<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید محمد جواد موسوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51109515</link>
        <description>من جوادم. تو پست هام چیز های زیادی است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:22:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سید محمد جواد موسوی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51109515</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نویسندگی یعني چه‍؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%D9%8A-%DA%86%D9%87-ojc8zfysb8r0</link>
                <description>به راستی نویسندگی یعنی چه ؟نویسندگی را میتوان تخیلات یک انسان ماجراجو در جنگل پهناور افکار روزمره دانست.یا شاید یک ماهی رنگارنگ که صیدش فقط کار صیاد خبره ایست.و میتوان تخیلات را بیرون ریخت و با چاشنی زندگی اجتماعی مردم آن را روح بخشید و آنگاه میتوانی صد ها هزار انسان را ماجراجو کنی! ماجراجویانی که تحت تأثیر افکار تو قدمی به سوی جلو برداشته اند تا در این مسیر مه آلوده،حرفه ی خود را برگزینند.و شاید باور نکنی که اگر تو آن بخش از افکارت را نمایان نمی کردی، او هنوز غم زده و گوشه گیر در خفا آنقدر به حرفه اش فکر میکرد و....شاید احمقانه به نظر برسد. اما به نظر من نویسندگی تنها کاری است در جهان که فقط از دو بخش علاقه و استعداد تشکیل میشود. استعداد کار را بنیان میکند و علاقه چنان روحی به آن میدهد که از هر موجودی زنده و شاداب تر باشد!و به عقیده ی من انسان میتواند بدون پرده ماجراجو یی هایش را که قند در دلش آب میکنند با نوشتن،حتی نوشته ای کوتاه با افراد در میان بگذارد و آرزویی شود برای افسردگی.و تو باید بنویسی...مانند رمان هری پاتر،که بعد از حدود بیست سال هنوز هم نوجوانان و جوانان با علاقه آن را میخوانند و بعضی هم تماشا میکنند!و در آخر بگویم که بنویسید تا هرگز افسرده و گوشه گیر نباشید!سید محمد جواد موسوی</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 02:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاره ای از داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-aqlz06e0vdsu</link>
                <description>دوستان با عرض معذرت پاره ای از داستان با تغییر اتی روبه‌رو شده.داستان...سر فصل ۱:مراسم خاکسپاریخیره به مزار پدر و مادرش بود. نه اشکی نه ناله ای و نه ابراز احساسی.تازه وقتی آنجا حاضر شده بود،ارزش وجود پدر و مادرش را دانست. وجود مادری مهربان و دلسوز و پدری شجاع و فداکار.با خود می اندیشید که اگر مثل دیوانه ها آتش بازی نمیکرد،شاید امروز و آن ساعت مانند همیشه در مدرسه بود و همه چیز طبق معمول پیش می‌رفت. کم کم اشک داشت از چشمان مشکی اش که به مادرش رفته بود جاری می‌شد. قطره قطره و آرام،طوری که هیچ صدایی از پراک در نمی آمد.در ته دلش و اعماق وجودش عصبانی و احمق شده بود. یک دیوانه که هیچ چیز نمی شنوید و تمام غم و عصبانیت خود را در بدنش پنهان کرده بود.در دلش همه چیز را لعن میکرد. قطعاً تقصیر او بود که آنها دیگر نفس نمیکشند. برای همین هم از خودش متنفر شده بود.اما دیگر بی احترامی و چرند گویی بیهوده بود.دلش میخواست برود در جنگل و از ته دلش فریاد بزند. بغض داشت خفه اش میکرد. مادر هر وقت که او را ناراحت میدید، به او می‌گفت که اشک بریزد تا حالش خوب شود. همیشه می‌گفت همیشه هم نباید شاد باشی و گاهی اوقات انسان ها به ناراحتی احتیاج بیشتری دارند!او خیلی هم به پدر و مادرش اهمیت نمیداد. خب البته برای یک نوجوان ثروتمند، زندگی به خوبی پیش می‌رود و دیگر از نظرش کسی اهمیت ندارد. اما او از خودش ناراحت بود که چرا از زنگی با پدر و مادرش لذت نمی برد. شاید پول او را نابینا کرد تا دیگر به هیچ کس اهمیت ندهد.و همین هم باعث شد تا هیچ دوستی نداشته باشد تا حداقل تسلای خاطری برای همچون روزی برای او باشد. اما هزار و هزاران حیف که دیگر برای پشیمانی دیر شده بود و نمی توانست زمان را به عقب برگرداند.