خسته نباشی.با شنیدن خنده‌ی نسترن، خستگی‌اش رفع شد. با لبخند گفت:- قربونت برم خانومی، نهار آماده کن، چیزی نمونده که برسم.با شنیدن صدای عشق چندین ساله‌اش، انرژی برای ادامه‌ی راه پیدا کرد.به خانه رسید. پشت در ایستاد و چند ضربه‌ای زد. طولی نکشید که نسترن از پشت در ظاهر شد و لبخند دندان‌نمایی زد. شالش روی گردنش افتاد و موهای فرفری‌اش را به رخ کشید. از کنار در رفت و مرتضی با لباس چروک و روغنی‌اش وارد شد. بوسه‌ای به گونه‌ی نسترن کاشت و به داخل خانه رفت.نسترن پشت سرش وارد شد و گفت:- پیراهنت بوی، عرق میده.- مجبورم دو ساعت پیاده بیام، پول کرایه تاکسی ندارم.روی زمین نشست و به بالش تکیه کرد. نسترن وارد آشپزخانه شد و با صدای بلندی داد زد:- حداقل پاشو حموم کن تا نهار بکشم!چرا نمی‌توانست درک کند؟ خسته به خانه رسید و بهانه‌گیری‌های نسترن شروع شد. بی‌خیال به پهلویش چرخید و به دیوار ترک‌خورده مقابلش نگاه کرد.نمی‌دانست چه کاری کند تا زنش را راضی نگه دارد. فکر می‌کرد ازدواج عاشقانه، بدون مشکل و دردسر است. کاش به نصیحت مادرش گوش می‌داد.نسترن با دقت سینی بزرگ فلزی را روی زمین گذاشت و در مقابل مرتضی نشست. بشقاب دایره‌ای بزرگ پر از خورشت شوید و تکه‌های ماهی سرخ‌شده که به طرز زیبایی روی خورشت چیده شده بودند، جلب توجه می‌کردند. بوی ماهی تازه و ادویه‌های معطر فضای اتاق را پر کرده بود و مرتضی ناخودآگاه آب دهانش را قورت داد. صدای غرغر شکم او در سکوت اتاق به‌وضوح شنیده می‌شد.او آستین‌های پیراهنش را بالا زد و با گفتن «بسم‌الله» دستش را به سوی ماهی دراز کرد. نسترن که در کنار او نشسته بود، چشمانش به سوی دست مرتضی رفت و گاهی لبخند ملایمی به لبانش می‌نشست. این رفتار از او غیرمعمول بود؛ او معمولاً در چنین موقعیت‌هایی بیشتر مراقب خودش بود تا اینکه به دیگران توجه کند.با این حال، نسترن با شنیدن صدای مرتضی که گفت «می‌شنوم؟»، فرصتی یافت تا خواسته‌اش را بگوید. او با چشمان سیاه پر از التماس به مرتضی نگاه کرد و گفت:- مرتضی جونم، فردا می‌خوام با دخترا برم ولی وسایل آرایش و کفش خوب ندارم. میشه عصر بریم خرید؟مرتضی غذاش را جوید و به چشم‌های نسترن نگاه کرد که پر از امید و التماس بودند. او به پارچه‌ی آب اشاره کرد و نسترن با لبخند آب را برای او ریخت.- عصر بریم؟نسترن پرسید و چهره‌اش پر از شوق و انتظار شد.- پول ندارم.نسترن با شنیدن جمله‌ی پول ندارم از جایش بلند شد و با خشم فریاد زد:- پول ندارم، پول ندارم، پس کی قراره پول داشته باشی؟قاشق را به سمت دیوار پرت کرد و با عصبانیت مقابل مرتضی ایستاد. انگشتش را به سمت او بلند کرد و گفت:- آخرین بارت باشه داد بزنی، پول ندارم، چیکار کنم؟ هر غلطی کنم چشمت سیر نمیشه!نسترن برگشت و به سمت اتاق خواب‌شان رفت، اما قبل از وارد شدن به اتاق، به سمت مرتضی برگشت و با صدایی پر از اندوه گفت: - قرار بود مثل ملکه‌ها زندگی کنم، اما زندگیم شده مثل گداها. فاطمه هر چیزی بخواد شوهرش براش مهیا می‌کنه، ولی شوهر من...او وارد اتاق شد و در را محکم بست. صدای بسته شدن در در فضای خانه پخش شد و مرتضی با خشم از خانه زد بیرون. موهایش در سن جوانی سفید شده بودند و این موضوع بیشتر او را عصبانی می‌کرد.او راهی به خانه‌ی مادرش شد و در دلش به خودش فحش داد. او به نسترن زندگی خوب قول داده بود و نباید گریه‌ی همسرش را ببیند. ناامید و غمگین پشت درب زنگ‌زده و کرمی‌رنگ خانه‌ی مادرش ایستاد و به فکر این بود که چگونه می‌تواند وضعیت را بهتر کند.اوساط تیرماه، هوا به شدت شرجی و گرم بود. خورشید بی‌رحمانه استخوان‌های مرتضی را هدف قرار داده بود و سرش از درد به شدت می‌تپید. او به آرامی دستش را به پشت سرش زد و صدای مادرش را از دور شنید که می‌گفت: - چه خبره، اومدم.در باز شد و قامت خمیده مادرش نمایان شد. با دیدن اخم‌های درهم رفته‌ی مرتضی، پوفی کرد و گفت:- باز چی شد؟ با زنت دعوا کردی؟او از کنار در رد شد و منتظر ماند تا مرتضی وارد شود.مرتضی، بی‌حال و با موهای به هم ریخته، به آرامی وارد خانه شد. حوصله‌ی جواب دادن نداشت و به سمت مادرش چرخید. با صدای آرامی که گویی از ته چاه می‌آمد، گفت:- پول نیاز دارم.او روی زمین نشست و به گل‌های فرش خیره شد، شرمنده از این که این ماه بیش از پنج بار به سمت مادرش آمده و تقاضای پول کرده بود. مادرش با لحن تندی ادامه داد:- باز زن عفریتت چی می‌خواد؟مرتضی بغض کرد و در دلش به خود فحش داد. مادرش با نگرانی گفت:- به زنت خیلی رو دادی. بهت گفتم این زن به درد تو نمی‌خوره. بیا، در جوانی پیرت کرد. عشق به دردت خورد؟ عشق که چشم آدم سیر نمی‌کنه. فقط امیدوارم به نتیجه‌ی حرف‌هام رسیدی.مرتضی در دلش احساس می‌کرد که در یک دور باطل گرفتار شده و هیچ راهی برای فرار از این وضعیت ندارد.