<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا پارسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51849371</link>
        <description>میشه نامرد بود اما صفا تو مردونشه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:25:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3410274/avatar/nZdIq5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا پارسا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51849371</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از پاییز و زمستانی ک گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51849371/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-bz8qnfksumiq</link>
                <description>مدت زیادی هست که کار کار خاصی نکردم. همین چند لحظه پیش تصمیم گرفتم این متن را بنویسم. در واقع افکارم را بریزم اینجا... اوضاعمان که خوب نیست، لابد برای هیچکدام ما خوب نیست. نمی‌دانم. خواستم از پاییز و زمستان گذشته بنویسم با اینکه هنوز حدود چهل روز دیگر تا پایان زمستان باقی است پس ادامه این فصل را اگر زنده بودم و حوصله‌اش بود آپدیت میکنم. پاییز امسال رویایی شروع شد. برای اولین بار پایم را روی خاک کشوری دیگر زمین گذاشتم. خیابان‌هایی را دیدم که شباهتی به خیابان‌های ایران نداشت. بناهایی را دیدم که از سال‌ها قبل داستان‌هایشان را خوانده بودم و آرزوی دیدنشان را داشتم. یک بعد از ظهر که هوا مه‌آلود بود منظره رویایی بوسفر را دیدم. زیبا بود. بی‌نهایت. اما راستش را بخواهی عادی شد. حتی در همان مدت کوتاه اقامتم. فکر کردم و ترسیدم. همسفرهایم خوب بودند. تا دلت بخواهد. دوستشان دارم. تا دلت بخواهد! بوسفر رویاییبعد برگشتم سر کار. مدت زمان سختی بود اما خوب بود. تعمیرات اساسی داشتیم. اصطلاحا overhaul یا بقول تعمیراتی‌ها اورهول! به خودم که می‌آمدم روزی چند بار از برج‌های 202 و 203 بالا می‌رفتم. باور نمی‌شد این همان محمدرضایی باشد که ترس از ارتفاع و چیزهای دیگر داشته. آدم مجبور که باشد می‌فهمد بعضی ترس‌های واقعی نبودند. شاید هم یاد می‌گیرد با آن‌ها کنار بیاید. با پرداخت باج مثلا... اواخر پاییز بود که کارورزیم تمام شد.تمام تمام. 18ماه کارآموز و کارورز بودم. هنوز ولی خیلی چیزها را نمی‌دانم. بعضی اوقات کوه انگیزه یادگیری هستم بعضی اوقات بی‌تفاوت‌ترین آدم آن حوالی. در هر حال این هم گذشت.چند وقتی بود دلم خوش بود. دوستان جدیدی وارد زندگیم شدند اما من همان آدم سابقم. هنوز اخلاق دوستی را بلد نیستم. خیلی مهم است لامصب. بلد نباشی هم خودت را آزار می‌دهی هم طرف مقابل. البته قطعا بیشتر خودت را. برای من که اینجور بوده. اما حال دلم خوش نیست. چند روز پیش یکی از دوستانم می‌گفت این روزها روزهای خوش توست. از حال من بی‌خبر است. خوشی‌های موقتی است. مثل زمانی ک بیمار می‌شوم، سرم نمکی کمی حالم را بهتر می‌کند، به خودم تلقین میکنم درد تمام! اما اعتبار اکسپایر شدن حال خوش آن سرم نصف روز هم نیست! حرفم را می‌فهمی؟ مسکن موقتی چیز خوبی نیست، اگر بدانی این مسکن موقتی است ک خیلی بد است. چند وقتیست به این نتیجه رسیدم به تراپیست احتیاج دارم. لاقل به حرفهایم گوش کند. شاید راهنمایی‌ها کند. من! تراپیست؟! این همه داستان! این همه فکر و خیال! چه اتفاقی برای من افتاده! طفلکی من! دلم که به حال خودم می‌سوزد برای خودم تراپیست می‌شوم. شب‌ها قبل خواب. تختم توی اتاق پانسیون شرکت می‌شود اتاق تراپی. از خودم سوال می‌پرسم. -از زندگیت بگو؟ برایش تعریف می‌کنم. وقتی به آنجایی می‌رسم که می‌گویم :( &#039;&#039; احساس می‌کنم دوست‌داشتنی نیستم، به آدم‌ها حق می‌دهم که دوستم نداشته باشند، هیچ‌جایی هیچ چیزم را دوست ندارم&#039;&#039;)، بدجور دلم به حال خودم می‌سوزد. چند وقت قبل با یکی از دوستانم، که اتفاقا برایش ارزش زیادی قائلم و بعضی اوقات به او به چشم تکیه گاه نگاه می‌کردم به مشکلی خوردیم. بدقولی از او دیدم که احساس بی‌ارزشی‌ام را تایید می‌کرد. باز هم بچگانه رفتار کردم. خودم رو دوست نداشتم. قبل از آن اتفاق، بعد از آن اتفاق. قبلش دست من نبود. بعدش دست من بود اما من بد بودم. دوست دارم این متن را خوب تمام کنم اما این را هم بلد نیستم. اما لاقل افکارم را به اشتراک گذاشتم. با تویی که نمی‌خوانی. شاید بخوانی. دیدم. زیبا بود. بی‌نهایت اما راستش را بخوای</description>
