<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zoha</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51750219</link>
        <description>INFP</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:25:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/551616/avatar/dK5tCp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zoha</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51750219</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سانتی مانتال احمق</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-puqrjehirpjr</link>
                <description>در دنیای زیبایی قدم میزنی و قدم هایت را بی پروا برمی داری ، به خیال ان که اگر افتادی ، دستی تورا خواهد گرفت و به تو بالی برای پرواز خواهد داد، من دست هایت را خواهم گرفت ، اما چیزی را که به تو پس خواهم داد ، خود توست ؛شیوه زیبایی برای صحبت کردن داری ، از کلماتت طعم شیرینی جاریست، کلماتت را به من می دهی ، به خیال ان که چیزی به انها می افزایی، اما تمام چیزی که از من پس میگیری کلمات خودت است ؛غم زیبایی را پشت چشم هایت قایم میکردی که ناگهان نمایان می شود ؛ انعکاسی که روی سیاهی چشمانت سنگینی میکند ، روی چشمانت شناور می شود و به ارامی از چشمانت فرو می چکد ؛ من غم نا امید کننده تو هستم، تو مرا در چشمانت کاشتی ، من ثمره چشم های شاداب و جوان تو هستم ، باریکه ایی از روحی زخمی و غمگین، به روی چهره تو ریشه میزنم و تا اعماق روحت را خدشه دار میکنم؛من را از سراسر وجودت، در اغوش میکشی، اتش سوزانی داری، و از من اغوشی گرم و محکم میخواهی، انقدر گرم که تورا اتش بزند و فرو بریزاند، و به خاکسترت جانی دوباره ببخشد؛ اما تخیل خوش خیالانه تو تنها تورا میسوزاند، تو فریاد میکشی، اما گوشی شنوا کنارت نداری؛</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 21:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو یک هنرمند هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%AA%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-awtehvv39mrq</link>
                <description>قلمم را خیلی وقت است لای دفترم رها کرده ام. من به اندازه یک هنرمند شجاع و باهوش نیستم ؛ دردی که مرا می کشد ، روح تورا زیباتر میکند و غمی که مرا میسوزاند ، تورا درخشان تر میکند. غمی که اشک مرا در می اورد، یکی از چشمان تو می شود ، تو با یکی از چشم هایت دنیا را میبینی و با دیگری اشک میریزی. غم درون قلب تو ریشه می کند و یکی از رگ هایت میشود و تو ان را روی کاغذ میبری. و من کلماتت را نمیخوانم من گریه هایت را میخوانم من خون ریزی ات را میخوانم من هیولایی که از ان می‌گریزی را میخوانم و تو انقدر در این کار چیره هستی که نه تنها خودت را ، بلکه دست من را هم میگیری و مرا در دنیای زیبایی که به وجود اورده ایی می چرخانی ؛ و جهانی که تو در زیر اسمان پر ستاره ات ساخته ایی ، انقدر باشکوه است که زندگی در زحل و عطارد را بی ارزش میکند. و تو انقدر فروزان و زیبا هستی که فراموش میکنم غم میتواند روح‌ انسان را مچاله و زخمی کند  و این واقعیتی است که مسیر مارا از هم جدا میکند. تو به خوبی تحمل کردن را اموخته ایی و من خوب اشک ریختن را. تو به چیرگی دردهایت را به تصویر میکشی و من به ارامی برایت گریه میکنم.</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 19:02:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای درهم شکسته ی پشت پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-v89zwa3tsxvw</link>
                <description>انتظاری که میکشم بسیار طولانی بنظر میرسد ؛بیرون خانه ، کنار پیاده رویی ماشین را پارک کرده ام که تنها روشنایی انجا نور چراغ برق است ؛باران شیشه را شست و شو می دهد و تمام تصویر رو به رویم را درون خودش غرق میکند ، ولی نور قرمز رنگ چراغ برق هنوز سر جایش است ؛ در سرما و تاریکی بیرون ، بسیار گرم بنظر می رسد ؛ میخواهم به سمتش بروم ، مانند حشره ایی که دنبال رهایی از سرمای شب است ، ولی دور بنظر می رسد ، بسیار دور ؛بیشتر در کاپشنم فرو میروم ، باران بیشتری روی شیشه می بارد و تمام دنیای بیرون را در خودش غرق میکندبه چراغ قرمز رنگ رو به رویم خیره شده ام ؛ انگار شخص مهمی باشد ، یا انگار بخواهد بابت ازاردهنده بودنش معذرت خواهی کند یا از او بخواهم تا به حرکت دراید و مرا در اغوش بگیرد و بگوید که من مقصر تمام اتفاقات اخیر نیستم ، من کسی نیستم که باید سرزنش شوم ، و بعد دستم را بگیرد ، موسیقی موردعلاقه ام را برایم بگذارد و مرا به پارک ببرد و با من قدم بزندانقدر خیره می شوم تا بالاخره احساس میکنم چشمانم به ارامی می سوزند ، انگار کسی فندکش را درست زیر چشمانم روشن کرده باشد ؛ دو قطره اشک از چشمانم پایین میریزد . بابت زیاد نگاه کردن؟ گمانم گریه میکنمسرم درد میکند ، شانه هایم درد میکند ، گونه هایم درد میکند ، تمام وجودم درد میکند و سردم است ؛حتی اشک هایی که میریزم هم سرد هستندنور چراغ دور بنظر میرسد و در تاریکی سو سو میزند ؛ مرا یاد مارلا می اندازد ؛ تنها کسی که حاضر بود مرا از دنیای تاریک و تنهایم نجات دهد ، و حالا دارد می رود ؛ تمام چیز هایی که دوستشان دارد ، روزهای زیبای افتابی و دنیای قشنگش را در کوله اش میگذارد و می رود ؛ تنها خاطراتش را از خودش جا میگذارد ؛ خاطراتش مانند هیولاهایی هستند که تمام روحم را زخمی میکنند پیش از ملاقات با او ، دنیای من اتاقک سرد کوچکی بود که در انجا بوی الکل انتظار شعله ی اتشی را می کشید تا تمام اتاق را خاکستر کند .مارلا کسی بود که میتوانستم با او حرف بزنم . به هر شیوه ایی که میتوانستم ؛ گاه با فریاد و گاه با سکوت های طولانی ؛ او تمامی انهارا می شنید.مارلا بزرگترین کمکی که میتوانست را به من کرد . او به من حرف زدن یاد داد که بسیار دلنشین تر از سکوت یا فریاد بود .و حالا دارد می رود.نمیدانم برای چه ، نمیخواهم بدانم برای چهمیخواهم بماند ، میخواهم کنارم بماند میخواهم نور سرد تلفن ماشین را روشن کند و او بگوید نمی رود میخواهم مثل همیشه ، مرا اینجا پیدا کند ، لبخند ازاردهنده ایی بزند و بگذارد تا گریه کنم و از او التماس کنم تا بماند ؛ بگویم او بهترین ادمی است که میشناسم و تمام این مدت گل هایی را در قلبم کاشته که حالا با رفتن او قرار است جایشان تا ابد درون قلبم درد کند ؛ بعد محکم مرا در اغوش بگیرد ، و هرگز مرا ترک نکند ؛می دانم که او نمی اید ، می دانم اگر بیاید من فقط از او خداحافظی خواهم کرد ؛ به دست هایم نگاه میکنم ، تنها قسمت سالمی که از من باقی مانده است ؛ چنان میلرزند که گمان میکنم اگر امشب مارلا را می دیدم و او دستم را می فشرد ، تمام وجودم در هم می شکست ؛اشک هایم را پاک میکنم و به شیشه خیره می شوم و باران را میبینم که روی شیشه می بارد و همه چیز را باهم غرق میکند ؛ نه فقط تصویر بیرون را ، من را هم با خود غرق میکند . انگار درون اقیانوس غرق میشوم.بی پایان و عمیق.</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Tue, 03 May 2022 10:44:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترکیب های مورد علاقه من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86-fpmydimnwzod</link>
