<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پروانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51042044</link>
        <description>دیروز و فردایی ندارم.صبح امید من اکنون است،میان طراوت برگ هایت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:29:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4238072/avatar/0hPSiW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پروانه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51042044</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوشدارو بعد از دنده عقب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-daedpc5kxc48</link>
                <description>حتی زحمت عوض کردن پیژامه‌ی گلدارم را هم به خود نداده‌ام. شاید انگلیسی حرف زدن با این سر و وضع مضحک به نظر برسد، ولی به قولشان: «اگر نمی‌توانی شکستشان بدهی، یکی از آنها شو.» می‌پرسم: «آهای کله‌پوکا! این بازی شما یه داور نمی‌خواد؟ از من که گذشت، ولی حداقل صدای داد و بیداد دعواتون بقیه‌ی ملت رو بیدار نکنه!»هاج و واج نگاهم می‌کنند (شما برای یک مکالمه‌ی مؤثر، گفتگو را با خطاب کردن طرف به پوکی کله آغاز نکنید) و این‌طور پای من به حوزه‌ی قضاوت و داوری باز شد. اگر بچه‌ها بابت هربار فوتبال بازی کردن‌شان وسط کوچه، از اهل محل n بار فحش بخورند – اغراق نکرده باشیم – سهم من «دو n به علاوه‌ی یک» بار است. n که همان بدوبیراه‌های مشترک من و بچه‌ها از محل است. آن «به علاوه‌ی یک»‌اش، به‌صورت اختصاصی متعلق به من است و مربوط به قد دیلاق و عقل نارسم که هنوز با بچه‌های کوچک دمخورم. و اما پیدا کنید آن n دیگر را.قضاوت کردن کار سختی‌ست؛ حتی برای من که هزار پیرهن بیشتر از این بچه‌ها پای فوتبال دیدن پاره کرده‌ام (از استرس نتیجه) و قوانین آن را مثل بلبل از برم. (خودم هم آرزو دارم کاش درس‌های این ترمم را این‌طور بلد بودم.) روال کار این‌طور است که بعد هر بازی، بچه‌های یک تیم هوارشان بلند می‌شود که: «بروم بابا! بازی بلد نیستم! طرف این‌ها را گرفته‌ام! شرافت داوری‌ام را حراج کرده‌ام!» و اعتراضاتی که همان n دوم گمشده‌ی قصه‌ی ما باشد. حالا هرچه برایشان توضیح بدهم و قانون و تبصره ببافم، تف در هاون کوبیده؛ سربالا روی صورت خودم می‌افتد. وقتی اوضاع بازی بزرگترها همین باشد، از بچه‌ها چه انتظار؟ آخر هفته‌ی دیگر هم، همان موقع همیشگی، زنگ خانه را می‌زنند که: «پس کجا ماندی؟ توروخدا بیا که بازی بی تو هیچ صفایی ندارد.»خب، حالا بایستی با داوری چه کرد؟ روش اول: نفی هرگونه داوری و قضاوت و واگذاری کلیه‌ی امور به خداوند قادر متعال است. (ذات بلاگر) اینکه تخصص و تجربه‌ی هر داور و ریش‌سفیدی را از دم زیر سؤال ببریم و به ریششان بخندیم که قضاوتشان سلیقه‌ای، سوگیرانه و فاقد درک لازم برای عمق کیلومتری شاهکار ماست. (استراتژی تیم بازنده) برای محکم‌کاری هم، ده شکست برتر تاریخ را قطار کنیم که چطور استعدادهای برتر و خارق‌العاده، توسط حرفه‌ای‌های کم‌بصیرت و ابله رد شده‌اند.روش دوم: پذیرش شکست است. گوش انگیزشی‌های اینستاگرام کر، مواجه شدن با این حقیقت تلخ و ترسناک که ماهی برای زندگی روی خشکی ساخته نشده و هر خواستنی، توانستن نیست. خیلی از راه‌ها – با توجه به زمان، امکانات و استعداد ما – ارزش رفتن که هیچ، ارزش فکر کردن هم ندارند. (استراتژی امین و امیر که بعد از هربار گل یا لایی خوردن، قهر می‌کنند و چهارگوش کوچه را برای همیشه می‌بوسند و برای برگشت‌شان باید گلریزان به‌پا کرد.)انتظار نداشته باشید که اینجا قضاوت بشود کدام روش درست است و در مقابل شکست باید چه‌کار کرد. حداقل برای من که نوشته‌ام جزو ۵۰ نوشته‌ی برتر بوده حالا خیلی سخت است که بخواهم انتخاب کنم داوران را زیر سؤال ببرم یا استعداد خودم را. (با حذف حساب ویرگولی.) عجالتاً فعلاً داوران روی علامت سؤال بنشینند تا ببینیم فردا چه می‌شود. شاید روزی دوباره زنگ خانه‌‌شان را برای دعوت به یک مسابقه‌ی جدید بزنیم. (شاید هم فرار کنیم.) شاید اصلاً رمز جدول، چیزی آن‌طرف برد و باخت‌هاست، باید از دمخور کلمه‌ها بودن لبخند بزنیم.با احترام به داوری چهار علامت‌سؤال‌نشین عزیزو البته همه‌ی کاربرانی که امروز زیر علامت سوال کز کرده‌اند و چه کسی از فردا خبر دارد شاید فردا بالای علامت تعجب!)</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 20:28:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب پوشیدنی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-zxpouctivadt</link>
                <description>پرده‌ی اولاز همان موقعی که به دنیا آمد انگار چیز نامعلومی سرجایش نبود. نه اینکه مثلا دکترهای بیمارستان سری به علامت تاسف تکان داده و تشخیص پزشکی‌شان از این قرار باشد، که اصلا نه بیمارستانی حوالی روستا پیدا می‌شد و نه دکتری. مادربزرگ بود، یک ده و بچه‌ای که پهلویش ورم داشت. &quot;ایشالا خوب میشه برمیگرده غصه نخور.&quot; مادربزرگ بلد نبود چطور غصه نخورَد وقتی تهران برایشان دور و ته تغاری عزیز بود. آن هم دل مادرها که اینطور تند تند تنگ می‌شود. مادربزرگ نذر کرد اگر بچه خوب شد و برگشت شال و کلاه کنند و بروند زیارت. دستشان از تهران کوتاه بود، پس در انتظار آمدنش مدام خرمن چیدند و نقشه‌فرش گره‌ زدند تا بالاخره شد که برای مسافر کوچکشان لباس نویی بخرند. مادربزرگ شلوار لی پای کسی می‌دید آه می‌کشید که لباس غلام‌رضا هم از همین‌ها بود. خرمن چینی که تمام شد، غلامرضا برگشت. از شادی و خوشحالی‌شان گفتن کوچک می‌کند شکوه لحظه‌ی دوباره دیدار را. همینقدر نوشتن کافیست که گوسفند زمین زدند و سوری دادند به بزرگی تمام اندوخته‌ی اندکشان. هرچه کردند غلام‌رضا لباس نویش‌ را نپوشید که نپوشید. این شش ماه از پرستارها فارسی حرف زدن یاد گرفته بود و دیگر مادربزرگ را مامان صدا می‌زد. با همان ادبیات جدیدش برای مامان توضیح داد که می‌خواهد کت جدیدش را بگذارد برای دیدنی امام رضا. سالم به نظر می‌‌رسید، اما خب دل‌ مادرها که بیخود شور نمی‌زند. مادربزرگ به اینجا که می‌رسید شروع به گریه می‌کرد، روایتش هیچ وقت به قسمت سرنوشت آن کت و شلوار لی نرسید.پرده‌ی دومغلام‌حسین بعد از غلام‌رضا آمد. چند سال؟ نمی‌دانم. قدیمی‌ها خوب بلد بودند چطور بایستی ادامه داد، حتی با غم. غلام‌حسین محبتش زیاد بود، مثلا چرخ‌خیاطی گوشه‌ی اتاق بزرگه، هدیه‌ی روز مادر غلام حسین است؛ که نه فقط همین، خانه‌ی مادربزرگ پر است از پیشکش‌ها یا نَقل پیشکش‌های او. مادربزرگ نشنود ولی اگر بنا به حساب و کتاب امروزی‌ها باشد، صدایشان را صاف می‌کنند که ای بابا عجب کله‌اش بوی قرمه‌سبزی می‌داده. از آن قرمه‌سبزی‌های جا افتاده‌ای که عطرش تمام محله را برمی‌دارد. غلام‌حسین بود و محله‌ای که یک روز واسطه‌ی آشتی‌کنانش می‌شد و روز دیگر غریق نجات بچه‌‌هایی که در آب افتاده‌اند. فریاد جمهوری ملت که بلند شد، مادربزرگ برای اولین بار او را در لباس سبز سپاه دید. اسپند دود کرد که نور چشمش، چشم نخورد اما دلش لرزید که مگر می‌شود؟ غلام‌حسین دیگر کمتر در خانه بود، لباس سبز هردم او را به وادی‌ دیگری می‌کشاند. مادربزرگ چشم می‌زد که پس کی نوبت مرخصی غلام‌حسینش می‌شود تا لباس خاکی و خسته‌اش را بشوید و سبزسبز برگرداند. یکبار همین نزدیکی‌های عید، لباس‌های غلام‌حسین آمد اما خودش نه. مادربزرگ ولی لباس سبز را شست، اتو کرد و توی چمدان گذاشت. کاش مادربزرگ می‌دیدید که لباس چطور اندازه‌ی نوه‌ی غلام‌حسین شده است.پرده‌ی سومیکی روی ماشین لباس‌شویی و دیگری آویزان پتوها، خانه‌‌ی مادربزرگ هنوز پر از چهل تیکه‌های رنگارنگ است. او زیاد پشت چرخ هدیه‌اش می‌نشست، دلش نمی‌آمد هیچ تکه پارچه‌ای را دور بیندازد. پارچه‌ها هرکدام بویی دارند و نشانی از روزی، اتفاقی، نمی‌دانم یا شاید بچه‌ای. حیف که هیچ کس بعد از او، زبان رمز چهل تیکه‌ها را بلد نیست. چهل تیکه‌ها در روزگار ما غریبند.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 20:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم‌گینه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%BA%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%87-as9imy4ocdvw</link>
                <description>بدون آنکه صدایش مزاحم خواب خوش نیمه‌شب کسی باشد، پرسید: «چرا همیشه اینقدر محزونی؟»جوابش را ندادم. دهانم بند مسواک بود. آینه، خیره‌خیره منتظر ماند.شستن که تمام شد، با لبخند درازی، معاینهٔ دندان‌هایم را شروع کردم و گفتم: «مثلاً همین دندان‌ها. هرچقدر هم که برایشان تلاش می‌کنی، باز هروقت فیلشان یاد دندان‌پزشکی کند، باید بروی روی آن تخت کرخت دراز بکشی، آدمی را چسبیده به وجودت تحمل کنی و تراش بخوری و تراش بخوری و تراش بخوری. چهرهٔ خستهٔ آدم‌ها در مترو و اتوبوس من را غمگین می‌کند؛ لباس یا کفش کهنهٔ عابری. از اینکه بزرگ شده‌ام و پدر و مادر دیگر آن جوانی سابق را ندارند؛ وقتی پدربزرگ ادامهٔ شعرهایش را به خاطر نمی‌آورد؛ آدم‌هایی که دیگر نمی‌توانند راه بروند. هوای دلگیر شهرها یا ویلاهای سبزشدهٔ وسط جنگل‌های سابق، من از اینکه چند سالیست برف ندیده‌ام غمگین می‌شوم. بچه‌هایی که پدرشان دزد است یا معتاد یا اصلاً نیست که نیست، فکر کردن به آینده‌ی آنها من را ناراحت می‌کند. جای خشک رودها؛ گذشتن لحظه‌ها؛ دکه‌های جلوی بیمارستان و مشتریان مستاصلش؛ رقم حقوق کارگرها تازه اگر معوق نباشد. همین، دیگر حوصله‌ی حرف زدن ندارم.»به یکدیگر نگاه کردیم. هیچ معلوم نبود غم تصویر چشمان من، از من است یا از او؟ بیخود نیست که مادر سفارش می‌کند شب‌ به آینه‌ها نگاه نکنم.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 23:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست از لوس کردن شوهرتان بردارید.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-h80dgsyeeswk</link>
                <description>خودم بهتر می‌دانم چقدر عجیب است، اما ضرر که ندارد، چه کارش کنم؟ دلم می‌خواهد‌ به چشمشان بیایم. حالا اگر به جای این پیرمرد که موهای در آسیاب سفید نکرده ‌اش را به دقت تمام به عقب آب و شانه زده، مثلا یک جوانِ‌ جوان پسند خوشتیپ، کتاب‌دار اینجا بود ککم نمی‌گزید. یعنی شاید هم می‌گزید اما اقلا من از آنهایی نیستم که به گزش قد و قیافه‌ی آدم‌ها محل بگذارم.پیرمرد بوی یکی از همان کتاب‌های کاهی انتهای کتابخانه را می‌داد، از آن قفسه‌ی غیرامانی خارج از دسترس. دیگر نا و حوصله‌ی ورق خوردن نداشت. تازه آن هم به دست جوان‌هایی نپخته و عجول. به قاعده‌ی قدیمی‌ها که برای هرکار، اصل و دستوری دارند سخت‌گیری‌های مخصوص خودش را داشت. بی کارت به کسی کتاب نمی‌دهیم یا اصلا چه معنی می‌دهد که روی برگه اسم یک خروار کتاب قطار کرد؟ حالا هرچقدر زور بزنی توضیح دهی که اینها در نیمکت ذخیره نشسته‌اند و شما فقط دوتای اولی را بیاورید؛ شکاف نسل‌ها پر نمی‌شود که نمی‌شود. سرهمین قبیل موضوعات پیش پا افتاده چند باری دعوایم کرد و من هربار مصرتر که باید دستی به اوضاع کشید.هیچ وقت به کتاب‌هایم نگاه نکرد، یعنی کرد اما نه انگار که کرد. هیچ نپرسید راستی این کتاب چطور بود یا من هم آن یکی را در جوانی خوانده‌ام. روس و تاریخ و هنر هم فرقی نداشت. نه دولت آبادی در ده جلد توانست قفل این کتاب عتیق را بشکند و نه فلوبر. کتاب ها یکی یکی به امید توفیقی روی میز می‌آمدند و دست خالی و مایوسانه به قفسه‌ها برمی‌گشتند.سلام کافی نبود، شب بخیری هم چسباندم. با صدایی که صمیمی اما از حنجره‌ی دختر بچه‌ی لوس بی‌مزه‌‌ای بیرون نیامده باشد. برگه را دستش دادم. فقط دو کتاب نوشته بودم. عینکش را که زد‌ تازه فهمید برگه را وارونه گرفته. به دقت بازرسی جدی برگه را کاوید. پیرمرد پرسید چرا؟ سرش پایین بود اما یحتمل لبخند ظریفی داشت، از آن مدل‌هایی که بچه‌ها پرو نشوند. محتاطانه خندیدم و خجالت‌زده بیشتر از قبل در شال‌گردن پنهان شدم.ما بالاخره حرف زدیم، حتی اگر به درازای چرایی باشد بیش‌تر از همیشه. لبخند زدیم و حتی موقع تحویل کتاب او مرا دخترجان صدا زد. امشب کتابِ پیروز لای انگشتانم می‌تپد، کتاب صورتی رنگِ &quot;دست از لوس کردن شوهرتان بردارید&quot;.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 20:26:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وِرد کاراکتاکوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D9%88%D9%90%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B3-dkasupz8d2wa</link>
                <description>لب‌هایم آرام می‌جنبند: «گور بابای کاراکتاکوس پات و خویش‌و‌قومش.» خیلی بچه بودم که اولین بار آن را دیدم. نه اینکه کودکی فکور باشم و متفاوت که اسم «چیتی‌چیتی بنگ‌بنگ» قلاب انداخت روی کنترل تلویزیون و ما نمک‌گیر فیلم شدیم. ماجرای ماشین خراب و تعمیرکار باهوشی که به جادو ختم می‌شود و یک «آنها با خوشحالی تا ابد زندگی کردند» دیگر. راننده ایستاده است کنار ماشین، من کنار راننده و ماشین، همهٔ ما کنار خیابان. نمی‌دانم، واقعاً تعمیر می‌کند یا این وررفتن‌ها راه فراری از نشستن و گریه کردن است. خوب می‌کند؛ گریهٔ مرد دیدن ندارد. ماشین‌ها تندتند از ما می‌گذرند، هرکدام نگاهشان به جادهٔ خود. به آنها چه مربوط که مثلاً دانشجوی ابلهی برای بار هزارم دیر کرده و رانندهٔ خسته‌ای گیر مخمصه‌ای افتاده؟