فکر کن سیزده سال زندگی با دو نفر که عاشق تو هستند و ناگهان به خود میایی و میبینی در عرض یک روز آنان را از دست می‌دهی. خب هر کس که جای پراک بود فکر خود کشی به ذهنش میرسید. در بد ترین شرایط حداقل برای یک نوجوان که به شدت به پدر و مادر نیاز دارد.و البته که در این شرایط شاید هم خود را میکشت!اما او فرق میکرد.او هرکس نبود.البته که فکر خود کشی به ذهنش رسید،اما احمقانه بود که او خود را بکشد. او،آدم کشتن دیگران نبود،چه برسد به خودش!حیف که پراک از نقشه های شوم عمه ی ظاهر بین و حسودش خبر نداشت. عمه ای که به پول و شهرت پدر حسادت میکرد و قطعاً منتظر آمدن چنین روزی بود. فکر میکرد پراک آنقدر ساده هست که با کم ترین مبلغ ممکن، قید همه ی اموال کلان پدرش را بزند. اموالی که حتی یک سومش هم تا آخر عمر برای یک نفر کافی بود!پراک هم که گریه و ناله های مصنوعی عمه را میدید،آنها را باور کرد و برای عمه هم متاسف شده بود.صورتش دیگر از اشک خیس خیس شده بود. اما هنوز همان حالت اول را داشت و حتی دست های مردم را که برای تسلیت و ابراز همدردی مرتب به او برخورد داشت را هم حس نمیکرد!عمه هم هی به او چشم قره میرفت تا خودش را جمع و جور کند. اما دیگر داشت مراسم تمام میشد و پراک هیچ حرکت خاصی از خود نشان نداده بود.باورش نمیشد که به جز عمه کسی را نداری. تازه عمه ی دو رویی که معلوم نبود چطور شوهر خارجی اش عاشق او شده! مردی دروغگو که از نظر خودش سبیل های روغنی اش او را به یک بازرگان پولدار تبدیل کرده بود. پراک همیشه دوست داشت به او بگوید که دهن بد بویش چقدر بوی افتضاحی است!اما پراک دیگر باید خود را برای زندگی سخت تر و پر چالش تری آماده میکرد که احتمالا حساس ترین اتفاقی است که در زندگی تجربه میکند.!دیگر مراسم رو به پایان بود و مردم یکی یکی یا چند نفر چند نفر از عمه و شوهرش خداحافظی می‌کردند و به خانه هایشان برمی‌گشتند تا چرخ دنده های زندگی حوصله سر برشان را دوباره به کار بیاندازند. بدون کمترین تنوعی برای حال خوش ترشان.»حدود یک ساعت از رفتن حاضران در مراسم تدفین،صدایی آشنا پراک را صدا زد._پراک عزیزم! واقعاً از این اتفاق متاسفم. این غم همه ی ما رو ناراحت کرده...پراک با صدای لرزان گفت:_خیلی ممنونم عمه،من کسی رو غیر از شما ندارم.متشکرم از حضورتونپراک صدایش را صاف کرد و ادامه داد:برای من اتفاق خیلی خیلی بدی بود عمه!بعد سرش را پایین انداخت و خجالت زده و آرام گفت:_همه اش تقصیر من بوده! من با خود خاهی های خودم جون عزیز ترین و نزدیک ترین انسان ها به خودم رو گرفتم!عمه با لحنی دلسوزانه گفت:_نه نه نه!این اشتباه تو نیست. این تقدیر پدر و مادرته. تو هیچ اشتباهی نکردی و نباید خودت رو سرزنش کنی. همه قبول دارند که این فاجعه تقصیر تو نیست! تا وقتی من عمه ی تو باشم کسی حق سرزنش و توهین به تو رو نداره پراک!تو تنها وارث برادرمی.پراک لبخند کم رنگ و کوتاهی تحویل عمه داد._تو باید زندگی کنی. همیشه نباید غم زده و ناراحت از این اتفاق باشی. نباید بزاری که افسردگی و ناراحتی به بد ترین حالت برسه و بهت غلبه کنه. تو باید شکستش بدی پراک. تو هم یک انسانی و حق زندگی کردن داری.!ادامه:پراک آرام زمزمه کرد:_زندگی...زندگیتو باید از زندگی لذت ببری. زندگی فقط یک لغت نیست!هر چند زندگی سختی داره،اما تو باید هم از غم و هم از شادی ها نهایت بهترین استفاده هارو ببری. مثل پدرت!_این رو همیشه مادرم میگفت.اما با کمی خشم جواب داد:ببین پراک،اونها دیگه مردن!مادر و پدرت دیگه زندگی نمیکنن. اونها دیگه توی این دنیا جا ندارن!اما تو نباید به خاطر دو تا جنازه اینقدر حرص بخوری. باید شاد باشی. نکنه میخوای تا آخر عمر ماتم بگیری و مثل ترسو ها بمیری؟!پراک ابرو هایش را در هم کرد و خشمگینانه رو به عمه گفت:_شما چرا نمیفهمید؟! اون دو تا جنازه پدر و مادر من هستن! شاید شما به این عقیده باشید که هرکس که بمیره دیگه توی این دنیا نیست،اما من عقیده دارم اونها مارو میبینن و توی قلب ما وجود دارند. این ها هم مادرم به من یاد داد... لطفاً بفهمید که شما نمیتونید حتی شبیه مادر من باشید. حتی یک ذره!