                <category>محمدرضا پارسا</category>
                <author>محمدرضا پارسا</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 23:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاویتاسیون‌های انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51849371/%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-ghneuj14qitm</link>
                <description>تصویری که قطعا عاریه‌ای است. من از دورانی که قبلش را خیلی واضح به خاطر نمی‌آورم، تصمیم‌هایی برای ادامه زندگی داشته‌ام. بر همان اساس مسیر تحصیلی‌ام را انتخاب و طی کردم و حالا در ابتدای مسیر شغلی‌ چند ماهیست که کارآموزم تا چند ماه آینده بعنوان فردی که متخصص چگونه رفتار کردن با تجهیزات و ادوات است، وارد یک مجتمع صنعتی عظیم شوم. اگر از احساسات دوگانه‌ و متناقضی که تجربه میکنم بگذرم، احساس ترس و اضطراب در وجودم ریشه دوانده، من باید تمام وقت با دستگاه‌های گران‌قیمتِ زبان‌نفهمی که اتفاقا من هم از درک نیاز ها و مشکلاتشان عاجزم وقت بگذرانم و احتمالا اگر کمی هم به آنها بی ‌محلی کنم می‌توانند برایم، و در ابعاد بزرگتر برای سایرین مشکل‌تراشی کنند. چند وقت پیش، یکی از مهندسین با سابقه به ما میگفت وقتی وارد سایت عملیاتی می‌شوی هزار و یک صدا می‌شنوی، اول گنگ و ناملموس هستند اما بعدا با آن‌ها ارتباط می‌گیری با آن‌ها اخت می‌شوی، انگار ک همه‌شان بچه محل‌های قدیمی‌ تو باشند. جوری که اگر صدای هفتصد و چهل و سه‌وم تغیر کرد میدانی مشکل از کجا و کدام تجهیز است یا مثلا صداها هزار و دو عدد شد متوجه وجود یک مشکل میشوی. من اما تمام ترسم از همین است که نتوانم ارتباط بگیرم، من سابقه طولانی در ارتباط نگرفتن داشته‌ام، ارتباط نگرفتن با آن‌هایی ک زبان داشتند چه برسد به این زبان‌بسته‌هایی که تکلیفشان مشخص است. اصلن خدا را چه دیدی! شاید هم رفیق شدیم، شب‌ها برووم پیش فلان کمپرسور بایستم و برایش از روزم بگویم، با یک توربین بستنی بخورم یا مثلا کنار فلان برج کتاب بخوانم. خیلی بد هم نیست! اصلن خوب است؛ اما چیزی که حتمی ‌است این است که باید به آن‌ها اهمیت بدهم، ارزششان میلیون دلاری است و توانایی بوجود آوردن خطرات جدی را دارند. اصلن مثل انسان‌ها نیستند؛ مثلا اگر از کنار یک پمپ گذشتی و فهمیدی دچار کاویتاسیون (بروز اشکال که علائم آن تغییر صدای کارکرد پمپ است و در صورت ادامه می‌توان سبب خرابی گسترده در پمپ شود) شده نمی‌توانی بی اهمیت از کنار آن عبور کنی، باید نگران باشی و فکر چاره. اما چه کسی به کاویتاسیون‌های انسانی اهمیت می‌دهد! اینجا دیگر برای ما نه پای خسارت‌های میلیون دلاری وسط است نه خطرات جانی! غالبا خیلی زود جا می‌زنیم!  کاویتاسیون‌های انسانی اجتناب ناپذیرند، بالاخره پیش می‌آیند، برای هر کس به یک شکل. مهم این است افرادی باشند که خوب علائم را بشناسند، فرق صدای ششصد و چهل و نهم و هشتصد و هفتاد وچهارم را بدانند، حضورشان همیشگی باشد، چه در زمان ارزش دلاری، چه زمانی که ارزش ریالی‌مان هم چنگی به دل نمی‌زند. </description>
                <category>محمدرضا پارسا</category>
                <author>محمدرضا پارسا</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 15:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم بزرگ‌ها گناه دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51849371/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-tznuffalovj6</link>
