<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر عزتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_50882443</link>
        <description>کتابفروش و اهل مطالعه نه بیشتر نه کمتر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:04:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3303808/avatar/qJB7t7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر عزتی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_50882443</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میر امیر عزتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-rfxvz9zcudtr</link>
                <description>غمار با ایران برای، آمریکا، سنگین تمام خواهد شد، درسته ترامپ یه غمار بازه ، هر غمار بازی هر چند ماهر، باید باخت هم بده، از الان دلم تنگه برای باختن این ترامپ قرمزی لحطه شماری میکنم ، صد در صد قرمزی، قهوه‌ای خواهی شدترامپ قرمزی ببند اون گاله رو قبلا اگه خبرت کردند، خودت هم تشکر کردی، ایندفعه خبر بی خبر، ترامپ قرمزی، موشک، موشک موشک، بوم بابا بوم با بابی بابا بوم با، ایندفعه قراره اسب بازنده بشی چه بهتر که ما بزنیم کی از ما بهتره، موشک موشک چاقال دلم میخواد  یه پسی خوشگل بهت بزنندمن توقعم تازه کمه ، ای جانم رزمنده ها ای جانم ای جانم نظامی ها درود شاید قراره این دفعه  تو بری به درک به جهنم خوش آمدی قرمزی</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 03:15:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترامپ قرمزی پسی میخوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-wti1fpddfwlk</link>
                <description>شنیدم ایندفعه باید قهوایی بشی، ترامپ قرمزیاین دفعه بی خبر میام، خبر نمیدیم بهت ، خودت گفتی و از ما تشکر کردی، ترامپ، آمریکا، بابی بابا بو م با، تل‌آویو بابی بابا بوم با، موشک‌ها آماده، ایران یه پسی بهت نزنه کی بزنه بگو آخی، باید زودتر ادب میشدی، ولی زمانش الان رسیده  بابی بابا  بوم بابا میر امیر عزتی </description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 03:04:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جن زدگان اثر امیر عزتی فصل ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D8%B4%D9%85-dls9h1f9r7c2</link>
                <description>جیب هنگ فرماندهیدیدن روستای بعدیمن با سختی و با هزار فلاکت تجهیزاتم را به دوش گرفتم و راهی روستا شدم، حسابی خسته و گرسنه بودم. نای راه رفتن نداشتم اما من دیگه راهی جز حرکت به سمت روستا که با من چهل کیلومتر فاصله داشت رو نداشتم یا بایست میموندم و همونجا از گرسنگی و تشنگی میمردم یا اینکه خودم رو به روستا و سپس هنگ فرماندهی میرسوندم. راه میرفتم و مدام جلوی چشمم سیاهی میرفت دیگه رمقی نداشتم، گاهی توی ذهنم انگیزه های زنده ماندن رو شعله ور میکردم، چون واقعا دیگه خلاص شدن از این مهلکه برای من بسیار دور از دسترس بود گاهی خودم رو نجات یافته میدونستم آره این درسته منو توی چاه  اون مار، لعنتی نبلعید من باید زنده بمانم، این خودش شانسه و من هنوز زنده‌ام، آره، من اینقدر راه میرم که بلاخره به روستا برسم با یه چوب خشک، که متل عصا به دست گرفته بودم و با استفاده از نور خوشید مدام ساعت رو برای خو دم تعین میکردم و همین شده بود دلخوشی من که تونسته بودم چقدر مسافت رو توی اون بیابون خشک و بی آب و علف طی کنم، آره من زنده ام چون هنوز میتونم با این چوب ساعت رو تعین کنم غروب شده بود یه وری، یه وری راه میرفتم، عرق پیشونیم مدام توی چشمم می‌رفت و چشمم سوزش می‌کرد دیگه واقعا کلافه شده بودم، آروم آروم هوا تاریک شد، وقتی هوا تاریک میشد، خوب یه خورده خونک تر میشد هوا، من تو اون جاده ای که حدودا معلوم بود که جادست حرکت میکردم  ولی مثل اینکه چندین سال بود که ماشین ازش رده نشده بود همین چند روز پیش گروهبان از همین جاده برای من آب و غذا میآورد ولی حالا انگار نه انگار، خوب بهتره که به این چیزها فکر نکنم، شب شده بود و باید کمی استراحت میکردم. همون بغل جاده دراز کشیدم و اسلحه رو، روی سینه ام گرفتم و خوابیدم دراز به دراز افتاده بودم اینقدر خسته و گرسنه و تشنه بودم که دیگه جون واسم نمونده بود، داشتم به فردا فکر میکردم که خوابم برد توی خواب جیپ هنگ و روستا رو میدیدم مثل اینکه بیدار بودم واقعا نمیدونستم که خوابم یا اینکه وهم و خیال منو گرفته داشتم توی تب میسوختم و هذیان میگفتم توی وهم خواب و بیداری جیپ هنگ و روستای بعدی رو میدیدم چندین بار بیدار شدم و دوباره تخت به زمین افتادم، با این همه بدبختی که گریبان منو گرفته بود بلاخره خورشید طلوع کرد و من از جام بلند شدم و قدری خودم رو تکوندم، و تشنه و گرسنه تر از همیشه براه خود روی جاده ی عجیب ادامه دادم، واقعا نمیدونم چقدر راه رو دیروز طی کرده بودم، ولی حس زنده ماندن هنوز در من وجود داشت، آره من باید زنده بمونم، آره من میتونم، مدام به خودم دلداری میدادم، این راه تنها شانس من برای زنده ماندن بود که یکدفعه یاد یه ضرب المثل افتادم و اون این بود که (پر رویی شانس دوم آدم‌هاست) آره من پر رو هستم من گرسنه و تشنه نیستم و حتی خسته هم نیستم، آره همینه، درسته هه، هه،  هه، همینه،،،، ادامه دارد</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 01:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان جن زدگان اثر امیر عزتی فصل پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-ef25ipuujarn</link>