عمه عصبانی شد و بلند فریاد کشید:_پسره ی احمق! تو لیاقت محبت های من رو نداری! فکر کردی میتونی جلوی من بایستی؟! نه احمق. اینقدر کلیشه ای از مرده ها حرف نزن! یک مشت کلیشه ی دروغ و مضحک!_عمه، من راضی نیستم پیش تو و اون مرد دروغگو و بد بو زندگی کنم! هیچکس دوست نداره. عمه لبخند ترحم آمیزی زد و گفت:_چه جالب! چون ما هم نمی‌خواستیم تو پیش ما باشی! البته نمی تونی باشی... ما باید به سوئد بریم. همونطور که میدونی!_پس یعنی من رو به اون یتیم خانه ی....عمه حرف پراک را قطع کرد و با لحن آهنگینی گفت:بله برادر زاده ی عزیزم... تو قراره تا باقی عمرت رو هم توی یتیم خانه سپری کنی.البته که بیشتر از این حق تو نیست!و بعد از جیبش کلید خانه را برداشت و به طرف پراک پرت کرد._امشب از شام خبری نیست! بهتره که خودت رو تا قبل از شب به خونه برسونی!بعد رویش را برگرداند و با قدم های بزرگ و با سرعت از پراک فاصله گرفت.پراک در همانجا نشست.اشک مانند باران از چشمانش سرازیر شد. افتضاح پشت افتضاح. دیگر کم مانده بود عمه را بزند. البته که عمه هم رفتار بدی با او داشت. دیگر فهمیده بود که عمه در اصل انسان فریبکاری است و اصلاً به او علاقه ای ندارد.بیشتر از همه سفر و مهاجرت عمه او را ترسانده بود. آنهم بدون پراک. یعنی پراک باید در یتیم خانه زندگی میکرد. تنها و تنها. یتیم خانه ای که بیشتر شبیه قلعه ی اشباه بود تا محل سکونت چند آدم!</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 02:04:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پند آموز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-ij1bueoku1yh</link>
                <description>آيا زمستان سختی در پيش است؟!سرخ پوستان از رييس جديد پرسیدند: آيا زمستان سختی در پيش است؟رييس جوان قبيله که نمی دانست چه جوابی بدهد گفت: برای احتياط برويد هيزم تهيه کنيد. سپس به سازمان هواشناسی زنگ زد:آقا امسال زمستان سردی در پيش است؟و پاسخ شنید: اينطور به نظر می آید.پس رييس دستور داد که بيشتر هيزم جمع کنند، و بعد يک بار ديگر به سازمان هواشناسی زنگ زد:شما نظر قبلی تان را تأييد می کنيد؟و پاسخ شنید: صد در صد.رييس دستور داد که همه سرخپوستان، تمام توانشان را برای جمع آوری هيزم بيشتر بکار ببرند. سپس دوباره به سازمان هواشناسی زنگ زد: آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردی در پيش است؟و پاسخ شنید: بگذار اينطور بگویم؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر.رييس پرسید: از کجا می دانيد؟و پاسخ شنید: چون سرخ پوست‌ها دارند دیوانه وار هيزم جمع می‌کنند!برخی وقت ها ما خودمان مسبب وقايع اطرافمان هستيم  حالا بنظر شما خودرو، دلار، گوشت، مرغ و ... باز هم گران می شود!؟ کمتر هیزم جمع کنیم!از کانال زیر.https://eitaa.com/joinchat/2289369210C313651a2a4</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 13:41:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاره ای از داستان ادامه (اصل)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%84-ihs6omgz0ita</link>
                <description>زندگی جدیدسیزده سال زندگی با دو نفر که عاشق تو هستند و ناگهان به خود میایی و میبینی در عرض یک روز آنان‌را از دست میدهی‌. خب هرکس بود فکر خودکشی به ذهنش میرسید و حتی شاید خود را هم میکشت!اما او فرق میکرد.البته که فکر خودکشی به ذهنش رسیده بود. ولی او آدم این کار ها نبود. هزار حیف که از نقشه های شوم عمه خبر نداشت. او باید خود را برای زندگی مستقل آماده میکرد. عمه لینایی که به شهرت و پول پدر پراک حسادت میکرد و منتظر آمدن این روز بود. پراک هم که اشک های مصنوعی عمه را باور کرد، برای عمه هم ناراحت بود. اشک از چشمانش سرازیر شده بود و صورتش خیس خیس شد. ولی صدایی از او بیرون نمی آمد. باورش سخت بود که فقط عمه ای داری و به غیر او که افکارش هم با تو فرق دارد. تازه عمه ای که هر روز یک جور بود.