                <description>دیدن فیلمی که دو ماه منتظرش بودم + شیرقهوه داغواقعا ارزشش رو داشت :)دراز کشیدن  + کتاب خواندنمعماری کلاسیک + چراغ های زرد  + بارونی که همه جا رو خیس کرده بوی خوب + نسیم خنک کیک + قهوهصدای ماشین لباسشویی + اتیش شومینه + صدای بارون پنجره خیس + نگاه کردن مردم که از زیر بارون فرار میکننReckoner + عقاید یک دلقک(اینقدر این اهنگ رو زمانی که این کتاب رو میخوندم گوش دادم که الان هروقت گوشش میدم احساس میکنم یه یادگاری از هانسه ، و هانس دیگه اینجا نیست )اتاق زیر شیروانی + وسایل قدیمی + هوای سردانشرلی + متیوجودی ابوت + بابا لنگ درازاسمون ابی + تیکه های سفید ابر + انعکاس درخت ها توی چشمهسوال هایی که با خودکار ابی نوشته شدن + جواب دادن با خودکار بنفش Diet mountain dew + تاب سواری کلینت ایستوود + کابو بودنهر چرت و پرتی به ذهنتون رسید بگید</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 20:09:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش رقصیدن را بهتر بلد بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-fahah1pbnhhn</link>
                <description>به دختر ها نگاه میکنم که با لباس های مشکی زیبایی که به تن دارند ، در سالن خالی مشغول رقصیدن هستند ؛ عده ایی از انها که نمیرقصند ،  کفش هایشان را دستشان گرفته اند و اوازی را زمزمه میکنند و می خندندسالن خیلی وقت است که خالی است ؛ ولی هنوز شور و شوق بعد از نمایش بین دختر ها باقی مانده است ؛حتی شاید کمی بیشتر شده ؛ گل های قرمز و زرد و صورتی که در گلدان های زیبایی گوشه به گوشه سالن را زینت داده اند ، و نور های طلایی و سفید لوستر بیشتر سالن را باشکوه کرده اند ؛روی زمین کمی شربت ریخته و انعکاس نور چراغ ان را طوری درخشان کرده که انگار الماس قرمز رنگی را ذوب کرده اند و ان را از عمد انجا ریخته اند ، حتی بهم ریختگی ها هم انگار با هدف خاصی برای زیباتر نشان دادن این سالن انجام شده اند ؛من دور از جمعیت ایستاده ام و به دختر ها خیره شده ام و لبخند مسخره ایی میزنم که باعث می شود بیشتر از قبل خجالت بکشم ؛ ای کاش رقصیدن را بهتر بلد بودم</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 10:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق شدن چه حسی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-tsxu9rguk02h</link>
                <description>خفگی .خفگی دوست من .اولین‌ چیزی که بعد از غرق شدن گریبانت را می گیرد این است : حس خفگیو این چیزی ست که این اواخر بیشتر از همیشه احساسش میکنم ؛ مرد ماهیگیر فکرمیکند اگر موج دریا شدید شود و قایق برگردد ، به زیر اب می رود و خفه می شود.ماهی توی تنگ فکرمیکند اگر تنگ بشکند و به بیرون از اب بی افتد ، خفه می شود.من زمانی که هزاران فکر در سر دارم و هیچ کدام را نمیتوانم به زبان بیاورم ، خفه می شوم .خفگی از تنهایی هم بدتر است . خفگی حس مرگ می دهد ، من تنهایی را میتوانم تحمل کنم ولی خفگی مرا می کشدو حتی اگر خفگی مرا نکشد ، اهسته بودن قلم و ناتوانی کلمات مرا می کشند .من می ترسم ؛ ای کاش میتوانستم به جای دوری بروم ؛ یک جای ارام بین درخت ها پیدا میکردم ، قایم می شدم و انقدر انجا می ماندم تا این حس مرا رها کند ،زمانی که دیگر احساس مردن نمیکردم ، برمیگشتمارزو میکنم که ای کاش این حس را وقتی داشتم که در اب غرق می شدم ، ان زمان شاید درکش برای بقیه راحت تر بود ؛ اب به درون ریه هایم می رفت و من نمیتوانستم نفس بکشم و خفه می شدم ؛ آیا درک چنین چیزی سخت است؟دلم نمیخواهد این حس را زمانی که حالم را از من می پرسند پیدا کنم ؛ ان زمان ، بغض گلویم را چنگ‌ میزند ، سرم پر از حرف هایی می شود که هیچکس هیچ چیز از ان ها نمیداند ؛ و ناگهان گریه میکنم ؛ ولی گریه برای چه؟ هیچ کس نمیداند ؛ من؟ من کر و لال و نابینا میشوم ؛ انگار مرده ام ؛ نه میتوانم کلمه ایی حرف بزنم و نمیتوانم چیزی را ببینم یا بشنوم ؛ و تنها فقط احساس خفگی میکنم</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 10:43:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابی، قرمز، سبز...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-hkqkzevgr6a1</link>
                <description>این هارا مینویسم تا بعدها که موهای ابریشمی دختر کوچکت را زمانی که از خستگی به خواب رفته کنار میزنی و مرا به یاد می اوری ، لبخند بزنی ؛ نه اینکه مرا نفرین کنی که چرا بدون خداحافظی تو و همه ی عزیزانم را ترک کردم . برایت مینویسم چون دلم نمی خواهد مرا ببینی ؛ دلم می خواهد تا ابد از من تصویر ان دختر سر به هوای احمق را به یاد بیاوری ؛ انطوری که بی پروا می خندیدم و دستت را میگرفتم و انقدر سریع می دوییدم که تو محکم زمین میخوردی ؛ دوست دارم حداقل زمانی که دارم میمیرم این را بین خاطراتم ببینم که دوباره پاییز است و من توی پارک دور خودم میچرخم و هربار که میچرخم ، تورا میبینم که مرا نگاه میکنی و من باز دوباره تورا خیلی دوست دارم .چندشب پیش خواب می دیدم مرده ام . بالای جسم بی جانم ایستاده بودم و هرچقدر منتظر ماندم تا کسی بیاید و مرا با خود ببرد کسی نیامد و من مجبور شدم تا دروازه های مرواریدی بهشت پیاده راه بروم . وقتی بیدار شدم نمیتوانستم از خستگی تکان بخورم . وقتی که فهمیدم همه انها خواب بوده گریه ام گرفت ؛ من نمیخواستم یکبار دیگر ان حس مضخرف را تجربه کنمامروز بود که فهمیدم دارم واقعا میمیرم ، حرفی از حس وحشتناک زمانی که خودم را در اینه میبینم نمیزنم . فقط میدانم که ان من نیستم ؛ من ان زن مریض نیستم و این بخشی از زندگی من نیست . این بخشی از مرگ من است ؛ فکرمیکنم زندگی من از وقتی به پایانش رسید که چشمانم دنیا را بد وضوح می داد و ناگهان همه چی تیره و تار می شد و من را چنان گیج میکرد که احساس میکردم درون سیاهچاله ایی فرو میروم که مرا به درونی ترین سطح زمین میکشدزمان هایی هست که انقدر ضعیف میشوم که حتی اب خوردن هم سخت می شود و من تمام ارامشم را در قرص های ابی و سبز و قرمزی که میخورم پیدا میکنم . بعد چشم هایم را میبندم و انگار به زیر رنگین کمان ها دراز میکشم . دوباره هفت ساله میشوم ؛دوباره توی کمد تاریک و ارام اتاق کوچکم قایم می شوم ، خیالبافی میکنم و مادر زمانی که میخواهد اتاق را تمیز کند مرا انجا پیدا میکند و میبیند که به خواب رفته ام . یا دوباره باز به باغ پدربزرگ می رویم و من درخت هارا محکم میکنم ، نمیدانم چرا هربار اینکار را میکردم وقتی که میدانستم مورچه ها باز قرار است به جانم بیافتند . و یادم می افتد که چقدر عاشق بازی هایی که از باغ تا جنگل می کردیم بودم ؛بعد از ان ، یادم می افتد هفده ساله بودیم و یواشکی از مهمانی ها فرار میکردیم و بین درخت های پارک راه میرفتیم و صحبت میکردیم ؛ یکشنبه شب ها ، به خانه ی ما می امدید و باهم پیانو مینواختیم ؛ و یا پشت باغ پدربزرگ باهم می رقصیدیمهنوز هم برای توِ هفده ساله غصه ام میگیرد وقتی به زمانی فکرمیکنم که پدرم نامه ات را پیدا کرد و از خانه خارج شد و تا نیمه