<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی کهن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51573766</link>
        <description>کتابخوان، کتاب‌باز، طلبه علوم نامعلوم، تو چراغ خود برافروز... mahdi7131kohan@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:44:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/492544/avatar/AUJaoV.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی کهن</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51573766</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه «باب الملائکه»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51573766/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%A6%DA%A9%D9%87-bgd5zfoytd7b</link>
                <description>باب الملائکهباب الملائکهبه فرشته گفتم بیا لباسات رو بپوش، می‌خوایم بریم حرم. گفت: حرم برای چی؟!گفتم: روز دختره دیگه، جشنه. گفت: آخ جون، پس من لباسای فرشته‌ایم رو می‌پوشم.گفتم: نه مادر، اونا مناسب نیست. می‌خوایم بریم حرم بهتره چادر گلدارت رو سر کنی.گفت: روز دختره دیگه، من باید انتخاب کنم چی بپوشم. یه نفس عمیق می‌کشم. امروز می‌خوام بهش خوش بگذره، پس سعی می‌کنم هرچی خواست مخالفت نکنم! بهش میگم: باشه مادر، همون رو بپوش.حالا دارم با یه دختر موفرفری که دوتا بال هم پشتش تکون می‌خوره وسط خیابون شلوغ نزدیک حرم قدم میزنم.از پل آهنچی رد میشیم تا برسیم به در ورودی حرم. فرشته یهو پرسید: مامان اونجا چی نوشته؟ گفتم: نوشته باب الملائکه! می‌دونستم الان می‌پرسه خب یعنی چی؟ پیش‌دستی کردم و گفتم یعنی در فرشته‌ها! گفت: مامان پس بیا از این در بریم تو. گفتم: مادرجان این در بسته است مگه نمی‌بینی؟گفت: آره بخاطر اینکه همه که فرشته نیستن، اگر بهشون بگی من فرشته‌ام درو باز میکنن! نمی‌دونم این بچه این حرفارو از کجا میاره! حاضر جوابیش به کی رفته؟ من که تو این سن اینقدر بلبل‌زبونی نمی‌کردم!می‌خواستم یه جوری جوابش رو داده باشم و سریع‌تر بریم داخل حرم که به برنامه حرم برسیم، گفتم: باشه یه روزی هم از اون در میریم تو.یکدفعه مثل میخ ایستاد و دستم رو رها کرد. دست به سینه ایستاد و اخم کرد و سرش رو برگردوند که نه! من باید از این در برم تو! بایدش رو خیلی کشدار ادا کرد که بفهمونه من رو حرفم هستم! هم دیر شده بود و هم نمی‌خواستم امروز بهش اخم و تَخم کنم. مادر بداخلاقی نیستم ولی دخترم یک‌دندگی خودش رو داره، حرف حرف خودشه، فقط پدرش از پس این‌همه ادا و اطوار برمیاد.با لبخند جلوش زانو زدم و گفتم: فرشتهٔ قشنگم اگه امروز به حرفام گوش بدی و دختر خوبی باشی یه جایزهٔ خوشگل پیش من داری.همچنان دست‌به‌سینه، اخمو و لب‌هارو غنچه کرده بود که یعنی نه! همینی که گفتم!ناسلامتی من شاعر برنامه امروز حرم بودم و باید زودتر به مراسم می‌رسیدم. پدرش گفته بود که فرشته رو با خودت نبر، ولی نسخهٔ مهربون درونم خودش رو انداخت وسط که نه! امروز روز دختره، باید فرشته رو هم ببری!حالا تو دلم هم به خودم هم به نسخهٔ مهربونم دارم بدوبیراه میگم! گفتم: باشه فرشته خانم، برو از اون در فرشته‌ها برو تو حرم. می‌دونستم وقتی در بسته رو ببینه منصرف میشه.با همون قد یه وجبی و بال سفیدش که با هر قدم به یه طرف می‌رفت، از پله‌ها پایین رفت و نزدیک در نرده‌ای شد. یکم این‌طرف و اون‌طرف رو نگاه کرد و بعد برگشت به سمت من.گفتم: چیشد فرشته خانم، چرا نرفتی تو؟! گفت: اینا نمیدونن یه فرشته اومده! باید بری خبرشون کنی بیان درو باز کنن! نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم! گوشیم رو نگاه کردم، مسئول برنامه چندبار زنگ زده بود. می‌خواستم بغلش کنم و به زور برم داخل حرم. اما می‌دونستم اگر گریه‌هاش رو شروع کنه تا بعد از برنامه قطعش نمی‌کنه. ازطرفی هم نمی‌خواستم روز دختر بهش بد بگذره.گفتم: پس بیا بریم بهشون بگیم یه فرشته اومده درو باز کنید. گفت: من همین‌جا هستم تا تو بیای! دیگه کم کم داشت کاسه صبرم لبریز میشد. کاش اصلا باب الملائکه رو براش ترجمه نمی‌کردم! اصلا چرا این درو اینجا گذاشتن؟! چرا اسمشو گذاشتن «باب الملائکه»؟! مگه ملائکه بال ندارن، از آسمون نمیان؟ در برای ما زمینی‌هاست، باید بذارن باب المراد، باب القبله، باب السلام. تو این فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد. مسئول برنامه بود. گفتم خانم فلانی، من به مشکل خوردم، یه لحظه می‌تونی بیای در باب الملائکه؟! گفت: چی شده؟! گفتم: بیایید بهتون میگم.تا مدیربرنامه جشن برسه فرشته گفت: مامان اگه درو باز کردن تو هم میتونی با من از این در بیای تو، بهشون میگم تو هم مامان یه فرشته‌ای. همین‌طور که از حرفای فرشته خنده‌ام گرفته بود با خودم گفتم کجای کاری خانم شاعر! همه برای ورود به این بارگاه اذن دخول می‌گیرن حتی ملائکه. آستان‌بوسی رو از در ورودی شروع می‌کنن هیچ استثنایی هم بین خلائق نیست. هرکس معرفتش بیشتر ادبش بیشتر!مدیربرنامه جشن با چهرهٔ نگران و سراسیمه خودشو رسوند پشت نرده‌های باب الملائکه. با خجالت بهش گفتم میتونی این درو باز کنی؟! یه نگاه به سرتا پای من انداخت و با تعجب گفت: خب چرا از در نمیای تو؟ فرشته که دودستی به نرده‌ها چسبیده بود گفت: خانم شما فرشته‌ها رو از این در باید راه بدید. یه نگاه کرد به فرشته و گل از گلش شکفت. گفت: فرشته خانم شمایید؟! فرشته گفت: بله دیگه، تازه بال هم دارم. چشم‌هاش رو نازک کرد و خیلی ناز به بال‌هاش اشاره کرد.گفتم: هیچ راهی نداره این درو باز کنید، این وروجک مرغش یه پا داره. گفت: تا بیاییم هماهنگ کنیم این درو باز کنن یه ساعت طول می‌کشه! فرشته وسط بحث ما مدام اشاره می‌کرد به بال‌هاش و می‌گفت: من می‌تونم پرواز کنم!من دنبال یه راه چاره بودم تا زودتر وارد حرم بشیم که یهو فرشته چادرم رو کشید که مامان‌خان! من بال دارم می‌تونم پرواز کنم! گفتم: چندبار میگی فهمیدم دیگه! کم‌کم داشتم به نقطهٔ جوش خودم نزدیک می‌شدم که مدیر برنامه گفت: راست میگه می‌تونه پرواز کنه! وقتی نگاه گیج من رو دید ادامه داد: بلندش کن از بالای نرده‌ها بده من این فرشته کوچولو رو!انگار یکدفعه همه‌جا شروع کردن به شادی کردن. خوشحال از اینکه اینبار هم صبرم تموم نشد و از پس شیطنت‌های فرشته براومدم. فرشته من از باب الملائکه وارد حرم شد. نه با پاهاش بلکه با بال‌هاش پرواز کرد.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 16:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «شب‌های روشن» اثر داستایفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-mjv2as46l7ms</link>
