<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هیهات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52239365</link>
        <description>Dirk Maassen - Ethereal
•AVkamma :Telegram•</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:23:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1160389/avatar/61GIJy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هیهات</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52239365</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هَژیران</title>
                <link>https://virgool.io/egbarr/%D9%87%D9%8E%DA%98%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-unczngtu8kxh</link>
                <description>تا جایی که یادم هست برای کسی ننوشتم. همه‌اش برای خودم بوده. حالا نمیدانم برای منِ آینده چه بنویسم؟ چقدر آینده؟ اصلا وجود دارم؟ انگار این روزها تنها چیزی که بیشتر به چشم‌ می‌آید، کور و تاریک بودن فرداست. زنده بودن و نبودن‌است. انگار جزیره‌ی دور افتاده‌ای ست فارغ از تمام تلاش جهانیان برای حفظ جان. حالا دیگر زاویه‌ی سوم شخصم کمی دور تر شده‌. دیگر خودم را از نزدیک و واضح نمیبینم. یک نقطه هستم در خط‌خطی‌هایی به اسم تاریخ. یک کربن کوچک و ناچیز از نوک این مداد. آرامم میکند. نمیدانم چرا. اعصابم خودمختار شده و حالا دیگر کنترلش در دستان من نیست. وصل شده به شقیقه و پلک‌ها. وصل شده به عضلات ساق پا‌. اسپاسم‌های بیشمار. فک حالا محکم تر از همیشه قفل میکند. اما هستم. تنها کاری که میتوانم بکنم‌. دیگر نمیدانم چه چیزی درست است اما تا چشم کار میکند غلط‌های بیشماری میبینم. به خودم فکر میکنم و به امثال خودم. به نداشته‌ها و داشته‌ها و تعلقات و معلق ماندن‌هایمان. هنوز عادت نکرده‌ام. تلاشم را کردم! نشد. فهمیدم جدا از تمام آن تلاش‌ها برای خودکنترل گری، ترس شکستم میدهد‌. بسیار ترسیدم. بسیار. آنقدر که این پاها توان نگه‌داری این وجودیت را نداشت. در اوج این بی‌معنایی، معنای بزرگی حس میکنم که نمیدانم چیست. در تمام این چین و چروک‌های روزگار، چیزی حس میکنم از اعماق وجود؛ این زندگی جریان دارد.چیز‌هایی که تجربه کردم اصلا شبیه خیالاتِ منِ ده یا پانزده ساله نبود. چقدر قلم سختی داری! انگار از هرکدام سالها میگذرد ولی همه‌اش همین دیروز بود. این زمانِ نسبی که توهمی بیش نیست، خوب من را در خودش حل میکند.در یادداشت‌های این چند وقت نوشته‌ام که ترسیده بودم‌. نوشته بودم خیالاتم چیز‌های قشنگتری برایِ منِ بیست ساله میخواست‌. نوشته بودم کاش حیف نشود و حیف چقدر واژه‌ی پژمرده‌است، چقدر نفرین شده است! |هَژیران| از آن واژه‌هایی که معنایش روشنتر از حس خود کلمه‌است. به معنای لحظه‌ای از روشنی و آگاهی درونی اما برای من خیلی تیره است...</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 02:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالِ انگشت کوچکت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D8%AA-pqlvvtu6imeo</link>
                <description>گفته بودی سرخ بودن گونه، ناخن‌ها و لب‌های یک زن از زیبایی اوست.گونه‌ی سرخم را کنار گونه‌ات نگه می‌دارم. گرم.با انگشتانِ سرخم ابروهایت را مرتب می‌کنم.لب‌های سرخم را روی لب‌هایت می‌گذارم؛بوسه میکارم؛شاید سرخ شود!آرام کنار گوشَت می‌گویم که من هستم، اینجاکنار تو.نزدیک گردنت می‌شوم،عطر تنت بینی‌ام را پُر می‌کند.مغزم را پُر می‌کند.از ذوق پُر می‌شوم.صدای شادمانی و آتش‌بازی در مغزم به گوش‌هایم می‌رسند.بوسه می‌زنم روی گردنت،روی شانه‌ات،روی دستت،روی خالِ انگشت کوچکت.کنار گوشَت می‌گویم کهمن هستماینجاکنار تو.دست می‌کشم روی صورت سفیدت،روی گردنت،مکث می‌کنم.دست می‌کشم روی صورتت،روی گردنت،مکث می‌کنم.یخ می‌بندم.یخ بسته‌ای.سردی.گردنت سرد است.دست می‌کشم روی گردنت.نبضت را گم کرده‌ام.نبضت را گم کرده‌ای.آتش‌بازیِ مغزم خاموش می‌شود.در سرم مه می‌گیرد.در مه گم می‌شوم.لب‌هایم را می‌چسبانم به پوستِ تنت؛سرد است.لب‌هایم یخ میبندد. انگشت‌هایم را گره‌ می‌کنم به انگشت‌هایت.نگاه میکنم.دست‌هایتدست‌هایتخالی‌اند و استخوانی.بو می‌کشم؛بوی خون می‌دهی.زبان می‌کشم روی لب‌ها.لب‌هایِ سرخم مزه‌ی خون می‌دهند.</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 00:39:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین بوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-cwy838slgebh</link>
                <description>از فکر کردن بهت متنفرم.یجوری گذشته رو مهر و موم کردم که میترسم بگردم تا خودم رو بردارم. خودم رو جا گذاشتم. من رو.اونجا یه -تو- بزرگ هست. یه سیاهچاله...هر وقت که فکر میکنم تموم شدی؛ کافیه یه موزیک از اعماق ذهنم پخش بشه تا یادم بیاد هنوز همونقدر بزرگی. تو نه. تویی که من ساختمت.حتی یادم نمیاد از کِی شروع شد.یه چیزی مثل بختک هنوز روی تن من سنگینی میکنه حتی وقتی بیدارم.حرفای تو،حتی یک کلمه هم ازشون یادم نیست.صدات،هیچ خاطرهای ازش ندارم.چشمهات،شبیه بقیه.پس چی انقدر خاص و کشندهست؟چرا جونِ من تو دستهای تو جا مونده؟رویاهات یادمه. به رویاهای خودم فکر نمیکنم چون حتی اونجا هم هستی.یه بخشهایی از خودم رو هم فراموش کردم چون گره خورده بود به تنِ تو.چرا هنوزم اگر عطر تن یکی شبیهت باشه باز تمام دنیا رو سر من آوار میشه؟به بودنت فکر میکنم که دیگه نیست، نه برای من.به آرزوهای جدیدتبه لبخند واقعیت که هیچوقت به من نشونش ندادیبه اشکهاتبه ذوقت از اولین بوسهبه زیاد حرف زدناتتو زندگی میکنی ولی من نه.انگار که من و مغزم دو نفر جداییماون درگیر تو و من درگیر نجات خودماونی که میبازه این تقلا رو منمیه تنِ کبود و زخمی با قلب پوسیدهی من، چشمهای پر از ترسمدر حالی که تو داری زندگی میکنی ولی من نه.</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 02:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مافینِ دست‌نیافتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-qtrhnuedmxsi</link>
