<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه هداوند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51564461</link>
        <description>فوق لیسانس مشاوره خانواده، دانش آموخته موسسه ویلیام گلسر، دارای مدرک IREFT، عضو انجمن دراماتراپی ایران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2283998/avatar/d62WD3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرضیه هداوند</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51564461</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گرمای تیرماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87-isvvmlzbo7yf</link>
                <description>از کلینیک که برمی‌گشتم، هوای گرم و خفه‌ی تابستون تهران داشت همه رو له می‌کرد. فرداش تهران تعطیل بود از شدت گرما. با خودم فکر کردم، چقدر باید روی شونه‌های این مراجعه‌ام سنگینی باشه که تو این هوا، از کرج بلند شده، اومده که فقط صدای خودش شنیده بشه…وقتی وارد شد، صورتش سرخ، گرمازده، آشوب توی تنش معلوم بود.نشست. براش یه لیوان آب ریختم.لبخند زدم:&quot;نفسی تازه کن… عجله نداریم… اینجا فقط قراره باشیم … همین.&quot;و گفت‌وگو ادامه داشت :🔸 مراجع :انگار همین هوا، همین کوچه‌ها، همین شلوغی، همین گرما… همه‌ش داره فشار می‌آره روم…دلم می‌خواست بمیرم تو راه… راحت شم. هنوز نفسش تازه نشده که ادامه می ده و من حرف خودش را دوباره تکرار کردمانگار نه فقط هوا داغه… انگار تو هم از تو داغی… از خستگی، از تنهایی، از این‌همه فشار… دلت می خواد بمیری که راحت شی ، درست متوجه شدم .اره اره واقعااین داغی توی تنت چی را می‌خواد فریاد بزنه؟🔸 مراجع (با صدای خفه، بغض کرده): می گهدلم می‌خواد فریاد بزنم…دلم می‌خواد یه اتفاقی بیفته… یه جنگی، یه انفجاری… که دیگه نتونم… تموم شه… راحت شم…این جنگای توی دلم… نکشتن منو… فقط پیرم کردن .‌… فرسوده . ماشین قراضه حرکت می کنه ولی به زور ..🔹 و من دوباره بهش نگاه کردماین‌همه جنگ… این‌همه تنهایی… این‌همه صدا توی سرت…یه‌جور التماس از دنیا داری… که «بیاین تمومش کنین دیگه… من خودم نمی‌تونم»…ولی اون زیر، یه چیز دیگه قایم شده… صداش و می‌شنوم… خیلی آروم، خیلی خسته، داره می‌گه: «یکی باشه … فقط یکی باشه…»🔸 مراجع با چشمهای اشک الود می گهآره…فقط یکی باشه که وقتی می‌پرسم: هستی؟ بگه: هستم… همین… همین…نه تهدید… نه سکوت… نه قهر…فقط یه بودنِ بی‌دردسر… یه تکیه‌گاه…دلم یه &quot;من هستم&quot; می‌خواد، نه یه جنگ…دلم براش می رفت ‌ . یه جوری درد م اونده بود که انگار درد منه ‌ چیز زیادی نمی خواست فقط یک نفر که بهش بگه هستم ‌ ‌ بهش نگاهی کردم و گفتماین «بودن» که می‌خوای… نه جنگ می‌خواد، نه مرگ، نه قهر…فقط یه آدم، یه نگاه، یه آغوش… که بگه: «آره، من هستم.»و تو چقدر سال‌هاست دلت خواسته، اما هیچ‌کس نایستاده بگه: من هستم.همه یا جنگیدن، یا رفتن…و تو با این‌همه بی‌پناهی، هنوز نفس می‌کشی…هنوز اومدی…که دیده شی… که شنیده شی… که یه بار هم شده، یکی بگه: «من می‌فهممت.»🔸 مراجع با برقی از چشمهاش&#039;و اشک الود گفت :آره… همین…من نمی‌خوام بمیرم… نمی‌خوام فریاد بزنم…من می‌خوام… باشم… کنار یه کسی که باشه…🔹 بهش گفتم :الان، همین‌جا، توی این اتاق… من هستم…دارم صداتو می‌شنوم… دردتو حس می‌کنم… اینجا دیگه لازم نیست بجنگی…لازم نیست تنها باشی …فقط باش…من هستم .می تونی بهم کمک کنی که بفهم در درونت چی می گذره ‌اینکه اگر یک نفر باشه دوست داری چه چیزهایی را بهش بگیفقط بذار این حجمِ دلتنگی، تو رو نرم کنه…اینجا امنه… اینجا تو شنیده می‌شی…گفت چه خوبه که هستیفقط باش .و من هم گفتم هستمهستم . .۳۱تیر ۱۴۰۴فقط&#039;همین .</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 06:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم برای دل خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-alxrjx03hw3g</link>
