<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ShahrzadGhanbari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51760178</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:07:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1866489/avatar/7mUPCH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ShahrzadGhanbari</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51760178</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شوک فرهنگی در پوکت تایلند</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%B4%D9%88%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%88%DA%A9%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%AF-gjqgrd0nwqpe</link>
                <description>📷مجسمه بیگ بودا شوک اول:تایلند فقط یک مقصد گردشگری جنسی نیستبارها شنیده بودم که سفر به تایلند بیشتر یک سفر برای مقاصد جنسی هست و آقایون خیلی طرفدارش هستند.دلم میخواد بلند بگم که &quot; این یک دروغ بزرگه&quot;.اگر قصدتون از سفر ماجراجویی هست برید تایلندرفتینگ رودخانه خروشان پوکتاگر قصدتون از سفر شکم گردی هست برید تایلندپدتای میگواگر قصدتون از سفر طبیعت گردی هست حتماً برید تایلند حتیاگر قصدتون از سفر خرید ارزان و مقرون به صرفه هست باز هم برید تایلند.شوک دوم:چرا اینقدر اندازه بشقاب غذاشون زیاده! پدتای مرغشنیدید که میگن آدهای چاق خیلی مهربونند ، در تایلند اکثر مردم محلی مهربونند و لبخند می زنند اما چاق نیستند .برعکس اندام لاغر و جثه ریزی دارند .حالا شاید فکر کنید احتمالا کم غذا میخورند که اینقدر لاغر هستند .نه ابدا اینطور نیست .تعداد وعده های غذاییشون زیاده اونم درحالیکه اندازه‌ها و سایز بشقابها واقعا بزرگه.شوک سوم:در بازار محلی ،از پول نقد استفاده می کنند تا کارت بانکیکیوسک اکس چنج پول به ارز بات تایلنداینروزها کمتر کسی از پول نقد برای پرداختهاش استفاده میکنه .اما اگه توریست باشید ، ایرانی باشید ، بانکهای کشورتون تحت شدیدترین تحریم های بین المللی باشند مجبورید درطول سفر از پول نقد استفاده کنید ودایم نگران دزدیده شدن و مورد دستبرد قرارگرفتن دارایی تون هستید .من میدونم که کارتهای بانکی بین المللی در تایلند اعتبار دارند اما چیزی که برام عجیب بود اینکه باقی توریست‌ها از سایر کشورها چه اروپایی و چه عرب‌ ، همگی در پوکت از ارز محلی بات استفاده می‌کردند. اغلب در بازارهای محلی مثل سوپری، غذا فروشی ، مراکز ماساژ ، دکه های فروش تور ، حتی رسیپشن هتل از مشتریاشون پول نقد می‌گرفتند.حتما مجموعه ای از چند عامل وجود دارند که توریستها ترجیح میدند که از بات استفاده کنند . احتمال میدم که برداشت بات از کارت بین المللی از دستگاه ATM  درتایلند کارمزد بالایی داره یا شاید نرخ تبدیل دستگاه های پوز مناسب و منصفانه نیست .به هر حال کنترل مبلغ معامله نقدی برای کسبه محلی هم آسون نیست چرا که مجبورند بطور مداوم انواع اسکناس و سکه ی بات فراهم کنند و آماده داشته باشند. شوک چهارم :تعداد زیاد محرابهای خانه های روحمحراب ارواح محافظمردم تایلند اعتقاد دارند که اگه به ارواح محافظ زمین احترام بگذارند و براشون خونه های محراب گونه بسازند و بهشون غذا یا نوشیدنی هدیه بدند ، ارواح هم از اونها محافظت می کنند و به زندگی شون یا به کسب و کارشون برکت و سعادت عطا می کنند .اول فکر کردم این رفتار یک ریشه بودایی داره ، اما بعد فهمیدم این رسم به &quot;روح باوری &quot;تایلندی ها برمی گرده .  خیلی چیزهای عجیبی در این محرابها دیدم .از گل ، میوه و شیرینی گرفته تا نوشابه و آب میوه های قرمز رنگ.به نظر میرسه ارواح محافظ زمین در تایلند علاقه زیادی به نوشیدنی قرمز دارند.شوک پنجم:دستشویی ها در پوکت،شلنگ آب دارندشلنگ آب در توالتبا وجودیکه فقط پنج یا شیش درصد جمعیت تایلند مسلمون هستند ، خوشبختانه در پوکت در تمام دستشویی ها ، شلنگ آب وجود داره.خداروشکر که تایلندیها هم مثل ما ایرانی ها معتقدند که شستن با آب بهتر از تمیز کردن با دستمال کاغذیه.شوک ششم:درتایلند تجارت ماری جوانا قانونی استفروشگاهاین مورد دیگه واقعا شوکه کننده بود.دولت تایلند برای جذب توریست تجارت این مخدر رو آزاد کرده .کافیه فقط یک کیلومتر از محل اقامت تون به هر سمتی در خیابان حرکت کنید تا با بیش از 40 فروشگاه جوانه‌های گل ماریجوآنا و تمام لوازم مورد نیاز برای دود کردنِ اون برخورد کنید. مغازه هایی با تابلوهای نئونیِ می‌بینید، که تا نیمه در دود غلیظِ ماریجوآنا غرق شده اند.شما تعریف کنید.تابحال به تایلند رفتید؟چه موضوعی دیدی که خیلی براتون تعجب آور بوده؟  </description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 13:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب کلکسیونر: اثری مسحورکننده و تاریک از جان فاولز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AD%D9%88%D8%B1%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B2-er6uwoljkavy</link>
                <description>کلکسیونر تاریک و جذاباگر به داستان‌های روان‌شناختی و دلهره‌آور علاقه دارید، کتاب کلکسیونر نوشته جان فاولز یک انتخاب فوق‌العاده برای شما خواهد بود. این رمان بی‌نظیر در سال 1963 منتشر شد و به دلیل داستان خاص و شخصیت‌پردازی بی‌نظیرش، به یکی از آثار کلاسیک دنیای ادبیات تبدیل شده است.خلاصه‌ای از داستانداستان از زاویه دید مردی به نام فردیناند کلگ روایت می‌شود؛ فردی روان‌پریش و منزوی که زندگی‌اش با جمع‌آوری پروانه‌ها و تنهایی گره خورده است. او به طور وسواس‌گونه‌ای عاشق دختری زیبا و بااستعداد به نام میراندا گری می‌شود. اما عشق کلگ چیزی فراتر از علاقه است؛ او می‌خواهد میراندا را &quot;برای خود&quot; داشته باشد، مثل یکی از پروانه‌هایی که در کلکسیونش نگه می‌دارد.فیلم کلکسیونر محصول 1965در یک اقدام جنون‌آمیز، کلگ میراندا را می‌دزدد و او را در زیرزمین خانه‌اش زندانی می‌کند، با این تصور که اگر زمان کافی داشته باشد، میراندا به مرور عاشق او خواهد شد. تمام داستان حول گفتگوهای میان کلگ و میراندا شکل می‌گیرد؛ گفت‌وگوهایی که لایه‌های مختلف شخصیت این دو نفر را به تصویر می‌کشد و شما را به عمق ذهن آشفته کلگ می‌برد.کلکسیونرچرا این کتاب شما را جذب می‌کند؟یکی از ویژگی‌های برجسته این کتاب، نحوه روایت آن است. جان فاولز داستان را از دو زاویه دید بیان می‌کند: ابتدا از نگاه کلگ و سپس از نگاه میراندا. این ساختار دوگانه باعث می‌شود که خواننده بتواند احساسات، افکار و دیدگاه‌های هر دو شخصیت را عمیقاً درک کند.فردیناند کلگ: او خودش را منطقی و حتی مهربان می‌بیند، اما در واقعیت یک بیمار روانی است که عشقش چیزی جز تصاحب و کنترل نیست.میراندا گری: دختری باهوش و قوی که سعی می‌کند با زندانبانش مبارزه کند و شخصیت پیچیده او را آشکار کند. چرا باید این کتاب را بخوانید؟ کارهایی که انجام میده خیلی هم منطقیه چرا باید این کتاب را بخوانید؟اگر به دنبال کتابی هستید که هم شما را سرگرم کند و هم ذهن شما را به چالش بکشد، کلکسیونر انتخابی ایده‌آل است. این داستان شما را مجذوب خود می‌کند، ذهن شما را به دنیای تاریک فردیناند می‌برد و تا مدت‌ها پس از پایان کتاب، درگیر آن خواهید بود.من ترجمه ی پیمان خاکسار را خواندم و لذت بردم از انتشارات جهان نو.خوندن این شاهکار ادبی را به همگی توصیه میکنم.</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 13:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهای ناممکن من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D9%85%D9%86-zqigpfgtpcgh</link>
