<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناپیدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51354106</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 17:56:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3296338/avatar/cK7uK7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناپیدا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51354106</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رهایم کردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51354106/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-bb9gsp4o4rpi</link>
                <description>سلام فرهاد,این یکی دو سالی که بی هیچ حرف اضافه ای ناپدید شدی و تصمیم گرفتی کلامت را به چند پیغام کوتاه و مبهم خلاصه کنی, برایم زمان کافی بود تا همه چیز را بارها بررسی کنم. تک تک صحبت هایمان, پیشنهادها و رویاها را.  چیزی که میخواستیم در نگاه اول خیلی ساده بود. دو جامعه گریز تنها که از مشکلات دنیا خسته شده بودند و حالا میخواستند در کنار یکدیگر باشند تا بارشان را باهم قسمت کنند. اما هنگامی که قصدش را داشتیم فهمیدیم این خواست ساده تا چه اندازه میتواند دشوار و پیچیده تر از آن باشد که گمان میکردیم. فشارها بیشتر شد. راهی طولانی و سخت پیش پایت افتاد و من هم چیزهایی را طلب میکردم که به خیالم عادی و ضروری اند. باری که هر روز سنگین میشد و دیگران هم به آن لگد میزدند را آخر بر سرت خالی کردم. آنگونه که به خاطر می آورم پیش تو از خودم هم گله کردم ولی لحن متفاوت من همیشه باعث سو تفاهم میشود. شاید حرف ها و بی توجهی های ناخواسته ام تو را آزرده باشد. بابتش بارها عذرخواهی کردم اما تو جوابی ندادی.به خیالم که با همان لحن دوستانه ی همیشگی به هر دویمان تشر زدم تا در سه ماه اهداف و برنامه هایمان را مرتب کنیم و سپس دوباره درمورد خواسته مان صحبت کنیم. به تو گفتم که چه انتظاراتی در برابرت صف بسته. حاضر بودم به خاطرت از همان ها هم بگذرم. اما نیازهای اولیه زندگی را نمیشد انکار کرد. سخنانم گویا دوباره اراده ی پولادینت را بیدار کرد. اراده ای که هیچکس جلودارش نیست, حتی من.تو را به سخت کوشی, درایت و مهربانی ات میشناختم. فردی حامی که شخصیت ناپایدارم توانست با او ارتباط بگیرد. فردی حامی که بیشتر از دیگران زبانم را میفهمد. کسی که با تمام این خوبی ها در انتخاب هدیه بسیار بد است. کمی خسیس است و گویا دشوارتر از من اعتماد میکند. آن روز که برای اولین بارت را دیدم (و تنها باری بود که ملاقات کردیم) احساس غریبی نداشتم. گویا سالهاست که رفت و آمد داریم. به خانه مان رفتیم. چقدر آن زمان که ماشین زپرتی ما خراب شد  مجبور شدیم تاکسی بگیریم شرمنده شدم. از همه چیز خجالت میکشیدم. از خانه مان, ماشینمان, محله مان, گرمای هوا, از خودم, لباسهایم و صورتم, از اینکه مجبور شدم تو را در خانه تنها بگذارم و برای تعمیر ماشین برویم. از اینکه مجبور شدی مراقب ناهاری باشی که مهمانش بودی. وقتی امدم و دیدم بیکار ننشستی و هرآنچه به نظرت نامرتب بود را مرتب کردی. دلم میخواست ناپدید میشدم. اما تو تمام مدت هیچ چیز نگفتی. نکند و هم همه ی اینها را سبک و سنگین کردی و دریافتی که من موجودی ناخواستنی و نامناسب هستم؟ آن روز صحبت کلامی خیلی کمی داشتیم اما بیش از هر زمان دیگری صحبت کردیم. آماده بودم تا تو را به عنوان عضوی از خانواده بپذیرم و دیگران را هم قانع کنم تا به تو خرده نگیرند. هدیه ای که گرفته بودی به چشم نمی آمد اما در پس همان هدیه های کوچکی که شاید اندکی چاشنی خساست در آنها بود, ساعت ها فکر و سردرگمی بود. علایقم را سبک و سنگین کرده بودی و در نهایت به نتیجه گیری نه چندان درست رسیدی. اعتراف میکنم زمانی که هدیه هایت را دیدم ذوقم شکست. گمان کردم کمتر از آنچه که من بها دادم به من بها دادی. تصور کردم همه چیز برایت شبیه بازی کودکانه ایست که جرعت نمیکنی از آن فراتر بروی. شاید استدلالم ناعادلانه بود. تو راهی طولانی را به دیدارم آمدی. راستی چرا مادر یا پدرت حتی یک بار هم با من یا خانواده ام تماس نگرفت؟ حت در حد یک صحبت کوتاه. آنها هم اعتمادی نداشتند یا شاید ابدا به این رابطه اهمیتی نمیداند؟آن روز خیلی ساده و بی اهمیت گذشت. مادرم مرا ملامت کرد که رفتارم بسیار اشتباه بود. قطعا درست میگفت. نباید به کوه میرفتم و تو را تا همان یک ساعت اخری که آمده بودی همراهی میکردم. آن روز گذشت و هفته های بعدش دوباره برایم هدیه فرستادی. این بار هم کوچک بود اما تنها قسمتی از آن که نشانی از خودت داشت جمله ای بود که روی آن خودکار طلایی نوشته بودی. باقی اش انگار اطاعت از رفتار و انتظارات من بود که جعبه را از شکلات پر کرده بودی. جعبه ای که خودم به تو هدیه داده بودم و باور داشتی اینگونه در مصرف کاغذ و جعبه صرفه جویی میشود. جعبه ای که گفتی میتواند پیک خودمان باشد.هنوز هم جعبه را دارم. بارها اماده بودم تا آن را با نامه هایم و هدیه هایم پر کنم و برایت بفرستم اما هرگز چنین نکردم. چنین نکردم چون ترسیدم نکند آن هم مثل ده ها پیامی که برایت فرستادم و تماسی هایی که گرفتم بی جواب بماند. ترسیدم آن را هم گم کنم.گفتی تلفنت را رها میکنی تا دوباره روی کار و پیشرفتت تمرکز کنی. قرارمان تنها سه ماه بود اما تو حتی پاییز هم پیغامی نفرستادی. زمستان تمام شد اما تو حتی سال نو را تبریک نگفتی. تمام این مدت پیام میدادم و انگار با تخته سنگی سخن میگفتم.مادرم همان روزهای اول که جوابش را ندادی از تو دست کشید. اما من نتوانستم. نتوانستم عهد را فراموش کنم.بهار به اخر میرسید. دلم را صابون زدم که دیگر حتما برای تولدم پیامی میدهد. آن وقت از او میخواهم تا تعریف کند که این مدت چه کرده. اما خبری نشد. غمگین بودم. غمی داشتم که هرگز باور نمیکردم به سراغ من بیاید. من کی اینگونه به کسی علاقمند شدم که بخواهم بابتش ناراحت باشم؟ تمامی رابطه های من به این سه محدود میشد. خانواده, دوستان و غریبه های یکه نمیشناسم و برایم اهمیتی ندارند. تو هنوز خانواده نبودی, کمی بیشتر از دوست بودی اما دوست صمیمی هم نبودی غریبه ای که برایم مهم نباشد هم نبودی. پس چه بودی؟ نزدک ترین افراد به من دوست هایی هستند که در طی 8 سال رفاقت با انها به اندازه ای انس گرفتم تا افکار, ترس ها و زخم هایم را نشانشان بدهم. فقط همکاری بودی که مدت کوتاهی باهم کار کردیم و بعد از آن در حد صحبت های دوستانه ی عادی باهم حرفی داشتیم. فیلم, بازی و گاهی پست های خنده دار تنها مسیر ارتباطمان بود. حتی آن زمان هم بی هیچ حرفی ناپدید شدی. تا اینکه بالاخره پیدایت شد و گفتی در آن مدت کسی جز من اینگونه سراغت را نگرفته بود. به تو گفتم که شخصیت من اینگونه است. نمیتوانم به راحتی بیخیال دوستی شوم. نگرانش میشوم. گفت بودم این حقیقت را میدانی که اگر آدم بمیرد دوستان مجازی اش هرگز متجه نمیشوند. تنا گمان میکنند که آفلاین است. همین بزرگترین ترس من شد. منی که تنها دوستان واقعی ام مجازی اند و هر کدام جایی دور از من زندگی میکنند. میدانی از وقتی ناپدید شدی چند بار مرگت را تصور کردم؟ دفعه یپیش یکی از برادرانت جوابم را داد و مرا از  این نگرانی آزاد کرد. دو سال میگذرد اما حتی برادرت هم جوابم را نداد. گمان میکردیم همدیگر را میشناسیم اما تو هرگز آدرست را هم به من ندادی. برای همین هنوز جعبه ی پستی که فرستادی را نگه داشتم.چون از روی همان آدرس را دارم. تو حتی فامیل من را هم اشتباه نوشته بودی. تا چه اندازه از هم میدانستیم و تا چه اندازه برای هم ناشناخته بودیم.یکی دوبار پیغام نامفهومی برایم گذاشتی. چیزهایی که تنها به من میگفت منتظر بمانم. چیزهایی که میگفت به من فکر میکنی. اما آنقدر اهمیت ندارم بخواهی مستقیم جوابم بدهی. گویا تو هم تنها با تکه سنگی سخن میگفتی و صدایش را نمیشنیدی. به من میگویند رهایت کنم. اینکه ارز ندارد بیش از این صبرم برای کسی رج کنم که برایش اهمیتی ندارد. سعی کردم. واقعا سعی کردم. بعد از تو با کسی آشنا شدم که میگوید برایش مهم هستم. از خودم برایش گفتم و سعی کردم بفهمانم مناسبش نیستم. چیزهایی دارد که تو نداری.