<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های who am I</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52211189</link>
        <description>یادداشت های من</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:21:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4839137/avatar/CQzzUq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>who am I</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52211189</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوگواری رود برای ماهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-llfbtnelt6ov</link>
                <description>من مانده ام و من. بازمانده هستم.باز مینویسم چون کاری دیگر از دستم بر نمی آید،ناتوانم . تاوان چه چیزی را پس میدهم؟ من که ناراحت و سرخورده نیستم کمی شکست خورده ام و زخمی ..این هم در پروسه بقا هر انسانی رخ میدهد. پس چرا انقدر بیخیالم؟نکند ناتوانی ام سد نشده ؟ شاید من دیگر نمیخواهد بلند شود؟چرا اینگونه شدم؟ انقدر ضعیف و ترسو ؟ مثل تکه سنگی شده ام در کف اسفالت که هر رهگذری تلنگری میزند و میرود؟یا مثل رودی که با جهت وزش باد حرکت میکند ؟ یا توپی که به پشت بام همسایه شوت میشود؟طول کشید تا بفهمم هیچ چیز به زور نمیشود. دیگر بیخیال شده ام.دست خودم نیست ، انگار تنها چیزی که میتواند در این شرایط مرا کمی آرام تر کند خودم هستم و خودم. نه با عشق به خود( صادقانه در ابتدا فکر میکردم این نوعی علاقه است که به ماهیت خود دارم ) اما کنون که به درون خود بیشتر مینگرم خود را چون سربازی بی نام و نشان پشت سنگری میبینم که گویی دنیا دست به دست هم داده تا وجود و هستی اورا از جهان محو کند ، میترسد، با اینکه از اول میدانست ممکن است بمیرد بازهم میترسد. مثل آن دختر نوجوانی که میدانست اگر مادرش در وان غرق در خون اورا ببیند بازهم از مرگ میترسد و اما بازهم انجامش میدهد، من هم میترسم و بیخیال نشسته ام ، نشسته و آدم هارا مینگرم که چگونه مرا زخمی کرده اند ، که چگونه احساساتم را نابود کرده اند ، شاید فقط خودم را گول میزنم تا من کمی آرام بگیرد ، تا نترسد ، تا زنده بماند. انگار شیوه مقاومت بقای بنده اینگونه است! اگر به من باشد ساعتها در گوشه ای از اتاق اشک میریزم و به حال من فکر میکنم. حتی از گفتن و نوشتن و حرف زدن در مورد من خسته شدم . دلم برای او میسوزد روزها و شب ها به بی نوایی و بیچارگی آن فکر میکنم ، او همه وجود من است ، او خوده من است . اما من بس کن!دیگر حوصله ات را ندارم ، ...اما بازهم دلم برایت میسوزد.چون تنها فردی روی این کره خاکی هستم که درکت میکند.چون همه تورا آزرده اند. چون هنوز هم نفهمیده ای که چیزی به زور نمیشود اما بس کن لعنتی!تو...تو روی اسفالتی تو مثل زباله پرت شده ای و زخمی و تیکه پاره هستی! دیگر وقتش رسیده..بخواهم روراست باشم مدت زیادی در سوگواری خود مانده ای مگر تو تنها کسی هستی که مشکل دارد؟ این همه آدم چگونه کنار می‌آیند؟ چگونه بلند میشوند؟! آه...لعنت به تو ، من ! لعنت بر تو که نمیگذاری تا بلند شوم و فرار کنم بروم و بروم تا تبدیل به نقطه ای تاریکی در روشنایی شم جوری بروم که کسی مرا نبیند.مینگردم میمینگرم</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 07:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 اردیبهشت؛تولدت مبارک!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/13-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-ulvqk9lacx8l</link>
