<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابراهیم مسجدی یان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_51929957</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 06:06:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ابراهیم مسجدی یان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_51929957</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهل سالگی: فصل دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51929957/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-xbf4tkgzvdfh</link>
                <description>40 سالگی-فصل 2قطار مثل مار بزرگی روی ریل‌های خیس سر می‌خورد و من، پشت شیشه‌ی بخارگرفته، فقط تاریکی و نورهای گنگ بین درخت‌ها رو می‌دیدم. بارون به‌شدت شب قبل نبود، ولی هنوز قطره‌هایی گاه‌به‌گاه روی پنجره می‌نشستن و مثل آدمایی که راه می‌رن، به پایین می‌لغزیدن.مسافرا یکی‌یکی تو ایستگاه‌های محلی پیاده می‌شدن. بعضیا چمدون کوچیک داشتن، بعضیا فقط یه کیسه نایلونی. همه انگار می‌دونستن کجا می‌رن. فقط من بودم که نمی‌دونستم... یا شاید، نمی‌خواستم بدونم.پاهامو جمع کردم، تکیه دادم به صندلی و چشم‌هامو بستم. صدای یکنواخت قطار توی گوشم پیچید، مثل یه لالایی آهنی. و ناگهان برگشتم... برگشتم به همون شب بچگی.نه ساله بودم.بارون شدیدی می‌اومد. مادرم تو آشپزخونه مشغول بود، و من رفتم تو اتاق پدر، دنبال دفتر نقاشی‌ام. درِ کشوی میزش رو باز کردم، و یه عکس افتاد بیرون. عکسی سیاه‌وسفید از مردی با چشم‌های خسته و دستی روی شونه‌ی پدر نوجوان گذاشته بود. او پدر بزرگم بود.اون عکس رو تا اون موقع ندیده بودم. برداشتمش، نگاش کردم. یه حسی تو چهره‌ی اون مرد بود... یه حس نبودن، انگار نگاهش از جایی دیگه می‌اومد.وقتی پدر وارد اتاق شد و دید که دارم عکسو نگاه می‌کنم، ساکت شد. اومد نشست کنارم.چیزی نگفت. من بودم که پرسیدم:&quot;بابای تو کجاست؟ چرا هیچ‌وقت ندیدمش؟&quot;نگاه کرد به پنجره، به صدای بارون، و بعد گفت:&quot;وقتی من پانزده سالم بود، رفت. یه شب، بدون خداحافظی. فقط یه فنجون چای روی میز جا گذاشت. و دیگه هیچ‌وقت برنگشت.&quot;همین. فقط همین. نه بغض، نه ناراحتی، نه عصبانیت. یه سکوتی توی صداش بود که بیشتر از هر جیغی، ترسناک بود.اون شب، برای اولین بار یه شَک کوچیک تو دلم افتاد. انگار یه ترک خیلی نازک روی دیوار کودکی‌م کشیده شد. ترک کوچیکی که سال‌ به‌ سال عمیق‌تر شد، تا امروز که حالا دیگه دیوار داره فرو می‌ریزه. قطار توی پیچی جنگل‌مانند فرو رفت. بیرون، درختا سیاه و بلند بودن. مثل شاهدهای خاموشی که فقط نگاه می‌کنن و چیزی نمی‌گن.منم نگاه می‌کردم. منتظر بودم. منتظر چی؟شاید انتظار فقط یه جور تمرین برای مردنه.به خودم گفتم:&quot;پدرت، پدربزرگت، پدر پدربزرگت... همه‌شون ناپدید شدن. نمردن، ناپدید شدن. مثل بخار. مثل صدا.&quot;و من آخرین نفرم.آخرین وارث این خط خاموش.وقتی قطار توی ایستگاه بعدی توقف کرد، کسی پیاده یا سوار نشد. فقط درها باز شدن، صدای بارون از بیرون اومد تو، و بعد دوباره بسته شدن. یه مکث بی‌دلیل. انگار قطارم مثل من، مردد بود.