شب خانه نیامد ؛ من هرگز نفهمیدم او چه چیزی به تو گفت ، ولی بعد از ان دیگر باهم نرقصیدیم ؛ من اتفاقی کت مشکی تورا پیدا کردم که توی خانه ما جا گذاشته بودی و من تا مدت ها هروقت پیانو مینواختم کت مشکی تورا می پوشیدم و اخرش باز به گریه می افتادم ؛نمیدانم پدر چگونه متوجه شد که ان کت توست و ان را از من گرفت ؛ پدر مرد بدجنسی بود ؛نمیدانم چرا تصمیم گرفتم این خداحافظی را برای تو بنویسم ، شاید چون هنوز هم هروقت با کت مشکی ام پیانو مینوازم یادم می افتد چقدر دوستت داشتم و بعد غم تمام دنیایم را پر میکند ؛نمیدانم کی همه این ها تمام می شود ؛ هربار مرگ خودم را به شکلی تصور میکنم و هربار به شکل عجیبی دلم برای تو تنگ می شود ؛ می دانم وقتی بمیرم چیزی از من برای کسی باقی نمی ماند ، انگار اصلا وجود نداشته ام ؛ تمام زندگیم را با خودم میبرم ، و این مرا خوشحال میکند ؛ چون ان موقع مطمئنم که حتی اگر تا بهشت هم پیاده راه بروم دیگر چیزی نیست که بخواهم دلتنگش شوم ، ان موقع من همه شمارا در قلبم دارم ؛و شاید تو دوباره مرا در قالب یه مرد ماهیگیر دیدی ، یا یک فالگیر دیوانه ؛تنها چیزی که ازت میخواهم این است که لطفا اورا دوست داشته باش ؛ چون من تورا خیلی دوست دارمپ.ن: این متن بلند سردرد اوری که خوندید نتیجه گوش دادن به پلی لیستی بود که اسپاتیفای برام درست کرده بود ؛ و بر اساس اهنگ های موردعلاقه ام ، برام یه سری اهنگ اورد که شبیه اون ها بود و من عاشقشون شدم ، و تصمیم گرفتم ببینم اگه اون پلی لیست یه ادم بود چه جور ادمی بود ؛یعنی اسپاتیفای میخواد من بمیرم؟?‍♀️?‍♀️?‍♀️?‍♀️</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 10:59:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-pbo3idyxsald</link>
                <description>در ایستگاه قطار ، بوی قهوه می پیچد ؛ در صندلی کناری من ، زنی سخت مشغول مطالعه است ؛ و در پشت سرم زن و مردی مشغول مکالمه هستند ، پچ پچ صحبتشان مرا از فکر کردن به جا گذاشتن ساعت مچی ایی که تو به من هدیه داده بودی، پرت میکند ؛ ان یکی جزو اخرین وسایلی بود که من از تو داشتماخرین بار که چشمم به ساعت ایستگاه افتاد ، ساعت از دوازده گذشته بود ؛ زمان خیلی زود می گذرد ، و این من را می ترساند ؛ زمانی که برای اخرین بار از ان پنجره کوچک اشپزخانه به شهری که حالا خیس از باران شده بود نگاه می کردم ، نمیتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم ؛ اشک هایم سخت دیدم را تار کرده بودند ؛برای همین ، لحظه ایی خیال کردم تورا میبینم و وقتی که فهمیدم تو انجا کنارم نیستی ، بیشتر گریه ام گرفتفکر میکنم از زمانی که تورا با ان لبخند زیبایت در لباس مشکی قشنگی که برای مهمانی خریده بودی دیدم ، با این چشم ها به هرکسی که نگاه میکنم ، یک یادگاری به او میدهم ؛ چشمانی که لبخند زیباترین زن دنیا را دیده انداین ایستگاه ، بوی قهوه می دهد ، و قهوه بوی اخرین ملاقاتمان را می دهد ؛ ان زمان که سعی کردی خودت را قوی نشان بدهی و گریه نکنی که ناگهان فنجان قهوه از دستت افتاد و بغضت شکست و دست های یخ زده و سردت را با بغل کردن من گرم کردی ، و از من وقت برگشتنم را پرسیدی؛ من لبخندی زدم و به دروغ گفتم فقط یک سال طول میکشد ، میدانستم اینطور نیست ؛ میدانستم که دیگر هم را نمیبینیم ؛ تو باید مرا ببخشیاز ان موقع ، هرلحظه بیشتر از قبل دلتنگت میشوم و انگار تمام جسارت و گرمای وجودم را در اغوشت جا گذاشتم ؛ به اخرین بار که دست هایت را میشستی فکرمیکنم ، طوری دست هایت را میشستی انگار مجسمه ایی را  به ظرافت میتراشی ؛ و به اخرین باری که به من لبخند زدی ، زمانی که میخواستی بروی ، برگشتی و مرا با لبخند نگاه کردی ؛ میدانستم که به ملاقات دوباره مان فکرمیکنی ؛ و برای لحظه ایی غم تمام وجودم را پر کرده بود ؛ چشم های پر امید تو ، مرا ناراحت میکردقبل از ان ، لبخند و چشم های تو ، تنها دلیل ارامش این چندوقت من بودند که حالا با جا گذشتن تو ، در بارانی ترین و ابی ترین روز سال ، گیر کردن تو و خاطراتت در تقویم امسال و دور شدن از تو ، هر لحظه بیشتر از قبل ، تمامی این ها مرا سخت ناراحت میکنندباران هنوز قطع نشده ، میتوانم به خوبی صدایش را بشنوم ؛ زن کنار صندلی ام چیزی را یادداشت میکند ، و مرد و زن پشت سرم ارام گرفته اند ؛ دیگر بوی قهوه نمی پیچد ، اما صدای باران هنوز در جای جای سالن پخش می شودچشم های خسته ام به ارامی بسته می شوندو تصویر تو هم به ارامی از ذهنم محو می شودبه ساعتی که به من یادگاری داده بودی فکرمیکنم ان را توی تاکسی جا گذاشتمبه این فکرمیکنم که تو باز مجبوری مرا ببخشیو فراموش کنی، هرچند که خودخواهانه دلم می‌خواهد همیشه مرا به یاد داشته باشیفکرمیکنم در همین خیالها بودم که قطار رسیددوباره به ساعت نگاه کردم ، ساعت از یک گذشته بود</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 08:54:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این پست رو به ونگوگ تقدیم میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%86%DA%AF%D9%88%DA%AF-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-gy2agf5i3v4o</link>
                <description>ساعت پنج صبحههنوز نخوابیدمو دارم فکر میکنم مگه چشمای ونگوگ چه اسمونی رو دیده ، و چقدر غمگین بوده و چطور میتونسته امیدوار باشه و ستاره و جادو توی اون نقاشی غمگین بکشهچشمای ونگوگ سبز بودن ؛ پس چرا تمام ستاره ها ، خونه ها ، اون اسمون جادویی و اون درخت کاج ، توی رنگ ابی خوابیده بودن؟ شاید ونگوگ با چشم های پر اشکش اون نقاشی رو کشیده بود و انعکاس اون اسمون و اون شهر توی چشمای پر اشکش افتاده بودن ؛و یا انگار تمام اون منظره رو ، توی چشمای ابی کسی دیده و اون‌ منظره یه نقاشیه از انعکاس چشمای ابی یه نفر ؛ درخت کاج خودشه و اون نور ها انعکاس چراغ های اتاق بودن که توی چشمای ابی رنگ اون یک نفر افتاده بودنیه جا خونده بودم شهر تاریک توی نقاشی ، نماد زندگیش بود که هیچ امیدی داخلش وجود نداشته و کاجی که انگار با اسمون پرستاره موزون شده بود ، خودش بود و اون ستاره ها امیدهاش بودن ؛ این نقاشی برای من جالب و امیدبخش می شد اگه خود ونگوگ زنده می موند و با یک مرگ طبیعی میمرد ؛ این خیلی غمگینه که با همه ی امیدی که داشته،  اخرش خودش رو میکشه :( و این غمگین تره که ونگوگ اون نقاشی رو از پشت پنجره های اسایشگاه روانی می کشیدمن دوست دارم اینطوری تصور کنم که انگارونگوگ تمام اون منظره رو از پشت چشم های پر از اشکش کشیدهبرای همین همه چیز کج و معوج و پر از احساسه و نور ها چندین برابر درخشان ترن ؛ ولی نه اشک غم ، چشم های پر از اشک کسی که پر از شوره و عاشقهای کاش میتونستم با یه عدسی بزرگ به این نقاشی نگاه کنم و ای کاش میتونستم ونگوگ و شب های پرستاره اش رو محکم توی اغوش بگیرمو این اهنگ بیلی که نمیدونم چرا ولی من رو هربار یاد ونگوگ میندازه ؛ لیریک غمگینش ، اینکه فقط یک نفر بوده که بهش امید میداده (درست مثل تئو ) و یا اینکه تمام ارزوهاش تبدیل به کابوساش شده بودنحقیقتش میخواستم یه مدت هیچ چیزی ننویسمولی خب هنوزم دارم مینویسم و متاسفانه اونقدر بی ظرفیت هستم که نتونم زیاد توی پیش نویس ها این رو نگه دارمبا اینکه چیز جالبی هم نیست ولی فکر میکنم نوشتنش تنها راهی بود که میتونستم باهاش ونگوگ رو محکم در اغوش بگیرم</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 18:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم ویروسی شدم T_T</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-tt-j8l1mvl32ezj</link>
