<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Masoud Karimi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51003884</link>
        <description>گاهی در مسیرهای تکراری روزمره، اتفاقات غیرمنتظره‌ای می‌افتد که ارزش روایت کردن دارند.
http://ble.ir/m_papa

https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:09:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4889068/avatar/hhlBR9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Masoud Karimi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51003884</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولدت مبارک پاپای عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-qxvugirafkt8</link>
                <description>بیست و ششم خرداد است؛روزی که تقویم،به احترام یک نام می‌ایستد:پاپا.مردی از تبار ارتش و اقتدار،با قامتی به استواری کوهو انضباطی بی‌نقص،که پشت آن چهره‌ سخت‌گیر،اقیانوسی از عشق به خانوادهموج می‌زد.هنوز حافظه‌ باد،عطر آشنای تو رادر کوچه‌های ذهن من می‌آورد؛مرد همیشه‌خوش‌پوش،همیشه خوش‌بو،با وقاری کهدر سایه‌روشنِ رنگِ بنفشمی‌درخشید.صدای خش‌خش روزنامه‌هایت،موسیقی عصرهای آگاهی بود.تو جهان را می‌خواندی،می‌فهمیدی،و با آن دست‌نوشته‌های بی‌نظیر،با آن انضباطی که واژه‌ها رابه صف می‌کرد،شکوهِ فهم و وقارت راخط به خطبر کاغذ به یادگار می‌گذاشتی.پاپا...می‌دانم که در سال‌های آخر،روحت از دروغ و نیرنگو نامردمی‌های این روزگارخسته و دل‌زده شده بود.تو که با ادب و راستی زیسته بودی،برای این جهانِ کم‌مروت،زیادی شریف بودی.اما در پسِ آن خستگی‌ها،تمام عشقِ تو این بودکه در کنار فرزندانت و نوه‌هایتمست باشی؛مستِ حضور،مستِ خنده‌ها،مستِ همان زندگیِ ساده‌ای کهدر آغوش خانواده معنا می‌شد.و چه تصویر روشنی‌ست هنوز،که با صدایی گرمو دلی که هزار حرف ناگفته داشت،با هایده می‌خواندی:مستیم‌ ، دردِ من رو دیگه دوا نمی‌کنه...و بعد از تو،مامان‌بزرگ اکرم،سال‌به‌سال تنهاتر و درمانده‌تر شد.دیگر تو نبودیکه با آن دقتِ عاشقانه،یادآورِ وقتِ داروهایش باشی،که مراقبش باشی،که مثل همیشه بی‌صدا،ستونِ آرامشِ خانه بمانی.راستی، چقدر زیبا بودید شما دو نفر؛نه فقط در چهره،که در وفاداری،در همراهی،در آن عشقِ نجیب و کم‌ادعاکه این روزهاکمتر کسی بلد است.سال‌هاست که جسمت در میان ما نیست،اما منجز ستایش و عشق،چیزی برای نثار نامت ندارم.من امتدادِ توام،و برای همین است که نوشته‌هایمهمیشه به یاد تو و به نام تو،تلخیص می‌شوند:م. پاپا…با احتراممسعود کریمیبه وقت ۲۶ خرداد ماه ۱۴۰۵</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 20:52:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارتفاع صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%B5%D9%81%D8%B1-xgznwconsl5r</link>