چیزهایی که حاضر بودم صبر کنم تا در کنار هم به دست بیاوریم. همه را او دارد. او هم مانند تو به خدمت رفت. شاید تا خودش را اثبات کند. شاید هم به قول خودش به استراحت نیاز داشت. زمانی که تو نبودی او با من سخن میگفت. برایم مثل دوست معمولی بود. زمانی که حرفش را پیش کشید به او درموردت گفتم. گفتم که منتظرت هستم. اما کنار نرفت. گفت که حاضر هست برایم نقشه ی دوم باشد. قطعا او مانند تو مرا نمیفهمد. زن ها را میشناسد. او مردی ایده ال و معمولی است. یک مرد زندگی که لیاقت زنی مناسب و خوب دارد. من اما زن زندگی نیستم. خسرو یی است که حتی نامم را هم نمیداند. کمی دیوانه است اما دیوانگی اش با دیوانگی تو فرق دارد. عاقل است و شاید کمی بیشتر از تو اما درایتش با درایتت فرق دارد. او اهل کسب و کار است و تو اهل دانش. او امنیت دنیای مادی ام را تامین میکند و تو امنیت روحم تامین میکردی. پیش تو میتوانستم خودم باشم بی آنکه بترسم مرا قضاوت کنی. ولی نمیدانم پیش او میتوانم اینگونه باشم؟ گمان نمیکنم.استدلال هایم بی رحمانه ست. دو شخص را باهم مقایسه میکنم و دنبال بهترینم درحالی که خود هیچ خوبی در خود ندارم. اغلب به این فکر می افتم که بهتر است هر دویتان را به آینده ای شیرین دعا کنم و خود که هیولایی ویرانگرم از شما دور شوم.روزها میگذرد و من در تاریکی خود بیش از پیش احساس تنهایی میکنم. شاید بهتر است تا این خود درونم را بکشم تا بیش از این اطرافیانم را عذاب ندهم. بهتر است این من بمیرد تا من دیگری زندگی را به دست بگیرد.تصورم از ما دو کوهنورد در ارتفاعات سنگی کوهستانی سخت است. تو از طناب پایین رفتی و گفتی برمیگردی. و من همچنان طناب را نگه داشتم. طنابی که حتی دیگر سنگینی نمیکند. بارها طناب را به سنگی بستم و گفتم که رهایت میکنم. اما نکردم. نمیدانم پایین آن صخره چه خبر است. تو خیلی دور شدی. نه چیزی میبینم و نه میشنوم. تنها این بالا ماندم. در سرما, در گرما, در باد و طوفان. خسته شدم. غمگین شدم. خواستم رها کنم. اما هر بار برگشتم و پایین را نگاه کردم. صدایت زدم و جوابی نشنیدم. با کوچکترین حرکتی در طناب دوباره محکم آن را گرفتم که شاید از آن بالا بیایی.در این مدت که نبودی صدها سناریو در ذهن چیدم که اگر برگشتی چگونه رفتار کنم. از تو توضیح بخواهم یا بی هیچ حرفی رهایت کنم. به راستی اگر بیایی با تو چگونه برخورد کنم؟ در این مدت از تو عذرخواهی کردم, توضیح دادم و توضیح خواستم. تو را ترک کردم. فراموش کردم.دوباره به یاد اوردم. از تو مرد رویاها ساختم و دوباره نابودت کردم. هیولایی بی وفا و نامرد ساختم و تو را کشتم. اما هر بار دوباره در ذهنم زنده میشدی و این بلاتکلیفی مانند خلا ای در ذهن و زندگی ام مرا ذره ذره عذاب میدهد.نمیدانم باید چکار کنم. تنها میدانم اگر بیایی همه چیز برایم حل میشود. ای کاش میتوانستم این وفاداری بی موردم را خاموش کنم. اما نمیشود. حتی زمان جنگ هم جوابی ندادی که حداقل بدانم زنده ای. چگونه این ناراحتی ها را بر سرت خالی کنم که آرام شوم؟در این مدت کاری دست و پا کردم. بیمار شدم.خوب شدم و دوباره بیمار شدم. حالا فقط سرفه ای سخت و طولانی برایم مانده که نمیدانم از چیست. داروهایم را نمیخورم چون حالم بدتر میشود. آن روز گفتم شاید تمامی بغض هایی که فرو بردم حالا راه تنفسم را بسته اند. و خود به این حرفم خندیدم. خوب میشوم. مثل همیشه.عیبی ندارد . من صبورم. خیلی صبور. صبر میکنم تا پیدا شوی. آنگاه پاسخی میابم. یا به تو اعتماد میکنم. یا برای همیشه ترکت میکنم. هنوز این طناب پاره نشده است. در آخر یا تو میمانی, یا خسرو, یا هیچکدامتان. امیدوارم تا آن زمان شیرین نمرده باشد.سلامت باشید.شیرین</description>
                <category>ناپیدا</category>
                <author>ناپیدا</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 19:34:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناپیدا، ناپیدا شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51354106/%D9%86%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-l1vlfubamhpe</link>