                <description>خواستم برای ماهِ داغِ مرداد کتاب جدیدی رو شروع کنم اما انگار نمی‌شد؛ به دلایل بسیاری!بعد فهمیدم شاید به اندازه کافی به کتابی که تازه تموم کردم، نپرداختم! سو، الان بنده اینجا هستم.در روزهای بی‌برقی!🔹اسم کتاب چی بود؟شهر و دیوارهای نامطمئنش اثر هاروکی موراکامی از انتشارات نیماژ🔹کتاب راجع‌به چی هست؟متاسفانه هیچ مقدمه‌ی درخوری برای کتاب‌هایی که موراکامی اونها رو نوشته نیست!شرح یه مقدمه یعنی نابود کردن طلسم نابِ کتاب‌هاش.پس بذارید در همین حد بگم که شما قراره دچار یک گمشدگی دیگه بشید!کتاب راجع‌به کرکتر پسری جوان هست که ما تا میانسالی شاهد زندگیش هستیم؛ پسری که با دختر موردعلاقه‌اش راجع‌به شهری خیالی حرف میزدن؛ شهری که پسر سال‌ها بعد، در اونجا گیر میوفته.البته اگر قبلا کتابی از موراکامی رو خونده باشید متوجه میشید این بار تجربه‌ها خیلی واضح و پخته‌تره! چون همونطور که خودش گفته: این کتاب یه بازنویسیِ متن اولیه، بعد از چهل ساله. تقریبا دو برابر سنی که تو تاحالا زندگی کردی... هه!و اگر تا به حال کتابی از موراکامی نخوندید! هیچ ایرادی نداره. البته این نظر منه! این کتاب خیلی قانونمندتر از کافکا در کرانه یا مردی که می‌خواست پرتره‌ی نیستی را بکشد، هست.البته برای شروعِ بهتر، سوکورو تازاکی رو هم پیشنهاد میکنم. اون خیلی کم حجم‌تر و مطمئن‌تره تا شما رو تویِ دامِ قلم این بزرگوار بندازه!🔹چرا این کتاب رو بخونیم؟نه فقط این کتاب، بنظر من شانس دادن به موراکامی واقعا می‌صرفه. دلیلش؟ اون حس خاص و کرکترهایی که واقعی‌ن چون اغلب هیچ‌وقت قهرمان نیستن.قابل لمس بودن کرکتر‌ها! و سکوت به موقع و آهنگ‌هایی که تو کتابش میگه -کتاب‌های موراکامی صرفا یک کتاب نیستن شما شاهد یک پلی‌لیستِ تک از یک سلیقه‌ی دوست داشتنی هستید- اینکه شخصیت‌ها بیشتر با الهامات درونی و ندای قلبیشون، با خواب‌هاشون تصمیم به کاری می‌گیرن؛ کاری که الان چیزی جز یه ریسک محسوب نمیشه! این آزادی عمل رو مطلقا در هیچ جای دیگری خصوصا در زندگی به عنوان یک ایرانی پیدا نخواهید کرد! پس چرا این نوع آزادی از جنس کتابدار بودن و فراری بودن و پناهنده بودن در دل طبیعت رو از خودتون بگیرید؟🔹در کل اگر بخوام بگم...کتاب‌های نسبتا حجیم رو باید وقتی بخونید که خیلی درگیرید!براش وقت بذارید چون اونا رسما دارن از زندگی نجاتتون میدن؛البته که به همون مقدار هزینه‌ای که برای خریدشون پرداختید، آزارتون هم میدن...این کتاب رو باید در بهار شروع و در نزدیکی پاییز تمومش کنید.به پلی‌لیستش گوش بدید.چایی بنوشید! هرچند قهوه بُلدتره در کتاب...اگر تصمیم گرفتید یک روز همه چیز رو رها کنید؛ تو این تصمیم تردید نکنید.به این فکر کنید که «آنچه شما می‌بینید را همه می‌بینند؟»یک اسپویل ریز: منتظر آدم‌ها نمانید. مافین بلوبری را هم برای هیهات نگه دارید. ممنون!</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 12:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کم آوردنِ لغت*</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%DA%A9%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%90-%D9%84%D8%BA%D8%AA-talsqd1d1dvi</link>
                <description>بعضی از تلنگر‌ها عجیب سنگینن. کاش میتونستم مثل قبل راحت بنویسم. وقتی بهش فکر میکنم به مرور زمان نوشتن هِی سختتر میشه واسم. حیف. من زیاد گم میشم تو خودم. ننوشتن فقط همه چیز رو بدتر میکنه. یه مسابقه برای صفات.فهمیدن‌ها تازگیا گرونن. سوخت‌ها زیاد شدن. مدام در حال سوخت دادنیم. آدم‌ها رو میبازیم؛ با درد. دردِ واقعی نبودن آدم‌ها چیز عجیبیه. زیاد بهش فکر میکنم. به بغضی که پشت تلفن نتونست نگه داره و تلفن رو قطع کرد تا بیشتر از چیزی که باید نترسم. به اینکه قبل از خودش به فکر ما بود. به اون شب. به شب‌های پیشِ رو. به ترس. به این خاک. به قلبم که مدام برای کوچکترین صدایی میلرزه. به چشم‌هام که اندازه این نوزده سال اشک ریخت این مدت. به تمام آدم‌های تویِ قلبم. کمن اما محکم. به صدای خنده‌ش که گریه قاطیش بود. به لرزش دست‌ها. به نگاه‌های پریشون. به نترس‌ها گفتن و شنیدن. پر از نمیدونم‌هام. پر از تهی بودن‌هام... اما خب، بعضی چیز‌ها رو نباید گفت.زنده‌ها یا میمیرن یا بزرگ میشن؛ ما پیر میشیم ولی. آدم‌ها رو بغل کنید وقتی ترسیدن! هیچی اندازه‌ی گرمایِ تن، آدم رو آروم نمیکنه. </description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 23:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/-a2ku1klv96qd</link>
                <description>‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توکل به خدا.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ </description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 05:04:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>a blue &quot;and&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/a-blue-and-uhdawpvdln5i</link>
                <description>چون که هر چیزی شروعی داره بذارید از شروع، شروع کنیم. نه قبلش اینو بگم که شاید نه برای همه آدم‌هایی که می‌نویسن ولی برای من اینطور بود. وقتی نیاز پیدا میکنی به نوشتن که دوتا رکن اصلی ضعیف باشه. یکیش داشتن کسی که بهت گوش کنه و باهات همدردی کنه؛ همراهیت کنه. دیگری اینکه تو بتونی حرف بزنی. طوری حرف بزنی که طرف مقابلت بفهمه. برای من همیشه جفتش ضعیف بوده. خصوصا اینکه تو انتخاب کلمات و جملات و عبارت‌ها واقعا داغون بودم و هستم. مثال بارز همیشگی اینکه به یکی بگی قلبم مچاله شده میخنده... پس شروع کردم به نوشتن. قطعا دلیلش از اول این نبود. بعضی چیزارو از وسط مسیر میفهمی چرا شروع کردی. کلاس هشتم بودم که فهمیدم مینویسم. اره قبلش صرفا چنتا کلمه بهم چسبیده بودن که با یه اکانتی تو یه سری گپ میفرستادمشون. گاهی هم دوستام میخوندن. دیدم کافی نیست. راضیم نمیکنه. نمیدونم چی میخواستم دقیقا، پس پناه بر گوگل! بعد از سرچ چند عبارت کوتاه رسیدم به یک &quot;و&quot; کوچک آبی که بهش میگفتن ویرگول. باز هم نمیدونم برای همه اینطور بود یا فقط برای من، ولی دید اولیه به ویرگول شبیه یک میدون از یک شهر شلوغه که توی غریبه وسطشی. هر کس برای خودش حرف میزنه و گاهی هم چند نفری میخوننش و باهاش حرف میزنن. منم وسط این میدون نشستم ولی ترسیدم حرف بزنم. اولش سکوت بود. بعد شد یه پست. شد آذر ماه و یه سری اتفاقات افتاد که هیجوره تو درکشون خوب نبودم. وقتی درک نمیکنی، از چی میخوای حرف بزنی؟ اصلا کسی هست که بخواد بشنوه؟ پس شروع کردم داد زدن وسط این میدون. داد زدم. حرف زدم. بدون اینکه فکر کنم کی میشنوه، کی قضاوت میکنه. خب اصلا مهم نبود راستش که البته هنوزم نیست. اسمم رو عوض کردم و جای تاسی که خلاصه تاسیان بود گذاشتم هیهات. چون سر کلاس فارسی وقتی استاد گفت معنی هیهات میشه این، دیدم معنی منم همینه. ویرگول امن بود واسم. یه جایِ نرم و گرم و آبی و دوست داشتنی. چون خودم بودم. چون از حرف زدن نمیترسیدم. چون دیدم آدم‌هایی رو که کمی میفهمیدنم.از یه جا به بعد منتظر میموندم کلاس تموم شه تا بیام و برسم به این صفحهِ سیاه و جمله‌ای که قند تو دلم آب میکرد: هر چی دوست داری بنویس. پس منم هر چی دوست داشتم نوشتم. بیشتر حرف‌هام برای کسی بود که نمیدونستم چجوری باید باهاش حرف بزنم. بعدها با هر کسی که نمیدونستم چجوری حرف بزنم اینجا نوشتم. متن‌هام رو اینجا نوشتم. فکرهام رو اینجا نوشتم. نمیدونم چجوری بعضی از آدم‌های ویرگول اکانتشون رو با کل نوشته‌ها پاک میکنن و میرن. منی که اینجا از نوشتن به انسجام کنونی رسیده خیلی تکه تکه بوده چجوری میتونم رهاش کنم؟ چجوری از یاد ببرمش وقتی انقدر نیاز به در آغوش کشیدن داره؟ هنوز هم اما به انسجام قابل اطمینانی نرسیدم.ویرگول برای من چی بوده؟ یک شهر که من رو پذیرفت. هم خودش هم آدم‌هایی که داشت. به اصطلاحی همه‌ی ما پناه آوردیم بهش. من از سیاست‌هایی که بوده و هست هیچ سر در نمیارم. اما از اون جرقه‌ی اولیه توی ذهن تا اولین آجر بنا کردن و تا این پلتفرمی که الان هست، بابت همه چی از ویرگول ممنونم. ممنونم که برای منِ طرد شده‌ی به قول عامه ضد اجتماع با توقعات فضایی و کم حرف، محلی ایجاد کرد که حس امنی داشت.+مرسی از آدم‌های شهرِ آبی، چه اون‌هایی که هستن هنوز، چه اونهایی که دیگه نه.ویرگول جایی برای بودن</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 16:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-whysha10ovm3</link>