                <description>گاهی ترس، از مرگ نیست؛از این است که لحظه‌ای بفهمی هیچ دکمه‌ای دست تو نیست.بعضی خاطره‌ها تمام نمی‌شوند؛ فقط از ذهن به بدن منتقل می‌شوند.سال‌ها می‌گذرد، سفرها تکرار می‌شوند، آدم بزرگ‌تر و منطقی‌تر می‌شود، اما یک تکان، یک صدا، یک بسته شدنِ درِ کابین کافی‌ست تا همان ترسِ قدیمی دوباره از جایی در تن بلند شود.این داستان درباره‌ پرواز نیست؛درباره‌ آدمی‌ست که فهمید گاهی طولانی‌ترین مسیرها را انتخاب می‌کنیم، فقط برای اینکه خیال کنیم هنوز چیزی در اختیار ماست.عنوان: ارتفاعِ صفرقطارِ تهران به مشهد، امشب، بیشتر از آنکه وسیله‌ سفر باشد، شبیه یک فکرِ طولانی است.فکری که راه می‌افتد، از ایستگاهی تاریک عبور می‌کند، از کنار شهرهایی که دیده نمی‌شوند می‌گذرد، و آخرِ سر آدم را نه فقط به مقصد، که به خودش می‌رساند.امشب، برای یک مأموریتِ دو روزه در مسیرم. بیرونِ پنجره چیزی دیده نمی‌شود.نه کوه، نه دشت، نه روستا، نه چراغی که بشود به آن دل بست. فقط سیاهی است و گاهی انعکاسِ لرزانِ نورِ داخلِ واگن روی شیشه.در سفرهای روز، آدم بیرون را نگاه می‌کند؛در سفرهای شب، خودش را.من به تصویر خودم در شیشه نگاه می‌کنم. مردی که سال‌ها با عدد و تحلیل و پیش‌بینی زندگی کرده است. مردی که کارش این بوده احتمال‌ها را بسنجد، ریسک‌ها را کم کند، برای بحران‌ها مسیر جایگزین بچیند و تا جای ممکن، اجازه ندهد چیزی بی‌محاسبه اتفاق بیفتد.اما یک‌جا همیشه محاسباتم می‌لنگد:پرواز.ترس من از هواپیما، ترس ساده‌ای نیست. از آن ترس‌هایی نیست که بشود با چند جمله‌ انگیزشی آرامش کرد. ریشه دارد. سال‌ها قبل، یک پروازِ بسیار بد، چیزی را در من عوض کرد. بعد از آن هم بارها سوار هواپیما شدم. ظاهراً مشکل حل شده بود. بلیت گرفتم، کارت پرواز گرفتم، روی صندلی نشستم، کمربند بستم، بلند شدم، نشستم، رسیدم.اما بعضی ترس‌ها با رسیدن تمام نمی‌شوند.آن پروازِ بد، از ذهنم بیرون رفت، اما از تنم نه.در بدنم ماند.در عضلاتم.در نفس‌هایم.در آن لحظه‌ای که درِ هواپیما بسته می‌شود و آدم می‌فهمد دیگر هیچ کاری از دستش برنمی‌آید.مسئله مرگ نبود.من از مردن نمی‌ترسیدم؛ دست‌کم نه آن‌طور که دیگران فکر می‌کنند.ترسم از این بود که در آن ارتفاع، هیچ اختیاری ندارم. نه می‌توانم پیاده شوم، نه می‌توانم توقف کنم، نه می‌توانم از راننده بخواهم کنار بزند، نه می‌توانم مسیر را عوض کنم. فقط باید بنشینم و اعتماد کنم.و همین «اعتماد کردن»، سخت‌ترین قسمتِ ماجرا بود.سال‌ها کیش زندگی کردم و کار کردم. جزیره برای من فقط محل اقامت نبود؛ بخشی از زندگی‌ام شده بود. اما مرداد ۱۳۹۹، وقتی قرار شد برای همیشه کیش را به مقصد تهران ترک کنم، تازه فهمیدم ترس می‌تواند چه شکل‌های عجیبی به خودش بگیرد.آن روزها کرونا هم بود. همه‌چیز سنگین‌تر، مبهم‌تر و فرساینده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. چند بار بلیت پرواز گرفتم. هر بار تصمیم گرفتم منطقی باشم. با خودم گفتم مسیر هوایی فقط حدود یک ساعت و نیم است. هم سریع‌تر است، هم ساده‌تر، هم از نظر معمول، معقول‌تر.اما لحظه‌ آخر، چیزی درونم می‌گفت: نه.پروازها را کنسل کردم.نه یک‌بار.چند بار.و در نهایت، کاری را کردم که شاید از بیرون، غیرمنطقی به نظر برسد. با لنج دریایی از کیش راه افتادم. از دریا گذشتم تا به خشکی برسم. بعد با ماشین رفتم بندرعباس. یک شب آنجا ماندم. فردای آن روز، ظهر، سوار قطار شدم و حدود بیست‌ و سه  ساعت در مسیر ماندم تا به تهران برسم.مسیر هوایی یک ساعت و نیم بود.مسیر انتخابی من، یک سفرِ چندمرحله‌ای، پرهزینه، طولانی و خسته‌کننده شد؛ آن هم در اوج کرونا.