                <description>با سلام از آن روز که می‌خواستم نوشته‌هایم را نشر دهم تا دیده شوند چندین هفته می‌گذرد. در این مدت چه شد؟ خب, البته که خبری بوده. بالاخره جرعت به خرج دادم و به آموزشگاهی رفتم. تا بالاخره تدریس را یاد بگیرم و مشغول به کاری شوم. تا بالاخره از این حس بی‌مصرف بودنم فاصله بگیرم.  استاد گرامی برای اینکه به من شنا کردن را بیاموزد, دست و پایم را گرفت و مرا میان دریاچه پرت کرد و گفت سعی کن غرق نشوی. البته که این روش موثر است اما برای من که انسانی ترسو و نگران شدم, بسیار پر استرس و وحشتناک بود.بالاخره با هر بدبختی بود از غرق شدن نجات یافتم. تا آمدم استراحت کنم دوباره به داخل آب هلم داد. &quot;خوبه یاد گرفتی شنا کنی حالا دوباره برو&quot; و دوباره و دوباره. بدون اینکه متوجه شوم و درمیان دست و پا زدن‌هایم و فروپاشی‌های روانی‌ام, چهار ترم آموزشی را پشت سر گذاشتم. اگرچه که هنوز در این کار بی تجربه‌ام و اشتباهاتم بسیار زیاد است, اما نمی‌خواهم دوباره فرار کنم و جا بزنم. نمی‌دانم اگر جا بزنم باید چکار کنم. پس همین راه را ادامه می‌دهم و چالش‌ها را می‌پذیرم. تمرین می‌کنم و یاد می‌گیرم. البته این کار مسئولیت زیادی دارد و اشتباهات برگشت ناپذیر است. خب زندگی همیشه همین است. اگر از ترس اشتباه هیچکاری نکنم, فقط عمرم را هدر داده‌ام و تا آخر بی‌مصرف باقی می‌مانم. باید یاد بگیرم, باید اشتباه کنم و باید از اشتباهاتم درس بگیرم.گاهی مشکل این است که گمان می‌کنم از این اشتباهات درس نمی‌گیرم و نمی‌دانم چه کنم. بیشتر وقت‌ها سردرگمم و آرزو می‌کنم, ای کاش یک نفر ریز به ریز همه چیز را به من می‌گفت و من انجام می‌دادم. اما در حقیقت در هر کاری از من می‌خواهند خلاقیت داشته باشم و خودم &quot;چگونه &quot; انجام دادن کارها را کشف کنم.به گمانم برای این کار دیر شده است . خلاقیت من خیلی وقت است که مرده. یا بهتر است با امیدی گنگ و بچگانه بگویم که خلاقیتم خفه شده و خفته است.در خوابی بسیار عمیق و سنگین. روزی روزگاری شخصیتی در من زنده بود که خلاقیتش همه را شگفت زده می‌کرد. با وجود سن کمش ذهنی بزرگ داشت که می‌خواست همه چیز را کشف کند و دنیا را دگرگون سازد. آری اکثر مردم این گونه‌‌اند. اما کمتر کسی این هیجان و خلاقیت را رشد می‌دهد و اکثر آنها سرکوب می‌شوند به هر دلیل و اتفاقی.من خواستم فرزندی باشم که از دستورات پیروی می‌کند و همزمان بخش سرکش وجودم هیچ‌گاه از دستورات پیروی نکرد. لجبازی کرد و دقیقا برعکسش را انجام داد. به این ترتیب نه به خواست خودم رسیدم و نه به خواست سرپرستم. هیچ‌گاه مایه افتخار نشدم, نه برای دیگران نه برا خودم. کارها واشتباهات احمقانه‌ی بی‌شماری انجام دادم و همزمان آنقدر دل و جرعت نداشتم که به قول نسل جدید باحال باشم و دست به خلاف درست حسابی بزنم. اشتباهاتم به قدری ساده‌لوحانه و احمقانه بودند که اگر کسی ذره‌ای با من آشنا شود و این اشتباهات را ببیند بسیار تعجب می‌کند که &quot;چگونه تو اینکار کردی؟ حتی یه بچه‌ی کودن هم چنین نمی‌کند . از شخص باهوشی مثل تو بعید است&quot; واقعیت این است که از من بعید نیست. هیچگاه بعید نبوده. نمی‌دانم اولین بار کدام پزشک هشیاری بود که تشخیص داد من بچه‌ی باهوشی‌ام اما کاش این را هم می‌گفت که باید با این هوش چه کنم و چگونه رشد دهم. چگونه از آن استفاده کنم. کاش می‌دانستم این هوش در چه زمینه ای به کمک نیاز دارد. کاش خطرها را هم به من می‌آموختند, با ذکر دلیل البته چون بسیار اهل &quot;چه و چرا و چگونه&quot; بودم. اگر به من نمی‌گفتند خودم درصدد برمی‌آمدم تا به جواب برسم.این کنجکاوی‌ها عواقبی هم داشت و گاهی عواقبی نابود کننده و جبران ناپذیر. آن وقت‌ها بود که فهمیدم بدترین دشمن من خودم هستم . زمانی که مرا به حال خودم می‌گذاشتن به نابودی خودم ادامه می‌دادم و درمان نمی‌شدم.