                <description>من هم به این چالش دعوت شدم ولی مشکلی که هست مطمئن نیستم وقتی که ویروسی میشی دقیقا باید چیکار کنی (و دقیقا چرا باید بهش بگیم ویروس) چرا الکی الکی این رو به بیمارستان ربط دادید و یا اصرار دارید اینقدر لوس باشید ، نمیدونم... ولی منم ویروسی شدم و متاسفانه اصلا ادم خوش غذا یا خوش اشتهایی نیستم ، پس اگه غذاهای بیخودی میزارم به بزرگی خودتون ببخشید :من حقیقتش اصلا دستپخت خوبی ندارم و همیشه از همون اول اشپزی روغنو میسوزونم ، اینقدر که مشکی میشه و هروقت هم ماکارونی پختم مزه رادیواکتیو میداده (به گفته خواهرم و مامان و بابام) ماکارونی کلا همیشه کلمه پر دردی بوده واسه منو یه خاطره بامزه از ماکارونی که دارم این بود که یه بار منو خواهرم خونه تنها بودیم و قرار شد من غذا بپزم ؛ منم که اصلا وای :/ نمیدونم چی پختم یا چیکار کردم تو اشپزخونه ، ولی یادم میاد اخرش اینقدر این غذا شور شد که اصلا شور بودنش به کنار ، من داخلش عدس هم ریخته بودم و چون دیر عدس رو ریختم تو غذا خیلی سفت بود و مجبور شدیم یه شیوه واسه خوردن اون ماکارونی اختراع کنیم ، و خلاصه انگار داشتیم الوچه میخوردیم تا غذا و خیلی افتضاح شد ؛ هنوز یادش میوفتم حالم بد میشه به قول شماها ویروسی میشم سرم گیج میره دنیا تو چشمام سیاه میشه اصلا وای (یادم نمیاد چرا فکر میکردم این خاطره بامزه است -_- )مرغ سوخارییییی :)))بهههشتتتتت (مخصوصا توی هوای سرررررد)امممم...کتاب؟ : این اواخر یه کتاب میخوندم به اسم عقاید یک دلقک که وایب خیلی قشنگی داشت ؛ مثل رنگ بنفش ، و اونجاهایی که خاطرات شخصیت اصلی مرور می شد انگار برمیگشتیم به یه دوره که ترکیب رنگ سبز و قهوه اییه ؛ کتاب خیلی قشنگی بود کلا ؛ و این توی ذهنم از این کتاب مونده که چقدر شخصیت اصلی کتاب تاکید داشت به روی اینکه از سردرد و مالیخولیا و بوهایی که از پشت تلفن متوجه میشه رنج میبره (اولای کتاب بعد هرچند تا پاراگراف هی تکرار میکرد این جمله رو ) ؛ و یا این تیکه از کتاب رو هم دوست داشتم که توی مرور خاطراتش با ماری میگفت من همیشه ماری رو تماشا میکردم که چشکلی مسواک میزنه ، و با ظرافت در خمیر دندون رو میبنده ؛ یعنی الان نامزد جدیدش متوجه این ظرافت میشه؟ اینکه اون هم میتونه این ظرافت رو ببینه منو عصبی میکنهکتاب بعدی که این اواخر خوندم و خیلی دوستش داشتم دراکولا از برام استوکر بود که خیلی فضای مشکی و قرمز قشنگی داشت ؛ این کتاب اصلا شبیه کتابای فانتزی تینیجری نیست ، چیزی داخلش اقرار نشده و کلیشه ایی نیست ؛ توی این کتاب واقعا کنت دراکولا یه شخصیت منفی و باهوشه و توی اون مدت زمانی که میخوندمش یه عالمه حس ماجراجویی و هیجان و ترس بهم منتقل میکرد و باعث می شد خیال پردازی کنمکتاب قمارباز داستایوفسکی رو پارسال خوندم و اون هم خیلی قشنگ بود و یه عاشقانه خیلی غمگین رو تعریف میکرد و فضای اون کتاب برای من مثل رنگ سرمه اییه ؛ حتما پیشنهاد میکنم که بخونیدکتاب های دیگه ایی که دوست دارم معرفیشون کنم ولی میدونم قراره یه عالمه راجبشون صحبت کتم برای همین به گفتن اسمشون اکتفا میکنم : جنایت و مکافات ، غرور و تعصب ، شور زندگی و کاشکی کسی جایی منتظرم باشد.فیلم ها :پرستیژ فقط یه فیلم نبود برای من ؛ مثل یه دنیای متفاوته ، و خیلی بی نقص و قشنگهو شمارو نمیدونم ولی من طرف هیو جکمن بودم T_Tو بعد از اون فیلم درباره زمان خیلی قشنگ و حال خوب کن بود و یادم میاد وقتی تمومش کردم تقریبا نزدیکای سه صبح بود و از شدت حال خوب و انگیزه ایی که گرفته بودم یادم میاد فقط یه عالمه لبخند میزدم و نمیتونستم بخوابم ؛گوگولیاااااا :))))و بعد از این هم فیلم بازی انتقام خیلی قشنگ و بی نقص بود ؛این سکانسش :&#039;(((بنظرم فیلم ارباب حلقه ها هم فیلم خیلی قشنگ بود و اونم یه دنیای متفاوت و خیلی قشنگی داشت که بنظرم خیلی نسبت بهش بی توجه ایی میکنید :(اهنگ ها :خب چون میدونم اگه بخوام دونه دونه بگم خیلی طولانی میشه پس ترجیحا البوم های موردعلاقه ام رو معرفی میکنمالبوم تصور کن (imagine) جان لنون فقط خیلی قشنگه :)))))و بعدش البوم amnesiac رادیوهد البته پیشنهاد میکنم حتما این اهنگ رو گوش کنید ، البته از این البوم نیست ولی از رادیوهده :https://ts2.tarafdari.com/contents/user650413/content-sound/radiohead_-_the_golden_unplugged_album_-_street_spirit.mp3و همین :)))ممنونم که تا اینجا خوندید و خیلی ممنونم از لیزارد که من رو به این چالش دعوت کرد :)البته احساس میکنم اشتباه انجامش دادم و اصل این بود که عکس غذا بزارم و دلتون رو اب کنم؟ نمیدونم... فقط منم سعی کردم به شیوه خود لیزارد انجامش بدم</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jan 2022 19:57:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزد دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lrhlhd2dxf7j</link>
                <description>کوچیک تر که بودم ، دوست داشتم معلم بشم ؛ البته نه بخاطر اینکه علاقه ایی به این شغل داشته باشم ؛ بیشتر بخاطر این بود که به غیر از معلم شدن ، درک دیگه ایی نداشتم که چرا یکی باید مهندس یا دکتر بشه ؛ هنوز هم نمیتونم درک کنم که چشکلی یک نفر میتونه به پزشکی علاقمند بشه چون من هیچوقت نتونستم با علوم و زیست ارتباط برقرار کنم ؛الان که بزرگتر شدم و بیشتر شغل ها و طبیعتشون رو درک میکنم دوست دارم معمار بشم ؛ هیچکس متوجه نمیشه چقدر من به این شغل علاقه دارم ؛ هربار که توی جمع خانواده ازم میپرسن که دوست داری چی بخونی و چیکاره بشی من میگم معمار ؛ و خب اینجور مواقع ادما به دو دسته تقسیم میشن :یکی مثل خاله کوچیکم که میگه خوبه که علاقت رو دنبال میکنیو یکی مثل دایی بزرگم که میگه ولی تو میتونی مدیریت بخونی و مدیر بشیکه من به هیچکدوم اهمیتی نمیدم ؛ چون اگه معماری هم نبود ، هنرستان میرفتم و طراحی لباس رو انتخاب میکردمولی میشه کمی رویاپرداز باشیم؟ میشه حداقل اینجا واقعیتش رو بگم؟من دوست دارم ناخدای یه کشتی دزدان دریایی باشم !دوست داشتم که یه چشمم کور می بود و با چشم بند میبستم و جای پای چپم ، یه پای چوبی داشتم و موهای بلوند و تقریبا بلندی داشتم و پشت سرم با کش میبستم ؛ مثل موها و قیافه ی کرت کوبین:چرا کرت کوبین هیچوقت دزد دریایی نشد؟و از اون کلاه های مخصوص کاپیتان هارو روی سرم میذاشتم و فرم مخصوص کاپیتان هارو میپوشیدممدام ابجو میخوردم . شب ها مدام مست میکردم و با ناخداهای دیگه دعوام می شد و با یه لحن مست الود سرشون داد میزدم : مگه اینکه از روی جنازه من رد بشید پشت میزم یه نقشه دنیا بود و من روی صندلی لم میدادم و پاهام رو به میز تکیه میدادم و پیپ میکشیدموقتی که به یک کشتی دیگه میخواستیم حمله کنیم با فریاد زدن و بلند صحبت کردن به خدمه ام انگیزه میدادم و کشتی های دیگه رو میدزدیدیم و یه عالمه ماجراجویی میکردیمدوست داشتم اون موقع یه المانی باشم ؛ چون المانی ها اکثرا ادم های خیلی سردی و بی احساسی هستن و این خیلی به یه ناخدای کشتی دزد دریایی که یه عالمه سیاست های کثیف داره میاد من این فیلم رو ندیدممممممشما هم اگه میتونستید با دست باز اینده تون رو انتخاب کنید چه چیزی رو انتخاب میکردید؟ :)پ.ن: خیلی ممنونم از اقای تام یورک بابت نوشتن اهنگ Go to sleep که همچین وایب قشنگی رو میدهhttps://dl.joyamusic.ir/Album%20Khareji/Radiohead/320/Go%20To%20Sleep(joyamusic).mp3</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jan 2022 21:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای زمستانی این جناب چگونه میگذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-xauegc4rp7pu</link>