اما آن زمان، این برای من فقط یک سفر نبود.یک معامله بود.من زمان دادم، پول دادم، خستگی خریدم، مسیر را پیچیده کردم، اما در عوض چیزی گرفتم که برایم مهم‌تر بود: حسِ کنترل.حتی اگر واقعی نبود.در قطار، آدم دستش به جایی بند است.زمین زیر پاست.اگرچه قطار را من نمی‌رانم، اما بودن روی ریل، نزدیک بودن به خاک، ایستگاه‌های بین راه، توقف‌های کوتاه، همه‌شان به آدم این توهم را می‌دهند که هنوز می‌شود کاری کرد.هواپیما این امکان را از آدم می‌گیرد.بالا که رفتی، فقط باید بسپاری.و من سال‌ها بود که با «سپردن» مشکل داشتم.امشب، در قطار تهران به مشهد، وقتی به پنجره نگاه می‌کنم و جز تصویر خودم چیزی نمی‌بینم، دوباره با خودم صادق‌تر می‌شوم.می‌فهمم من همیشه امن‌ترین راه را انتخاب نکرده‌ام؛گاهی فقط راهی را انتخاب کرده‌ام که در آن کمتر مجبور باشم اعتماد کنم.ما آدم‌ها خیلی وقت‌ها همین کار را می‌کنیم.مسیرهای طولانی‌تر را انتخاب می‌کنیم، فقط چون احساس می‌کنیم فرمان نزدیک‌تر است. رابطه‌هایی را حفظ می‌کنیم، چون از رها کردن می‌ترسیم. تصمیم‌هایی را عقب می‌اندازیم، چون نامعلومیِ بعد از تصمیم، سنگین‌تر از رنجِ وضعیتِ فعلی است. حتی گاهی زخم‌های قدیمی را با خودمان حمل می‌کنیم، چون دردِ آشنا از آرامشِ ناآشنا قابل‌تحمل‌تر است.قطار در تاریکی حرکت می‌کند.نه من راننده را می‌بینم، نه مسیر را.نه می‌دانم پشتِ هر پیچ چه چیزی هست، نه می‌توانم سرعت را کم و زیاد کنم. با این‌همه، آرام‌ترم؛ فقط چون ارتفاعم صفر است.شاید اسمش امنیت نباشد.شاید فقط نزدیکی به زمین باشد.شاید هم آدمی که یک بار در آسمان ترسیده، تا مدت‌ها زمین را با آرامش اشتباه می‌گیرد.اما امشب می‌فهمم مسئله این نیست که همیشه باید پرواز کرد، یا همیشه باید از قطار رفت. مسئله این است که آدم بداند از چه چیزی فرار می‌کند.از خطر؟از خاطره؟از بی‌اعتمادی؟یا از لحظه‌ای که باید بپذیرد همه‌چیز در اختیار او نیست؟من هنوز هم اگر بتوانم، سفر با هر وسیله‌ای را به هواپیما ترجیح می‌دهم. قطار، ماشین، کشتی، لنج؛ هر چیزی که روی زمین باشد، یا دست‌کم حس کنم هنوز امکانی برای توقف، تغییر مسیر یا تصمیم دوباره وجود دارد.اما همین‌جا، در همین قطار، می‌دانم که باید روی خودم کار کنم.نه برای اینکه الزاماً عاشق پرواز شوم.نه برای اینکه ترسم را انکار کنم.برای اینکه ترس، جای تصمیم را نگیرد.برای اینکه خاطره‌ یک پروازِ بد، تا ابد برای تمام مسیرهای زندگی‌ام حکم صادر نکند.زندگی، برخلاف میل ما، همیشه روی ریل حرکت نمی‌کند.گاهی بالا می‌رود، گاهی معلق می‌شود، گاهی دریا پیشِ رو می‌گذارد، گاهی جاده، گاهی ایستگاهی که انتظارش را نداشتی.شاید بلوغ همین باشد:اینکه بفهمی کنترل، همیشه داشتنِ فرمان نیست.گاهی کنترل یعنی بدانی کجا باید مقاومت کنی، کجا باید بایستی، و کجا باید فقط بپذیری که مسیر، بزرگ‌تر از دست‌های توست.من هنوز هم اگر بتوانم، قطار را انتخاب می‌کنم.هنوز هم از پرواز خوشم نمی‌آید.هنوز هم آن ترس قدیمی، گاهی در تنم تکان می‌خورد.اما حالا دست‌کم می‌دانم نامش چیست.ترسِ من از آسمان نیست؛از واگذاری است.و شاید هر آدمی، بالاخره یک روز باید با ارتفاعِ صفرِ خودش روبه‌رو شود؛همان جایی که فکر می‌کند روی زمین ایستاده،اما در حقیقت، دارد از ترس‌هایش عبور می‌کند.