صدای شکم مرتضی به‌طور ناخواسته و بلندی در سکوت اتاق پیچید و او با شرم، دست‌هایش را جلوی شکمش گرفت تا صدای آن را پنهان کند. مادرش با چشم‌های نگران و بی‌قرار به او خیره شده بود. او به آرامی گفت: - برای نسترن نیست، قرض گرفته بودم و صاحب قرض پولش را می‌خواهد. ندارم بدهم. آهش بلند شد، شاید مادرش به حالش بسوزد و پول را به او بدهد تا بتواند نسترن را عصر به بازار ببرد. مادرش بدون هیچ حرفی بلند شد و قلبش به درد آمد. پسرش در جوانی به شدت محتاج هر کس و ناکسی شده بود. مرتضی به لباس آبی و گل‌گلی مادرش نگاه کرد و لبخند نامحسوسی بر لبانش نشاند. او همیشه نقشه‌اش جواب می‌داد و مادر مظلوم و پاکش را گول می‌زد.از اتاق بیرون آمد و مقابل مادرش نشست. او پول را به سمت مرتضی گرفت و با لحن جدی گفت:- دیگه هیچ‌وقت از کسی قرض نگیر. می‌دونی که پول نداری و نمی‌رسی قرض‌هاتو بدی. چقدر باید رهنمایی‌ت کنم تا گوش بدی؟مرتضی پول را از مادرش گرفت و خود را به سمت او کشید. بوسه‌ای بر پیشانی مادرش زد و با خنده گفت:- قربونت برم، نگران من نباش. خدا بزرگه.با خوشحالی از خانه خارج شد و صورت خندان نسترن در ذهنش نقش بست. لبخندی زد و در دلش به عشقش قربان رفت. این لحظه، نمادی از امید و عشق در دل او بود که به او انگیزه می‌داد تا با تمام چالش‌ها روبه‌رو شود. مرتضی به خانه رسید. کلید را انداخت و دَر را با احتیاط باز کرد تا هیچ‌صدایی ازش در نیاید. به حال پذیرایی نگاه کرد و هیچ‌اثری از نسترن ندید. سینی جای خودش نبود و سکوت غریبی فضا را پر کرد.به سمت اتاق رفت و پول را از پیراهنش درآورد. در ذهنش صورت شاد نسترن را ترسیم کرد و به وانکش‌اش لبخندی زد. دسته‌ی دَر را چرخاند و وارد اتاق شد. با دیدن نسترن که با موهای بهم‌ریخته و لباس‌های نامرتب روی تخت نیم‌خیز بود، ابروی چپش بالا رفت و به سمت او رفت و گفت:- چرا صورتت عین گچ شده؟نسترن از جایش بلند شد و مقابل مرتضی ایستاد. او من‌من کرد و آب حنجره‌اش بالا پایین رفت و گفت:- چیز، خواب بودم.چشم‌های نسترن بعد از خواب پُف می‌شدند و ریملش پخش می‌شد، اما به نظر نمی‌رسید که خواب باشد. سرش را تکان داد و بوی عجیبی به مشامش خورد.مرتضی پول را به سمت نسترن گرفت و گفت: - کم، کم آماده شو. بازار بریم.چشمش به دَر نیمه‌باز تشک‌ها افتاد که تکان خورد. به سمت دَر رفت و حس کرد چشم‌های نسترن او را می‌دیدند. مقابل دَر ایستاد و دستش به سمت دَر رفت. نسترن دستش را گرفت و به سمت او برگشت و گفت:- چته؟نسترن با استرس و چشم‌های نگران بین مرتضی و دَر چرخید. گفت:- نهارتو کامل نخوردی، برات بکشم؟صبر کن جوابش داد و دَر را باز کرد. با دیدن مردی نیم‌بره*نه، دود از سرش بالا رفت. آن مرد کسی نبود جز رفیق سالیان دراز مرتضی که سال‌ها بود دوباره به خانه‌اش راه پیدا کرده بود. او را برادر غیرخونی‌اش می‌دید، اما در اتاقش با زن و لباس نیمه‌بره*نه‌اش در کمد پیدا کرد. شوکه و متعجب به چشم‌های حدقه در آمده حسن نگاه کرد. حسن مشتی از لباس درآورد و به سمت مرتضی انداخت و در یک لحظه او را هُل داد. مرتضی از کمد بیرون آمد و فرار کرد، اما همچنان به جای خالی‌اش نگاه می‌کرد و حرف‌های مادرش در سرش رژه می‌رفتند.در یک لحظه به سمت نسترن برگشت، اما او در یک گوشه‌ای از اتاق با گریه و ریمل پخش شده به مرتضی خیره شده بود. آرامش عجیبی در فضا حاکم بود، آرامشی قبل از طوفان. مرتضی فریاد زد:- چیکار کردی؟ چی کم گذاشتم برات؟صدای فریادش همچون رعد و برقی در فضا پیچید و حنجره‌اش را پاره کرد.نسترن با دیدن چشم‌های به خون افتاده مرتضی و صورت قرمز و رگ گردن باد کرده‌اش ترسید و به دیوار رنگ قرمز پناه برد. او با گریه‌ای که دل مرتضی را به لرزه می‌انداخت، اشک می‌ریخت، اما مرتضی قلبش همچون تکه‌ای یخ شد. این عصبانیت و تنش در فضا به وضوح حس می‌شد، گویی هر لحظه ممکن بود طوفانی از خشم و ناامیدی به پا شود.سرش به طرف نسترن چرخاند و با گام‌های بلند به سویش نزدیک شد. نسترن از ترس روی زمین نشست و به سکسکه افتاد.پاهای کشیده‌ی مرتضی را گرفت و خواست ل*ب باز کند و التماس کند، اما پای چپش را بلند کرد و با نفرت شکم نسترن را مورد هدف قرار داد. جیغ نسترن در فضا پیچید و دل مرتضی را آب کرد، اما ضربه‌ی دوم را زد و دلش در خون نشسته بود. چشم‌هایش بست و با صدای سرد گفت:- گورتو کندی نسترن.برگشت و از مقابل چشم‌های پر از التماس و گریان نسترن محو شد. دَر اتاق را قفل کرد و روی اوپن بهم‌ریخته گذاشت و از خانه خارج شد. گوشی‌اش را درآورد و به حاج قاسم زنگ زد. چند بوق زد و صدای پر از خنده‌ی حاج قاسم در گوشش پیچید و گفت:- الو، بیا دختر بی‌آبروت جمع کن تا سرش رو نفرستادم خونه‌تون.منتظر جواب نماند و قطع کرد.روی زانو نشست و اشک‌های حلقه‌زده پشت چشم‌هایش مانع دیدش شدند. چشم‌هایش بست تا مانع باریدن‌شان شود، اما صدای ترمز ماشین باعث شد چشم‌هایش باز کنند و به برادران نسترن و حاج قاسم نگاه کرد.بلند شد و مقابل‌شان ایستاد و با صدای آرام گفت:- دخترت از خونه‌م ببر.مرتضی احساس می‌کرد که همه‌چیز در حال فروپاشی است. چشم‌های نسترن پر از التماس و گریه بودند، و او در عین عصبانیت نمی‌توانست از احساس عذاب وجدان خود فرار کند. این تضاد عمیق بین خشم و احساس ناتوانی در او حاکم بود و این احساسات در فضا حکم‌فرما بودند. احمد، برادر دوم نسترن، به سمت مرتضی هجوم کرد و با فریاد گفت:- چته وحشی؟ خواهرم چیکارت کرد!مرتضی با آرامش به چشم‌های آبی زلال احمد خیره شد و آب بینی‌اش را بالا فرستاد و گفت:- برو خودت شاهکار خواهرت ببین.علی، برادر بزرگ نسترن، فریاد زد:- کجاست؟مرتضی به خانه اشاره کرد و گفت:- کلید اتاق روی اوپن گذاشتم.دوتا برادر به سمت خانه هجوم بردند، اما حاج قاسم، با چهره‌ای شکست‌خورده و غمگین، به ماشین تکیه زده و به آسفالت خیره شده بود. مرتضی به دیوار تکیه کرد و حرف‌های مادرش همچون شمشیری که کمرش را می‌برید، در ذهنش رژه می‌رفت.از شانس خوبش، خیابان خالی از هر موجودی بود و کسی این آبروریزی را مشاهده نکرد. علی نسترن را هُل داد و علی و احمد، کمر بریده، بیرون آمدند. صدای گریه‌ی نسترن بلند شد و موهای فرفری‌اش روی صورتش پخش شده بود. مرتضی به حاج قاسم خیره شد که صدای سیلی سکوتی که بین‌شان بود را شکست.علی نسترن را زد و فریاد زد:- گمشو تو ماشین!او را سوار کردند و به سمت مرتضی برگشتند و با صدای پر از شرمندگی گفت:- شرمنده داداش، درست تربیتش نکردیم. جوابی از مرتضی نیافت و حاج قاسم با کمر خمیده سوار ماشین شد. ماشین حرکت کرد و از بین دید مرتضی محو شدند. مرتضی، تک و تنها، غرق در دنیای تاریکی شد که نسترن آن را خلق کرده بود. غم و ترس و عصبانیت در وجودش به شدت حس می‌شد. او احساس می‌کرد که همه‌چیز در حال فروپاشی است و این احساسات همچون طوفانی در درونش می‌غلتیدند. دلش به شدت می‌تپید و هر لحظه ممکن بود این غم و خشم به اوج برسد.دَر بست و به سوی آغو*ش مادرش پرواز کرد. طولی نکشید که خودش را جلوی مادرش دید و به اشک‌های بی‌وقفه‌اش نگاه کرد و گفت:- کاش به حرف‌هات گوش می‌کردم.مادرش با دست‌های چروکش روی ران‌هایش زد و شروع کرد نفرین کردن و گفت:- خدا لعنتش کنه، بی‌آبرومون کرد.گوشی‌اش زنگ خورد و به اسمی که نمایان شده بود نگاه کرد و جواب داد. صدای غمگین حاج قاسم در گوشش پیچید:- پسرم، خونه‌ی حسن کجاست؟حالش با شنیدن اسم رفیق ناکسش بهم خورد و بی‌حال جواب داد:- دو کوچه بالای خونه‌مون، مقابل خونه‌ی علی.جوابی جز بوق‌های متعدد در نیافت و آهش بلند شد. سرش را روی زانو‌ی مادرش گذاشت و به چشم‌هایش اجازه باریدن داد و بی‌صدا اشک ریخت.چند ماه نسترن را ندید بود و به خانه‌ی مادرش برگشت. مردم محله با خبر شدند و مرتضی افسرده و گوشه‌گیر شد و راهش به سمت سیگار و مش*روب باز شد. حسن از خانه‌ فرار کرد و لکه‌ی بی‌آبرو هنوز خشک نشده بود.مرتضی کنار دوستانش ایستاد و سلام کرد. یکی از دوستانش گفت:- چه خبر از زنت؟دوست دیگرش خندید و جوابش داد:- ای مردک، چه خبری باشه؟ مرتضی بی‌عرضه زنش جلو چشم‌هاش خیانت کرد.همه خندیدند و مرتضی به سمتش حمله‌ور شد و سیلی محکمی به صورتش زد. با خشم فریاد کشید:- می‌کشمت لعنتی!اما از دستش فرار کرد و بچه‌ها سعی کردند مرتضی را آرام کنند. اما این اولین بار نبود که مرتضی کنایه‌ها را می‌شنید.عصبانیت و غم در وجودش چنان فشاری می‌آورد که احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است فرو بپاشد. این احساسات چنان عمیق و غیرقابل کنترل بودند که هر کسی می‌توانست عمق دردش را حس کند.از کنار همسایه‌شان گذشت که صدایش را شنید:- اینو ببین اگه مرد بودی سر زنتو می‌بریدی.نفس عمیقی کشید و با خشم وارد خانه شد.سیگارش در آورد و به دود خیره شد و حرف‌های مردم در ذهنش زنده شدند:- مردونگی نداری. زنت خیانت کرد. بی‌عرضه. مرد نیستی. چه راحت زنش ول کرده. من بودم زنم رو می‌کشتم. بی‌غیرت.و صداها بلند شدند، سیگارش خاموش کرد و پریشان سرش را گرفت و فریاد زد اما فریادش طولی نکشید به گریه تبدیل شد.مقابل علی و احمد ایستاده بود.علی گفت:- منم دیگه طاقت حرف‌ها رو ندارم.احمد:- بابا اجازه نمی‌ده نسترن بکشیم.اما مرتضی همچنان به کف آسفالت خیره ماند.در این لحظه، چشمان مرتضی پر از خشم و اندوه بود. او احساس می‌کرد که تمام دنیا بر سرش ریخته است. صدای علی و احمد در پس‌زمینه به گوشش نمی‌رسید؛ فقط صدای خودش بود که در ذهنش می‌پیچید:- چرا باید اینطور احساس کنم؟ چرا باید به خودم شک کنم؟او به خودش فکر می‌کرد که چگونه می‌تواند در مقابل این همه قضاوت و فشار ایستادگی کند. مرتضی به یاد آورد که چگونه نسترن را دوست داشت و چگونه این عشق به یک چالش عمیق تبدیل شده است.احساس ناتوانی و خشم در وجودش جوش می‌زد. او می‌دانست که باید انتقام بگیرد.مرتضی به آسمان نگاه کرد و از خودش پرسید:- آیا این راه درست است؟ آیا این تنها راهی است که می‌توانم انتقام بگیرم؟او به علی و احمد نگاه کرد و دید که علی چقدر ناراحت است.احمد هم نگران به نظر می‌رسید.مرتضی با صدای لرزان گفت:- من نمی‌دونم چطور باید این بار رو تحمل کنم.مرتضی با حالت بی‌روح و چهره‌ای خشمگین ل*ب زد و گفت:- با عمو حرف می‌زنم، بهش می‌گم می‌خوام نسترن رو برگردونم خونه و اونجا می‌بریم و می‌کشیم. من دیگه نمی‌تونم بیشتر از این صبر کنم.این جملات در فضای پر تنش و خشم او طنین‌انداز شد. هر دوشان با چشمان پر از تعجب و هیجان به او نگاه کردند و از پیشنهادش استقبال کردند. مرتضی به سرعت به حاج قاسم زنگ زد و با شنیدن این حرف، حاج قاسم خوشحال شد که توانسته نسترن را از خشم علی و احمد دور کند.