                <description>خرید آنلاین با کارت بانکی بین المللیهنوزم از گشت و گذار تو سایتهای رزرو هتل و خونه ،لذت میبرم.ساعتها میچرخم و غرق در این همه تنوع و خلاقیت و زیبایی میشم.عاشق اون خونه میشم که وقتی در حیاطش رو باز میکنه، با هیبت باشکوه اقیانوس روبه رو میشی.دوباره آه میکشم و آرزو میکنم کاش من هم میتونستم فقط با چند تا کلیک این خونه رو رزرو کنم؟چی میشد اگه بانکهای ما تحریم نبودند و من می تونستم مستقیم هر هتلی دوست دارم برای سفرهام انتخاب کنم؟تصور کن اصلا چی میشد اگه من تو کشور تحریم زده ی ایران زندگی نمی کردم؟تحریم زده بودن ،یکجورایی با فلاکت زده بودن مترادف هست.درسته که تا این لحظه هنوز امکان این رو نداشتم که مهاجرت کنم ، اما هر لحظه و در هر زمان ، به مهاجرت فکر میکنم و ذهنم درگیرش هست.تصور کن اون زندگی رویایی ات رو که توی یک کشور نرمال زندگی میکنی ، داری توی اینترنت دنبال خُرد کن میگردی ، همون که دوستت قبلا خریده و ازش راضی هست.وای چقدر خوش شانسی که توی سایت اصلی شرکت، خُرد کن ات رو پیدا میکنی .این جا رو ببین تازه قیمتش توی سایت خیلی ارزونتر از لوازم خونگی فروشی نزدیک خونت هست.باورتون میشه ،فقط با یک کلیک ، میتونید آنلاین ، مستقیم و ایمن خُردکن رو بخرید.می دونم که بعضی شرکت های واسطه هستند که کار پرداخت و خرید بین المللی رو برامون انجام می دهند اما همیشه یک درصدی حق کمیسیون برای خودشون لحاظ میکنند و این به این معنی هست که قیمت تمام شده برای من ،گرونتر خواهد شد . ضمنا تجربه بهم ثابت کرده تو خریدهای غیر مستقیم و با واسطه ، همیشه یک درصدی  احتمال وجود داره که اصلا شاید پولم رو بالا بکشند و خدمات رو بهم ندهند.چقدر بهشون اطمینان دارم؟چقدر این روش ایمن هست؟خب رویا پردازی دیگه بسه.سایت رزرو جا رو می بندم .بازی ذهن رو ببین .من از رزرو خونه ی رویایی ام با خودش برد به پرداخت مستقیم خُرد کن رویایی ام .من راستش زیاد خوش بین نیستم.برای همین به خیالاتم میگم آرزوهای ناممکن . توهم های غیر واقعبینانه .شما چطور؟شما کی و کجا نیاز به خرید در شبکه ی بانکی بین المللی داشتید ؟اگه مشکلی پیدا کردید، چطور برطرفش کردید؟چه چالشهایی داشتید؟شما فک میکنید چقدر با محقق شدن رویای خرید در بازار جهانی فاصله داریم؟</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 09:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات آقای افسر دوم کشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-fhjbabiobona</link>
                <description>آقای دریانورددر باشگاه بیلیاردچند دست میز چهارنفره گرد، برای استراحت وجودداشت.دورترین و کنج ترین میز رو انتخاب کردم و نشستم و مشغول خوندن کتاب &quot;جزءاز کل&quot; شدم.یک لیوان قهوه آمریکانو و دو عدد کوکی گردویی و کیف رودوشی و کاپشن و موبایل ام رو روی میز گذاشتم و درحین خواندن ،گاهی نگاهی به ساعت موبایلم می انداختم .مراقب بودم که اگه زمان ، به ساعت پایان کلاس کیک بوکس پسرم ،نزدیک بشه، مطالعه رو متوقف کنم . اما در این بین من نود دقیقه فرصت داشتم که کتاب بخونم. سالن بیلیارد شلوغ تر از همیشه بود.تمام هشت میز ،پراز بازیکن ها بود.(بازیکن درسته دیگه؟به کسی که بیلیارد بازی میکنه بازیکن میگوییم.) من از بیلیارد چیزی نمیدونم اما موضوع جالب برام این بود که از همه ی رنج های سنی در بین عاشقان بیلیارد توی سالن ،دیده میشد.از نوجوان سیزده ساله بگیر تا آقای هفتاد ساله.نوجونها زیاد سیگار روشن می کردند و مسن تر ها بیشتر توی بوفه پول خرج می کردند.  صدای موسیقی بصورت ممتد از استریو پخش میشد گاهی صدا ضعیف بود و گاهی ولیوم صدا بالا می رفت.گمانم بازیکنی ،  یک دست بازی را گند می زد و بعد ولیوم را پایین می کشید و وقتی دست بازی دیگری را گل می کاشت ، ولیوم صدا را بالا می برد انگار بخواهد همه را در شادیش شریک کند. با این همه من اونقدر محو در کلمات جادویی کتاب بودم که تمرکزم صد درصد روی داستان جسپر و جریان ترک تحصیلش از مدرسه بود.   متوجه نشدم چه موقع متصدی سالن ، به میز من نزدیک شد . شنیدم یکی پرسید چه کتابی میخونید؟ نگاه کردم و دیدم متصدی سالن که تمام موهاش سفید شده بود و بوی سیگارتندی میداد ، یکی از صندلیهای میز رو جابجا کرد و کنارم نشست و منتظر جوابم شد. مختصر و کوتاه توضیحی راجع به اسم کتاب و نویسنده و داستان کتاب دادم . متصدی زیاد مشتاق شنیدن جواب من نبود پرید تو تعریفهام و گفت من بیشتر سفر نامه میخونم.آدم وقتی مدت زیادی تو کشتی بمونه بالاخره باید یک جوری زمانش رو بگذرونه. من فقط کلمه کشتی رو شنیدم و انگار برق منو گرفت اصلا بقیه توضیحات رو نشنیدم . با خوشحالی و شگفت زدگی پرسیدم کشتی؟شما دریانورد بودید؟(خب معلوم بود که حالا دریانورد نیست .حالا بازنشسته شده و متصدی سالن بیلیارده. ) -بله . من افسر دوم کشتی بودم.سفرهای دریایی زیادی داشتم . -باورم نمیشه !خوش بحالتون! شما آرزوهای نزیسته منو زندگی کردین. -حالا که اینطوره ، من کلی خاطره از دریا دارم که میتونم برات تعریف کنم. از سفرشش ماهه اش به کانادا گفت ، از خشونت های اقیانوس به اصطلاح آرام، از نحوه کارکرد جالب کانال پاناما .از طلوع ها و غروبهای شگفت انگیز دریا ،از دزدهای دریایی سومالی و نحوه رفتار کاپیتان و استانداردهای بیمه کشتیرانی ، ازحوادث و سوانح کارکنان درحین سفر و نحوه درمان های اضطراری ،از دلتنگیها و اضطرابهای دوری از خانواده . من سوال می پرسیدم و آقای افسر دوم سابق ، باحوصله جواب میداد.اصلا گذشت زمان رو متوجه نشدم.نود دقیقه تمام شد.خداحافظی کردم اما چرا یادم رفت اسمشون رو بپرسم؟خب میدونید چیه؟من نگران نیستم.حالا مطمئن بودم که جلسه بعد به محض اینکه پسرم رو رسوندم سر کلاس، قطعا میام پیش دوستِ خوش تعریفِ جدیدم و او دوباره از خاطراتش خواهد گفت و من سراپا گوش می خواهم شد.</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 19:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>We are not terrorists</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/we-are-not-terrorists-lncxttzi4npl</link>