سرمو تکیه دادم به شیشه. توی ذهنم، مردهایی صف کشیده بودن؛ همه شبیه، همه غایب.پدرم، پدربزرگم، پدر پدربزرگم، و حتی یک عموی گمشده که فقط یه بار اسمش رو شنیده بودم... توی مکالمه‌ای نصفه‌نیمه بین مادرم و یکی از خاله‌هام.گفتن سنی نداشت، تازه ازدواج کرده بود. یه تابستون رفت شمال، تو جنگل و بعد دیگه هیچ‌وقت برنگشت. پلیس گفت شاید تو دریا غرق شده. ولی مادرم گفت:&quot;اون همون خون رو داشت. از همونا بود.&quot;اون شب، از پشت در شنیدم. مادرم صدای آرومی داشت، ولی وقتی اینو گفت، صداش یخ زد.اون خون، یعنی چی؟یاد آلبوم عکس‌های مادربزرگم افتادم.وقتی بچه بودم، بعضی شب‌ها می‌نشستیم توی اتاق تاریک و با هم عکس‌ها رو ورق می‌زدیم. یه بار، ازش پرسیدم چرا بعضی مردها فقط یه عکس دارن، ولی زن‌ها چند تا.اونم گفت:&quot;چون اون مردها زیاد نموندن که عکس‌های بیشتری داشته باشن.&quot;لبخند زده بود، ولی چشم‌هاش یه جای دیگه رو نگاه می‌کردن. شاید عکس‌ها رو، شاید گذشته رو، شاید چیزی رو در پشت سر من.پدر پدربزرگم، ناصر، یه مرد قد بلند با سبیل پرپشت بود. فقط یه عکس ازش هست؛ نشسته زیر درخت بلوط، چای‌خوری کنار دستش، و یه نگاه مطمئن. در دفترچه‌ی پدرم، نوشته شده بود:&quot;ناصر هم وقتی چهل‌سالش شد، از کوه پایین نیومد. همسایه‌ها گفتن صدای سوتی شنیدن از سمت صخره‌ها. وقتی رفتن، فقط رد پا مونده بود... و هیچ‌چیز دیگه.&quot;هیچ‌چیز دیگه.و این عبارت، تبدیل شده به توصیف کلی ماجرا. مثل جمله‌ی پایانی برای همه‌ی مردها،فقط رد پا، و هیچ‌چیز دیگه.گاهی فکر می‌کنم شاید این یه بیماری ژنتیکیه. یه نوع اختلال نادر که ما رو وادار می‌کنه در چهل‌سالگی خودمون رو نابود کنیم.یا شاید یه ناهنجاری مغزی که از قبل تنظیم شده، مثل یه تایمر خاموش توی دی ان ای.ولی هیچ آزمایشی، هیچ بررسی‌ای چیزی نشون نداده. نه در من، نه در پدرم. حتی پزشک قانونی برای پدرم نوشت:&quot;فقدان جسم.&quot;چه اصطلاح عجیبی. آدم‌ها می‌میرن، نه اینکه جسم‌شون مفقود بشه.ولی ما مردهای این خانواده، انگار نمی‌میریم فقط از واقعیت عقب می‌کشیم.شاید مرگ، برای ما اتفاق نمی‌افته.شاید ما فقط به مکان دیگه‌ای تعلق داریم. جایی که دیگران نمی‌بیننش. یا شاید فقط نمی‌تونن باورش کنن.قطار از جنگل بیرون اومد و وارد فضای بازتری شد. تپه‌ها شروع شدن. پنجره مه گرفته بود، ولی من لازم نبود نگاه کنم تا بدونم دارم به کجا نزدیک می‌شم.مقصدم آشنا بود. نه چون زیاد اومده بودم، بلکه چون توی خونم نوشته شده بود.خونه‌ی چوبی... داره نزدیک می‌شه.ایستگاه، یه سکوی کوتاه سیمانی بود. دورش مه، و صدای آب جاری از یه جایی نزدیک. فقط من پیاده شدم. درِ واگن پشت سرم بسته شد، و قطار، مثل یه چیز زنده‌ای که مأموریتش تموم شده، دوباره به حرکت افتاد.وقتی قطار از دید خارج شد، سکوت برگشت. نه از اون سکوت‌های عادی، این یکی انگار از دل خاک می‌اومد. از بین تنه‌های درخت‌ها. از خاطره‌های گمشده.از ایستگاه تا روستا، راهی باریک و خاکی بود. چمدونم سبک بود، ولی پا‌هام سنگین. انگار با هر قدم، خاک بیشتر منو می‌فهمید، بیشتر منو می‌خواست. روستا عوض نشده بود. همون دیوارهای گلی، همون بوی دود هیزم، همون سقف‌های شیروونی‌ با سفال‌های ترک‌خورده.