                <description>گوش سمت راستم بخاطر اینکه تمام وقت در آن موزیک پخش میشود درد میکند.احساس میکنم همین حالا تمام دل و روده ام از گوش راستم خارج شود.اما ایرادی ندارد.خیلی وقت است که خودم را مجبور به انجام کاری نکرده ام اما حالا مینویسم چون امروز روز سالگرد هفده سالگی ام است.هنوز از دیدگاه جامعه نوجوانی بیش نیستم تجربه ای هم ندارم ولی امروز مینویسم به یاد هر سال که نوشتم ( به جز پارسال که بدترین تولد دنیا را داشتم). همیشه دلم میخواست که روز تولدم بی نقص باشد  اما وقتی که خاطراتم را مرور میکنم چیزی به جز خراب شدن آن روزها توسط دیگران به یاد نمی آورم.امسال اولین سالی است که آن را بی نقص نمیخواهم ؛ نمیخواهم روز خاصی باشد برایم این هم مانند روزهای دیگر یا در فرضیاتی بدتر به قول پدرم &quot; مگر میشود چنین روز اشتباهی را جشن بگیری دخترم؟&quot; هر چند که او شوخی ای بیش نبود اما کنون بعد از گذشت هفده سال فهمیدم من عشق را نیاموختم. از همان ابتدا از کسی دریافت نکردم و در حال حاضر دیگر مثل گذشته به دنبال آن نمیروم! اما انگار هنوز در اعماق وجودم چیزی برق میزند شاید هنوز هم خام و جوانم . چقدر سخت گذشت. چقدر در این خانه به من سخت گذشت . صادقانه بگویم بسیار خوشحالم از اینکه سال دیگر از این خانه میروم.من با هفده سال سن فهمیدم که تمام حرف های دیگران که میگفتند تنفرم از این خانه و این شهر فقط بخاطر سن بلوغ است فقط نگاهی از دور و با قضاوت من بوده . حالا که هفده ساله هستم بیشتر از هر زمانی از اینجایی که نشستم و مینویسم متنفرم. از تمام آدم های اینجا منتفرم.از همه شما ها . من کوهی از کینه شدم و تنها دلیلی که هنوز اینجا هستم امیدواری به آینده است . هرچند این آخرین تولد من در این خانه نیست اما مثل اینکه خیلی به پایانش نزدیک شدم .دیگر چیزی نمانده . از خودم تشکر میکنم . ازت ممنونم که تا اینجا دووام آورده ای.به خودم حق میدهم؛ خودم را بیشتر دوست میدارم چون میدانم کسی دیگر این کار را برایم نمیکند . من محکوم به این کار هستم . انسانی شدم پر از خشم ناراحتی و کینه اما همه ی این احساسات را دوست دارم و نمیخواهم آنها را ترک کنم چون همین احساسات انگیزه بنده برای ادامه بقا هستند.از آنجایی که مادرم همیشه  از تولد من بیزار است امسال هم مانند سال های قبل دو روز پیش بی آنکه تبریکی بگوید یا مقدمه ای بچیند به من یاداوری کرد که چیزی نگویم و بیخیال شوم . او جوری رفتار میکند که انگار من قرار است کاری انجام دهم. از او بیشتر از هر چیزی در دنیا متنفرم. اگر قرار است با خواندن نوشته من مرا کودکی غر زن خطاب کنید لطفا این کار را نکنید چون شما چیزی از من و زندگی نکبت بار بنده چیزی نمیدانید . از خودم ممنونم تا الان زنده ماندم.ازت ممنونم.تولدت مبارک.</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 06:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ در برابر صخره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%B5%D8%AE%D8%B1%D9%87-zz72dc1lygzc</link>