                <description>برای خودم، برای دلِ خودمگاهی دلم می‌خواهد وقتی زنگ می‌زنم،کسی باشد که بگوید:«آخیش… جونم… چه خوب که زنگ زدی.»کسی که ،نه از روی تعارف، نه از روی وظیفه،بلکه از ته دل، از سر شوق بگوید که ، صدایم را دوست دارد.دلش برای شنیدن من تنگ شده بوده.دلم می‌خواهد وقتی صدایم را می‌شنود،نه فقط با گوش، با دلش بشنود.با همان دلِ ساده‌ای که برای شنیدن یک سلام، ذوق می‌کند.به شوق صدا، به شوق دیدار، به شوق با هم بودن…نه از سر حوصله‌سررفتن، نه از سر اجبار.نه مثل بقیه دنیا ,که انگار ...بودنم زیادی است.انگار نازم را هیچ‌کس آن‌طور که باید، نمی‌کشد.گاهی همین چند جمله کافی‌ست:«جانم… چه خوشحالم که زنگ زدی.»«ازت خبری نداشتم… دمت گرم که تو زنگ می‌زنی.»«می‌دونی که چقدر عزیزی…»همین.بی‌هیچ حرف اضافه‌ای.بی‌هیچ توضیحی.بی‌هیچ دلیل و بهانه‌ای.همین چند کلمه که گفته شود،من بی‌آنکه دهان باز کنم،جام دلم لبریز می‌شود از عشق.بال بال نزنم برای اینکه &#039;، کلمه ای بشنومبرای این‌که دوست‌داشتنم، شنیده شود.اما حالا که نمی‌شود…حالا که کسی نیست…من آرام آرام یاد گرفته ام کهخودم برای خودم باشم.خوش به حال من که هم دلدار خودم هستم، هم دلبر خودم.شیرینیِ تلخی است… و چه شیرین است.عزیز دل ،چه خوب که خودت را داری…خودت ، همه کس هستی&#039;.-</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 13:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم هنوز اینجا هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-i4sr4nnbnrzc</link>
                <description>برای روزهای خستگی و دل‌گرفتگیمن، با همین قلبی که هزار بار شکست و باز ایستاد،با همین چشم‌هایی که گاهی از گریه خسته شد،و با همین تن خسته‌ای که بارها خواست زمین بماند…بلد شدم بایستم.بلد شدم بگویم:«من هنوز برای خودم می‌مانم. حتی وقتی کسی نماند.»گاهی دنیا روی صورتم لبخند نمی‌گذارد،گاهی آدم‌ها یادشان می‌رود دلی این حوالی، آرام می‌تپد.اما من یادم نمی‌رود.من بلدم برای خودم باشم.بلدم پشت این پوست به‌ظاهر کلفت،همان آدمِ مهربانِ خسته‌ی امیدوار را نگه دارم.هرچقدر هم سخت باشد،باز خودم را رها نمی‌کنم.چون من می‌دانم:یک نفر باید بماند، حتی اگر فقط خودم باشمشکر خودم هنوز هستم.: «خودم، هنوز اینجا هستم.»شکر خدایا</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 06:07:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچکس نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mvkscisxg6xq</link>
                <description>هیچ‌کس نیست.نه در اتاق، نه در خانه، نه در دل این زندگیِ سرد و خسته.فقط صدای خودم می‌پیچه در سرم،که سال‌هاست از پا نیفتاده:«پاشو… برای خودت کاری بکن.»اما پا ندارم.نه به معنای جسم،که به معنای خواستن.سال‌هاست به ماندن خو گرفته‌ام، بی‌آن‌که باورش کنم.و رفتن؟رفتن سخت است…مثل کشیدن گل پیچک از دیواری که سال‌ها به آن آویزان بوده.نه به خاطر برگ‌ها،بلکه به خاطر ریشه‌اش…ریشه‌ای عمیق و لجوج،که عنقِ وجودم را در خود پیچیده و رها نمی‌کند.و ماندن؟ماندن یعنی پژمردن در سایه.یعنی مرگِ آرامی که هیچ‌کس برایش شمع روشن نمی‌کند.نه سوگ دارد، نه خداحافظی.فقط روزها از روی هم رد می‌شوند،و من،در دل این عبور بی‌صدا،قطره‌قطره از خودم خالی می‌شوم.و باز… در میانه‌ی تاریکی،همان صدای باریک، آن زمزمه‌ی ضعیف اما زنده…می‌گوید:«پاشو… هنوز تموم نشده. هنوز می‌تونی…»اما دلم خواب می‌خواهد.نه خوابِ شب،خوابِ امنی که در آننه خاطره‌ای باشد، نه تکراری، نه بند و ریشه‌ای.فقط سکوت باشد و یک نفسِ آسوده.فقط من باشم،بی‌قضاوت، بی‌ترس، بی‌خودخوری…و صدایی که دیگر نمی‌گوید پاشوبلکه آرام در گوشم زمزمه می‌کند: &quot;همین که هستی، کافی‌ست.&quot;</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 19:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی های جا مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-scgtffqkpub4</link>
                <description>دلم پر می‌کشد که توی بغلت بخوابم...آرام... بی‌صدا...و تو بیدار باشی...چشمان مرا ببینی...چه بگویم؟سکوتِ نگاه...قانونِ من و تو...دلم می‌تپد...بیدارم کنی...بیداررر...و باز...نجوا کنی...آرام‌آرام، زیر گوشم:دخترکم... نازارکم... دوستت دارم.من...چقدر محتاج نوازش‌های پدرانه‌ی دوران کودکی‌ام...که بشنوم...که در آغوش کشیده شوم...و همه بگویند:ماشالله... چه شیرین‌زبانی!</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 08:35:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای شیپور قربانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-gjnqeaxf0zvx</link>