صحبت را کوتاه کنم و زیاد به حاشیه نروم. شاید در تمام این سالها بود که خلاقیتم ذره ذره مرد و حالا که شدیدا به آن نیاز دارم در تلاشم تا دوباره زنده‌اش کنم اما نمی‌دانم تلاش‌هایم تا چه حد موثر است. البته دور از انصاف است بخواهم مدام دیگران را سرزنش کنم. حقیقت همین است که خودم زندگی‌ام را خراب کردم. دیگرانی هم مقصر بودند, اما بیشتر این خرابی به دست خودم بوده و همچنان هم همانگونه پیش می‌رود. با قضاوت و تصمیمات نادرستم که گویا تمامی ندارند و نمی‌خواند درست شوند. بهرحال باید به تلاش ادامه دهم. شاید این نفس درمانده که مرده‌ای متحرک شده روزی درمان شود و به زندگی بازگردد.همیشه به دنبال جوابم و با اینکه جواب در مقابلم است آن را میبینم ولی نمیفهمم تا زمانی که از راه دیگری به آن پی میبرم و به زبان خودم ترجمه کنم.معضل همیشگی من گویا همین بوده و هست. &quot; نه من زبان دنیا را می‌فهمم و نه دنیا زبان مرا می‌فهمد&quot;. می‌فهمم ولی نمی‌فهمم. فهمیده می‌شوم ولی فهمیده نمی‌شوم. زندگی‌ام را همین پارادوکس گرفته است . می‌شود ولی نمی‌شود.امیدوارم بتوانم نظم, نشاط و نور گذشته را به زندگی ام برگردانم. باید به بازی برگردم. البته که سعی می‌کنم زمانی را برای نوشتن پیدا کنم. به امید اینکه همه چیز درست شود. همه چیز بهتر شود.ناپیدا</description>
                <category>ناپیدا</category>
                <author>ناپیدا</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 12:35:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Son of a human</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51354106/son-of-a-human-haputthhp8mj</link>
                <description>پسر یک انسانقسمت اول  : مادر زنی در تاریکی جاده‌ی کوهستانی مانند سایه‌ای به سوی مقصدی نامشخص قدم برمی‌داشت. تن و بدن زخمی‌اش را در آغوش گرفته و با خود به اتفاقات اخیر می‌اندیشید. موهای مشکی، بلند و لختش را خنکای پاییزی شب به آرامی حرکت می‌داد و با هر قدم نرمی که برمی‌داشت دامن بلند، کهنه و پاره پوره‌اش روی زمین کشیده می‌شد. این درد سزای علاقه‌اش به یک مرد از نژاد دیگری بود. شاید همه راست می‌گفتند. شاید خواسته ی او دور از واقعیت بود. قوانین به دلیل مشخصی وضع شدند. نباید قانون‌شکنی می‌کرد. دنیای او با دنیای آن مرد تفاوت داشت.نور خودرویی در تاریکی جاده از دور نمایان و از کنار زن رد شد، اما نور چراغ‌های خودرو هیچ تغییری در تاریکی چهره‌اش ایجاد نکرد. نور از او رد شد، گویی که زن اصلا آن‌جا نبود. بدون کوچکترین تغییری در حرکتش و بی آن‌که توجهی به خودرو کند، به راهش ادامه می‌داد. با خود فکر می‌کرد اگر به او فرصتی می دادند تا خودش را توضیح دهد شاید وضعیت کمی بهتر می‌شد. علاقه‌ی بی‌منطقش به این نژاد انسان بارها برایش دردسر شده ولی هرگز درک نمی‌کرد که چرا باید برای عشق مجازات بگذارند. چرا تمام عمر باید در حسرت یک فرزند از نژاد موردعلاقه‌اش باشد.صدای مهیبی از انتهای جاده کمی توجه‌اش را جلب کرد. با خستگی به رو به رویش نگاه کرد. باز هم تصادفی دیگر در این جاده و در این تاریکی. نیرویی او را دور نگه می‌داشت. کمی درنگ کرد. هنگامی که حس کرد آن نیروی دافعه کنار رفته است، به جلو قدمی برداشت و لبه ی پرتگاه ایستاد.  خودرویی پایین چپ شده بود و از آن دود و گرما بلند می‌شد. تکه‌های خودرو و وسایل به اطراف پرت شده بود. ردی که بر روی سنگ و خاک ها گذاشته بود نشان از چندین چرخش بود. قدمی به چپ برداشت و پایین دره از پشت جنازه ی خودرو بیرون آمد. با کنجکاوی خودرو و وسایل را برانداز کرد. زن و مردی در خودرو بودند اما رنگی از زندگی در چهره‌ی خونینشان ندید. زن جذابی بود. روی رنگ پریده خوش فرمی داشت موهای خرمایی‌اش بهم ریخته و خونی که از سر به روی صورت خزیده بود به این زیبای افزوده بود. این دو تن در میان پاره های آهن زندانی شده بودند. چه حیف که این موجودات فانی اینگونه بدن‌های زیبا را به خاک می‌سپارند. صدای ضعیفی از دور توجه‌اش را جلب کرد و نگاهش را به سمت صدا چرخاند. اثری از زندگی دید. موجود کوچکی در میان پارچه و پتویی وول