                <description>دلم میخواهد فقط مشتی بر دهان همه آدم های پیرامونم بزنم..شاید مشکل از من است که با همه مشکل دارم .دیگر مهم نیست.حتی دیگر نمیخواهم فکر کنم که آنها مقصرند یا من ! دیگر اهمیتی ندارد که چگونه رفتار میکنم مگر آنها تا کنون به این فکر کرده اند که ممکن است من هم ناراحت شوم؟ دیگر شنیدن اراجیف و پشت هم در آمدنشان که هیچ دلیل منطقی محض رضای خدا پشت آنها پنهان نشده فایده ای برایم ندارد . آنها از یکدیگر دفاع میکنند ؛ چون باید این کار را کنند. حتی اهمیتی نمیدهند که درست است یا غلط . همانند بچه اردک های تازه متولد شده به دنبال مادر خود میدود؛ به دنبال حرف هم تیمی خود میروند . حتی سد بزرگ و محکمی را که برای احترامشان نگه داشته بودم با بی رحمی شکستم .اما دیگر توانی برای اثبات حرفم ندارم زیرا گوش هایم از مضخرفاتتان پر است ؛ از غر زدن های وقتِ بی وقتِ شما که هیچ سودی برایم ندارد گوشهایم پر است. اما جالب است که وقتی نوبت بنده از راه میرسد انگار که بهانه هایتان مانند کرم خاکی از زمین بیرون میریزند که&quot; ای دختر این که چیزی نیست من بدترش را هم دیدم !&quot; بس کن! آقا بس کن! هنگام مشکلات و حاشیه های کودکانه خود طوری رفتار میکنی که گویی بزرگترین شانس زندگی ات را از دست داده ای، در قمار تمام خانه و زندگی ات را از دست داده ای ، و در حالی که توسط شریک عاطفی ات رها شده ای ، از شرکت و کارت هم طرد شده ای . این را نمیگویم صرف اینکه با من حرف نزنید چون من درکی از مشکلاتتان ندارم، صادقانه هیچکس درک کاملی از شرایط فرد دیگری ندارد و صرفا اغلب اوقات کنجکاویست و کنجکاوی. بلکه این را از این جهت میگویم که شما چرا مشکلات بنده را در مقابل خودتان مثل سنگ در مقابل صخره میکنید؟ چرا من را بچه ای لوس و بدرد نخور خطاب میکنید که درکی از شرایط زندگی ندارم؟ اگر اینگونه فکر میکنید چرا به حال خود چاره ای نمی اندیشید؟ چرا من را گناهکار خطاب میکنید؟ دیگر چگونه به شما بگویم که شما بدبخت ترین انسانی نیستید که وجود دارد و قرار نیست تنها آدمی روی این کره خاکی باشید که داستانی تلخ برای ارائه دارد؟ از نصیحت های بیخودی که دارید چرا در زندگی خودتان استفاده نمیکنید؟ این نگاه از بالا به پایینی دارید را بس کنید . دست از آزار بنده بر دارید.. آه گفتم نگاه از بالا به پایین ..درست است؟ بله! این نگاه هر دفعه طوری مرا آزار میدهد که قسم میخورم تا مدت ها افکار بنده در طول روزمره دچار فلجی میشود..ویرگول ؛ دوست عزیزم تو تنها پناه من شدی جایی که مینویسم بدون آنکه قضاوت شوم ..شاید هم در ناخودآگاهم راهی جدید برای تخلیه خشم و ابراز گله های شخصی ام پیدا شده..! اما چه میشود کرد ؟ این ها افکار من هستند.در تک تک کلمات مانند سیم تلفنی پیچ خورده تا به نقطه پایان میرسند. شاید نکند آنقدر تنها شدم که اینگونه فکر میکنم؟</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 21:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایم بذار آفتاب پرست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-g6bb55tw6gxi</link>
                <description>تقریبا تمام روز و نیمی از شب روی صندلی ام مینشینم و الان روزی است که من خسته م و درمانده .باران نم نم میگرید گویی فقط آسمان حال مرا میداند.پنجره را باز میکنم و اتاقم بوی بهار را میگیرد. دوستش دارم.امروز بازهم او مرا زخمی کرد. اما فکر میکنم دیگر نباید خود را آزار دهم شاید اگر خودخواه باشم همه چیز راحت تر شود.کسی که برای ماندن من تلاشی نکند نوعی احترام است یا بی آنکه تقصیری را گردن بگیرد فقط میخواهد او را ترک کنم؟راستش را بگویم حتی اگر هم تلاش کنند فقط تلاشی سطحی است و فایده ای چندان ندارد هر زمان که به رفتن فکر میکنم یعنی من از خودم ناراحت است . به زبان راحت تر فقط خودم را گول میزنم و آزار میدهم..خسته شدم از آدما از شخصیت های مضخرفشان که دائما سعی دارند که خود را خوب جلوه بدهند و ادعای روشنفکری میکنند درحالی کافیست در ماشین جدید و کارواش رفته خود بشینند تا بهانه ای شود که تمام زباله های خود را در کف شهر رها کنند.