<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حنانه سندگل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51837013</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:05:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4853190/avatar/3NxqgW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حنانه سندگل</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51837013</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عیسای من (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-over9guolikw</link>
                <description>آفتاب لعنتی امانش را برده بود و با فحش های زیرزبانی از شدت این گرما راهش را به سمت کارواش جلو برد.کارواش دو کوچه با خانه‌اش فاصله داشت و نزدیک سی ان جیِ شهر بود.کار و بار بدک نبود و اولین چیزی که در این شهر بادخیز لازم می‌شد همین تمیز کردم ماشین بود.قیمت ها را هم منصفانه می گرفت؛ چه کار باید می‌کرد؟ آدم در این شهر غریب باید جوری باید پایش را سفت کند دیگر.از کنار درختِ زبان گنجشک عبور کرد و یاد عیسا افتاد.یاد همان شب کذایی که موتورش را زیر درخت پارک کرده بود و هذیان می‌گفت. از کجا می دانست این هذیان به دستگیری برسد.نزدیک مغازه شد و از دور پیرمرد را دید. با صدای بلند گفت: سلام حاجی اید. اینجا چه میکنی؟پیرمرد تسبیح را گوشه‌ی شال گذاشت و به حال نیم خیز بلند شد که اکبر اجازه نداد و دستش را بوسید.: خیر ببینی پسر.به دنبال عیسا آمده‌ام. مادرش دق کرد. عیسا کجاست؟</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 09:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عیسای من( قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ny9kszqbqrrd</link>
                <description>آفتاب می‌تابید، ماشین نیسان قدیمی را کنار دیوار کارواش پارک کرده بود.و درسایه‌ی درخت توت پنج ساله، شالی پهن کرده و تسبیح می‌گرداند.نگاهش به قفل بسته‌ی در فلزیِ کارواش بود.ساعت ۹ شده بود و همه‌ی مغازه‌های دور و بر باز شده بودند.مرد صاحبِ سوپری که کامله‌مردی بود با قد و هیبت متوسط درحال آوردنِ سطل آشغالِ مغازه کنارِ درخت، پیرمرد را دید و گفت: اُ غُر بخیر. چه می‌کنی پیرمرد.پیرمرد دستی به محاسن سفیدش زد و گفت: آسمان خدا سقف است و زمین خدا فرش. به دنبالِ پسرم آمده ام که گفته اند اینجا کار می ‌کند.مرد سومری پرسید: نامش چیست؟: عیسا.:ها عیسا را میگویی چند هفته اینجا بود و رفت یعنی نرفت، بردنش.: کجا؟ برای چه؟ چه کرده؟:به اتهام دزدی..: نان حلال خورده مگر می شود؟:: آن هم دزدی از چه کسی. ازدزد دزدان. جهانگیر خان.: دروغ می گویی، مرا مسخره کردی،او می آید عیسای من می آید </description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریز اما درشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D8%AA-pbicd3jaoxbc</link>
                <description>یاد روز اول کاریم به عنوان مربی پرورشی در مدرسه میفتم که شاتالاپی از سمت مشاور پراندنم به پرورشی.هرچه بود زورم نچربید و مجبور شدم که کاغذ و گل و سنبل بچسبانم به تابلوی موکتی مدرسه.موکتی سخت که از سنگ هم سفت تر بود و هرچه سوزن گرد در آن می‌فشردی، فیتیله پیچ می‌شد و می‌رفت پی کارش.و منی که از یک طرف توپم پر بود با عصبانیت خودم را به معاون پرورشی مدرسه رساندم و گفتم: این چه بردی است؟هیچ وقت یادم نمی‌رود که معاون با آرامش آمد و سوزن ته گرد را به راحتی به همان موکتِ وامانده وصل کرد.پرسیدم: چه شکلی؟خندید و گفت: سوزن رو مستقیم نزن به موکت بايد کج بگیریش دستت.و همین یک نکته‌ی ریز که فقط همین اما همین کار کوچک نیاز بود تا تجربه شود تا تلاش کنی و انگشتت را سوراخ کنی تا بفهمی، سوزن با زاویه ۴۰ درجه وارد موکت می شود.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 18:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین ته دیگی از کجا آمد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF-yplk2fojpfnj</link>