پیرزن‌ها جلوی در خونه‌ها نشسته بودن. چند تاشون منو نگاه کردن. شاید شناختن. یا شاید فقط حس کردن که یکی از اونا برگشته.رفتم سمت یه خونه‌ی خاص. خونه‌ای که سال‌ها پیش پدرم منو یه بار اونجا برد. گفت:&quot;صاحب این خونه، مرد خوبیه. یکی از معدود کسانیه که وقتی داستان ما رو شنید، هنوز باورمون داشت.&quot;در زدم. صدایی نیومد. دوباره زدم. بعد از چند ثانیه، در با صدای کش‌دار باز شد.پیرمردی با شونه‌های خمیده و صورتی پراز چروک مقابلم ایستاده بود. چشم‌هاش ریز بود، ولی تیز. با یه نگاه، منو شناخت. یا حداقل فهمید کی‌ام.گفت: &quot;تو پسر همونی. همون که ناپدید شد...&quot;سرمو به نشونه تأیید تکون دادم. اون کنار رفت، منو راه داد تو. فضای خونه تاریک بود، ولی گرم. بوی چای، بوی خاک، بوی عکس‌های کهنه.نشستیم. چند لحظه بدون حرف گذشت. فقط صدای قاشق چای‌خوریش میآمد که به لبه‌ی استکان می خورد.بعد گفت:&quot;پدرت قبل رفتن، اومد پیش من. گفت یه چیزایی دیده. صداهایی شنیده. از نورهایی گفت که بین درختا می‌لرزیدن.گفت یه چیزی دنبالشه. کوچیک، سرخ، ولی واقعی. گفت دیگه نمی‌تونسته تو شهر بمونه. گفت اومده که بره اون‌جا.&quot;ساکت شد. نگاهش به بخار چای بود، نه به من.&quot;من باورش کردم. چون سال‌ها قبل، پدرشم همین حرف‌ها رو می‌زد.&quot;پرسیدم: &quot;فکر می‌کنی همه‌ش توهم بوده؟ یه جنون خانوادگیه؟&quot;پیرمرد لبخند زد، ولی لبخندش تلخ بود.&quot;اگه توهمه، چرا همیشه سر ساعت، سر تاریخ، تکرار می‌شه؟ چرا همیشه جنگل؟ چرا همیشه ناپدیدی؟ توهم‌ نمیتونه این‌قدر دقیق باشه.&quot;نفس عمیقی کشیدم. چای داغ بود، ولی مزه نداشت.بلند شدم. پرسید: &quot;کجا میری؟&quot;گفتم: &quot;خونه‌ی پدری. همون‌جایی که رفت، همون‌جایی که منتظرمه.&quot;اون نگاهم کرد. این بار مستقیم، بی‌واسطه.گفت: &quot;حواست باشه داری کجا میری... هرکی رفته اونجا، دیگه برنگشته.&quot;در رو که باز کردم، هوای خیس خورد تو صورتم. مه پایین اومده بود. دنیا تار شده بود، ولی راه رو می‌دیدم.من وارث ناپدیدی‌ام.و حالا وقت رفتنه.</description>
                <category>ابراهیم مسجدی یان</category>
                <author>ابراهیم مسجدی یان</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 14:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل سالگی: فصل یک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_51929957/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%8C%DA%A9-ztsb4lzk58zc</link>
                <description>فصل اولامروز چهل ساله شدم.نمی‌دونم چرا، ولی از شب قبلش، حسی تو دلم افتاده بود. مثل وقتی که برق قراره بره و یه لحظه لامپ‌ها شروع می‌کنن به لرزیدن. انگار همه چیز، از ذهنم گرفته تا هوا، وارد یه سکوت قبل از واقعه شده بود. سکوتی که توش همه چیز منتظره، ولی نمی‌دونه منتظر چیه.صبح که بیدار شدم، نور خاکستری سحر از پنجره می‌تابید روی دیوار اتاق. دیوار سفید، ولی اون نور... انگار یه خاکستری خاص بود. نه رنگ ابر، نه رنگ مه. یه جور نور مُرده. همون موقع فهمیدم، امروز فرق داره.مثل اینکه زمان یه لحظه نفسش رو حبس کرده بود. حتی تیک‌تاک ساعت هم قطع شده بود یا شاید من نمی‌شنیدمش.