                <description> کتاب: شب‌های روشننویسنده: فیودور داستایفسکیتعداد صفحات: ۱۱۲ صفحهمترجم: سروش حبیبینشر: ماهی قطع: جیبیداستان جوانی تنها که بعد از مدت‌ها در یک شب توانسته با یک خانم جوان هم‌صحبت شود و از داستان زندگی خودش برای او بگوید.این خانم جوان که ناستنکا نام دارد، داستان زندگی خود و شرح دلداگی‌اش به مردی جوان را برای شخصیت اول داستان بازگو می‌کند.ناستنکا که هرشب منتظر ملاقات معشوق خود است با شخصیت اول داستان بنا به اتفاقی هم‌کلام می‌شود. شخصیت اول داستان تمام تلاشش را می‌کند تا بتواند قلب ناستنکا را به دست بیاورد، اما در این کار عجله نمی‌کند. جوان تنهایی که توانسته با دختری جوان و دوست‌داشتنی هم‌صحبت شود و چند شب دیگر او را ملاقات کند، بسیار عفیفانه عشق او را در دل خود می‌پروراند، سعی می‌کند او را برای رسیدن به معشوقش امیدوار نگهدارد ولی وقتی دیگر خبری از معشوق او نمی‌شود...(بقیه داستان رو خودتون بخونید:)داستان کوتاه «شب‌های روشن» خیلی سریع شروع می‌شود و خیلی سریع پایان می‌یابد. حاشیه و اضافه ندارد. نام کتاب هم ایهام داد؛ از طرفی شب‌های تابستانی سن‌پترزبورگ به دلیل نزدیکی به قطب، روشن است و از طرفی شخصیت اول داستان که تنهاست، این شب‌ها را برای خود روشن‌تر از روز می‌داند!توصیف حالات شخصیت اول داستان به زیبایی انجام شده و هرآنچه در دل این جوان می‌گذرد به دقیق‌ترین شکل بازگو می‌شود.ترجمه آقای حبیبی کتاب را خواندنی‌تر کرده، اصطلاحات و جملات به زیبایی حس داستان را نمایان کرده و مترجم به احساسات شخصیت اول داستان توجه ویژه‌ای داشته و همین باعث شده این ترجمه حالتی خشک و ترجمه‌ای تحت‌اللفظی نداشته باشد.بخشی از کتاب:«از همان صبح باز غم عجیبی بر دلم افتاده بود، که آزارم می‌داد. ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. می‌دیدم که همه مرا وامی‌گذارند و از من دوری می‌جویند. البته هرکس حق دارد از من بپرسد که منظورم از «همه کیست؟ چون هشت سال است که در پترزبورگم و نتوانسته‌ام یک دوست یا حتی آشنا برای خودم پیدا کنم. ولی خب، دوست و آشنا می‌خواهم چه‌کنم؟ بی دوست و آشنا هم تمام شهر را می‌شناسم. برای همین بود که وقتی می‌دیدم که مردم همه شهر را می‌گذارند و می‌روند ییلاق، به نظرم می‌رسید که همه از من دوری می‌کنند. این تنهاماندگی برایم سخت ناگوار بود و سه روز تمام در شهر پرسه زدم.»</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 16:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «تپلی و بیت داستان دیگر»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-zomdvaqdbdxq</link>
                <description>تپلی و بیست داستان دیگر_دوموپاسان_ترجمه محمدرضا پارسایارتپلی و بیست داستان دیگرنویسنده: گی دوموپاسانتعداد صفحات: ۳۰۰صفحهداستان تپلی از زیباترین داستان‌های دوموپاسان است که به طور استعاری وطن‌فروشی عده‌ای فرصت‌طلبِ ثروت‌اندوز را به تصویر می‌کشد.تپلی زن جوانی است که در حین فرار فرانسوی‌ها از دست پروسی‌ها، در دلیجانی همراه با عده‌ای از شهر می‌گریزند. آن‌ها که تمایلی به گفتگو با او ندارند بعد از مدتی که آذوقه راه تمام می‌کنند متوجه سبد پر از غذای او می‌شوند. زن جوان سخاوتمندانه هرچه دارد را بین آن‌ها تقسیم می‌کند و رابطه این افراد با او گرم می‌شود.داستان وقتی به اوج می‌رسد که دلیجان به هتلی می‌رسد که قرار است شبی در آن استراحت کنند و در این هتل یک افسر پروسی ساکن است که بعد از دیدن تپلی از آن‌ها می‌خواهد تا او را راضی کنند که نزد او بماند.حالا چهره هرکدام از شخصیت‌های داستان با اظهارنظرهایشان در این رابطه مشخص می‌شود......تپلی در بین دیگر داستان‌های این کتاب طولانی‌تر و البته جذاب‌تر است. داستان‌های کوتاه دیگر اما موضوعات مختلفی از جمله خوشبختی، انتقام، عشق، هوس، رنج، طمع و سادگی را بازگو می‌کنند. توصیفات دوموپاسان و شرح ماوقع با جزئیات زیادی همراه است و همین نقطه قوت داستان‌های اوست......ترجمه آقای پارسایار خوب بود، سعی شده گفتگوها با زبان محاوره ترجمه بشه که البته من نمی‌پسندیدم. اصطلاحات فرانسوی هم تماما زیرنویس شده بود.این کتاب رو به ترجمه مرحوم آقای قاضی از انتشارات امیرکبیر هم می‌تونید تهیه کنید. البته اون رو نخوندم و نمی‌تونم با این ترجمه قیاس کنم.......معرفی نویسنده:آنری رنه آلبر گی دو موپاسان (به فرانسوی: Henri René Albert Guy de Maupassant) (زادهٔ ۱۸۵۰-درگذشتهٔ ۱۸۹۳) نویسنده فرانسوی است.در سال ۱۸۵۰ در شاتو میرومنیل در تورویل-سور-ارک به‌دنیا آمد. او در کنار استاندال، انوره دو بالزاک، گوستاو فلوبر و امیل زولا یکی از بزرگترین داستان‌نویسان قرن نوزدهم فرانسه به‌شمار می‌آید. او در طول زندگی نسبتاً کوتاه ۴۳ ساله‌اش حدود ۳۰۰ داستان کوتاه، ۶ رمان و نیز ۳ سفرنامه، یک مجموعه شعر و مجلدی از چند نمایشنامه نوشت؛ ولی نقطه اوج کارهای موپاسان داستان‌های کوتاه اوست که برخی از آنها نظیر تپلی(داستان کوتاه) از شاهکارهای ادبیات داستانی جهان شمرده می‌شوند. موپاسان استاد نوعی از داستان کوتاه است که به قول سامرست موآم «می‌توانید آن را پشت میز شام یا در اتاق استراحت کشتی نقل کنید و توجه شنوندگان خود را جلب نمایید.»او تحت تأثیر ویکتور هوگو نخست اشعاری عاشقانه سرود. بعدها با لوئی بویه و گوستاو فلوبر آشنا شد و همراه آنها به بررسی آثار بالزاک پرداخت و پس از آن به شکل جدی به نویسندگی روی آورد.در سال ۱۸۹۲ پس از اقدام به خودکشی او را به تیمارستان بردند و در سال ۱۸۹۳ در همان‌جا دیده از جهان برگرفت.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 18:57:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سووشون، یک رمان بی‌نقص</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B5-ab3x47fstocl</link>
                <description>معرفی رمان سووشونرمان سووشوناثر: سیمین دانشورتعداد صفحات: ۳۰۷ صفحهرمان سووشون داستان زنی به نام زری است که با پسر یکی از خان‌های شیراز وصلت می‌کند و این ازدواج سرشار از عشق با یوسف، حاصلش پسر و دو دختر دوقلوست.یوسف مردی آزاده و جوانمرد است و در خلال اتفاقات دهه ۲۰ شمسی و قحطی بزرگی که رخ می‌دهد حاضر نیست تن به خواسته‌های قشون انگلیس بدهد و آذوقه آنها را تامین کند. روایت داستان، روایت تاب‌آوری زنی است که تلاش می‌کند خانواده‌اش را از گزند حوادث زمانه حفظ کند اما از طرفی نمی‌خواهد همسرش را از راهی که میرود و کاری که شروع کرده مایوس کند.خانم دانشور در این رمان داستان زنی را روایت می‌کند که حوادث او را میسازد و او نیز سعی می‌کند همرنگ جماعت نباشد. رمان سووشون فمینیستی نیست و هرگز ادای داستان‌های مردستیز یا زن‌های ستم‌دیده را ندارد.داستان سووشون را می‌توان باور کرد چون اغراق و اضافه‌گویی و خیال‌بافی ندارد.سیمین نه قهرمان اسطوره‌ای می‌سازد نه چهره باورنکردنی، اما رشد آدمی را در اتفاقات و برهه‌های زندگی بازگو می‌کند......قلم نویسنده روان است و دلچسب، نه خسته می‌شوید از خواندن فصل‌ها و نه چیزی از توضیح کم می‌گذارد. تمام شخصیت‌ها درست چیده شدند. تمام صحنه‌ها به درستی پشت‌سر هم قرار می‌گیرند. نه داستان به‌زودی لو می‌رود و نه به داستان آب می‌بندد.از هنرمندی خانم دانشور این است که به درستی احساسات شخصیت‌ها را بازگو می‌کند، گویی خود همه آن دردها و رنج‌ها را حس کرده و حال شرحشان می‌دهد......سیمین دانشور اولین رمان‌نویس زن ایرانی است که سووشون را در سال ۱۳۴۸ منتشر می‌کند.بیشتر منتقدین از این رمان تعریف و تمجید کردند و آن را مبدأ رمان‌نویسی در ایران و جزو سه رمان برتر آن سال‌ها می‌دانستند. رمان سووشون به زبان‌های مختلفی ترجمه شده است. .....رمان سووشون رو ایام بیماری و فوت مادرم خوندم، البته خودم هم بیمار بودم و اصلا دلم نمی‌خواست رمانی که توش بیماری و مرگ عزیز رو توصیف کرده بخونم.ولی مثل یه خودآزار رمان رو خوندم و عجیب بود که نویسنده به درستی حالات یک داغ‌دیده رو وصف می‌کنه و مدام با خودم میگفتم این نویسنده باید خودش چنین تجربه‌ای داشته باشه. امروز دیدم این رمان در همان سالی منتشر شد که همسر نویسنده فوت کرده بود ولی نمیدونم مرگ ایشون نقشی در نوشتن این صحنه‌ها داشته یا نه.رمان سووشون رو حتما بخونید.آشنایی با اصطلاحات شیرازی هم از خوبی‌های دیگه این رمانه:)</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Mon, 11 Apr 2022 19:26:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «مربع های قرمز»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-yz08uuogpabo</link>
