<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های leon</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51833032</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:33:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4288735/avatar/LGXYip.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>leon</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51833032</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوا بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51833032/%D9%86%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-lylzq8wydyzd</link>
                <description>دستگاه رو مقابل نوشته‌های حک‌شده گرفتم.نور آبی صفحه لرزید و کلمات ظاهر شدن:[با هم بسوی آینده‌ای روشن با—]سکوت. بعد ناگهان:[خطا: متن ناقص. برای جلوگیری از تحریف اطلاعات، ترجمه متوقف شد.][با تشکر از شکیبایی شما.]چشم‌هام به صفحه خیره موند. امیدم مثل شعله‌ای خاموش شد.یه آه کشیدم و زمزمه کردم:«واقعاً چه انتظاری داشتی؟»به راهم ادامه دادم پاهم لای آوار گیر کرد. لبه‌ی فلز به ساقم کشیده شد. نه اون‌قدر عمیق که مهم باشه، ولی کافی برای اینکه حواسم برگرده به حال… به الان.بازم خرابه.بازم بوی پوسیدگی و زنگ‌زدگی.سقف بالای سرم نصفه‌ریخته بود. نور خاکستری، مثل یه چراغ مُرده، افتاده بود روی زمین پُر از خاکستر.بین همه‌ی اون‌چیزایی که تو مسیرم دیدم، این یکی فرق داشت.یه توده‌ی آهنی بزرگ، نشسته بین آوار. خاموش. خفه. انگار صد ساله که همین‌جا خوابیده.رفتم جلوتر.چشماش بسته بود. اگه بشه گفت این چیز اصلاً &quot;چشم&quot; داشت.خطی باریک از نور، کم‌جون روی سینه‌ش بود… مثل آخرین رمق یه شمع.رد انگشت‌هام کشیده شد رو فلز سردش. یه حک قدیمی روی بدنه‌ش:K-12 – سرپرستی / اجتماعیاسم مسخره‌ایه، نه؟ انگار قراره یه دوست مهربون باشه…نه تو این دنیا.نفس کشیدم. نه از روی نیاز. از روی عادت.چیزی نگفتم. فقط نگاش کردم.یه حس عجیب ته دلم پیچید. آشنا… ولی نمی‌دونستم از کجا.بلند شدم. برگشتم تا برم.همون لحظه‌ای که پشتم بهش شد، همون لحظه‌ای که صدا ازم دور می‌شد…یه صدای تُرد، خش‌دار، و انگار از اعماق خاک اومد:&gt; «نوا... تأیید هویت... انجام شد.»قلبم وایساد.خشک شدم.نه از ترس…از چیزی که ازش خبر نداشتم، ولی اون انگار همیشه خبر داشت.آروم برگشتم.ربات هنوز همون‌جا بود.ولی حالا… چشماش باز بودن.دو نقطه‌ی کوچک نور آبی.خیره به من.صفحه‌ی مقابل چشمام ناگهان روشن‌تر شد.نور سرد و فلزی، چشمام رو سوزوند. پلک زدم، ولی روشنایی کم نشد.ربات نیم‌خیز شد، چشم‌های قرمز-سفیدش به آرامی چشمک زد.سکوت بود و سکوت. سکوتی سنگین، مثل قبل از طوفان.بعد، صدای خش‌دار و سردش پیچید تو هوا:«واحد بازسازی اضطراری... فعال شد. پروتکل اولیه: پاسخ‌گویی به سوالات بیدارشدگان.»نفس‌هام رو حبس کردم. نه عقب رفتم، نه جلو.با صدایی لرزان پرسیدم:— «اینجا… کجاست؟»ربات چند لحظه سکوت کرد، بعد با لحنی خسته و یخ‌زده جواب داد:«موقعیت فعلی: ناحیه‌ای ناشناس در محدوده‌ی ویرانه‌های آتلوس، بخش F... پروژه‌ی اسکان نسل سوم.»