                <description>جصدا، طوری هولناک شده بود که من از ترس میلرزیدم ای کاش اسلحه ام همراهم بود،کلاشینکف را پای چاه جا گذاشته بودم ، هیچ وسیله دفاعی از خودم نداشتم و وحشت سرا پای وجودم را فرا گرفته بود عرق کرده بودم و میلرزیدم و به بالا گه  گاهی نگاه میکردم که یکدفعه سایه ی بزرگی روی نور چاه را گرفت من دیگه چیزی نمیدیدم، با ترس چراغ قوه رو روشن کردم و به بالا گرفتم وای خدای اون یه  مار عظیم الجثه بود ، ََسیاه و شاخدار که داشت سرش رو داخل چاه  می‌آورد  یه مار تنومند بزرگ بود و وقتی صدای س س  در می‌آورد که گویی صدای اژدها بود، من دیگه وقتی چراغ رو به بالا انداختم و مار شاخ دار رو دیدم بدنم به رعشه افتاده بود و از عرق خیس شده بودم، مار سیاه شاخدار هی داشت پیچ می‌خورد و نزدیکتر میشد من دیگه چشمام رو بستم و اشهد خودم رو خوندم، مار ََسیاه به یک تکان گروهبان بیچاره را بلعید و من گاهی چشمانم را باز میکردم که ببینم آخرش چه بر سر مان خواهد آمد و این شد که مار، هی پیچ می‌خورد و و مابقی جسد گروهبان را می‌خورد تا اینکه از جسد گرو هبان چیزی باقی نماند و مار بالا رفت من نای بلند شدن نداشتم حقیقتا خودم را پاک باخته بودم، و مدام زیر لب اشهد می‌خواندم که اگر مار شاخدار دوباره سرش را درون چاه کند ایندفعه منو خواهد بلعید، خلاصه من حسابی درمانده بودم این لحظات آخر عمرم را در مورد گذشته فکر میکردم راستش خیلی، آدم منصفی نبودم و حق خیلی ها رو ضایع کرده بودم این لحظات نزدیک به مرگ یه احساس های عجیبی به من دست داده بود که تا به حال تجربه اش رو نداشتم ، مثل احساس اینکه آیا واقعا دیگران از دست من راضی هستند حالا که پام لب گوره و این هم، بدین‌گونه دلخراش خدایا، چطوری میشه توبه کرد آیا در این لحظات واپسین وقتی برای توبه هست، وای خدای من، من که چنین فکر نمیکردم، شروع کردم در عین ناامیدی و با صدای بلند یکی از نام هاي خداوند را صدا زدن، یا ودود. یا ودود. یا ودود، شاید این اسم خداوند آرامش به من میداد و یا شاید کلیدی میشد، برای نجات من همیشه نام خداوند کلید همه درهای بسته است، خلاصه با ترس و بدنی بی رمق و از ته دل  یا ودود، یا ودود میگفتم از ته چاه، سر به بالا و ذکر خداوند را از صمیم قلبم با صدایی حزن انگیز هی تکرار میکردم نمی‌دانم چند ساعت بود که من بدین‌گونه و در این حالت را گذرانده بودم از خستگی ازحال رفتم گویی روزی گذشته بود. و روزی دیگر آغاز شده بود. از حالات اغما بیرون آمدم از بالای چاه صدایی نمی‌آمد، مثل اینکه  مارها نبودند، چون گرد و خاک نبود و صدایی نمی آمد، هر چند باورم نمیشد، هرچند آن مار عظیم الجثه که گروهبان را بلعیده بود را هیچ وقت  از یادم نمرفت، چه لحظه تلخی، خدای من، اما واقعا انگار صدایی دیگر نمی آمد و من با هزار بدبختی و به سختی پا به دهانه های فرسوده  چاه گذاشته و با هر جون کندنی که  بود خودم رو به بالای چاه رساندم واقعا مارها رفته بودند و من سریع اسلحه کلاشینکف را به دست گرفتم و کمی به خودم آمدم، حالا دیگه وقتش بود که ترک پست کنم و خودم رو به هنگ مرزی برسونم که حداد 60 کیلومتر راه بود 20 کیلومتر اونورتر روستا، تجهیزاتم را به دوش انداختم و خسته و گرسنه و تشنه راه روستا و هنگ مرزی را پیش گرفتم، باورم نمیشد که نجات پیدا کرده بودم، و نجات خودم را مدیون ذکر یا ودود می‌دانستم و خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که مرا از توی چاه نجات داد من فهمیدم که خدا حتی  در لحظات آخر زندگی هم به انسان رحم می‌کند، احساس سبکی میکردم  به نظرم خداوند،  توبه مرا پذیرفته بود، با اینکه نمی‌دانستم چه بلایی سر من خواهد آمد به طرف روستا راه افتادم،،، ادامه دارد</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 03:52:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جن زدگان اثر امیر عزتی فصل چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-bgs072rpizmp</link>
                <description>امیر عزتینمی‌دانم کی روز شده بود، با صدای س س مار از خواب بیدار شدم صداها خیلی زیاد شده بودند دیگه صدای یک مار نبود انگار صدای صدها مار بود از توی چاه بالا رو نگاه کردم طوفان شده بود و مدام خاک توی چاه میریخت خیلی ترسیده بودم به جسد، گرو هبان نگاه میکردم و حسابی خودمو باخته بودم، جرات بیرون آمدن از چاه رو نداشتم نمیدونستم چی در انتظارمه، کف چاه نشستم و بالا رو نگاه میکردم و سعی می‌کردم خاک ریزه ها توی چشمم نریزه، متوجه شدم که دور تا دور چاه، مارها جمع شدند، مارهای سیاه، حسابی حول ورم داشته بود دست و پامو گم کرده بودم، نمیدونم اون بالا چه خبر بود، ترجیح دادم فکر بالا رفتن رو نکنم، اما میترسیدم که مارها به داخل چاه بیان و این بدترین وضعیتی