                <description>خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا کتاب:مربع‌های قرمزموضوع: زندگی‌نامهنویسنده:  زینب عرفانیانتعداد صفحات: ۵۴۴ صفحهخاطرات دوران کودکی، نوجوانی و حضور در دفاع مقدس حاج حسین یکتا به قلم خانم عرفانیان در ۵۴۴ صفحه نوشته شده که به نظر من بعضی خاطرات و گفته‌ها تکراری و بی‌جهت کش‌دار شدند.حاج حسین در زمان جنگ نوجوانی چهارده ساله بود که سعی کرد با دست‌کاری شناسنامه و سماجت به جبهه راه پیدا کند. به سبب سن کم، شخصیت مهم و تأثیرگذاری در جنگ محسوب نمی‌شود و با افراد مهمی دیدار نداشته و خاطرات ایشان ارزش تاریخ شفاهی جنگ را ندارد.ایشان تلاش کرده هرچه در جبهه دیده و به یاد می آورد را روایت کند و نویسنده هم متعهدانه همه را به خوبی و پشت‌سرهم ردیف کرده است.اما روحیه بازیگوش راوی در آن دوران سبب شده تا خاطراتی که در این کتاب می‌خوانیم لطیف و بانمک باشد.(شاید خاطرات این کتاب برای کسانی که پای روایتگری‌های ایشان نشسته‌اند تکراری باشد)حاج حسین دوستانی دارد که در طول عملیات‌های مختلف شهید می‌شوند و هربار از سجایای اخلاقی آن‌ها سخن می‌گوید و حسرت از دست دادن آن‌ها و جاماندن خود از قافله دوستان شهیدش را بازگو می‌کند.این حلقه مفقوده کتاب‌های خاطرات جنگ است که کمتر به اصل موضوع شهادت و توفیق آن می‌پردازد، گویا خواننده فقط همین را باید بداند که شهادت چیز خوبی است که بعضی با برخی صفات اخلاقی پسندیده توفیق آن را یافتند و بعضی دیگر چون آدم خوبی نبودند نیافتند یا اگر ماندند سعی کردند ادامه دهنده راه شهدا باشند و از این حرفها!!!القصه راوی از دوران کودکی و نوجوانی و تلاش برای اعزام به جبهه و عملیات‌هایی که در آن شرکت داشته و مجروحیت‌ها و ازدواج و کار در نیروی دریایی و... در این کتاب سخن می‌گوید.این کتاب حتما برای کسانی که شخصیت حاج حسین یکتا را می‌شناسند جذاب و خواندنی است.بخشی از کتاب مربع‌های قرمز- کمک می کنی؟طوری حرف زد، مثل این که خیلی وقت است مرا می‌شناسد. نتوانستم نه بگویم. یک سنگ گذاشتم لای در حیاط و معطل نکردم. یادم رفت قرار است ماست بخرم. آفتاب تیرماه قم انگار لب جوی کنار خیابان نشسته بود. گرمای چسبنده‌اش را می‌پاشید به سر و صورتمان و داغمان می‌کرد. دانه‌های عرق تا وسط کمرم سر می‌خوردند. نردبان را دو دستی چسبیده بودم. از ترس افتادن جعفر حتی نمی‌توانستم خودم را بخارانم. با چشم های تنگ شده از نور تیز آفتاب نگاهش می‌کردم. رو ی آخرین پلۀ نردبان کش و قوس می‌آمد و به پلاکارد میخ می‌کوبید. با هر چکشی که می‌زد دلم می‌ریخت. می‌ترسیدم با سر، وسط پیاده‌رو سقوط کند. با خواندن نوشتە روی پلاکارد یاد شهادت آقای بهشتی افتادم. دلم سوخت. اسم آقای بهشتی وسط پارچۀ سفید نوشته شده بود؛ با رنگ سرخ و قطره های خون که از حروف «ش»، «ه» و «ی» چکه می‌کرد. به نظرم آمد همە کلمات دور بهشت جمع شده اند و تماشا می کنند.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 14:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان «پس از بیست سال»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-m7j1r2et5rzu</link>
                <description> کتاب: پس از بیست سالموضوع: عاشقانه تاریخینویسنده: سلمان کدیور تعداد صفحات : ۷۵۰ صفحهرمان پس از بیست سالنویسنده، داستان فرزند جوان یکی از سرداران سپاه معاویه را روایت می‌کند که جنگجویی سلحشور و نام‌‌دار است.داستان از تکاپوی شخصیت اصلی برای رسیدن به دختر یکی از بزرگان شام شروع می‌شود و این تلاش به ماجرای جنگ صفین گره می‌خورد.شخصیت جوانِ رمانِ پس از بیست سال، بین دوراهی بهشت و جهنم قرار می‌گیرد؛ پذیرش دنیای معاویه‌ای یا سعادت همراهی با علی(ع). اما او به سبب تربیت مادرش، حبّ علی و اولاد او را در دل دارد و همراهی آن‌ها را انتخاب می‌کند و برخلاف پدر و برادرش در زمره یاران علی و اولادش قرار می‌گیرد.*******این رمان بیش از آنکه بخواهد روایت تاریخی باشد، به عبرت‌های تاریخی می‌پردازد. شخصیت‌های مثبت داستان وجهه‌ای عدالت‌خواهانه دارند و انحرافات بعد از رحلت پیامبر(ص) را ریشه در انزوای شخصیت‌های عدالت‌خواه می‌بیند.حتی نگاه نویسنده به حکومت امیرالمومنین علیه السلام نیز حکومتی عدالت‌محور است تا احیاکننده سنت‌های پیامبر(ص) است.نویسنده زحمت خاصی در ایجاد تحوّل در شخصیت اصلی داستان نمی‌کشد، در سفر سلیم به سمت کوفه و جستجوی حقیقت درباره علی علیه‌السلام، اتفاقاتی سلسله‌وار را مشاهده می‌کند که همه از جنس عدالت‌محوری علی است و ایمان او با این مشاهدات راسخ می‌‌شود.******این رمان برای عدالت‌خواه کردن جوان‌ها و آشنا کردن با تاریخ صدر اسلام رمان خوبی است. به‌شخصه رمان‌هایی که رابطه‌های عاشقانه را توصیف می‌کنند، برای نوجوانان پیشنهاد نمی‌دهم، اگرچه این رمان دراین‌باره زیاده‌روی نکرده است.در ابتدای هر قسمت از داستان توصیفات و مقدمه‌چینی‌هایی را می‌خوانیم که به‌نظرم گاهی می‌توانست بدون آن‌ها وارد ماجرا شود. اینکه هربار برای شرح یک رخداد، ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به استعاره بطلبیم، خواننده را خسته می‌‌کند.اما در کل برای افرادی که می‌خواهند با تاریخ صدر اسلام آشنا شوند دارای کشش و جذابیت است.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 20:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان گاف</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%81-kcbbmgxyr7cs</link>
                <description>رمان گاف نوشته سارا گریانلو، نشر صاد کتاب: گافنویسنده: سارا گریانلوتعداد صفحات: ۲۱۸صفحهنشر صادرمان گاف قصه نیست بلکه روایت است. روایت زنی که می‌خواهد معمولی نباشد. نمی‌خواهد مسیر زندگی را آهسته طی کند تا کسی شاخش نزد. ماجرای خانم معلمی که قصد دارد برای جامعه‌اش کاری بکند و البته تبعات آن را هم بپذیرد.نگاه‌های سرزنش‌گر دیگران را تحمل کند و خانواده‌اش را با خود همراه کند.رمان گاف از خانم معلمی می‌گوید که قصد دارد با یک سازمان مردم نهاد همراه شود و به خانواده‌های فقیر و بی‌بضاعت سرکشی کند. داستان زندگی حاشیه‌نشین‌ها و سختی کمک به آن‌ها. نویسنده ابتدا از سد زندگی بی‌تفاوت و معمولی عبور می‌کند و خود را یک فرد دغدغه‌مند نشان می‌دهد اما این پایان ماجرا نیست. او می‌تواند با چندبار سرکشی به خانواده‌ها و دادن چند وعده غذا و لباس، تبدیل به همان آدم سابق با زندگی معمولی شود و یا خود را وارد زندگی افراد خانواده‌های بی‌بضاعت بکند و رنج‌شان را به دوش بکشد.نویسنده در کنار روایت مشاهداتش سعی می‌کند آنچه در درونش می‌گذرد را نیز با مخاطب درمیان بگذارد. خواننده گام به گام با دغدغه‌های نویسنده پیش می‌رود تا اینکه نتیجه می‌گیرد بی‌تفاوت نبودن اولین قدم برای حل مشکلات جامعه است.قلم خانم گریانلو ساده و صمیمی است. ادا درنمی‌آورد، ژست نمی‌گیرد، روشنفکربازی هم ندارد. شیرین می‌شود، تلخ روایت می‌کند، خوب تشبیه می‌کند و نمک دارد.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 10:51:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی تاثیر حیوانات بر سبک زندگی بشر(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51573766/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D8%B12-ztceivhapmx0</link>