قبل از همین چراغ قرمز بود که چانه‌ام گرم شده بود و داشتم برای راننده روده‌درازی می‌کردم که: «استاد فرموده‌اند که فقط بیست دقیقه؛ بیست دقیقهٔ طلایی احیای کلاس. بعدش دیگه تشریف نیارید و به همون کار مهم‌تر خودتون برسید. چه اداها که این اساتید ندارن! عمو، یکم گاز می‌دی؟» مثلاً قرار بود گاز بدهد که ماشین عاصی ریپ زد، آنقدر که آب توی دلمان تکان خورد و بعد: سه، دو، یک... خاموش. نه حالا که بدبختی نازل شده، که حقیقتاً می‌خواستم پشت‌بند حرف‌هایم بگویم: «منم اگه استاد بودم همین کارو می‌کردم.» صدای بوق و هوار از پشت سر بلند شد. خیال کن میانهٔ میدان، اسبت هوس خوابیدن کند. صدا که هیچ، دیگر نفس هم از من در نمی‌آید که مثلاً تمرکز راننده به هم نخورد. انگار اوضاع ماشین به تمرکز این بندهٔ خدا بند است.کفری‌ام. کمی آن‌طرف‌تر می‌روم که واگویه‌هایم حواسش را پرت نکنند: «هه، به درک که کاراکتاکوس پات تونست؛ چون اون تونست چیتی‌چیتی بنگ‌بنگ را تعمیر کنه و زندگی‌اش از این رو به آن رو بشه، یعنی بقیه هم باید بتونند؟ بگذار به تریج قبای زردنویسای کوچه‌بازاری بربخوره. این تاکسی زرد لکنده را پات و هفت جدش هم نمی‌تونند راه بیندازند، چه برسه به اینکه بخواد پرواز کنه، توی آب بره و صاحبشو به پول برسونه.» نگاهش می‌کنم. روی جدول نشسته. میان رنگین‌کمان حلبی‌ها، بالاخره یک تاکسی زرد از دور پیدا می‌شود.«شما که دیر تشریف آوردید، شما بگو.» کسی روی شانه‌ام می‌زند. سرها برمی‌گردند. من درگیر کالبدشکافی خداحافظی‌ام با راننده، از بحث جا مانده‌ام. صدای ظریف آشنایی از انتهای کلاس به گوشم می‌رسد: «گیرنده‌های درد در مغز.» بی‌آنکه از جایم تکان بخورم، لب می‌جنبانم: «خب، مغز گیرندهٔ درد نداره. یعنی عملاً نمی‌تونه بفهمه بقیهٔ اعضای بدن ادراکشون از درد چیه. اون فقط همه چیز رو در قالب یه پیغام و خبر دریافت می‌کنه. مثلاً فلانی مریض شده، تصادف کرده، یا ماشین فرسوده‌اش پشت چراغ قرمز از کار وایستاده.» صدای خنده‌ها دومینووار از گوشه‌کنار کلاس شنیده می‌شود. این یک نمایش کمدی نیست. بلند می‌شوم و بلندتر ادامه می‌دهم: «مغز، این مرفه قلعه‌نشین، فقط بلده که متأسف بشه. آه بکشه و بگه راستی این کارم بکن دردمندِ بیچاره، خداحافظ.» در میان شلوغی ایجاد شده، یکی اعلام پایان کلاس می‌کند و صحنه خیلی زود خالی می‌شود. به صندلی تکیه می‌دهم. حتی نای نشستن هم ندارم.راننده‌ اما روی جدول ولو شده‌ بود. رفتم جلو، صدایم را صاف کردم و گفتم: «من میرم، خداحافظ.» یا اگر بخواهم دقیق‌تر نگاه کنم، درواقع گفته‌ام: «خب، عمو، من می‌رم که به زندگی خودم برسم و تو رو در این بدبختی تنها می‌ذارم. چون این ماشین توعه و بدبختی تو. به‌علاوه، بودن من دردی رو از تو دوا نمی‌کنه، و یحتمل درد زندگی تو هم که همین یکی‌دوتا نیست.» صدای ظریف از انتهای کلاس دوباره نواخته می‌شود: «استاد خودش هم دیر اومد، امروز برای هیشکی غایبی نذاشت.» برای خوشحالی نیلو لبخند زدم. «سرم داره می‌ترکه، تو با خودت قرص داری؟» نیلو وسایلش را جمع کرده، بلند می‌شود: «بریم توی ماشین بهت می‌دم. کاش مغز تو هم گیرندهٔ درد نداشت.»</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 01:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلبوم طبقاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%AA%DB%8C-kkcnjmhrk2de</link>
                <description>هنوز باور نمی‌کنم اینکه دست‌هایش را در جیب کرده و این‌طور تند تند جلوی من قدم برمی‌دارد، خود اوست. رضا را خیلی کم می‌شود در جمع‌های فامیلی پیدا کرد. اصلاً آخرین باری که عید خانه‌ی ما آمد را هیچ‌کس یادش نیست. اما خب من چرا؟ متأسفانه هر چیزی که به رضا ربط پیدا کند، به جزئیات در خاطرم می‌ماند.بدون اینکه برگردد یا از سرعتش کم کند، می‌پرسد: «راستی تو چرا توی بازار نموندی؟»دست‌هایم را پشت سرم مشت می‌کنم تا صدایم نلرزد: «من خریدامو کردم دیگه. چرا بی‌خود خودمو توی این مغازه‌ها خسته و سرگردون کنم؟»جز کفش‌هایش، صدای دیگری از رضا درنمی‌آید. مثلاً بی‌تفاوت می‌پرسم: «خودت چی شد که یهو تصمیم گرفتی باهامون بیای و ما رو برسونی؟»رضا نه انگار که سوال من را شنیده باشد، پرسش‌گرانه به دور و اطراف نگاه می‌کند: «همین طبقه پارک کردیم یا یکی پایین‌تر؟»این بار من به راهم ادامه می‌دهم، نه انگار که سوالش را شنیده باشم. در سکوت، یکی یکی ماشین‌ها را رد می‌کنیم. گرمای زیرزمینی پارکینگ، کمی خفگی دودها را قابل تحمل می‌کند. رضا عینکش را در می‌آورد و در حال راه رفتن با پایین لباسش پاک می‌کند، به امید اینکه شاید ماشین را زودتر پیدا کند.جداً مسخره است که نزدیک عید، با آن همه کتاب و درس نخوانده، مثلاً آمده‌ام خرید. بعد نصفه‌نیمه خرید نکرده، آی «من خسته شدم خسته شدم» که چه؟ که کنار این پسرخاله‌ی کله‌پوکم در یک پارکینگ کثیف راه بروم و بیست سوالی راه بیندازیم.ناگهان رضا خشکش می‌زند. برمی‌گردد و به من خیره می‌شود، انگار که قرار است جدی‌ترین حرف دنیا را بزند: «هر ماشینی قصه‌ای داره. می‌فهمی چی می‌گم؟»در تیررس نگاهش، دست و پایم را گم کرده‌ام. بدون لحظه‌ای فکر کردن، بی‌خود شروع به حرف زدن می‌کنم: «آره آره، مثلاً اون ون کنارت. شب‌های عید آدما رو توی خلوت پارکینگ می‌دزده و تو، توی خونه سر فرصت اعضاشونو اره اره می‌کنه.»قصه‌ام که تمام می‌شود، بالاخره فرصت می‌کنم به او نگاه کنم. تمام اعضای صورتش می‌خندد، جز لب‌هایش. با صدای مهربانی می‌گوید: «فیلما رو نگفتم، دختر کوچولو.»از این موقعیت مسخره، این نورهای خاموش و روشن، بوی ماندگی دود، کلافه‌ام. از این جواب احمقانه، عصبانی. به هیچ‌کدام از کلمه‌ها فرصت نمی‌دهم کامل ادا شوند: «خخوبه، همه‌اش سه سال از من بزرگتری. از وقتی رفتی دانشگاه، یه جوری فاز برداشتی که انگار...»آرام می‌پرسد: «مگه دختر کوچولو بودن بده؟»نمی‌دانم. سرگردان دنبال جواب می‌گردم که رضا راه می‌افتد و صدایش در سر و صدای ماشینی که پر گاز رد شد، گم می‌شود: «این بنز قدیمی رو می‌بینی آرزو؟ می‌دونی یه زمانی چشم و چراغ یه محل بود. صاحبش چپ می‌رفت راست می‌اومد، یه دستی به این بنز می‌کشید و یه ایولا به خودش می‌گفت. عیدا خانواده سوار می‌شدن و حالا نرو مسافرت کی برو. حالا می‌بینی به چه روزی افتاده؟ از همه‌ی اون جلال، یه پیرمرد فرتوت تنها مونده. شب عید بلند می‌شه میاد اینجا که مثلاً برای نوه‌هایی که قراره نیم ساعت بیان دست‌بوسی پدربزرگ و برن سراغ زندگیشون، یه چیزی بخره.»معترضانه می‌گویم: «کی گفته که زنش مرده؟»رضا با همان خونسردی می‌پرسد: «عه نمرده؟ خب بالاخره که می‌میره، امروز نه، فردا.»پایان حتمی آدم‌ها، این رضای کله پوک عجیب باهوش است. از کنار پژویی می‌گذریم که مرد میانسالی درونش صندلی را خم کرده و استراحت می‌کند. رضا آرام بی آنکه خلوت مرد را بهم بزند، می‌گوید: «ماشینش نو، ولی خودش؟ همه‌ی این سال‌ها دویده، بدون اینکه فرصت داشته باشه یه لحظه، حتی یه لحظه به خودش فکر کنه، که بالاخره در پنجاه‌سالگی بتونه خانواده‌اش رو با ماشین به خرید دم عید بیاره. آه... از آسایش فدای تأمین وسایل آسایش.»