                <description>آورده اند که در ازمنه‌ی قدیم، دشتی بود به نام دشتستان و ایلی بود به نام تنگستان و خانی داست به نام دشتعلی که بر ایل حکومت می‌کرد.دشتعلی خان قصه‌ی ما از هر نظر آزموده و سنجیده مردی بود مگر یک عیب که آن هم نداشتنِ دندان بود.و همین بی دندانی باعث شده بود که آشپزش کجقلی‌ را عاصی کند.دشتعلی خان عاشق پلوی چرب و چیلی بود و به آنی غذا را می‌خورد و برنج ها را چانه چانه با دست از روی مجمعیِ بزرگ مسی بر می‌چید.اما امان از اینکه کفگیر به ته دیگ می‌خورد و برنج برشته قاطی برنج‌های نرم و صدفی می‌شد.برنج در گلویش گیر می‌کرد و هزاران خدم و حشم عاجز بودند از درآوردنِ دانه‌برنجی که در گلوی خان گیر کرده بود.بارها و بارها این حکایت ور سال تکرار می‌شد تا اینکه روزی در مهمانیِ میرغضب ها چنین اتفاقی بر خان افتاد و وجودش را سراسر خشم گرفت و رفت به لای سرِ کجقلی.که ای ناجوانمرد و بد اقبال؛ تو نمی توانی پلویی درست کنی که در گلوی ما گیر نکند؟ آبروی من در خدمتِ شاه والا مقام هم رفته است. به تو سه روز و سه شب وقت می دهم اگر توانستی چاره ای بیندیشی که فبها و گرنه کفِ دیگِ پلوی بعدی خودت هستی.کجقلی‌ بر خود لرزید و از خواب و خوراک افتاد.چه کار می‌توانست بکند؟ از قدیم الایام که برنجی بوده و آدمی،همین بوده روش پخت. که ناگهان دید  پیرزنِ ایل روی خمیر نان که بر روی آتش بود کمی روغن مالید و  با پی گوسفند سینی را چرب کرد. فکری به ذهنش رسید و شروع کردن به آماده کردن پلوی فردا.و نتیجه‌ی این داستان چه شد که خمیر را ته دیگ نشاند و برنج ها رویش ریخت و صبر کرد که بوی نان روغنی دشت را پر کند و پلوی ته دیگ را در خدمت گنجعلی خان تقویم کرد.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنان در طول تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-hr6jxj4bsk4e</link>
                <description>از ابتدای تاریخ که نگاه می‌کنی زنان موجوداتی هستند فرمان‌بردار که بر سر نفر دوم بودن همیشه می جنگیدند.نفر اول شخص مرد بود خواه پادشاه باشد یا بقال سر کوچه و نفر دوم باید آن‌ها باشند.حدا نکند که رقیبی پیدا کنند تا نهایت انرژی وسرعت تلاش می‌کردند تا آن شخص از بین برود و با سیاست های مکارانه و یا حس قربانی بودن به ادامه زندگی می‌پرداختند که این را حداقل در فضای حرمسرایی پادشاهان بسیار دیدیم.هرچه ثروت و شهرت بیشتر، سیاست و حسادت بیشتراما کسی به این زنان نگفت: یک دقیقه درنگ.چرا برای اول بودن نمی‌جنگی؟ چرا همه ‌چیزت در گرو‌ی شخص اولی باشد که به دست آوری؟ حتمن باید مزدوج شوی تا هزار هکتار زمین شیربهایت شود؟ چرا خودت نتوانی بخری؟همیشه برایم سوال بوده که کسی نبوده تا این طرز فکر را در زنان جاری کند؟چه دلیلی لازم بوده است که زنان فکر کنند همیشه زیر سایه ای کسی هستند؟ در حالیکه که مردان در سایه زنان زیست می‌کنند و بدون زن مردانگی معنایی نداشت.یک سیتم آموزشی بی نقص که برای قرن‌ها جواب داده و هنوز هم جواب می‌دهد مانند بختکی ترسناک در نیمه شبِ تاریک تاریخ.چه نقش‌ها و چه آبادی ها که با این طرز تفکر ویران شد. چه استعدادها که با وجود بی سوادی زیر خاک رفت.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 07:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار تا به کجا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-cawbqypsrmwp</link>