                <description>با تمام تفاسیری که در پست قبل بیان شد، برخی معتقدند این انسان بوده که صفات و ویژگی های رفتاری و اخلاقی خود را به حیواناتِ زبان‌بسته نسبت می‌داده. مثلا خر بیچاره که به نفهمی معروف است به جبر خلقت زبان ندارند که بگوید آخر بی‌یال و کوپال! چرا به من می‌گویی نفهم؟! مگر گاوها جدول مندلیف را کشف کرده‌اند؟ یا گوسفندها هرسال در المپیاد فیزیک شرکت می‌کنند؟ یا همین شیرها که بهشان می‌گویند سلطان جنگل، اگر بفهمد چه عنوانی به آن‌ها داده‌ایم قطعا دست عیال و توله‌ها را می‌گیرد و مهاجرت می‌کند، آخر کدام سلطانی مسئولیت این همه بکش بکش و بخور بخور و هرج و مرج را برعهده می‌گیرد؟ما انسان‌ها هیچ حیوانی را به حال خود رها نکرده‌ایم، و هرچه سر راه خود دیدیم برچسب و انگ بر پیشانی‌اش زدیم. مثلا همین روباه نگون‌بخت که به مکر و حیله بسیار مشهور است را ببینید. زشت‌ترین کار زندگی‌اش این بوده که برود تخم حیواناتی که نمی‌توانند به طور طبیعی زایمان کنند را یواشکی بدزدد، تازه آن‌هم چون می‌داند برای کبدش ضرر دارد ماهی یکبار اینکار را می‌کند!حتی اسم بعضی از آن‌ها را تبدیل به فحش کرده‌ایم و به همدیگر نسبت می‌دهیم. خب اگر سگ‌ها و شغال‌ها و گوسفندها و الاغ‌ها این را بفهمند که خیلی ناراحت می‌شوند. در همین راستا سلبریتی‌های فرهیخته هشتگ سگ فحش نیست را ترند کردند ولی خب بقیه حیوانات چه می‌شود؟ الاغ‌ها، شغال‌ها حتی یابوهای زحمت‌کش؟زندگی حیوان و انسان درهم‌تنیدگی پیچیده‌ای دارد. سخت است بگوییم ما از آن‌ها الگوبرداری کردیم یا سبک زندگی خود را به آن‌ها نسبت داده‌ایم. ولی امروزه این آمیختگی شدیدتر هم شده است. ادامه دارد... </description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 10:24:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی تاثیر حیوانات بر سبک زندگی بشر(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51573766/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D8%B11-eheusucbatnf</link>
                <description>نگاهی طنز به زندگی تقلیدگونه بشرنمی‌دانم تابه‌حال به این فکر کرده‌اید که آیا شیوه زندگی حیوانات روی سبک زندگی انسان‌ها تاثیر داشته یا نه. ولی قطعا روزی دراین‌باره فکر کرده‌اید یا می‌کنید. اگر فکر نکرده‌اید بیایید کمی فکر کنیم. مثلا چرا در خاورمیانه همه‌اش جنگ و بُکُش‌بُکُش بوده؟ شاید آدمی‌زاد از اولی که در خاورمیانه چشم به اطرافش باز کرده، سگ و گربه، گرگ و میش، شیر و شغال و خلاصه همه حیوانات را در حال تعقیب و گریز دیده. قوی ضعیف را می‌خورده و ضعیف از قوی فرار می‌کرده. از آنجا که صفت آدمی هم متعلِّم بوده و علاقه وافر به یادگیری داشته، از زندگی خشن حیوانات الگوبرداری کرده و هر روز با قبیله و طایفه خود به جان قبیله و طایفه بغل دستی می‌افتاده.حتما باخود می‌گویید چه ربطی داره آخه؟ ربطش اینجاست که وقتی می‌بینی در قاره اقیانوسیه هیچ خبری نیست، مشخص می‌شود حیوانات آن دیار همه تنبل و بی‌جنب‌وجوش بوده و هستند. مثلا همین کوالا یا خرس تنبل. فعال‌ترین‌شان هم کانگورو است که آن هم فقط بپربپرکردن بلد است و چون بچه‌‌اش را جلواش جاداده سعی می‌کند تا جای ممکن با کسی حتی شوخی دستی هم نکند چراکه برای بچه بدآموزی دارد. به نظرم اگر نسل این حیوانات را در هرجا گسترش دهیم، مردمانش روزانه پانزده ساعت می‌خوابند. کشت‌وکشتار که جای خود دارد.تابه‌حال به این فکر کرده‌اید چرا خاورمیانه این‌همه گنج پنهان شده و دفینه دارد؟ معلوم است دیگر، هرجا که کلاغ باشد آدمی‌زاد هوس می‌کند چیزهایش را چال کند که بقیه نفهمند، بعد که مُرد دیگر کسی نمی‌فهمد چی کجا خاک شده بود و می‌ماند تا به امروز. اما شما کل آمریکا را بگردی دفینه ندارد، هرچه هست فسیل دایناسور و مارمولک است که می‌زند بیرون از زمین(البته آنجا کلاغ داردها ولی اهل دفن و اینجور چیزا نبودند، خیلی به روز مبادا اعتقاد نداشته و هرچه می‌یافتند همان موقع می‌زدند بر بدن و می‌گفتند دنیا دو روزه، بگذار خوش باشیم، فردا را که دیده!)یا مثلاً چرا ما به انگلیس می‌گوییم روباه مکار، بنده‌های خدا تقصیر ندارند، روباه‌هایشان زیاد است، می‌بینند، یاد می‌گیرند، به کار می‌گیرند. شما برو نسل روباه‌های انگلیس را منقرض کن، همه‌چیز درست می‌شود. یا به جایش لاک‌پشت پرورش بده. آن‌وقت تا بخواهند جایی را استعمار کنند هزارسال طول می‌کشد.(این هم راهکار عملی برای مبارزه با استعمار پیر)تازه شاهد مثال قرآنی هم داریم؛ قابیل که هابیل را بدون بیل کشت، مانده بود گَندی را که زده چطوری جمع کند که بابا آدم نفهمد که یک‌دفعه کلاغی را می‌بیند که گردویش را چال می‌کند.(کاری که پدر بابک خرمدین انجام نداد و گیر افتاد!)اصلا زندگی حیوانات برای بشر دوپا آنقدر آموزنده بوده که وقتی به شهرنشینی رو آورد، رفت باغ‌وحش‌ها را دایر کرد تا این معلمان بی‌مزد و منّتش را ور دلش نگهدارد. گاهی سری به او بزند و درس‌هایش را مرور کند.حتی ذائقه هنری بشر هم ریشه در معاشرت با حیوانات دارد. خاورمیانه‌ای‌ها همه در کار ساز و آواز و خوانندگی‌اند چرا چون یا گنجشنگ دیده‌اند یا خروس یا قناری یا بلبل نغمه‌سرا. شما بچه‌ای را هر روز صبح تا شب داخل مغازه پرنده‌فروشی نگهدارید، به سال نکشیده به جای حرف زدن فقط چهچهه می‌زند.(البته این آزمایش بعید است جواب بدهد و و دست آخر آن بچه فقط بلد است نوک بزند). بقیه جاهای دنیا یا همش عقاب دیدند یا شاهین یا دست آخر طوطی، که آن هم منتظر بوده تا کسی حرف بزند و از او تقلید کند.(حالا نیایید بگویید همه‌جای دنیا پرنده آوازخوان دارد، نمی‌دانم شاید مردمشان مثل ما بااستعداد نبودند)ادامه دارد...</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Thu, 27 May 2021 12:41:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب گفتاری در باب صبر</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-vla4pihqtlms</link>