|پایان قسمت ؛ | کانال: جهان کوچک من |• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپادعوت به همراهیاگر این روایت برای شما قابل‌تأمل بود، خوشحال می‌شوم «جهان کوچک من» را به دوستانی معرفی کنید که هنوز برای خواندن، مکث کردن و فکر کردن وقت می‌گذارند.اینجا از جزئیاتی می‌نویسم که شاید کوچک به نظر برسند، اما گاهی بخش بزرگی از زندگی ما را توضیح می‌دهند.👇 عضویت در کانال‌ها:http://ble.ir/m_papahttps://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J⏳ یادآوری:قسمت هشتم از «جهان کوچک من» با عنوان «آن چتر بنفش»، فردا رأس ساعت ۲۰:۰۰ منتشر خواهد شد.</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 21:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی تفکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-ohfio6yojb2h</link>
                <description>صندلی خالی و چای سردامروز در کافه نشسته بودم و به آدم‌ها نگاه می‌کردم. پیرمردی آمد، صندلی روبه‌روی میز من را کشید و نشست. نپرسید که کسی اینجا نشسته یا نه. فقط نشست. یک استکان چای سفارش داد، قند را در دهانش گذاشت و به دوردست خیره شد.داشتم فکر می‌کردم که چقدر آدم‌ها راحت به خلوت هم وارد می‌شوند. می‌خواستم بگویم: ببخشید آقا، من منتظر کسی هستم؛ اما نبودم. در واقع، سال‌ها بود که منتظر کسی نبودم.پیرمرد بعد از چند دقیقه گفت: می‌دانی پسرم، سخت‌ترین کار دنیا، قضاوت نکردنِ کسی است که جایش نیستیم.نگاهش کردم. انگار فکرم را خوانده بود.گفتم: بله، اما رعایت حریم هم مهم است.لبخندی زد و گفت: حریمِ تنهایی که شلوغ نمی‌شود. حریمِ دل است که اگر کسی را راه ندهی، می‌پوسد. من آمدم اینجا بنشینم که تو یادت نرود هنوز زنده‌ای و کسی هست که روبرویت چای بنوشد، حتی اگر با او حرف نزنی.چایش را که تمام کرد، بلند شد. کلاهش را صاف کرد و رفت. من ماندم و یک صندلی خالی و طعمِ گسِ حقیقتی که در فنجانِ نیم‌خورده‌اش جا مانده بود. گاهی تمامِ اخلاق، در همین است: که بدانیم حضورِ دیگری، بارِ اضافه‌ای بر دوشِ انزوای ما نیست، بلکه فرصتی برای انسان ماندن است.• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 14:26:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان کوچک من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86-pwmy2alatoos</link>
                <description>دعوتی برای مکث و تأمل در هیاهوی روزمرگیزندگی، مجموعه‌ای از سکانس‌های نادیده است؛لحظه‌هایی که در سرعتِ سرسام‌آورِ روزگار، اغلب فراموش می‌شوند.من در «جهان کوچک من» تصمیم گرفته‌ام خلافِ جهتِ این شتاب حرکت کنم . اینجا قرار است برای چند دقیقه هم که شده، ترمز کنیم، به تماشای جزئیات بنشینیم و از زندگی، اخلاق و قصه‌هایی حرف بزنیم که حالِ دل‌مان را خوب می‌کنند.من، مسعود کریمی هستم؛ با تلخیص‌های م. پاپا در کنارتان هستم تا این خواندن‌ها، بهانه‌ای برای اندیشیدن و آرامشِ شما باشد.اگر شما هم باور دارید که زیباترین بخش‌های زندگی، همان جزئیاتِ کوچک و نادیده هستند، به ما بپیوندید. قدم‌تان روی چشم؛ خوشحال می‌شویم این جهانِ کوچک را به دوستانتان نیز معرفی کنید.👇 همراه ما باشید:http://ble.ir/m_papahttps://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 12:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روکش های احتیاط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B7-lbdejkfyyl7k</link>