                <description>چند وقت قبل، ویدیویی دیدم از سوراخ کردن گوش یک دختر بچه‌ی ناز و دوست‌داشتنی؛ آدم‌های زیادی اطرافشان بودند. پدر و مادر در حالی که استرس داشتند فرزندشان را تشویق می‌کردند، دختربچه‌ی دیگر که ظاهرا خواهر دوقلوی کودک بود به زیبایی خواهرش را دعوت به شجاعت می‌کرد و می‌گفت:((&#x27;&#x27; آجی اصلا نترسی گوشواره خیلی خوبه. &#x27;&#x27;))، مسئول سوراخ کردن گوشِ کودک هم با مهر فراوان مشغول انجام وظیفه بود. Steffi krenzek اثر sweatness of childhood خلاصه فضای بشدت حمایت‌گرانه‌ای بود. آنقدر که آدم حظ می‌کرد، یاد کودکی‌های خودم افتادم و صورتم شبیه آن ایموجی پرکاربردِ گونه‌سرخِ چشم قلبی شد. راستیاتش هنوز هم با فکر کردن به آن زمان قند توی دلم آب می‌شود و یک جمله‌ی (&quot;کاش برگردم به آن زمان‌ها&quot;)  بصورت ناخودآگاه به افکارم راه پیدا میکند، هر چند چاره‌ای نیست. در یک آزادراه بدون دوربرگردان هستیم که نه مقصد را می‌دانیم نه زمان تقریبی رسیدن. خب از جاده به بیراهه نروم؛ با دیدن این فضای حمایت‌گرانه‌ به این فکر کردم که چرا آدم‌ها در مواجهه با یک کودک اینقدر رقیق‌القلبند؟!حق دارند، بچه‌ها زیبا، پاک، صادق و مهربان هستند. تازه این‌ها بخشی از صفات خوبشان است. آدم دوست دارد بهشان محبت کند و از آن‌ها محبت ببیند. بخصوص وقتی آدم بچه‌ها را در یک موقعیت سخت و ترسناک ببیند بیشتر دوست دارد فضا را تسهیل کند. مثلا یادم می‌آید زمانی که در کودکی‌ام زبان‌ام بخاطر سقوط از ارتفاع مقداری دچار جراحت شد، پزشکی که زبان‌ام را بخیه کرد آنقدر مهربان و شوخ بود که آن فضای وحشت‌انگیز را برایم تبدیل به یک فضای قابل تحمل کرد، آنقدر که شبیه یک خاطره خوب تا امروز در ذهنم ثبت شد.از موضوع سواستفاده کردم و عکس کودکی محمدرضا را هم برایتان گذاشتم :)اما برای آدم‌بزرگ‌ها شرایط فرق میکند. احتمالا از نظر شما هم انتظار بیهوده‌ایست اما من فکر میکنم آدم بزرگ‌ها هم اکثر مواقع به فضای حمایت‌گرانه‌ای احتیاج دارند. احتیاج دارند یک پزشک در زمان درد و ترس با محبت رفتار کند، احتیاج دارند کارمند اداره‌ایی که به آن مراجعه می‌کنند با آن‌ها همدلی کند، رئیس بالا دستی با اشتباهاتشان بیشتر مدارا کند، احتیاج دارند تراپیست مراجع را شبیه اسکناس نبیند. لیست این احتیاج‌ها اصلا انتها ندارد.  آدم‌ بزرگ‌ها هم مثل کودکان لایق محبت هستند، لایق همراهی، عشق و حمایت. همان کودکانی هستند که تجربه کردند و ظاهرشان تغیر کرده. دغدغه‌هایشان بیشتر و بار روی شانه‌هایشان سنگین‌تر.  آدم بزرگ‌ها گناه دارند. خیلی‌هایشان دیگر پدر و مادری ندارند تا غصه‌شان را بخورند. نمی‌تواند راحت به درد‌ها و مشکلاتشان واکنش نشان دهند؛ مثلا نمی‌توانند برای هر موضوعی توی جمع یا وسط خیابان بزنند زیر گریه. آدم‌بزرگ‌ها توی دنیایی زندگی می‌کنند که اعتراف عشق برایشان دشوار است. کسانی را از دست داده‌اند و شب‌ها خیلی دلتنگشان می‌شوند. دوستی ‌هایشان خراب شده و از اعتمادشان سواستفاده شده.  آدم بزرگ‌ها گناه دارند، اسباب‌بازی ندارند، بستنی و یخمک‌هایشان آنقدر دلچسب نیست و همبازی‌هایشان توی بازی کمتر عادلانه بازی می‌کنند.  آدم‌بزرگ‌، آدم‌بزرگ‌ها گناه دارند.</description>
                <category>محمدرضا پارسا</category>
                <author>محمدرضا پارسا</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 22:54:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه قرارهایی که با تو نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51849371/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-vm67hrwuq9ft</link>