                <description>به آغوشت فکر میکنم. به وجود سراسر غمت. به اشک‌هایی که گرمای تنت را میدزدید.‌ سرد بودی؛ حتی با من. به طلوع آفتاب فکر میکنم. به ریشه‌های گرمش. به خورشید. به سوزان بودنش‌. به تو فکر میکنم میان هزارن تکه‌‌ی طبیعت. به موهای آشفته‌ات. به آغوشت. به آغوشت. به آغوشت.لبخند‌های کوچک پیچیده شده‌ روی‌ لب‌هایت. به غم. به سرمای دست‌هایت. به مرگ. به مرگ تو فکر میکنم. اشک چشم‌هایم‌ را احاطه می‌کند. دیگر برای من نیستند. به از دست دادنت فکر میکنم. به نبودنت. به نشنیدن حرف‌ها و به نداشتن بوی تنت. به عطر گردنت فکر میکنم. به لباس‌های همیشه تیره‌ات. به تو‌. به تو. به تو.به این فکر میکنم که تُنِ صدایت روی گردنم سنگینی می‌کند. روی گوش‌هایم. بوسه‌هایت. لب‌هایت. لب‌هایت و اشک. اشک از نداشتنشان. جان میگیرم؛ با هر لمسِ تنت.به خاک فکر میکنم. به بغل پوچش. به سرمای زمستان و برف. به پاییز و برگ. به بهار و خشم. به تابستان. تابستان قلبم بیشتر یخ می‌بندد. به نداشتنت. چه کنم؟ با نبودنت، چه کنم؟ با حرف‌های زیاده نگفته‌ام. با آغوش‌های خالیم. با خاطرات مانده‌ات. به چشم‌هایت فکر میکنم. به برقِ روشن خورشید درونشان. تنها خورشیدی که میپرستمش. به یگانه ماهِ آسمان قسم.بی تو تهی ترین پازل این صفحه منم.غمگین ترین منم.تنها ترین هم...</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 18:57:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنقَدَر.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D8%A2%D9%86%D9%82%D9%8E%D8%AF%D9%8E%D8%B1-v529wqwjil03</link>
                <description>حالا بیشتر از همیشه خسته‌ام. آنقدر خسته که توان روشن کردن سیستم لعنتی را ندارم، با اینکه دلم برای صدای کیبورد لک زده. هر قدمی که برمیدارم مطمئن میشوم آخرش این تفاوت کار دستم می‌دهد‌ و اما؟ به درک!در تنِ این آدم نوزده ساله آبدیت‌های جدیدی میبینم که همه‌شان دوست داشتنی نیستند. حساسیت بهاره و زهرمار! تمام پیش‌بینی‌ها هم که به سنگ میخورند. همچنان مِثل پنیر پیتزا، مابین خواب و بیداری و کار‌ها و دانشگاه در حال کِش آمدنم... روحم نیز از بدن، از همین قاعده پیروی میکند...دیگر خبری نیست جز بی‌اهمیتی. همه چیز اهمیت خود را به دست باد سپرده. با اینحال مدت‌هاست که متوجه شده‌م شبیه خودم نیستم و این درد بزرگی‌ست بعد از آنهمه جنگیدن و زخمی شدن و سینه‌خیز جلو آمدن. به تمام مسیرهای پیش‌رو نگاه می‌اندازم و میفهمم به هیچ یک اندازه پشیزی علاقه‌ای ندارم. هیچ یک ذوقِ درونم را بیرون نمی‌کشد‌؛ با اینکه همه چیز انتخاب خودم بوده. تنگِ هر کاری یک خب که چیِ بزرگ نشسته، انگار که روی گلویم نشسته باشد... خفه کننده و محزون.در این گیرودار حافظه‌ام خوب من را به بازی گرفته. دلبخواه و رندوم، با هر آنچه که حال نکند، شمشیر شیفت دلیت را در دلش فرو میکند.سبکِ نوشتنم را هم که باد بُرد؛ کاش من را هم.درگیر حاشیه‌ام. کاش کسی من را نجات دهد.</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 01:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار.o.سه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1o%D8%B3%D9%87-yles6r027mss</link>
                <description>اول بگم :  هممون ترسیدیم، اما وایسادیم. انگار تو ذاتمونه ایستاده موندن، حتی ایستاده مردن.همیشه دوست داشتم مثل بقیه بیام بگم امسال فلان تاریخ این کارارو انجام دادم! اما متاسفانه بازه‌های زمانی تو ذهن من انقدر پیچ و تاب خورده‌ست که نمیدونم سال از کجا شروع شد؟ فلان اتفاق برای امسال بود یا دو سال پیش؟ این کتاب رو امسال خوندم یا برای پارسال بود؟ این اتفاق اول افتاد یا اون یکی؟اون دوره عجیب و اون حوزه دور. اون استرس مسیر تا رسیدن به تاکسی‌ها. اون همه شب بیداری که گند زده بود به همه چی. بعد شد چند هفته قبل تولدم. شوخیمون جدی شد. همه چی گره خورده بود. تنهایی سختترش کرده بود. همه بودن ولی هیچکس نبود. دو روز قبل تولدم بود که منم گره خوردم. هیچوقت اون حجم نوسان خلق رو نداشتم. تفریحم شده بود از پشت پنجره به کوچه نگاه کردن. هم زدن شربت پرتقال. دراز کشیدن. همین. سختترین روزش نوزدهم بود. فک کنم تا مدتی یادم بمونه. رفتیم مسافرت. هوای سرد نجاتم داد. مُرده بودم. ولی زنده شدم. تا ۴ صبح بیدار میموندم که ببینم ماه چجوری تو روشنایی خفه میشه. تو هوای مه آلود قدم زدم. زیر بارون موندم؛ مریض شدم. وحشتناک. بدترین شب ممکن رو گذروندم. اون موقع بود که به معجزه دارو ایمان اوردم.بهترین کافه ممکن رو دیدم. آبی بود و صاحب کافه بامزه‌ش رو دوست داشتم.عصر بود. کنار قبرش نشستیم. دلم براش تنگ شده بود. همه بودن. نمیشد گریه کرد. پروانه سفید اومد. ترسیدم. شوخی کردیم. غمگین شدیم. از گریه کردن فرار کردیم.بالاخره کتابی که میخواستم رو خریدم.رفتیم خونه نفس. خوش گذشت. شمع تولد آبی کوچولو و ماه دخت. خاله باهامون صحبت کرد، حرفاش هنوز یادمه.دیر رفتیم. دیر رسیدیم. پیچوندیم. پیچونده شدیم.ساعت هفت شب خیابون ولیعصر رو پیاده رفتیم.ساعت ده شب برگشتم خونه.با بچه‌ها بیگانه خوندیم.رو پله‌ی یه خونه‌ای پاستا خوردیم.چایی‌های سه تایی.دروغ گفتم. دروغ شنیدم. چیزایی که نباید رو شنیدم.ادم‌های جالب دیدیم. ادمای ناجالب، زیاد دیدیم.تیکه شنیدیم. تیکه انداختیم.رو نیمکت سرد پارک تا غروب کتاب خوندیم. چایی خوردیم.یک شب خوابگاه موندم که کاش نمیموندم. با اینکه خوش گذشت!خوشمزه ترین کیک تولد رو داشتم. یه تولدت مبارک خشک و خالی هم ازش نشنیدم.کاسیو خریدم و دیدم اصلا برای من نیست این مدل! ولی خب خریدیم دیگه...کارورزی رفتیم و خوش گذشت. کله موش ترکوندیم و چششم دراوردیم! به قلب در حال تپیدنش دست زدیم.دفترچه رو ازم گرفت؛ خاطره و حافظم رو برد.رو میز نوشتیم و پاک کرد. روی لیوان قهوه نوشتیم. ندید. بردیم.چاووشی گذاشت، زیاد کرد برامون.ترشی بادمجونِ کبابی و کوکوسبزی لقمه گرفت واسمون.بخاطر نیم ساعت، سه ساعت تو راه بودم اما یه انقلاب گردی نجاتمون داد بعدش.تو مرز افتادن تو دره بودم که با دسته گل آبی اومد در خونه، با چایی اومد ته پارک، رفتیم دوچرخه سواری،برام کتاب گرفت، پتومو زد کنار و در گوشم گفت درست میشه همه چی انقدر فکر نکن، گفت برات کشک بادمجون درست کردم، گفت میخوای باهم فیلم ببینیم؟