                <description>می‌گویند از ترسناک ‌ترین کار‌هاست، مقابله خودت با خودت.وقتی که تنهایی تو را در میانِ شلوغی آدم‌ها گیر می‌آورد و با دستِ چپش گردنت را می‌گیردو می‌کشد بالا. وقتی که فشار می‌آوری تا خودت را نجات دهی.به آنی فرار می‌کنی اما می‌دانی که او عزرائیلِ وجودت هست و باز هم سراغت می‌آید.در گوشه‌ی پستو، روبه روی آینه، کنارِ اجاقِ گاز، روی نیمکتِ پارک. همه جا و همه جا.چاره چیست؟ فرار و گریز یا نشستن پای حرف‌های تنهایی.شستنِ چهره‌ی پر از کثیفیِ وجودش و شاید دادنِ رختی نو.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 12:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آش رشته‌ی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%A2%D8%B4-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-t7jwcz9eseje</link>
                <description>توجه و محبت در زندگی زناشویی مانند دوست داشتن ِ آش رشته است.در حالیکه تو فریاد می‌زنی: من آشِ رشته دوست دارم.پارتنر و شریکِ زندگیت آش دوغ برایت می‌خرد.تو آش رشته دوست داری اما او آش دوغ خریده.تو فریاد می‌زنی: من آشِ رشته با کشک فراوان می‌خواهم و او آش دوغِ بیشتری در حلقت جا می‌دهد.همین‌قدر ساده و همین‌قدر پیچیده.تو ناراحت از اینکه مورد توجه نبودی و او دلگیر از اینکه قدردانی نشده.و این دایره‌ی پوچ مدام تکرار می‌شود تا قطر دایره‌ی فاصله‌ها به اندازه‌ی آمریکا تا چین شود.به قول کاریکلماتور نویس محبوب&quot; بهترین بازی، نامزد بازیست به شرط اینکه فینالش عروسی نباشد.&quot;حرف خنده‌دار و البته عبرت‌داریست که اگر بتوانیم و بخواهیم محبت و هیجان را سرلوحه‌ی زندگی مشترک قرار دهیم و هنوز تلاش برای کاوشِ  آدم مقابلمان داشته باشیم شاید قضیه فرق کند پس بهتر است در این با نگاهی کمی کم‌رنجانه تر به خودمان نگاه کنیم و با صبوری تلاش در جا انداختنِ آشی کنیم که زحمت‌ها و هرینه‌های زیادی برایش کشیده شده است.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 10:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز عجیب بوی قدیم می‌داد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-lahr0rrfs7bv</link>
                <description>قرار شد که برویم زیر سایه درختِ توت پیر و کمی صبحانه بخوریم.به وقت صبح ؛ همان زمانی که بوی یونجه‌ی تازه کلِ دشت را عطر آگین می‌‌کند و نسیم خنک، خبر از پایان شب را می‌دهد و پرواز پرندگانِ مهاجر، سمفونی زند‌ه‌ایست که صدای بلبلان، آهنگ متنش را می سازند.پرشِ مگس‌های مزاحم روی تکه‌پنیر لیقوان و چرخیدن گردو‌ی تویسرکان روی فرش و بوی چای دارچین و تکه نباتِ زعفرانی و نان سنگکِ داغ کنجدی لای سفره.همه و همه بوی قدیم را می‌داد و به برکتِ این شادی، باد وزید و درختِ پیر ما را توت باران کرد.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 12:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنفش بادم جانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-egvoc2cqgxzw</link>