بود که من بهش فکر میکردم نمیدونم چند ساعت گذشته بود و من اونجا گیر افتاده بودم ولی واقعا احساس وحشت زیادی میکردم حول کرده بودم، گاهی با خودم میگفتم بهتره که صدا بزنم کمک کمک اما کسی اونجا نبود و جز صدای مارها صدایی به گوشم نمی‌رسید، شب شد و من هنوز داخل چاه گیر افتاده بودم و مارها دور چاه غلط می‌خوردند انگار دیگه توی سوراخ خودشون نمی‌خواستند برند نمی‌دانم، واقعا پاک گیج شده بودم، به گروهبان بیچاره نگاه میکردم چراغ قوه رو گاهی روشن میکردم و به بالا و و کف چاه مینداختم و بعد خاموش میکردم که مبادا باطری اون تموم بشه، من توی بد مخمصه ای گیر افتاده بودم، چطور ممکن بود که من هر روز با دوربین همه جا رو زیر نظر داشتم، و ندیده بودم که کی، گروهبان هنگ رو کشته بود و داخل چاه انداخته بود یعنی چی گاهی به حافظه خودم شک میکردم آروم آروم داشتم، وقایع گذشته رو از یاد می‌بردم و فقط به داخل چاه و مارهای دور چاه و جسد گروهبان هنگ فکر میکردم، و از ترس به خودم میلرزید راستی قرار بود چه بلایی سر من بیاد از بی حالی و گرسنگی و تشنگی، بی جان باز ولو شدم، کف چاه، بغل جسد گروهبان هنگ از هوش رفتم و مدام هذیان میگفتم، تب کرده بودم و قلبم به کندی میزد احساس مردن به من چیره شده بود، دیگه هوشم به خودم نبود گاهی، چشمانم رو باز میکردم و گاهی چشمانم را می‌بستم دیگه نمیدونستم کجا هستم تمام بدنم درد میکرد و اصلا امیدی به هیچ جا نداشتم در حالت خواب و بیداری و هذیان گویان، صدای مهیبی شنیدم صدایی عجیب، صدایی که نه از یک انسان میتونست باشه و نه از یک حیوان، دوباره لرزه بر اندامم افتاد چراغ قوه رو روشن کردم به بالا انداختم اما چیزی معلوم نبود و اون صدای مهیب، هی نزدیک و نزدیک تر میشد،،، ادامه دارد</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 14:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(جن زدگان) اثر امیر عزتی فصل سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85-isjfkjgewst8</link>
                <description>داخل چاه حدودا یه چهار متری عمق داشت، دیواره ای چاه بسیار بی بنیه شده بود و احساس می‌کردم که اگه پاهام رو به اینطرف و اونطرف دیواره چاه گیر بدم خاک سست شده و فرو میریزه اما چاره ای نداشتم تشنگی بر من چیره شده بود و من تصمیم خودم رو گرفته بود، از قبل طناب و کیسه آماده کرده بودم و یه سر طناب رو به یه سنگ بزرگ بستم و داخل چاه انداختم و با کیسه ها با هر سختی که بود خودم رو پایین چاه رسوندم خیلی بوی تعفن میومد فکر کردم شاید حیوانی داخل چاه مرده باشه، بهر حال با سر نیزه شروع به کندن  زمین کردم، هنگام کندن زمین، خاک خیلی نرم بود و انگار به تازگی پر شده و برای من عجیب بود چند تا کیسه با خودم برده بودم که خاکها رو داخل کیسه کنم و بعد از پر کردن به بالا برم و خاکهای کنده شده رو بکشم بیرون و همین کار رو هم کردم با هر مشقطی که بود تونستم یه چند کیسه ای خاک رو از چاه خارج کنم  حسابی گرمم شده بود و بوی تعفن اذیتم می‌کرد با چنگ خاک رو توی کیسه ها می ریختم و با سر نیزه میکندم، یه دفعه احساس کردم جسدی زیر خاکه بیشتر که کندم دست جسد معلوم شد چراغ قوه رو هی روشن و خاموش میکردم که باطری اون دوام بیاره، آره واقعا دست یه جنازه بوده بیشتر که خاک اطرافش خالی کردم دیدم جنازه گروهبان هنگ خودمونه وای خدای من ترس تمام وجودم  رو فرا گرفت بدنم میلرزید از ترس  به ته ته پته افتاده بودم جرات بالا رفتن رو هم دیگه نداشتم آخه چطور ممکن بود که گروهبان مرده باشه اونهم داخل این چاه و من که نزدیک این محل بودم متوجه نشده باشم، حسابی خودمو باخته بودم، بدنم از ترس رعشه گرفته بود صدام بالا نمیومد وای خدای من این چه مصیبتی بود دیگه، زدم زیر گریه و داد میزدم وای خدای من، اینقدر بی حس شده بودم که دیگه نمیتونستم از چاه بیرون بیام تمام انرژی من رفته بود همون جا از خستگی و ترس افتادم بقدری خسته شده بودم که خوابم برد،،،، ادامه دارد </description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 03:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(جن زدگان) اثر امیر عزتی فصل دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-y18amubxo1zf</link>
                <description>با دوربینم تمام راه‌هایی که ممکن بود جیپ هنگ مرزی تردد کنه رو چک میکردم خبری نبود، بقدری گرم بود که از بیابون بخار گرما بلند میشد ساعت پنج عصر بود خرداد ماه بود و هوا دیر تاریک میشد، درست یادمه که برای کنجکاوی شروع به گشتن خونه های خرابه روستامسغول بودم، شاید هم برای پیدا کردن آب یا خوراکی، اما جز علف های خشکیده و صدای جیر جیر ملخ ها چیزی دیگری نمیدیدم و نمی شنیدم، صدای س س ماری رو شنیدم کمین کردم که اونو گیر بندازم و بتونم خودمو باهاش سیر کنم اسلحه رو بطرف سوراخ مار نشونه گرفتم و منتظر بیرون اومدنش شدم صدای س س می‌ومد اما از مار خبری نبود یه چوب پیدا کردم و توی سوراخ مار فرو کردم اما باز خبری نبود یه دفعه از دیوار پشتم صدای س س مار شنیدم برگشتم یه مار بزرگ سیاه داشت با یه مار دیگه انگار می‌رقصید وهی در هم میلولیدند و من  اسلحه