                <description>۷ فروردین ۱۴۰۴می‌خواهم استراق سمع کنم. در درونم چه می‌گذرد؟ صدای نیمۀ راست بدنم را می‌شنوم که دعوتم می‌کند به سمت نور، حرکت، ورزش و پیاده‌روی. صدای گنجشک‌ها را شنیدن، مثل کودکی آزاد و رها، با دامن کلوش و جوراب سفید لبۀ توری. اما نیمۀ چپ بدنم پوزخند می‌زند و می‌گوید: «از این قول و قرارها زیاد بوده! به عمل که می‌رسد، خواب نازنینت را رها نمی‌کنی. چشم‌هایت سنگین می‌شود و خواب را انتخاب می‌کنی.»از طرفی صدای غر چشم‌هایم را هم می‌شنوم؛ با نگاهی سرزنشگر و دفاعی می‌گوید: «گردن من ننداز! خودت اراده نداری. در توهم رشد کردن زندگی می‌کنی، به من چه!»خلاصه که بلوایی در درونم برپاست. من نگاه می‌کنم، هر دو جبهه را می‌بینم و می‌شنوم.می‌خواهم کاری کنم متفاوت، اما سستی و نبود شوق در کمین است. حالا دارم می‌روم در نقش قربانی؛ شیپور قربانی به صدا درآمده:اگر من یاریِ همراه داشتم،اگر منبع دلبستگی داشتم،اگر یک حمایتگر داشتم،قطعاً فرد خاصی در جهان هستی بودم.آخه من بچگی نکردم...آخه ما خودمان رشد کردیم، تجربه کردیم و یاد گرفتیم که باید تلاش کنیم.از این «آخه»ها بسیار است. راست می‌گویی... صدای شیپور بلند است.اما حالا که صدایش را شنیدم، خاموش شد. صدای دیگری بلند شد:«خب، حالا می‌خواهی چه کار کنی؟»به نظر خودم همین که شروع کردم کافی است. استمرار و پیوستگی را سرلوحۀ سال جدید قرار بدهم... فقط همین.یک چیزی ته دلم هست... مثل یک طناب پوسیده که در حال پاره شدن است و ته دلم را می‌لرزاند.طناب پوسیده...طناب پوسیده چه می‌گوید؟چطور می‌توانی با این طناب پوسیده حرکت کنی؟ مگر می‌شود؟این پوسیدگی‌ها همان چیزهایی است که نزدیک ۵۰ سال تو را این‌گونه نگه داشته.آره... ته دلت باید بلرزد. به خاطر این پوسیدگی‌ها... قریب به ۵۰ سال...چقدر مکث می‌کنم. نفسی تازه می‌کنم و به خودم می‌گویم:«فکر نکن، بنویس.»چقدر چی؟چقدر اراده لازم است تا به این طناب پوسیدۀ ۵۰ ساله غلبه کنی؟انگار داری می‌گویی: چه چیزی لازم است تا این شراب ۵۰ ساله که نوشیده‌ای و تو را مست و بیهوش کرده، هوشیارت کند؟چه چیزی این توانایی را دارد که من را هوشیار کند؟انتخاب: اراده برای هوشیاری یا خواب.آخه چه کاری است؟ این همه مشقت برای چه؟ عالم خواب‌زدگی، عالم دیگری است...تو چه می‌گویی؟من می‌خواهم متولد شوم و درد زایمانم را با جان و دل می‌پذیرم.پاسخ من:مرضیه عزیز،چقدر این نوشته جان دارد! پر از صدای زندگی است؛ گاه زخم‌خورده و گاه امیدوار، گاه سرزنشگر و گاه نوازشگر. انگار صحنۀ نبردی را ترسیم کرده‌ای: نیمۀ راست، دعوتگر به حرکت و نور؛ نیمۀ چپ، پوزخندزن و ناامید؛ و آن طناب پوسیده که مثل مرز بین این دو نیمه، قلبت را می‌لرزاند.اما چیزی در نوشته‌ات بیشتر از همه مرا تکان داد:«می‌خواهم متولد شوم و درد زایمانم را با جان و دل می‌پذیرم.»این جمله قدرت دارد؛ نه از جنس انگیزه‌های زودگذر، بلکه از جنس تصمیمی عمیق و وجودی. این یعنی تو آماده‌ای که به آغوش درد بروی، نه برای ماندن در آن، بلکه برای عبور از آن.آن طناب پوسیده شاید همان باورهای کهنه باشد؛ همان زمزمه‌های درونی که سال‌ها در گوشت خوانده‌اند: «تو نمی‌توانی»، «فایده‌ای ندارد»، «خیلی دیر شده». اما حالا آن‌ها را شنیده‌ای، دیده‌ای و حتی نامشان را گذاشته‌ای. این یعنی بخشی از راه را رفته‌ای.و چه زیبا نوشتی: «فکر نکن، بنویس.»این دعوتی است به بودن، به جاری شدن، به زندگی کردن. نوشتن تو مثل برافروختن شمعی در تاریکی است. شاید هنوز همه‌جا روشن نشده باشد، اما نور شمع را دست‌کم نگیر.تو نمی‌خواهی صرفاً زنده بمانی؛ تو می‌خواهی متولد شوی. این یعنی آمادگی برای تحمل درد، برای نفس کشیدن در تنگنا، و برای به دنیا آوردن خودت. شاید طناب پوسیده هنوز نترکیده باشد، اما دارد می‌لرزد. همین کافی است.ادامه بده، بنویس، حرکت کن، حتی اگر نیمۀ چپ پوزخند بزند. تو همین حالا هم آن طناب را شُل کرده‌ای. 💙</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 05:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدایی که در هزار تو گم شده..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-kit2lkdg7ip0</link>
                <description>صدایت را می‌شنوم صدایی که در هاله‌ای از ابهام، گیج و سرگردان، در راه مانده است.می‌گویند لال شده‌ام…باید ویس‌تراپی بروم تا صدایم از میان هزار‌توی پیچ‌خورده‌ی حنجره‌ام راهی پیدا کند و بیرون بیاید…تا بالاخره بتوانم آنچه را در دلم مانده، به زبان بیاورم.اما این فقط صدای حنجره است؟ یا چیزی عمیق‌تر در سکوت مانده؟وقتی از نگاه یک درمانگر تحلیلی به این صدا گوش می‌کنم، سوال‌هایم فراتر از حنجره می‌رود:وقتی می‌گویی صدایت در راه مانده، چه احساسی در بدنت زنده می‌شود؟اولین بار کی این حس را تجربه کردی؟ یاد چه لحظه‌ای می‌افتی؟اگر این صدا بتواند حرف بزند، چه می‌گوید؟ چه چیزی باعث شده صدایت اینجا گیر کند؟کجای زندگی‌ات احساس کردی شنیده نمی‌شوی؟ گاهی صدای ما، فقط صدا نیست —گاهی زبان احساسات سرکوب‌شده است…گاهی واژه‌هایی است که هیچ‌وقت امنیت گفتنشان را نداشته‌ایم…و گاهی نیازهایی است که شنیده نشده‌اند.پس از خودت بپرس:الان که صدایم در این هزار تو گم شده، چه نیازی دارم که بی‌پاسخ مانده است؟شاید همین سوال، راهی باشد برای پیدا کردن صدای گمشده‌ات…</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Wed, 12 Mar 2025 21:23:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی خانه ی هزار احساس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-jwqtpllbg0j4</link>