جوابی به رضا نمی‌دهم. او مرد میانسال را نگاه می‌کند و من به چشم‌هایش خیره‌ام. راستی، آخرین دفعه‌ای که رضای بامزه‌ی بچگی‌ها به خانه‌ی ما آمد کی بود؟به ستون تکیه می‌دهم و بلند داد می‌زنم: «خب نوبت منه!»رضا برمی‌گردد تا به من و ماشین قصه‌گویم برسد: «اینجا ما پنج تا صندلی بزرگ داریم و یه مینی... شاید همه‌اش یه صندلی کوچیک کودک باشه اما، یه دنیای بزرگ داره، یه دنیای بزرگِ رویا، امید و عشق.»رضا می‌خواهد حرف بزند که ادامه می‌دهم: «هنوز ادامه داره. بیا اینجا، این یکی ماشین که شاید صاحبش اونقدرا پولدار نباشه. جای چسبا رو نگاه کن رضا، دیشب، یا یکی از شب‌های گذشته این ماشین افتخار رسوندن یه زوج جوون به خونه‌ی جدیدشون رو داشته.»انگار بازی قصه‌ها تازه شروع شده است. رضا تند سر می‌چرخاند و به ماشینی آن‌طرف‌تر اشاره می‌کند. بی‌معطلی هر دو به سمتش می‌دویم.مهم نیست چقدر کثیف، روی زمین ولو می‌شوم. رضا کمی آن‌طرف‌تر. توی سرم ‌می‌کوبم: «ساعت!!! هرکدام ده‌بار زنگ زده‌اند.» رضا خسته لبخند‌ می‌زند: «یعنی باز کتک می‌خوریم؟» بدون اینکه بدانیم از کدام طرف، شروع به دویدن می‌کنیم. سمفونی نفس زدن ها و صدای بریده‌ی رضا در گوش‌هایم می‌پیچد: «خب حق دارند نگران شوند، دختر کوچولو. بالاخره ون‌های اره‌ای کم نیستند.»</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 01:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناشیرینی مربایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-skh7bxjr9ito</link>
                <description>آمدنشان خیلی پرسر و صدا بود، یا حداقل در سکوت همیشگی اتاق من اینطور به نظر می‌رسید. بالاخره این آپارتمان طبقهٔ سوم هم از تنهایی درآمد و صاحب‌دار شد. زودتر از خود همسایه‌ها، ماشینشان را دیدم؛ شورلت قدیمی درازی که در سکوت و آرامش به دیوار جلوی پارکینگ چشم دوخته بود. برق می‌زد و در تمیزی شیشه‌هایش می‌شد تمام تو‌رفتگی‌ها و کک‌مک‌های صورتت را معاینه کنی. رنگ ماشین سبز بود، نه از آن سبزهای پررنگ، که سبز چشم‌نواز ملیحی. من اسم رنگ‌ها را درست نمی‌دانم، یعنی نه اینکه کوررنگ باشم، اما در کل این رنگ‌های شبیه به هم تفاوتی برایم ندارند؛ درست مثل آدم‌ها. مادر می‌گفت: &quot;تازه عروس و دامادند.&quot; امروز دختره را توی لبنیاتی دیده و باهم برگشته بودند. چه دختر نازنینی‌ست و از همین قبیل صحبت‌هایی که آدم‌های مهربانی مثل مادر عادت دارند در ستایش غریبه‌ها سرهم کنند. هربار که از جلسهٔ ساختمان، مسجد، مغازه و نمی‌دانم همین جاهایی که هیچ وقت با او نرفته‌ام برمی‌گشت، یک حرف جدیدی در تمجید این همسایه‌ها داشت. اسم عروس همسایه نرگس بود. داشت برای پدر تعریف می‌کرد که صدایشان را از توی اتاق شنیدم. حتی شنیدن به‌به و چه‌چه‌های مادر هم باعث نمی‌شد از ندیدن نرگس افسوس بخورم. بحث حسادت نیست، من همیشه همین‌طور هستم. اما خب دروغ چرا؟ مادر باید هم از دیدن دختری مثل او ذوق‌زده باشد. با هم حرفی برای گفتن دارند، می‌خندند و... نمی‌دانم، حداقل درِ اتاق نرگس همیشه بسته نیست.پاییز بود، تنها در خانه. صدای زنگ از خواب بلندم کرد، از آن پریدن‌هایی که هیچ نمی‌فهمی صور اسرافیل دمیده شده یا ناقوس فرشتهٔ مرگ بالای سرت به صدا درآمده. گیج و حیران در را باز کردم و برای اولین بار بوی نرگس در خانه پیچید. لابد نرگس از چهرهٔ جن‌زده‌ام حساب کار دستش آمد که چه وقت بدی را برای آوردن شیرینی مربایی‌های تازه‌اش انتخاب کرده، که دست و پا گم کرده بشقاب را به من داد و غیب شد. شام من همان شیرینی‌ها شد، حق با مادر بود. شب که برگشتند، این بار من بودم که پشت‌سرهم تعریف می‌کردم از نرگس.زود با نرگس جور شدم، یعنی در حقیقت او با من و مادر جور شد. یکبار از دستور پخت شیرینی مربایی‌هایش می‌گفت، یکبار دیگر از گل‌های قشنگ مادر و بقیهٔ وقت‌ها از آقا مِهدی. ما آقا مِهدی را از حرف‌های نرگس شناختیم، وگرنه که خودش صبح زود با سرویس سرکار می‌رفت و شب‌ها به خانه برمی‌گشت. ما نفهمیدیم چرا نرگس همیشه به او مِهدی می‌گوید، اما هرچه بود، هیچ‌کس جسارت نمی‌کرد که این کسرهٔ عاشقانه را فتح کند. نرگس می‌گفت: &quot;آقا مِهدی خیلی عاشق ماشینای قدیمیه. ان‌شاءالله اولین فرصتی که پیش بیاد راه می‌افتیم و کل ایرانو باهاش می‌گردیم.&quot; می‌پرسم: &quot;در هشتاد روز؟&quot; مادر و نرگس شوخی‌ را نفهمیده نگاهم می‌کنند. نرگس ذوق‌زده می‌گوید: &quot;خدا رو چه دیدی؟ شاید یه عمر.&quot; این بار هرسه می‌خندیم. نرگس، آقا مِهدی و بنزشان سبزند، نه از آن سبزهای پررنگ که سبز چشم‌نواز ملیحی.یک‌ ماه مانده به عید بود که طبقهٔ سوم خبردار شد قرار است یک ساکن جدید پیدا کند؛ یک مسافر تازه که در ایران‌گردی باشکوهشان همراه شود. آقا مِهدی تازه فهمید که شورلت قدیمی ناقص است؛ یک صندلی کودک کوچولو کم دارد. نرگس خوشحال‌تر از همیشه بود و آقا مِهدی پرکارتر.مادر این روزها کمتر خانه است، می‌رود خانهٔ مادربزرگ که حالش هیچ خوب نیست. از صبح زود بلند شده‌ام و کمر بسته‌ام برای پختن شیرینی مربایی. از بس با خودم حرف زده و مشغول ردیف‌کردن کلمه‌ها بوده‌ام، نتیجه هرچیزی به حساب می‌آید به جز شیرینی مربایی. خب چه بهتر! حداقل بهانه‌ای برای خندیدن خواهیم داشت. مزخرفات مربایی را با احترام تمام می‌چینم توی بشقاب. فارغ از نتیجه، حاصل یک روز کامل زحمت کشیدن است. چادر به سر می‌کنم و بشقاب به دست وارد آسانسور می‌شوم. کلمه‌هایم در آهنگ آسانسور محو می‌شوند: &quot;اصلاً خیلی از بچه‌های این‌طور حتی مدرسه میرن، اوع سواد دار میشن دیگه جونم برات بگه نرگس خانم که سندرم داون.&quot; طبقهٔ سوم. دستانم می‌لرزد، کاش مادر هم آمده بود. زنگ می‌زنم، کسی در را باز نمی‌کند. نرگس در خانه نیست، اما کفش‌هایش، انگار چرا.خیلی وقت است هیچ‌کدامشان را ندیده‌ام، اما شورلت قدیمی درازشان هنوز آنجاست. دیگر سبز نیست، این همه خاک از کجا؟ راستی ماشین خودمان هم کثیف است. یک تیر و دو نشان. نمی‌دانم، او زود با ما جور شد و گرنه که‌ من هیچ وقت از این عادت ها نداشته‌ام.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 19:32:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوژه‌ی شماره ی پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC-udekazqprhqe</link>