ابروهام در هم رفت. گنگ بود، همه‌چی گنگ.اما ادامه دادم:— «ما الان... تو چه سالی هستیم؟»چشم‌هاش دوباره چشمک زدند.«سال تخمینی: ۳۱۲۷ پس از میلاد. تقویم رسمی از بین رفته. زمان بازسازی: نامشخص.»یه قدم عقب رفتم. ۳۱۲۷؟ یعنی قرن‌ها گذشته بود…مغزم سنگین شده بود و قلبم توی سینه‌ام مثل چکش می‌کوبید.و اون سوال لعنتی دوباره زجرم می‌داد:— «من… کی هستم؟»ربات ساکت موند.نور چشم‌هاش ثابت شد،صدای سیستمیش خفه و تکرار شد:«در حال بازیابی... در حال بازیابی... هشدار: دسترسی به داده‌های شخصی مسدود شده…»ترس بغضم رو گرفت، ولی مجبور شدم جلوتر برم.— «اسم من چیه؟ چرا من اینجام؟ بگو!»ناگهان، صدا عوض شد، خشن‌تر، پر از نویز:«خطا... خطا... تضاد اطلاعات… پروتکل پاکسازی فعال شد...»بدنه‌ی ربات لرزید.چشم‌هاش به قرمز کامل تغییر رنگ دادن.بدنه‌ش راست شد، انگار آماده‌ی حمله بود.صدای خشک و فلزی شنیدم:«شناسایی: تهدید بالقوه. آغاز عملیات خنثی‌سازی.»قلبم یخ زد.ایستاده بودم، می‌دیدم که… همه‌چیز داره از امید به ترس تبدیل می‌شه.و این فقط شروعش بود.چشم‌های ربات حالا قرمزِ کامل بودن.یه لحظه خشکم زد.نور اون چشم‌ها، قرمزِ تند… مثل لیزر… نه، بدتر. مثل یه اخطار قبل از مرگ.بعد یه صدای خشن و فلزی، درست مثل اینکه خود فضا داره پاره می‌شه، شنیدم:«آغاز... عملیـ...ـات خـنـثی‌سازی... هـ...ـدف: انسان…»قلبم تو گلوم کوبید. بی‌اختیار یه قدم عقب رفتم.«نه، نه نه نه…»ربات یهو با جهشی بلند از سکو کنده شد—تق! تق!پاهاش محکم خورد به زمین فلزی، صداش توی راهرو پیچید، مثل ضربه پتک رو جمجمه‌م.نمی‌دونم از کجا، فقط یادمه دستمو دراز کردم و یه تکه لوله‌ی شکسته برداشتم. سرد بود. سنگین. خم‌شده.سلاح نبود... ولی الان بهتر از هیچی بود.ربات اومد جلو.بازوی مکانیکی‌اش چرخید، بُرنده، سریع، خشن—من به غریزه خم شدم.ضربه از بالای سرم رد شد و با صدایی ترسناک دیوار پشت سرم رو له کرد.گرد و خاک پاشید تو صورتم. چشمام سوختن.نفهمیدم چطور دویدم—فقط خودم رو انداختم سمت یه شکاف کنار دیوار. یه راهرو تاریک.نفس‌نفس می‌زدم. صداهای فلزی پاهای ربات پشت سرم می‌اومدن.تق… تق… تق…همه‌چی داغ بود. نفس‌هام سنگین.مغزم داشت منفجر می‌شد.نه از درد. از ترس.ناگهان چشمم افتاد به یه تابلو زنگ‌زده روی دیوار.رفتم جلوتر. روش پر از خاک بود ولی هنوز می‌شد خوندش:«خروجی اضطراری → سمت چپ، انبار تهویه»همون لحظه پیچیدم چپ.پام سُر خورد. خوردم زمین.دستم سوز کشید. پام زق‌زق کرد.بلند شدم. دویدم.ربات از پشت دیوار پیچید بیرون.چشم‌هاش مثل دو گلوله‌ی سرخ جهنمی.انبار تهویه رو دیدم. یه در فلزی، بسته با قفل مکانیکی.با تمام قدرت کوبیدم بهش—فایده نداشت. باز نشد.پشتم.صداش نزدیک‌تر. ترسناک‌تر.«تـــــــوقف... کن. مقـــاومت... بی‌فاااا...یده‌سـت.»برگشتم. وحشت تو صورتم یخ زد.چند متر اون‌ورتر یه جعبه ابزار پرت شده بود رو زمین.دویدم سمتش. بازش کردم.یه پیچ‌گوشتی. فقط همین.همین کافیه.خودمو پرت کردم سمت قفل.دستم می‌لرزید. نفس‌نفس می‌زدم.پیچ‌گوشتی رو فشار دادم، چرخوندم، گفتم:«تو رو خدا... فقط یه بار دیگه…»تق!قفل شکست.در باز شد.خودمو پرتاب کردم توی تاریکی انبار.برگشتم. در رو بستم. از پشت، قفل موقت رو انداختم.چند ثانیه بعد—ررررررررررام!ربات با تمام قدرت کوبید به در.زمین لرزید.دیواره‌ها ناله کردن.من فقط عقب رفتم.پشتم خورد به دیوار.نشستم.نفس‌هام بریده بریده.لباسم خاکی. کف دستم خراش.بدنم مثل آتش. ولی…زنده بودم.اما فقط برای چند لحظه.</description>