نسترن، با چشمان اشک‌آلود و قلبی پر از ترس، در مقابل سه مرد ایستاده بود. او به چهره‌های خشمگین و خون‌افتاده‌شان نگاه می‌کرد و احساس می‌کرد که دنیا به دورش تنگ شده است. هر لحظه، احساس پشیمانی و ناامیدی در وجودش بیشتر می‌شد، اما دیگر راهی برای فرار وجود نداشت.مرتضی، با چاقویی در دست، به سمت او پیش آمد. چهره‌اش پر از خشم و درد بود. - عاشقت بودم، سال‌هاست آرزوت کردم! صدایش به شدت لرزان و پر از عصبانیت بود. او ادامه داد:- می‌پرستیدمت، اما تو با خیانت جوابم دادی! هر کلمه‌اش مانند چاقویی دیگر به قلب نسترن فرو می‌رفت.نسترن به عقب رفت، اما علی، یکی از دوستان مرتضی، او را از پشت گرفت. او تلاش کرد تا فرار کند، اما ترس و وحشت در چشمانش موج می‌زد. نه، نه! فریاد زد، اما صدایش در میان خشم و فریادهای دیگران گم شد.مرتضی چاقو را بالا برد و با صدایی پر از نفرت گفت:- عشق تو حالا تبدیل به نفرت شده، جهنمی که با مرگت به خاکستری تبدیل می‌شه!او به سمت نسترن حمله کرد و ضربه‌ای به سینه‌اش زد. نسترن احساس کرد که دنیا دورش می‌چرخد و هر ضربه‌ای که به او می‌خورد، بیشتر او را به سمت تاریکی می‌کشاند.پسرها، با چشمان گشاد و نفس‌های بریده، به این صحنه نگاه می‌کردند. ترس و هیجان در چهره‌هایشان نمایان بود. نسترن، در حالی که به زمین می‌افتاد، آخرین نگاهش را به مرتضی انداخت. چشمانش پر از سوال و ناامیدی بود: - چرا؟ من گناه کردم، گولش رو خوردم، حقم نیست بمیرم!اما هیچ‌کس پاسخ نمی‌داد. سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد و تنها صدای نفس‌های بریده و قلب‌های شکسته به گوش می‌رسید.نسترن، با چشمان نیمه‌باز و حالت ناامید، روی زمین افتاده بود. شکم او هدف خشم احمد قرار گرفته بود و حالا نفس‌هایش به‌سختی و با لکنت از سینه‌اش خارج می‌شدند. احمد، با چهره‌ای پر از نفرت، قمه‌اش را روی گردن نسترن گذاشت و چشمانش از خشم می‌درخشید. اینکه او دوقلوی نسترن بود، خشمش را بیشتر کرد.- تو رو خدا... نمی‌خوام بمیرم! نسترن با صدایی لرزان فریاد زد، چشمانش را بست و احساس کرد قمه‌ی سرد چگونه به پوستش فشار می‌آورد.- بزار زنده...التماسش در هوا گم شد، اما احمد با بی‌رحمی قمه را فرو برد و گلویش را پاره کرد.خون مانند شلنگی آب به صورت علی و احمد پاشید و مرتضی که در مقابلشان ایستاده بود، چشمانش تار شدند. او عشقش را در مقابل چشمانش مُرد می‌دید و احساس کرد که دنیا به تاریکی می‌رود.علی و احمد سر نسترن را از کالبد بی‌جانش جدا کردند و بلند شدند. سر و صورتشان از خون خواهرشان پر شده بود و چهره‌هایشان پر از عصبانیت و غم بود. آنها به دیوار تکیه کردند و به کالبد بی‌سر نسترن خیره شدند.بدون هیچ‌گونه عذاب وجدان، احمد خون را از جلوی چشم‌هایش پاک کرد و نیشخند زد. علی با صدایی سرد گفت:- سرش تو فلکه محله بذاریم؟این سوال به نوعی نشان‌دهنده‌ی بی‌احساسی و سردی آنها بود.غم و عصبانیت در چهره‌هایشان به‌وضوح مشهود بود، اما احساس عذاب وجدان در آنها وجود نداشت. این صحنه، ترکیبی از خشم و غم بود که در دل هر کدام از آنها جای گرفته بود، اما هیچ‌کس جرأت نکرد تا به احساساتش اعتراف کند. مرتضی، با چشمانی پر از خشم و عصبانیت، با صدای بلند گفت:- سرش می‌خوام ببرم نشون تکه‌تکه آدم‌هایی که گفتن بی‌غیرتم و مرد نیستم!این کلمات از دهانش خارج شدند و احساس کرد که خودش را در مقابل دنیا محکوم کرده است.علی، با چهره‌ای پر از هیجان، پاسخ داد:- باشه، پس بدنش می‌ذاریم فلکه!مرتضی مانند دیوانه‌ها سر نسترن گرفت و در محله چرخید، با صدای بلند فریاد زد:- اهای اهالی! بیایید ببینید کی مرد نیست! خوشحالی در چهره‌اش مشهود بود، چراکه بالاخره توانسته بود این لکه‌ی ننگ را از سایه‌اش پاک کند.مردم دور بدن نسترن جمع شدند و همهمه‌ای بلند در فضا حاکم شد. یکی می‌گفت: لکه‌ی بی‌آبرویی پاک کردند، دمشون گرم! دیگری با صدایی پر از تعجب گفت: چقدر بی‌رحم هستند!و سومی اضافه کرد: آنها انسان نیستند، بلکه حیوان هستند!این حرف‌ها تنها نشان‌دهنده‌ی عصبانیت و خشم مردم بود، اما هیچ‌کس به عواقب این عمل فکر نمی‌کرد. طولی نکشید که پلیس آمد و هر سه تسلیم پلیس شدند. چهره‌هایشان پر از ترس و نگرانی بود، چراکه حالا باید با عواقب عملشان مواجه می‌شدند. این صحنه، ترکیبی از خشم، انتقام و عواقب غیرقابل پیش‌بینی بود که در ذهن همه حاضرین جای گرفته بود.- خشم نبود آقای قاضی، من بی‌ناموس نیستم. این جملات از زبان مرتضی خارج شدند و احساس ناامیدی و عصبانیت در چهره‌اش مشهود بود. چشمانش پر از اشک و خشم بودند، چراکه احساس می‌کرد که در مقابل قاضی و مردم به نوعی محکوم شده است.قاضی نیشخندی زد که حاکی از عدم بی‌اعتمادش به حرف‌های او بود. این نیشخند به مرتضی احساس تحقیر و تنهایی داد. ناگهان صدای مردی بلند شد، مرتضی به سمت صدا برگشت و حاج قاسم را دید. چهره‌ی حاج قاسم پر از عزت نفس و قدرت بود، اما چشمانش حکایت از درد و از دست دادن عزیزش می‌کرد. قاضی به او اجازه صحبت داد و حاج قاسم بلند شد و گفت:- آقای قاضی، بنده پدر مقتول هستم و من هیچ شکایتی از مرتضی رحمتی ندارم و از شما تقاضا دارم که آن را آزاد کنید. این کلمات حاج قاسم همه حاضرین را متحیر کرد. صدای او محکم و قاطع بود، اما در عمق چشمانش می‌شد درد و عذاب را دید.