                <description>هوا هر چقدر هم که سرد باشد، دو دقیقه بیشتر نیست. بالاخره دیر یا زود سر و کله‌اش پیدا می‌شود. به جای ایستادن و به ناخن‌هایم ور رفتن، روی جدول خیابان می‌پرم و شروع به رفت‌وآمد می‌کنم. «کاری نداره که، تو خیلی ساده ازش یه سوال می‌پرسی و اون خیلی ساده می‌گه آره یا نه. تو دیگه بزرگ شدی، این ننه من غریبم، بازیا چیه آخه؟»کلافه، انگشت‌های سرمازده‌ام را در کیف می‌کنم و دنبال دفترچه می‌گردم که صدای ناگهانی بوق ماشین مرا از جا می‌پَراند. کیف از دستم تسلیم جاذبه می‌شود و وسایلم مهمان آسفالت. برای لحظاتی فقط به آن‌ها خیره می‌مانم.ماشین که دوباره بوق می‌زند، تندتند کتاب‌های ریخته‌ام را در کیف می‌ریزم و به سمت پژوی یشمی می‌دوم که چند دقیقه‌ایست در انتظار من دود می‌کند. در را باز می‌کنم و او داد می‌زند: «مگه اون دفترچه‌ی تو نیست که اونجا افتاده؟»سرم را برمی‌گردانم. دفترچه همان جا کز کرده است، کنار جدول، تنها و مایوس از صاحب حواس‌پرتش. تمام راه زیر لب غر می‌زنم: «بفرما، خب حتما اون لعنتی رو هم همین‌طوری گم کردی! لیاقت نداری، آدم بی‌لیاقتِ فرصت‌سوز.» و سوار ماشین می‌شوم.بوی توتون مانده‌ی ماشین تمام حواس مرا به خود مشغول می‌کند. استاد هیچ‌وقت جلوی دیگران سیگار نمی‌کشید، اما همیشه رد توتون مانده‌اش در کلاس باقی می‌ماند. معمولاً تا چند روز بعد از کلاس‌هایش، بوی آدم‌ها در مترو و اتوبوس اذیتم نمی‌کرد.بی‌توجه به سرمای گزنده، پنجره را پایین می‌کشم. باد خشن پاییزی کمک می‌کند دوباره بتوانم تمرکز کنم. گرد و خاک دفترچه را با آستین پالتویم پاک می‌کنم و با خطی سردتر از همیشه به سختی می‌نویسم: «ماشین پنجم، پانزده دی، پژوی یشمی.»بیشتر از این دیگر از من بر نمی‌آید.از توی آینه متعجب به راننده نگاه می‌کنم. نه انگار که پانزده دی همین دو هفته‌ی پیش است. نه از خودش چیزی در خاطرم مانده، نه پژوی پرسر و صدایش. نه فقط او، که هیچ‌کدامشان. اصلاً معلوم نیست حواس من کی سرجایش است؟باد صدای راننده را بریده‌بریده در ماشین پخش می‌کند که می‌پرسد: «ببخشید خانم، میشه اگه ممکنه نقدی پرداخت کنید؟» می‌گردم و از جیب‌های کیف پول راننده را جور می‌کنم و روی صندلی جلو می‌گذارم. این‌طور که معلوم است، امشب آخرین فرصت این ماه است. از فردا دیگر فقط اتوبوس و مترو. با این برنامه‌ی جدید پول‌هایم حسابی ته کشیده‌اند. البته حمل‌ونقل عمومی عیبی که ندارد، استاد هم به خاطر مشکل پایش هیچ‌وقت رانندگی نمی‌کرد و همیشه با اتوبوس این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. اصلاً به خاطر همین شد که از پدر خواستم دیگر دنبالم نیاید و پایم به مترو و اتوبوس باز شد.پشت چراغ قرمز به اتوبوس کناری خیره می شوم و مسافرها را یکی یکی نگاه می کنم. راستی اصلاً به ما نگفت که با این سن و سال چه بلایی سر پایش آمده و خب هیچ‌کس هم جرات پرسیدنش را نکرد. استاد همیشه می‌گفت سبک نوشتن من او را یاد نوشته‌های وبستر، مثلاً بابالنگ‌دراز، می‌اندازد. اما من هیچ‌وقت به او نگفتم که عصایش، تمام ثانیه‌های روز، مرا یاد خود بابالنگ‌دراز عزیز می‌اندازد.در فرصت معطلی پشت چراغ یک‌بار دیگر ته‌مانده‌ی پول‌هایم را می‌شمارم، شاید به این امید پوچ که بیشتر باشند. آن روزی که استاد پیام داد می‌خواهد مرا ببیند هم همه چیز، همه ی قصه هایم، همینقدر پوچ از آب در آمد. نشست روبه‌رویم، به قهوه‌اش خیره شد و پرسید: «چرا دیگه کلاس نمیای؟» نمی‌شد بگویم چون زندگی‌ام از فکر شما فلج شده. بهانه بافتم. او صدای بلند تپش قلبم را نشنید و فقط جواب داد: «بسیار خب.» بعد کمی توصیه کرد که هیچ‌وقت نوشتن را متوقف نکنم و همین. رفت، تق تق عصایش ماند و رد بوی سیگارش.چشمم به تابلوی کوچه‌مان که می‌افتد، برق از سرم می‌پرد. ماشین کنار می‌زند. راننده به عقب نگاه می‌کند و می‌پرسد: «همین‌جا؟»«ببخشید من. نه، یعنی... خب، اصلاً من می‌خواستم که... قبلاً، یعنی دفعه‌ی پیش که...یه برگه، یعنی البته شاید.»از خطوط چهره‌اش پیداست که سخت تلاش می‌کند بفهمد این کلمه‌های منقطع قرار است چه معنایی بدهند. می‌پرسد: «باباجون، چیزی گم کردی؟»هیجان‌زده می‌گویم: «بله بله، یه برگه‌ی مهم. یعنی... خب، خیلی مهم.»از تجربه‌ی چهار دفعه‌ی پیش خوب یاد گرفته‌ام «مهم» از نظر آدم ها چیست. اگر بفهمند قرار است ملاقاتی با یک دوست قدیمی داشته باشی، پوزخند می‌زنند که «چه واجب؟». اما وقتی قرار است به اداره‌ی بهمان بروی، سرشان را به نشانه‌ی احترام تکان می‌دهند که «بسیار عالی». که برگه‌ی مهم برای آدم‌ها یعنی مثلاً یک جور برگه‌ی اداری. اگر مثلاً یک دستخط از نظرات استاد عزیزی روی یکی از قصه‌هایت باشد، نگاه سنگینی به تو می‌اندازند که «چه ادااطواری، چه بیکار.»راننده داشبورد را باز می‌کند، می‌گوید: «اگه چیزی باشه، همین‌جاس.» و مشغول گرفتن مسافر جدید می‌شود. با حرص به روی صندلی جلو خم می‌شوم و شروع به کندوکاو داشبورد می‌کنم. راننده کلاه بافتنی بزرگ را که در دستانم می‌بیند، گوشی را کنار گذاشته و زیر خنده می‌زند: «می‌بینی، تو رو خدا، اینو دخترم بافته. آخه این رنگی؟ همیشه می‌گه باباجون کلاه رو می‌ذاری؟ منم می‌گم مگه می‌شه نه؟ روم نمی‌شه جلوی مردم. نگاه کن.»مرد کلاه را روی سرش می‌کشد. وقت نگاه کردن به او را ندارم، بیخود می‌گویم: «خب، نه، اون‌قدرا.»می‌گوید: «ولی خوب، گرمه ها.»هر دو می‌خندیم. چند بسته قرص در می‌آورم. آن‌ها را زود از دستم می‌گیرد و آرام می‌گوید: «پیریه دیگه.»دوباره نگاهش می‌کنم. چطور تا حالا چشم‌های خسته‌ی مرد را ندیده بودم؟ خم می‌شود و خودش قرآن را برمی‌دارد و می‌بوسد. دیگر داشبورد چیزی جز چند اسکناس چروکیده ندارد.می‌گویم: «پس برگه‌ی من؟»سرش را بلند می‌کند و می‌پرسد: «زیر پول‌ها نیست؟»پول‌ها را کنار می‌زنم. برگه‌ی کهنه‌ای پنهان شده. برگه را چنگ می‌زنم و باز می‌کنم. نمی‌دانم هرچه هست،خط او نیست، آن شب،وقتی هر قصه ای که او کوچک یا بزرگ گوشه ای از آن سایه انداخته بود سوزاندم، این برگه جان سالم به در برد. یعنی لا به لای کتابی از ترس پنهان شده بود و وقتی دستم به او رسید‌ که آتش سرد شده بود و کاغذها خاکستر. حالا من مانده ام و همان یک برگ نوشته که هیچ معلوم نیست کجا افتاده است. با بغض می‌گویم: «نه، این هم نیست.»مرد متأثر می‌شود. من متأثرتر. می‌گوید: «خب باید بیفتی دنبالش و المثنا بگیری.»می‌گویم: «دیگه نمی‌تونم سراغش برم.»می‌پرسد: «مگه چی بوده باباجون؟»اشک هایم برگه ی کهنه ی مرد را خیس می‌کنند، آرام زمزمه می کنم :«از طرف استادت به نویسنده ی‌ کوچک اگر نمیخواهی قصه هایت ساده باشند از کنار آدم ها ساده نگذر...»راننده با دقت گوش می‌کند. حق با استاد بود او هیچ ساده‌ نیست، راستی کلاه بافتنی اش چه بامزه است.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 22:19:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی بود، یکی نبود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-zk4tlhlhlrke</link>