                <description>روکش‌های احتیاطگوشی جدیدم را روی میز گذاشته بودم. هنوز طلقِ پلاستیکیِ کارخانه روی صفحه‌اش بود. همکارم، با یک فنجان چای در دست، نگاهی به آن انداخت و گفت: چرا این پلاستیک را نمی‌کَنی؟ حباب‌های زیرش، تصویر را تار کرده است.گفتم: این‌طور خط و خش نمی‌افتد. می‌خواهم وقتی کمی کهنه‌تر شد برش دارم تا دوباره حسِ نو بودن بدهد.همکارم جرعه‌ای از چایِ نیمه‌گرمش نوشید و گفت: من هم سال‌ها پیش یک دست مبلِ باکیفیت خریدم. پنج سال روکش‌های ضخیمش را برنداشتم تا مبادا لک بیفتد. هر بار مهمان آمد، روی همان پلاستیک‌های سرد و پرسروصدا نشستیم. وقتی بالاخره تصمیم گرفتم روکش‌ها را درآورم تا از نرمیِ پارچه‌اش لذت ببرم، متوجه شدم هم مبل‌ها فرسوده شده‌اند، هم دیگر ذوقی برای مهمانی گرفتن نمانده است.فنجانش را روی میز گذاشت و ادامه داد: ما بهترینِ همه‌چیز را زیرِ روکش‌های احتیاط پنهان می‌کنیم تا برای یک روزِ نامعلوم، دست‌نخورده بمانند. اما حواسمان نیست که لذت‌ها هم تاریخ انقضا دارند.همکارم رفت. گوشی را برداشتم. پلاستیک را از گوشه کشیدم و جدا کردم. صفحه، شفاف و روشن شد.در بازتابِ شیشه گوشی، به خطوطِ چهره‌ام نگاه کردم. چقدر واضح‌تر شده بودم. واقعاً قرار بود شفافیتِ امروز را، به امیدِ کدام فردای نامعلوم تار ببینم؟• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 12:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور تند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D8%AF-gjyfshdnmn9p</link>
                <description>دورِ تندکنترل تلویزیون دستم بود. فیلم را روی دورِ تند گذاشته بودم تا از صحنه‌های آرام و بدون دیالوگ زودتر بگذرم. پدرم با استکان چای در دست، نگاهم کرد و گفت: وقتی تند می‌کنی، موسیقیِ متن را هم خراب می‌کنی.گفتم: فرصت کم است. می‌خواهم زودتر بفهمم آخرش چه می‌شود. این بخش‌ها فقط حاشیه است.پدرم جرعه‌ای از چایش نوشید و گفت: من هم سال‌ها سعی کردم حاشیه‌های زندگی را روی دورِ تند رد کنم. اضافه‌کاری کردم که زودتر قسط‌ها تمام شود، عجله کردم که زودتر بچه‌ها بزرگ شوند، دویدم که زودتر به نقطه امن برسم. اما وقتی به آخرش رسیدم، دیدم تمام چیزی که اسمش را «حاشیه» گذاشته بودم، خودِ زندگی بود. اصلِ ماجرا، همان روزهای معمولی بود که من بی‌تفاوت از آن‌ها عبور کردم.دکمه پخش عادی را زدم. تصویر به حالت طبیعی برگشت. صدای موسیقیِ فیلم دوباره در اتاق پیچید.پدرم بلند شد تا استکانش را به آشپزخانه ببرد. گفت: شما ببین. من می‌خواهم کمی در سکوت بنشینم.به صفحه تلویزیون خیره ماندم. در انعکاسِ شیشه‌ی تاریکِ تلویزیون به خودم نگاه کردم. چقدر خسته بودم. رسیدن به تیتراژِ پایانی، قرار بود کدام بخش از جهانِ کوچک من را نجات دهد؟ واقعاً برای زودتر تمام کردنِ کدام لحظه‌ها، این‌قدر دکمه‌ها را محکم فشار می‌دادم؟• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 21:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی تامل:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84-zg65cuhtlgxp</link>
