<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم سیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51521829</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:59:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2141700/avatar/549Otv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم سیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51521829</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک حس خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51521829/%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-fbikejphj34z</link>
                <description>شابیل#یک حس خوبمکان: مسیر شابیل جنب شیروان دره سی زمان: ۹۹.۶.۴ به وقت کروناکنار جاده توقف کردیم و به سنگهای تیز و زیبای شیروان دره سی چشم دوختیم.تمام مدت نگاهم به قله بود. قله ای که یکبار از نزدیک دیدمش. هیچوقت احساسات و لحظات فوق العاده ای که در قله کنار دریاچه داشتم را فراموش نمیکنم. یکی از بهترین لحظات عمرم بود.زمان برگشت فرارسید. پشت به قله به سمت پایین حرکت کردیم. کندوهای عسل در کنار جاده به چشم میخوردند.پیاده شدیم عسل بخریم. آقای عسل فروش خنده رو و مهربان بود. مهربانیش بر حیوانات اطرافش تاثیر گذاشته بود و شاید بالعکس مهربانی حیوانات روی او تاثیر گذاشته بود.زنبورهایی که نیشمان نمیزدند و هفت سگ که دور ما میچرخیدند و دلبری میکردند. آقای عسل فروش، سگهایتان فطیر میخورند. بلهنه تا فطیر داشتیم. یک فطیر برداشتم و تکه تکه کرده به سمت سگها پرتاب کردم. بزرگترها تکه ها را در هوا می قاپیدند. با این نگرش به کوچکترها نیز پرتاب کردم. انتظار داشتم در هوا بقاپد. به بینی اش خورد. سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد.سگهای مهربان آیا با ضربه زدن به بینی اش قصد فراری دادنش را دارم؟ با خودش گفت نه فقط نشانه گیریش خوب نیست. یک فطیر تمام شد. باز هم گرسنه بودند. فطیر دوم را برداشتم.خوشحال شدند.باز به بینی اش زدم.نگاهم کرد. روی نشانه گیریت کار کن آدمیزاد. پنج تا فطیر را به سگها دادم.کاملا سیر شدند.خوشحال بودند.با خوشحالی به آقای عسل فروش گفتم سگها خوشحالند و حسابی سیر شدند. با خنده گفت به خاله من هم فطیر میدادید خوشحال میشد.عسل را خریدیم و پشت به قله حرکت کردیم. بماند که سگها نمیگذاشتند برویم.مخصوصا سگ مهربان و شجاعی که دو روز پیش برای نجات یک آدمیزاد،جلوتر از او با یک مار سمی درگیر شده بود. مار را کشته و خورده بود.استخوانش در گلویش گیر کرده بود.معلوم بود حالش بد است.ولی فطیر را خورد. حتی آخرین تکه فطیر پنجم سهم او شد. یک دقیقه بود حرکت کرده بودیم به بابا گفتم آقای عسل فروش گفت به خاله من هم فطیر میدادید خوشحال میشد. بابا گفت احتمالا او هم دلش فطیر میخواست.گفتم: چهار تا فطیر مانده. برگردیم.برگشتیم. پیاده شدم. سگها با تکان دادن دم هایشان و با چشمهای مشتاق به من نگاه کردند.این فطیرها مال شما نیست.به سمت چادر رفتم. آقای عسل فروش، آقای ...بیرون آمد. دستش چهار بسته عسل بود. فطیرها را دادم. گفتم مال شما. نوش جانتان.خوشحال شد. خیلی خوشحال شد. تشکر کرد. خیلی تشکر کرد.یک بسته عسل برداشت و به من داد. گفت: دخترم برای صبحانه بخور.به سمت خانه برگشتیم. یک حس خوب دارم و یک بسته عسل اختصاصی برای صبحانه.کندوهای عسل</description>
                <category>مریم سیدی</category>
                <author>مریم سیدی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 08:37:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری بر کتابخانه نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51521829/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-pp319ifljpta</link>
                <description>کتاب کتابخانه نیمه شب اثر مت هیگ همان کتابی است که باید بخوانید؛ اگر در وجودتان حسرت دارید، اگر احساس میکنید تصمیمات عاقلانه ای نگرفتید، یا اگر احساس میکنید اگر تصمیم دیگری میگرفتید زندگی شادتری داشتید. این کتاب در ۳۵۲ صفحه با ترجمه محمدصالح نورانی زاده توسط انتشارات کوله پشتی منتشر شده است. من از طریق سایت طاقچه این کتاب را خواندم.این کتاب درباره زنی به نام نورا سید هست که از شدت افسردگی تصمیم به خودکشی میگیرد و در کتابخانه نیمه شب بیدار میشود....نویسنده با انتخاب سید به معنی دانه به عنوان نام خانوادگی تصمیم هوشمندانه ای گرفته؛ اینکه هر کدام از انسانها به اندازه دانه شن بی ارزش ولی تاثیر گذار در دنیای اطرافشان هستند. هرگز اهمیت چیزهای کوچک را نادیده نگیرید.با خواندن این کتاب میتوانید احتمالات مختلف زندگی تان را تجربه کنید. زمانی را به خاطر بیاورید که میخواستید پیشنهادی بدهید اما از روی ترس ندادید. نمونه کپی شما پیشنهاد را داده و در جهان موازی دیگری بر مبنای آن به زندگی ادامه میدهد. پس به ازای هر تصمیم و هر تردیدی یک جهان موازی وجود دارد. چیزی که مسلم است شما هیچ وقت نمی توانید صد در صد از زندگی تان راضی باشید و حتما لازم نیست زندگی را درک کنید و معنایی برای آن بیابید، شما فقط باید آن را زندگی کنید.به طور کلی ایده داستان فوق العاده بود البته به شخصه ترجیح میدادم این ایده به ذهن نویسنده قوی تری می رسید و کتابی با قدرت تخیل بهتر و نگارش زیباتر میخواندم اما کتابی بود که تلنگری به شما می زند تا زندگی تان را ادامه دهید و حسرت تصمیمات گذشته را نخورید.کتابخانه نیمه شب</description>
                <category>مریم سیدی</category>
                <author>مریم سیدی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 18:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>