                <description>دلم پر می‌کشد تا تو بیایی…تو بیایی و در هوای دلم آرام‌آرام قدم بزنی، و من از پشت پنجره‌ی شیشه‌ای دلم، ساعتها تو را نظاره کنم.و فریاد بزنم: «چقدر دیر آمدی… آمدی و رمقی در جان ندارم!»یاد شعر شهریار به خیر: «آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا…؟»بی وفا حالا که من مانده ام .و در دل من، هزار هزار «من» است.«منِ ناسپاس»… «منِ منتظر»… «منِ عاشق»… «منِ خیال‌باف»… «منِ رویاپرداز»…و از همه‌ی این «من»‌ها که بگذرم،یک «من» را خوب می‌شناسم:«من»ی که عشق می‌ورزد،و «من»ی که دوستش دارند…من، دوست‌داشتنی‌ام.</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 19:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگینی که می خواست شنیده شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%AF-zpkiq8bbmrev</link>
                <description>یک روز، در دل سرزمینِ ساکتِ کلماتِ نانوشته، سنگ کوچکی زندگی می‌کرد. این سنگ، روزی یک کلمه بود. یک کلمه‌ی ساده که هیچ‌وقت اجازه پیدا نکرد از دهان صاحبش بیرون بیاید. هر بار که این کلمه خواست بگوید: «من این را دوست ندارم»، بلعیده شد. هر بار که خواست بگوید: «من هم نظر دارم»، فرو رفت. و هر بار که خواست بگوید: «دیده شدن، حق من است»، خاموش ماند.سال‌ها گذشت. کلمه‌ها زیاد شدند. سنگ‌ها بیشتر شدند. و این سرزمین، سنگین و سنگین‌تر شد. تا روزی که صاحب این سرزمین — دختری که حالا بزرگ شده بود — درد را حس کرد. دردِ عجیبِ سنگینی که هیچ چای گرمی آرامش نمی‌کرد.روزی، دختر کنار دریاچه‌ی دلش نشست و گفت: «شما کی هستید؟ چرا اینجا جمع شده‌اید؟»و سنگ‌ها شروع کردند به حرف زدن. گفتند: «ما کلمه‌های توایم. ما سال‌هاست که راه‌مان را گم کرده‌ایم. تو ما را بلعیدی، چون ترسیدی. چون فکر کردی اگر حرف بزنیم، شاید کسی تو را نبیند، شاید دوستت نداشته باشند.»دختر با بغض گفت: «ولی من دیگر نمی‌خواهم شما را قورت بدهم…»سنگ کوچکی جلو آمد و آرام در دست دختر نشست. زمزمه کرد: «فقط کافی‌ست به ما گوش بدهی. کافی‌ست بگذاری ما بیرون بیاییم. قول می‌دهیم دیگر تو را سنگین نکنیم.»آن روز، اولین کلمه‌ی بیرون آمده یک «نه» بود. ساده. اما محکم. و بعد، کلمات دیگر هم به دنبال آن آمدند: «دوست ندارم»، «این نظر من است»، «می‌خواهم انتخاب کنم»، «لطفاً به من گوش بده.»سرزمین ساکت، آرام آرام سبک شد. دختر یاد گرفت که وقتی درد را حس کرد، بنشیند و به سنگ‌ها گوش بدهد. چون فهمید که این سنگ‌ها، چیزی جز کلمات شنیده‌نشده‌اش نیستند.۱۴۰۳/12/15</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 21:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لجبازی با خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D9%84%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-rvm2q2vvfhs5</link>
                <description>داستانِ &quot;لجبازی با خدا&quot;سحر بود. هوا هنوز تاریک، و دنیا در سکوتی عجیب فرو رفته بود. مرضیه از خواب پرید، انگار که چیزی از درون هلش داده باشد. آرام از تخت بلند شد، وضو گرفت، نشست پشت سفره‌ی ساده‌ی سحر: نان و پنیر، گردو و کمی سیاه‌دانه. جرعه‌ای از چای زنجبیل و زعفران نوشید، گرمایش گلویش را نوازش کرد، اما چیزی از سرمای دلش کم نکرد.صدای اذان که پیچید، دستش ناخودآگاه لرزید. گوش کرد، اما دلش همراهی نکرد. قلبش سنگین بود... سنگین از حرف‌هایی که مدت‌ها گوشه‌ی دلش تلنبار شده بود. نماز نخواند. نشست. خیره شد به نقطه‌ای نامعلوم و حس کرد چیزی در درونش، چیزی شبیه لجبازی، زنده شده.این صدا آرام آرام سر بلند کرد. زمزمه شد، بعد فریاد:«چرا همیشه باید تو قوی باشی؟ چرا کسی حواسش به خستگی تو نیست؟»«چرا کسی نمیگه: استراحت کن؟»«چرا هیچ‌کس نمیگه: لازم نیست بجنگی، من هواتو دارم؟»صدا ادامه داد:«برو دنبال علاقه‌هات! برو یوگا، برو اسب‌سواری! خوش باش و کیف کن... ولی نمی‌تونی، چون فقط خودتی و خودت.»مرضیه دلش می‌خواست این صدا را آرام کند، اما نمی‌توانست. صدایش را بلندتر کرد:«بسه دیگه... خسته‌ام.»و صدا آرام‌تر شد. انگار فقط می‌خواست شنیده شود. و وقتی شنیده شد، کم‌کم نرم شد. سبک شد. مرضیه به تخت برگشت. بالش را بغل کرد، چشم‌هایش را بست و با خودش گفت:«هفت باید برم مدرسه... ولی فعلاً... فقط می‌خوام بخوابم.»پتو را کشید روی خودش. و در دلِ تاریکی، در آغوش همان خستگی، بالاخره خوابش برد.۱۴۰۳/۱۲/۱۳</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 10:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرقهرمان زندگی من ۶مهرماه ۱۴۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B6%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-aak4rgi1odtr</link>