می‌خورد. کمی آن‌طرف تر از خودرو در میان وسایل و روی بوته های خار, نوزادی را دید که گریه می‌کرد. زن در تاریکی ایستاده, دست‌‌هایش را روی سینه‌اش  گذاشته بود و تماشا می‌کرد. برگشت و نگاهی به چهره ی زن انداخت. دوباره به نوزاد نگاه کرد. نوزادی بی پدر و مادر و تنها. کسی به دنبالش نمی‌آمد. کمی به نوزاد نزدیک شد اما گریه‌ی نوزاد شدت گرفت. وحشت کرده بود. زن عقب رفت. متوجه حضور شخصی شد. به رو به رویش نگاه کرد. گوی نورانی کوچکی را معلق دید. گویا با او حرف می‌زد. زن درجایش مانده بود، جرعت حرکت نداشت. نوزاد اما همچنان گریه می‌کرد. گوی به آرامی به سمتش رفت, روی سر او قرار گرفت سپس به‌آرامی محو شد و نوزاد آرام گرفت.تکه ابر کوچک از مقابل ماه کنار رفت و نور سفید و ملایمی در کل دشت و کوهستان افتاد. زن همچنان غرق تاریکی بود. نفس عمیقی کشید.به آرامی قدمی برداشت و وارد نور شد. چهره و تنش رنگ گرفت. درمقابل نوزاد، حال زنی خوش چهره با موهای مواج خرمایی و لباس نو و تمیز  ایستاده بود. خم شد، با احتیاط نوزاد را از روی بوته برداشت. کودک آرام بود و چند جایی از صورت و دستهایش زخمی بود. این همان هدیه و فرصی بود که می‌خواست, به آرزویش رسیده بود.با صدایی آرام گفت&quot; این پسرِ من است...&quot;شعله از خودرو بلند شد و ناگهان با صدای مهیبی منفجر شد. زن همچنان با آرامش در همان فاصله‌ی کم ایستاده بود. نوزاد را آرام در آغوش گرفت. شعله های آتش به اطراف پخش شد و زن مانند مانعی درمقابلش قرار داشت. کمی نوزاد را از سینه‌اش جدا کرد و چهره‌اش را تماشا کرد. آرام گرفته بود و با کنجکاوی به زن خیره شده بود. موهای زن را در دست گرفت و بازی می‌کرد. صورت و تنش صاف و لطیف بود انگار که هرگز زخمی بر آن نبوده.زن دوباره  با صدای ملایم و دلنشینی با نوزاد خود سخن گفت&quot; برویم خانه.&quot; سر چرخاند و با نوزاد در آغوشش به آسمان نگاه کرد. ابری دوباره چهره‌ی مهتاب را پوشاند. زن لبخندی زد، قدم برداشت و در تاریکی سایه ی ابر ناپدید شد........................................</description>
                <category>ناپیدا</category>
                <author>ناپیدا</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 07:34:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به برادر کوچکترم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%85-pqycyptuy5az</link>
                <description>سلام برادر٬امیدورم که حالت خوب باشد. 25 سالگی‌مان مبارک. چه زود گذشت از زمانی که دور شدی تا رویایت را دنبال کنی. از زمانی که دیگر خبر نگرفتی. گفته بودی حالت خوب و سرت گرم است. آن روز که این‌ها را گفتی و رفتی٬ از دستت ناراحت بودم. مگر پرسیدن احوال برادر چقدر از تو وقت می‌گیرد که نخواستی دیگر صحبت کنی. تصاویر موفقیتت را در رسانه دیدم و از صمیم قلب برایت خوشحالم که در این سن به موفقیت و پایداری رسیدی. البته که من از همه چیز خبر ندارم چون هرگز با من حرف نزدی و گمان نکنم قصد چنین کاری را هم داشته باشی .به یاد داری زمانی را که با همدیگر می‌خواستیم دنیا را متحول کنیم. چه رویاهایی که در سر پروراندیم. آن روزها وقتی از من می‌پرسیدند که دوست داری چکار کنی٬ می‌گفتم؛ می‌خواهم با برادرم به ژاپن برویم .آن‌قدر از روند کاری کتابمان مطمعن بودم که خود را در آن مراسم تصور می‌کردم. چون درونگرا هستم تو را می‌دیدم که می‌رفتی و جایزه را می‌گرفتی و به جای هر دومان صحبت می‌کردی. چند هفته‌ای گذشت و دیدم حوصله نداری تا داستان کوچکی را پیش ببریم .حتی یک تصویر هم برایم نکشیدی که نشان دهی  حداقل به آن فکر می‌کردی. تنها تو را سرزنش نمی‌کنم، خود من هم خیلی وقت ها تنبلی می‌کردم یا انگیزه و هم‌فکری لازم را نداشتم. می‌دانم زیاد به تاخیر انداخته بودم،اما من هم دلایل خودم را داشتم. تو سرت گرم زندگی بود و من در نبردی درونی.