، بازم نور شد، برام آهنگ فرستاد.جای کیمیا شدیم کامیران.قطاب اصل تبریز خوردیم.با اعماق وجود، مردن خواستم.انگشترِ قول رو دیدم دوباره اما نتونستم بخرمش. چون قولی که یکبار بشکنه فایده نداره.محکمترین حقیقت زندگی سیلی وار خورد تو صورتم، درد میکنه جاش هنوز.روز اول دانشگاه رو وسط راه برگشتم رفتم زیر سرم.سه تایی متر کردیم خیابون هارو؛ سعی کردیم لیوان خوشگلای کافه رو نقاپیم.به شمع! خندیدیم.یه ربع فاصله بود اما نشد باز، کاش یه روز خوب این شدنه، بشه!گفتیم پیدا نمیکنیم همو! کجا بیایم؟ وسط میدون.سمفونی خوندیم و دلمون تاریک تر شد. موهامون سفید تر.موراکامی خوندم تا نمیرم.وقتی بقیه دارن میدوعن؛ من میخزم. بقیه جهشی بالا میرن پله های موفقیت رو اما اوج موفقیت من تو زنده موندن خلاصه میشه.خدا رو خواستیم؛ کاش ما رو بخواد.استاد باحال دیدیم که مدام ذکر خدا میگفت.رفتیم سینما مست عشق دیدیم. همه تو کف دختر ترکیه‌ایه. من تو کف چشمای روشن مولانا.گم شدم. بد.ازین ور طهرون پاس کاری میشدم اونور طهرون.پشت برچسب قیمت‌ها قایم شدم.فندک و که روشن کردیم یادمون اومد شمع نخریدیم.هزاربار از اول شروع کردیم بعد فهمیدیم مشکل ادامه دادنه نه شروع کردن.قهر کردیم. آشتی کردیم‌. دور شدیم. نزدیکتر شدیم.یه دوره بد رو گذروندم. در عجب که نمردم. در عجبم که چطوری گذر کردم ازش. ازون شب بد. ازون لحظه‌ها که نفسم بالا نمی‌اومد. پتو رو تو دستم مشت میکردم. شب. از شب بدم اومد. ترسیدم ازش. تموم نشدنی بود. برای اولین بار منتظر افتاب شدم.ساعت هشت صبح کلاسمون تموم شد! تو راه برگشت سوار اتوبوس، اهنگی که باید رو گوش کردم. بردم.بازم زیر بارون موندم و سرما و مریضی.تنهایی هندل کردن سخته.فهمیدم یه ادم مهم دارم... موند. تنهام میذاشت پاک میباختم همه چیو. خودمو، اونارو، تو رو، خودش روبستنی رو هم از وسط نصف کردیم.برای رسیدم دویدیم ولی اتوبوس با بوق بهمون خندید!آلبوم عکس درست کردیم.کتاب دست دوم خریدیم.کاست اهنگای بیکلام گرفت واسم. تو تعجب که با این انقدر خوشحال شدی؟بعد پنج سال همو دیدیم.یه مانهوای خوب خوندم.کوکی صورتی درست کردیم.پلی لیست اهنگای جالب درست کردم.ماهی خریدم، مُرد.دستبند بابونه گیرمون اومد.تو هوای سرد خواستیم دفتر درست کنیم اما پروژه با موفقیت شکست خورد.بخاطر لطف و انسان بودنشون گریه کردم. دو جا رفتیم بسته بود اما جاش عکسای خوبی گرفتیم.موزه آبی رفتیم.سوخاری گرفتیم ولی فق سیب زمینی خوردیم.&quot;خب حالا بهم بگو نظر مثبتت چیه؟&quot;گربه سفیده چنگ انداخت رو دستم.گربه جدید کوچه، انگار قبلا دشمنم بوده!ترسیدم. زیاد.چادر گلگلی سر کردیم. (دچار بحران تشخیص نشین)تو اتوبوس خوابیدیم. کتابخونه رو پیچوندیم چون بیرون بارون و رعد و برق میزد.دفترچه اشتباه خریدم.موهامو رنگ کردم، کوتاه کردم.دامن پوشیدیم و کلی خندیدیم.فهمیدیم سیبیل خیلی چیز جالبیه!بازم فهمیدم شبیه بقیه نیستم و بقیه با این مشکل دارن.گفتیم شب بیدار بمونیم حرف بزنیم؛ جفتمون بیهوش شدیم.از دار، آلوچه چیدیم.زیر سایه درخت کتاب خوندیم.یه ته دیگ مارو نجات داد.تنها بودم. تنها بودم. تنها بودم. بدمزه ترین دوغ رو خوردم.گل نرگس خریدم.چایی ترش خوردیم.وسط کلاس تبادل چایی میکردیم.عصر‌ها با چایی یا نقل میخوردیم یا عناب.کفشمون پاره نشده بود که شد...از گریه به هق هق رسیدم؛ از خنده به قهقهه.باشگاه رفتم و اینادرباره یه ستاره فهمیدم که به عمر ما قد نمیده.حرف شنیدیم و هیچی نگفتیم. بین کلی دردسر لاک پشت های نینجا دیدیم.فهمیدم با افعال فارسی مشکل دارم.تو باکس قرمز کتاب گرفتم.دچار رو چسبوندم رو کیفم.ماگ آبی خریدم.دو روز بخاطر یه واحد کاغذ بازی کردم.روی پله های دانشگاه، وسط مترو و رو صندلی اخر اتوبوس الویه خوردم.به دارو حساسیت داشتم و گسسته شدم. از حالت نرمال، ده برابر بالاتر بودم... همه اسیدی بودن، من باز.قهوه دبل خوردم و پسر! عجب حماقتی!با غریبه ها رندوم حرف زدم.دوبار پایان هشت رو زدیم.برای کار رفتم و خودم گفتم نه...برچسب زدم رو صورت بچه‌ها.یه تیکه پیتزا رو از وسط نصف کردیم. سیلو دیدم، جالب بود.مستر پلانکتون غم خالص بود.کایجو رو نصفه دیدم.پنج نفری با خروار‌ها کار!... اما خوش گذشت. نون بربری گرم داشتیم و یه کوچولو پنیر.قاب گوشی درست کردم.از عصبانیت صورتم قرمز شد.هر شبِ یه بازه‌ای رو تب داشتم.ساعت رند دیدیم.مهمترین، از اول تا اخرش خودم بودم.-این یادآوری حاصل مدت‌ها تلاش بود؛ یادم بیاد اضافه میکنم بازم-</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 22:43:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کِدِر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%DA%A9%D9%90%D8%AF%D9%90%D8%B1-wrdssbqnzvpq</link>
                <description>هر وقت فکر کردن راجع‌بهش راحت میشه، می‌ترسم. جمله‌های لعنتیت تو ذهنم میچرخن. وقتی بهت فکر میکنم، نمیبینمت. چشم‌هات یادم نمیاد. هیچوقت لبخندت رو ندیدم. به این فکر میکنم که چه احساسی داشتی. هنوز هم درست نمیفهممت. تصور تک‌تک اون جملات چقدر قلبت رو به درد آورد؟تنها بودی و بی پناه! مثل حالایِ من. یعنی تو هم الان من رو کِدِر میبینی؟ شبیه انعکاس صورت توی یک گودال گل‌آلود. چند بار درد پیچید تو قلبت؟شاید تمام این ثانیه‌ها نفرین توعه...نفرین مچاله شدنت از غم؛نفرین احساسات بیش از حد.هر وقت فکر کردن راجع‌بهش راحت میشه، میترسم. گاهی به خودم فکر میکنم. به آدمی که بودم. به حرف‌هام. به نگاهم. چیزی یادم نمیاد... مثل تصویر من تو ذهنت، همه چی کِدِره؛ دورتر از هرچیزی که فکر کنی! نمیتونم با خیال راحت از یه مسیر گل‌آلود بگذرم. هر چند که تو تنهایی ازین راه عبور کردی؛ ته این مسیر ایستادی. میدونم. از پنجره که چشمم به ماه میوفته به تو فکر میکنم.به ستاره‌های تار خیره میشم. چندبار با اشک به آسمون خیره شدی؟ چند بار تو ذهنت اون احساسات شکل گرفتن؟ چند بار از درد به سینه‌ت کوبیدی؟ گاهی یاد حرف‌هات میوفتی؟ چند بار به‌خاطر حرف‌های من گریه کردی؟ حالا اما، زندگیت بعد گذر از اون دوره تاریکروشن شده؟هنوز هم به من فکر میکنی؟هر وقت فکر کردن راجع‌بهش راحت میشه، میترسم.توی ذهنم بی رنگی. کدر. کدرترین خاطره. اما حرفات روشنن. شبیه ماه وسط سیاهی شب. نفرین توعه. این رو مطمئنم. سیاهی شب هیچوقت تموم نمیشه؛ ولی من هنوزم از فکر کردن بهش میترسم. امیدوارم اشک‌ها مسیرت رو روشن کرده باشن. هر چند گاهی اشک‌ها فقط روی زخم‌ها میریزن.ازینکه انقدر راحت به مردن فکر میکنم، از خودم میترسم.</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 00:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطمئنم هیچکس یادش نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D9%85%D8%B7%D9%85%D8%A6%D9%86%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-r6iyfxv6vzt7</link>