رو روی رگبار گذاشتم و به طرف هر دو مار شلیک کردم، و هردوی اونها تیر بهشون خورد و به چند قطعه تقسیم شدند من با شادمانی قطعه قطعه های اونها رو جمع کردم و بردم به طرف محل نگهبانی و شروع کردم با سر نیزه به جدا کردن پوست آنها، بعد از جدا کردن پوست مارها شروع به جمع کردن علف های اطراف کردم برای روشن کردن آتش و کباب مارها، درسته تشنم بود ولی حداقل از گرسنگی نجات پیدا میکردم بعد از جمع کردن چوب و علف با سنگ چخماغ علفها رو روشن کردم و چوب‌ها رو روش انداختم و مار ها رو قطعه قطعه  با چوب سیخ کردم و روی آتش گرفتم تا پخته بشوند بوی کباب حسابی راه افتاده بود و من خوشحال از اینکه حداقل از گرسنگی نجات پیدا کردم، بعد از چند دقیقه که احساس کردم گوشت مارها کبابی شدن با ولع تمام شروع به خوردن کردم حسابی خوش مزه و چرب و چیلی بودند ای کاش آب بود، اما فعلا گرسنگی من داشت برطرف میشد، با خودم گفتم چرا قبلا به فکرم نرسیده بود که از مارهای برای رفع گرسنگی استفاده کنم اما باز هم دیر نشده بود خلاصه یک دل سیر از گوشت مارها خوردم چه طعمی داشت یا من خیلی گرسنه ام بود و یا اینکه واقعا گوشت مار خوشمزه بود بهر حال حسابی سیر شدم و  تا قعطه آخرشون رو خوردم، اگه آب گیرم میومد اصلا به گروهبان هنگ هم فکر نمیکردم، ولی آب و تشنگی بدتر روی کباب چرب مار عذابم میداد، تصمیم گرفتم شبها با سر نیزه شروع به کندن زمین بکنم شاید چند متر پایین تر به آب برسم یادم افتاد یه چاه خشک میان خرابه های روستا بود و گفتم از اونجا شروع کنم بهتره چون سه، چهار متری کنده شده بود، برای شروع خوب بود، توی دلم حسابی از دست گروهبان هنگ ناراحت بودم که چرا خبری ازش نیست و منو تو این وضعیت قرار داده آخه این که رسمش نیست، البته کمی هم نگران شده بودم، گاهی فکر میکردم نکنه توی راه گیر قاچاقچی ها افتاده باشه و اونو کشته باشند، راستش نمیدونم حسابی فکرم مشغول بود شب روز سوم بود ساعت ده شب رفتم به طرف چاه روستای خرابه یه چراغ قوه تحویلم داده بودند اما یه خورده باطریش ضعیف شده بود و من سعی می‌کردم کمتر ازش استفاده کنم ولی دیگه برای کندن چاه واجب بود که ازش استفاده کنم، به چاه رسیدم از بالا به داخل چاه چراغ انداختم،،، ادامه دارد</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 02:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(جن زدگان) اثر امیر عزتی فصل اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-o82ywq0per9v</link>
                <description>امیر عزتی سی سال پیش، یه سرباز بودم توی هنگ مرزی ژاندارمری خدمت میکردم، لب مرز، نقطه صفر مرزی، تا چشم کار می‌کرد بیابان بود و گرما تابستون بود از بیابون آتش می‌بارید، از جایی که من خدمت میکردم تا نزدیک ترین روستا چهل کیلومتر راه بود همش کویر، تا چشم کار می‌کرد برهوت خالی از هر سکنه ای، لب مرز خرابه هایی بود که میگفتن مربوط به چندصد سال پیشه، و یه روستا بوده که ساکنین اون از ترس اجنه اونجا رو رها کرده بودند و به جای دیگری رفته بودند، خونه های که دیوارهای کمی ازشون باقی مونده بود، بین درز دیوار ها صدای س س مار میومد گاهی از این دیوار به اون دیوار دوتا دوتا مار میدیدم که در کنار هم روی زمین مغلطیدند و به درز و سوراخ دیگه ای می‌رفتند، خوب ترسناک بود اما من اهمیتی نمی‌دادم سرباز بودم و حسابی سر حال، بیدی نبودم که با این بادها بلزم، دو روز بود که مسئول پشتیبانی هنگ برای من آب و غذا نیاورده بود و من حسابی گرسنه و تشنه بودم کار من اونجا دوربین انداختن به اطراف و مراقبت از خط مرزی بود و یه اسلحه کلاشینکف هم تحویلم بود با دو خشاب اضافه و سه تا نارنجک، خوب با داشتن این ادوات البته که ترس دیگه برای من جایی نداشت حالا یادم رفتاد بود که بگم چند هفته پیش صد تا تیر با جعبه مخصوص چوبی برای من آورد و تحویلم داد و گفت که مبادا به کار، د، بیاد  چون گروهبان پشتیبانی میگفت گاهی قاقچی ها از این ور رد میشن، و من  رو حسابی توجیه کرده بود که به هیچ عنوان اجازه رد شدن از حوزه تعیین شده خودم را ندهم حتی اگه قرار باشه اونها رو بکشم و یا اونها منو بکشن، من سرباز وظیفه شناسی بودم، و خیلی آدم جدی و سخت گیری بودم اینو گروهبان هم میدونست و گاهی گوشزد می‌کرد که مواظب مارهای اطراف روستای خرابه باشم، ولی من  که از مار نمی ترسیدم، نمیدونم چرا دو روز بود که به من سر کشی نکرده بود و آب و غذا نیاورده بود، حسابی تشنگی امانم رو بریده بود،روز سوم بود و از گروهبان خبری نبود صبح تا ظهر رو با بدبختی گذروندم تشنگی امانم رو بریده بود، هیچ چیز بدتر از تشنگی نیست، من حتی از روبرو شدن با قاچاقچی ها هم ابایی نداشتم اما تشنگی منو داشت از پا در می‌آورد بیسیم تحویلی من ایراد پیدا کرده بود خیلی باهاش ور میرفتم اما صدایی ازش بلند نمیشد با خودم گفتم هر وقت گروهبان بیاد باید بهش گیر بدم که یه بیسیم دیگه به من بده، چند وقت بود که ایراد پیدا کرده بود، اینطور که نمیشه، منو رها کرده، البته تا حالا پیش نیومده بود که سه روز پیداش نشه، یک روز پیش اومده بود، اونهم بخاطر خراب شدن جیپ هنگ بود که اون وا مونده ام دم به ساعت، طق طق می‌کرد