                <description>زمان زیادی هست که هیچ چیزی ننوشتم ، البته توی ویرگول چیزی ننوشتم ؛ من نمیتونم برای یه مدت خیلی طولانی از نوت تلفن یا دفترچه خاطراتم دور باشم و این اواخر چیز های خیلی زیادی نوشتم ، و وقتی بهشون نگاه میکنم بنظرم جالبن و پر از حرف و ایده ان ، در حالی که احتمالا اگه همین موضوع ها رو میخواستم جدا جدا بنویسم شاید نوشتنشون خیلی سخت تر بود ؛ برای همین فکرمیکنم خوندنشون شاید کمی سرگرم کننده باشه :)چهار یا پنج روز دیگه پاییز تموم میشه ، ولی میشه تموم نشه ؟ من هنوز شمال نرفتمهنوز توی هوای بعد از بارون قدم نزدم یا هنوز زیر درخت هایی راه نرفتم که برگ های زرد و نارنجی ازشون می افتن ؛ پاییز قشنگی بود؟ نه زیاد ، با حس دلتنگی و حسرت گذشت . مهر کاملا انتظار بود و ابان هم که اون همه اتفاق افتاد و من از همه جا رفتم و فقط خودم بودم . یه یک ماه اینطوری سپری شد و روز های خیلی قشنگی هم بودن ؛ مثل شبی که عمو محمد و رقیه اومدن خونه ما و تا صبح صحبت میکردن یا وقتی که با نادیا توی حیاط زیر سایه بون نشسته بودیم و پیتزا میخوردیم و داشت بارون می اومد ؛ تقریبا خیس شده بودیم ، با اینکه زیر سایه بودن بودیم ولی خیلی بارون اومد و شب خیلی قشنگی بود و یا وقتی که رفتیم خونه سعید و توی حیاطشون بدمینتون بازی کردیم و حتی امروز که با سارا روی پله های کنار دریا نشسته بودیم و پاهامون توی اب دریا بود و از سرما بی حس شده بود . هوا یکخورده مه داشت و اسمون بنفش خیلی کمرنگ و ابی بود  . و کلا روز های خیلی قشنگی بودن تا هفته پیش که برگشتم به روال زندگی عادی . من همون ضحی سابقم ولی دیگه نمیتونم مثل قبل ، اونطوری با بقیه گرم بگیرم و کل روز رو بقیه رو سرگرم کنم . انگار دیگه برام اهمیت یا ارزشی ندارن که بخوام وقتم رو صرفشون کنم ، البته که دوستشون دارم ، خاطراتشون رو و حس قشنگی که ازشون گرفتم رو دوست دارم ولی دیگه نمیتونم ، دیگه تحمل ندارم ، دیگه نمیتونمدیگه نمیتونم حس گند نادیده گرفته شدن رو تحمل کنم . دیگه نمیتونم بیشتر از این به خودم توهین کنم . نمیدونم خوبه یا نه ولی مثل حس دریازدگی میمونه ، بعد از یخورده کنارشون بودن انگار حالم بد میشه یا دل و روده ام میاد توی دهنم .دلم میخواد به چیزای قشنگ تر دیگه ایی فکرکنم ، احتمالا خیلی خسته ام ، ساعت یک ظهر بیدار شدم و دو کنار دریا بودم تا ساعت... نمیدونم چه ساعتی و روز جمعه است و یه عالمه مشق ننوشته دارم و خونه که رسیدم خاله ها و دایی اومده بودن و مافیا بازی کردیم دست اخر خیلی احساس بدی داشتم چون بقیه طوری رفتار میکردن انگار من خنگم یا نمیفهمم و خیلی استرس داشتم . الانم که رفتن و اتاقم به شدت وحشتناکی بهم ریخته است . باید تمیز کنم اینجارو و به درسام برسم . ولی قبل همه اینا دوست دارم بگم چقدر دیشب قشنگ بود.یه بخاری بابا از انباری مغازه اش آورده که بادش اندازه سشواره ، گرماش هم همون اندازه است و صدای پنکه میده فقط خیلی زمزمه وار تر . شب که سزم رو خسته روی بالشت میزارم احساس میکنم صداش توی گوشم تبدیل به اهنگ میشه و حس گرما و امنیت میده .سلام . منم ، دوباره ؛من رو یادت میاد؟ همون که نمیدونستی اسمش حتی وجود خارجی داره ، ضحی ؛ ازم خسته شدی؟ اوه دوست خوبم ، تحملم کن ، من دارم دیوونه میشم . لطفا برای چند لحظه هم که شده با فکرکردن به من اخماتو توهم نکن .دوست خوبم ، ای کاش میتونستم محکم بغلت کنم . دلم گرفته . تو چرا همش توی سر منی این اواخر؟ دوست عزیزم ، مگه راهتو گم کردی؟ چرا اروم نداری؟ چرا برنمیگردی خونتون؟ باز ناراحتی؟ میشه ناراحت نباشی؟ تو خیلی معصوم و دوست داشتنی تر از این هستی که بخوای اینقدر خودت رو اذیت کنی .از وقتی رفتی ، بخشی از من روهم با خودت بردی . بخشی از من که توی هر کس دیگه ایی دنبالش میگردم پیداش نمیکنم . اون فقط پیش توعه . چون خودت به من نشونش دادی . احساس میکنم اینجایی،  درست همینجا کنارم ؛ میدونم این چیزیه که تو داری برای من میفرستیش . چون این رو فقط تو میتونی داشته باشی .تا همین چند دقیقه پیش مدام توی اتاق راه می رفتم و به رفتن فکرمیکردم دوست خوبم . میخواستم بزارمت یگوشه دنیا و ولت کنم و برم . ولی میبینی که ، هنوز اینجام . هنوز هم یه عالمه دوستت دارم تو خوشحالی از این که نمیتونم ولت کنم؟میشه من رو ببخشی؟ وقتی که تمام این مدت داشتم بهت لعنت میفرستادم و حالا این همه حیرون و ترسیده بهت پناه اوردم و تو دوباره من رو توی اغوشت گرفتی؟اوه دوست خوبم ، الان دیگه میتونی برگردی به اون سرزمینی که ازش اومدی؟ جای تو اینجا ، توی سر من ، توی خوابای من نیست ، تو متعلق به اینجا نیستی برو از پیش من ، من تحمل خیالت رو ندارم ؛ خیلی وقته نمیتونم تحملش کنمدوم دی اییم . تقریبا دو و نیم صبحه و من روی تختم نشستم تا برای شما بانوی زیبایی که در لندن مشغول خواندن این نوشته هستید شرح حال این روز هارو بنویسم ‌و تو مسخره ام کنی که چقدر رویاپرداز بودم و چه ارزوهای مسخره ایی داشتم .این روزا کاری که زیاد میکنم گوش دادن اهنگه ، میدونم با این شیوه پیش رفتن اخرش چی میشه و همین روزاست که کلافه و عصبی بشم چون خوشی ها و تنبلی ها و شب زنده داری هام رو با نیروانا کردم و بعد  که نمره ها بیاد میدونم چی میشه (بوم! همه چی منفجر میشه)تقریبا دو هفته است که با رادیوهد اشنا شدم ؛ اسمشون رو قبلا زیاد می شنیدم و توجه ایی نمیکردم ولی حالا که پیداشون کردم ، احساس میکنم خیلی دوستشون دارم و برای هر اهنگی که پیدا میکنم بیشتر از اهنگ قبلی ذوق میکنم . من هیچ چیزی رو قبلا شبیه رادیوهد ندیده بودم . البوم هاشون مثل سفر به یه جاییه که روی زمین نیسترادیوهد مثل یه دنیای پر از رنگه و دارم قشنگ ترین چیز های دنیا رو کشف میکنم بینشون ؛مثل اینه که توی یه دنیای بنفش زندگی میکنم و تام یورک برامون از قصه ادم فضایی ها میخونهکاغذ داره تموم میشه ولی من هنوز همه حرفامو نزدم ؛ یه مدته احساس میکنم سایه ها تکون میخورن یا وسایلا جا به جا میشن ، میترسم ولی در عین حال دوست داشتنیهفکر میکنم این امکان وجود داره که ما هربار میخوایم از حال به گذشته سفر کنیم و دوباره به زمان حال برگردیم ولی وقتی که به زمان حال برمیگردیم فراموش میکنیم که به گذشته سفر کردیم و انکار که یه خاطره خوب رو ( و گاهی بد رو) وقتی به وضوح توی ذهنمون میبینیم انگار واقعا به اون زمان میریم حتی اگه واقعا اینطوری نباشه ، اما فکرکردن راجبش برای من ضرری ندارهدیروز روز قشنگی بود . طرفای ساعت ۸ بود که پا شدم و توی اشپزخونه امون رفتم (اشپرخونه رو از از جاهای دیگه خونه بیشتر دوست دارم ، اونطوری که کابینت ها قهوه اییه و سقف نسکافه اییه باعث میشه وقتی چراغ هاشو روشن کنی احساس کنی توی دهه نود زندگی میکنی) و رب سرخ کردم و داخل یه دیگ اب جوش ریختم و همونطور که داشتم پلی لیستی که برای پاییز درست کرده بودم رو گوش می دادم اشپزی میکردم ؛ ترکیب صدای پیانو و ویالون و اهگ های کلاسیک همراه با بو و صدای قل قل سوپ پر از حس خوب بود ؛ برای دو ساعت هم که شده فراموش کردم کی هستم و چی شده ؛ زمانی که سوپ داشت اماده می شد وینی پو نگاه میکردم ، کلا خیلی داشت خوش میگذشت تا اینکه مامان اینا برگشتن خونهپ.