                <description>دکمه‌های اضطرارجلوی آسانسور ایستاده بودم. دکمه را سه بار پشت سر هم فشار دادم.پیرمرد همسایه طبقه سوم، با یک گلدان کوچک در دستش، نگاهم کرد و گفت: وقتی چند بار می‌زنی، آسانسور می‌فهمه عجله داری؟گفتم: نه، فقط یک عادت است. ناخودآگاه فکر می‌کنم این‌طوری زودتر می‌رسد.پیرمرد به برگ‌های گلدانش دست کشید و گفت: من چهل سال تندتند دکمه‌های زندگی را فشار دادم که زودتر برسم. به خیلی چیزها هم زودتر رسیدم. اما وقتی رسیدم، دیدم آن‌قدر در مسیر خسته شده‌ام که دیگر توانی برای درکِ مقصد نمانده است.آسانسور با صدای زنگی ایستاد. در باز شد. خالی بود.پیرمرد سوار نشد. گفت: شما برو. من با بعدی می‌آیم. می‌خواهم کمی به این برگ‌ها نگاه کنم.سوار شدم. در بسته شد. در آینه آسانسور به خودم نگاه کردم. چقدر خسته بودم. ده ثانیه زودتر رسیدن به طبقه همکف، قرار بود کدام بخش از جهان کوچک من را نجات دهد؟ واقعاً برای رسیدن به کجا این‌قدر دکمه‌ها را محکم فشار می‌دادم؟• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.نویسنده: م.پاپا</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 08:56:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدد نود و نه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%87-iamiuw3wewqo</link>
                <description>عدد نود و نهسوار تاکسی شدم.راننده مردی بود با موهای جوگندمی و دستانی که بیشتر از فرمان، با اسکناس‌ها حرف می‌زدند.هر اسکناس مچاله‌ای را با حوصله صاف می‌کرد.انگار داشت گذشته‌اش را اتو می‌زد.گفتم: صبح بخیر.گفت: می‌دانی فرق نود و نه با صد چیست؟گفتم: یک واحد.لبخند نزد.گفت: از نظر حسابداری بله. اما در زندگی، فرق‌شان فرقِ رسیدن و نرسیدن است. ما معمولاً روی نود و نه می‌ایستیم. یک قدم مانده، یک تصمیم مانده، یک دل کندن مانده…ترافیک جلویمان تکان نمی‌خورد.ماشین‌ها همه روشن بودند، اما هیچ‌کس نمی‌رفت.راننده ادامه داد:بدتر این است که وقتی بالاخره به صد می‌رسی، تازه می‌فهمی این صد، صفرِ مرحله بعد است. دوباره باید شروع کنی.اسکناس آخر را صاف کرد.این‌بار دقیق‌تر از قبلی‌ها.کرایه را حساب کردم.تا ریال آخر برگرداند.پیاده شدم.به این فکر کردم که در زندگی‌ام کجاها روی عدد نود و نه ایستاده‌ام فقط چون از صفر شدن دوباره می‌ترسم.گاهی مشکل ما نرسیدن نیست.مشکل، ترس از شروع بعد از رسیدن است.نویسنده:م.پاپابه وقت ۱۷ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 15:05:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی که در پیاده رو گم شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF-fqitf058ffyh</link>