چند بار به گروهبان گفتم که به فرمانده هنگ وضعیت جیپ رو گزارش بده و رو در بایستی نکنه اما گروهبان میگفت که فرمانده از غر، زدن بدش میاد و دوست نداره گزارشی در مورد ادوات خراب روی میزش ببینه، عجب فرمانده هنگی، اینهم شانس من و گروهبان بود، خوب جیپ مستهلک شده بود باید یه فکری واسش می‌کرد بیچاره گروهبان که گیر فرمانده کله شق هنگ افتاده بود، فرمانده هنگ به گروهبان گفته بود من دوست ندارم پرسنلم  گزارشی در مورد ادوات خراب روی میزم گزارشی  بگذارند، واقعا که، گروهبان بیچاره اون هم چاره ای نداشت، عصر روز سوم شده بود دیگه لبهام خشک شده بود، گرسنم بود واقعا کجا بود این گروهبان چی شده بود، فکر ترک پست گاهی بسراغ می‌آمد اما تا روستای نزدیک من چهل کیلومتر راه بود، راه طولانی بود و کویر و گرما شدید،،، ادامه دارد</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 01:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فصل سوم داستان(دلهره) اثر امیر عزتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-iakh0gezguxh</link>
                <description>نقد داستان دلهره فصل سوماز آنجا که روای در فصل دوم در مورد بارش کم باران سخن می‌گوید ولی در فصل سوم در چاله  ای که پراز آب بود با موتور داخل اون افتاد ودیگر اینکه خیلی زود وحید به فریبرز رسید و جا داشت که با تاثیر گذاری بیشتری فریبرز را وارد داستان می‌کرد، وحید که سرا پا خشم بود حس نداشت که بر علیه فریبرز عصیان کند و خیلی بی رمق بود، البته سرما به وحید غلبه کرده بود ولی در داستان فریبرز یهویی پیداش شد کمی تامل بر انگیز بود</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 18:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه (دلهره) فصل سوم، پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-glj8upawxgds</link>
                <description>امیر عزتی کتاب فروشبه راسته ی سنگ تراش ها که رسیدم دیگه جون نداشتم، دیگه رمق برام نمونده بود از اول خیابون که داشتم رد میشدم یه چاله که پراز  آب شده بود و من اونو  اصلا ندیدم، با موتور بد جوری  توی چاله افتادم و موتور از دستم در رفت و خودم پرت شدم به چند متر اونور تر، بدنم سرد شده بود، گیج شده بودم لباسهام با گوشت تنم قاطی شده بود دیگه به زور نفس میکشیدم وای خدای من، داشتم بیهوش میشدم یه دفعه، باورم نمیشد اون فریبرز لا کردار رو دیدم که دستش رو زیر سرم گرفته  بود و چند نفر دور من جمع شده بودند، گفتم فریبرز من اومدم حق تو رو کف دستت بزارم میدونی، لبخند زد و گفت، وحید من توبه کردم و خدا منو بخشیده تو نمی بخشی، تو که خدا نیستی، گفتم من خدا نیستم اما چطور خدا تو رو میبخشه، گفت بنده خدا من توبه کردم، حالا هم اینجا سنگ میت می‌تراشم و شاگرد پدر هادی هستم ، اصلا بلند شو بریم نشونت بدم، من از همین الان برای مرگ خودم از حالا سنگم رو تراشیدم ، من بلند شدم و با فریبرز رفتم سنگ اونو ببینم، حسابی ترسیده بودم بدنم یخ زده بود، فریبرز زیربغلم رو گرفته بود و داشتیم میرفتیم سنگی که فریبرز برای خودش تراشیده  بود رو ببینیم که یه دفه وای خدای من اسم خودم رو روی سنگ قبر دیدم، وای من فهمیدم که مرده م، من واقعا مرده بودم، و فریبرز توبه کرده بود و شده بود سنگ تراش، حالا اون سنگ قبر منو تراشیده بود رو به من گفت راستی، وحید توبه کردی. پایان</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 01:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان (دلهره) اثر امیر عزتی فصل دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-ca35b8wkew4p</link>
                <description>امیر عزتی کتاب فروشدیگه روانی شده بودم دلهره ی  اینکه نکنه نتونم پیداش کنم تمام وجودم رو فرا گرفته بود، عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود ، حس بدی داشتم، زمستون بود و من دیگه توی این  یکماه خیلی در به دری کشیده بودم، همش به این  فکر  بودم که دستم بهش برسه و تقاص همه بدبختی هامو ازش بگیرم، هر چی فکر میکنم همش تقصیر اون لعنتی بود که منو بیچاره کرد، دم دمای صبح بود که  بیدار شدم خوابم نمی‌برد، توی این یک ماه نه خواب داشتم نه خوراک، ساعت پنج صبح بود که بلند شدم  و لباسهامو پوشیدم و رفتم سمت موتور، د هندل بزن، د، د، مگه روشن میشد لعنتی آخرش به هر سکناتی که شد روشنش کردم ، این وا مونده ام که داغون شده آه لعنتی ،  توی اون  سوز سرما رفتم بطرف خونه هادی اینا،  خونه هادی اینا توی راسته ی، سنگ تراش ها بود، تا اونجا دو ساعت با موتور راه بود، دلهره بدی اومده بود سراغم، توی راه  هوا سرد بود و من داشتم روی موتور یخ میزدم، هر چند سردم بود و تنم میلرزید ولی عرق کرده بودم، خونم یخ زده بود، قلبم کند میزد، جلوی چشمام سیاهی میرفت،باد سرد امانم رو بریده بود، دیشب یه نم بارون زده بود و آسفالت حسابی لیز شده بود، احساس بدی داشتم، دستم به موتور بند نبود، دستهام مثل چوب شده بود، قلبم یخ زده بود وسر معدم سوزش می‌کرد، راه چقدر طولانی شده بود حسابی خودمو باخته بودم، بعد از کلی سگ جون زدن روی موتور   از دور سنگ قبرها رو دیدم آخه راسته سنگ تراش ها، کارشون درست کردن سنگ قبر بود ، موتور خودش میرفت و من مثل جسد سوارش بودم، و من به راسته سنگ تراش ها نزدیک میشدم،،،، ادامه دارد</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 00:34:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان(دلهره) اثر امیر عزتی، فصل اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-y7sngfv1k78p</link>