                <description>چاپ جدید کتاب گفتاری در باب صبر توسط انتشارات انقلاب اسلامیکتاب: گفتاری در باب صبرمؤلف: آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ایتعداد صفحات: ۹۱ صفحهانتشارات انقلاب اسلامیکتابی که به تازگی توسط انتشارات انقلاب اسلامی از سخنرانی‌های مقام معظم رهبری در سال‌های ۱۳۵۲ در مسجد کرامت مشهد مقدس با موضوع صبر منتشر شده حاوی مطالب مفیدی در باب مفهوم صبر از نگاه قرآن و روایات است. این کتاب اولین بار قبل از انقلاب و با بازبینی مولف به چاپ رسید.صبر از جمله مفاهیم کلیدی در سبک زندگی اسلامی است که لازم است هر فرد دینداری به درستی با آنچه در آیات و روایات به آن اشاره کرده‌اند آشنا باشد.برخلاف تصور عامه، صبر به معنای ظلم‌پذیری و تحمل هرآنچه که در زندگی بر انسان می‌گذرد نیست.صبر در زندگی مومن ابعاد مختلفی دارد؛ قال رسول الله(ص): «الصَّبْرُ ثَلاثَةٌ، صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصیبَة، وَ صَبْرٌ عَلَی الطّاعَةِ وَ صَبْرٌ عَنِ المَعْصِیَة...»در بیان مقام معظم رهبری که بر این حدیث تکیه دارد، صبر در سه مقام خلاصه می‌شود؛ صبر در مصیبت و صبر بر بندگی خدا و صبر در خودداری از عصیان الهی.اما نقطه عطف این کتاب نوع دیگری از صبر است که زیرمجموعه صبر بر مصیبت محسوب می‌شود و آن «صبر در مصیبت‌های اختیاری» است.وقتی شخصی هدفی والا و مقدس را در پیش می‌گیرد مسلما تحقق آن با منافع بسیاری که در جهت خلاف آن حرکت می‌کنند در تضاد قرار می‌گیرد، پوینده این راه، باید سختی‌ها را به جان بخرد و با صبر بر مصیبت‌ها مسیر را هموار کند.نکته جالب‌تر اینکه این سخنان در زمانی بیان می‌شود که هیچ امیدی به تحقق حکومت اسلامی نیست و مبارزان انقلابی راهی طولانی را برای خود تصور می‌کنند. انتخاب موضوع دقیق و ضروری‌ای مانند صبر نشان از نکته‌سنجی رهبری در آن دوران است.کتاب کم حجم است اما مطالب دقیق و مهمی را دربرگرفته که توصیه می‌شود حتی برای یکبار هم که شده مطالعه شود.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Tue, 25 May 2021 01:43:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا خوب گوش نمی‌کنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51573766/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-bcy6hnm5mw5h</link>
                <description>مرد میدان دیپلماسی و مرد میدان نبردانتشار صوت مصاحبه آقای ظریف با سعید لیلاز که گویا پروژه ای به نام «آن‌سوی دولت» به پیشنهاد آقای آشنا و برای تاریخ شفاهی دولت تدبیر و امید انجام شده، جنجال بسیاری به پا کرد.از آنجایی که زمان مصاحبه طولانی است(سه ساعت و ده دقیقه) همه به خود فرصت نمی‌دهند تا تمام گفتگو را به‌طور کامل گوش کنند و طبعا اطلاعات و تحلیل بیشتر افراد در فضای مجازی برگرفته از کلیپ‌های تقطیع شده رسانه‌های خارجی و داخلی است.به نظر بنده آقای ظریف از راستگوترین افراد دولت تدبیر و امید است برخلاف نزدیکان آقای روحانی که به سختی یک روده راست در شکم آن‌ها می‌توان یافت! این مطلب از فرمایشات مقام معظم رهبری نیز به دست می‌آید.اما مهم‌ترین و جنجال‌برانگیزترین قسمت مصاحبه آقای ظریف درباره سردار شهید سلیمانی است. از آنجا که این مصاحبه برای انتشار عمومی نبوده و تنها برای آرشیو یا به قول مصاحبه کننده برای تاریخ! ضبط می‌شده، مصاحبه شونده با خیالی راحت از آنچه درباره سیاست خارجی نظام جمهوری اسلامی می‌داند سخن می‌گوید.آقای ظریف سیاست خارجی نظام را تکیه بر میدان یعنی آنچه در منطقه توسط نیروهای نظامی اتفاق افتاده می‌داند و دیپلماسی را تکیه‌گاه خوبی برای به دست آوردن اهداف سیاسی خود به حساب نمی‌آورد. از این رو ایشان بیان می‌کند: «در مذاکرات برجام، میدان خرج دیپلماسی نشد بلکه دیپلماسی خرج میدان شد.» همین بیان جناب ظریف به‌عنوان ناسپاسی ایشان از زحمات سردار سلیمانی تلقی و منجر به ناراحتی و گلایه عده‌ای شد.اما در ادامه مصاحبه آقای ظریف از تلاش‌های سردار سلیمانی برای مذاکرات افغانستان و عراق در سال‌های بین ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳ می‌گوید و می‌گوید اگر اطلاعات دقیق ایشان نبود آن مذاکرات موفق نبود. یعنی در آن مقطع میدان به کمک دیپلماسی آمد.تشریح فضای مذاکرات و عهدشکنی همه کشورهای مذاکره‌کننده از روسیه و فرانسه و آمریکا تا کشورهایی مثل عربستان به مخاطب یک واقع‌بینی از تعاملات بین‌المللی می‌دهد. یک دیپلمات باید در بی‌اعتمادی کامل به همه کشورهای مذاکره کننده، با آن‌ها به گفتگو بنشیند و تلاش کند راهی برای برطرف کردن نزاع و حل مسائل سیاسی بپردازد. فضایی که حتی می‌تواند کشوری به ظاهر دوست مانند روسیه را در برهه‌ای که منافعش را در خطر می‌بیند برعلیه مذاکره اقدام کند.این واقعیت کف ماجرای مذاکرات هسته‌ای است که از زبان وزیر امور خارجه ایران می‌شنویم. البته شاید کسی بگوید بیشتر آن ضد روسی بود ولی به نظر من این تکمیل کننده روایت‌های دیگر بود. تا به امروز هرچه شنیده بودیم از بدعهدی غربی‌ها بود و این صحبت‌ها نیمه دیگر ماجرا را نیز روشن کرد.به اعتراف آقای ظریف، تعیین کننده سیاست خارجی نظام شخص وزیر امور خارجه ایران نیست بلکه این موضوع در طی یک فرآیند به نتیجه می‌رسد، نه تنها ایران بلکه در عموم کشورها نیز همین‌گونه عمل می‌شود. این مطلب حرف درستی است و باید گفت آقای ظریف(و کلا وزرای امور خارجه ایران) تنها بخشی از سیاست خارجی نظام را بر اساس آنچه از آن‌ها خواسته شده پیش می‌برند. در نتیجه باید بدانیم توقع ما از ایشان تا چه اندازه است.ایشان تصریح می‌کند که وزارت امور خارجه ایران از نیروهای امنیتی تشکیل شده و رویکرد آن بیشتر از اینکه اقتصادی باشد، امنیتی است در نتیجه بدیهی است که شاکله وزارت امور خارجه در مباحث اقتصادی نمی‌تواند کمک کننده به مشکلات اقتصادی نظام باشد.البته می‌توان به جناب ظریف این ایراد را گرفت که چرا در طی این هشت سال رویه وزارت امور خارجه را تغییر ندادند که باز هم باید به این نکته اشاره کنم که وزیر امور خارجه، به خصوص در دولت آقای روحانی تنها سیاست‌‌گزار(مجری) است نه سیاست‌گذار!به‌طورکلی، جناب آقای ظریف برجام را بدون دستاورد نمی‌داند چراکه آن را مانعی برای غرب و به خصوص آمریکا می‌داند که باعث شد از یکه‌تازی‌های او در شورای امنیت و سازمان ملل و تصویب قطعنامه علیه ایران جلوگیری کند. ایشان مذاکره با آمریکا را تنها راه چاره می‌خواند و مقصر آن را دولت آقای احمدی نژاد و مذاکره کنندگانی مانند آقای جلیلی می‌داند. زیرا در مذاکرات قبلی هرچه تصویب می‌کردند توسط آمریکا وتو می‌شد و عملا مذاکرات بی‌نتیجه می‌ماند.این مصاحبه نشان داد روحیه آقای ظریف چیزی بین انقلابی و دیپلمات است، همانطور که سردار شهید سلیمانی می‌خواست از میدان برای ایران کسب قدرت کند، آقای ظریف نیز از میدان دیپلماسی به دنبال حفظ و کسب منفعت بود. اما میدان جنگ و عمل تصویر روشن‌تری نسبت به میدان دیپلماسی دارد.آنچه جناب ظریف در پی طرح آن است، چالش نظام در برخورد با این دو میدان است. یعنی باید این موضوع به درستی تبیین شود که نظام جمهوری اسلامی در میدان دیپلماسی چه می‌خواهد و اگر رفتارهای میدان نظامی با رفتارهای میدان دیپلماسی در تضاد بود تکلیف مذاکره‌کنندگان چیست؟برخلاف آنچه منتقدین آقای ظریف برداشت کرده‌اند و مصاحبه ایشان را ناسپاسی او از سردار شهید قلمداد می‌کنند، هدف ایشان طرح این موضوع بود که در ایران به مذاکره‌کننده به چشم سرباز میهن نگاه نمی‌شود و وقتی به میدان دیپلماسی می‌رود از او حمایت کامل صورت نمی‌گیرد.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 14:20:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد رمان بیوتن</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%86-o8ljbcztnp9c</link>