مدتی بود که اصرار داشت او را با نام آنا (که اسمی خارجی و بی معنی از نظر پراک بود)صدا کنند. آدم دو رویی که معلوم نبود لستر،شوهر بلاروسی که برای تحصیل به یونان آمده بود چطور عاشق او شده بود؟! انسانی دروغگو که سبیل های روغنی اش اورا (از نظر خودش)به یک بازرگان پولدار تبدیل کرده بود. مراسم داشت کم‌کم تمام میشد.دوستان به پایان این قسمت از داستان خود نوشت بنده رسیدیم.اگر دوست داشتید لایک کنید و اگر اشکال یا نکته ای در این قسمت بود، حتماً برام بنویسید. اگر دوست دارید پارت های بعد رو بزارم حتماً با لایک یا نظراتتون حمایت کنید.ممنون.</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 14:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان رهبری که تند خوانی را فول است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kklz91aqxu15</link>
                <description>رئیس جمهور روزولت، یکی از مشتاق‌ترین و سریع‌ترین رهبران جهان در تند خوانی در طول تاریخ بوده است! هنگامی که روزولت تصمیم به یادگیری تند خوانی کرد، سرعتش در خواندن متوسط بود. در مرحلۀ اول سعی کرد تا فاصلۀ بین مکث‌های چشم‌هایش را بیشتر کند، به این صورت که ابتدا این افزایش را به ۴ کلمه، سپس ۶ و در نهایت ۸ کلمه رساند.در گام دوم وی با تمرین خواندن دو خط به صورت همزمان و سپس خواندن به شکل زیگزاگ تا پایین صفحه و خواندن پاراگراف‌های کوچک با حرکت یک چشم، مسیر تند خوانی را ادامه داد. روش او شباهت زیادی با روش‌های متداول امروز داشت. چارلز دیکنز نویسندۀ محبوب روزولت بود، او هنگام خواندن رمان‌های این نویسندۀ برجسته از تکنیک‌های اسکنینز استفاده می‌کرد. داستانمان همین‌جا به پایان رسید، پایان باز همین است دیگر!اگر مفید بود و ادامه این مطلب تند خوانی رو میخواهید پیام بدید یا لایک کنید.ممنون که وقت طلایی خودتون رو در اختیار این نوشته گذاشتید ????</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 21:54:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاره ای از داستان ۲(امروز غروب بقیه رو میزارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B2%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-eirjcrkadbuu</link>
                <description>سیزده سال زندگی با دو نفر که عاشق تو هستند و ناگهان به خود میایی و میبینی در عرض یک روز آنان را از دست میدهی. خب هرکس بود فکر خود کشی به ذهنش میرسید و شاید خود را هم میکشت!</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 12:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی یک کتاب عالی و درجه 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-1-pneuackkpweh</link>
                <description>جام جهانی در جوادیهنویسنده این رمان داوود امیریان است. این نویسنده چاپ سوم رمان جذابش را در سال۱۳۹۸به 5500نسخه رساند و من که از این کتاب لذت بردم. کتابی۳۶۸صفحه ای که درباره پسری به نام سیاوش است. سیاوش و دوستانش در حال برگذار کردن یک مسابقات فوتبال در محله شان هستند. الکس هیوارد،فرزند سفیر کانادا در ایران است. سیاوش که زبان انگلیسی اش خوب است توسط آموزشگاه زبان برای تدریس زبان فارسی به الکس، به خانه آنها میرود. در یکی از روز ها الکس از زبان سیاوش ماجرای این مسابقات فوتبال را میشنود و از این خبر حیرت زده میشود. پس او هم از طرف بچه های کانادایی مقیم ایران تیمی معرفی میکند. اما کار هنوز اینجا تمام نمیشود. کم‌کم تیم هایی از کشور های دیگر، با معرفی الکس از راه میرسند.اسپانیا ،ایتالیا،ژاپن،چین،سوئیس،آرژانتین،برزیل و.....تازه عرب های کوچه مروی و بچه های کارگر افغانستان هم تیم معرفی میکنند و بدین ترتیب، یک دوره جام جهانی فوتبال در جوادیه تهران برگذار میشود.قسمتی از کتاب:محمد هادی چشم به جمعیت سالن دوخت و گفت:عجب استقبالی از مسابقات شده ها،نه سیاوش؟سیاوش تو فکر بود.مصطفی سیاوش را تکان داد.:آهای سیاوش کجایی؟سیاوش به خود آمد:هان، چی شده؟ممنون که لایک میکنید.تا معرفی کتاب بعدی خدا حافظ</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 00:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی یک کتاب عالی و درجه 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-1-f4v2l5xjcvga</link>