قاضی لب‌هایش را فشرد و اجازه نشستن را داد. او به دقت به حرف‌های حاج قاسم گوش داد و سپس حکم آزادی را زد. این لحظه برای مرتضی مانند یک معجزه بود. او احساس کرد که دنیا دوباره به او برگشته است.مرتضی با خنده به سوی آغوش مادرش پرواز کرد. چهره‌اش پر از شادی و احساس آزادی بود. مادرش با چشمان پر از اشک و لبخند به استقبال او آمد. این آغوش برای مرتضی همه‌چیز بود؛ محل آرامش و عشق.بعد از حبس عمومی به مدت دوسال، مرتضی حالا به زندگی آزادی‌اش برگشته بود و با اعتماد به نفس بیشتری به دنیا نگاه کرد.&quot;پایان&quot;قاضی حکم صادر نکن</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 14:25:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته گمشده بعد تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%AA%D9%88-ugx1qdnsotyt</link>
                <description>عنوان: گمشده بعد توژانر: تراژدی، عاشقانهاثر: مریم فواضلی  گویی به دنبال هر نفسی که بعد از تو، تلخ است.چگونه می‌توانم شعله‌های وجودم را خاکستری کنم؟گویا آمدی تا خاطره‌ای شوی در کنج قلبم... و این خاطره‌ها هرگز فراموش نخواهند شد. در این دنیای سرد و بی‌رحم، تو همچون نسیمی ملایم به یادم می‌آیی، نسیمی که در دل شب، سکوت را می‌شکند و یادآور روزهای شیرین گذشته است.وجودم، بعد از تو خالی‌ از هر احساسات است...این احساس خالی بودن مانند یک سایه‌ی سنگین بر روی قلبم نشسته است.شب‌ها، خواب مهمان چشم‌های بی‌قراری‌ام نمی‌شود؛ چشمانی که هرگز آرامش را نچشیده‌اند.آن شب‌های طولانی و سرد، بوی خاطراتت را می‌دهد؛نمی‌دانستم رهگذری در زندگی‌ام هستی؛ رهگذری که با حضورش تمام دنیایم را تغییر داده است.تو صاحب و تمنای وجودم شده‌ای؛ حسی که هرگز نمی‌توانم از آن فرار کنم. تو همچون یک شعله‌ی آتشین در دل زمستان، گرما و نور را به زندگی‌ام آورده‌ای؛ اما اکنون، این شعله به دودی تبدیل شده که تنها یادآور سوزش و درد است. خالی بودن وجودم مانند یک دریای عمیق است، که هیچ موجی نمی‌تواند آن را پُر کند. هر لحظه که به یاد تو می‌افتم، قلبم به تپش می‌افتد و احساس می‌کنم که زندگی دوباره در من زنده می‌شود. تو همچون یک آهنگ ملایم در پس‌زمینه‌ی زندگی‌ام، هرگز از یادم نمی‌روی؛ و این آهنگ، هرچقدر که سکوت کنم، باز هم در دل من نواخته می‌شود. لبخند از چشمانم پاک شد و انتظار مهمان چشمانم شدند...دل‌تنگی قسمتی از وجودم را فرا گرفت و موهای‌ بلوطی ل*خت‌ام با ریختن به فرش نشان دادند که از نبودنت بی‌قرار هستند.کجایی؟ گویی نبودنت را قسمت خواندن...کجایی؟ که نبودنت غبار سیاهی بر زندگیم شد.این غبار چنان سنگین است که نمی‌توانم به راحتی تنفس کنم.نیست... صدایی نمی‌آید. او رفت ولی همچو مانده‌ام در وسط هیاهویی داشتن‌ات؛هیاهویی که حالا فقط یادآور خاطرات شیرین و تلخ است.هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، مانند یک عمر طولانی است.غم و توصیفات این احساس خالی بودن چنان عمیق است که هر کلمه‌ای که بگویم، نمی‌تواند عمق این درد را توصیف کند.این احساس مانند یک سکوت عمیق است که در دل من جاری است؛ سکوتی که فقط با یادآوری تو شکسته می‌شود.هر روز که می‌گذرد، این دل‌تنگی بیشتر احساس می‌شود؛ گویی بدون تو زندگی معنایی ندارد.چشمانم به دنبال تو می‌گردند، اما فقط سکوت و تنهایی را پیدا می‌کنند.این غم چنان عمیق است که هر لحظه احساس می‌کنم قلبم در حال شکستن است.یادآوری خاطراتت چنان تلخ است که هر بار به یاد می‌آورم، درد و عذاب را احساس می‌کنم.این احساس خالی بودن مانند یک چاه عمیق است که هیچ پایانی ندارد؛ و هر بار که به یاد تو می‌افتم، گویی در این چاه غرق می‌شوم.تو همچون یک پرنده‌ی آزاد در آسمان، از دست رفته‌ای و من مانند یک درخت خشک، تنها و بی‌قرار ایستاده‌ام. بین همه آدم‌های زندگی‌ام، تو چرا؟ چرا باید این‌قدر در عمق وجودم جا داشته باشی؟نمی‌خواهم هک شوی در مغزم، نمی‌خواهم در قلبم نفس بکشی.اما می‌خواهم لابه‌لای نفس‌هایم باشی، لابه‌لای عمرم، مانند نسیمی که آرامش را به زندگی‌ام می‌آورد.آن شب مخوف، شبی که تسلیم شدم به روزگار نداشتنت...در آن لحظه، احساس کردم که زمان ایستاده و دنیا به دور من می‌چرخد، اما من در دنیای خودم غرق شده‌ام.تسلیم شدم به این واقعیت تلخ که تو دیگر در کنارم نیستی و این درد، مانند زخم عمیقی در قلبم باقی مانده است.اما نبودنت، همچون سایه‌ای سنگین، بر ذوقم می‌زند و هر روز بیشتر از قبل احساس تنهایی می‌کنم.سکوت شب، مانند یک پرده‌ی سیاه، بر زندگی‌ام افتاده و اشک‌هایی که فرو می‌ریزند، ترانه‌ای غم‌انگیز و بی‌صدا می‌سازند.این سکوت چنان عمیق است که گویی صدای زندگی را بلعیده است؛و هر اشک، مانند قطره‌ای از دریای درد، به زمین می‌افتد.تو همچون یک پرنده‌ی آزاد که در آسمان پرواز می‌کند، از دست رفته‌ای، اما پروازت در خاطراتم همچنان زنده است.