                <description>منطقه خاورمیانهدخترم سر کلاس آنلاین جغرافی نشسته و معلم در حال درس دادن&quot; منطقه جنوب غرب آسیا&quot; است .دخترم:مامان چرا این چند تاکشور رو میگن &quot;میدل ایست&quot; ؟چرا مثلا ترکمنستان تو ناحیه میدل ایست نیست؟من:خب اروپایی ها یک منطقه ای که از نظر منابع انرژی خیلی ثروتمند است و از نظر تاریخی مبدا ظهور تمدن های بشر و ادیان و فرهنگها  بوده ، رو جدا کردند و اسمش رو گذاشتند خاورمیانه .ضمنا ترکمنستان در منطقه آسیای مرکزیه.(الان گوگل کردم و فهمیدم یک منطقه جغرافیایی &quot; خاورمیانه بزرگ&quot; هم تعریف شده که شامل ترکمنستان هم میشه)دخترم :مامان میدونی من جدیدا خودم رو (توی فضای مجازی و بازی های آنلاینه) ایرانی معرفی میکنم.من:مگه قبلا خودتو کجایی معرفی میکردی؟دخترم:کاناداییمن:چرا ؟گفتگو ها  در بازی آنلاین دخترم:اولین بار تو بازی بلاک استار بودم که گفتم ایرانیم ، یه نفر بیچارم کرد.هی می نوشت &quot; یو آر تروریست&quot;.من اهمیت ندادم و سعی کردم نخونمش.بعد آواتارش رو آورد نزدیک من و هی می پرید روی سرم .ناراحت شدم . ازاون روز به بعد، همیشه گفتم کانادایی ام.من :خب سوال اصلی اینه که چی شد حالا تصمیم گرفتی دوباره ایرانی بشی؟دخترم:بزرگ تر شدم. فهمیدم که گاورمنت با مردم فرق داره.خارجی ها باید بدونند که اگه گاورمنت ایران کارهایی انجام میده که درست نیست ، دلیل نمیشه که همه مردم ایران ، موافق اون کار باشند.تازه دیدم که عربها خودشون رو عرب معرفی میکنند . دیگه ترسم ریخت .منم میگم ایرانیم.</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 10:06:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمترین درس در بزرگ کردن فرزند نوجوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-gj2qawackyqr</link>
                <description>درس مهم در برخورد با نوجوان عصبیوقتی نوجوانتون  عصبانی می شه شما باید بدونید که نوجون شما درگیر احساسات زیادی شده و نمی دونه که این احساسات رو کجا بروز بده و شما امن ترین جایی هستید که او سراغ دارد.او عمیقا باور داره که عشق پدر و مادرش همیشگی است.مهم نیست که او چی میگه یا با چه صدای بلندی حرف میزنه ، به هر حال شما او رو دوست دارید.اگر شما به این باور و اطمینان و درک برسید که موضوع نوجونتون با شما ، یک موضوع شخصی نیست بلکه صرفا یک برون ریزی احساسات ناشیانه است ، میتوانید راحت تر دوران نوجوانی فرزندتون رو پشت سر بگذارید.البته شاید بشه که این دیدگاه (برون ریزی ناشیانه ی احساسات )رو برای شوهران کلافه هم در نظر گرفت . حالا درلحظه طغیان احساسات نوجوان ، و بعد از اینکه بهش عشق و آرامش دادید ، چه کمکی دیگه ای ، میشه بهش کرد؟ بهر حال باید راهی وجود داشته باشد که درزمان کلافگی و عصبانیت ، زودتر بشه آرومش کرد؟بعضی ها میگن ، بستنی همیشه جواب میده.برای من ، شنا کردن در کم شدن اضطراب، تاثیر داره و آرومم میکنه.از دیگران شنیده ام که تکنیک های تنفسی رو بکار میبرند و میتونن ضربان قلبشون رو پایین بیارند.برای شما چطوره؟آیا با فرد نوجوان سرو کار دارید؟آیا نوجونتون احساسات منفیش رو روی سر شما می ریزه؟برای آروم شدن نوجونتون یا خودتون ، در زمان اضطراب ، چه می کنید؟</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 08:17:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما چقدر از دیگران تعریف می کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-qsknvnopw8gu</link>
                <description>کاخ گلستانقراربود با دخترم بریم بازدید کاخ گلستان.غر زد که پلیور یا سویشرت و کلا لباس رویی مناسب، ندارم.بهش یاد آوری کردم یک سوییشرت سفید،  قبلا خریده که هنوز نپوشیده.گفت: نه. وقتی خریدمش دوستش داشتم .حالا دیگه اون لباس رو دوست ندارم.پرسیدم: چرا ؟گفت: خط سرشونه یک طوریه که منو خیلی چهارشونه نشون میده.سرتون رو درد نیارم.پدرم دراومد تاتونستم قانعش کنم ،حالا فقط همین یک بار ،  لباس رو بپوشه.رسیدیم کاخ گلستان.جلوی ورودی تالار اصلی ، یک نیروی خدماتی به لباس نیکا توجه کرد.گفت چه تیپ سفید زیبایی. از بس که لباس سیاه تن مردم می بینیم، دلمون می گیره اما تیپ سفید زیبای تو واقعا قشنگه.چرا عکس نمیگیری؟بیا تا خلوته تو این سرسرا عکس بگیر.تعریف اون آقای غریبه باعث شد دخترم، نسبت به لباسی که چند ساعت قبل اصلا تمایل نداشت به تن کنه ، احساس معرکه ای پیدا کنه.لبخند زد و ژست گرفت  و من چندتا عکس گرفتم.آقای خدماتی ، راضی نشد .خودش دوربین رو از دستم گرفت و چند تا عکس به سلیقه خودش گرفت.استایل سفید دخترمما تشکر کردیم و به بازدیدمون ادامه دادیم.اثر مثبت تعریف و تمجید کردنچقدر خوبه وقتی نکته مثبت ی میبینم حتما درموردش با طرف مقابلمون صحبت کنیم.اگه موضوع خوبی وجود داره تعریف و تحسین کنیم.تعریف و تمجید از دیگران باعث می شود شما در قلب و دل آن ها نفوذ کنید و حس اعتماد به نفس رو در اونها تقویت کنید . نمایش زیباییها در روابط انسانی تاثیر مثبت داره . اغلب  آدمها دوست دارند که توانایی ها و توانمندی های  اونها دیده بشه.از کلمات با بار مثبت ، زیاد استفاده کنیم.شماچقدرازدیگران تعریف می کنید؟اصلا دوست دارید غریبه ای بیاد جلو و بی مقدمه تحسینتون کنه؟</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 16:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج مشو راحت رنجور باش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ijklmrenz1vw</link>
                <description>حمایت عاطفی زوجین در موقعیت های دشوارساعت یک و چهل دقیقه ظهر . یک آقا و خانم قصد داشتند وارد سالن اصلی بشن که دو نفر جلوی گیت مانع شدند و تذکر حجاب دادند .خانم مراجعه کننده حدودا 30 ساله بود. قد کوتاه و اندام ظریفی داشت . یک کت لی آبی کوتاه پوشیده بود با یک شلوار لی ذغالی مام استایل .روسری یا شال نداشت . موهاشو جمع کرده بود و توی کلاه لبه دار پنهان کرده بود. اما متصدی مربوطه ، حجاب با کلاه را نمی پذیرفت .خانم کلاه پوش کوتاه نیومد و شروع کرد با خانم متصدی بحث کردن .&quot;من که موهام رو پوشوندم .چرا اینقدر سخت میگیرید؟&quot;&quot; ما ماموریم و معذور&quot;&quot;حالا یک دستوری به شما بدهند ، شما میتونید تو اجرای دستور انعطاف داشته باشید. &quot;&quot;نه نمیتونیم .اینجا دوربین داریم. &quot;&quot;دستور حجاب برای چه سنی اعمال می شه؟&quot;&quot; سیزده سال به بالا .&quot;&quot; دوربین شما از کجا میخواد تشخیص بده که من بیشتر از سیزده سالمه؟ بیایید اینکار رو بکنید . شما فرض کنید من سیزده سالمه &quot;.در نهایت اینقدر بحث کرد تا موفق شد رضایت متصدی رو بدست بیاره و با کلاه وارد سالن بشه .آقای همراه با خانم کلاه پوش ، با آرامش کنار ایستاده بود .کلافه نبود . به همراهش غر نمیزد که &quot;من که گفته بودم یک شال بپوش . ببین حالا دیگه ما رو راه نمیدن ...&quot;.با حفظ آرامش ، با صبوری کردن ، با استرس وارد نکردن و ناامید نکردن ، با همدلی کردن ، داشت از خانم مراقبت می کرد . یک جور حمایت عاطفی در موقعیت سخت .</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Tue, 31 Oct 2023 10:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین برخورد در مدرسه پسرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-ggvu35qt8tr7</link>