                <description>ابرهای   توی آسمون را به حرکت درمیارم.  خیلی بزرگ بودند. حتما  این بار می بینی ...قربون چشمات ...ولی غرق در افکارت  بودی  به مسیرت  ادامه دادی.......ابرها را ندیدی . می دونم. مشغولی ... و کاش لحظه ای سر به گریبان خویش فرو ببری . .یک لحظه بایست   نگاهم را خلاصه می کنم در چشمان چشمک زن ستاره های درونم  ‌ مرضیه عزیزم ‌.   عزيزي دختر جان . یادگرفته ام که   احساسم را  بیان  کنم .‌دوست ندارم این فکر  توی،ذهنم  بیاد که من خودم را یادم رفته است ‌ ‌. اری من خودم را یادم رفته است ‌ ‌ . فراموش کردم  . انقدر بی توجهی دیدم که انگار نیستم ‌ ...حتی برای خودم هم نیستم . و ادمهایی،که دوستشون دارم   را هم دیگر  حساب نمی کنم .  انگار احساس دوگانه ای  دارم .هم دوستشان دارم و هم ندارم ‌ .شاید مثل  خودم،   حتی  برای  یک رابطه دلبستگی با خویشتن خویش  تلاش نکردم . حتی با مرضیه درونم هم رابطه دلبستگی ندارم .  چه برسد به دیگران  می دانی چرا مرضیه  ....چون همیشه به خودت گفتی صبر کن ‌ . الان نوبت تو نیست ‌ . الان تو اولویت نداری  و نهایتا خودت به خودت گفتی... ‌ . مرضيه جان واقعا درگيرم ببخشيد. بگذریم . مرضیه دوست داشتنی من هرگاه یادِ تو از خاطرَم گُذشت لبخند زَدمگویی تو عیدی، و بَقیه روزهایند...: می بینی حتی نوشتن پیام های کودکانه ام  دلم  را به وجد می اورد چه برسد از&#x27;کس ديگري دریافت کنم ‌ . عزيزي مرضیه یه‌جایی شاملو میگه: «من در بی‌حوصلگی‌هایم، با تو زندگی‌ها کرده‌ام»،و چه شبایی که تو زندگیمون، حوصله هیچ‌ بنی‌بشری رو نداشتیم، ولی وسطِ همون بی‌حوصلگی، غرقِ فکر و خیالِ تو  بودم ‌ .چگونه موهایت را شانه کنم .چگونه موهایت را گیس کنم .چگونه برایت جایزه بخرم .و هزاران چگونه ای که وقتی بهش فکر می کنم طعم شیرین دوست داشتن خودم را بیشتر حس می کنم ‌ ..می ترسم  گم شده باشم در هیاهو  شهرهای بزرگ و صداهای زیاد می ترسم پیدا نشوم و درکوچه پس کوچه های تنهایی غرق شوم و از من جز نامی باقی نماتد مرضیه جان   مخلصم   عزيزميباور کن تو برای من مهمی ‌ . ولی چرا کافی نیست  این گفتن هااااااچون ادمی از گهواره تا گور نیازمند ارتباط  هستند  هر چه به جلو میرویم سرمست تر میشوم ...جسمم رفتن را خوب تر یاد میگیرد و روحم ماندن را ....اگر گفتی آن چیست که برای هر کسی واجب است، حتی واجب‏تر از نان شب است ان مهم این است یکی  نفری که ادم باهاش دردودل کند کسی که ادم و درک کنه همین ...کاش حرفی بزنید ‌</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 09:41:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرقهرمان زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-eedl4jfbex9o</link>
                <description>ابرقهرمان زندگی من  ۲۴مرداد۱۴۰۲کاش کسی بدون قرار قبلی بدون اینکه منتظر باشی کسی از راه برسد و حال دلت را بپرسد   انچه که در دلم می گذرد...  غم تنهایی چون کسی که دل پیچه دارد به خودم می پیچیم ‌  انگار تمام سلولهای سطح شکمم و درون شکمم غمگین است ‌ . انقدر غمگین که دلش نمی خواهد کاری کند   میل به غذا ندارد چون مشاهده گری فقط آه‌ های بلند را می بیند  . یک لحظه صبر کن مرضیه جانم  انگار بهم می گه  اینقدر غمگین ام که حتی حوصله خوردن و آشاميدن نداری...؟اره درسته. حوصله ندارم دلم می خواد بخوابم ‌ خواب عمیق خوابی که بیداری نباشد . ولی دلم نمی خواهد اینگونه هم باشم ‌  کارهای موثرم را انجام می دهم   سرکار می روم  احوال دوستانم  را می پرسم  اَشپزی می کنم محیط خانه را تمییز می کنم ولی انگار بنزین وجودم بنزین نیست  بنزين نیمه سوز است   . ماشين &#x27;وجودم را به تلو تلو می اندازد   انگار  ثانیه های عمرم به پایان نزدیک می شود</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 10:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون قرار قبلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-m0iufqoobie2</link>