ن: سونات مهتاب بتهوون : مثل سپری شدن روزهای غمگین میمونه . هر دینگ دینگ یه روزه و اون دانگ محکم بین هر دینگ دینگ دیتگ مثل وقتیه که عقربه بزرگ ساعت میاد روی دوازده ( از اون ساعت بلندا که کراوات دارن :/) و روز جدیدی شروع میشهامروز ظهر خواب قشنگی دیدمخواب دیدم خونه مامانی اینا هستیم و قراره براشون مهمون بیادبعد وقتی مهمونا اومدن ، یه عالمه بودن ، ادم های خیلی خوب و اصیلی به نظر می رسیدن و جذاب بودناسم های خوش اوایی هم داشتن که یادم نمیاد چیا بود و یادم میاد سر سفره نشسته بودیم و داشتیم توی لیوانای بزرگ یه سری کوکی میخوردیم که توی شیرقهوه بود ، البته کوکی نبودن ولی نزدیک ترین تعریف همین کوکی بود ؛ مزه اش رو یادمه ، انگار توی واقعیت خورده باشم ؛ و یه مرد اونجا یود که معلوم بود بزرگشون اونه و موهای خیلی نرمی داشت ، احتمالا موهاش قهوه ایی خیلی روشن بودن و خیلی مهربون بودیه دختر دیکه هم اونجا بود که تا من رو دید باهام سلام کرد و اسمش رو بهم گفت و دوست داشتم توی دنیای واقعی باهم دوست می بودیمجالبه که خیلی چیز هارو به یاد میارم اونم از یه خواب ساده ، نه؟ انگار من توی سرزمین رویاها بین هچمین ادم هایی مهمونی دعوت شده باشم به صرف عصرونهچه واقعیت و چه توی خیال ، ازشون ممنونم  بابت دعوت کردن من و خوشحالم که بخشی از جمعشون بودمخببب ، روز های زمستونی شما چگونه میگذرد؟ :)</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 03:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقای دِس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%A7%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%90%D8%B3-fs7jmhvsoorx</link>
                <description>زمان زیادی نیست ولی چند ماهی هست که یکی از سرگرمی های من خواندن یا گوش دادن به پادکست پرونده های جنایی شده البته خواندن پرونده های جنایی چیزی بود که اولش به خودم قول داده بودم زیاد پیگیرشون نباشم و سعی کنم زیاد ذهنم رو درگیرش نکنم (مثل خیلی چیزهای دیگه :/ )  و اولین بار که شروع به خوندنشون کردم ، از یه مجله بود که راجب جرائم خشن و قتل صحبت میکرد ؛ قبلش فکرمیکردم پرونده های جنایی توی این خلاصه بشه که یک نفر روی صورت یکی دیگه اسید بریزه و اینا :| ولی چیز های خیلی جالب تری پیدا کردم ، مثلا یه پرونده وجود داشت که در رابطه با مردی بود که پول میگرفت و نقشه قتل میکشید و تا قبل از اینکه پلیس شناسایی و دستگیرش کنه نزدیک به ۲۵ نقشه قتل کشید ، و یا یه مرد کلمبیایی که نزدیک ۱۳۰ تا بچه رو به قتل رسونده بود ولی بخاطر همکاریش با پلیس ، پلیس به حکمش تخفیف داد و از حبس ابد ، محکومیتش به ۲۰ سال رسید ؛ و یه عالمه پرونده های دیگه از این قبیل...ولی بین همه ی این پرونده ها ، چیزی که نظرم رو خیلی به خودش جلب کرد ، یک پرونده بود راجع به یک قاتل سریالی ؛ و خیلی داستان متفاوت تر و جالب تری رو داشت  پرونده جالبی رو خوندم درباره اینکه یه مرد منزوی ، که تقریبا تمام عمرش رو تنها بوده و هیچکسی رو نداشته ، بعد یه مدت طولانی بالاخره کسی رو پیدا میکنه که به حرفاش گوش می داده ، باهاش وقت میگذرونده و دوستش داشته ؛ که اون هم بعد یک یا دوسال تنهاش میذاره و میره ؛و از اینجا بود که دنیس نیلسون (مرد منزوی ما :/ ) درد تنهایی رو با استخون هاش میفهمه و  تصمیم میگیره دوباره کسی رو پیدا کنه که به حرفاش گوش بده و دوستش داشته باشه ولی این بار دیگه هیچوقت ترکش نکنهو یک روز بیرون میره و با یک نفر خیلی عادی شروع به صحبت میکنه و به خونه اش دعوتش میکنه ؛ باهم راجب وضع اب و هوا ، برنامه های تلوزیون ، بند های موردعلاقشون و خیلی از موضوعات روزمره دیگه صحبت میکنن تا اینکه دنیس دیگه احساس میکنه که باهم الان دیگه باهم دوست شدن ، پس دنیس اون مرد رو میکشه و جسدش رو پیش خودش نگه میداره ؛ با اون جنازه تلوزیون می دید ، باهم به رادیو گوش میکردن ، وقتی دنیس از محل کارش برمیگشت روی مبل کنار اون ادم‌ می نشست و راجب اتفاق هایی که داخل محل کارش افتاده بود صحبت میکردو خب همونطور که همه ی ما میدونیم ، جنازه بعد چند روز بوی وحشتناکی میگیره ، و نمیشه تا ابد توی یه فضای عادی (مثل خونه) نگهش داشت ؛ و همین اتفاق هم برای دوست اقای نیلسون افتاد ؛ بعد یک ماه ، بوی اون جسد غیرقابل تحمل بود دنیس به یه جسم جدید نیاز داشت ؛ پس باید جسد رو می سوزوند و یک جسم تازه پیدا میکرد جسد رو سوزوند و توی باغچه خاکش کرد ، و دوباره همون روند گذشته تکرار شدبه بیرون رفت ( ترجیحا پارک ، چون پر از ادم های بیخانمانه که از زندگیشون راضی نیستن ، پس از جهتی بهشون لطف میشد چون از زندگی رقت انگیزشون (هرویین ، فقر ، تنهایی ، بیخانمانی و...) خلاص میشدن :/ ) ، با یک نفر شروع به صحبت کردن کرد ، به خونه اش دعوتش کرد ، باهم غذای خوشمزه خوردن ، و بعد اون رو کشتو بعد از مرگ دوست جدیدش ، اتفاقات خوب شروع می شددوباره کسی رو داشت که باهاش صحبت کنه و هیچوقت ترکش نکنه ، از کارای مسخره اش بگه ، از خاطرات بچگیش ، از خونه ایی که توش بزرگ شده بود ، از اینکه چقدر تنها بوده و حالا بالاخره کسی رو داره که باهاش وقتش رو بگذرونه ؛البته که اون هم بعد یک مدت ، مثل جسد قبلی ، بوی غیرقابل تحملی رو می داد که دنیس باید از شرش خلاص می شد ؛ پس باید جنازه رو می سوزوند و دنبال یک جنازه دیگه میگشتاین بار برای دنیس این کار ساده تر بود ؛ اون دو بار ادم کشته بود و حالا دیگه ترسش ریخته بود ؛ از این کار نمی ترسید و حالا با ترس کمتری ادم می کشت ؛ و این بار هم باز موفق به کشتن نفر بعدی شد ؛این روند تا ۵ سال ادامه پیدا کرد و بعد ۵ سال ، دنیس ۱۳ نفر رو کشته بودو بعد پنج سال پلیس تونست شناسایی و دستگیرش کنه ؛دنیس نیلسونالبته این پرونده یک سریال کوتاه داره (اسم سریال des ئه و حدودا سه قسمته) من دیدم و سریال خیلی قشنگیه ؛ این رو نشون نمیده که مثلا دنیس ادمارو با چاقو میکشت و یا دل و روده شونو میسوزوندبیشتر صحنه های دادگاه هاست و اینکه چه حرف هایی توی دادگاه ها زده شد و چشکلی پلیس ها به هویت ۱۳ تا ادم بی خانمان پی بردن و سریال خیلی قشنگیه خیلی ترسناکه نه؟تا حالا به این فکر کرده بودید که چیکار میتونستید بکنید که عزیزانتون هیچوقت ترکتون نکنن؟ با وجود فهمیدن تمام اشتباهاتتون ، تمام بخش های تاریک و پنهانتون ، باز هم کنارتون باشن و به شما گوش بدن؟و به چه حدی از تنهایی باید برسید که دست به چنین کاری بزنید</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 23:28:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این زن و این مرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-jzefwqs1inse</link>