                <description>مراقب رفتارتان در اولین برخوردها باشید.ساعت دوازده و بیست دقیقه ظهر بود .درحین رانندگی به همسرم زنگ زدم و شرح حال مختصری دادم در مورد صحبتهایی که شنیده و اقداماتی که انجام داده بودم وبه سمت مدرسه پسرم راندم .برای اولین بار بود که وارد هنرستان پسرم میشدم.رسیدم جلوی مدرسه .کت چهارخونه ی سفید و مشکی و شلوار شیری رنگ پوشیده بودم . شال نخی گل گلی ام رو، سرم کردم. وارد دفتر معاونت شدم .خودم رو معرفی کردم و گفتم باید ساعت یک به همراه پسرم ، میدان هروی باشم ، عجله دارم و خواهش کردم زودتر اجازه خروجش رو صادر کنند.معاون مدرسه بعد از احوالپرسی پرسید&quot; مگه شما کارهای مدرسه بچه ها رو تقسیم نکرده بودید؟مگه قرار نبوده که کارهای مدرسه پسرتون با باباش باشه ؟پس چطور شما اومدید؟ &quot;از این سوال غافلگیر شدم .حقیقت اینه که من به سختی همسرم رو قانع کرده بودم انجام مسایل ثبت نام مدرسه ماکان رو بعهده بگیره و با هاش قرار گذاشتم که هر کاری مرتبط با مدرسه پسرانه به ایشون محول بشه و کارهای مدرسه دخترانه به من محول بشه. تعجب کردم .مگه آدم هر صحبتی توی خونه بشه به معاون مدرسه میگه؟یک لحظه نگران شدم که چطوری و با چه ادبیاتی دراین مورد صحبت کرده ؟ دیگه چه چیزهایی ممکنه گفته باشه ؟ خب طبیعتا عجله داشتم و وقت نداشتم به این نگرانی بپردازم .جواب سوال معاون رو ندادم و فقط لبخند زدم.پسری حدودا 17 ساله ، لاغر ، قد بلند و با لباسی غیر از لباس فرم مدرسه ، وارد دفتر شد . ناظم گفت : با خودت چیکارکردی پسر ؟کنجکاو شدم و سعی کردم صورت پسر رو ببینم.روی گونه سمت راست صورتش جای بخیه داشت .ناظم رو کرد به من و با خنده گفت : این بچه پشت فرمون داشته رانندگی می کرده که خوابش برده. توی شهر رانندگی میکرده نه توی جاده .توی خیابونهای شهر پشت فرمون خوابش برده . باورت میشه ؟گفتم خیلی وحشتناکه . شکر خدا که آسیب جدی ندیده .معاون متوجه شد پسرم توی سایت کامپیوتره . در کلاس رو زد و درحالیکه در نیمه باز بود از معلم اجازه خروج خواست .معلم مخالفت کرد و گفت تا پایان کلاس فقط چند دقیقه باقی مونده . بعد دانش آموز میتونه بره .من که توی راهرو ایستاده بودم و مکالمه رو می شنیدم ، دوباره به معاون اصرارکردم &quot; همین الان هم دیرم می شه، چه برسه به چند دقیقه دیگه . لطفا مجدد از معلم خواهش کنید &quot;معاون : &quot; همسرتون خیلی آدم آرومی هستند اما برعکس شما چقدر نگرانید !&quot;من: &quot;حق با شماست .آخه من آدم آن تایم ی هستم. وقتی تاخیر دارم ، ناخودآگاه استرس پیدا می کنم .&quot;به مدرسه گفته بودم ساعت یک باید جایی باشم  اما ساعت دقیق ، یک و چهل و پنج دقیقه بود.در مورد اینکه &quot;دیرم شده &quot; کمی اغراق کردم تا سریعتر کارم راه بیافته . متوجه نبودم که اولین برداشت first impression اولیای مدرسه در مورد خودم رو خراب کردم.</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 12:47:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمترین علامت که نشون میده آقا به موندن در رابطه با خانم , علاقمند نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%85%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-hgzdnvxpqdsb</link>
                <description>نشانه هایی ازعلاقمند نبودن طرف مقابل در رابطه ساعت شیش و نیم عصر ، هوا تاریک شده بود و ترافیک زیاد بود .پسرم رو به باشگاه ورزشی رسوندم .تصمیم گرفتم تا تموم شدن کلاسش - یک ساعت و نیم آینده - همونجا تو ماشین منتظر بمونم .ماشین رو خاموش کردم .صندلی ماشین رو خوابوندم .درها رو قفل کردم و سعی کردم بخوابم.بشدت خسته بودم اما ذهنم آروم نمی شد .این عادت ذهنمه که مدام در حال نشخوار کردن افکار قدیمیه.و به طور کلی خاموش کردن ذهنم  و متوقف کردن جریان فکرها ، معمولا کار آسونی نیست .خوابم نبرد .بعد از گذشت نیم ساعت ، متوجه شدم چراغهای ماشین روشنه. خاموشش کردم .بعد متوجه راننده خانمی شدم که ماشین پرایدش رو پشت سر من پارک کرد .از ماشین پیاده شد و رفت توی پیاده رو ، کنار ماشین من ، روی دیواره کوتاه کنار پیاده رو نشست و شروع کرد به صحبت کردن با موبایلش .یک مانتوی مشکی ساده پوشیده بود و روسری اش رو محکم گره زده بود و هیچ اثری از آرایش روی صورتش نبود. چهره اش به نظرم زیبا و دلنشین اومد .از توی پیاده رو به من لبخند زد.از ماشین پیاده شدم .رفتم نزدیک خانم و منتظر پسرم ایستادم.با وجودیکه کت قرمزام رو پوشیده بودم و زیپ کت رو تا آخر بالا کشیده بودم ، سردم شد. خواستم برگردم داخل ماشین .خانم صدام زد و بدون مقدمه شروع به صحبت کرد.مژگان:&quot; کت چرمت خیلی قشنگه اما بدن رو گرم نگه نمی داره. دوست پسرم بهم گفته که اینجا داره ورزش میکنه .بی خبر اومدم ببینمش . البته از اینجا رد می شدم .من مژگانم .راننده اسنپ هستم .یک مسافر رسوندم اسپیناس پالاس. گفتم حالا که اینجام ، منتظر بشم تا ورزشش تموم بشه ببینمش . من متولد 64 ام .شوهرم مرده .حالا دوست پسر دارم.&quot;من:(تعجب کرده بودم .توی چند ثانیه کلی اطلاعات از خودش و دوستش بهم داده بود .زیادی ساده است؟ یا زیادی اجتماعیه؟الان من چی باید بگم ؟) چه خوب که دوستتون به ورزش علاقه داره .مژگان : خودش پسر خوبیه .اما من از دوستاش خوشم نمیاد .بهش گفتم وقتی دوستات خونه ی تو باشند ، من اونجا نمیام .تو بیا خونه من . نه اینکه تهدیدش کنم ها! اما خیلی جدی گفتم یا دوستات یا من ؟ حالا دیگه کمتر با رفیقاش وقت می گذرونه.من: (دلم می خواست بگم دست از کنترل عزیزانت بردار اما بجاش فقط گفتم ) &quot;آها ! &quot; .مژگان : حالا به نظرت بهش زنگ بزنم بگم اومدم جلوی باشگاه ؟ فک نکنه بهش اطمینان ندارم؟ نه اینکه بهش شک داشته باشم ها ! نه ! فقط میدونی که باید هر از گاهی مردها رو چک کنی . اگه رهاشون کنی فک میکنند که تو خیلی پخمه ای.من : (با خودم فکر کردم که نشانه های زیادی در این رابطه وجود داره که نشون میده مشکل جدی وجود داره . اما ترجیح دادم نظرم رو برای خودم نگه دارم و فقط شنونده باشم . پس گفتم) &quot;نمیدونم چی بگم .&quot;مژگان  بصورت متکلم وحده صحبت می کرد و جزییات زیادی از رابطه اش رو برام تعریف کرد. اگه من باشم ، با یک غریبه ، خیلی کمتر و محافظه کارانه تر در مورد اطلاعات شخصی ام صحبت می کنم .خوشبختانه دیدم پسرم از باشگاه بیرون اومد . سریع خداحافظی کردم و به ماشین برگشتم .استارت زدم اما ماشین روشن نشد . چند بار دیگه سعی کردم و متوجه شدم که نه قرار نیست روشن بشه. یک پیغام به رنگ زرد پررنگ ، روی مانیتور جلو ، با متن  low battery ظاهر شده بود که نشون می داد &quot; باتری تموم شده&quot;.مکانیکی تو فاصله پنجاه متری ام قرار داشت .رفتم و درخواست کردم که با روش باتری به باتری ، باتری ماشینم رو شارژ کنه.پیر مرد خسته تر از اون بود که دنبال مشتری جدید بگرده .در کمال بهت و تعجب ، بهم جواب منفی داد .برگشتم سمت ماشین و به مژگان که همچنان توی پیاده رو ایستاده بود توضیح دادم که چه مشکلی پیش اومده .فورا گفت :صبر کن .دوستم تو ماشینش کابل مخصوص باتری به باتری داره .الان بهش زنگ می زنم.و با خوشحالی اضافه کرد &quot;می بینی هیچ اتفاقی بی حکمت نیست ها. من باید اینجا می بودم  که الان مشکلت راه بیافته &quot; .مزگان توی پوست خودش نبود .حالا یک دلیل موجه و حسابی برای تماس گرفتن با آقای دوست پیدا کرده بود ، زنگ زد به دوستش و جریان باتری ماشین رو گفت . در حالیکه طرف مقابلش شوکه شده بود که مژگان خانم در اون ساعت در اون مکان چیکار میکنه ، سریع با پژو 206 سفید رنگش از پارکینگ باشگاه بیرون اومد .مژگان تا لحظه رسیدن دوست پسرش ، همچنان تلفنی باهاش صحبت می کرد .دوست پسر یک آقای حدودا 40 ساله بود .درشت هیکل و کم مو و سنگین وزن .یک نفر دیگه هم روی صندلی کناری اش نشسته بود که به محض دیدن مژگان خانم ، پیاده شد و سریع ناپدید شد.مژگان خانم خیلی صمیمی دست دوستش رو گرفت و در حالیکه چشماش از خوشحالی برق میزد ، با یک حس شوخ طبعی شروع کرد به احوالپرسی کردن . بعد به آقای دوست که قیافه کاملا جدی به خودش گرفته بود گله کرد که چرا باهاش بیشتروقت نمیگذرونه ؟به وضوح میشد ببینم که آقای دوست از جواب دادن به مژگان طفره می رفت .