                <description>‍ ‍ ‍ رمان بیوتن نوشته آقای امیرخانی است که در سال ۱۳۸۷ به چاپ رسید. داستان جوانی به نام «ارمیا معمر» از رزمندگان دفاع مقدس است که به واسطه آشنایی با دختری به نام «آرمیتا» به آمریکا سفر می‌کند تا با او ازدواج کند. ارمیا در آمریکا با افرادی روبرو می‌شود که هرکدام ویژگی‌های متفاوتی از سرزمین آرزوها را به خود گرفته‌اند. نویسنده در این رمان سعی می‌کند آنچه از سفر به ایالات متحده فهمیده را در قالب رمانی ارائه دهد، پس از همین‌جا می‌شود فهمید که ایشان دنبال رمان‌نویسی نبوده بلکه مقصود ارائه محتواست!نمی‌دانم چرا از این رمان دل خوشی ندارم، شاید بهتر بود همان سال‌ها که منتشر شد  می‌خواندمش، نویسنده در مصاحبه‌ای گفته بود هنوز برخی هستند که آثار گذشته مرا می.خوانند، آثاری که برای همان زمان نوشته شده بود!(نقل به مضمون)چیزی که مرا با خود همراه نکرد شخصیت اصلی داستان بود. ارمیا موجودی تکامل نیافته در داستان بود، یعنی هیچ‌جوره قابل درک نبود. معلوم نبود با خودش چندچند است، واکنش‌هایش با شخصیتی که نویسنده معرفی می‌کند مطابقت ندارد. اگرچه نویسنده ما را در جریان درگیری نیمه سنتی و مدرن درون ارمیا قرار می‌دهد اما این درگیری آنقدر قوی نیست که شخصیت را بلاتکلیف کند.  چیزی که به ذهنم رسید این است که باید ارمیا شخصیتی بی‌زبان و اراده باشد تا نویسنده بتواند هرآنچه از آمریکا دیده است را در قالب شخصیت‌های مختلف داستان در برابر دیدگان ارمیا بیرون بریزد. ارمیا نباید حرف بزند، نباید ابراز عقیده کند، نباید مخالفت کند و هیچ‌کدام از حدیث نفس‌هایش را نباید حتی به همسر آینده‌اش بگوید چون نویسنده نمی‌خواهد یا نمی‌تواند داستان را با واکنش‌های دیگران به عقاید ارمیا جلو ببرد.اما با این تفاسیر، باقی افراد داستان را می‌شود پذیرفت، از خشی و میاندار و جانی و سوزی و جیسون، همه نمادی از آدم‌های تحول یافته فرنگ رفته‌اند. تنها وصله ناجور شخصیت ارمیاست که نویسنده نمی‌تواند آن را بروز دهد. تنها کاری که می‌کند این است که مدام از زبان ارمیا حدیث نفس کند تا ما با ارمیا آشنا شویم.احتمال دیگری که می‌شود داد این است که اصلا شخصیت ارمیا وجود خارجی نداشته و ما داستانی سورئال‌گونه از حضور و ظهور فردی ماورایی را می‌خوانیم که در بین آدم‌هایی قرار می‌گیرد که خود را در «سرزمین فرصت‌ها» و «سرزمین بی‌پیامبر» گم کرده‌اند. البته برخی اشاره‌ها در داستان این مطلب را تایید می‌کند؛ مشاهدات سوزی از بالا رفتن نور از سر ارمیا، اشاره‌های نویسنده به برخی از فرازهایی که به حضرت ارمیای نبی مربوط است و پیامکی که با شماره‌ای خاص از طرف ارمیا به حاج مهدی زده می‌شود.از این‌ها بگذریم باید بگویم نویسنده تمام تلاشش را کرده تا با الفاظ بازی کند. یعنی آنقدر با کلمه و جملات و عبارات بازی می‌کند و به اصطلاح تردستی می‌کند که گاهی می‌خواهی بگویی: بابا بسه دیگه، خسته شدیم به خدا:(( گویا هرچه در چنته داشته را در این رمان پیاده کرده. البته قصد نویسنده این بوده که بگوید در آمریکا همه چیز قلب می‌شود و خوانشی جدید پیدا می‌کند. کسی نامسلمان و بی‌دین نمی‌شود بلکه تعریفش از دین و دینداری تغییر می‌کند. اما شاید این مطلب را بیش از اندازه کِش داده.بدترین چیزی که در رمان، حال خواننده را به هم می‌زند این است که نویسنده بخواهد از مهوع بودن محیط سخن بگوید و عیناً صحنه‌های حال بهم زن را توصیف کند؛ از ماجرای جنین در کاسه توالت تا استفراغ روی خرده‌های چوب اره و ماجرای اجساد شهدا و بشکه اسید...انتهای داستان نیز به شیوه فیلم‌های برادر فرهادی کاملا باز و گَل و گشاد است که خواننده هرچه دلش خواست تصور بکند! بالاخره این هم راهی است که سر و ته داستان را هم نیاوری، اگر کسی هم پرسید می‌گویند ما قائل به مرگ مؤلفیم و اثر خودش باید از خودش دفاع کند و از این حرفا!اگر این رمان را دوازده سال پیش می‌خواندم، توصیه می‌کردم بخوانید، حداقل چارتا اصطلاح یاد می‌گرفتید ولی الان دیگر فرقی نمی‌کند، آن اصطلاح‌ها قدیمی شده و به کارتان نمی‌آید:)</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 15:30:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر منتظر ظهوریم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51573766/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-zgtjbqluzghj</link>
                <description>بدون مقدمه‌چینی میرم سر اصل مطلب:اگر فکر کردیم امام زمان با سیصد و سیزده تا از یارانش میاد و دنیا رو گلستون می‌کنه و بعد به ما میگن: «لیدیز ان جنتلمن تفضلوا!» و ما هم در رفاهی شبیه رفاه سواحل کَناری مشغول به زندگی خویش می‌شویم، باید بگم: «زکی!» یا «زهی خیال باطل!» یا دقیق‌تر بگم: «خواب دیدی خیر باشه!» یه قومی هم اون قدیم قدیما به منجی‌شون گفتن: «تو برو بجنگ ما از همین‌جا دعاگوی شما هستیم!» خدا هم خیلی شیک و مجلسی چهل سال تو بیابونای «تیه» سرگردان‌شون کرد!نمی‌دونم داستان پیامبران الهی رو خوندید یا نه، ولی میگن زمانه‌ ظهور یه چیزی شبیه همون دورانه! یعنی وقتی حضرت قیام فرمودن یه مدت طولانی باید کمربندامونو سفت ببندیم و چادراتونو به کمر محکم کنید تا اوضاع بر وفق مراد مستضعفین گردد و الا فلا!تعبیری که تو روایات هست اینه که یاران حضرت عرق و خون از پیشانی پاک می‌کنن!اینها جدای از امتحاناتی هست که حضرت از یارانش می‌گیرن و متاسفانه بعضیا رفوزه میشن! (خیلی از علامت تعجب استفاده می‌کنم چون واقعا قضیه عجیب و غریبه و با تصورات گل و بلبلی که تو ذهن ماست خیلی فرق داره!)حالا با این توصیفات حاضرید برای ظهور حضرت دعا کنید؟ پس بسم‌الله:اللهم عجل لولیک الفرج...</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Wed, 31 Mar 2021 21:31:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«گاهِ ناچیزیِ مرگ»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%86%D8%A7%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF-obdq6ywdom6h</link>