                <description>جام جهانی در جوادیهنویسنده این رمان داوود امیریان است. این نویسنده چاپ سوم رمان جذابش را در سال۱۳۹۸به 5500نسخه رساند و من که از این کتاب لذت بردم. کتابی۳۶۸صفحه ای که درباره پسری به نام سیاوش است. سیاوش و دوستانش در حال برگذار کردن یک مسابقات فوتبال در محله شان هستند. الکس هیوارد،فرزند سفیر کانادا در ایران است. سیاوش که زبان انگلیسی اش خوب است توسط آموزشگاه زبان برای تدریس زبان فارسی به الکس، به خانه آنها میرود. در یکی از روز ها الکس از زبان سیاوش ماجرای این مسابقات فوتبال را میشنود و از این خبر حیرت زده میشود. پس او هم از طرف بچه های کانادایی مقیم ایران تیمی معرفی میکند. اما کار هنوز اینجا تمام نمیشود. کم‌کم تیم هایی از کشور های دیگر، با معرفی الکس از راه میرسند.اسپانیا ،ایتالیا،ژاپن،چین،سوئیس،آرژانتین،برزیل و.....تازه عرب های کوچه مروی و بچه های کارگر افغانستان هم تیم معرفی میکنند و بدین ترتیب، یک دوره جام جهانی فوتبال در جوادیه تهران برگذار میشود.قسمتی از کتاب:محمد هادی چشم به جمعیت سالن دوخت و گفت:عجب استقبالی از مسابقات شده ها،نه سیاوش؟سیاوش تو فکر بود.مصطفی سیاوش را تکان داد.:آهای سیاوش کجایی؟سیاوش به خود آمد:هان، چی شده؟ممنون که لایک میکنید. تا معرفی کتاب بعدی خدا حافظ</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 00:39:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاره ای از داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-czxqag6ne2bx</link>
                <description>وقتی که سر مزار پدر و مادرش بود، تازه ارزش وجود آنها را دانست. با خود می اندیشید که اگر آن ساعت، آن زمان و آنجا آتش لعنتی را فقط برای یک بازی بی ارزش روشن نمیکرد،شاید امروز و آن ساعت در مدرسه بود و همه چیز طبق معمول پیش میرفت. در ذهنش به خود وتمام عالم دشنام میداد. وقتی که عمه و شوهر عمه داشتند به چگونگی نگهداری از او فکر میکردند ، او به آنها هم ناسزا میگفت و ابراز نفرت میکرد. پراک، که غرق در غم و اندوه بود،کمی صبر کرد و آرام گرفت. خون به مغزش نمیرسید. حالا چه فایده ای دارد؟دیگر بی احترامی و چرند گویی به عالم و آدم بیهوده بود.....دوستان این داستان رو خودم مینویسم و تصمیم گرفتم با شما به اشتراک بگذارم. نظراتتون رو لطفاً بگید. در ضمن اگر نام مناسبی برای داستان در ذهنتون است، حتماً اطلاع دهید. ممنون ????</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 00:05:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غروب خاکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-svsnwdalwitz</link>
                <description>این داستان رو خودم نوشتم. نوشته ای که حدوداً هفده صفحه آچار هستش. اگر موافق هستید که هر هفته یک صفحه رو به اشتراک بگذارم، پس این پیام رو لایک کنید یا تو ی نظرات بنویسید.</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 23:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی آدما...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51109515/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-ypme5vqggkup</link>
                <description>بعضی آدما دوست دارن خودشون رو ثابت کنند. انسان هایی که به فکر جای پایی هستند برای خود. شاید آنها از کسانی که پیششان خود نمایی میکنند خوششان نیاید و حتی از آنها متنفر باشند. با این انسان ها باید رفتار معمولی داشت و نه به آنها سرکوفت زد و نه تحسینشان کرد.اگر دوست دارید لایک کنید.ممنون هستم</description>
                <category>سید محمد جواد موسوی</category>
                <author>سید محمد جواد موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 23:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>