                <description>&quot;خیلی خوب، اول ترمز دستی، بعد کلاچ... یا شاید اول دنده ...&quot; هنوز مراسم خاموش کردن به پایان نرسیده، او به ماشین می‌رسد و به سختی در را باز می‌کند. با قیافه‌ای که بیشتر خودِ ملتمس کمک است، داد می‌زنم: &quot;نه! صبر کن، باید کمکت کنم.&quot; اما خیلی زود، صدایم در شلوغی و ان یکاد خواندن‌هایش ناپدید می‌شود.بعد از سوار شدن، برایش واجب‌تر از بستن در، روبوسی است. دست می‌اندازد دور گردنم، مرا می‌چسباند به سینه‌اش و سرم را بوسه می‌زند؛ زور او از کمربند ایمنی خیلی بیشتر است. من در آغوش همیشگی‌اش —نه انگار که یک اشاره کوچک به گریه‌ام مانده— خودم را به دندهٔ لوس شدن می‌زنم: &quot;ذوق‌هایت را نگه دار، مادربزرگ! هنوز خیلی مانده تا هنر رانندگی نوه‌ات را ببینی.&quot;یک بند حرف می‌زنیم، بدون هیچ جوابی؛ هر کدام از ما سرش به کار خودش بند است. او تسبیح می‌چرخاند و لا حول می‌خواند؛ من با دنده کلنجار می‌روم که چه سخت جا می‌رود. او مبهوت مهارت‌های خارق‌العادهٔ نوه‌اش است، و من درگیر ماشین‌هایی که معلوم نیست از کجا سر و کله‌شان این طرف و آن طرف خیابان پیدا شده و ما را احاطه می‌کنند.بالاخره مقصد ظاهر می‌شود: ایست کامل مقابل بستنی‌فروشی. توقفِ سمفونی پرصدای سه‌نفره.لیوان‌های بستنی را به دست گرفته، سمت ماشین می‌روم. پنجره بالاست؛ مسابقه پانتومیم شروع می‌شود: &quot;این طرف نه، عزیزم، کمی پایین‌تر،آفرین همینجا... آها، فشار بده.&quot; او که به لب‌خوانی حرف‌های بقیه عادت دارد، زود موفق می‌شود پنجره را باز کند. بستنی را به دستش می‌دهم و سوار می‌شوم.برای اولین بار است که امروز فرصت دارم او را درست نگاه کنم. چهرهٔ مادربزرگ زیاد واضح نیست، اما روسری سفیدش را با سنجاق زیر گلو بسته است. او مثل همیشه از تمیزی برق می‌زند. رنگین‌کمان شادی در چشم‌های خاکستری‌اش دلم را می‌برد؛ کنار عروسک‌ها، وسط دنیای قصه‌هایش. چون همیشه، خیلی زود خوابم می‌برد، از قصه‌ها فقط «یکی بود، یکی نبود» را می‌شنیدم و بعد، همه چیز رنگ رویا به خود می‌گرفت. مادربزرگ دستی به موهایم می‌کشید و می‌رفت. این شیرین‌ترین رویای کودکی من بود.قاشق‌های بستنی که نصفه‌نیمه به مقصد می‌رسند، تازه چشمم به لباس سبز پر شکوفه‌اش می‌افتد که لک شده. لیوان را از دستان لرزانش می‌گیرم —دستانی که گره به گره لحظه‌های ما را چه دل‌انگیز نقش زده و بافته است— و این بار، من قاشق به دهانش می‌گذارم. هردو خجالت زده ایم،اما می‌خندیم، آن‌قدر که چشم‌هایمان پر اشک شود — نه انگار که می‌دانیم زمان این‌طور ما را شکسته است. می‌خواهد لباس سبزش را دوباره، مثل اول، تمیز کند. می‌گوید: &quot;آدم باید همیشه توی ماشینش دستمال داشته باشه.&quot; بعد، هم او را دم در آبی خانه‌اش پیاده می‌کنم. مادربزرگ در آینه دور می‌شود، عصایش در ماشین جا مانده. انگار برای اولین بار است که فرصت دارم او را درست نگاه کنم. راستی، هیچ وقت نشد از او خداحافظی کنم.در سکوت همیشگی چهارشنبه‌ها، ماشین را پارک می‌کنم و گواهینامه به دست، پیاده می‌شوم. سوز سرد پاییزی، خبر آمدنم را زودتر به در خانهٔ ابدی‌اش می‌رساند. گواهینامه‌ام را می‌گذارم روی سنگ. &quot;شاید تاریخ صدورش با تاریخ اینجا ۱۰ ماه، نه ۱۱ ماه فاصله داشته باشه. خب، آره، تو هیچ وقت سوار ماشین من نشدی و من خیلی وقته که به خاطر معده‌ام بستنی نمی‌خورم. البته نگران نشو، چیز مهمی نیست؛ اما خب که چی؟ این خاطره واقعیه، مادربزرگ، واقعیِ واقعی. طعم زعفران بستنی روی زبونمه، رنگت روی آینهٔ ماشین مونده. می‌دونی مادربزرگ، خب بعضی وقتا خاطره‌ها قربانی زمان می‌شن دیگه.&quot;سکوت چهارشنبه‌ها آهسته شکسته می‌شود. این بار، من تسبیح می‌چرخانم؛ برای او. مادربزرگ تک‌قصه‌اش را در میانهٔ وجودم تکرار می‌کند. حق با مادربزرگ بود؛ آدم باید همیشه توی ماشینش دستمال داشته باشد. چشم‌ها زود به زود خیس می‌شوند.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 23:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با او.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%88-aopktfhaxwiz</link>
                <description>مهم نیست چه موقعِ سال، پنجرهٔ بسته مرا خفه می‌کند. کاش میشد رختخوابم همیشه روی پشت‌بام پهن می‌ماند. من با ماه زیاد حرف می‌زنم؛ او پیر می‌شود و دوباره جوان. من هر شب پیرتر از همیشه.از لوس بودنم شکایت داشت، از همان بچگی. من عادت کردم، بدون اینکه بدانم لوس بودن دقیقاً چطور است، دست به پنهان شدن بزنم. همیشه دلم می‌خواست طور دیگری بودم، شاید آن‌طور که او دوست بدارد.من از پرچم سفید متنفرم؛ بازی را تمام می‌کند. دلم نمی‌خواهد بازیِ ما تمام شود و روی اسکوربورد بنویسند: «او رابطهٔ خوبی با پدرش نداشت». شاید هم پدرش با او. کدام او؟ همان دختربچهٔ لوس؟ کدام چهره‌اش؟ من از پرچم سفید متنفرم.امشب ماه نیست، نه پیر و نه جوان. ماه نیست. دروغ چرا؟ او مرا دوست ندارد. چه هوای خنکی! من امشب خیلی خسته‌ام.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 21:48:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1-udzhwksdeqgg</link>
                <description>صبح تا شب دور اتاق پرسه می‌زد، آواز می‌خواند، گل می‌چید و پشت پنجره دسته می‌کرد یا ساعت‌ها به درون اتاق خیره می‌شد. هر بار که دختر قلم به دست می‌گرفت، گوشه‌ای از کاغذ خودش را جا می‌داد. یکبار ماهی می‌شد و با رفتن به اقیانوس، همه چیز را فراموش می‌کرد. یکبار دیگر شهاب سنگی که خانه‌اش زمین نبود؛ پیر می‌شد و جوان، شکل عوض می‌کرد، اما ثابت بود. خانه‌به‌دوشِ قصه‌ای به قصه‌ی دیگر.دکترها که چیزی از قصه‌ها سر در نمی‌آوردند، به دختر فهماندند نمی‌شود زندگی را متوقف کرد. زندگی خودش جای خالی رفتگان را پر می‌کند. نمی توان مثل بچه ها گذشته را بغل کرد و با گریه آن را نگه داشت. یک روز که دختر از خواب بلند شد، صبح را باور نکرد: دیگر گلی پشت پنجره نبود، صدای آواز شنیده نمی‌شد. دختر قلم برداشت و نوشت، شاید او مثل همیشه به خانه‌اش برگردد. اما نیامد.باد زد و پنجره باز شد. باران چکید روی همه‌ی برگه‌ها. کلمات سیاه شدند. هرچه نوشت او برنگشت. بعد از آن، اگر پنجره هم باز نمی‌ماند، یا سقف چکه می‌کرد یا چشمان دختر، بدون این که چیز به خصوصی را به یاد بیاورد، برگه‌های این اتاق محکوم به سیاهی‌ بودند.راست می‌گفت دکتر؛ جای خالی پر می‌شود، گرچه گاهی با غم.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 01:45:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%AE%D9%84%D8%A7-sgfwy8gzzbol</link>