                <description>کتاب گاه ناچیزی مرگ از محمدحسن علوان‍ ‍ ‍ معرفی کتاب: گاه ناچیزیِ مرگموضوع: تاریخی-زندگینامهنویسنده: محمدحسن علوانتعداد صفحات۵۰۴ صفحهگاه ناچیزیِ مرگ ترجمه زیبای عنوان اصلی کتاب «موتٌ صغیر» است. داستان زندگی ابوبکر، محمدبن‌علی معروف به ا‌بن‌عربی، مشهور به محیی‌الدین، شیخِ اکبر و ابن‌افلاطون از عرفا و صوفیان قرن ششم هجری است. ابن‌عربی از پرحاشیه‌ترین صوفیان در تاریخ تصوف تاکنون است که هرکدام از اهل تشیع و تسنن با استناد به اقوال او سعی در انتسابش به خود دارند.اما کتابی که نویسنده عربستانی آن را در سال ۲۰۱۷ منتشر کرده و توانسته جایزه بوکر عربی را به دست آورد، نه از لحاظ استناد تاریخی، بلکه از نظر نگارش و فن داستان‌نویسی، شایسته تحسین است.نویسنده دو روایت را در کنار هم جمع کرده است، یکی داستان زندگی ابن‌عربی از زبان خودش و دیگری ماجرای دست‌به‌دست شدن نسخه خطی ابن‌عربی، بعد از مرگ تا به امروز.ترجمه این اثر، به قلم توانا و تحسین‌برانگیز آقای الهیاری صورت گرفته که می‌توان قوت و تسلط ایشان را از جاذبه‌های کتاب دانست. انتخاب به‌جای کلمات در ترجمه نیز توانسته روح حاکم بر فضای داستان را حفظ کند.از ویژگی‌های مثبت این کتاب، اطناب و ایجاز به‌جای هر موضوع است. نه توضیح مفصل داستان خواننده را خسته می‌کند و نه اختصار باعث ابهام می‌شود.با‌اینکه داستان آقای علوان نمی‌تواند مورد استناد تاریخی قرار گیرد اما لذت مطالعه کتاب و گیرایی قلم نویسنده و مهارت مترجم، خواننده را تا انتهای مسیر داستان می‌کشاند.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 19:43:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51573766/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-qyvtnx2kqe5a</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/hadvvibf3qkb-5QG1N.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۲,۹۲۹ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۷۷ مرتبه پسندیدند و  ۳۱ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۶ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۶۰۵ بار خوانده شدند و ۲۲,۷۲۳ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۳۱۱۵۳۰ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱,۲۱۰ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۳۱۱۵۳۰ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 20:15:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دستم به کتاب و چشمم به مطالعه نمیره!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%87-bkq0hdplxswf</link>
                <description>راه‌های ایجاد انگیزه برای مطالعهبرای آدمایی که اهل مطالعه هستن کمابیش، پیش اومده که مدتی انگیزه و رغبت به مطالعه رو از دست میدن.از یه جایی به بعد، دیگه کتاب خوندن جذابیت اولیه خودش رو نداره و گویا یه کار تکراری و یک‌نواختی شده.به نظر من باید شیوه تعامل‌مون با کتاب رو تغییر بدیم. اگر تا دیروز برحسب جذابیت مطالعه و موضوع کتاب، دست به کتاب می‌شدیم از این به بعد باید مطالعه رو به یه عادت روزانه تبدیل کنیم.*مثلا خودمونو عادت بدیم شبا قبل از خواب پنج صفحه کتاب بخونیم.*یا همیشه همراه‌مون یه کتاب داشته باشیم و تو تاکسی و اتوبوس و مترو، چند صفحه کتاب بخونیم.*بین مطالعه درسی و بعد از چهل و پنج دقیقه مطالعه و تمرین، دو سه صفحه هم کتاب مورد علاقه‌مون رو ورق بزنیم.*تو صف‌های طولانی و وقت‌گیر(که الحمدلله هنوز هم کشورمون تو این زمینه غنی و حاصلخیزه:) مثل صف بانک، کتاب الکترونیکی یا صوتی تو گوشی داشته باشیم.اما تا قبل از اینکه مطالعه کردن تبدیل به عادت روزانه‌مون بشه، لازمه چندتا نکته رو هم رعایت کنیم تا از کتابخوانی فاصله نگیریم:+مثلا خودمون رو مقید نکنیم به اینکه حتما یه کتاب رو تموم کنیم بعد بریم سراغ کتاب بعدی. هیچ اشکالی نداره چندتا کتاب رو هم‌زمان پیش ببریم. البته به شرط اینکه بین مطالعه کتاب‌ها فاصله زیادی نیفته تا موضوع از دست‌مون در نره.پس میشه همزمان دو_سه تا کتاب رو با موضوعات مختلف انتخاب کرد و هر شب یکی رو مطالعه کرد.+نکته دیگه اینکه تا موضوعی تو ذهن‌مون داغه و به‌خاطرش رفتیم کتابی رو خریدیم، باید همون موقع مطالعه‌اش کنیم تا سرد نشده و الا انگیزه مطالعه کتاب رو از دست میدیم.+یکی از کارهایی که باعث میشه همیشه برای مطالعه کتاب انگیزه داشته باشیم، خلاصه‌نویسیه.سعی کنیم بعد از مطالعه هر کتاب نظرشخصی و برداشت‌مون از موضوع کتاب و یا حداقل یه معرفی اجمالی از کتاب و نویسنده رو بنویسیم و تو صفحات مجازی منتشر کنیم.(این کار فواید زیادی داره که بعدا در پستی جداگانه، مفصلا توضیح خواهم داد)+اگر احساس می‌کنیم کتاب‌های کتابخونه‌مون جذابیت و کشش لازم رو در درون ما ایجاد نمی‌کنه، کافیه در مورد اسم کتاب یا نویسنده و یا موضوع کتاب تو اینترنت جستجو کنیم.قطعا مطالبی تو اینترنت هست که باعث میشه ترغیب بشیم به مطالعه اون کتاب.اینها نکاتی بود که به ذهن حقیر رسید، خوشحال میشم اگر راهکاری برای ایجاد انگیزه و رغبت به کتابخوانی دارید بفرمایید.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 21:36:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندروم «سری‌توی‌سرها شدن» یا چرا من هیچ گُلی نمیشم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51573766/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%AF%D9%8F%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-ixn9wjul5nil</link>
                <description>چرا سعی می‌کنیم دیده بشیم؟با خودم فکر می‌کردم آیا قدیما هم مردم اینقدر مثل ما دنبال معروف شدن و مشهور شدن و اسم‌درکردن بودن یا این خاصیت مردم قرن بیست‌ویکمه؟البته حس برتری‌طلبی و تکبر از بدو خلقت با انسان بوده که باعث شد، قابیل سنگ بر سر هابیل زده و اولین ترور موفق در دنیا رخ بده؛ اما این حس که من باید یه کاری بکنم تا همه تحسینم کنن، باهام عکس سلفی بندازن، فالوورهام هر روز تو دایرکت حالمو بپرسن و فقدان من سوراخ بزرگی بر فرق‌سر این کره خاکی ایجاد ‌کنه که با هیچی جاش پر نشه، حسی است که به نظر میاد الان خیلی بیشتر شده.شبکه‌های اجتماعی به دلیل ذات بصری خودشون، مزید بر علت شدن. البته بعضیا میگن فضای‌مجازی، فقط بستری است برای بروز حس «دیده‌شدن» و الا قبل از گسترش فضای‌مجازی هم این حس وجود داشت؛ اما بعضیا میگن منشا حس دیده‌شدن فضای مجازیه و قبل از اون مردم تمایلی به ‌نمایش خودشون و زندگی‌شون نداشتن.درهرصورت، الان یکی از دغدغه‌های نسل جدید اینه که چکار کنم که بِپَسَندَندَم؟ چکار کنم که لایک بگیرم؟ این سوال داره کم‌رنگ میشه که چکار کنم که خودم خوشم بیاد؟ یا چکار کنم که خودم لذت ببرم؟ لذت بردن داره در پسندیده شدن خلاصه میشه.یعنی نویسنده برای بهتر شدن حال خودش نمی‌نویسه، بلکه برای لایک بیشتر می‌نویسه. خواننده برای خوب‌شدن حال خودش نمی‌خونه، بلکه برای جذب فالوور می‌خونه. حتی نقاش و عکاس و شاعر و ورزشکار و... دارن به این فکر می‌کنن که چکار کنیم بیشتر دیده بشیم؟! تو این فضای «لایک‌خواهی» اصالت با مخاطبه و حتی نگاه امانیستی و خودمحوری انسان هم تحت‌الشعاع قرار می‌گیره و آدما با خودشون میگن: من از تصویر و فیلم و لایو و استوری، پسندم آنچه را فالوورها پسندند!نسلی که خودش رو هم رها کرده و سرگرمِ سرگرم‌کردن دیگرانه! وقتی تنها میشه میبینه چیزی برای خودش جمع نکرده و حظّی از عمر گرانمایه نبرده و مثل یه کارگر معدن هرجا رو دستور دادن کنده، اما نه به امید پیداکردن نور و روشنایی! حالا تو این فضای «میل به پسندیده شدن»، که داره تبدیل به سبک‌زندگی ما میشه، داره جزو ردیف برنامه‌های تلویزیونی مثل عصرجدیدها و کودک‌شوها و جذاب‌شوها و جالب‌شوها میشه، چطوری بیایم به این نسل بگیم با خدا شو، برای خدا شو٬ جذب خدا شو، محب خدا شو؟! یادتونه یه زمانی گمنام بودن ارزش بود؟! حالا تو این اوضاع چطور این ارزش رو زنده کنیم؟!</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Fri, 12 Feb 2021 19:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا فرزند خوبی برای مادرت هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51573766/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-m52ow1ykuyfe</link>