                <description>امیر عزتی کتاب فروشخیلی وقت بود، که دنبالش میگشتم، به هر سوراخ سمبه ای که فکرشو میکردم و ممکن بود اونجا رفته باشه سر میزدم، حتی شبهای  دم در خونه بچه هایی که قبلا هم باهاش دوست بودند رو  هم سر میزدم، دیگه جا نبود که من نرفته باشم خسته و درمونده شده بودم. یهویی، ناپدید شده بود. اون که سر هر معرکه ای پیداش بود،اون که همه جا ول بود، در، هر مسجدی که میرفتم پلاس بود، خودم اون رو چندین بار دم در، همون مسجد حاج عباسعلی دیده بودم، نشسته بود و داشت از ته دل می‌خندید اتفاقا، رضا رو هم من دیدم که باهاش گپ و گر گرفته بود، یه بار دیگه دم دمای عصر بود با هادی پسر مشدی یدالله دیدمش، الان یادم افتاد خیلی وقته، هادی رو ندیدم، خونشون رو بلد بودم. خدا کنه که همونجا باشند، باید برم یه سر دم در خونه هادی، شاید خبری ازش داشته باشه  من آخرش اون رو گیر میارم و دمار از روزگارش در میارم اون لاکردار، اون بی معرفت، اون که روزگار همه ی ما رو سیاه کرد اون عرق خور، اون الوات، آخ که حسابی داغونم باید اونو گیر بیارم و دق دلیمو سرش در بیارم،،،،، ادامه دارد</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 23:23:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه( تشویش) اثر امیر عزتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-t0zkxmmzbuvs</link>
                <description>امیر عزتی کتاب فروشنگران بودم و تشویش و اضطراب منو فراگرفته بود من به اون گفتم که دیگه وصله های شلوارم در رفته ولی او اصلا توجه نکرد، تپش قلبم بالا رفت، سریع یه دونه پراپرانوال 20 خوردم یه خورده، آروم گرفتم ولی بی فایده بود اولین بارش که نبود  لباس‌های منو بی اهمیت روی رخت چرکها مینداخت و اصلا دیگه وصله هاشون رو کوک نمیزد منم، آخه حق داشتم یه دفعه عصبانی شدم، دیگه کار از دستم در رفت ندونستم چی شد که یه دفعه سوزن رو برداشتم، اون لحظه خون جلوی چشمهام رو گرفته بود، چشمهام سیاهی میرفت خونم موج موج میزد و ظربان قلبم افتاده بود کف پاهام دیگه کسی جلو دار من نبود، هیچ کس نمیتونست منو قانع کنه، هیچ کس، و من تصمیم خودمو گرفته بودم، آخه من تا کی باید این رفتار اونو تحمل میکردم،دیگه جایی برای بخشیدن نبود  حالا موقش بود تا حقشو کف دستش می‌گذاشتم، آره تاکی، عذاب  من باید به اون میفهموندم که دیگه کاسه صبرم تموم شده تا به خودم اومدم  دیدم،  وای خدای من، سوزن رو محکم گرفتم و تند تند شروع کردم به نخ زدن سوزن    شلوارم رو مثل خدنگ گرفتم  و وصله ها رو نشونه رفتم  و رگباری داشتم  به شلوارم کوک میزدم  ، تا کی باید منتظر اون می موندم ، نه واقعا تا کی، مگه من مسخره هستم،اون چی فکر کرده، یه دفه آرامش عجیبی منو فرا گرفت خون توی رگهام تند تند حرکت کرد و عرق عجیبی سراپای منو فرا گرفت. گرمای عجیبی کف پاهام حس کردم، تمام موهای بدنم سیخ شد تا به خودم اومدم وصله های شلوارم رو کوک زده بودم، باورم نمیشد،چه هیجانی داشت، آره من این کار رو کردم، اون حساب کار دستش اومد و سکوتی عمیق اون رو فرا گرفت، حالا من بودم یه سوزن، و اون توی سکوتی عمیق غرق شده بود، و به من زل زده بود </description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 00:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرآن کتاب آسمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-celgsatuptki</link>
                <description>ارشک عزتی کتابمن هر وقت که دلم تنگ میشه، کتاب قرآن رو از توی قفسه بر میدارم یک سوره، رو تلاوت میکنم، باور کنید آرامش میگیرم، گاهی دوستهای من میگن که ما با موسیقی آرامش میگیریم، آره درسته موسیقی هم به انسان آرامش میده اما قرآن منو یاد خدا و رسول اکرم (ص) میندازه، یاد خدا عجب آرامشی به من میده، الهی و ربی من لی غیرک</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 00:35:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوتی عمیق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-urvzziyltjq4</link>