                <description>۲۱ مرداد ۱۴۰۲ بدون قرار  قبلی سر قرار امدم تا ببینم ات نبودی . ان حوالی چرخی زدم و رفتم به این فکر می کردم که حتما باید برای دیدار ها قرار قبلی باشد ‌ ؟ نمی شود که یهویی دیداری تازه گردد.حتما باید در قوانین و قرارداد های ساختگی روزمره باشد ‌ ...کاش&#x27;در دنیای رباتیک ادمها اپلیکشن بدون قرار قبلی هم ساخته می شد که با یک اشاره دیدازی تازه می شدراستش این قرار های بدون  قرار قبلی یا قرارهای  یهوییی عجیب به دل می نشیند ‌.  امشب سر یک قرار از&#x27;قبل مشخص شده رفتم ‌ . مرحوم مهسا را نمی شناختم ‌. فقط یک بار در جلسه کودکانه  اسفند ۱۴۰۰ به مدت کوتاهی دیدمش ‌ . امروز امدم  به پاس قدردانی از حضورش&#x27;و هم اینکه به دوستان غمدیده اش بگویم که فراق سخت است. ‌ چیزی  که از&#x27;صحبت های جمع شنیدم و الان دارم بهش فکر می کنم حضور موثرش بود واینکه همه ادمها از نبودن و نداشتن یک نقطه امن  احساس تنهایی می&#x27;کردند ‌ .شاید هر کسی به خاطر ترس از قضاوت، همه چیز&#x27;را در درونش&#x27;می ریزد ‌ .شاید در دنیای بزرگترها  جرات بودن نمی کنیم و خود را با دنیای کودکانه پیوند زده ایم ‌ همه ما نیاز داریم که در دنیای بزرگترها باشیم ‌ جایی امن  .....البته  به نظر من،  ما خودمان را با شغل ها و درامد و خونه و .... برچسب های اجتماعی  پیوند زده ایم ولی اینها حال دل ما را خوب نمی کتد  .هر کدام در نقطه امن تنهایی خود کز کرده ایم و ذره ذره شاهد خاموش شدن خودمان هستیم ‌ فقط در حال بلند فکر کردن هستم . قبل ازاینکه دیر شود کمی خودمان را دریابیم ‌. من از قرار امشب ااحساس پشیمانی به خاطر نبودهایمان ...احساس گناه به خاطر قضاوت کردن هایمان ....احساس تنهایی  ....احساس ناامیدی ....در بیشتر دوستان دیدم ‌ .  احساس قدردانی ...احساس مهربانی ...عشق ...و دوست داشتن را هم دیدم   ....با حضورتون انگار  خواستید بیان کنید که ما هستیم ولی خودمان در مانده ایم ‌ ....دل می خواهد یک قراری برای این در راه مانده های  دیوانه  بگذاریم که درفضایی امن با هم گفتگو کنن و همان جا حرفها را خاک کنند  که مبادا به خاطر ترس از قضاوت , در سینه هایشان بماند و به تنهایی این بار را حمل کنند ‌ ولی دلم خواست بگوید به قرارهای بدون قرار قبلی فکر کنیم . </description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 06:19:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر قهرمان زندگی من ۲۷ خرداد ۱۴۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B2%DB%B7-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-ahbtsmsilflx</link>
                <description>چشم سیاه دخترک  قشنگ من چقدر تنهاییی غلبه کرده است    توی این دنیای رنگارنگ.  تنها .... پشت میز کارت می نشینی و کار انجام می دهی .....که زمان بگذرد و چه به دست بیاوری...اندکی ریال که نمی دانی کی بدست ات می رسد و کی می رود ‌چه چیزی را از دست می دهی و چه چیزی بدست می اوری ‌  نگاهی به خودم می کنم   خسته  ام . . نای رفتن ندارم ... دگر دوست ندارم حتی کسی صدایم را بشنود چه برسد که بخواهد برای مرحم باشم .  در خویش فرو رفته ام  انگار دلم می خواهد که لحاف کرسی زمستانی را محکم بغل کنم  که مبادا سو سو ی باد زمستانی نگذارد چشمانم گرم شود ‌  و مشتاق یک خواب سنگین هستم ‌ .تا زمستاني دگر یا زمستانهای دگر...</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 11:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر قهرمان زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-lqyghqdfhhg2</link>
                <description>بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲راستی چشم سیاه می دونی  قصه ای که برایت تعریف کردم چگونه بود  ؟  در فضایی‌  که  احساس امنیت  داشتم، شروع به حرف زدن کردم.  خودم را با نیمه سختی های زندگی ام شرح دادم .  که چگونه در پی هر اتفاقی به  دنبال حل مساله بودم‌ به   روشهای متفاوت ‌ . در واقع من تکنیک حل مساله را زندکی کردم ‌ . در هر شرایط زندگی ام از تلاش و حرکت و پیشرفت و ترمیم رابطه دست برنداشتم ‌ . پاک کردن صورت مسله آسان‌ترین راه حل بود . . . من در بیان قصه ام حتی حس قربانی نداشتم . . چون به عملکردم اگاه بودم .  . خود ‌ آگاه بودن در هر لحظه که در درون من چه می گذرد خود ، نشانی ست بر  آنچه که  یاد گرفته ام  را می توانم زندگی کنم .   من مرضیه یک زن خود ساخته هستم ‌ .که توانسته   ام با جراحت دلبستگی مسیر ترمیم را ادامه دهم.