قلبم به درد آمد.و ذهنم به یاد آورد که در جهان عاشقی تنها ماند.سوالات فراوانی در ذهنم می‌پیچد و گویا جوابی درنیافت.تو را در کجا دریابم؟ در اشک بین چشمانم؟زمان به کُندی می‌گذرد و بین ریز‌ترین اتفاقات دنبالت می‌گردم اما اثری از رد پاهایت پیدا نمی‌کنم. افسوس که به جاده بن‌بست خوردم.در وسط هیاهویی زندگی چشم‌هایم دنبال یک نگاه آشنا می‌گردد.ولی دریغ از یک نگاه، دریغ از یک محبت کهنه، آیا بخت من به سیاهی نوشته شده است؟فرار کردن به بهانه مشغله کاری دشوار نیست اما فرار کردن از وجودت، ذره ذره قلبم را می‌سوزانند.و هر سوال مانند یک تیغ برنده، به عمق وجودم نفوذ می‌کند.زندگی بدون تو مانند یک سکوت عمیق است که فقط صدای درد را به گوش می‌رساند. این درد، همچون یک سایه‌ی سنگین، بر دوش من نشسته است.هلاک و بیمارم بعد از نبودنت...قشنگم، حالت چطور است؟چقدر در انتظار مانده‌ام تا با آغو*ش باز به سمت تو بیایم و دوباره در آغو*ش بگیرمت.چشم به راه مانده‌ام، اما در دوران هجرت می‌گذرانم که جز بی‌وفایی بویی دیگری ندارد.این دوران هجرت، مانند یک سایه‌ی سنگین بر زندگی‌ام افتاده است، هر روز که می‌گذرد، احساس می‌کنم که بیشتر از قبل تنها شده‌ام.صبر، صبر تا موهای سرم سفید ریشه‌ بزنند و در آن گم‌شوی...این صبر چقدر سخت است!هر روز که می‌گذرد، احساس می‌کنم که زمان به آهستگی حرکت می‌کند و من در این درد و تنهایی غرق شده‌ام.درد و تنهایی مانند دو دوست غیرقابل تفکیک هستند، که هرگز از من جدا نمی‌شوند.و این صبر چنان عمیق است که گویی هر لحظه یک عمر طولانی را به دنبال خود دارد.در نبودنت کسی نیستم...نمی‌توانم باور کنم که این واقعیت چقدر سخت است.هر روز که می‌گذرد، احساس می‌کنم که بیشتر از قبل در این تنهایی غرق شده‌ام.نمی‌توانم به چیزی برسم یا برای زنده ماندن هدف‌هایم تلاش کنم.این احساس خالی بودن و فقدان، مانند یک سایه‌ی سنگین بر زندگی‌ام افتاده است.هر چقدر هم که تلاش کنم، نمی‌توانم از این درد رهایی یابم.دیگر نامی از من به یاد نمی‌ماند..این فکر چقدر عذاب‌آور است! احساس می‌کنم که به خط فراموشی روزگار سپرده شده‌ام و هیچ‌کس دیگر به یاد من نخواهد بود.زندگی بدون تو برایم مانند یک سفر بی‌پایان و تنهاست.این سفر، چنان سرد و خالی است که گویی هر گام مرا به عمق تنهایی می‌برد. راستی که این وصف ناتمام است... همه می گویند دیوانه ام، ولی چه کسی جرات دارد بپرسد؟&quot;چرا این‌همه؟&quot; عشق تو تا مغز استخوانم نفوذ کرد،اما بی مهری ات ذره ذره وجودم را فرسود...دیگر نه کسی صدایم را می شنود،نه نامم در خاطره ها مانده... خاموشی من، فریادی بی پاسخ است. در کوچه پس کوچه های این شهر خسته...عطر تو اما همچنان در رگ هایم جاریست تنها یادگاری که از تو دارم... تنها ریسمانی که مرا به زندگی پیوند می زند وگرنه مدتهاست که دستانم از بند روزگار رسته...شاید این دیوانگی مفهومش این باشد: من هنوز زنده ام،با همه زخم هایی که بی پروا بر جانم نشاندی...زنده ام، اما نه برای کسی، تنها برای خاطره ی تو... تشنه‌ی یک دیدار ناگهانی‌ام،روزی که تو را در مقابل خود ببینم،صدایت را همچون نغمه‌ای دلنشین لم*س کنم، در لابه‌لای نگاهت،عشق را بخوانم اما افسوس!چشم‌های یک عاشق، در تاریکی غم و دوری، کور می‌شوند، چگونه می‌توانم زیبایی تو را ببینم،وقتی که سایه‌ی غم بر دل و جانم نشسته است؟چگونه می‌توانم صدای تو را بشنوم، وقتی که سکوتی سنگین، همه‌جا را فراگرفته؟این عطش، چون آتش درونم می‌سوزد، هر لحظه که می‌گذرد، دردی عمیق‌تر از دیروز را احساس می‌کنم. دلم می‌خواهد در آغو*ش تو پناه بگیرم،اما این فاصله،چون دیواری بلند، بین ما ایستاده است. چشم‌هایم به در دوخته شده،امید به دیدار تو، چون ستاره‌ای در آسمان تاریک، که هرگز به آن نمی‌رسد این عطش،تنها یادگار عشق من است، که در دل شب به یاد تو می‌سوزد و می‌سوزد.دیگر بویی از تو نمی‌آید.لابه‌لایه‌ی زندگی‌ام دنبالت می‌گردم،اما گویی کم‌کم نبودنت در زندگی‌ام نمایان می‌شود.هر روز که می‌گذرد،این فقدان چون سایه‌ای سنگین،بر دوش روحم نشسته است.دیگر نیستی،خانه دیگر بوی تو را نمی‌دهد،و این سکوت مرگبار،چون دریایی عمیق،تمامی احساساتم را بلعیده.لباسم بوی تو را نمی‌دهد، و دستانم که روزگاری در آغو*ش تو گرم بودند،اکنون سرد و تنها هستند گویی چشمانم باور کردند که تو دیگر در زندگی‌ام نیستی.این احساس،چون یک زخم عمیق،هر لحظه مرا می‌خورد، من در این تنهایی،فقط یاد تو را با خود دارم.چگونه می‌توانم این درد را تحمل کنم؟چگونه می‌توانم بدون تو زندگی کنم؟هر چیزی که لم*س می‌کنم،یادآور توست، این یادآوری،چون تیری بر دل،مرا می‌زند،آیا روزی می‌رسد که این درد کاهش یابد؟یا این عشق و فقدان،تا ابد همراه من خواهد بود؟در این سکوت،فقط عطر یاد تو را حس می‌کنم، این عطر،تنها یادگار عشق ماست.دلنوشته گمشده بعد تو اثر مریم فواضلی</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 02:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعریف عجیبی از مرگ در دنیای امروزه</title>