                <description>امیر عزتی کتاب فروش کرج سلام دوستان، لطفا در انتخاب کتاب دقت کنید، اینطور نیست که هر دوستی و آشنایی هر کتابی را به شما معرفی کرد، قطعا مورد سلیقه شما باشد، گاهی بعضی کتاب‌ها سمی هستند و افکار و، روحیات شما را بهم می‌ریزند، من گاهی برخی کتاب‌ها رو که مطالعه میکنم باور کنید رنج میکشم، عصبی میشوم، افکارم بهم میریزه، تا دوباره بر گردم به حال و هوای خودم چند روز و گاهی چندین روز  و گاهی چندین سال طول میکشه، درسته که قطعا اون نویسنده دست به قلمش خوب بوده، که من فضای داستان اون رو مجسم کردم ولی باب طبع من نبوده و رنجش زیادی در روحیه من ایجادکرده، کتاب های صادق هدایت رو دوران دبیرستان خوندم و متاسفانه، هنوزم که هنوزه، مرا آزرده خاطر کرده، با اینکه صادق هدایت یکی از بهترینهاست ولی اثرات ناخوشایندی روی من گذاشته، شاید اون زمان، نباید اون کتاب‌ها رو مطالعه میکردم و الان هم گاهی باز آثار، صادق، رو که میخونم اذیت میشم، افسردگی به سراغم میاد، با اینکه صادق هدایت رو دوست دارم ولی هیچ وقت به هیچ کس معرفی نمیکنم، مگر خود مشتری انتخاب کرده باشه و اینجا ست که من سکوت میکنم و سکوتی عمیق به اندازه یه شب و اونهم یه شب یلدا</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Mar 2025 23:23:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه گنج ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-fmwck8vwv8uz</link>
                <description>امیر عزتی کتاب فروش سلام عرض میکنم خدمت تمام اهالی قلم، و فرهنگ دوستان عزیز و هموطنان عزیز، و درجه یک، خوب، حالا یه خورده شروع کنم به درد دلهای یک کتاب فروش، آقا و خانوم محترم، روزی چند دفعه نقشه گنج از من میخواین به ولاه من نقشه گنج ندارم، اگه داشتم خودم میرفتم و اونو پیدا میکردم، باور کنید، آخه دوستان عزیز این چه سوالی که من روزانه باید به حداقل 200 نفر پاسخ بدم والا وسوسه ام میکنید خودم شبهای نقشه گنج طراحی کنم، آخه دوستان عزیز اولا با این تریپ جدیدی که شما می‌زنید خودتون نقشه گنجید والا، به خدا، من کتاب میفروشم ونقشه گنج ندارم لطفا شیطان رو بسمت من نفرستید، حالا درد دل بعدی یعنی دومی، من خودم هم اهل مطالعه کتاب هستم و هر کی رد میشه میبنه، خوب گاهی وقتها در دفتر یاد داشتم مطلبی رو برای اینکه از خاطرم نرود یاد داشت میکنم، که تا به خودم میام،  میبینم مشتری محترمی حدود 700، 800 جلد کتاب رو نگاه نمیکنه عدل میاد ببینه من چی مینویسم این خدایش خیلی حرفه، بابا این همه کتاب هست ببینید، چیکار به یاد داشت من دارید خدا وکیلی کلافه میشم، بالای سرم می ایستید تا ببیند من چی نوشتم اصلا که چی، دنبال چی می‌گردید این کار هم خیلی عذابم میده، برم سراغ درد دل سوم وای این دیگه خدای من مسخرس واقعا، من سر کارم یه اسپیکر دارم و چندین ساله که دارمش و بخاطر اینکه یه فضای فرهنگی ایجاد کرده باشم، آهنگهای سنتی پخش میکنم و هر کسی رد، میشه کاملا تابلوه که اینجا محل فروش کتابه، حالا شما عدل میاد میگید اون اسپیکر فروشیه، آخه من چی بگم، خوب اسپیکر من شخصیه و من فقط کتاب میفروشم حالا شما این همه کتاب رو ول کردید دنبال اسپیکر من هستید آخه اینو کجای دلم بزارم این حرفها رو کجا بگم به کی، وای خدای من، میرم سراغ درد دل چهارم ببخشید دلم پره حسابی، این درد دل دیگه منو روح پریش میکنه، طرف میاد میگه من یه عالمه کتاب داشتم ها اونها رو دادم نمکی، میگم یعنی شما مثنوی معنوی و حافظ و فلان کسک و بیسار کسک رو دادید به نمکی میگن آره حیف شد، اون لحظه دود از کله من بیرون میزنه روحم پریشان میشه، دیگه حسابی احساس ناخوشایندی بهم دست میده که نگو، اونی که اینو میگه رد مشه و بعدی میگه کتاب فلان بیسار چند میگم بیسار تومان میگه چقدر گرون شده میگم ارزونتر میدم میگه نه بابا ازش دارم خواستم ببینم چند شده، والا دیگه حسابی درمونده شدم،از دست خیلی هاتون بعد خدا نکنه باهاشون بخوای حرفی یا گپی بزنی همه یا دکتر هستند یا مهندس و یا استاد تمام دانشگاه، البته منشی دکترند و دکتر مآب، تلفنچیندو مهندس مآب و یا آبدار چی استاد تمام،راستی یادم رفت بگم همه نویسنده و شاعرند، باور کنید، یکی از همین دوستان یه روز یه کتاب شعر نو از خودش رو کرد و من خوندم، اصلا رفته داده بود الکی واسش چاپ کرده بودند چون کتاب شناسنامه داره ثبت میشه الکی که نیست، رده بندی میشه کلی برو و بیا داره تا اجازه چاپ بگیره و وقتی که من میگم این این کتاب شما شناسنامه نداره میگن که این کتاب اجازه چاپ نداره، والا چی بگم با  این همه نویسنده، اون روز به یکی گفتم شما که این رمان رو نوشتید از آثار فلانی و بیساری چیزی خونید در جواب من گفت نه من میترسم که دست به قلمم از اونها نشات بگیره و من منحصر به فرد مینویسم، واقعا منحصر به فرد بود، نه زمان نه مکان نه راوی و نه اول شخص نه،،،، هیچ بیساری در نوشته هایش معلوم نبود آخه وافعا چی بگم، دلم پره، خدایش، باید به این جماعت ترقه بفروشم، یا نقشه گنج، آخه من با این همه تحصیل کردها، پفکی چکارکنم باور کنید فقط 3 درصد مطالعه می‌کنند و بقیه همگی دکترای و پرفسور هستند یا گنج یاب بعضی ها هم دنبال کتاب خطی قدیمی، آخه این همه عتیقه باز از کجاپیدا شده بابا خدایش همه شما درجه یک هستید البته توهین به اون 3 درصد نشه خوب دیگه خیلی غر  زدم خسته شدید از اینکه وقت گذاشتید و این مطالب بنده رو خوندید بسیار سپاس گذارم و نیز از مشتری های عزیزی که استاد سیاست هستند هم تشکر میکنم چون یادم رفته بود دکترین های سیاسی بسیار افاضات شیرینی دارند که نظر این عزیزان خیلی جالبه، راستی دوستان دست از سر این پیش گویی های شاه نعمت الله ولی، بر دارید به ولاه روح ایشان از دست شما در عذابه، به خدا میسپارمتون</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Mar 2025 01:44:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%A9-alxkzwqyxwvf</link>