همه انسانها فراز و نشیب  را در زندگی تجربه می کند  این فراز و نشیب ها من را در پله ی اول زندگی نگه نداشت ‌  بلکه در نقش خودم ایفای نقش کردم. مداخلات در مانی   که برای خودم تجویز کروم ‌#احساس امنیت بود #انعکاس آن چه که در درونم می گذرد . #عمق بخشی به احساس بود که در قالب خاطره ای از کودکی بیان شد ‌ .#پردازش رویارویی # و اعتبار بخشی  که در قالب نوشتن این متن اتفاق افتاد ‌ .  رویکرد هیجان مدار رویکردی که با  آن می توانید انچه را که در درونتان را می گذرد را تجربه  کنید و صدای  جسمتان را بشنويد.  .# ذهن اگاهی #ای اف تی ذهن ‌</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 12:12:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر قهرمان زندگی من . دوم هردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%87%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-pkhwuflfwo47</link>
                <description> می دانی از یک خواب شروع شد خوابی مثل شفق . باد قامتم را خم کرد‌.  در خواب بر روی پاهای خودم ایستاده بودم ولی بالاتر از خودم بودم‌.  اندامم ،هم بود و هم نبود ‌ .حس  سبکبالی که بالای سر خودم ایستاده بودم ، متحیر م کرده بود و سنگینی پلک‌ها ،  برای نبودن و ندیدن . و  چشیدن طعم پرواز و اینکه چقدر سبکبار بودم ‌خود  تجربه ای دیگر بود ‌ . در همین رفتن  و آمدن ها بودم که سرانجام حوصله ام سر رفت و بیدار شدم ‌.  تنها بودم ‌ تنهای تنها.  در اتاق خودم . خوابم، گویا اسباب تفریح ام بود . برای اینکه لحظه های را در خواب سفر کنم . . خوابها از کجا می آیند به کجا می روند   چه می شود که به زمان حال بر می گردیم .؟ همیشه در پی تکیه گاه بودم . دلم می خواست تکیه گاه امنی داشتم.  ‌ خدارا شکر که در دنیای بیرون در پی تکیه گاه نیستم ‌ چون تکیه گاهم را در درون خودم پیدا کردم ولی هنوز در خواب سراغ تکیه گاه می گردم   . به اعتبار خوابهای درونم گاهی به این باور می رسم که نه تو هیچی نیستی . زیرا هنوزدر رویا در پی تکیه گاه هستی....صبر کن چه می گویی  اگر هنوز  نیازمند تکیه گاه بیرونی بودم حالم که نباید اینگونه می بود  .  حتی الان که در توفان فشار مالی هستم وباز نیاز به تکیه گاه ندارم.  ‌ چون می دانم این نیزمی گذرد.  ‌ و اگر در چرخه معیوب بمانم  ‌ .تکرار  یک تجربه هست و این کار احمقانه ای هست ‌ . همه چیز در درون خویش هست ‌ دیگران همان خویش&#x27; هستند ‌.چشمانم را که باز کردم متوجه شدم عجب سفری داشتم ‌ . سفر به درون </description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 19:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر قهرمان زندگی من ۲۵فروردین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B2%DB%B5%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-kwksds4v8xac</link>
                <description>جانت بی بلا دخترکم می دانم از چه می گویی  نگاه گریزانت را می بینم. می بینم که چقدر محتاطانه قدم برمی داری تا مبادا ترک بردار  چینی نازک تنهایی ات .  می بیتم که چگونه انگشت اشاره ات را به سمت خود گرفته ای که بتوانی تعارض های دنیای درونت را حل کتی تا  در دنیای بیرون ات ارامتر باشی ‌ . می بینم که گاهی خسته ای می نشینی سکوت می کتی و جز سکوت چیزی دیگری نمی شنوی.. سکوت ،صدای مخملی دارد که روح  مرا نوازش می&#x27;کند‌ .بگذار بگذرد قطرات اشگ  گونه هایم را نوازش می کند ‌ گویی پاییز آمده است. شاید آمده و نشسته به جانم و من خیر ندارم. فقط از نشانه هایش متوجه می شوم برگ ریزان دلم شروع شده است ‌  صدای برگ ریزان ،طنین انداز خاطراتی است که صدایش فرسنگها دور شده است ‌ ‌ چقدر زود دیر می شود‌ . دور دیرررر</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 00:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر قهرمان زندگی من ۱۹ فرورین ۱۴۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B1%DB%B9-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-qf7stjenmx9z</link>