                <link>https://virgool.io/marymmFadlt/%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-cag8rufcxuz9</link>
                <description>تعریف مرگ در دنیای امروز به طرز عجیبی تغییر کرده است. وقتی کسی از دنیا می‌رود و با عالم انسان‌ها و دنیا وداع می‌کند اولین سوالی که اطرافیان می‌پرسند این است: &quot;چند سال دارد؟&quot; آیا واقعاً مرگ به سن وابسته است؟ اگر بفهمند که فرد فوت شده پیر است معمولاً می‌گویند: &quot;چرا آنقدر گریه می‌کنید؟ چرا جیغ می‌زنید؟ او پیر بود و از هزینه‌ها و رفت و آمدش راحت شدید.&quot; اما اگر بدانند که فرد جوان است، واکنش‌ها متفاوت می‌شود و کمتر کسی می‌گوید: &quot;گریه نکنید بلکه می‌گویند حق دارید زجه بزنید.&quot; این سوالات و واکنش‌ها نشان‌دهنده‌ی یک نگرش عمیق‌تر به مرگ و زندگی است. آیا ارزش یک انسان تنها به سن اوست؟ آیا عزیز بودن و اهمیت یک فرد به سال‌های عمرش وابسته است؟ مرگ چه در سنین بالا و چه در جوانی همیشه دردناک و تلخ است اما به نظر می‌رسد که جامعه ما به نوعی سعی دارد با سن مرگ را توجیه کند و این توجیهات، احساسات واقعی ما را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. در واقع، مرگ یک واقعیت انسانی است که فراتر از سن و سال می‌رود و باید به آن با احترام و درک عمیق‌تری نگاه کرد. هر انسانی، صرف‌ نظر از سنش داستان‌ها آرزوها و احساسات خاص خود را دارد که با رفتنش، دنیای اطرافش را تحت تأثیر قرار می‌دهد. بنابراین باید به یاد داشته باشیم که مرگ یک پایان است اما یاد آن فرد فراتر از سال‌های عمرش خواهد بود . در ذهن ما سوالات زیادی درباره مرگ و تأثیر آن بر اطرافیان وجود دارد. آیا وقتی ما از این دنیا می‌رویم، عزیزانمان برایمان گریه می‌کنند؟ آیا فراموش می‌شویم یا وقتی که مرده‌ایم دیگر کسی به یاد ما نمی‌افتد؟ آیا آن‌ها بعد از رفتن ما اذیت می‌شوند یا نه؟ بسیاری از افراد وقتی می‌شنوند که کسی فوت کرده، به سن و وضعیت آن فرد توجه می‌کنند. اگر فردی پیر یا بیمار باشد، ممکن است بگویند: &quot;او دیگر رنج نمی‌کشد، پس گریه نکنید.&quot; اما واقعاً چرا مرگ عزیزانمان باید به یک اتفاق عادی تبدیل شود؟ مرگ یک واقعیت تلخ است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. چرا پس به آن به عنوان یک رویداد طبیعی و عادی باید نگاه کنیم؟ بنابراین، باید به یاد داشته باشیم که مرگ نه تنها پایان یک زندگی است بلکه تأثیر عمیقی بر زندگی کسانی که باقی می‌مانند دارد. هنگامیکه برایتان مهم نیست که طرف مقابلش عزیزش را از دست داده در این شرایط، نباید بگویید: &quot;گریه نکنید، این یک اتفاق طبیعی است.&quot; این نوع سخن‌ گفتن فقط به عادی‌سازی مرگ کمک می‌کند و احساسات واقعی آن فرد را نادیده می‌گیرد. اگر واقعاً به احساسات دیگران اهمیت نمی‌دهید به آن‌ها اجازه بدهید که احساساتشان را ابراز کنند. مرگ یک واقعیت تلخ است که هر کسی به نحوی با آن مواجه می‌شود. پس اگر خودتان هم عزیزتان را از دست دادید، گریه نکنید. مرگ این نیست که باید آن را عادی بپنداریم و احساسات دیگران را نادیده بگیریم.نویسنده: مریم فواضلی#مرگ #تعریف # اجتماعی</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 23:46:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت الهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-pobvm9rbugzz</link>
                <description> یک باور زیبا: ​آن باور زیبا و کوچک همچو خود را از یک مهلکه تاریک و بن‌بست نجاتت می‌دهد. ​ایمان داشتن به خود؛ قدرتی دارد که می‌تواند در برابر دشمن بیرونی و درونی بایستد و با انرژی فراوان بجنگد.​یک ایمان و باور گویا شگفت انگیز است. قدرتی در او نهفته است که ذره‌ای از حملات قدرتش کاسته نمی‌شود. ​و این قدرت از آن درگاه الهی است.​مریم فواضلی</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 00:18:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دل تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-frvwpg9zaxba</link>
                <description>این اتاق: ​در تاریکی می‌گذرد، ​ناگهان امید و روشنایی در دل اتاق متولد می‌شود. ​چگونه؟ ​مگر در تاریکی چه اتفاقی می‌افتد، که امیدی همچو ذره‌ای کوچک بوجود بیاید؟ ​آن روشنایی نشانه‌ای از خدا است که نوایی می‌دهد و یاد آور می‌کند: آری، خدایی را داری که از تاریکی بزرگ‌تر استــ .​أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ​مریم- فواضلی-گزارش •••</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 00:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته گذری از قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8-xpr1uxlfno7r</link>