                <description>ارشک یاد کودکی همیشه، بهترین خاطرات ماست، آنها را گرامی بداریم، صمیمی ترین دوستهای من همون دوستان دوران کودکی هستند، همون بچه محل های من، یادش بخیر، وفتی کرونا اومد حسابی دلم گرفت، چون دیگه دور هم و یک جا نبودیم حسابی دور افتادیم، همشه دعا میکردم که کرونا که باعث دور شدن من از دوستهام شده بود بلاخره ریشه کن بشه، و خدای بزرگ دعای من رو شنید حالا دیگه دوستام رو میبینم، یکسره زنگ ورزش فوتبال بازی می‌کنیم و حسابی کیف میکنیم، یه چلو کبابی سر کوچه مدرسه هست، که من و دوستهام همیشه، میریم با هم کوبیده میخوریم چه کیفی داره، بیاد دوستهای خودم و بچه محل های گلم، همتون رو دوست دارم </description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 15:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده های نارنجک به دست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-uhpkhahehpm7</link>
                <description>امیر عزتیدوستان لطفا در یک راستا کتاب بخونید، اگر نیاز به کتاب‌های روانشناسی و انگیزشی دارید در همین راستا، کتاب مورد نظر خود را انتخاب کنید و مطالعه نمایید، دیگه مغز خود را در گیر، کتاب‌های فلسفی و رمان های مفهومی و...نکنید مطالعه بعضی کتاب‌ها فکر انسان را آزار میدهد درسته مطالعه خوبه اما در یک خط و مرز مشخص و گرنه مطالعه زیان بار هم هست لطفا افکار خود را به یک سمت سو، سوق دهید و هر کتابی را بخاطر اینکه دیگران، دوستان و.. به شما گفتند بخوانید ، جدی نگیرید یا در اینیستا تبلیغ می‌شود لزوما بزای شما شاید مناسب نباشد از خواندن کتاب‌هایی که ممکن است به احساسات شما ضربه بزند جدا خوداری کنید و کتب مناسب فهم و روحیه خود را مطالعه کنید، و ذهن خود را درگیر، تراوشات  ذهنی هر نویسنده ای نکنید مطالعه خوب با انتخاب خوب شما شکل می‌گیرد اصلا نیاز نیست، آثار هر روح پریشی را بخوانید، و ازکسانی که سعی دارند خودشان را در پشت آتار دیگران مخفی کنند تا برای  ذهن بیمار خود دوست پیدا کنند دوری کنید، اگر قرار باشد مطالعه یک کتاب ذهن ما را درگیر و مشوش کند مطالعه نکردن بهتراست، معیارهای خود را تراز کنید بعضی نویسنده ها اصلا معقول نیستند، لطفا با دقت بیشتری کتاب مورد علاقه خود را انتخاب کنید، به من می‌گویند که مثلا معلمم گفته اینو،... برو بخون و وقتی میشنوم می‌گویم جسارتا معلمت بیجا کرده، لطفا تحت تاثیر هر کسی قرار نگیرید درسته معلم آلگوست اما الگوی بی چون چرا نیست بیشتر دقت کنید، مطالعه اگر به بهبود زندگی ما کمک نکند می‌شود مزاحمه، در انتخاب خود دقت کنید که روی مین کتاب نروید گاهی وقتها نویسنده ها نارنجک به دست در آتارشان، منتظر شما هستند به اسم مطالعه انتحار نکنید. </description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 23:15:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیر عزتی کتاب فروش کرج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AC-gdjzmxbj1swa</link>
                <description>ارشک عزتیمعرفی کتاب چهار اثر از( فلورانس اسکاولشین) دوستان عزیز این کتاب بسیار زیبا و خواندنی،  با ترجمه  بی نظیر سر کار خانوم گیتی خوشدل، یک کتاب انگیزشی جانانه است و به شما در زندگی کمک بسیار زیادی می‌کند با مطالعه این کتاب دیگر احساس ناامیدی نخواهید کرد، این کتاب دارای نیرویی شگفت انگیزی هست  و به شما  اعتماد به نفس، ایمان، و حقیقت را یاد می‌دهد هرکس این کتاب را مطالعه کرد حتما یک جلد از آنرا به دوستان خود هدیه بدهد این کتاب سطح خوش بین بودن به آینده را فوق العاده افزایش میدهد ، خلاصه  کتاب،( چهار اثر فلورانس) یکی از بهترینها ست و توصیه میکنم که لذت خوندن اونرو از دست ندهید</description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 17:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیر عزتی کتاب فروش کرج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_50882443/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AC-cpxrdd0qrh4m</link>
                <description>امیر عزتیبا سلام و عرض ادب، من خدمت شما هستم برای اینکه شاید بتوانم آگاهی شما را افزایش دهم،  والبته خودم هم مطالعه دارم، از تاریخی تا روانشناسی و از شعر تا رمان و داستان کوتاه و حتی نمایشنامه، بسیار زیباست کتاب تکه هایی از یک کل منسجم، از پونه مقیمی، واقعا دست مریزاد به مسعود لعلی با کتاب‌هایش، خدا عزت به نویسنده کتاب لطفا گوسفند نباشید،جناب آفای محمود نامنی  و نیز یه، دم شما گرم به نویسنده کتاب معجزه گر خاموش و اشراف زادگان فقیر آقای حیات الغیب، بسیار زیبا و درجه یکهستند کتاب‌هایی که نام بردم و  از مطالعه آنها لذت بردم حتما دوستان مطالعه بفرمایند </description>
                <category>امیر عزتی</category>
                <author>امیر عزتی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2024 20:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>