                <description>چشم سیاه هستی بی خبرم از چشمان سیاهت . منتظرت ‌هستم   .نمی دانم در کدامين دیار ، در کدامین هفت اقلیم  زندگی ، زندگی می کتی.  گاهی احساس می  کنم چقدر دوری ...باوجود اینکه نزدیک منی سالهاست  که می شناسم ات. .ولی  گویا اصلا آشنایی نبوده مرز جدایی آنقدر زیاد است که احساس می کنم دل ساز خودش&#x27; را می زندافکار موسیقی تکراری خودش&#x27;را می نوازد عاطفه هم به تکه سنگی تبدیل شده است  . به خودم نگاه می کنم . کودک درونم بزرگ نشده دوباره کودک می شود.  و باز گوشه ای را انتخاب می کند. همیشه از دور نگاه می کند.. ‌ می داند اگر نزدیک شود برق چشمان چشم سیاه  رعدی چون تندر در درونش ایجاد می کند. فاصله می گیرد ‌...گاهی هم چون امشب بی قرار است و به خود می گوید چه خوب  می شود که از کنج اتاقم بیرون نیایم و دنیای بیرون را نبینم ‌اگر کسی دلش&#x27; برایم تنگ شود سراغی ازمن می گیرد‌ . لشگر غم حمله کرده است و من بی سرانجام در میان لشگر اندوه سرگردانم ‌ عجب از ابن هیجان‌های توفانی ‌.‌خوبیش این است که می گذرد . و چه خوب که می دانم  می گذرد . بگذار بگذرد مرضیه جان دختر دوست داشتنی من نازت را به جان می کشم و در کنارت هستم تا بگذرد‌</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 06:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرقهرمان زندگی من ۱۳فروردین ۱۴۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B1%DB%B3%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-vinf3syf1tpg</link>
                <description>سلام بر رفیق شفیق ام  رفیقی که می داند،  در هر لحظه چه می خواهم . به چه می اندیشم.  به کجا خواهم رفت .و در کجا مانده ام ‌ . خیلی با حوصله ،حرکت می کنم. ‌ گاهی  مدتها شاید روزها می ایستم ‌ ،حتی در ایستگاه توقف مممنوع ... می دانم که باید حرکت کنم . صدای هیاهوی آشفته بازار روزگار م را ، به خوبی می شنوم. ‌  باز انگار سمعک ندارم ‌ . نمی شنوم ‌ . نمی خواهم بشنوم . هیچ چیزی  تکان ام نمی دهد‌ . بارها و بارها   دوباره زیر همان تابلو ‌ توقف مممنوع می ایستم ‌ . نگاهم  تا  فراسوی چهارراه زندگی می رود .  ‌مقصدم مشخص است ولی نای حرکت ندارم.  ‌ راستش گاهی به پوچی محض می رسم . خب چرا باید حرکت کرد ‌؟ .قرار است چه چیزی تغییر کند ؟ .چه چیزی رخ  دهد .؟ چه شود...نمی دانم .نگاهی  همراه و همسو داری که قصد حرکت کردن می کنی . و یا فقط مثل روال روزمره جریان زندگی که فقط باید  حرکت کنی  ، می خواهی ادامه بدهی .آری بیشتر همان چرخه روزمرگی  همیشگی تاریخ ...چرخه ای  شبیه چرخه های  دیگران .‌.چرخه متفاوت را آغاز نمی توانم بکنم ‌ . .چون شبیه همه هستم ‌ . عده ای کمی  می توانند متفاوت باشند ‌ حتی اگر در ایستگاه توقف مممنوع می ایستند برای چند صباحی کوتاه است‌ .  پشتکار دارتد ‌ بی وقفه در حال حرکت هستند .  حرکتی از جنس شوق و امید . عجبا  عجب از ابن چرخه معیوب . خدایا چرخ گردون مرا با دستان خویش بگردان تا در سال جدید قدرت و اراده تو بر دستان ناتوان من جاری و ساری گردد و در ایستگاه هاا توقف مممنوع  برای چند صباحی توقف کنم و باز مسیر رسیدنم را به مقصدی که تو برایم رقم زدی ادامه دهم ‌ امین</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 22:54:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر قهرمان زندگی من نهم فروردین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51564461/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%87%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-p2r9ex9fjxqn</link>
                <description>چشم سیاه کلافه ام . می فهمی ‌ دلم می خواد زمین و زمان  را به هم بریزم ‌ . دلم می خواهد توفان به پا کنم ‌ قشقرق  راه بندازم ‌ امواج هیجانها یم توفانی است ‌ به صخره می کوبد ‌ به کوسه و نهنگ های دریایی  می کوبد.  چون خروس های لاری آماده ستیز است  . وای  چه حجمی از نوسان هیجان . . سر جنگ دارد . ابر قهرمان متوجه می شوی ‌ سر جنگ دارد یعنی چی ؟ . یعنی  کرکره منطق پایین است ‌ ‌ . کرکره احساس تا فرا سو رفته است و دست به گریبان فراسو هم شده است ‌ چه کنم خشمم از توست . . اگر ذره ذره، احساس بی قراری نکنی اینگونه توفانی نمی شوی لا مصعب احساس های  ناچیز ات را ببین ‌ اینقدر  که خوراک بهش نمی دهی ، مجنون می‌شود... ‌ چون گرسنه ای که به انبار گندم دست پیدا می کند ‌ .بگذار بگذرد....به ایمان می گویم .ایمان جان می توانم بپرسم نقش شما کجاست؟  در  میان این امواج متلاطم ؟ چگونه  می خواهی به من کمک کنیگاهی وقتها احساس&#x27; می کنم عقب نشینی  می کنی نا مچ من را بگیری . ببینی من تا کجاها بدون تو می روم  چه می شود حضورت پررنگتر باشد تا قبل از اینکه من خودم را به دام کوسه ها نندازم‌ خیلییی بیشتر حواست به من باشد. خیلی زیاد .</description>
                <category>مرضیه هداوند</category>
                <author>مرضیه هداوند</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 23:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>