                <description>چند وقتی است که مهمان شهر ما شده‌اند. آدم‌هایی که وظیفه‌ی تفکیک زباله را برعهده گرفتند و از آن درآمدی بر جیب می‌زنند و آتش بنزینشان را تامین می‌کنند.همه‌ی این چند‌نفر یک شکلند.صورتی استخوانی، دماغی آویزان، قوز کرده به جلو و قدم های سریع.هر کدام وسیله‌ی نقلیه‌ای دارند، یکیشان گاری دستی، یکی گهواره‌ی رنگ و رو رفته و دیگری اسکوتری گردن شکسته که رویش سبد میوه‌ای سوار است.لباس هایشان کهنه اما به مد روز است طوریکه با خود می‌گویی: قدیمی است یا جدید؟ دیروزی یکی از آنان را داخل قهوه‌خانه‌ی محل دیدم، زنی‌ بود پیر شاید هم روزگار پیر کرده بودش با دمپایی خاکی، شلواری به رنگ بنفش بادمجانی، مانتویی کوچک که به زحمت آستین‌ها، آرنجش را می‌پوشاند و روسری کوچک صورتی که از پشت سر گره خورده بود و سیب آدمش را نمایان می‌کرد. البته کوله‌پشتی عروسکی که رویش خرسی رنگ و رو رفته به تو نگاه می‌کرد.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 12:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علف ایام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%B9%D9%84%D9%81-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-ybq55mo5setz</link>
                <description>کتابی شیرین و کمتر شناخته شده که نثر فوق‌العاده‌اش جامِ حیرت را از دستانِ آدمی می‌اندازد.این کتاب که به گفته خود نویسنده، دوبار منتشر شد و هربار به دلیل دخل وتصرف‌های زیاد به آنچه‌ که باید می‌شد، مبدل نشد و دستِ آخر توسط ناشری توانا تبدیل به نوشته‌ای  دلکش شد که از دست دادن هر خطِ آن مایه نکوهش و دلگیری است.این کتاب در قالبِ داستانی از مردی بختیاری می‌نویسد که به قصد سیاحت و نوشتن ایام، سر از امامزاده‌ای در می‌آورد که راه رسیدن به آن تا بالای کوه، کوره‌راهی است که فقط با الاغ و راهنما امکان پذیر است. از راهنمایی که سخنی به گزاف نمی‌گوید، صحبت با پیر مرشد امام‌زاده، شنیدن شیهه‌ی اسبان در نیمه‌شب، پیرزن لال تا رفتن به روستایی که سید‌هایش، وظیفه‌ی گرفتن مارها را دارند تا آن دشمنی که از پدرمان آدم و مادرمان حوا در بهشت برین شکل گرفته را تا ابد و نسل به نسل پاسخ گویند.نثر زیبا و تمیز که خواندن را کمی سخت می‌کند زیرا با نوشته‌های متداول فرق و کار را بهتر بر جان آدمی می‌نشاند و غافل شدن از حتا یک خط از آن شما را دچار بی‌خبری می‌کند. </description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادران و دختران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-ryajpvho3gpy</link>
                <description>کتابی چهار جلدی از مهشید امیرشاهی، نویسنده‌ی ایرانی  تبار ساکن در خارج از کشور است که زندگی چهار نسل از زنانِ ایران که از دوره‌ی قاجار شروع شده وبه دوره‌ی جمهوری ختم شده، بیان می‌کند.داستان‌هایی از نسلِ مادر بزرگ که به نتیجه‌ دست به دست می‌رسد.حکایت‌های قند و ضرب المثل‌های شیرینی که میراثی از زبانِ کهن و پرمایه ایرانی است مانند: آبدوغ بخیه زدن(کنایه از کار بیهوده کردن)زمستان را شبی، پیران را تبی( همانطور که یک شب زمستان بسیار سخت است یک تب برای پیران هم بسیار سخت است)و هزاران نکته‌ از آشپزی، پذیرایی، آداب و سنن و حتا لباس پوشیدن و وضعیت سواد.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:44:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهانه‌ای به اسم زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-tbyrfgwlyny5</link>