نمی‌توانی باور کنی چقدر دوست داشتم سطح دغدغه هایت را داشتم. می‌دانستی یا حداقل فهمیدی چه می‌خواهی. تو توانمدی دستهایت را شناختی. دلم می‌خواست کمی مثل تو بودم و حداقل می‌توانستم عاشق شوم. من گم شده بودم و برای نجات خود از این تاریکی به هر رویایی چنگ می‌زدم. اما آن رویاها پوچ بودند یا پوچ شدند، شاید چون این پوچی از خود من بود. می‌خواستم بزرگ باشم و همزمان گویا سندروم پیترپان گرفته بودم. نمی‌دانی چقدر دوست داشتم بیای و مثل همیشه ایده‌هایم را برایت بگویم و مثل همیشه یا مسخره کنی یا به آن‌ها پر و بال و سامان بدهی.سالها گذشت و تنها در عید تبریک گفتنی از تو خبر می‌شد٬ البته که من پیام می‌دادم تا یک ماه بعدش تو درجواب بگویی “عیدت مبارک داداش”. امسال از شدت دلخوری نخواستم تولدت را تبریک بگویم. تو هم نگفتی. به یاد داری زمانی گفته بودم که زود فراموش می‌شوم. تو تشر زدی که اگر دنیا از هم بپاشد و حتی اگر خودم هم بخواهم تو از من جدا نمی‌شوی. برادرانی که تا آخر دنیا درکنار یکدیگرند. گویا رویاهایت از ویرانی دنیا سنگین‌تر بود. موفقیتت را که دیدم این افکارم بی اهمیت شدند. چرا باید تو را سرزنش کنم. برایت خوشحالم و موفقیت های بیشتر آرزو دارم. امیدوارم یک روز به جای هردومان به ژاپن بروی. البته اگر هنوز هم برایت جذابیت داشته باشد.اگر از حال من بپرسی باید بگویم که خوب نیستم. در گذشته رویاهای بسیاری داشتم. خیال می‌کردم در 25 سالگی شاخ غول را می‌شکنم و برای خود کسی می‌شوم. اما روزها گذشت و من در مردابی گیر افتاده بودم که از پوچی خود ساخته بودم. به چیزی دست بردم تا این پوچی را به خود &quot; تلقین&quot; نکنم. اما پوچی من از تمام رویاهایم سنگین‌تر بود. زمانی به خود آمدم که دیدم تا دهان در مرداب فرو رفتم. ندانستم از کِی تقلا برایم دشوار شد و آهسته شدم. حال 25 سال از عمرم می‌گذرد و من همانم که در آن گیر افتادم و به گمانم تقصیر خودم هم هست. در سنی که همه‌ی آشنایان به ثبات رسیده‌اند٬ برای خود کسی شده‌اند و حداقل می‌دانند چه می‌خواهند و چه می‌کنند٬ من هنوز با خودم درگیرم. تنها چیزی که در آن به ثبات رسیدم پوچی است. خنده دار است که هنوز به زندگی خود پایان نداده‌ام .هنوز هم فکر می‌کنم ترک این بازی؛ انتخابی ساده٬ احمقانه و بی ارزش ست. هنوز هم بعد از کمی فکر و سرگرمی٬ درونم جرقه‌ای کوچک می‌زند تا نمیرم، دست و پا بزنم و از این مرداب پوچی خودم را بیرون بکشم.به یاد داری چقدر خسته بودم؟ حتی اگر می‌خندیدم نگاهم خسته بود. می‌دانستی خواب راحت ندارم چون کابوس‌ها هرشب به جانم می‌افتادند اما برایم عادی شده بود. نمی‌دانستی چگونه است؛ چون می‌گفتی هرگز خواب نمی‌بینی. برایت جالب هم بودند و از آن‌ها ایده برای داستان می‌یافتیم. گفته بودم می‌توانم بجنگم و همیشه پیروز باشم. می‌دانستی شیاطین را شکست می‌دهم٬ اما همیشه درست نبود. من هم از شیاطین شکست می‌خوردم. بارها و بارها اما پس از هر بار کشته شدن دوباره زنده می‌شدم. مدتی آن‌قدر بزرگ شدم که دیگر کابوس ندیدم. شاید کابوس‌ها هم می‌دانستند که پوچی من سنگین است و آن‌ها را می‌بلعد.زندگی برای من کمی دیر شد. هر روزی که از 25 سالگی‌ام می‌گذرد غمگین‌تر و پوچ‌تر می‌شوم. دست به کارهایی می‌زنم و برای خودم لیست تهیه می‌کنم تا به حرکت دربیایم، تا در این تاریکی برای خود چراغی روشن کنم. میزم از لیست‌هایی پر شده که بر هر برگه‌ای نوشتم. برنامه و کارهایی که به ندرت انجام شدند. در مقاله‌ای خواندم که برای انگیزه باید کوچکترین کارهایم را هم ببینم. اما پس از چندین بار تمرین فهمیدم که من آدم کارهای کوچک نیستم. هر چه معیار کوچک‌تری بگذارم ذهنم کوچک‌تر می‌شود. بزرگ هم فکر کردم جواب نداد. نمی‌دانم چه کنم و نمی‌دانم چه می‌کنم٬ اما نمی‌خواهم دست بکشم. هر بار به خود می‌گویم این هم تنها کابوس و چالشی دیگر است که باید از عهده‌اش بربیایم. به یاد داری که من با خود بی‌عرضه بودم اما بحث مراقبت از دوستان که می‌رسید چگونه نیرو می‌گرفتم. فهمیدم که اشتباه من همین بود. همه در این دنیا اولولیت اولشان خودشان است که گویا کار درستی می‌باشد. در تلاشم اما هنوز هم نمی‌دانم چطور مانند همه باشم، به تعادل برسم یا خودم را دوست بدارم.خیلی حرف زدم. به‌هرحال چه بخواهیم و چه نخواهیم زندگی می‌گذرد و باید با جریان آن همراه شد. برادر کوچکترم٬ تو سوار قایقت شدی و با جریان زندگی حرکت کردی ولی من به همراه چندین قایق شکسته غرق شدم و لجن گرفتم. شاید روزی من هم به جریان افتادم٬ اما تو از پارو زدن دست نکش. ادامه بده و بیش از این‌ها موفق شو.دوستدارت. برادر بزرگتربیست و سوم خرداد 1403</description>