                <description>این مرد و این زن باهم در ماشین خارجی سبز رنگی نشسته اند ؛ماشین کمی قدیمی شده و بوی سیگار می دهد ؛روی صندلی های عقب جای کشیدن ناخن های گربه دیده می شود گربه ، گربه ، گربه ، گربه... ؛کلمه ایی است مانند میلیون ها کلمه دیگر ولی پر از خاطره است ، حداقل برای این مرد ؛اخرین معشوقه اش سخت وابسته گربه اش (مارگو) بوداه از ان دختر خجالتی ؛ حتی هنوز هم بعد این مدت ، خاطراتش رنگ و بوی تازه ایی داشتقبل از دیدن او با دختر های زیادی بوده (حتی نام خیلی از انها را به یاد ندارد) ولی او فرق داشت ؛ موقع خندیدن دست های استخوانی اش را روی صورتش میگرفتهیچوقت نمی گذاشت چتری هایش بلند شودعاشق عکاسی و کت های قهوه ایی رنگ بودو همیشه اسم او را اول جمله هایش می اورد و با چشم های بزرگ و قشنگش مستقیم به چشم های او نگاه می کرد ؛با یاداوری این خاطرات نگاهی به زن کنار صندلیش میکند سگرمه های زن توهم است و پک محکمی از سیگارش میکشد ؛این زن از گربه ها خوشش نمیاد ؛ از موهای کثیفشان ،صدای خرخر رومخ نفس کشیدنشان ،از بوی گندشاناز وقتی که گربه همسایه اش با بوی گند و پاهای کثیفش کاملا بی اعتنا از روی کفش های بی نقص و براق او که میتوانست چشم های خورشید را هم بسوزاند رد شده بود ، تا بی نهایت از گربه ها بدش می اید ؛ گربه خائن !این زن از این ماشین هم خوشش نمی اید چون از نگاه ظریف و پر احساس مرد وقتی که از او پرسید حیوان خانگی دارد یا نه و پاسخ پر حسرت مرد نسبت به جوابی که می داد باعث شده بود چیز هایی دستش بیاید . فقط یابو میتواند این نگاه پر حسرت را نبیند و فکرکند این خنج های روی صندلی چیز ساده ایی هستنداین زن چیز زیادی از این مرد نمی داند چون همین پنج ساعت پیش بود که اولین بار همدیگر را ملاقات کردندساعت درست 6 بعد از ظهر بود و زن کاملا رضایت مند و خوشحال از پاساژ بیرون امده بود و وقتی که از کنار این مرد رد می شد خوب می دانست که چگونه با نگاه تیزش او را از راه به در کند .مرد احمق و احساساتی بود و طعمه خوبی برای زنان زیبارویی که (فقط) رهگذرنداز چی مرد خوشش امده بود ؟ معلوم است ! از صورت ظریف و چشم های پر احساسش و طوری که با چشم هایش به ناکجا اباد خیره شده بود و سیگارش از لب هایش اویزان بود ؛ وای که همین چیزها بود که زن را دیوانه ی این مرد کرده بودالبته الان دارد به این فکرمیکند که چگونه از این مخمصه بیرون بیاید چون این مرد زیادی حواس پرت و بی لیاقت است ؛ به جوک های او نمیخندد  ، از عطرش تعریف نمیکند ، اهنگ شاهکاری را که رادیو پخش میکند نمیشنود و هیچ ذوقی برای دانستن رنگ کفش های زن ندارد ؛ به کجا میروند؟ اگر از مرد بپرسیم میگوید مشخص نیست چون به قدر کافی امروز اشفته است که نداند الان دقیقا باید به کجا بروند ؛ او زن را به کافه برده بود ، ایا این کافی نبود؟ با سر کفش هایش روزنامه های زیرپایش را به آرامی جابه جا میکند و به این فکرمیکند که چقدر چشم های این زن زیباست ولی چیزی جلوی گفتن حرف هایش را می گیرد ؛ اخرین تصاویری که از چشم های مهربان و گرم اخرین معشوقه اش به یاد داشت جلوی چشمانش نقش می بندد ؛ نگاهی به چشم های زن میکند و پک تازه ایی از سیگارش را میکشد ؛ چشم هایش را می بندد ؛ اه ، چقدر امشب دلتنگ (او) بود.اگر از زن بپرسیم میگوید جهنمکلافه شده است از بس مرد این میدان را دور میزند و تا اطراف شهر می رود ولی به خودش اجازه نمیدهد که از شهر خارج شود ؛ شب جمعه قشنگی بود برای حیف کردن ان سر مردی که این همه با دقت به چشم های نافذ و عمیقت نگاه میکند ولی هیچ ایده ایی برای تعریف کردن از این چشم های به این زیبایی ندارد ؛ مرد بی لیاقت ! این زن و این مرد در یک ماشین خارجی سبز رنگ نشسته اندماشین بوی سیگار می دهدبه کجا میروند؟ ناکجا ابادانقدر ماشین را می رانند تا بالاخره ماشین به حرف بیاید و از رفتن این مسیر تکراری شکایت کند ؛مرد خسته میشود ، زن خوابش میگیرد ، ماشین را کنار می زنندزن گل سرخ روی داشبورد را برمیدارد و اماده فرار میشود تا اینکه مرد میگوید _ اما من از تو هیچ نشانی ندارم ، نه ادرس و نه شماره تلفنی ؛ (روی کاغذ چیزی مینویسد) این شماره من است ؛ هروقت خواستی با من تماس بگیر تا همدیگر را ببینیم ؛+ (لبخند ، سکوت)_ خب ، پس شب بخیر+ شب بخیرزن کنار خیابان تنها وایمستد به قوطی جلوی پایش لگد میزندهه ، که دوباره هم را ببینیم؟شماره را روی زمین می اندازد ، لعنتی به مرد میفرستد و به سمت خانه اش میرود </description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 00:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلایلی برای دوست داشتن پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-pdic7wlx03ue</link>
                <description>1/ ترکیب صدای بارون ، ماشین لباسشویی و اتیش شومینه 2/ پوشیدن لباس های بافت با رنگ های گرم بعد یه مدت خیلی طولانی 3/ پیچیدن بوی شمع معطر توی اتاق 4/ گریه کردن با کتاب های شعر 5/ خوردن چایی دارچینی با یه جعبه پر از شیرینی المانی 6/ درست کردن یه پلی لیست برای پاییز با یه عالمه اهنگ کلاسیک 7/ گوش دادن به اهنگ های فولک توی نصفه شب و ذوق کردن بخاطر درست کردن سناریو براشون 8/ خوردن شیرقهوه داغ 9/ صدای بارون 10/ بوی نارنگی 11/ بافتن شالگردن 12/ دیدن سریال ماجراهای شرلوک هلمز 13/ دیدن کارتون وینی پو14/ خواندن کتاب های عاشقانه کلاسیک15/ نوشتن نامه برای کسی و هرگز نفرستادنش 16/ دیدن مستند راجب دوره رنسانس 17/ قدم زدن توی هوای بعد بارون و راه رفتن روی برگ ها و احساس کردن اینکه انگار داری اب رو بو میکنی 18/ پختن شیرینی (مخصوصا کوکی با تیکه های شکلات :) )19/ امتحان کردن مزه کیک هویج با دارچین 20/ احساس کردن سوز سرمایی که از پنجره میاد 21/ دیدن قطره های اب روی پنجره 22/ دیدن چراغ های زرد و انعکاسشون روی برگ هایی که دارن نارنجی میشن 23/ گریه کردن از ته قلبت برای یه فیلم خیلی غمگین مثل این :))یا این :))))24/ گوش دادن به البوم red تیلور سویفت 25/ احساس کردن گرمای اتیش روی صورتت 26/ گوش دادن به رادیویی که داره اهنگ سنتی پخش میکنه 27/ گوش دادن به پادکست شازده کوچولو 28/ کشیدن دست های یخ زده روی شوفاژشما هم چندتا به این لیست اضافه کنید :)</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 03:22:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرک نویس تصاویر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%DA%86%D8%B1%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-qncf3h6awwwu</link>