                <description>داستان: چیزی که در پیاده‌رو گم شدبچگی‌ها، همیشه یک نفر توی تلویزیون بود که یک کیفِ پر از طلا پیدا می‌کرد. یک رفتگرِ ساده، یا پیرمردی که نانِ شب نداشت، ولی کیف را تحویل می‌داد و آخرش هم با لبخندی ملیح به دوربین نگاه می‌کرد و می‌گفت: «پولِ حرام، برکت ندارد.» من آن‌قدر این سکانس را دیده بودم که فکر می‌کردم سرنوشت، یک جایی در خیابان‌های همین شهر، یک کیفِ چرمی برای من کنار گذاشته است.سال‌ها، عادتِ غلطی داشتم؛ وقتی در پیاده‌رو راه می‌رفتم، به جایِ تماشایِ چهره‌ی آدم‌ها یا نورِ خورشید، به سنگ‌فرش‌های زیرِ پایم خیره می‌شدم. داشتم جای خالی آن کیف را جست‌وجو می‌کردم. فکر می‌کردم اگر پیدایش کنم، همه‌چیز درست می‌شود. فکر می‌کردم آن کیف، گره‌گشای تمامِ نداشته‌هایِ زندگی‌ام است.هفته‌ پیش، گرمایِ خردادماه تمامِ جانِ شهر را گرفته بود. خیابان پر بود از بویِ داغِ آسفالت و صدایِ بوقِ ممتدِ ماشین‌هایی که در ترافیکِ عصرگاهی گرفتار شده بودند. پیاده‌رو، داغ بود و آدم‌ها با کلافگی از کنار هم رد می‌شدند. ناگهان، گوشه‌ یک باغچه‌ کوچک، یک کیفِ برزنتیِ کهنه دیدم. خاکی بود و به نظر می‌رسید مدتی همان‌جا رها شده است. ضربانِ قلبم تند شد. همان حسِ قدیمیِ کودکی برگشت؛ همان هیجانِ کاذب.خم شدم و کیف را برداشتم. سنگین بود. با دست‌هایِ لرزان زیپ‌اش را باز کردم. نه طلا بود، نه پول، نه حتی یک تراولِ چکِ رنگ و رو رفته. داخلش یک دفترچه‌ یادداشتِ کوچک، چند برگه‌ نسخه‌یِ پزشکیِ مچاله شده و یک عکسِ سیاه و سفید از یک پیرزن بود که گوشه‌اش با چسبِ نواری ترمیم شده بود. همین.دفترچه را باز کردم. نوشته بود: «لیستِ خریدِ جمعه؛ حتماً برایِ گل‌نسا دارو بگیرم. یادم نرود به او بگویم که چقدر رنگِ پیراهنِ آبی‌اش به او می‌آید.»وسطِ آن پیاده‌رو، میانِ هیاهویِ شهر، ایستادم. آن کیف برایِ کسی «تمامِ دنیا» بود. تمامِ داراییِ یک نفر در آن چند تکه کاغذِ بی‌ارزش خلاصه شده بود. آن لحظه بود که فهمیدم؛ تمامِ این سال‌ها که چشم به زمین دوخته بودم، در حالِ جست‌وجویِ چیزی بودم که وجود نداشت. زندگی، آن کیفِ طلاییِ تویِ تلویزیون نبود که قرار باشد پیدا کنم و قهرمانِ داستان شوم. زندگی، همین لیست‌های خریدِ روزانه، همین مراقبت‌هایِ ساده از آدم‌های کنارمان و همین دلتنگی‌های کوچکی بود که هیچ‌کسِ دیگری نمی‌دید.آن روز کیف را همان‌جا گذاشتم. نه به این خاطر که چیزی تویش نبود، بلکه به این خاطر که فهمیدم من دیگر نمی‌خواهم «یابنده‌ گمشده‌ها» باشم؛ می‌خواهم «بیننده‌ واقعیت‌ها» باشم. پیاده‌رو را ادامه دادم، اما این‌بار، نه به زمین، بلکه به آسمانِ آبیِ شهر نگاه می‌کردم که زیرِ نورِ شدیدِ خورشید، حالا با وجودِ تمامِ شلوغی‌اش، خیلی دیدنی‌تر به نظر می‌رسید.پایان قسمتنویسنده: م. پاپا</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 10:36:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان کوچک من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86-oqmprovbjw6q</link>
                <description>شعری تقدیم نگاهتان می‌کنم؛ با الهام از سهراب سپهری عزیز:«به سراغ من اگر می‌آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...»امروز در گذرگاهِ ابدی، میان سنگ‌هایِ سرد و نام‌هایِ کهنه قدم می‌زدم؛آنجا که تمامِ دغدغه‌هایِ خرد و کلانِ زیستن،در برابرِ سکوتی مطلق، رنگ می‌بازند.دیدنِ آن پایانِ ناگزیر،نه ترس که هشداری بود برایِ بیداری؛یادآوریِ اینکه زمان، نه یک جریانِ لایتناهی،که امانتی است در دستِ ما.پیامِ این سکوت، ساده است:ما در هیاهویِ روزگار، گاهی اصلِ ماجرا را فراموش می‌کنیم.