آنها ادعای رعایت حقوق کپی رایت میشوند اما فیلم هارا در ماهواره غیرقانونی میبینند.آنها به ظاهر خود را حامی حقوق کودکان مینامند در حالی که کودکان فامیل را کتک میزنند.آنها خود را دوستدار حیوانات مینامند اما هر بار از کلمه &quot;حیوان&quot; به عنوان لفظ رکیک استفاده میکنند . آنها خود را زن ستیز نمینامد اما در فضای مجازی به دنبال حاشیه های زن ستیزی میروند.آنها میگویند به باران علاقه دارند اما کافیست آسمان کمی ببارد تا به دنبال پناهگاه بگردند. ..آری از آدم ها متنفرم آنها که پشت سر همه میگویند و به من میگویند که دوستم دارند و مثل بقیه نیستم اما در نبود من همین کار را تکرار میکنند.بله ؛ من از همکلاسی ای که تقلب نمیدهد بیزارم اما از آنکه به عمد تقلب اشتباه میدهد بیزار ترم . از کسی که از من متنفر است متنفرم اما از آنکه به ظاهر دوست من است بیشتر. من از نهنگ میترسم اما از دلفین مهربان قاتل وحشت بیشتری دارم .من از شیطان فرار میکنم اما از شیطانی که خود را به ظاهر فرشته میداند فرار نمیکنم ؛ طوری میدوم که سایه مرا نبیند. من از همه آدم های بد خسته ام اما از آنها که هنوز در نقاب خوبی خود مانده اند در حالی که بوی فاسد شدن شخصیت پنهانشان همه جا را برداشته خسته ترم . از همه ی این حرامزاده ها متنفرم.دیگر اتاقم دارد سرد میشود بروم که پنجره را ببندم.</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 19:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باران به یادم بیاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-hade0sfxl9ra</link>
                <description>وقتی به خیال نبودن خود فکر کردم ناگهان فکری در سرم افتاداگر من نباشم چه کسی فرزند اول خانواده میشود؟اگر من نباشم چه کسی دختر بابا میشود ؟اگر من نباشم چه کسی تنها خواهر مهربان برادرم میشود؟اگر من نباشم چه کسی خوشحال ترین دخترخاله دنیا برای یاسی میشود؟اگر من نباشم چه کسی دخترعموی بامزه نازی میشود؟اگر من نباشم چه کسی بینظم ترین دختر دایی هانیه میشود؟اگر من نباشم چه کسی پشت و پناه گیلدای عزیزم میشود؟اگر من نباشم چه کسی دوست صمیمی راحیل میشود؟اگر من نباشم چه کسی با حدیث ساعتها حرف میزند؟اگر من نباشم چه کسی قهوه ساز را چهار صبح روشن میکند؟اگر من نباشم چه کسی به غرهای الناز گوش میدهد؟اگر من نباشم و نباشم و تو باشی و باران آیا فراموش خواهم شد؟بله جانم بلهتو فراموش خواهی شد همانند اولین تولدتتو فراموش خواهی شد همانند اولین خاطره ات تو فراموش خواهی شد همانند اولین راه رفتنتتو فراموش خواهی شد همانند اولین زمین خوردنت تو فراموش خواهی شد مثل اولین کابوس مثل آخرین رویا تو فراموش خواهی شدتو که چیزی نیستی جانم  انسان به هر کثافتی عادت میکند ! حتی رفتنت ..</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 17:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاویه رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-y7rhdkn3oq2h</link>
                <description>نسیمی با بوی بهاری پرده بلندِ سفید را میرقصاند .پنجره اتاق بزرگ و قدیمی بود.کف خانه مملو از رنگ های خشک و نیمه خشک شده بود و بوی ملایمی نداشت . صدای کف چوبی اتاق که آمد متوجه حضور دختر شد. پاهای برهنه اش از خیس سیاه و سفید پوشیده بود.با دستهای رنگی کلاویه هارا لمس کرد.دو...سی...فا...ر ....دو..+چکار میکنی؟_دنبالش نگرد روی میزه موسیو_بتهوون؟+تو که بلد نیستی چرا بس نمیکنی؟دوید و فندکش را روشن گرفت و سمت سیگار او گرفت.