                <category>ناپیدا</category>
                <author>ناپیدا</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 10:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی برای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-mkpjp8jsauze</link>
                <description>هر بار که عزمم را جزم می‌کنم تا متنی بنویسم در برابر صفحه‌ی خالی  خشکم می‌زند, هزار و یک سوال به ذهنم هجوم می‌آورد که بر اساس آنچه خواندم, بیشتر از نکات کلیدی و مهم نوشتن هستند:از کجا شروع کنم؟ چه بنویسم؟ عنوان و اسم ها را چه کنم؟ چگونه بنویسم؟ هدف متن من چیست؟ آیا نکات ادبی و نوشتن را رعایت می‌کنم؟  وقتی به گفته‌ی جزوه و مقاله‌های راهنما شروع می‌کنم به فلبداهه نوشتن, میبینم پلات داستان بهم ریخته و نامفهوم است. تا جایی که می‌توانم پلات را دستکاری کرده و از سر و ته آن می‌زنم تا ساده, یکپارچه و تمیز شود. اسم‌ها را انتخاب می‌کنم و بالاخره دست به نوشتن می‌زنم. متن را بارها می‌خوانم تا ایراد تایپی یا نگارشی یا ادبی نداشته باشد. همه را که از سر گذراندم به این فکر می‌رسم که &quot;حالا با این اثر ادبی خود چه کنم؟&quot; ...متن را برای یکی دوتا از دوستان خود می‌فرستم که به جرم دوستی باید جور چرندیات مرا بکشند که به گفته‌ی خودشان از این‌کار لذت می‌برند.گاهی نقد می‌کنند و ایده‌های جدید می‌دهند یا در انتخاب اسم کمک می‌کنند اما اغلب می‌گویند که &quot; خیلی خوب بود . باز هم ادامه بده&quot;. شاید واقعا خوششان آمده و تشویقم می‌کنند که دست از نوشتن نکشم. شاید به آینده‌ی من امیدوارند. آینده‌ای که خود در آن چیزی نمی‌بینم.پس از آن‌که کلی با خود کلنجار می‌روم تا متن را در سایتی متنشر کنم دوباره برمی‌گردم و اثرم را می‌خوانم. کلی به شور و هیجان افتاده‌ام که چه شاهکاری زدم. متن را در سایتی حامی نویسندگان جوان  و تازه وارد ارسال می‌کنم. دو سه روزی می‌گذرد تا منتقدی آن را می‌خواند و بازخورد می‌دهد. با دستی لرزان و قلبی که با هر تپش خود در مسابقه است بازخورد را  باز می‌کنم. آن‌گاه نقدی سنگین ,حرفه ای و نه چندان دلگرم کننده به صورتم می‌خورد.خب شاید بگویید نویسنده باید تحمل و ظرفیت نقد را داشته باشد که خب حرف حسابی ست٬ اما به گمانم احساس بد در وجود شخص خودتخریبگر و کمالگرا بیشتر از سایرین باشد. این شد که از آن روز تا دست به نوشتن می‌بردم حتی اگر نوشته به اتمام می‌رسید آن‌را مچاله کرده و در سطل زباله می‌اندازم یا می‌گذارم در تاریخچه‌ی چت من و دوستانم ناپدید شود و یا ته کشو, میان کلی یادداشت فلبداهه‌ی دیگر خاک بخورد.به‌هرحال روزها و ماه ها و شاید چند سال گذشت و ذهنم دیگر از بیهودگی و تنبلی خسته شد. در این مدت تمرین کردم تا زودرنج نباشم و نقد را بشنوم چون از میان همین نقدها می‌شود ایده‌های به در بخوری یافت. با خود گفتم,&quot;خب چه می‌شود اگر میان این‌همه محتوای مختلف در فضای مجازی نوشته‌های من هم دیده شود؟ به قول مادر؛ بالاخره باید از یک جا شروع کرد.&quot; این شد که دوباره در اینترنت جستجو کردم، سایتی را که به نظر مناسب بود انتخاب کردم و پایم به این‌جا باز شد. جایی برای نوشتن یافتم . بگذار اصلا چرند بگویم تا از آشوب کلمات و ایده‌‌ها در ذهنم کم کنم. خدا را چه دیدید٬ شاید در این بین ناپیدا هم دیده شد.ناپیدا</description>
                <category>ناپیدا</category>
                <author>ناپیدا</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 21:49:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>