                <category>leon</category>
                <author>leon</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 12:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51833032/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-ecmio4rhc99z</link>
                <description>بوی نمِ باران، خاکِ خیسِ دشت را در آغوش گرفته بود.پسرک گوشه‌ی چادر را کنار زد. نور طلایی‌رنگِ خورشید بر صورت استخوانی‌اش نشست؛ نرم و گرم، مثل نوازشی مادرانه.از دور، صدای گنجشکی می‌آمد؛ از نزدیکیِ درختی کهن‌سال، درختی با قامتی خمیده، اما نشکسته.پسرک کنجکاو شد. آرام به سمت درخت رفت.دو گنجشک کوچک، بر شاخه‌های بالا در پرواز بودند و با صدایی لرزان آواز می‌خواندند.صدا انگار از دل غم می‌آمد.پسرک نزدیک‌تر شد...همان شد که از آن می‌ترسید. لانه‌ی گنجشک‌ها واژگون شده بود.دو گنجشک کوچک، خسته و نگران، بالای سرِ خانه‌ی ویرانشان پر می‌زدند، و با زبانی بی‌زبان، از پسر کمک می‌خواستند.پسرک بی‌درنگ دست به کار شد. با دستانی لرزان اما مصمم، لانه را آرام برگرداند.زیر لانه، دو جوجه‌ گنجشک تازه از تخم بیرون آمده بودند.بی‌خبر از غوغای جهان.گویی از همان لحظه‌ی تولد، دنیا با آن‌ها سر ناسازگاری داشت... جوجه‌ها به پسرک نگاه کردند. در چشمانشان برق امیدی جرقه زد.لانه، هرچند واژگون شده بود، اما هنوز ویران نشده بود.پسرک با دستانی پرمهر، جوجه‌هایی را که مثل بید می‌لرزیدند، از روی زمین برداشت و در آغوش گرفت.دو گنجشک بر فراز سرش پر می‌زدند؛ بی‌قرار، آشفته،و آوازشان به بغضی محزون بدل شده بود...گویی دلشان با دل جوجه‌ها یکی شده بود.لحظاتی گذشت.پسرک آغوشش را کمی باز کرد.گرمای تنش جانِ تازه‌ای در پرهای خیس و لرزانِ جوجه‌ها دمیده بود.با دقت، لانه را برداشت.جوجه‌ها را در جیب وصله‌دار و پر از قصه‌اش گذاشت.و قدم در راهی گذاشت که به درختی مقاوم ختم می‌شد؛همان درختی که طوفان دیشب نتوانسته بود از ریشه برکند.پسرک آهسته، با تنی لرزان ولی دلی پرشور، از تنه‌ی زبرِ درخت بالا رفت.ترس در دلش چنگ می‌زد،اما شوق نجات زندگی،او را به سوی نور هل می‌داد...پسرک تا نیمه‌های درخت بالا رفته بود.دیگر رمقی برایش نمانده بود.لانه را در یک دست محکم گرفته بود.به اطراف نگاهی انداخت؛جایی را پیدا کرد که امن به نظر می‌رسید.با احتیاط، جوجه‌ها را از جیب وصله‌دارش بیرون آورد و آرام در دل لانه گذاشت.صدای جیک‌جیکشان هنوز قطع نمی‌شد؛نه از ترس،بلکه انگار از شوقِ بازگشت،از زنده‌ماندن.پسرک نفس عمیقی کشید و از درخت پایین آمد.نگاهش به دو گنجشکی افتاد که بی‌قرار، بالای سرش پر می‌زدند.