                <description>تمام داراییش یک خاطره بود که به جبر زمان رویش غبار فراموشی نشاند.شاید هم زمان بهانه بود که اگر می‌خواست می‌توانست دستمال توجه را برای گردگیری استفاده کند و با جلدِ مرور از فراموشیش بکاهد.اما نخواست و گفت: جبر زمان.همان بهانه‌ای که آدمیان برای فراموشی مردگان می‌برند و با آهی بلند می‌گویند: خاک سرد است.اما خاک سرد نیست، آدمی بی‌عاطفه است.گاهی یک توجه، یک مرور و یک حرارت همان خاک را تبدیل به سفال می‌کند البته اگر فعل خواستنی باشد.آدمی ساخته شده برای بهانه ساختن.کاش ساخت بهانه در چرخِ جبر زمان قرار گیرد ولی کدام راه سهل الوصول تر از ساختن بهانه.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 14:52:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب در هاون کوبیدنِ عمر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%B9%D9%85%D8%B1-frwvpdjnuini</link>
                <description>وقتی به اواخر دهه بیست زندگی می‌رسی حس غریبِ شکست بند بند استخوان‌هایت را متلاشی می‌کند.از یک‌طرف هدف‌های هجده سالگیت تیک نخورده و از آن طرف هنوز هم‌ از سن‌‌وسال‌هایت عقب تری.معیار‌های موفقیت برای این سن‌وسال مانندِ ارشد گرفتن، مهاجرت کردن، ازدواج کردن، صاحب بچه شدن و... را کسب نکرده‌ای و کل جان‌کندن‌هایت در بیست و اندی سال زندگی حکم آب در  هاون کوبیدن را پیدا می‌کند.می‌ترسی‌و با خود می‌گویی تا الان نتوانستم، از این به بعد بتوانم.می‌چسبی به هدف‌های سهل الوصول‌تر.اگر مجردی، ازدواج حتا با کور و کچل.اگر متاهلی، فرزند حتا بدون نان خوردن.اما نمی‌دانی که همه‌ی این‌ها، تله‌‌هایی هستند در مسیر زندگی تا بیشتر و بدتر تخریبت کنند و ناکام.بهتر است سن را گوشه‌ی دلت بنشانی و تمام مقایسه‌ها را در سطل آشغال ذهنت.یادِ ایام کنکور بخیر که اگر درسی داشت همین بود، سردرگمی، نشانه‌های اولیه مسیر درست است فقط نیاز داردکه بدون ترس و تردید قدم برداری.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 09:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مهمانی ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-kpaqssgrzdsi</link>
                <description>سر هر میز، ظرف شیرینی باشد.فلاکس‌ها را یکرنگ کنید.خوش آمدید.زنگ بزن آشپزخانه.ای وای برق رفت.کولر را روشن کنید.حاج آقا بفرمایید.خاطره گویی های شوهر خواهر شوهر.آخ؛ دست به ظرف ها نزنید.عصمت خانوم میوه بیارین.خودتون گلید.مواظب باشید تیکه های شیشه زیر پاتون نره.قضا و بلا بود.چه‌قدر ته دیگی پرچربه.من شام میل ندارم.و...</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 08:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود به دنیای آش دوغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%BA-z5sav1jw8his</link>
                <description>آدم امتحان کردن طعم‌های جدید نیستم و اگر پول‌و پله‌ای دستم بیاید ترجیح می‌دهم یک غذای معرکه مانند پیتزا و باقالی پلو و ماهیچه‌ و... را هدیه به معده جانم بکنم.و به هرحال این پیش‌ درآمد لازم بود تا بگویم که تا به حال آش دوغی نخوردم.یعنی خورده‌ام آن هم در زمان‌های دور، در پیچ‌و تاب گردنه‌ی حیران که طعمی به شدت دوغی می‌داد.لابد با خود می‌گویید: بالام، آش دوغست دیگر. می‌خواهی مزه‌ی فسنجان بدهد.بگذار برایتان مصور شوم و فکر کنید که آش رشته را با دوغ گازدارِ تازه که تازه درش را باز کردند، قاطی کنند.اولین قاشق برای ورود به دنیای آش دوغ.اما بعد از سال‌ها و با رودربایستی مجبور به چشیدن مجدد آش دوغ همکار هنرمندم شدم، چه طعمِ بی‌نظیری.بهتر است در لیستِ خوشمزه‌هایم جا خوش کند.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 06:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طغیان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%B7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D9%86-dtvzjbhvooqo</link>