در نهایت آقای دوست باتری ماشینمو شارژ کرد.بعد گفت بشینید و استارت بزنید.استارت زدم و روشن شد .تشکر کردم و رفتم به سمت خونه.فکرم بشدت درگیر مژگان و دوستش بود.توی همون دو دقیقه که این دو نفر رو با هم دیدم ، پرچم های قرمز زیادی دیدم که نشون می داد آقای دوست در رابطه با مژگان خیلی علاقمند رفتار نمی کنه .به نظر من مژگان دچار سادگی و زود باوری اجتماعی بود. مژگان علامت هایی که نشون میداد دوستش ازش فرار می کنه ، رو نمی دید. البته امیدوارم من اشتباه کرده باشم.نظر شما چیه؟ تجربه مشابهی دارید؟چرا آقای دوست با مژگان اینقدر جدی رفتار می کرد ؟چرا مژگان تلاش می کرد که الویت اول زندگی آقای دوست باشه؟چرا مژگان مجبور بود آقای دوست ش رو چک کنه؟چرا آقای دوست طفره می رفت و بهانه می آورد ؟چرا اون دوست آقای دوست، سریع ناپدید شد ؟چرا مژگان خانم اینقدر مشتاقانه رفتار می کرد ؟</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 14:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعنوان یک مادر چه موقع از دیگران کمک گرفتید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%A8%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D8%AF-pivumyjopf70</link>
                <description>مادرانهدر یکی از سفرهای هوایی اخیرم ، در بین مسافران هواپیما ، خانم جوانی توجهم رو جلب کرد .خانم در ردیف کناری من نشسته بود .یک کودک دو یا سه ساله همراهش بود.در صندلی کنار خانم ، یک آقای غریبه کنار پنجره نشسته بود .من به رفتار خانم و آقا دقت می کردم.پرواز دو ساعت و نیم طول کشید و بیشتر این زمان رو ، کودک خواب بود. آخر پرواز ، بچه بیدار شد . خوش اخلاق بود و به آقای غریبه می خندید و سعی می کرد خودشو توی بغل آقا بندازه .آقای صندلی کناری ، در طول پرواز هدفون روی گوشش بود ، با مادر تنهای ما اصلا و ابدا هم صحبت نشد .اما وقتی بچه بیدار شد ، به خنده ها و شیرین کاریهای کودک ،چند باری به سختی ، لبخند زد .هواپیما نشست .شنیدم که مادرتنها از آقای غریبه ، درخواست کمک کرد.گفت شما بچه را بغل کنید تا من بتونم ساک دستی رو حمل کنم.آقای غریبه کمی فکر کرد. انگار معذب بود . نمیخواست درگیر بچه باشه .کمی من و من کرد . از یک طرف نمی خواست  از کنار مادر تنها بی تفاوت رد بشه و ازطرف دیگه انگار با بچه ها خوب کنار نمی آمد. پس پیشنهادجدیدی داد .گفت-شما خودتون بچه رو بغل کنید و من  ساک دستی شما رو حمل می کنم .- نه . نمیشه .-چرا؟-آخه سه تا ساک دستی هست . ملافه بچه و کیف رودوشی خودم و یک کیسه پلاستیکی بزرگ هم هست .این بار برای شما سنگینه .من وسیله ها رو میارم .لطفا شما هم بچه رو برام بیارید.-این همه وسیله !- اضافه بار داشتم و مجبور شدم بعضی وسایل چمدان اصلی رو داخل کیسه و کیف دستی بذارم و بیارم داخل کابین .- تا کی باید بچه رو براتون نگه دارم؟آخه پرواز بعدی من حدودا یک ساعت دیگه است و من مجبورم زودتر به سالن ترانزیت برم .- فقط کافیه که تا زمان تحویل گرفتن چمدونم ، بچه رو برام نگه دارید. بعد دیگه مزاحم نمیشم چون شوهرم داره میاد دنبالم .مادر و نوزادمن دیگه از هواپیما پیاده شدم و رفتم سالن ترانزیت برای پرواز بعدیم . اما از اونطرف دیوارهای شیشه ای ، مادر تنها و آقای غریبه رو در سالن دریافت چمدان دیدم .خدا رو شکر که اون آقا با حوصله ، متین و مودب بود .آفرین بهش که کنار مادر ایستاد تا چمدونش بیاد و کار رو برای مادر آسون کرد . چه خوب که مهربونتر از اونی بود که من فکرکردم .توی دلم به جسارت مادر هم تبریک گفتم. چه خوب که تونسته بود درزمان نیاز ، از دیگری درخواست کمک کنه . با اعتماد به نفس و با صراحت خواسته اش رو بگه و بدون اینکه دست و پاش رو گم کنه ، برای مشکلات احتمالی ، راه حل پیدا کنه .حالا شاید شما فکر کنید که مادر نباید برای دریافت کمک ، دیگری رو معذب کنه. نباید غریبه ای رو تحت فشار قرار بده . اما ایشون چاره ای جز کمک گرفتن نداشت ، طرف مقابل اگه مایل به کمک نباشه ، میتونه با صراحت نه بگه .اونوقت مادر باید به نفر بعدی ، درخواستش رو تکرار کنه.  در اون زمان من آماده بودم که اگه آقا قبول نکنه بچه رو بغل کنه ، من خودم پیشنهاد کمک بدم.باز شما ممکنه قضاوت کنید که اصلا چرا مادر قبل از آمدن به فرودگاه ، حدود وزن چمدونش رو نمی دونسته یا چرا وزن مجاز رو در نظر نگرفته ؟ اما خب ما دقیقا شرایط مادر طرف مقابل رو نمیدونیم . مادر بودن گاهی بسیار تکراری و خسته کننده است .گاهی زندگی زیادی برای مادر سخت میشه .گاهی هر چه هم تلاش می کنه بحران ها رو پیش بینی و حل کنه ، باز هم ناگزیره که  تصمیم هایی بگیره که او رو در شرایط دشوار قرار میده .سالها پیش یکی از دوستانم  بهم گفت :&quot; حواست باشه وقتی پوشک بچت منفجر میشه و متوجه می‌شوی که دستمال مرطوب نداری میتونی از مادرای دیگه کمک بگیری . &quot; مادر شدن یک تجربه مشترک قدرتمند است و  من بی‌ نهایت خوشحال هستم وقتی که میبینم چقدر مادران نسبت به مادران دیگر سخاوتمند هستند.حالا دوست دارم بپرسم: شما چطور؟ چه زمانی افراد دیگر - عزیزان، آشنایان یا غریبه ها - به شما کمک کرده اند؟ همه ما در این تجربه مادری ، مثل هم هستیم.</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 10:57:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور فهمیدید چه زمانی برای بچه دار شدن آماده اید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-ec9icacnzimj</link>
                <description>چالشهای مادر شدنمن مادر دو نوجوان هستم .یکی از سوالاتی که مکرر ازمن پرسیده می شود این است  که &quot;چطور فهمیدی چه زمانی برای بچه دار شدن آماده شدی؟&quot;اینجا قصد دارم پاسخم را با شما به اشتراک بگذارم.برای من، فرآیند تصمیم گیری روشن بود. تمام زندگی ام می دانستم که بچه نمی خواهم.کودکی ام در خانواده پرجمعیتی گذشت. وضعیت مالی خانواده ، در سطح متوسط رو به پایین بود .دختر دوم خونه بودن و سه خواهر کوچکتر داشتن ، منو به این نتیجه رسوند که هرگز بچه دار نمی شم.چرا کهبه نظرم می رسید بیشترین ناراحتی بین والدینم ، مربوط به مسائل مربوط به ما بچه ها ست.آرزووها و جاه طلبی ها و نیازهای مالی من در دوران کودکی ام برآورده نشدند  و حسرت های زیادی در دلم ماند.همینطور فکر می کردم دنیا خیلی هم جای قشنگی نیست پس چرا باید یک موجود بی گناهی رو به این دنیا بیارم واون بچه رو ،  بدون اینکه خودش انتخاب کرده باشه ، در معرض رنج کشیدن ، قرار بدم.خب وقتی 22 ساله شدم  با همسرم  آشنا شدم و ازدواج کردم . فکر کردم بعد از ازدواج، روزی به مادر شدن اشتیاق پیدا می کنم.بنابراین منتظر ماندم و منتظر ماندم. اما از اشتیاق به بچه خبری نبود.با همسرم توافق کردیم که وقتی به شغل ایده آل رسیدیم ، خونه رویا یی مون رو خریدیم ، سفر رویایی مون رو رفتیم و به درآمد دلخواه مون رسیدیم ، اونوقت به بچه دار شدن فکر خواهیم کرد اما همیشه دلایلی وجود داشت که توجیه کنیم چرا هنوز زمان ایده آلی برای بچه ، نرسیده است.بعد از گذشت چند سال ، از لحاظ مالی احساس ثبات می کردیم، از سفرهای بدون بچه لذت می‌بردیم و اساساً می‌گفتیم: « همه چیز اینطوری که هست خیلی خوب است . خانواده دو نفره مان خیلی هم کامل است .بچه بماند برای آینده . »فکر می‌کنم ما احتمالا از تغییر شرایط پایدارمان می ترسیدیم .