همین‌که خیالشان آسوده شد،با شتاب به سوی لانه پر کشیدند.آوازشان آرام‌آرام از لرز و ترس،به نغمه‌ای پر از شادی بدل شد.لبخند روی لب‌های پسرک نشست.خستگی از تنش پر کشید.برقِ شادی در چشمانش جرقه زد.با قدم‌هایی سبک و خوشحال، به سوی لوله‌ی آب فرسوده‌ای دوید؛شکافی در لوله بود،و از آن، آبی زلال و خنک، قطره‌قطره جاری.دست‌هایش را به هم گره زد و جرعه‌ای نوشید.نسیم خنک صبحگاهی بر صورتش نشست.به آسمان نگاه کرد؛آبی‌تر از همیشه.ابرها با شکل‌های گوناگون در پهنه‌ی آسمان می‌رقصیدند:یکی همچون کشتی‌ای در دلِ موج‌های خروشان،و دیگری، شبیه گلی سپید در چمنزار آرامِ خیال…صدای قاروقور شکم پسرک، او را که محوِ تماشای آسمان بود، به دنیای واقعی برگرداند.او در خرابه‌های شهر زندگی می‌کرد. پدرش را به یاد نمی‌آورد؛تنها خاطراتی که مادر از او گفته بود،در ذهن کوچک پسرک نقش بسته بود، مثل تصویری محو، ولی عزیز.با صدایی نه خیلی بلند و نه خیلی آرام،مادرش صدا زد:— نیما، پسرم! بیا صبحانه‌تو بخور.پسرک با شوق دوید.لباسش را تکاند و بر سر سفره نشست.مادر دیگ را از روی اجاق برداشت.نیما با چشم‌های مشتاق، به دیگ خیره شد.دلش تخم‌مرغ برشته می‌خواست… نان گرم…اما وقتی مادر درِ دیگ را باز کرد،بخارِ داغ بالا رفت و رؤیایش محو شد.صبحانه همان بود که همیشه:سیب‌زمینی آب‌پز، با ظاهر کج‌ومعوج.مادر با نگاهی اندوهگین، به او چشم دوخته بود.دلش برای پسرکش می‌سوخت.نیما نگاه او را حس کرد.لبخندی ساختگی زد و گفت:— آخ‌جون!چقدر گرسنه‌ام… الان حتی می‌تونم سنگ هم بخورم!من عاشق سیب‌زمینی‌ام.مادرش لبخند زد.غم از چشمانش کمی عقب نشست.پسرک نگاهی به مادر انداخت و آهسته گفت:— مامان… مگه تو صبحونه نمی‌خوری؟مادر با لبخند پاسخ داد:— سیرم عزیزم. من خوردم. تو بخور.</description>
                <category>leon</category>
                <author>leon</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 21:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوا .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51833032/%D9%86%D9%88%D8%A7-u7f2zbfp8ybd</link>
                <description>نور سفید سقف توی چشم‌هایم می‌زد و همه‌چیز مات بود. صدای خش‌خش کاغذ افتاده روی زمین به گوش رسید. کنار یک دستگاه شکسته، با خطی رنگ‌پریده نوشته شده بود: نوا. اسم من؟ یا اسم این دستگاه؟ نمی‌دانم. حس می‌کنم باید مهم باشد، اما چیزی یادم نمی‌آید.قدم‌های لرزان، روی زمین پر از ریشه‌های سبز می‌لغزید. هر صدای دور و نزدیکی در گوشم می‌پیچید؛ صدای باد، پرندگان، حتی صدای فلزهایی که شاید روزگاری زنده بودند. یادداشتی که میان خاک و خرده‌ریزها پیدا کردم، باز هم همان اسم را تکرار می‌کرد: نوا. به خودم می‌گفتم شاید این اسم کلید چیزی باشد که فراموش کرده‌ام.دنیای جدید عجیب بود. انگار زمان خودش را گم کرده بود. دیگر خبری از آلودگی و دود نبود، اما خرابی‌ها هنوز یادگارهای جنگ بزرگ بودند. همه‌جا سبز شده بود، اما این سبزی پر از سکوت و راز بود، شبیه یک قصه ناتمام. یک لحظه فکر کردم شاید خواب می‌بینم، اما وقتی نفس عمیقی کشیدم، بوی خاک و زندگی واقعی بود که ریه‌هایم را پر کرد. نمی‌دانم چقدر از این خواب طول کشیده، ولی می‌دانم اینجا جایی است که باید جواب سؤال‌ها را پیدا کنم. اگر این اسم، نوا، واقعاً مال من است، پس من کیستم؟ و این دنیای تازه چه داستانی برای گفتن دارد؟قدم‌ها بی‌هدف به اطراف می‌چرخیدند و هر لحظه بیشتر مرا در تاریکی ذهنم غرق می‌کردند. یادم نمی‌آمد چرا اینجا هستم، چرا بیدار شدم، و حتی چرا اسمم برایم مثل یک راز است. درخت‌ها انگار حرف می‌زدند. برگ‌ها به هم می‌خوردند و صداها مثل زمزمه‌هایی گنگ در گوشم می‌پیچید. صدای دوری به گوشم خورد؛ شاید صدای کسی بود، اما وقتی به سمتش دویدم، تنها سایه‌ها بودند که جواب دادند.دفترچه‌ای پاره در خاک پیدا کردم؛ صفحه‌هایش خیس و لکه‌دار. اما روی یکی از آن‌ها، جمله‌ای بود: &quot;نوا، هر چیزی که هستی گذشته را فراموش کن.&quot; چرا؟ چه گذشته‌ای؟ من چه گذشته‌ای داشتم که باید فراموش کنم؟ هرچه فکر می‌کنم، تنها تکه‌های مبهم و نورانی از خاطراتی که نمی‌توانم به آن‌ها چنگ بزنم، در ذهنم می‌رقصند. انگار ذهنم نقشه‌ای است که نصفش پاک شده. هر قدم که برمی‌دارم، بیشتر گم می‌شوم، بیشتر شک می‌کنم و بیشتر می‌ترسم. صدای قلبم در سکوت فریاد می‌زند، اما چیزی، کسی، انگار نمی‌خواهد من این راز را بفهمم. و من، نوا، هنوز در هاله‌ای از ابهام و سردرگمی، دنبال نور حقیقت می‌گردم.باد از لای شکاف دیوارها می‌پیچید و برگ‌هایی را با خود می‌کشید. روی زمین خیس و ترک‌خورده‌ای ایستاده بودم که نمی‌دانستم کجاست؛ یک آزمایشگاه، یک پناهگاه، یا یک زندان؟ هرچه بود، حس بدی داشت: سرد، خاموش و ناآشنا. همه‌چیز زیادی ساکت، زیادی سبز و زیادی خالی بود. بعضی از دستگاه‌ها هنوز چشمک می‌زدند؛ نورهای ضعیف و لرزانی که بیشتر شبیه نفس آخر بودند تا حیات. روی یکی از مانیتورهای ترک‌خورده، پیغامی ثابت مانده بود: &quot;خروج اضطراری. تأخیر بیش از حد.&quot;قلبم تند می‌زد و نفسم سنگین شده بود. انگار این دیوارها مرا می‌شناختند، اما من هیچی یادم نمی‌آمد. قدم‌هایم کند و پاهایم لرزان بودند، روی زمینی که سال‌ها کسی لمسش نکرده بود. نور خورشید از لای پنجره‌ی شکسته می‌تابید، اما آن نور هم عجیب بود؛ سفید، سرد و بی‌احساس، مثل یک چشم، مثل نوری که مرا لو می‌داد.و آنجا، دورتر از همه‌چیز، ویران‌شهر بود؛ آسمان‌خراش‌هایی که انگار به زانو افتاده بودند. تابلوهای مرده، پنجره‌های کور و سایه‌هایی که نمی‌دانستند مال چه هستند. شاخه‌ها و ریشه‌ها دیوارها را بلعیده بودند؛ جوری که انگار طبیعت، لاشه‌ی یک چیز مرده را آرام‌آرام می‌خورد.نمی‌فهمیدم خواب می‌بینم یا بیدارم. همه‌چیز غیرواقعی بود، اما بوی خاک، واقعی بود. بوی فلز زنگ‌زده، خزه‌ی نم‌زده، بوی خاطره؛ ریه‌هایم را پر می‌کرد. یک‌دفعه ایستادم. حس کردم چیزی پشت سرم است. برگشتم. هیچی نبود؛ فقط دیوار، فقط خزه. اما چرا این‌قدر سنگین، این‌قدر نزدیک؟یک دست فلزی شکسته افتاده بود کنار سنگی؛ یکی از همان‌هایی که شاید بخشی از یک بدن بوده. نمی‌دانم چرا، اما دلم می‌خواست فرار کنم. اما به کجا؟ من حتی نمی‌دانستم کیستم، چرا اینجا هستم و اصلاً چرا این حس لعنتی نمی‌گذارد نفس راحت بکشم. چیزی اینجا درست نیست. نه صداها، نه فضا، نه حتی اسمم. و اگر اینجا پایان است، پس چرا این‌قدر می‌ترسم که شاید تازه شروع شده باشد؟   وی خیابونای ترک‌خورده و پر از گیاه، قدم می‌زدم. ساختمونای نصفه‌نیمه، دیوارای پر از خزه، و پنجره‌های شکسته‌ای که مثل چشم‌های کور به آسمون خاکستری زل زده بودن. صدای قدم‌هام روی آب جمع‌شده توی چاله‌ها می‌پیچید. همه‌جا بوی رطوبت و آهن زنگ‌زده می‌اومد.یه‌دفعه، گوشه یه چهارراه، چیزی دیدم.یه مجسمه‌ی بزرگ، نیمه‌فروریخته، با دستایی باز به سمت آسمون. از جنس یه فلز کدر و سبز شده، انگار سال‌ها بود اونجا وایساده. روی پایه‌اش خط‌هایی بود... حروفی که نمی‌شناختم. خطی خمیده و عجیب، با نشونه‌هایی که نمی‌دونستم چی هستن. هر چی چشم دوختم، نفهمیدم چی نوشته. حس کردم شاید این مجسمه مهم باشه... شاید جواب بعضی سوالام همینجا باشه.اما نمی‌تونستم بخونم.همون لحظه، صدای بادی که از لای ساختمونا رد می‌شد، یه صدای خفه از آهن‌هایی که به هم می‌خوردن، و صدای یه پرنده، همه با هم قاطی شدن. یه چیزی توی سرم گفت: «باید بفهمم.»رفتم و توی شهر گشتم. از کنار ماشین‌های پوسیده و دکه‌های خالی رد شدم. روی دیوارها، گرافیتی‌هایی با همون خط عجیب دیده می‌شد. یه جا یه تابلو افتاده بود روی زمین با همون حروف.قدم‌هام تندتر شد. می‌خواستم بدونم این نوشته‌ها چی می‌گن.بین خرابه‌های یه ساختمون اداری، یه اتاقک با در نیمه‌باز پیدا کردم. توی تاریکی اتاق، یه دستگاه کوچیک روی میز بود. گرد و خاک گرفته بود، ولی وقتی دستم رو کشیدم روش، یه چراغ سبز روش چشمک زد.یه دستگاه ترجمه.صفحه‌ی کوچیکش روشن شد و یه پیغام اومد: [زبان ناشناس شناسایی شد. آماده برای ترجمه.]دستگاه ترجمه سرد و سنگین تو بغلم بود.مثل یه تکه‌ از گذشته که تازه بیدار شده بودم و اونم با من بیدار شده بود.قدم‌هام تندتر از همیشه، با عجله، از بین خرابه‌ها برگشتم به سمت مجسمه.تو این دنیای خاموش، تنها صدایی که می‌شنیدم، نفس‌های خودم بود و ضربان قلبم—که دیگه با ترس نمی‌زد، بلکه با هیجان و امید می‌کوبید.هوای اطرافم بوی خاک خیس و آهن زنگ‌زده می‌داد.اما تو ذهنم فقط یه فکر بود:«باید بفهمم چی نوشته... شاید یه تکه از خودم رو پیدا کنم.»وقتی به مجسمه رسیدم، نور خاکستری آسمون روی اون تندیس بلند و شکسته افتاده بود.نیمی از صورتش فرو ریخته بود، ولی باقیش هنوز پرشکوه بود—مثل یه قهرمان کهنه‌کار از یه عصر دیگه.چشماش برق می‌زد.لب‌هام بی‌اختیار داشت به لبخند نزدیک می‌شد.انگشت‌هام خاک رو از روی نوشته‌ها کنار زد.جعبه‌ی فلزی رو روشن کردم.نور آبی کمرنگ دور نوشته‌ها تابید...و آروم زمزمه کردم:«بهم بگو... من کی بودم؟»برای اولین بار بعد از بیداری، احساس کردم یه راه هست—یه راه برای درک، برای فهمیدن هویتم،و شاید…یه راه برگشت.</description>
                <category>leon</category>
                <author>leon</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 04:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>