                <description>این روز‌ها یکی از ریلزهای اینستگرام مثل تیک‌تاک ساعت در ذهنم تکرار می‌شود.(یادباد آن زمان‌ها)آن هم خلاصه‌ای از مصاحبه‌ی منیره روانی‌پور که در قسمتی می‌گفت: آدمی باید در برابر ظلم طغیان کند؛ اگر سرکوب شود چیزی از آدم باقی نمی‌ماند.در خیلی‌جاها باید طغیان کرد و گرنه می‌شوی همان بشقابِ خاک خورده، گوشه‌ی گنجه‌ی مادر بزرگ.سخت است، قضاوت می‌شوی، به ریشت می‌خندند، پچ‌پچ ها پشت سرت شروع می‌شود اما روحت زلال است و سنگینی یک درد، روحت را ناآرام نمی‌کند.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 13:30:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرانی و تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rpuzw3det8yg</link>
                <description>ویرانی؛ اولین تحفه‌ای بود که نصیبِ اطرافش کرد.همه‌ی نخ ها را پنبه کرد.همه روابط را سوزاند.پل‌های پشت‌سر را خراب کرد.خنده‌ها را تبدیل به اشک کرد.امید‌ها را تبدیل به آه کرد.آری، همه‌چیز در یک آن زیر و رو شد.گویی که نبوده و وجود نداشته.گاهی ارمغان یک عصبانیت کوچک؛ دنیایی ویرانی و تنهایی است.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-maiatraszw67</link>
                <description>یک جمله را پشت سر هم تکرار می‌کرد: کجاست؟ کجاست؟ کجاست؟گاهی با فریاد و گاهی زیر لب.حواسش پرت بود و سرش خم؛ آن‌قدر خم که به زمین نزدیک شده بود.بی‌توجه از بوق مکرر ماشین‌ها از خیابان گذشت.داخل سطلِ آشغال سرک کشید و باز گفت کجاست؟مرد دومی کنارش رسید.دوچرخه‌ی پنچر شده را گوشه‌ای انداخت و گفت: بیا پی پیدا پیداااش کردم.و هردو کنارِ سطلِ آشغال، سرشان را پایین کردند.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 12:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی گنجشکان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86-eatjenxfsw1z</link>
                <description>هر کدام در ردیفی مشخص نشسته اند، گروه کر نزدیک هم و گروه دیگر آن طرف‌تر.حواسشان به ترتیبِ چینشان هم هست تا خدایی نکرده بیننده از آن دور‌ها شاکی نشود.همگی آماده، نفس‌ها حبس و با وزیدنِ نسیم شروع به خواندنِ زیباترین ترانه‌ی ماه اردیبهشت می‌کنند.درخت زبان کنجشگ کرشمه می‌کند، برگ‌ها دست می‌زنند و نسیم می‌رقصد.از آن‌دور، قلوه سنگی به قلبِ کنجشکک می‌خورد و می‌افتد پای درخت؛ کنارِ پای پسرکی که تیرکمان در دست دارد.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 12:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشتی کنان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51837013/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D9%86-h3z4zwszujij</link>
                <description>از وقتی که جنگ شروع شد، خیلی چیز‌ها دستخوش تغییر شدند و بسیاری چیز‌ها هم مانند مرغ سرکنده پریدند و باید منتظر کوچ سال بعد باشیم.یکی از این مرغ‌های عزیز همین ویرگول‌جانم بود که نه کار می کرد و نه اذن ورود می‌داد.پروبال بسته، این دوماه سماق مکیدم تا بالاخره &quot; ویرگول&quot; از خر شیطان پایین آمد و اجازه‌ی نوشتن به ما داد.نمی‌دانم در حدِ نوشتن هستم و آیا می‌توانم خودم را نویسنده بدانم؟به هرحال اگر مطلبم را خواندید و اسهال گرفتید بدانید که تقصیر اینجانب بوده است.</description>
                <category>حنانه سندگل</category>
                <author>حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:01:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>