وقتی هر دو وارد دهه چهارم زندگی شدیم ، متوجه شدیم از لحاظ احساسی ، اشتیاقی برای بچه نداریم اما از لحاظ عقلی و منطقی باید بچه دار شویم.من نگران بودم که عدم تمایلم به مادرشدن ، باعث شود بعدها نتوانم به راحتی با مادر بودن کنار بیام .بچه دار شدنتا اینکه من پسرم را در 31سالگی به دنیا آوردم. بارداری او برنامه ریزی نشده بود، اما از همان لحظه ای که پسرم را دیدم عمیقاً دوستش داشتم و هرگز از داشتنش پشیمان نشدم. اونقدر احساس مادر بودن برایم تجربه لذت بخشی بود که دوباره در 34 سالگی دخترم را به دنیا آوردم.نه تنها این دو فرشته جای خودشون رو در خانواده ما باز کردند ، بلکه ما آنقدر با بچه ها سازگار شدیم که حالا حتی نمی‌توانیم تصور کنیم که زندگی قبل از بچه ها ، چطور بوده ؟من همیشه می گویم که زمان مناسب برای بچه دار شدن وجود ندارد.من قبل از مادر شدن ، آمادگی بچه دار شدن را نداشتم، اما بعد از تولد پسرم ، خودم را آماده کردم.شما چطور؟ آیا در حال حاضر به این موضوع فکر می کنید ؟ اگر بچه دارید، از کجا فهمیدید که آماده هستید؟ خیلی کنجکاوم که بشنوم…</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 10:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه ویژگی ای در قیافتون یا ظاهرتون دارید که عاشقش هستید ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%DA%86%D9%87-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%88%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%B4-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-cinh5nvpmpzh</link>
                <description>درهرسنی هستید قدردان ظاهرتان باشیدنوجون که بودم قیافه ام رو دوست داشتم اما اغلب آرزو میکردم کاش بشه جزییاتی در ظاهرم ، تغییر کنه.مثلا کاش سایزپام کوچیک تر بود.کاش قدم بلندتر بود.کاش موهام لخت و صاف بود.حالا تو میانسالی ، مدام به خودم یاد آوری میکنم که بعدها روزی می رسه که افسوس همین امروز رو می خورم بنابراین الان تو چهل و پنج سالگی بابت ظاهری که دارم ، خیلی احساس رضایت می کنم. دیگه اصلا بابت موهای صافی که ندارم ، غصه نمی خورم  بلکه برعکس ،حتی  لک و پیس های صورتم رو هم دوست دارم.کلا ، نظرم راجع به فاکتورهای زیبایی تغییر کرده.به نظرم زیبایی آدما با افزایش سن، عمیقتر و درونی تر میشه.مثلا یکی از نورانی ترین آدمهای دنیا از نظر من ، میتونه زنی سالخورده با موی سفید و دست های چروکیده باشه.حالا من میخوام از شما بپرسم ، چه ویژگی ای در قیافتون یا ظاهرتون دارید که عاشقش هستید ؟</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Sat, 20 May 2023 10:36:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی به نظرتون کسی داره اشتباه میکنه ، با ملایمت نقدش می کنید یا باکلام تلخ و تند، توی ذوق اش می زنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B0%D9%88%D9%82-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D8%AF-ymzi8yvp7myj</link>
                <description>به تندی و تلخی   همدیگر را نقد نکنیم.بعد از به دنیا اومدن بچه دوم ام ، انگار کار بچه داری برای من دو برابر نشد، بلکه چهار برابر شد.دغدغه های معمولی یک مادر دو تا بچه کوچیک با اختلاف سه سال ،برای من گاهی مثل بحرانهای پیچیده لاینحل بنظر می اومد.من اغلب کلافه و غمگین بودم و احساس میکردم تو وضعیتی گیر افتادم و اسیر شدم که اصلا ازش اطلاع درستی نداشتم.همون وقتها، یک بار تو ی استخر با یک خانم غریبه ،شروع کردم به صحبت کردن.تقریبا پانزده سال بزرگتر از خودم بود.غر زدم که:&quot; آره تا چند سال پیش ، بعد از اداره ، کلاس ورزش و زبان میرفتم.آخر هفته ها سفرو تفریح داشتم .زندگی پر از لذت بود.حالا مادر شدم بدون اون تفریحات و همراه با کلی رنج .چرا؟ چون خانواده یا جامعه اصلا منو برای مادر شدن تربیت و آماده نکرده بود .&quot;اون خانم بدون حس همدلی ، خیلی رک ، تو ذوقم زد . یه حرفی زد و رفت .دقیقا یادم نیست چه کلماتی گفت اما مضمونش این بود که&quot;غرغر بیخود نکن .بساط مظلوم نمایی تو جمع کن .مادر شدن چیزی نیست که کسی به کسی یاد بده .&quot;اون موقع خیلی جا خوردم و عصبانی هم شدم .تو دلم گفتم چه آدم گستاخ و بی حوصله ای !چه نیازی بود با من غریبه اینقدر صریح و بدون ملاحظه، صحبت کنه !اما الان که زمان گذشته و به یاد اون خانم می افتم دیگه از حرفش ناراحت نمی شم.اون دلیلی نمی دیده که خودش رو تو دنیای مطلوب من نگه داره .فک کرده حقیقتی رو میدونه و اگه این حقیقت تلخ باشه،حتما باید نظرش رو به من بگه .لطفا به این سوال من فکر کنید و پاسخ بدید.اگه شما تو موقعیت اون خانم باشید، اگه کسی حرفی بزنه که به نظرشما احمقانه باشه ، آیا صریح بهش می گید که به نظر شما اون حرف احمقانه است ؟ یا برای رعایت ادب ، برای حفظ محبوبیت ، ... اظهار نظر تندی نمی کنید؟بذارید خودم اول ، جواب بدم :اگه غریبه ای در مورد استدلالی ،نظرم رو بپرسه ، حتی اگه بدونم حرفش اشتباهه است ، تو ذوقش نمی زنم.ممکنه نقدش کنم اما نه با صراحت و تندی .دلم نمیخواد گستاخ به نظر بیام.تا حالا نشنیدم کسی بگه فلانی چنان عالی تو ذوقم زد که باعث شد رشد کنم و آگاهیم بالا بره ! شما شنیده اید؟</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 12:16:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت روشی که من استفاده کردم تا کودکم را تشویق کنم مسواک بزند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%82-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B3%D9%88%D8%A7%DA%A9-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-oe8lge4mzumm</link>
                <description>هشت روش جالب برای تشویق کودک به مسواک زدنهمه ما می دانیم که مسواک زدن مرتب دندان‌های کودکان بسیار مهم است، اما اغلب، برای تشویق فرزندان خردسال به مسواک زدن ، دچار مشکل هستیم .من هم مدتها سعی کردم دختر و پسر خردسالم را به مسواک زدن ترغیب کنم راههای عجیب ، جالب و بعضا خلاقانه هم بکار گرفتم .اما نتیجه نمی گرفتم تا وقتی روش هشتم را بکاربردم.لیست روشهایی که برای تشویق کودکانم بکار بردم :یک-در مورد اهمیت مسواک زدن توضیح دادم.درمورد بهداشت دهان و دندان ، جرم و پوسیدگی و ... توضیح دادم. تاکید کردم که آدمها مالک بدن خود هستند و مسئولیت دارند تا از بدنشان مراقبت کنند. و خواهش کردم مسواک بزنید تا دندونهاتون آسیب نبینه ، اما قبول نکردند گفتند حوصله ندارند.دو-بعنوان مادر ، الگو ی خوبی در موضوع مسواک زدن بودم و هستم.همیشه گفته شده که بچه ها آینه رفتار والدین هستند . من و همسرم جلوی چشم بچه ها مسواک می زدیم .آنها ما را تماشا می کردند اما درنهایت از این رفتار ما ، تقلید نمی کردند !سه - از روش جایزه دادن استفاده کردم .استیکر های مورد علاقشون رو خریدم. وقتی مسواک می زدند بعنوان جایزه ، بچه ها را شهربازی می بردم .فقط در بازه زمانی کوتاه ، این روش ، کارکرد اما در دراز مدت ، موثر نبود .چهار-بچه ها را با عاقبت مسواک نزدن ، روبه رو کردم.یکی از اصلی ترین انگیزهای خود من برای مسواک زدن ، ترس از دندون پزشکی است .پس فکرکردم اگه بچه ها کمی با عاقبت کار اشتباهشون روبه رو شوند ، شاید در تصمیم شون تجدید نظر کنند. به همین خاطر ، هردو را به دندون پزشکی بردم .