                <description>چطور است تکلیف را با خودش شروع کنم؟ خب، قدش بلند است. جزئیات چهره‌اش را یادم نیست، اما مطمئنم یک عینک بدون قاب می‌زند؛ وقت‌هایی که توی هوا تکانش می‌دهد، آن را دیده‌ام. موهایش هرچه باشند، فر نیستند. و صدایش... نمی‌دانم، صدایش به نظرم جذابیت چندانی ندارد. آدم خسته‌کننده‌ای است، اینقدر که هر جلسه درست مثل جلسهٔ قبل، قبل‌تر و هر جلسهٔ دیگری پیش برود. حرف‌هایش هم یکی است؛ مهم نیست کدام داستان، خواندن من که تمام می‌شود، سر تکان می‌دهد: «باز یک مونولوگ طولانی، باز همان دنیای خالی.»و بعد از خواندن نگار، از جایش بلند می‌شود و حرف‌هایی می‌زند که خلاصهٔ همه‌شان می‌شود: نگار بهترینِ این کلاس است. یکبار گفتم: «ببخشید استاد، هر نویسنده‌ای صدایی دارد. همهٔ قصه‌ها که نباید شلوغ و عجیب و غریب باشند. آدم که برای متفاوت نوشتن نمی‌تواند صدایش خودش را خفه کند.» بعد سحر پرید وسط، مثل همیشه بدون اجازه، با صدای بلند آزاردهنده‌اش: «پس نمیتونیم بهش بگیم نویسنده. او فقط حرف‌هایی برای گفتن دارد.»من کاری به چرندیات استاد ندارم که چه «جهان زنده» و «شخصیت‌های متنوعی»؛ قصه‌های سحر عین خودش هستند: یک آش هفت‌رنگ که آخر دست، آدم گرسنه از سفره بلند می‌شود. همه چیز دارند و هیچ چیز ندارند. اصلاً، این حرف‌ها را که می‌شنوم، معده‌ام درد می‌گیرد. مدام بند ساعتم را مرتب می‌کنم؛ نمی‌دانم، شاید دل عقربه‌ها به حالم بسوزد.یک، دو، سه... سیزده پلهٔ مزخرف! می‌پرم تا زودتر به خیابان برسم؛ به نسیم خنک دم غروب، به تاریکی شهر، به پایان کلاس. من عاشق اتوبوس‌های شبم، خلوت و سریع. همیشه می‌روم بالا، کنار پنجره می‌نشینم و شهر و آدم‌هایش تندتند از مقابل چشم‌هایم می‌گذرند. من دلم نمی‌خواهد آدم‌های حوصله‌سربر این چهاردیواری را توصیف کنم. برگهٔ تکلیف نصفه‌نوشته‌ام را می‌گیرم، بیرون پنجره، همان بهتر که استاد و بقیه هنوز آن را نشنیده اند ... صدای تکان خوردن و دور شدنش حالم را سر جا می‌آورد.دوشنبهٔ بعد می‌گویم: «تکلیف‌ شخصیت‌شناسی‌ام را جا گذاشته‌ام... سرجای اصلی‌اش: در خیابان.»اصلاً، بگذار نگار بهترین باشد و سحر وراج‌ترین. بگذار قصه‌های من در آرامش بمانند، تنها‌ترین.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 12:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بال رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%86%DA%AF-rmoij9pwjbha</link>
                <description>آرام نجوا کرد: «تو خیلی زیبا آواز می‌خونی.»دختر شانه را انداخت و هیجان‌زده در جستجوی صدا از جا بلند شد: «قبلاً هم یک بار اینو شنیدم!»صدا ادامه داد: «من اینجام، درست پشت پنجره.»موهایش را کنار زد و به سمت پنجره دوید تا آن را باز کند. پروانه پرید و روی موهای دختر نشست: «چرا پرده‌ها رو میکشی؟ اینجا خیلی سرده، دخترخانم.»دختر به جلوی آینه برگشت تا بتواند او را میان موهایش ببیند. پروانه گفت: «می‌بینی؟ ما خیلی بهم می‌آیم. میشه از این به بعد با هم دوست باشیم؟»دختر پشت به آینه نشست: «اما کدوم بعد؟ مگه پروانه‌ها چند روز می‌مونن؟ می‌دونی چیه؟ پروانه‌ها میرن و باز اونی که باقی می‌مونه، منم. وقتی بمونم وسط نموندن‌ها، اون وقت چه کاری از دستم برمیاد جز آواز خوندن؟ کجا برام می‌مونه جز میون دیوارای اتاق؟»پروانه پرید، روی گلبرگ زرد پشت پنجره نشست و گفت: «دخترخانم، خب نمیشه تو به جای سیاهی بال‌هام موقع خداحافظی، درخشش رنگین‌مو میون موهات به یاد بیاری؟ لبخند ساده‌ات رو موقع اولین دیدارمون؟»دختر شانه را برداشت تا اشک‌ها میان موهایش پنهان شود. پروانه در نور می‌رقصید. این بار، صدای آواز از پنجره به تمام شهر می‌رسید..</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 00:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی ساقدوش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%82%D8%AF%D9%88%D8%B4-w7mqbrqhvjnv</link>
                <description>به کارت‌فروشی نبش چهارراه که می‌رسیدیم، می‌ایستادیم. تو با دقت به کارت‌ها خیره می‌شدی تا قشنگ‌ترینِ آن‌ها را انتخاب کنی و من، به صورتت، مشغول حرف زدن می‌شدم که چرا خرید کارت عروسی، هدر دادن پول است و در ایران قدیم، این‌طور بود و آن‌طور. راستش، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم خبردار نشوم که بالاخره کدام کارت خوشبخت، انتخاب توست.ما ایرانی‌ها اصلاً چنین رسم و رسومی نداریم که بهترین دوست عروس و داماد در مراسم عروسی سخنرانی کند و خاطره بگوید. اما اگر داشتیم و آن فرصت را هم دو دستی تقدیم سهراب نمی‌کردی، قرار بود چه بگویم؟ می‌دانم فکر خیلی مسخره‌ای است، اما باور کن چند هفته‌ای است که می‌نویسم و پاره می‌کنم. راستی چه بلایی سر ما آمد که رویایم تبدیل به یک فکر مسخره شد؟یادم نیست از کدام همایش برمی‌گشتیم. به قول خودت، آنقدر «بودن» در کنار هم برایمان مهم بود که همه چیز، حتی لباس‌هایت و خوراکی‌هایمان را به خاطر دارم؛ اما موضوع همایش را نه. سرِ دو راهی همیشگی، جایی که مسیر خانه‌هایمان از هم جدا می‌شد، خواستم بغلت کنم که ناگهان، مثل برق‌گرفته‌ها پریدی و گفتی: «سهراب را نگفتم!» و من، همان‌جا، درست روی مرزِ جاده‌هایمان، برای اولین بار با سهرابِ تو آشنا شدم.سهراب پسر بدی نبود؛ یا بهتر است بگویم پسر خوبی بود، اما نه آنقدر خوب که رمز شب‌های تمام غارهای مخفی‌مان در شلوغی‌های شهر را به او بدهی و نه آنقدر که رنگ حضورش، همه رنگ‌های دلنشین گذشته را پریده نشان دهد. اصلاً صحبت از سهراب نیست؛ هیچ‌کس نمی‌توانست آنقدر خوب باشد. ما قبل از سهراب هم زندگی می‌کردیم، مگر نه؟ خوش نمی‌گذراندیم؟ اصل، کنار هم بودن نبود؟ از وقتی سهراب آمد، اصلِ ما حتی فرعی هم نشد؛ هیچ شد. سهراب شد همه چیز و ما، هیچ هیچ هیچ. همگی مزاحم بودیم و تو را از دنیای سهراب محروم می‌کردیم؛ از خیالش، از مصاحبتش. مقصر که بود؟ شاید تو که غارهای جدیدی پیدا کرده بودی و شاید من که نمی توانستم دور شدنت را ببینم. من که می‌گویم زمان، که کاری جز تغییر ندارد. به نام خداروزی که اولین بار او را دیدم، درست مثل امروز زیبا بود. لباسش سفید نبود، اما لبخندش همین‌قدر امیدوار. من هیچ‌وقت نمی‌دانستم که با هر بار گفتن «عروس شوی هایم» به او، یک قدم به پایان نزدیک‌تر می‌شویم. چه کسی را می‌توان ملامت کرد؟ با مرگ است که تولد معنا پیدا می‌کند. ما تمام شدیم تا شما شروع کنید. و من از ته دل آرزو می‌کنم سکهٔ زندگی این رابطه، مثل آدم‌های دوست‌داشتنی‌اش، یک‌رو بیشتر نداشته باشد.حالا نوبت من است که هرچه زودتر ازدواج کنم. بچه‌های ما هم بهترین دوستان دنیا خواهند شد. حداقل، مطمئنم تا قبل از ازدواجشان.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 17:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع می رود،شمعدان نه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%85%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87-gqxwgc0rjpuj</link>