                <description>پارت‌های دلنوشته:بازگشتم به سویت، چاره‌ی دیگر نیست!گویا همه راه‌ها به بن‌بست خوردن،گویا جزء راه تو، راه دیگری نیست.من را عاشق دلخسته بخوانکه گویا جانی برایم نمانده‌ است.​آرام‌جانم؛عمری که برایم باقیست با خیال وجود تو خواهد گذشت.گویا خبر رسید، فصل عاشقی رسیدگویا نمی‌داند معشوقه‌ی بی‌وفایم خائن است؛دلی داد به غیر از من،خبر برسانید به لیلی‌؛رفتی و ماندم در غربت روزگارآه، چه گویم گمشدم در یاد تودیدنت در خواب هم غنیمت استگویا، جادویی داری و من گرفتارشقلب، گلایه می‌کند از توچه بی‌خبر گذاشتی، بی‌معرفتندیدی آشفتگی‌ام را؟​برای نبودنت، عزا نگرفته‌امبرای نبودنت، تیره نپوشیده‌اماما روزگارم تیره شد؛برای نبودنت، تحسر نکشیده‌اماما، سنگینی سی*ن*ه‌ام بی‌داد می‌کندبه خط فراموشی رسیدی؛ولی تو در من و من به فراموشی.​مخبر آمد، گفتا؛شب طولانی‌ و سرد در پیش داری ای‌مجنون!شبِ که لیلی‌ات لباس سفید بر تن دارد.خبر برسانید به لیلی‌ام؛لیلی‌ زندگی‌ام، آن لباس سفید بر تن تو مانند ماه که چشمک می‌زند به خورشید، می‌درخشد!آن شب لیلی‌ام سفید بخت می‌شود؛شب حجله‌ای لیلی‌ام فرا رسیده و مجنون حجله‌اش گورستان است... .مجنون، شر*اب خون را نوشید؛ولیلی، چشم بست به درگاه عشق.​***آزاد نیستم، در زندانِ گرفتار شده‌ام؛که نام‌اش، بی توودر انفرادی، خستگی‌هایممحکوم شده‌ام... .​***آسمان ببار؛خسته‌ی جانم، دگر رقمی نمانده برای‌ام؛ای جانم صبور باش، خدایی وجود دارد که بزرگ‌تر از دل‌تنگی‌های‌ات!نپرسد کسی حالم را؛در تنهایی، پریشان است حال من!قلب‌ِ که از صخره ساختی، تاوان‌اش راعمر جوانی‌ام داد.​***گذشت‌ای از قلبِ که تمنا می‌کرد نفس‌هایت را!افسوس‌، که دیگر تماشا‌یت نمی‌کنم؛ گم شده‌ای بین تصاویر روزانه‌‌!آیا چشم‌هایم بی‌رحم شده‌اند یا قلبم؟در ختمِ شب سرد، محو شد تصویر خند‌ه‌هایت در قلب‌ یخ‌ زد‌ه‌ام را... .​**آرام آرام بگذر از قلب‌ِ شکست خورده‌ام،زیرا زخمی که زده‌ای هیچ‌وقت کهنه‌ نمی‌شود؛از بی رحم بودنت؛خدشه‌ها جوانه زدند،آرام بگذر که درد عمیق‌ایی هنوز از قدم‌هایت جا مانده.​***دل‌تنگی را چگونه می‌توان خواند؟عطشِ، که سیراب نمی‌شود؟یا؛یتیمی که به کودکان دیگر حسادت می‌کند؟یا؛تاریکِ که تشنه‌ی، ذره‌ای از نور است؟​حالم را توصیف دهم؟همانند، سپهر نیاز به آغو*ش نورانی شید است.همانند، یتیمِ که دنبال خانه می‌گردد.بی خبر از حال معشوقه‌ام، من را به کالبد بی‌جان تبدیل کرده‌.​بیمارم؛از نداشتنت ذره، ذره وجودم می‌سوزدو،به خاکستری تبدیل می‌شود گویی دیگر توانایی ندارم برای مرور کردنت برای خاطرات کهنه‌ایی که در وجودم محو می‌شود. بیمارم که داویی ندارد روحم.​***ای‌ جانانه‌ام؛غم و اندوه در چشم‌هایم نمایان شده‌اند،حاکی از خستگی در جوانیاز دل‌تنگی‌های پی در پی برایتحاکی از نوشته‌هایی که خوانده نمی‌شود و گفتنی‌هایی که شنیده نمی‌شود افسوس است که می‌خندیی و من اشک می‌ریزم.​***رهایم نکن که در غربت نبودنت خواهم سوخت،با وقاحت از قلبم رده نشو ای دخترکم که در راه عشق‌ات قلب ساده‌ای من نفرین شدشب که می‌شود؛قلب شکسته‌ام را مرور می‌کنم، چه کسی مقصر است؟ اعتماد قلبم به معشوقه‌ام یا سادگی قلب پاکم را؟گویی بی‌صدا آمد تا سایه‌ایی شود بر زندگی من! خسته‌ از سایه‌ات که هیچ‌وقت رهایم نکرد.​شعله‌های خشم گاهی در وجودم خاکستری می‌شوند و دل‌تنگی‌ سراغ امید‌های فراموش کردنت می‌آید و چترش را پهن می‌کند؛ گویی فراموش کردنت عمیق‌ترین بازی که راه انداخته‌ام.​سکوت بزرگ‌ترین فریاد خفه‌ای در قلبم استحاکی از زخم‌های کهنه و بی‌وفایی، خداحافظی‌های نشده و رفتن‌‌های بی‌دلیلبه نقطه‌ای رسیدم که دیگر نمی‌خواهم گذری کنم از قلبم، غم‌های فراموش نشده‌ایی در آن خاکستری کرده.رها می‌کنم قلبم را به سوی فراموشیبه سوی بخششتا بتوانم نفسِ بکشممی‌روم و ردی از قلب زخم‌ خورده‌ام نماندمی‌روم.​***سوگند به نقاش توتا پایان جهان تو را می‌نویسم، می‌خوانمو حسرت‌های بودنت را خواهم کشید و آرزوای دعوت از سویت خواهد مانددر هر دوره از زندگی‌ام، سایه‌ای از یاد نبرده‌ای بمان.خاطرات‌هایت را عبادت می‌کنمو می‌مانی و خواهی ماند در ذهن آشفته‌امبه اندازه تمام قصه‌های که قبل از پایان‌اش را به خواب می‌رفتم، دوستت دارم.&quot;پایان&quot;اثر: مریم فواضلیدلنوشته گذری از قلب#دلنوشته#گذری_از_قلبدیدن یار محال است ز یاری نمانده.​</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 01:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته: گذری از قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50870250/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8-uh2xfrd3aacu</link>
                <description> به نام یزدان پاک دلنوشته: گذری از قلب ژانر: تراژدی، عاشقانه اثر: مریم فواضلی دیباچه: سلام جانانه‌ام برای تو می‌نویسمو تو برای دیگری می‌خوانی،آن‌گونه شد بخت‌سیاه‌ام.با یاد معشوقه‌ بی‌وفایم دست به قلم گرفتم ز دل بی‌قرار است امشب؛سطر‌ کتابم از نام تو گله و شکایت کردن!و قلمی که تا آخر جانی براش رقم شده از یاد تو می‌نویسد... . ​</description>
                <category>مریم فواضلی</category>
                <author>مریم فواضلی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 01:08:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>