                <description>در دوران نوجوانی، آرایشگر پیر و پرچانه‌ای وقتی در حال اصلاح موهایم بود از من پرسید: آیا برای مادرت پسر خوبی هستی؟ من هم به روال معهود که همیشه باید خودم را آدم مودب و خوبی نشان دهم گفتم: بله. اما از آنجا که وجدان موجودی است ول‌نکن، از خواب بیدار شد و جدال بین من و او شروع شد. در ظاهر پسری حرف‌گوش‌کن و مثلا مبادی آدابم و والدینم هرجا رفتند پز این را هم داده‌اند. اما بنابر «الانسان علی نفسه بصیره» و «الاعمال بالنیات» خودم بهتر می‌دانم که تابه‌حال گربه نفسم، محض رضای خدا موشی نگرفته. تا بوده طبق میل و خواسته‌ام عمل کردم و هرجا که به مذاقم خوش نیامده، قدم از قدم برنداشتم. حتی همین میل به تعریف و تمجید هم یکی از امیال نفسانی بود که باعث می‌شد آدم مودب و حرف‌گوش‌کنی باشم.اگر کسی از من بپرسد: چه کاری را فقط و فقط برای مادرت انجام دادی، بعد از ساعت‌ها فکر باید بگویم: هیچ! هرکاری را که بگویم ناخالصی دارد و قطعا یک طرفش میل خودم هم دخیل است. اگر کسی بپرسد: چه کاری را برخلاف میل و خواسته‌ات و فقط برای رضایت او انجام دادی، باز هم جوابم همان است که گفتم. ولی با همه این‌ها چرا من فکر می‌کردم پسر خوبی برای مادرم هستم؟ شنیده‌اید که می‌گویند:«نیکی چو از حد بگذرد، نادان گمان بد برد!» من دقیقا همان نادان بودم که از سر محبت‌ها و چشم‌پوشی‌های مادرم فکر می‌کردم عجب آدم نازنینی هستم و آرزوی هر پدر و مادری است که فرزندی مثل من داشته باشد! اگر تا دیروز فکر می‌کردم می‌شود زحمات مادری را تا حدودی جبران کرد امروز باید بگویم این کار از قبیل کارهای سهل و ممتنع است. چون هر کاری که برایش بکنی آن‌قدر از تو تشکر می‌کند که خیال می‌کنی شق القمر کرده‌ای، کوه بیستون شکافتی و کیک زرد هسته‌ای بیرون دادی، ولی وقتی ریز می‌شوی می‌بینی همین محبت کردن را هم او به تو یاد داده و تو چیزی از خودت برای تقدیم و جبران نداری. چیزی که از او گرفتی را حالا داری پس می‌دهی.راست گفته اند که مادران جلوه‌ای از محبت خداوند روی زمین اند.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 12:27:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یک رمان به واقعه‌ای تاریخی تبدیل می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-j9wzkrts6urp</link>
                <description>تابلوی تسلیم گرانادا به صلیبیانبه طور اتفاقی با کتابی از آقای رسول جعفریان آشنا شدم که در مورد جریان انعکاس داستانی درباره سقوط آندلس به عنوان تاریخ در ایران بود.این کتاب هفتاد صفحه‌ای که البته بیشتر به یک مقاله شباهت دارد، از ماجرای تبدیل شدن یک داستان به واقعه‌ای تاریخی در ایران را ریشه‌یابی کرده است.حتما داستان خیانت یک سردار مسلمان و مشاوره او به مسیحیان برای تصرف آندلس را شنیده‌اید.داستانی که در آن مسیحیان از یک سردار مسلمان به نام براق می‌خواهند تا به آن‌ها کمک کند و راهی را برای تصرف آندلس به آن‌ها پیشنهاد دهد. این سردار، جنگ را پیشنهادی غیرممکن می‌خواند و از آن‌ها می‌خواهد به سه کار دست بزنند.ابتدا با مسلمانان از در صلح وارد شوند تا بتوانند تبلیغ آزاد دین را در آندلس محقق سازند. دوم اینکه به تجارت آزاد در این سرزمین دست بزنند و سوم، آموزش و تعلیم را در آندلس به دست بگیرند.مسیحیان نیز با احداث مدارس و تدریس رایگان به ترویج عقاید خویش در بین مسلمانان پرداختند و آن‌ها را نسبت به عقاید خویش سست کردند. با تجارت آزاد توانستند شراب‌خواری را در بین مسلمانان ترویج کنند. همچنین از دختران و زنان زیباروی مسیحی برای اغوای جوانان مسلمانان و گسترش عیاشی استفاده کردند.در نهایت، با اجرایی شدن این عملیات فرهنگی، تصرف آندلس برای مسیحیان میسر شد.به بیان نویسنده، تمام آنچه که گذشت، ساخته ذهن یک نویسنده مصری است که ده‌ها سال پیش برای هشدار نسبت به ترویج فرهنگ غربی و استعماری در کشورش، کتابی را این‌چنین به رشته تحریر درآورده. اما این داستان در ایران کم کم مورد استقبال مذهبی‌ها و روحانیون قرار می‌گیرد و بدون توجه به استناد و منبع آن در بیشتر کتاب‌ها منتشر می‌شود.نویسنده در انتها با اشاره به این مطلب که قصد او تکذیب تاثیرات فرهنگی در تصرف آندلس نبوده، بلکه تنها به روند تبدیل یک داستان غیرواقعی به واقعه‌ای تاریخی می‌پردازد و خواننده را به دقت در مطالعه وقایع تاریخی دعوت می‌کند.از این دست داستان‌پردازی‌ها که امروزه به یک واقعه تاریخی مسلم در اذهان عمومی تبدیل شده، کم نیست به خصوص که فضای مجازی، بستر مناسبی را برای این کار فراهم کرده. از این جهت، دقت و ریشه‌یابی داستان‌های کوتاه تاریخی و دقت کافی نسبت به منبع تاریخی آن، امری به مراتب مهم‌تر از گذشته محسوب می‌شود.</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 12:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت مطلق!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51573766/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-svv7hficklpb</link>
                <description>تاحالا سکوت مطلق رو شنیدی؟!بسم اللهتابه‌حال«سکوت مطلق» رو شنیدید؟!شاید بپرسید مگه سکوت شنیدنیه؟ که باید خدمت‌تون عرض کنم: بله آقاجان شنیدنیه!اتفاقا سکوت مطلق تنها صداییه که همه می‌تونن بشنون. اصلا نیاز به گوش نداره.سکوت مطلق رو باید زمانی شنید که همه صداهای دور و برمون یک‌دفعه قطع بشه.فکر کنید وسط یه مجلس پر سروصدا ایستادید که یک لحظه همه برقا قطع می‌شه. اون لحظه سکوت مطلق رو می‌تونید بشنوید.البته تجربه نشون داده بعضیا از سکوت مطلق خیلی خوششون نمیاد به همین دلیل سریع از خودشون صدا در می‌کنن.سکوت مطلق تنها صداییه که اصراری نداره شنیده بشه. هیچ وقت ولوم خودش رو بالا نمی‌بره تا بقیه بهش گوش کنن.چون کلا بقیه صداها در سطحی نیستن که بخواد باهاشون رقابت کنه.البته ناگفته پیداست سکوت مطلق قطع نمیشه. یعنی هر آدمی، در هر لحظه و در هر مکانی که بتونه صداهای اضافی رو از خودش دور کنه تنها چیزی که همراه خودش حس می‌کنه سکوت مطلقه‌.کسی زمان پیدایش سکوت مطلق رو نمی‌دونه. خیلی ها هم میگن تنها صدایی که قطع نمی‌شه هم همین سکوت مطلقه.اونایی که رفتن فضا می‌گفتن اونجا بیشتر از زمین حسش کردیم.همه جا هست، همیشه هست!تنها چیزی هم که کاشف و صاحب و مالک و پدر نداره همین سکوت مطلقه.انواع و اقسام هم نداره یعنی سکوت یواش و سکوت تند نداریم. سکوت کوچیک و بزرگ نداریم، دراز و کوتاه هم نداریم. سکوت پدر و سکوت پسر هم نداریم. کلا یدونه سکوت داریم که هرکس بشنوه میگه این سکوت مطلقه.شبا هست روزا هم هست. کافیه اراده کنید. تنها کسایی سکوت مطلق رو فراموش می‌کنن که دور و بر خودشون رو شلوغ کردن.......</description>
                <category>مهدی کهن</category>
                <author>مهدی کهن</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jan 2021 23:41:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>