زندگی، در همین لحظه‌هایِ کوتاه و بی‌تکرارِ کنارِ خانواده،در تعهد به اخلاق،و در عمقِ نگاهی که عشق می‌ورزد، جاری است.پیش از آنکه سنگِ مزارمان،تنها شاهدِ حضورِ ما در جهان باشد،باید زندگی را به کمال زیست.باید آن‌چنان بود که وقتی غبارِ زمان می‌نشیند،چیزی جز نیکی و اصالت از ما در یادها باقی نماند.م.پاپا</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 10:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سراغ من اگر می آئید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%A6%DB%8C%D8%AF-eiip5inf5xii</link>
                <description>شعری تقدیم نگاهتان می‌کنم؛ با الهام از سهراب سپهری عزیز:«به سراغ من اگر می‌آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...»امروز در گذرگاهِ ابدی، میان سنگ‌هایِ سرد و نام‌هایِ کهنه قدم می‌زدم؛آنجا که تمامِ دغدغه‌هایِ خرد و کلانِ زیستن،در برابرِ سکوتی مطلق، رنگ می‌بازند.دیدنِ آن پایانِ ناگزیر،نه ترس که هشداری بود برایِ بیداری؛یادآوریِ اینکه زمان، نه یک جریانِ لایتناهی،که امانتی است در دستِ ما.پیامِ این سکوت، ساده است:ما در هیاهویِ روزگار، گاهی اصلِ ماجرا را فراموش می‌کنیم.زندگی، در همین لحظه‌هایِ کوتاه و بی‌تکرارِ کنارِ خانواده،در تعهد به اخلاق،و در عمقِ نگاهی که عشق می‌ورزد، جاری است.پیش از آنکه سنگِ مزارمان،تنها شاهدِ حضورِ ما در جهان باشد،باید زندگی را به کمال زیست.باید آن‌چنان بود که وقتی غبارِ زمان می‌نشیند،چیزی جز نیکی و اصالت از ما در یادها باقی نماند.م.پاپا</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 10:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو به من خندیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51003884/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-oxbsuhl3j3sr</link>
                <description>همراهان گرامی کانال «جهان کوچک من»، سلام.گاهی یک تصویر یا یک خط شعر، آغازگر هزاران حرف نگفته است. امروز شعری را تقدیم نگاهتان می‌کنم که بند آغازین آن را از حمید مصدق وام گرفته‌ام و در ادامه، کلمات و احساسات اختصاصی خودم را در امتداد آن سطرها نوشته‌ام. شما را به خواندن این شعر دعوت می‌کنم:تو به من خندیدیو نمی‌دانستی من به چه دلهره از باغچه‌ همسایه سیب را دزدیدم...سیب در دست تو چرخید و جهانم ایستاد،دلهره در پس آن خنده‌ بی‌غش گم شد،و تو هرگز نخواندی از چشمانم،که بهای آن سیب،تمامِ سهمِ من از آرامش بود.بعد از آن خنده، نه همسایه، نه باغ،هیچ‌کس جز من و تنهاییِ یک شاخه‌ لرزان،طعمِ گسِ این سرقتِ شیرین را نچشید.من به دنبال نگاهت تا مرزِ خیال رفتم و تو،بی‌خبر از همه‌جا سیب را گاز زدی،و ندانستی که با هر تکه‌اش،حصارِ منطقِ یک مردِ پر از واهمه‌ها می‌شکند...اکنون در این جهانِ کوچک،فقط یک جای خالی‌ست،ردپایی از خنده‌ تو،و خاطره‌ سیبی که جوانه زد و در سینه‌ من ریشه دواند.با احترامم. پاپا</description>
                <category>Masoud Karimi</category>
                <author>Masoud Karimi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 20:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>