                <description>وقتی چشم‌هام رو میبندم یه سیاهی مطلق می‌بینم ولی بعدش چیزی شبیه سوخت زغال اتفاق میوفته. از دل یه صفحه‌ی سیاه، نقطه‌ی کوچیکی آروم آروم قلمروش رو بزرگتر می‌کنه... فکر کن تو هوای سرد زمستونی کنار آتیش نیمه جون نشستی. هر بادی که می‌زنه از درون یخ می‌زنی و لرزه به جونت میوفته. دندونات رو محکم رو هم فشار میدی تا صدای برخوردشون بهم رو نشنوی. دستت رو مشت می‌کنی. نورِ کمِ آتیش بهت نشون میده پوستت قرمز شده‌. به منظره‌ی روبه‌روت نگاه می‌کنی. یه کوهستان. ستاره‌ها هنوز زنده‌ن، اما نمی‌دونی کدومشون!. صدای زوزه‌ی گرگ رو می‌شنوی و بخاطرش حیات، مثل خون تو رگ‌هات می‌جوشه‌. لبخند نمی‌زنی اما گوشه‌ی لبت رو حس می‌کنی که چین می‌خوره. چشم‌هات می‌سوزن. می‌بندیشون. نفس می‌کشی. انگار گلوت ساقه‌ی گل رز باشه؛ پر از خار. چشم‌هات رو باز می‌کنی. خیره میشی به زغالی که هنوز نسوخته. چشم‌هات رو می‌بندی‌. باد سردی می‌وزه. چشم‌هات رو باز می‌کنی. می‌بینی از درون چیزی شبیه یه گلبرگ کوچیک و نارنجی، به جون زغال افتاده. بیشتر نگاه می‌کنی. سرعت رشدش خیلی زیاده. چشم‌هات رو می‌بندی. با خودت فکر می‌کنی دیگه آخرشه! اشک از گوشه‌ی چشمت می‌رسه به چین‌خوردگی لبت. تلخه...-دیروز اولین بار بود که این اتفاق افتاد. به زندگی عادی فکر می‌کنم اما انگار هیچوقت اون دنیا وجود نداشته. فکر میکنم. زل زدم به آسمون و آبی بودنش خیلی تو ذوق می‌زد. تا جایی که یادم میاد آسمونِ بدونِ ابر رو دوست نداشتم؛ اون هم مثل من... سرم رو که آوردم پایین همه‌چی سیاه شد. فکر‌ها گُم شدن. همه چیز یادم اومد.-از کنار کتابفروشی قدیمی رد میشم. میدونم که حتما خودش رو با دوچرخه بهم می‌رسونه. به پیکان سیاه رنگ نگاه می‌کنم که برای کتابفروشه و با صدسال سن انگار تازه ساخته شده؛ بس که نوعه و بهش رسیده. نباشه کوچه‌ رو اشتباه میرم. انقدر که اینجا همه چیش شبیه همه‌. می‌خندم‌؛ شبیه، مثل ما. هر بار که از کنار کتابفروشی رد میشم به برگه‌های زرد شده و چروکِ قدیمی کتاب‌ها فکر می‌کنم؛ به بوی کهنگی که شبیه بویِ خاکستره... صدای کشیده شدن لاستیک دوچرخه من رو از فکر‌هام بیرون میاره.-یادم نیست اولین بارش‌ رو؛ با اینکه اولین بارها خیلی مهمن... زمان گره خورد به خودش بعد از اون اتفاق‌! مطمئنم هیچکس یادش نیست؛ چون همه چی اولش یه شوخی تلخ و بیمزه بود. -صدای جیغ گربه‌ها از کوچه اومد‌؛ پشت سرش صدای خنده‌ی لادن و آرش. می‌دونستم همه اینا زیر سر کیه. حاج رضا چایی گیلانی رو ریخت تو قوریِ گلدارِ سرخ و دوتیکه دارچین چوبی بهش اضافه کرد. صدای برخورد تسبیحش به قوری رو شنیدم. تسبیحِ سبزی که سالهاست شده بخشی از وجودش. خیره شدم به گلِ وسط قالیِ دست بافت و قرمز. با اینکه هوا سرد بود و سوز از لای پنجره نیمه باز می‌زد به گردنم اما آفتاب  پخش شده بود روی قالی. تصور کردم یه جنگل اینطوری سرخ باشه. درخت‌هایی با برگ‌های پاییزی و قرمز. رودخونه‌هایی روون. پرنده‌های مختلف با آواز‌های عجیب و ناشناخته. صدای خنده‌هاش از حیاط اومد و بعدش صدای بسته شدن درِ حیاط. لبخند زدم. حاج رضا گفت: قُلِ‌ت رو صدا کن تا یه چایی بخوریم کنار هم. یه شکلات گرفت سمتم. بلند شدم.-تصورم همیشگی‌م از جنگ سقوط یه هواپیما و منفجر شدنش بود. آتیش گرفتن چندین تا خونه. صدای جیغ زن‌های چادری و دویدن مردها به سمت آتیش. نبود اما، اشتباه بود.جنگ نشد. اما زن‌ها جیغ زدن‌. مردها دویدن. دست حاج رضا لرزید و چایی از روی نعلبکی ریخت روی فرش قرمز. سوخت. بخار از فرش بلند شد. دوید سمت حیاط و در خونه رو باز کرد. من و اون هم پشت سرش دویدیم توی حیاط. با دستش ما رو روند پشت سرش تا کوچه رو نبینیم. صدای گریه و دویدن‌ها مُرد. خبری از صدای جیغ نشد. سکوت مطلق. حاج رضا ترسید. از ترسیدنش قلبم وایساد. چی انقدر ترسناکه که حاج رضا ازش ترسیده؟ دستش رو محکم گرفتم. مارو هول داد عقب و به زور در رو بست. چیزی کوبیده شد به درِ حیاط؛ اما تقلای بیشتری در کار نبود. سکوت دوباره. پشتش به در بود و نفس نفس میزد. تسبیحش میخورد به ساعتش. صدای نرمی داشت. سریع اومد سمتمون و مارو بلند کرد. کشوندمون طبقه بالا. برگشتم سمت اون تا صورتش رو ببینم. زیر لب با نگرانی گفت لادن و آرش... رفتیم توی خونه.-ازون روز خبری از هیچکس نشد. همسایه از پشت دیوار آروم حرف میزد باهامون. می‌گفت نمی‌دونن چه مرضی‌یه ولی نباید بریم بیرون. نباید رو‌ در رو حرف بزنیم. نباید کسی رو ببینیم... فکر کردم یعنی یه مریضی انقدر حاج رضا رو ترسوند؟-همین دیروز بود؛ اولین بارش. دِه ساکت‌تر از همیشه. همه خفه شده بودن تو خونه‌هاشون. صدای هیچ‌چیزی به گوش‌ نمی‌رسید. اولین بار بود که انقدر ترسیدم؛ از سکوت؛ از ندونستن؛ از محو شدن اردکِ توی رود؛ از خاکستر‌های زیاد. از تنگیِ نفس با هر دم.-سال پیش بود. حاج رضا توی خونه مُرد. چایی کنار دستش و اشک روی گونه‌هاش مونده بود. به گفته اون، شاید از غمِ آینده‌ی ما. کسی نبود. پس تصمیم گرفتیم توی باغچه وسط حیاط، خاکش کنیم. تسبیحش رو من انداختم دور گردنم. اون، ساعتش رو انداخت توی دستش. گریه نکردیم. -قرار شد در رو که باز کردیم با تمام سرعتی که می‌تونیم بدویم تا سر کتاب فروشی. صدای باز شدن در رو شنیدیم. نفس گرفتیم. گلومون سوخت اما سرفه نکردیم. تا جایی که میشد تند دویدیم. هیچکس نبود. نگاه کردم. نه لادن و نه آرش. نه آقای ساعت‌ساز. نه اوستا احمد و خانمش. لبخند‌هاشون رو تصور کردم. عطر گل‌ محمدی دست‌های مادر افسانه‌ رو، مادرِ لادن و آرش. به لباسِ همیشه چروک سیاوش فکر کردم و به سیبیل‌های سیاهش. کجان پس؟ از انحنای کوچه که پیچیدیم یکی از جلومون رد شد. قلبم کوبیده شد به سینه‌م‌. ترسیدیم. صبر کردیم. نفسمون رو حبس کردیم. جرئت نداشتیم برگردیم. اون برگشت. لرزش ترس رو توی چشمهاش دیدم. یه چیزی دید. بهم گفت برنگردم. دستم رو گرفت. محکم. گفت برنگردم. دستاش سرد بود و می‌لرزید. برگشت که بدویم. اما من برگشتم. کوتاه. چند ثانیه. کاش برنمی‌گشتم. سوختن یه آدم رو جلوی چشم‌هام دیدم.-تو یه کلبه قدیمی کنار هم جمع شده‌ بودیم. صدای چوبِ خشک از زیر پامون شنیده میشد. گفتن همه سالمن. همه مطمئن بودن؛ جز من. دور تا دور خونه پر از آدم بود. دخترها توی اتاق کناری خاله بازی می‌کردن و پسر‌ها هم توی حیاط توپ بازی. گفتم اشتباهه‌. کسی به حرفم گوش نکرد. به مامان گفتم و گفت میهمانن. بابا گفت همه قسم خوردن که سالمن؛ سالمن! نترس...آقای مسن و چهارشانه‌ای تکیه داد به بالشتِ کنار دیوار. هاله عجیبی داشت. کت سرمه‌ای راه‌راه تنش بود. چشم‌هاش. نگاهش چرخید سمت پنجره. نگاهی خالی. نگاهش رو دنبال کردم. یه گنجشک روی شاخه درخت نشسته بود. سالم. بالهاش رو باز کرد. گلبرگ کوچیکِ زیر بالش رو دیدم. گلبرگ نارنجی رنگی که سریع رشد میکرد.-اون گفت نفس نکش. سینه‌اش از بس دویده بود بالا و پایین می‌رفت. جواب ندادم. برگشت سمتم. فهمید. گفت مگه نگفتم برنگرد! چقدر دیدی؟ گفتم زیاد.