دندون شیری را هم پرکردند و هم کشیدند .هر دو تا مدت کمی بعد از آن ، با همان انگیزه ترس از دندون پزشکی ، مسواک زدند و بعد دوباره کنار گذاشتند.پنج – جریمه برای مسواک نزدن در نظر گرفتم .جریمه معمولا اعمال محدودیت بود. مثلا امکان بازی با یکی از اسباب بازیهای مورد علاقشون رو گرفتم .اعمال جریمه ، با کل کل مداوم و جنجال همراه می شد و کاملا نتیجه عکس داشت. اونها در مقابل مسواک زدن بیشتر مقاومت کردند. من هم از ایجاد این آشوب ، احساس بدی داشتم . نمیخواستم ، مادر بدجنسی بنظر بیام.این رفتار هم جواب نداد.شش-از روش طنز و سرگرمی استفاده کردم  .بچه ها از قصه های من درآوردی و خنده دار درباره موضوعات مختلف خوشحال می شدند . من تصمیم گرفتم که با موضوع بهداشت دهان و دندان ،  سرگرمی بسازم .در حالی که مثل یک سامورایی با شمشیر نامریی ، دستهایم را در هوا تکان میدادم ، گفتم حالا که فارسی متوجه نمیشید ، پس ژاپنی حرف میزنم .&quot; او هی یا چو لی مینگ او نانی آری گاتو .... &quot; یعنی اگه مسواک نزنید ، دندوناتون آسیب میبینه .کمی خندیدند و سرگرم شدند اما زیر بار مسواک زدن نرفتند.هفت –نقش بازی کردم واز قوه تخیل و تجسم کودک کمک گرفتمبا دانستن این نکته که قوه تخیل بچه ها خیلی قوی است ، تصمیم گرفتم تخیل شان را تحریک کنم وتبدیل بشوم به یک باکتری در دهان و به دندون ها حمله کنم .بایک صدای بلند و آهنگین خوندم : باکتریها باکتریها حمله کنید . دندون دخترم پر از غذاست !دخترم عمیقا حضور باکتری ها رو باورکرد. ماسفانه خیلی ترسید و چشماش پر از اشک شد . فهمیدم که حسابی گند زدم. باید سریع نقشه ب رو اجرا می کردم .پیش خودم گفتم ،حالا که از حمله باکتریها ترسیده ،  بهتره بجای اینکه باکتری ها حمله کنند ، باکتری ها جشن بگیرند.متن ترانه آوازم رو تغییر دادم . &quot;اوه اوه دست دست ، تولد باکتریهاست. دندون دخترم پر از غذاست.&quot;با آواز جدید دیگه نترسید اما باور وجود باکتری توی دهان ، هنوز قوی بود .زمان کمی لازم بود تا پسر بزرگترم به او بفهماند که این باکتریها فقط داستانهای خیالی مامان است و او نباید باور کند .نتیجه اینکه این بازی تولد باکتریها هم باعث نشد مسواک بزنند.هشت – اهمیت مسواک زدن را از حالت &quot;بحرانی&quot; به حالت &quot; قابل اغماض &quot; تغییردادم و دست از تقلا برداشتم.یک روز با دوست عزیزی درد دل می کردم و از سختیهای مادر بودن و تقلا برای حل مشکلات رفتاری بچه ها می گفتم .پرسیدم که چرا هر چه تلاش می کنم که بچه ها رو متقاعد کنم که مسواک زدن مهمه و باید همیشه مراقب دندون ها باشند ، موفق نمیشم ؟دوستم جواب جالبی داد . اگر مدام تلاش میکنی رفتار اشتباهی را اصلاح کنی اما نتیجه نمی گیری ، اگر تمام راه حل هات ، نتیجه نمی دهد ، وقتش شده که دیگه موضوع رو رها کنی . رفتار اشتباه را نادیده بگیر . هیچ کاری انجام نده . آنوقت که دست از تقلا برداری  و ذهنت را از فضای اضطرار و بحران خارج کنی ، کائنات به کمکت می آید و انتخاب درست را جلوی پایت می گذارد .این حرف به دلم نشست. برای علاقمند کردن بچه ها به مسواک زدن ، دست از تقلا برداشتم.درحال حاضر کودکانم ، نوجوان شده اند .در این سالها من دیگر درمورد موضوع مسواک زدن ، هیچ مداخله ای نکردم. نتیجه اینکه ، یکی شان بصورت مرتب و روتین وار مسواک می زند و آن دیگری ، گه گاهی .بهر حال من دیگر نگران دندان بچه ها نیستم . دقیقا نمیدانم چطورشد ؟اما از وقتی توی ذهن من ، وضعیت اهمیت این مشکل از حالت &quot;بحرانی&quot; به حالت &quot; قابل اغماض &quot; تغییر کرد، نگرانی برطرف و مشکل کم رنگ و محو شد.</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 10:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو روش شگفت انگیز که کمک میکنه تا نوجوانها در مورد احساساتشون حرف بزنند.</title>
                <link>https://virgool.io/Conversation/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-j5sfsh4oiesu</link>
                <description>پسرنوجوان ام وسواس و اضطراب دارد .هر وقت موضوعی ذهنش رو درگیر می کنه و افکار بصورت تکرارشونده (چه افکار منفی یا افکار خنثی )بهش حمله ور میشه ، متوجه می شم که بشدت کلافه و کم حوصله است .من بعنوان مادر ، می خوام از فرزندم حمایت کنم . دلم میخواهد احساسش رو بشنوم و بدونم در قلب و ذهن کوچیکش چی می گذره؟اما متاسفانه پسرم کم حرف می زنه .به راحتی احساساتش رو بیرون نمی ریزه. حوصله مکالمه جدی نداره و از تماس چشمی فرار می کنه . درحالیکه بشدت ذهنش درگیره، ممکن است در طول روز حتی خودش متوجه نشه که چه احساسی داره. فقط احساس کلافگی یا اضطراب می کنه.در چنین فضایی ، اجبار نوجون به صحبت کردن ، مثل اینه که بخواهید روی میدان مین راه برید .تا خودش نخواد حرف نمیزنه و اصرار شما فقط باعث جنگ و دعوا میشه .اما من به تجربه روشی پیدا کردم که برای من بطور شگفت انگیزی کمک کننده بود . صبحهامنرانندگیمیکنموپسرمروبهمدرسهمیرسونم. گپ های صمیمانه در حین رانندگی صبحهامنرانندگیمیکنموپسرمروبهمدرسهمیرسونم. پسرم مشغول بازی با کنسول نیست .با گوشی موبایل مشغول نیست.دست هایش و مغزش آزاد است .ما به هم مستقیم نگاه نمی کنیم. خلق و خوی نوجوانم آرام است.محیط داخل ماشین امن است.مسیر خانه تا مدرسه کوتاه است اما نه آنقدر کوتاه که نتوانم سوالاتم را بپرسم.من برای برقراری دیالوگ ، زیاد تلاش نمی کنم.افکارش به راحتی بیرون می آ د .بی نظیر است.وقتی این موضوع رو برای یکی از دوستام تعریف کردم، او هم از تجربه مشابه و منحصر بفرد خودش برایم توضیح داد.دوستم تاکید کرد بدنبال راهی بوده که گفتگوی روان و موثری با نوجون اش داشته باشه و خیلی تصادفی متوجه شده که وقتی نوجون اش در حین بازی با پازل (یا هر نوع بازی جورچین ) هست ، در مورد عمیق ترین نگرانی هاش ، براحتی صحبت می کند.او گفت “اگر در حین بازی ( پازل های آنلاین قابل اعتماد نیستند ) کنار او بشینم ، اغلب خودش سر صحبت را باز می کند.هم از بازی لذت می بره و هم آرام و خوشحال ، حرف می زنه.”گپ صمیمانه در حین بازی کردنبنابراین دوستم آگاهانه یک بازی پازل، روی میز نهار خوری در دسترس اعضای خانواده قرار می ده .اون از روش گفتگو حین بازی نهایت استفاده رو می بره .البته من مطمئن هستم این دو روش شگفت انگیز ، نه تنها در ارتباط با نوجوونها بلکه در معاشرت های کلامی با سایر بزرگسالان هم دنیای متفاوتی ایجاد می کند.نظر شما چیست؟شما چه روشهایی برای بهبود مهارتهای ارتباطی استفاده می کنید؟</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 12:31:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچه کنی به خود کنی، چه خوب کنی، چه بد کنی .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C-jwx4ophk4vpg</link>