نشستم لبه‌ی تخت. پامو انداختم روی پام. به سکوت گوش دادم. فقط صدای یخچال از آشپزخونه می‌اومد. اون صدای همیشگی و مداوم، که انگار هیچ‌وقت نمی‌خوابه.یه‌جوری شبیه منه.پدرم هم هیچ وقت نمیخوابید، تا اینکه وقتی چهل سالش شد، یه روز صبح رفت... و دیگه برنگشت. نه جسدی، نه نامه‌ای، نه حتی ردپایی.فقط یه صندلی چوبی خالی توی خونه‌ی جنگلی، و یه فنجون قهوه‌ی نیمه‌خورده که هنوز بخار می‌کرد.وقتی ده سالم بود، یه شب اومد تو اتاقم. صداشو هنوز یادمه. گرفته بود، خسته بود، مثل کسی که سال‌ها دنبال کلمه‌ای گشته باشه تا چیزی رو توضیح بده و حالا هم مطمئن نیست پیداش کرده یا نه.اومد نشست کنار تختم. دستشو گذاشت روی زانوم.گفت: «پسرم... ممکنه یه روزی من دیگه نباشم. این نه به‌خاطر مریضیه، نه به‌خاطر مرگه. ما مردهای این خانواده همه وقتی به چهل سالگی می‌رسیم... یه چیزی صدامون می‌زنه.»من فقط نگاهش کردم. نمی‌فهمیدم چی می‌گه، ولی لحنش جوری بود که حتی بدون فهم معنی، حس خطر رو منتقل می‌کرد.ادامه داد: «ما فقط تا چهل‌سالگی مهلت داریم. یه جور زمان اجاره‌ای. سی سال اولشو بچه‌ای، بعدش انگار فقط یه فرصت کوتاه داری. تو این مدت هر کاری می‌خوای بکن. بخند، عاشق شو، درد بکش، اشتباه کن، ولی یادت باشه... تو هم صدا می‌شی.»اون موقع فکر کردم خواب می‌بینم. ولی حالا، سی سال گذشته، و صدا، انگار داره نزدیک می‌شه.از جام بلند شدم. رفتم جلوی آینه. صورتمو نگاه کردم. همون صورتی که هزار بار دیدم، ولی امروز یه چیز متفاوت داشت. نه چین و چروک، نه موی سفید. یه چیزی پشت چشم‌هام. مثل یه پرده نازک، یا شاید یه خلأ که نمی‌شد پرش کرد.به خودم گفتم: «حالا وقتشه... وقت خالی شدن. وقت ناپدید شدن.»قهوه‌جوش رو روشن کردم. بوی قهوه مثله همیشه تو خونه‌ پیچید. بوی قهوه همیشه برام چیزی بین بیداری و فرار بود. یه لنگر و یه دود. پدرم هم همیشه قهوه‌ میخورد. تلخ می‌خورد و می‌گفت: «شیرین کردن یعنی دروغ گفتن به خودت.»با لیوان بخارگرفته نشستم پشت میز آشپزخونه. بارون از دیشب می‌بارید، ریز، آروم، مثل نجوا. برگ‌های خیس روی لبه‌ی پنجره چسبیده بودن. پشت شیشه، یه کلاغ تنها روی سیم برق نشسته بود. اون از دیشب اینجاست. نگاهم می‌کرد. انگار می‌فهمید.پدرم همیشه می‌گفت: «کلاغ‌ها می‌دونن. همیشه نگات می‌کنن و منتظر می‌مونن. منتظر چی؟ نمیدونیم.»و حالا این کلاغ، انگار تنها شاهدی بود که فهمیده امروز قراره چی بشه.نمی‌دونم چی شد که ناخودآگاه بلند شدم و رفتم سراغ کمد قدیمی گوشه‌ی اتاق نشیمن. درِ چوبی‌اش کمی گیر می‌کرد. با فشار بازش کردم. اونجا بود... همون جعبه‌ی چوبی. از وقتی به یاد دارم، این جعبه اونجا بود، درست همون‌جایی که پدر قبل از ناپدید شدنش گذاشته بود.مادرم همیشه با لحنی خاص می‌گفت: «این جعبه مال پدرته. گفته وقتی پسرمون چهل‌سالش شد،  بهش بدش.»اما من هیچ‌وقت طاقت نیاوردم تا اون روز برسه. شبی که سیزده سالم بود، یواشکی، وقتی صدای نفس‌های مادرم از اتاق خواب می‌اومد، درِ جعبه رو باز کردم. به‌نظرم حتی اون موقع هم می‌دونستم چیزی که اون تو هست، فقط یه چیز معمولی نیست.