                <description>ما قرار بود دو کوله و یک چمدون برداریم و جای دیگه‌ای از این کره‌ خاکی زندگی کنیم، شاید یه جزیره که هوای تابستوناش یه خورده گرمه و گونه‌هاتو سرخ می‌کنه ولی بجاش زمستوناش معتدله و لازم نیست دنبال گاز و نفت و هیزم باشیم. اگر هیزم بود، شاید یه کلبه کنار یه دریاچه تو دل جنگلی که تو دامنه‌ی یه کوهی مثل دماونده انتخابمون بود که صبحا تو هوای مه‌آلودش نیمروی عسلی رو با نون داغ و چایی شیرین بخوریم. قرارمون یه جایی بود که آدماش مهربون باشن، شبیه مردم کردستان. عاشق موسیقی و داستان گفتن باشن. آب رودخونه‌هارو آلوده نکنن. خدارو تو دلشون داشته باشن و قسم دروغ نخورن. اصن میریم یه روستای کوچیک که گندم کشت میکنن، با گندم تازه برات حلیم میپزم، بلد نیستم اما یاد میگیرم. شاید یکم طعم حلیمی که از مادربزرگت برام تعریف کردی رو بده.  توی حیاطمون حتما چند تا درخت انار میکاریم تا یاد خونه قدیمی‌تون بیفتی؛ غروب که بشه باغچه رو خیس میکنیم تا باد  طوبت خاک خیس رو به صورتمون برسونه. دراز بکشیم زیر گنبد آسمون و برام از اون عروسکی بگی ک دوستش داشتی و از دستت افتاد و و پای چپش شکست و هنوزم داغش رو دلته، از بابات که هنوزم ازش خبری نیست و معلوم نیست کجاس، از دوستایی که دوران مدرسه نداشتی، از مادرت که کلی درد کشید، از بی‌پولی و حتی از  استاد راهنمات، تا منم پا به پات های های گریه کنم. اونقدر اشک بریزیم تا حسابی سبک بشیم.  فردا شبش همسایه‌هارو دعوت می‌کنیم و باهم شام می‌خوریم و میگیم و میخندیم تا از دلمون دربیاد.چندتا درخت مرکباتم نیازه تا اوایل پاییز که ذوق زده از اولین بارون، زیرش خیس شدی و سرما خوردی، لیمو شیرین و پرتقال داشته باشیم تا برات آب بگیرم. بهار ک بشه بوی بهار نارنجا مستمون کنه.با گل کلما و هویجایی که از باغچه خانم همسایه چیدیم ترشی بزاریم، چون که ماهی کبابی با ترشی خیلی میچسبه.  بهار ک گذشت، از اونجا هم میریم و پشت سرمونم نگاه نمی‌کنیم. باید بریم، نمیشه که همیشه یه جا موند. اصن بقول تو همیشه که نمیشه موند، حالا هر جا. اصلن از اول قرار تو با من نموندن بود، من دلخوش بودم، دلخوش به قرارهایی که نبود.گندم‌زار با کلاغ‌ها اثر ونسان ونگوگ</description>
                <category>محمدرضا پارسا</category>
                <author>محمدرضا پارسا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 22:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار نکن پسر خوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51849371/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-mnwfyxq3hbss</link>
                <description>سلام به تویی که به این واژه‌ها معنا می‌بخشی ممنون! می‌توانستی بی‌توجه عبور کنی اما این کار را نکردی.داستان از این قرار است که انسان فرار می‌کند تا با نقص‌هایش روبرو نشود، احتمالا این یکی از مهم‌ترین دلایلی است که بسیاری از افراد جرات ارائه دادن افکارشان را به سایرین ندارند.من هم فرار میکردم، سال‌های زیادی در این مسیر بودم. تمام این مدت مثل یک میر غضب ترسناک، سر از پیکر پسری که درونم دوست داشت بنویسد میبریدم.  حالا اما چند وقتی است که پشیمانم، می‌خواهم به او اطمینان دهم که پشتش هستم. که بگویم: &quot;تو بنویس. فکر نکن استعداد نداری، اگر هیچ کس هم نوشته‌هایت را نخواند، من خواهم خواند. فرار نکن پسر خوب!&quot;این‌ واژه‌ها حاصل ذهن من است که سال‌ها نوشتم اما بجز چند نفر از نزدیک‌ترین اطرافیانم هیچکس آن‌ها را نخواند. خواستم که بخوانند اما به هزار و دو دلیل نشان‌شان ندادم.حالا بعد از سالهایی که می‌شد تبدیل به حسرت نشوند، این پلتفرم را پیدا کرده‌ام تا بدون ترس از قضاوت شدن خواندن و نوشتنم چکش بخورد.مگر اینطور نیست که ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است؛ بسم‌الله.</description>
                <category>محمدرضا پارسا</category>
                <author>محمدرضا پارسا</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 21:41:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>