                <description>دخترم نیکا دوازده ساله و کلاس هفتم است.دیروز امتحان انشا داشته و موضوع انشا &quot;هرچه کنی به خود کنی، چه خوب کنی ،چه بد کنی .&quot; اعلام شده .(اما ضرب المثلی که من همیشه شنیدم &quot;هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی&quot; است .نمیدانم چرا معلم ، متن این ضرب المثل را &quot;ساده سازی&quot; کرده بود؟)معلم تاکید کرده که متن انشا نباید طولانی باشد و حدود ده خط کافی است.نیکا هم مرتبط با این موضوع، یک داستان کوتاه نوشته .بشدت متن و شخصیتها را خلاصه سازی کرده و هیجده خط داستان را مجددا پاکنویس کرده و چرک نویس اولیه را، برای من روخوانی کرد.داستان درمورد دو دختر است. اتفاقات تند تند رخ می دهد و نویسنده فرصت نکرده تا توصیفات کاملی ارائه بدهد .اول فکر کردم که راوی داستان آدم بده است و طرف مقابل آدم خوبه. اما ناگهان وسط ماجرا شوکه شدم که عجب ، طرف مقابل هم آدم خوبی نیست!جایی از داستان، نویسنده از طریق یاد آوری خاطره ای قدیمی ، از حقیقت تکان دهنده ای پرده برداری می کند ... دلم خواست داستان را اینجا ثبت کنم ومتن را اینجا با شما به اشتراک بگذارم.دختری در دنیای حقیقتاسم داستان را هم گذاشته &quot;دختری در دنیای حقیقت&quot;اسم من &quot;یوری&quot; است .من زیباترین دختر کل کلاس هستم !بهترین !همه هم از این حقیقت آگاه هستند...روزی دختری جدید به کلاسمان آمد.اسمش &quot;یورو&quot; بود.از او خیلی بدم آمد .او هم زیبا و هم مهربان بود.بزودی همه به او جذب شدند .او جای مرا گرفت .روزی در کلاس داشتیم مثل همیشه دیوانه کلاسمان &quot;ماکی &quot; را مسخره میکردیم و می خندیدیم .یورو آمد کنارمان و گفت :&quot;چیکار می کنید؟ اگر جوک بامزه ای دارید ، بگید منم بخندم ! &quot;صداش روی مخم بود .حالم بهم خورد وقتی لحن خوشحالش را شنیدم....ماکی گفت :&quot;بسه ... خواهش می کنم !&quot;یورو گفت :&quot;از شما بعیده که ضعیف تر از خودتان را اذیت کنید .مگر نه خواهر؟ &quot; .چی گفت؟به من گفت خواهر؟!اون اصلا حق ندارد منو با خودش نسبت بدهد!دستشو گرفتم و کشاندمش در کلاسی خالی.گفتم :&quot;چی میگی عجوزه؟ تو ؟خواهر من ؟ مگه تنم می خاره که بخواهم با تو خواهر شم؟ &quot;ناگهان او سرش را به سر من کوبید .از هوش رفتم....ضعیف بودم مثل حیوانی در آخر چرخه ی غذایی جنگل. وقتی بیهوش شدم خاطراتی به ذهنم آمد ....یورو  بود....او خواهرم بود؟قبل از من ، مادر و پدرم ، بچه ای دیگر داشتند که مرده بودولی یورو که الان زنده است !!بهوش آمدم.یورو گفت:&quot;بیداری؟ اگر داری با خودت فکر می کنی که من چگونه زنده ام ، خون شیطان به من داده شده و زنده ماندم ، در دنیای ترسناک پر از حقیقت های تلخ ، من تنها بزرگ شدم .موقع شادی هایم ، شیطان به من پیامی داد .شیطان گفت که خواهرت قرص سقط بچه را به مادرت داد.خواهرت زندگی و بچه گی تو را از بین برد. چون او همه توجه دیگران را تنها می خواست.بعد از شنیدن این حرف من آمدم تا زندگی تو را خراب کنم.حالا توجه دیگران همه واسه ی من است.&quot;گفتم:&quot;چرا؟! تو  حق این بی عدالتی را نداری !&quot;یورو در پاسخ گفت:&quot;هر چه کنی به خود کنی .چه خوب کنی ، چه بد کنی .&quot;او این جمله را با خنده ای ملیح و ترسناگ گفت.</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 09:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با پدیده &quot;خستگی بعد از سفر&quot; چه می کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-vnb9ip6bqhhl</link>
                <description>من اغلب وقتی سفر میرم ، چه سفر فرهنگی یا سفرماجراجویی یا حتی سفر ریلکسی ، وقتی برمیگردم خونه ، خیلی خسته هستم.خسته تر از زمانی که سفر رو شروع کردم.بنابراین بعد از برگشت از سفر ، باید چند ساعت یا چند روز رو برای زمان استراحت در نظر بگیرم تا بتونم دوباره برگردم به زندگی روز مره ام.خب برای این خستگی ، علتهای زیادی وجود داره :اول: اکثرا با بچه هام سفر رفتم و رسیدگی به امور بچه های کوچیک ، خیلی انرژی می بره.دوم: مسیر رسیدن به مقصد طولانیه و ممکنه زمان زیادی رو در فرودگاهها یا جاده ها و ترانسفرپروازها معطل بشم .سوم: ذهن برنامه ریز ام تمایل داره که تمام روزهای سفر رو با جزییات برنامه ریزی کنه و مدام نهیب میزنه که نیومدی سفر که بخوابی! فرصت داره از دست میره! بدو و سفر رو تجربه کن.با وجود دانستن این علتها ، حالا اگه من بخوام که کمتر خسته شم باید چه کنم؟چطور سبک سفر ام رو تغییر بدم که کمتر خسته بشم ؟ راه حل های زیر برای من کاربردی هستند .الف- شوهر و بچه ها رو بپیچونم و تنها برم.ب-یک زمانهایی رو در سفر درنظر بگیرم برای &quot;هیچ کاری انجام ندادن&quot; و بیشتر بخوابم و صبح در آرامش صبحونه بخورم و استراحت کنم.ج- مقصد سفر رو نزدیک انتخاب کنم .(پروازهای بدون توقف و با مقصد نزدیک و طول زمان پرواز زیر سه ساعت ، بهترین انتخاب هستند )د-خونه یک دوست و آشنا چتر بشم .(همیشه سفرهام به شهر اراک و اسکان در خونه پدرشوهر ،از همین نوع بوده .چون هم مقصد نزدیک بوده و هم استراحت حین سفر زیاد بوده.)شما برای رفع مشکل &quot;خستگی سفر&quot; چه میکنید؟روش سفرتون رو تغییر میدید ؟ یا خونه یک دوست یا فامیل چتر پهن میکنید؟</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 09:37:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره ی من از دردسرهای دورکاری در دوران کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51760178/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD-%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-zjtrtqgqmwxn</link>
                <description>چند ماهی بود که گاه و بیگاه، در دست چپم، احساس درد و سوزش و گزگز و مورمور میکردم.  موقعیت دستم را تغییر می دادم و هی مشتم را باز بسته می کردم تا درد برطرف بشه اما احساس مورمور ، برطرف نمی شد. خودم حدس زدم نکنه بخاطر حرکات ژانگولرانه مربی بادی بالانسم باشه که به کتفم فشاراومده و حالا دستم مورمور میشه. کلاس ورزشم رو قطع کردم .بازم خوب نشد. رفتم دکترمتخصص طب فیزیک و توانبخشی آقای رئیس السادات در درمانگاه بیمارستان مدرس.  قبل از دکتر، دانشجویی ، از من شرح حال گرفت. دانشجو با حوصله گوش داد،بعد با دقت معاینه کرد و درمورد جزئیات بیشتر، سوال پرسید. بعد دانشجو به دکتر نتیجه بررسی اش رو گزارش داد با یکسری کلمات تخصصی پزشکی که من سردر نیاوردم. فقط متوجه شدم که به تشخیصی نرسیده بود. اما دکتر از من یک سوال پرسید که دانشجو نپرسیده بود. دکتر پرسید که شغل شما چیه؟ به محض اینکه جواب دادم ، تشخیص داد که مشکل از ضعف عضلات گردن هست و چند تا ورزش گردن بهم داد تا مدت دو هفته انجام بدم و دو هفته بعد ،دوباره برای ویزیت به دکتر مراجعه کنم. تمام.مشکل دستم برطرف شد و دیگه مراجعه نکردم. تشخیص درست از طرف دکتر ماهر و متخصص و باتجربه کلید اصلی درمانه. بعدها که تجربه ام رو با بقیه همکارام به اشتراک گذاشتم ، متوجه شدم دیگرانی هم هستند که مشکل من رو گزارش کردند. در واقع ،کرونا باعث قرنطینه شد.قرنطینه باعث دور کاری شد.دورکاری باعث کار طولانی با لپ تاپ و میز های کار غیر استاندارد شد و درنهایت همه این اتفاقات ، باعث بروز مشکلات عضلانی در ستون فقرات برای من شده بود.  قبلا در دوره های آموزشی مربوط به ارگونومی صحیح بدن ، یادگرفته بودم که زاویه صحیح چشم با مانیتور یا محل قرارگرفتن صحیح مانیتور نسبت به شانه ها ، مهم هستند .اما من آموزش قدیمی رو جدی نگرفته بودم.شما توصیه های آرگونومی صحیح بدن در کاربا مانیتورها رو جدی بگیرید.</description>
                <category>ShahrzadGhanbari</category>
                <author>ShahrzadGhanbari</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 12:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>