داخل جعبه، یه دفترچه‌ی چرمی باریک بود. از همون لحظه‌ای که لمسش کردم، چیزی درونم تکون خورد. انگار خاطره‌ای از قبل از تولد. یه چیز آشنا. و از اون شب، اون دفترچه شد همراه همیشگیم.بارها و بارها خوندمش. خط به خط، صفحه به صفحه، با وسواس. دنبال یه نشونه، یه توضیح، یه رمز. یا شایدم یه راه نجات. بعضی جمله‌ها برام روشن بودن، بعضی‌ها نه. ولی اونایی که روشن بودن، از خودِ حقیقت هم ترسناک‌تر بودن. مثلاً همون خط اول:  «توهم نیست. یه چیزی هست.»همش این جمله تو ذهنم تکرار می‌شد. شب‌ها قبل خواب، صبح‌ها قبل از بیرون زدن از خونه، حتی وسط حرف زدن با بقیه. انگار توی گوشم زمزمه می‌شد.هر سال، در روز تولدم، دفترچه رو دوباره باز می‌کنم. هر سال، از اول می‌خونمش. حتی وقتی دیگه حفظم. حتی وقتی می‌دونم هیچ چیز جدیدی توش نیست. اما یه گوشه‌ای از ذهنم... هر سال امیدوار می‌مونه که شاید امسال، یه جمله‌ی تازه توش سبز شده باشه. یه خط، یه واژه... یه چیزی که بشه یه سرنخ تازه‌. یه راه فرار از چیری که هر روز داره بهم نزدیک تر میشه.دفترچه بوی خاصی می‌ده. ترکیب چرم، خاک، و چیزی که فقط می‌تونم اسمشو بذارم «بقایای ترس.» صفحه‌هاش خشک‌ن و صدا می‌دن. وقتی ورقش می‌زنی، انگار یه نفس کهنه از دلش بیرون می‌زنه. دست کشیدم روی جلدش. لرزش خفیفی تو انگشت‌هام افتاد. نه از سر ترس، از پذیرش. حالا دیگه وقتشه. نه برای خوندن، برای ادامه دادن.تا هوا هنوز خاکستری بود و صدای بارون قطع نشده بود، نشستم پشت میز. دفترچه‌ی چرمی پدر هنوز باز بود. صفحه‌ای که بارها بهش برگشتم: همون جایی که نوشته بود:«من قراره ناپدید بشم، و بعدشم نوبت توئه. قبولش کن.»اینو بار اول که خوندم، سیزده سالم بود. مثل یه طعنه‌ی سنگین فرود اومد رو ذهن کودکانه‌م. از اون روز تا الان، این جمله برام دیگه فقط هشدار نبود، شده بود خطی که دور سرنوشتم کشیده شده.از اون موقع تا حالا صد بار این دفتر رو خوندم. ولی امشب... امشب فرق داشت. امشب آخرین بار بود. شاید برای اینکه دیگه چیزی برای کشف کردن نمونده، یا شاید چون همه‌چیزو قبلاً فهمیده بودم ولی جرأت نکرده بودم باورش کنم.نگاهم از روی دفتر جدا شد و دوباره به پنجره برگشت. پشت شیشه، بارون حالا نم‌نم شده بود. صدای قطره‌ها از روی سقف شیروونی خونه می‌چکید و درخت روبه‌رو آروم می‌لرزید. کلاغ هنوز اونجا بود، بی‌حرکت. نگاهش این‌بار یه‌جور دعوت داشت. مثل اینکه می‌خواست بگه: «وقتشه.»همه‌چی داره همون‌طوری پیش می‌ره که برای پدرم پیش رفت. همون نشونه‌ها، همون احساس. انگار دارم پا تو ردپایی می‌ذارم که از قبل تو گلِ زمان فرو رفته. ولی من، مثل اونا نیستم. من از قبل می‌دونستم. من خودم رو از بچگی برای این لحظه آماده کرده بودم. دوباره به درون اتاق برگشتم. رفتم سراغ کمد لباس. چمدون کوچیکی رو که همیشه گوشه پایین کمد نگه داشته بودم، درآوردم. لباس زیادی نیاز نداشتم. فقط وسایلی که بشه چند روزی توی جنگل دوام آورد. چراغ‌قوه. دفترچه. عکس پدر.همین که چمدون رو بستم، حس کردم چیزی تو فضا تغییر کرد. صداهای خونه کمتر شد. نه اینکه واقعا ساکت شده باشه، انگار یه لایه نازک بین من و خونه افتاده بود. فاصله‌ای که قبلاً نبود. یه جور جدایی تدریجی.