                <description>امروز بعد یه پرسش کلاسی ( که به شدت عجیبی خسته کننده و نفرت انگیز بود ) بهمون چند دقیقه وقت ازاد دادن ؛ من هم کار خاصی نداشتم که انجام بدم و طبق عادت همیشه پینترست رو باز کردم و چندتا عکس پیدا کردم شاید کار درست این باشه که این عکس هارو نگه دارم و بعدا یه سناریو یا یه داستان درباره شون بنویسمولی قبل از نوشتنش ، دوست داشتم اینهارو اینجا بزارم و بگم که احساس میکنم ، انگار کلمات و معناشون توی این عکس ها گم شدن ؛ انگار نیازی نیست که من حرفی بزنم یا چیزی بگم . شاید هرکدوم بدون همدیگه معنی خاص خودشون رو داشته باشن و حس دیگه ایی رو انتقال بدن ولی حالا که این سه تا ، از میلیون ها عکس دیگه ، کنار هم جمع شدن ، انگار دارن داستان جدیدی رو نقل میکنن و اینجاست که فکرمیکنم باید ساکت باشمچون نیازی نیست که من حرفی بزنمعکس ها کار خودشون رو کردن دوست دارم بدونم نظر شما راجبشون چیهو شمارو یاد چه حسی میندازن؟ :)( اون سه عکس اول من رو یاد ترکیب صداهای قطار و صدای پرنده ها میندازه و بوی دریا رو میشه داخلشون احساس کرد ، و چند عکس اخر بنظرم در کنار ساده بودنشون مرموزن )</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 10:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال های دودی (ارزوهای زودگذر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%B0%D8%B1-ewnbhdlckzo9</link>
                <description>ساعت 9 شبه .تازه از بیرون برگشتم . بارون زیادی باریده بودکار اسفالت کردن خیابون ما همین دیشب بود که تموم شد .سطح خیابون هنوز خیلی نرم بود و اسفالت ها بخاطر بارون هنوز خشک نشده بودن فکرکنم بتونم تصورکنی چقدر راه رفتن توی اون شرایط سخت بود . البته گلایه نمیکنم , وضع خیابون ما خیلی بهم ریخته بود فکرکنم یادت بیاد چقدر از سراشیبی ها لیز می خوردیم . مطمئن نیستم یادت مونده باشهتو خیلی وقت ها جزئیات زیادی رو فراموش میکنیحتی مطمئن نیستم یادت مونده باشه که برات از اسفالت کردن خیابونمون صحبت کردمتو خیلی حواس پرت شدیاین اواخر پیش من میشینی , ولی حواست جای دیگه است , انگار داری توی افکارت غرق میشیترس از پشت چشم های خسته ات فریاد میکنه دست های استخونی ات رو محکم مشت میکنی , انگار داری به اخرین امید هاتبه خواب های رنگی رنگی و عجیبت , به اخرین خاطراتت چنگ میزنی برای پیدا کردن یه دلیل برای زنده موندنفکرمیکنی که من نمیفهمم ولی من تماشات میکنم که روی برف ها , جای ردپاهات رو پیدا میکنی دوباره و دوباره روشون قدم میزنیانگار دنبال جوابی و هیچ چیزی پیدا نمیکنیبارونی ابی ات رو مدام خونه ما جا میذاریهروقت ازت میپرسم چی شده نفس عمیقی میکشی و به یه گوشه خیره میشی روی تاب تنها میشینی و تکون نمیخوریاوه عزیزم این غم تو , من رو هم به زانو در اورده من هرشب یاد پائیز پارسال می افتم . یاد وقتی که شالگردن هامون رو محکم دور گردن های یخ زده مون میپیچیدیم و توی خیابون ها , بین درخت های بلند افرا , با بوت هایی که از نم بارون خیس شده بودن دوباره خیابون هارو کشف میکردیم . انگار سرزمین جدیدی رو می شناختیم و با خنده های بلند من و چشم های بزرگ و مهربون تو شرابی رو به مردمی میفروختیم که هیچ وقت نشناخته بودنتو هم فکرمیکنی این خاطرات خیلی دور از ما بنظر میرسن؟به چشم هات که حالا از قرمزی کدر شدن نگاه میکنم و به این فکرمیکنم که تو از کی اینقدر ساکت شدیبه این فکرمیکنم که چندوقته که راجب برنامه موردعلاقه ات صحبت نمیکنیچندوقته که دیگه نوشابه بلوبری نمیگیریدیگه راجب جوراب هات جوک نمیسازی؟چه مدته تا صبح بیدار میمونی و خیال میکنی تنهایی میتونی تحملش کنی؟ای کاش میتونستم یه راه پیدا کنمفقط یک راه پیدا کنم که تورو از دست این هیولاهای توی سرت نجات بدم .اونوقت دوباره لبخند مخملی و ارومت رو توی تاریک ترین و ابی ترین و بارونی ترین شب ها دوباره با هم پیدا میکردیمپ.ن: نمیخواستم اینقدر طولانی بشه و دوست داشتم همون حس قشنگی رو که اهنگ cigarette daydream می داد رو با متن منتقل کنم . میدونم همونقدر خوب نشد ولی این اهنگ لیریک خیلی قشنگی داشت و خوشحالم که حداقل تلاش کردم :)پ.ن: و اینکه اون حسی که اهنگ cigarette daydream به من می داد حس وقتی بود که شب توی کوچه بارون زده و خیابونی که تازه اسفالت شده و نم بارون بهش زده داری برمیگردی و خونه و به این فکرمیکنی که چقدر دوستت تغییر کرده </description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 00:26:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنظر رایحه ی ارامی داری ، بیا نزدیک تر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D8%A8%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AD%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-q8rnk1xervxy</link>
                <description>خیلی باشکوه ، وارد زندگی من شدیتورا توی ساحل می دیدم ، زیر نور مهتابکه اهسته و خسته راه میرفتی ؛ دست هایت یخ زده بود ، زیر صدای ارامت ، فریاد خفه ایی به گوش می رسیدلباست از اب دریا خیس شده بودچشم هایت از گریه قرمز شده بودمرا یاد صحنه ی قشنگی مینداخت مانند زمانی که ، باران میبارید و قطره هایش پنجره را خیس میکرد و نور طلایی چراغ ، به پنجره میخوردمرا ان طرف ساحل دیدی ، لبخند شیرینی روی لب هایت نشستبا ان لبخند ، با من صحبت میکردی ، انگار لبخندت را توی چایی شیرین خوابانده بودندتو قربانی تمام محبت های ساده ات بودیتو قربانی دلخوشی های کوچکت بودیتو ، خیلی فریبنده ، زیبا بودیزیبا بودیاز دور زیبا بودیگذاشتم نزدیکم شوینزدیکم شدینیشم زدیزیبا بودینزدیک شدینیش زدی...</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 22:33:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور طلایی چراغ بر روی دریا سوسو میزند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF-c17thgrkaete</link>
                <description>چشم هایت را می بندی و میخندیمانند زمانی که خورشید می تابدولی شب هنوز میان سایه هاستچشم های ابی قشنگت را می بندی و میخندی ؛این چشمان تو ، احوال کدام دریاست؟جایی میان خاطرات لابه لای سایه هاستاره ها برای تو می درخشند ؛حتی این ستاره ها نیزبا دیدن درخشش چشمان توبال درمی اورند و ابر خودش را چکه چکه میکندبرای لمس لبخند توبا من قهر نکنید ?‍♀️ این اصلا انصاف نیست که من دوستم رو با اسم little blue cat سیو کردم ولی من توی تلفن اون (چاقوشانتاژ ) سیو شدم -_-</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 00:23:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>War &amp; peace</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51750219/war-peace-cosigdd7hi60</link>
                <description>به پی یر عزیز :اون خیلی خوشحال بود پی یراون دنبال کلمه برای بیان احساساتش میگشتولی هیچوقت پیدا نمیکردولی من همیشهاین رو توی چشماش می دیدممن نیازی به کلمات نداشتممن چشم های اون رو داشتم_____اندره - مرد مهربون دلشکسته ی منتو قلبم رو شکستیبا احساساتم بازی کردی و من باید از تو متنفر باشمولی من فکرمیکنمتورو خیلی بیشتر از قبلدوست دارممن همیشه به تو فکرمیکنم ناتاشاپ.ن : این کتاب ، و این سریال ، اصلا تاثیر خوبی روی من نذاشتند و الان چند روزه احساس میکنم نمیتونم بخندم</description>
                <category>Zoha</category>
                <author>Zoha</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 11:45:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>