رفتیم سمت پیکانِ سیاه. در و باز کردیم و نشستیم داخلش. سیم پیچی‌هاش رو دست کاری کردیم شاید روشن بشه. پاهای‌ِما بی‌جون‌تر از اونی بود که بشه باهاش ازینجا فرار کرد... جرقه زد. تصویرش اومد جلوی چشمم. تصویر سوختنش. یه گلبرگ کوچیک نارنجی کنار گوشش به سرعت رشد کرد. در عرض چند ثانیه تا شونه‌هاش رسید. چیزی شبیه وقتی آتیش به جون زغال میوفته. دستش رو گذاشت روی گوشش بعد گرفت رو به روش تا ببینه. دستش هم سرخ شد. به سرعت هر چه تمام جلوی چشم‌های خودش سوخت. اشکِ توی چشم‌هاش باقی موند اما. جلوی چشم‌های من تماما خاکستر شد با یک قطره اشک. ماشین حرکت کرد. -مامان گفت باید رسم‌ها به‌جا آورده بشن. بابا گفت به آقا بزرگ دست بده. نمی‌خواستم. بابا دستم رو با عصبانیت کشید جلو، صدای پیچ خوردن رگ‌هاش رو شنیدم. آقابزرگ دستم رو توی دست‌هاش فشرد. لبخند تلخی داشت. دستم رو ول کرد. خیره شدم به دستم. دستم بی‌‌هدف بالا موند. نگاهم چرخید سمت پنجره، به جای‌خالی گنجشکِ خاکستر شده. به گلبرگ سرخِ کف دستم فکر کردم. به خاکستر آقابزرگ که جلوم بود. صدای جیغِ مامان گوش‌هام رو پر کرد.</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2025 22:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجاه و چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-h7cnmnswk85n</link>
                <description>-امروز هوا سرد بود. راستش ترسیدم که بیرون نرم. از صبح تا عصر بیرون بودم. میترسیدم. میترسیدم مبادا امروز که بیرون نرفتم، سرما جمع کنه بره دوباره؛ فردا بشه تابستون! -چیزی که این مدت خیلی درگیرشم مثل پیامِ &quot;آدمی که می‌ره انگار یهو تصویر و حضورش از خاطراتی که باهاش داشتی محو می‌شه. درست عین اینه که فیلم لحظات مختلفو نگاه کنی و یهو تصویر اون آدم ازش غیب بشه. اون خاطره دیگه مثل قبل نیست، آدمای داخلشم همینطور… هرکاریش کنی هم مثل روز اول نمی‌شه.&quot;عه. اینکه وقتی یه آدم یا یه رُکن مهم تغییر میکنه انگار پس‌زمینه و کل زمینه‌است که تغییر میکنه. از آدم‌ها گرفته تا خودت. به خودت میای میبینی که با همه غریبه‌ای. شاید هم بودی. میبینی هیچکس بهت نزدیک نیست. میبینی به هیچکس نزدیک نیستی. با همه حرف میزنی ولی انگار خودِ واقعیت سوم‌شخصِ ماجراست. خودت، خودت رو میبینی اما هیچی حس نمی‌کنی.-گاهی یه بیخیالی عظیمی تو سینه‌مه. نیست؟ خب نباشه. خراب شد؟ شد دیگه. مریض شدی؟ عاخی. رفت؟ به سلامت.-به یه حدی از درکِ روابط انسانی دارم میرسم که به‌خاطر کوچکترین حرف‌ها و اتفاقات گریه میکنم.-گریه خوبه ولی نه کل شب!-بعد مدت‌ها امروز به خاطر یه کاسِت صدام از ذوق لرزید! اما فقط یه ساعت دووم آورد. -بهترین و بدترین‌ها نزدیکمونن. ما نزدیکمونو نمی‌بینیم.-این کتاب پنجاه و چهار صفحه‌است که جلو رفته و من هنوز نمیفهمم چه اتفاقی داره میوفته...-من احمق بودم. بودم!-امروز همه چی رو واضح‌تر میدیدم. درختِ کاجِ سنگینی که پشتش به حجم عظیمِ ابری که بخاطر نورِ ماه رنگی شده. دیدمش. واضح. شبیه یه پازل قابل جدا شدن بود.-جدا شدم. تیکه‌تیکه شدم؛ بخدا قسم سخت‌ترین بود. ولی نمیفهمی.-کاش میشد برم. نمیدونم چی دست و پامو بسته.-چقدر زشتِ که این به اصطلاح اشرف مخلوقات گاهی به مُردن خویش رضایت می‌دهد!-سردرد و چشم درد: زینت آرا!-گُمَم. اینسری خودم، خودمو پیدا نمیکنم‌‌... نمی‌تونم.-به واژه‌ها نگاه میکنم. چقدر غریب. چقدر بیگانه. هر چی فکر میکنم نمیدونم معنیشون چیه! در حالی که خودم نوشتمشون.</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 22:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-dqvctlkridba</link>
                <description>دیشب قبل از خواب، بعد از مدت‌ها گم شدن تو در ذهنم، بالاخره پیدایت شد. به تو فکر کردم و به فاصله‌‌ای که بینمان هست. فاصله‌ای قد چند سال! فکر کردم خیلی وقت است ندیدمت. شاید حالا چند سانتی بلندتر شده‌ای. موهایِ حالت دارت را تا شانه‌ کوتاه کردی. به این فکر کردم که چشمانِ پر امیدِ ناراحتت، حالا دیگر ناراحت نیست. شاید من تنها کسی بودم که ناراحتی چشم‌هایت را فهمیده بود. در اوج خوشحالی و خنده‌هایت، آنچنان ناراحتی را در چشم‌هایت پذیرفته بودی که اگر نبودند، چشم‌هایت خالی میشد. اگر حالا میدیدمت احتمالا دو فنجان چایِ انار می‌ریختی، شیرینی موردعلاقه‌ام را می‌آوردی. می‌نشستیم کنار هم. بین ده‌ها آهنگ می‌گشتیم تا آنی را پیدا کنیم که هردویمان دوستش داریم. بعد حرف می‌‌زدیم. تو گوش می‌دادی. من حرف می‌زدم. می‌خندیدیم. آهنگ مدام و مدام تکرار می‌شد. صدای همه در می‌آمد. اما ما همچنان میخندیدیم. بحث سخت میشد. خسته شده بودیم. به هم تکیه میدادیم. تو حرف می‌زدی و من گوش می‌دادم. آهنگ ساکت میشد. ما گم میشدیم. در فضا میچرخیدیم. روی ابرها میدویدیم. بعد ناگهان یادمان می‌آمد چای یخ کرد. وسط نوشیدن چای، بحثمان میشد. هیچکدام اهل کوتاه آمدن نبودیم. می‌افتادیم به جان هم! با مشت و لگد‌. خونین از هم جدایمان می‌کردند. ولی ما همچنان میخندیدم. به یادگار زخمِ ناخنِ زیر گلویت فکر میکنم. دستم بشکند. دستم بشکند. به چشمِ کبود خودم فکر میکنم. عیبی نداشت و ندارد. از هم جدایمان میکردند. شب بعد از اینکه همه خوابیدند باز باهم بودیم. تا بعد از طلوع حرف میزدیم. ازت پرسیدم خودِ آینده‌ت رو چطوری میبینی؟ خندیدی. گفتی مبهم. گفتم آینده‌ت چی؟ نخندیدی. جدی شدی. به چشم‌هایم نگاه کردی. گفتی نمیبینی. ندیدی. راست میگفتی. و حالا من، به جای خالی‌ت فکر میکنم. به فنجان چایِ یخ زده. به ناراحتی چشم‌هایم. کاش آن پروانه سفید تو بودی. کاش هر پروانه سفیدی تو باشی.من هنوز هم درین میدانِ شلوغ تنهام. صدام رو میشنوی؟</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 00:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-rrzpnv8cdf0g</link>
                <description>یه مدت می‌خوام فرار کنم. مثل یه دیوونه. -فقط یه دیوونه می‌تونه شب امتحان وقتی هنوز هیچی نخونده بیاد بنویسه.- به ناز میگم هنوز نمیفهمم چرا بعضی از احساساتی که داریم درد دارن. رابط روح و جسم چیه؟ ولی خب  راستش هیچ علاقه‌ای هم ندارم که بدونم. غُر دارم؛ کیلو کیلو. منتها چون بدم میاد یکی سرم غر بزنه اینکارو نمیکنم. هر چیزی هم این مدت نوشتم همین بود. اصلا چرا باید پستش کنم. بعد یادم اومد اگر ننویسم یادم نمیمونه. اگر ننویسم تا ابد تو قلبم میمونه و چرک میکنه و مریضم میکنه. معجزه نوشتن رو دیدم. کاش اینبار هم برام معجزه کنه!کلمه کم میارم. حسی که دارم شبیه یه جور گرسنگی‌عه. شبیه اینکه مثلا یه غذا خوردی بهت نساخته. میدونی؟انگار قلبم رو کندم انداختم تو ماشین لباس‌شویی. انگار قلبم دیوونه شده. فکرم درگیره. تمرکز ندارم. از عصبانیت دستام میلرزه. ولی هنوز خودمم. شاید هم تظاهر کردن رو خوب یاد گرفتم. ناراحتم. اما هر کی من رو ببینه نمیفهمه. پس خوب یاد گرفتم. پف چشامو میندازم تقصیر خواب زیاد. دروغ گفتن رو هم خوب یاد گرفتم. شاید هم فقط به حضورش اعتیاد دارم. حالت تهوع دارم. نه غذا میچسبه نه شکلات مورد‌علاقم. چایی فقط بغض رو از گلوم رد میکنه تا معده.