رفتم توی اتاق نشیمن. نشستم رو کاناپه. به دیوار خیره شدم. هیچ چیزی خاصی اونجا نبود، ولی حس می‌کردم چیزی پشت اون دیوارها منتظره. مثل یه فشار نامرئی که از دور داره نزدیک می‌شه. نه تند، نه ناگهانی، فقط قاطع.برای لحظه‌ای چشم‌هامو بستم. صدا اومد.یه خش‌خش آروم، از اتاق خواب. نه صدای واضح، بیشتر مثل کشیده شدن چیزی روی کف‌پوش. سریع ایستادم. خشکم زده بود. صدای قلبم بلندتر از صدای خش‌خش بود. قدم‌به‌قدم جلو رفتم. نور چراغ کم‌جون سقف اتاق نشیمن، راهرو رو نصفه‌نیمه روشن می‌کرد. صدا دوباره تکرار شد. انگار چیزی می‌خزید. یا کسی پا برهنه راه می‌رفت. به انتهای راهرو رسیدم. درِ کمد ته راهرو نیمه‌باز بود. با دستی لرزون درشو باز کردم... داخلش چیزی نبود. فقط یه پتو و چند تا مقوای قدیمی. ولی کف کمد، درست وسط چوب‌های کهنه، یه رد باریک دیده می‌شد. شبیه خراش. نه طبیعی. نه قدیمی.لمسش کردم. سرد بود.و همون‌جا، تصویر واضحی تو ذهنم جرقه زد.تنه‌ی خیس درختان، مهی سبک بین شاخ و برگ، و نوری که توی تاریکی می‌درخشید. یه تصویر آشنا، انگار از خوابی که بارها دیدم اما هیچ‌وقت تا آخرش نرفتم.در کمد رو بستم. صداش یه‌جوری کش‌دار و سنگین بود، مثل این‌که چیزی بیشتر از هوا بین لولاها گیر کرده باشه. دستم هنوز سرد بود، ولی حس می‌کردم از اون نقطه‌ی کوچک روی کف کمد، یه رشته‌ی نامرئی داره منو به بیرون می‌کشه. بیرونِ این خونه. بیرونِ این شهر.به سمت همون جنگلی که پدرم... رفت.رفتم تو اتاق خواب. نشستم روی تخت. همه‌چی همون‌طور بود که همیشه بوده: چراغ خواب کنار تخت، کتاب نیمه‌خوانده‌ی روی میز، و تابلوی قدیمی بالای تخت که منظره‌ای از دریا نشون می‌داد. ولی تو نگاه من، همه‌چی حالا رنگ عجیبی داشت. مثل اینکه دیگه متعلق به من نبودن.برگشتم سراغ دفترچه. بازش کردم، برای شاید صدمین بار. نه برای اینکه چیزی توش عوض شده باشه. برای اینکه این بار، خودم عوض شده بودم. یه صفحه بود که همیشه ازش می‌ترسیدم. یه جمله‌ی ساده:«وقتی آماده شدی، راه خودش رو نشون می‌ده.»این بار که خوندمش، حس کردم منظورشو می‌فهمم. نه با منطق، با یه حس عمیق. اون راه حالا پیش روم بود. روشن نشده، ولی حس می‌کردم فقط چند قدم تا دیدنش فاصله دارم. از پنجره به بیرون نگاه کردم. بارون قطع شده بود. خیابون خالی، خاموش، و انعکاس چراغ‌ها روی آسفالت مثل یه رود تاریک از نور. کلاغ رفته بود. جاش خالی بود. مثل کسی که مأموریتش تموم شده باشه.بلند شدم. چمدون رو بغل زدم. نفس عمیقی کشیدم. حس کردم هوای خونه دیگه به درد من نمی‌خوره. مثل لباسی که دیگه اندازه‌ت نیست، ولی مدام می‌پوشیش از روی عادت. در رو که بستم، صدای بسته شدنش توی سکوت کوچه پیچید. شاید کسی از پشت پنجره‌ای دید که یه مرد میانسال، با چمدونی کوچک، بی‌هیچ عجله‌ای رفت سمت جاده‌ای که به شمال ختم می‌شه. ولی نه کسی می‌پرسه کجا رفتم، نه کسی دنبالم می‌گرده. چون رسم ما همینه.ما مردهای این خانواده، وقتی صدامون می‌زنن، می‌ریم.و من... حالا صدای اون نجوای قدیمی رو واضح‌تر از همیشه میشنوم.پایان فصل اول</description>
                <category>ابراهیم مسجدی یان</category>
                <author>ابراهیم مسجدی یان</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 13:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>