چشمش که به دختر افتاد پیراهنش که اتاق را زیر و رو کرده بود و پیدا نکرده بود را در تن دختر دید .دود را بیرون دم داد و به چشم های آبی دختر زل زد کاری که معمولا انجام نمی داد!+امروز روز آخره موسیو بزار تو حال خودم باشم!دخترک آبی طوری از رفتنش میگفت انگار نمیدانست با هر بار گفتن یک جان از موسیو کم میشود ._گرامافون رو دم آخری روشن کن.او هیچوقت با دخترک به نرمی رفتار نکرد و از احساسش چیزی لبریز نمیشد. اما انگار امروز چشم هایش منتظر یک نگاه دیگر از دختر بودند تا جوری ببارند تا پیراهنش در آغوش دخترک خیس شود .صدای قطعه مورد علاقه اش هر لحظه واضح تر به گوش میرسید دخترک جلو آمد_ برای آخرین بار؟موسیو که میدانست دختر از چه دم میزند به او نزدیک شد و کمر اورا در آغوش گرفت و موهایش را به عقب راند+برای آخرین بار.شاید اگر موسیو از جاه طلبی خود کمی کم کرده بود و از دلش گفته بود دخترک روز ها با او به رقصیدن در آغوشش ادامه میداد.</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 18:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشتِ درِ آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-aedxnawvvbxo</link>
                <description>هوای اتاقم سرد است شونه هایم یخبندان شده اند از وقتی که شب هابرای خواب کلاهی میگذارم موهایم زود به زود چرب میشوند.از این متنفرم.اما چه میشود کرد،آخر بدون آن دیگرنمیتوانم بخوابم،  بدون آن احساس بی پناهی دارم.البته برخی شب های گرم آرام آن را در گوشه ای میندازم و به حال خود رها میکنم .کلاه بافتنی من ، تو شبیه من هستی.بدون بسته بودن در خواب به چشمانم نمی آید حتی اگر خانه مان ساکت ترین مکان دنیا هم که باشد بدون بستن در نمیتوانم حتی لحظه ای پلک هایم را رها کنم ، احساس امنیت نمیکنم.در اقیانوس پر تلاطم افکارم با قایقی شکسته از امید آرام پارو میزدم حال که به خود آمده ام سردی آب ژرفای اقیانوس افکارم را با پوست و استخوانم حس میکنم.چرخه بی پایان نوشخوار کردن افکارم من را دیگر اذیت نمیکند گویی با من اخت شده. چندان هم ازش بیزار نیستم؛دروغ نگفته باشم ، افکار پوچم را به هم صحبت شدن با آدم ها ترجیح میدهم.&quot;آدم ها&quot; آنها بی رحم هستند ، همه ما بی رحم هستیم ، هرکسی به نوبه خودش.راست میگویم.دروغ میشنوم.اراجیف میگویند.گوش میدهم . خشمگین می‌شوند.سکوت میکنم‌.سیلی میخورم.زبان به سخن باز میکنم تا از منه بی نوا دفاع کندیعنی آنقدر بیچاره شدم که من،که از خودم متنفر است میخواهد چیزی بگوید تا از من دفاع کند؟ اما همین من آنقدر ضعیف شده که نمیتواند چیزی بگوید پس بازهم سکوت میکنم و سکوت .</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:33:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروردین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-bzeyyv5b6wsc</link>
                <description>آهنگی بیکلام گذاشته ام . نوشتن را دوست دارم. امروز یک سوم فصل بهار به پایان میرسد. پخش کننده ای نیمه خراب دارم آهنگ هارا به خوبی پخش نمیکند اما به همین هم راضی ام . مدادم مثل همیشه در دستم است آنقدر در دستم گرفتمش که دیگر وجودش را حس نمیکنم.این روز ها سعی دارم امیدواری را به خود تحمیل کنم . گویی به شدت در این کار شکست خورده ام . اما کاری به جز باختن از یک بازنده بر نمی آید . به تازگی چیزی ذهنم را درگیر کرده.آیا کارهای ما سرنوشتمان را تعیین میکند یا سرنوشت کارهایمان را ؟ آیا نتایج تصمیمات من قرار است در آینده یقه من را در کوچه ای بن بست بگیرد و آنقدر کتکم بزند که نایی برای درخواست کمک نداشته باشم ؟ قرار است همه چیز از قبل برای من فراهم شده باشد؟ آیا از هر مسیری بروم به همین بن بست میرسم؟ پس اگر اینطور است که همه چیز را رها کنم و فقط بروم ! اما لحظه ای مکث کن ! اگر این کار را کنم یعنی تسلیم سرنوشت شدم و اوست که مرا کنترل میکند. خدای من هرگز! و باز مثل کودکی که بازی مارپله نیش خورده به خانه اول بازمیگردم. پس این منم که باید خود برای سرنوشتم کاری کنم مگر میشود آن را به خودش سپرد اینگونه که سنگ روی سنگ بند نمیشود ! پس جوری که گویی محکوم باشم بازهم تاس را می اندازم . ناچار شدم به امیدواری برای عدد شش . اما سوال این است که آیا خود تاس سرنوشت است یا من !</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 16:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در گردباد غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%BA%D9%85-goxytrhp2cdj</link>
                <description>حفره ای در اعماق روح من به وجود آمده. هر از گاهی تمام روح من را میبلعد نه فقط خوبی را بلکه همه چیز را گویی من دیزری هستم که در گردبادی همه چیزم را از دست میدهم .همه چیز را . با اینکه توانایی پیشبینی کردن تمام بدی هایی که ممکن است دیگران باز هم در حق من انجام بدهند دارم  باز هم واقعیت تلخ تر از افکار من میشود .گویی انگار مانور دادن هم فایده ای ندارد . وقتی نگاهی به هم نسل های خودم میکنم حسی خود کم بینی در من القا میشود. آنها سرپا هستند.برای جنگیدن. برای زندگی. اما من فقط حاضرم سکوت کنم و این آرامش سکوت را ترجیح میدهم.آنها به من میگوند که ضعیف هستم و تو سری خور. آنها نمیدانند که من از بحث کردن بی فایده با دوپاهایی که به ظاهر اسم خود را انسان گذاشته اند بیزار هستم.این روز ها میخواهم حق را به خودم دهم . شاید آنها درست میگویند. شاید باید مشتی بر دهان زندگی زد و ایستادگی کرد . از مقاومت خسته شدم .انگار که پذیرفتن برایم راحت تر باشد اما ترسی هم در گوشه ای درون روح من جا خوش کرده! ترس از راحت طلبی در آینده. ترس از سکوت در مواردی که باید داد زد! اما نمیخواهم بیش از این خود را آزار دهم .شاید ایستاده مردن شجاعت میخواهد اما هنوز آن را ندارم. من هنوز زانو زده زنده هستم. به امید روزی که وجود ایستادگی داشته باشم.</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 16:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار و بیست و یک دقیقه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52211189/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-z0maepf96j8t</link>
                <description>وقتی ساعت چهار و بیست دقیقه صبح با صدای الارم بیدارم میشم به قدری از خودم متنفرم که حتی به آینه دستشویی هم نگاه نمیکنم تا چهرمو ببینم. دلم میخواد تا ساعت ها گوشه ای گریه کنم اما زندگی فرصت سوگواری کردن برای خودم رو بهم نمیده. احساس خشم دارم . خشم از همه آدم ها از رفتارهاشون. انگار کوهی از تاریکی روبه رو من ایستاده و من حتی به نوک پایش نمیرسم. انگار دیگه برای جنگیدن خسته ام شایدم دیگر توانی برایش ندارم اما هرچه که هست نه توان ادامه دارم و نه جرئت پایان دادن. شاید باید اعتراف کنم که ضعیفم اما از پذیرفتن خودم به عنوان شکست خورده ای بازنده هم خسته شدم.</description>
                <category>who am I</category>
                <author>who am I</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 16:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>