-حتی بغض رو هم بغل نوشتم. مشخصه که چقدر میخوامش؟- حوصله هم ندارم. کتابام نصفه مونده. از کِی شروع شد؟ خنده. از وقتی فهمیدم. اینطوری نیست که بترسم. فقط درد دارم. من ازون دسته از آدم‌هام که به محض اینکه کوچکترین دردی حس کنن میرن سراغ مسکن!. مسکن کار نمیکنه ولی. چون بدنم درد نمیکنه. حس‌هام درد میکنن. فهمیدم استاد بزرگنماییم. شایدم تو برام خیلی بزرگی. تو این سرما، گرممه. انگار یکی آتیشم زده. همه آهنگ‌ها مزخرفن. قبول داری؟ هیچ کدوم اونی که میخوام رو نمیگن. خودمم که نمیتونم بگم. پس تا ابد نا گفته میمونه. درد داره. نوشتن از هر وقت دیگه‌ای برام سختتر شده. انگار دارم با تیغ روی پوستم مینویسم. سر انگشتام میسوزه وقتی میخوره به کیبورد. شاید برای مدت‌ها همین کافی باشه. میرم غرق بشم تو غم شاید فهمید من خیلی وقته جزئی از خودم میدونمش. شاید اون وقت دیگه انقدر بد بهم حمله نکنه. </description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 21:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی من یکی بودم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ofjqhnjbr52h</link>
                <description>انسجام تنها چیزی‌عه که این مدت ندارم... این مدت دارم خودِ جدیدم رو پیدا میکنم... شاید هم نه!تو صدایِ زجر کشیده‌ی گیتار گم میشم و با خودم فکر میکنم شاید هیچوقت یادش نگیرم. اینطوری فقط شنونده‌ام. اینطوری نت‌ها آوار نمیشن تو سرم. مشکل همینه. تو هرچیزی زوم کنی، میشه دیدگاه جدیدت به زندگی.امروز بعد مدت‌ها تونستم ساعت پنج صبح بیدار بشم. سخت نبود. اما شش صبح بیدار شدن همیشه واسم سخته. من از ساعت شش صبح متنفرم.بیرون از خونه هوا سرد بود. صورتم رو توی شاگردن پنهون می‌کردم. فهمیدم چقدر می‌تونم عاشق شالگردن باشم. کاش هوا سردتر بشه. کاش بارون باشه و برف. کاش تگرگ بزنه! آخ که دلم لک زده برای دیدن بارون و تگرگ. برای یخ زدن دست‌هام وقتی گلوله‌های برفی درست می‌کنم. اتوبوس خلوت بود. باد خنک که می‌خورد به صورتم؛  حالم بهتر میشد. فهمیدم لبخند نشسته روی لبام. واقعا خندیدن از گریه کردن سختتره. کاش هیچوقت اینو نمی‌فهمیدم. به یکی از بندهای موردعلاقه‌م گوش می‌دادم. تو صداش میمردم. مگه مرگ چجور دیگه‌ای قراره باشه؟هر آجری که از سر راهم برمیدارم، منتظرم مرگ رو ببینم. مرگِ من رو. هر قدمی که برمی‌دارم؛ هر حرفی که می‌زنم؛ هر فعلی! به این فکر می‌کنم شاید آغوشِ گرم و آروم کننده‌ای داشته باشه. همین باعث میشه انتظار آزاردهنده نباشه.من همیشه دنبال آرامشم. حتی اون روز که رو صندلی آخر اتوبوس نشسته بودم و دلهره باعث شده بود حالت تهوع بگیرم! وقتی دیدم دختر روبه‌رویی به من اشاره کرد و گفت کاش می‌تونستم مثل اون آروم باشم. من حتی همون لحظه هم دنبال آرامش بودم.فهمیدم از یه حدی بیشتر نمی‌تونم به آینده نگاه کنم. وگرنه تموم میشم. پوچ میشم. و یه دی اِند ساکن!کسی باورش میشه یه فنجون قهوه، یا یه دسته‌گل آبی، یا یه بغل واقعی بتونه یه آدم رو از گم شدن تو دره‌ی لعنتی تاریکی نجات بده؟توهم! تخیل! تفکر! همیشه تو رابطه‌هام جا خوش کردن. تو رابطه‌های همه آدم‌ها! مثلا ممکنه ببینی نزدیکترین آدم زندگیت، کیلومتر‌ها باهات فاصله داره.نمیدونم منشا هر تسلیم بودنی از کجا میاد. فقط میدونم از پذیرش هرچیزی دیگه خسته شدم. امیدوارم خودم نابود نشم.حرفام که جمله میشن و از دهنم بیرون میان؛ قطار میشن و آهسته آهسته تو صدایِ جمعیت گم میشن. میرن میشینن کنار پنجره. نیمه بازه. هوایِ سرد میخوره به حروفشون، خنک میشن؛ جیگر من حال میاد...میدونی! هر دفترچه آبی‌یی یه طلسمی داره!زمستون شد! اما هنوز به سروش صحت فکر می‌کنم...به این فکر می‌کردم اگر آریانفر جوان محسوب میشد شاید میتونستیم دوستای خوبی برای هم باشیم!امروز آقاعه داد می‌زد رشت دو نفر! ولی من یکی بودم....یادم رفت! اگر انیمیشنی مثل واکس‌ماکینا یا کسلوانیا میشناسید لطفا به منم معرفی‌ش کنین *اشک</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 20:04:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آو.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D8%A2%D9%88-v9tcbj6hxdpa</link>
                <description>عصر آلوده‌ی پاییزیتون بخیر!راستش ازونجایی که ویرگول هنوز آپشن هایلایت کردن جملات متن‌های مختلف رو اضافه نکرده... تا اضافه کنه تصمیم گرفتم یه چنل توی تلگرام داشته باشم و اون جملاتی که توی نوشته‌هاتون میخونم و اگر‌ میتونستم هایلایت میکشیدم رو به جای اینکه تو کامنت‌ها بنویسم، اونجا بنویسم تا جامع باشه بتونم بعدا برگردم و دوباره بخونم... لینک چنل: https://t.me/AVkammaاحیانا اگر تکستی اونجا هست که برای متن شماست، و به هر دلیلی دوست نداشتید اونجا باشه... حتما بهم بگین تا پاکش کنم.تکست‌ها با اسم خودتون و لینک متنتون قرار میگیره.(آو، به معنای آب هستش)</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 18:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو رو یادم نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rqbswrhrbbk9</link>
                <description>تو رو یادم نیست. منِ قبل تو رو هم یادم نیست. امروز هوا سردتر شده. حسش میکنی یا هنوزم از سرما فراری‌یی؟ هنوزم وقتی باد میکوبه به پنجره اتاقت اخمات میره تو هم؟ ولی من لبخند میشینه رو لبام. باد امروز میپیچید تو موهام. حس میکنم گره خورده چون هنوز سردمه. گرمم هست. دستام از سرما قرمز شدن اما صورتم از تب!. صدای گریه‌ی بچه همسایه پیچیده تو گوشم. از خونه میزنم بیرون. دوست دارم بدوعم اما انگار یه چیزی منو عقب میکشه. کل امروز همین بود. تو مسیر سرپایینی هی لیز میخوردم عقب. برمیگشتم عقب رو نگاه میکردم. کسی نبود. باید چیزی باشه؟ خیابون تاریکه. از تاریکی نمیترسیدم اما حالا چرا. راستش حس میکنم یه چیزی تو دل تاریکی هست. اما نه تویی نه من. پس میترسم. دلم برات تنگ نشده پس چرا همش تو ذهنمی؟ چرا دارم باهات حرف میزنم؟ سرده. حس میکنم دست باد میخوره به گردنم. سرده. تو حسش میکنی؟ نمیدونم از سرما میلرزم یا از عصبانیت. صدای دندونام رو میشنوم. بیشتر از قبل فشارشون میدم بهم. درد میگیره. تیر میکشه و صدای جیغشون تو مغزم میپیچه. پیچیدی. به خودت؟ نه. به گذشته من پیچیدی. به من. شبیه به علف هرز. هنوزم هستی. سرمو میارم پایین. میبینم که رو پاهام پیچ خوردی. کفش... کفشام کو؟ نیست. کجا جا گذاشتمشون؟ تو برشون داشتی؟ زمین سرده. الان تازه حس میکنم زمین هم سرده. دیروز نوشیدنی موردعلاقم سرد شد. دهنم مزه تلخی گرفت که با هیچی شیرین نشد. زندگیمم با هیچی شیرین نشد؛ بعد تو. اینجا... دیروز اینجا بودم. وسط قهقهه نزدیک بود بزنم زیر گریه؛ بس که خنده‌هام مال من نبود. مثل تو نفس میکشم. میشنوی؟ قلبم مثل قلب تو تند میزنه درست وقتی بغلم بودی. هنوزم اینجایی. درست وسط سینه‌ی منِ زنده، تویی که نفس میکشی. حالم رو بد میکنی. دوست دارم بالا بیارم. بالا میارم. رو تنِ یه درخت کنارِ خیابون. داد میزنم! گربه‌ی سیاه تو تاریکی از ترس جیغ میزنه. فرار میکنه. فرار کردی. از کدوممون؟ وجودم داره یخ میزنه. سردمه. هیچی گرمم نمیکنه. میدوعم سمت خونه. دستام رو میذارم روی بخاری. نمیشه. زیر گاز رو روشن میکنم. دستم رو میذارم روی شعه‌های آتیش. فقط میسوزه. درد میگیره. درد میگیره. نمیشه. گرمم نمیشه. مبلِ مورد علاقه‌ات رو میکشم وسط خونه. میدوعم از حیاط چوب‎‌های خشک و ریز و جمع میکنم. میام تو خونه. یه چیزی کمه. میرم تو اتاق. نیست. میرم تو آشپزخونه. نیست. تو تک‌تک کمدا میگردم. نیست. نفت. نفت رو خالی میکنم رو مبل. فندک آبیِ مورد علاقت تو جیب منه. همیشه تو جیبم نگه‌ش میدارم. فقط با این سیگارام روشن میشه. فقط با این میسوزن. فقط با این میسوزیم. صدای تقِ‌ش مغزم رو از هر فکری آزاد میکنه. سیاهِ سیاه. بی‌هیچ نوشته‌ای. حالا صفحه سرخِ از آتیش. زوزه میکشه. سقف سیاه میشه و خونه پرِ مه. مه سیاه. خوبه. خوبه. یه نفسِ راحت میکشم؛ رویِ مبلِ موردعلاقه‌ات. بی تو. بی سرما.</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 21:55:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوش‌هام‌ در‌به‌درن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%86-wsfnnlrmggyg</link>
                <description>چقدر روز تعطیل خوبه! -چرخوندن لیوان تو دست و نوشیدن یه قلپ دیگه چاییِ داغِ کمرنگ- انقدر سرِ خودم رو گرم کردم تا فقط فکر نکنم. اما متاسفانه تا وقتی فکر نکنم خودم نیستم، هیهاتی نیست و همینطور نوشته‌ای. گم و گور شدن غیراصیل!فکر میکردم جواب بده ولی خب بازم شد حکایت اون کمدی که همه چی رو میچپونی توش... نشد دیگه. چیکارش میشه کرد؟دلم میخواست بعد مدتها نوشته جدیدم راجع‌به کتابی باشه که خوندم. اما هر کتابی رو که شروع کردم نصفه موند. هیچ علاقه‌ای به تکمیل کردن هیچکدومشون ندارم. (عا یه چیزی رو داخل پرانتز بگم؛ دوستان عزیزی که فکر میکنن اینا یه سری اطلاعات غیرضروری عه؛ لطفا نخونین! تو مترو یا ‌بی‌آر‌تی نیستین و مجبور نیستین شنوا یا خواننده اینا باشین! اینجا فقط منم! و هر کسی که میخونه دوستِ هیهات. برای آدم‌های دیگه جایی نیست.)آره خلاصه. کتاب ارمیا رو شروع کردم و نصفه خوندم ولی طبق پیش‌بینیی که داشتم با همون نصفه هم خیلی گریه کردم! بعدش مگس‌ها رو در حد چند صفحه خوندم. بعدش هم جای خالی سلوچ رو. بعدش هم ریگ روان و قبلش هم جزءاز کل رو و چند صفحه‌ای هم یه کتاب سه جلدی از موراکامی بود و چند صفحه هم جنگل نروژی؟ حتی ادامه سمفونی مردگان هم چند جمله‌ای بیشتر جلو نرفت و خیلی پرو پرو به داسک گفتم بهم کتاب قرض بده شاید با اون فرجی شد!بیشتر وقتم از مهر به بعد داخل مسیر گذشته. خلاصه‌اش میشه دیدن آدم‌های مختلف، حرف زدن باهاشون، چرت‌های بین ایستگاهی‌، کتاب‌های تیکه‌تیکه، صبحانه خوردن، دیدن آسمون، دعا برای زودتر رسیدن، دعا برای دیرتر رسیدن -که همیشه عکس برآورده میشه-، لِه شدن، اشتباه گرفته شدن با میله‌ی اتوبوس! و گوش دادن آهنگ.درباره‌ی آهنگ همین الان داشتم به فرنوه -اون تنها کسی‌عه که میدونه من چی به خورد گوش‌هام میدم- میگفتم آهنگ گوش دادن برام مثل غذا خوردنه. تا اونی که ته ذهنم میخوام نباشه انگار سیر نمیشم. گوشام در به درن. مغزم با هر آهنگ دیگه فقط شلوغتر میشه و من آشفته‌تر. خواب‌هام کاملا شبیه دنیای کورالینه! اولش با یه باغ خوشگل و مرغِ خوشمزه و لبخند گولم میزنه بعد با یه چهره وحشتناک میوفته دنبالم و باعث میشه همین دنیای بیداری رو انتخاب کنم.چیزی که راجع‌به هورمون‌ها تو دبیرستان -یعنی وسط خواب و بیداری‌ها- یاد گرفتم -و نمیدونم چقدر درسته- اینکه هورمون‌ها دیر اثر میکنن ولی طولانی...بعد گذشتن اینهمه سال و زوم بودن رو این قضیه فهمیدم &quot;احساسات، هورمون‌های روح منن&quot;من با تمام ناامیدی و امیدواریم که شبیه یه کلاف پیچیدن بهم این رو پست میکنم که شاید بتونم مثل قبل بنویسم!</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 19:52:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا پذیرفتن این حقیقت اینقدر دشوار است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52239365/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sgpto0ckj6kw</link>
                <description>تازگی‌ها دیدن آدم‌ها حوصله‌ام را سرمی‌برد... حرف‌هایشان را که می‌شنوم، بیشتر!به این فکر می‌کنم واقعا دادن این همه اطلاعات بدرد نخور چه دردی دوا می‌کند؟ نمی‌شود دهانتان را ببندید و اجازه دهید جمله‌ی هزارباره‌ای را که خوانده‌ام را بفهمم؟ حرف زدن راجع‌به این‌که &quot;باورت میشه این جمله رو داری از من می‌شنوی؟ کی باورش میشد من بگم دلم براش تنگ شده؟... حالا برای مهریه ۱۴ تا سکه با ۱۱۴ تا سکه چه فرقی میکنه؟&quot; پوزخندِ منطق را تایید می‌کنم و فکر می‌کنم راست می‌گویی؛ فرقی نمی‌کند. یا &quot;نمی‌فهمم به اون چه ربطی داره که قاب گوشیِ من قرمزه!&quot; نمیشد لحظه‌ای فکر کنی راستش ما هم نمی‌فهمیم این چه ربطی به ما دارد!به خانه که برمی‌گردم از هروقتِ دیگری خسته‌ترم! بس که مغزم پر شده از پچ‌پچ‌های آدم‌هایی که سر و ته‌شان کنی اطلاعات بی‌خود ازشان چکه می‌کند. چکه؟ هه!مطمئن شدم آپشنِ -برقراری ارتباط با آدم‌های غریبه و تازه- را از دست داده‌ام! راستش ناراحت هم نیستم. نیازی هم حس نمی‌کنم. اما انگار برای همان آدم‌های غریبه و تازه عجیب‌است. خب حالا مگر تنهایی ناهار خوردن، تنهایی کتاب خواندن، تنهایی وقت گذراندن و تنهایی ادامه دادن مسیر چه عیبی دارد؟ مشکل دیگری که دارم این است که اکثریت جامعه -نود و نه درصد- آدم‌های ساکِت را با آدم‌های مظلوم، جامعه‌گریز، منزوی چه بسا حتی بی‌طول(حتی از کلمه‌اش متنفرم!) اشتباه می‌گیرند. نه! نه! واقعا نه! فقط شما آدم مهمی نیستید که ما بخوایم براتون گلوکز بسوزونیم و انرژی بذاریم! آیا پذیرفتن این حقیقت اینقدر دشوار است؟مشکل دیگرم با آدم‌هایی است که در جایگاه‌های عمومی خصوصا بعد از تاریکی هوا -تعادل را نگه داریم و بگوییم هفتِ عصر- با صدای بلند جوک‌های منزجرکننده تعریف می‌کنند و با صدایِ خوشخراش و زشت می‌خندند!... شاد باشید! ولی لازم نیست شادی‌هایتان را با ما تقسیم کنید! همه‌شان برای خودتان! از آدم‌های بی‌قرار! وای و فریاد از دست آدم‌های بی‌قرار! خب زَنَک! سرجایت روی صندلی بنشین چرا انقدر ناآرامی؟ میخ که ندارد! سندروم با~سن بی‌قرار؟  واقعا صبر و آرامشم توسط آدم‌ها مکیده میشود‌. طوری که انرژی برای ادامه دادن روزم را ندارم.</description>
                <category>هیهات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2024 21:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>