                <description>ربطی به اینکه مادر توی مطب نبود نداشت.دکتر با خودکار روی میز می کوبید و از من طلبکار کلماتی بود که در کتاب هایش خوانده باشد و بتواند به مرضی شناخته شده نسبت بدهد اما به خدا که نمی‌شد توضیحش داد. چطور بگویم که شبیه چه چیزی است یا اصلاً چه وقت‌هایی ظاهر می‌شود؟ تسلیم شدم، آن را به حالت تهوع تقلیل دادم و دکتر نسخه‌اش را به قرص‌های دم‌دستی معده. نه بوی گندیدگی است و نه کثیفی؛ نمی‌دانم از کجا یا چیست، اما یقیناً از هر چیزی زندگی‌سیرکن‌تر. گاهی در شلوغی‌های دمِ غروب مترو احاطه‌ام می‌کند و گاهی در خلوت‌ترین لحظه‌ها. قرص‌های تهوع که کار از پیش نبرد، به ادکلن‌ها پناه بردم. یک شیشه‌اش را مثل اسلحه می‌چپاندم در کیفم و هرجا حالم شروع به بد شدن می‌کرد، شلیکش می‌کردم. هر کدام یکی دو هفته‌ای مقاومت می‌کردند و یک روز در کمال ناباوری، خودشان با دشمن قاطی می‌شدند.نمی‌دانم اولین بار کجا سراغم آمد و کی استشمامش کردم؛ اما مطمئنم تا مادر بود، نبود. بوی غذاهایش که رفت، عطر لباس‌هایش که پرید، دیگر کسی در خانه‌ی ما اسپند دود نکرد. ما چشم خوردیم و سر و کله بوی جدیدی پیدا شد.میان درمان‌های رنگارنگ، دود اما ماند. پدر زیادی مثل همیشه می ماند اما آنقدر نبود که از نزدیک ترین فاصله هم دودی نمی فهمید؛ دود دلش خانه را گرفته بود.شاید برای همین، از آن به بعد توی بالکن نشستم. کنار گلدان‌های خشکیده‌ی مادر. راستی، شمعدانی‌ها چه بویی می‌دهند؟ بلند شدم. آب ریختم پای گلدان‌هایش،بوی نم خاکی آشنا. که می داند شاید دوباره جوانه ای سبز شد،شاید باز شمعدانی دار شدیم.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 02:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-cqtjwrlofll2</link>
                <description>حداقل ده دقیقه است که دارد ماشینِ لعنتی‌اش را جلوی کافه پارک می‌کند—می‌دانم تماشای این نمایش، اعصاب‌خردکن است—اما حداقل از توجه به خبرهای چرندِ همیشگیِ این میز جالب‌تر است؛همان‌هایی که حولِ مهاجرتِ فلانی و ارشدِ بهمانی می‌چرخند.این چه مرضی است که حوصله‌ام را سر می‌برند ولی هر بار دعوتشان را قبول می‌کنم؟ناگهان—خبرِ ازدواجِ یکی برق می‌زند—و تمامِ آسمانِ گذشته روشن می‌شود.صدای کوبیدنِ مرد به ماشینِ عقبی،همه را ساکت می‌کند.برای اولین بار، باهم سر یک کلاس عمومی ملاقات کردیم؛ یعنی در واقع، من از کنج کلاس، از ردیف آخر، او را دیدم که در جمع دوستانش نشسته بود و با بی توجه به قیل و قالشان در آرامش گفتگوهایشان را دنبال می‌کرد. نمی شد با آن کتاب تاریخ هنر جلوی دستش در میان دنیای سر در گوشی متوجه او نشد.نمی شد در سکوتش نجابت ندید و به جملات کوتاه و شوخی های خلاقانه اش جالب نگفت. یکی در کلاس ما جالب‌ترین، باهوش‌ترین و نجیب ترین پسری بود که در دنیا وجود داشت. هر دوشنبه یک لحظه ی کوتاه،یک کلمه،یک نگاه را توی کوله ام جا می دادم و می بردم خانه،تا خود صبح فکر می‌کردم و یک «ترین» دیگر برایش دست و پا می‌کردم. حافظ مهمان هر شبم شده بود؛ هر بار از او می‌پرسیدم و او صفحه‌ی جدیدی می‌گشود. نسخه‌هایش را جدی نگرفتم؛ او حافظ بود و من؟ او شعر می‌گفت و من سکوت می‌کردم.از آن به بعد هرباری که دیدمش در گروه دوستانش بود،موقعی که دوستانش استاد را دست می‌انداختند،وقتی که در حیاط محوطه سیگار می کشیدند و حتی میان تجدیدی ها.پسر بخشی از آنها بود و آنها،چیزی بیشتر از آنها نبودند.زود فهمیدم که در این قصه فقط یک «ترین» وجود داشت و آن، ساده‌ترین دختر بوده. دیگر سال‌هاست که دوشنبه‌ها عمومی نداریم، اما هنوز قبل از خواب فکر می‌کنم به شبیه بودن آدم‌ها، به تقلای بیهوده‌ برای خاصیت‌ یا حتی خاص دیدن دیگران. دلم برای یکی هیچ‌وقت تنگ نشد، اما برای رنگ آن موقعِ دنیا چرا؛ برای بوی شکوفه‌ها، حتی در میان برگ های پاییزی؛ برای شعرهایی که از آن روزها از برم؛ برای حافظ. خبر جداً مهم نیست: یکی ازدواج کرد. یکی از میان بقیه.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 21:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان نمایش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51042044/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-lr1v5cn7ickc</link>
                <description>از این فاصله، بدون عینک، همه چیز تار است. نمی‌شود پیش‌بینی کرد که خوشش آمده و استخدام خواهم شد، یا اینکه باید با احترام تمام، به امید تماس همکارانش، بروم پی کارم؟ اما کدام کار؟می‌پرد وسط افکار مه‌آلودم: «چند سالته؟»من از آن دسته آدم‌هایی نیستم که بگویم «چند می‌خورد؟»، حداقل وسط مصاحبه. از آن دسته آدم‌هایی هم نیستم که بگویم «جلوی چشمت نوشته شده»، چون رزی یکبار قبل از رفتنش فریاد زد که هیچکس از این رک بازی هایم خوشش نمی آید،پس فقط زیر لب می‌گویم: «بیست‌و سه».می‌پرسد: «و نمونه کار و رزومه‌ات همینه؟»پول جدا جالب است؛ آدم را مجبور می‌کند در جواب سؤال سرد و تحقیرکننده‌ی «همین؟!فقط همین؟!» لبخند بزند، آن هم از زبان تازه‌ از راه‌رسیده‌ای که واضح ترین حقایق را هم نمی تواند بخواند.انگار بچهٔ آدم را بگذارند روی ترازو و بپرسند: «همین؟ فقط پنج کیلو؟»می‌گویم: «من مثل کافکا و نابوکوف نیستم. از لحاظ نویسندگی که خب، حتماً نیستم. اما منظورم این است که مثلاً وصیت کنم بعد از مرگم نوشته‌هایم را بسوزانند و تهِ تهِ قلبم امیدوار باشم بالاخره خوانده شوم و روزگاری آدم‌ها نویسنده صدایم کنند. من خودم دست به کار می‌شوم و اتفاقاً شخصاً کنار آتش می‌نشینم که مبادا حتی کلمه‌ای از این هولوکاست ظالمانه نجات پیدا کند. شاید در این مورد به گوگول نزدیک‌تر باشم، اما نه، گوگول ده روز بعد مرد و من به زندگی برگشتم. به دنیای آدم‌ها که حساب و کتابش حسابی با دنیای داستان‌ها فرق می‌کند.»می‌پرد، این‌بار نه وسط افکارم که وسط کلمه‌هایم. حق دارد. او دنبال دیدنی‌هاست، دنبال اندازه گرفتن و دنبالِ..روی میز میان خروار پوشه ها دنبال برگه هایم.«با این روحیات، چطور می‌توان مطمئن بود که به تعهدات شغلی خودتون در دفتر روزنامه پایبند می‌مونید؟»می‌گویم: «شما در ازای کار، چیزی می‌دهید که هرکس در دنیا شدیداً به آن محتاج است. به نظرم، تعهدی محکم‌تر از احتیاج وجود ندارد.»حتی از همین فاصله هم نارضایتی‌اش دیده می‌شود. نمی دانم شاید باز هم از روی عادت همیشگی، زندگی را با صحنهٔ نمایش اشتباه گرفته‌ام،مونولوگی اجرا کرده ام بی آنکه کسی جز خودم را در دنیای تار اطراف درنظر بگیرم.زمان مرا فرا می‌خواند. می‌شنوی؟ ناقوسی که مرا به اوج آسمان‌ها یا به قعر زمین خواهد برد. محصور در آینه‌های اتاقک بالابر، می‌پرسم: «به راستی من چند سال دارم؟» و نجوای آخرین دیالوگ صحنه در آهنگ تکراری آسانسور محو می‌شود: «من دنیا را به اندازهٔ دنیایی‌اش در نظر می‌آورم؛ تماشاخانه‌ای که هرکسی نقشی دارد و نقش من غم‌انگیز است.»</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 13:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>