<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سایه روشن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52258355</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2005544/avatar/d5wdLi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سایه روشن</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52258355</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از ۳ سال...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52258355/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84-zxgnpl6cggby</link>
                <description>از آخرین نوشته‌ام در ویرگول ۳ سال می‌گذرد. خود به خود زمان زیادی است چه برسد به اینکه در این جغرافیا باشی!نوشته های قدیمم را خواندم.خیلی جلوی خودم را گرفتم تا نوشته‌ها را پاک نکنم. جدای اینکه چقدر به نظرم نثرش بد و حوصله سر بر بود چیزهایی آزارم میداد. مثل امید ابلهانه‌ای که آخر نوشته هایم به آن ختم می‌شد. امید به فردایی بهتر و روشن تر... امید به اینکه زندگی هنوز قشنگی هایش را دارد. کاش هنوز هم همانقدر مذبوحانه میتوانستم تلاش کنم که امیدم را نسبت به این زندگی و نسبت به خودم حفظ کنم.کاش هنوز هم فکر میکردم فقط غروب جمعه دلگیر است اما الان راستش زندگی‌ام هرروزش شده غروب جمعه و من آرزو میکنم که ای کاش فقط برای من یک نفر اینطور بود اما دور و برم را که نگاه میکنم میبینم ظاهرا همه باهم در یک غروب جمعه سنگین فرو رفته ایم. در آخرین نوشته‌ای که منتشرش کردم داستان دختری به نام عطریا را تعریف کردم.دختری که طبق شنیده ها به خاطر استرس کنکور خودکشی کرد یا به تعبیر مدرسه‌مان سکته کرد. آن موقع کلاس هشتم بودم. راستش باورش سخت است که ۳ سال از آن روز و از آن هیاهو گذشته. الان خودم یک سال دیگر با همین «کنکور» لعنتی مواجه هستم و نمیدانم چه غلطی دارم با زندگی ام می‌کنم. تازه اگر اشتباه نکنم زمان عطریا خبری از نهایی و این طیف کوفت ها نبود.وضعیت هم انقدر معلق و نامعلوم پیش نمی‌رفت.  نهایی و کنکور به کنار ما در امتحانات دی ماه هم مانده‌ایم و نتوانستیم امتحاناتمان را بدهیم.هیچ چیز مطلقا منظم پیش نمی‌رود.نمی‌دانم انتظار زیادی است یا نه اما واقعا به نظرم روند تحصیلی باید چیزی منظم و به قاعده باشد. اینکه تکلیفمان را روزمره مشخص میکنند و عملا ما روزانه زندگی می‌کنیم اصلا چیز جالبی نیست! وضعیت واقعا فلج کننده‌ است. سه بار برای امتحان تاریخ خواندیم(بچه های انسانی در جریانند سه بار تاریخ اسلام را خواندن چقدر طاقت فرسا و دشوار است) دو بار ریاضی را خواندیم و هنوز نتوانستیم امتحان این دو درس را بدهیم. جدای از این دو درس ۴ یا ۵ درس دیگر هم مانده که همه آنها تخصصی است! راستش من واقعا دیگر حال ادامه دادن ندارم. مدرسه نروم سنگین ترم تا این اوضاع آشفته و درهم! اینکه من تکلیف حداقل یک هفته از زندگی ام را بدانم واقعا خواسته زیادی نیست! چیز عجیبی هم نیست!تازه مدارس با اینترنتی که قطع است مجازی است. مدرسه برقرار است ها اما به عنوان مثال نمی‌توانی تحقیقت را برای علوم و فنون انجام بدهی یا مثلا اگر مشکلی داری بتوانی با ویدئویی چیزی رفع اشکال کنی.یعنی ممکن است بعضی وقت ها موفق بشوی اما خب می‌دانید «بعضی وقت ها»! انقدر در خانه ماندم رنگ گچ دیوار شده‌ام. البته تاب بیرون رفتن را هم ندارم. بیرون هم خبری نیست. یک عده ماتم زده دور هم می نشینیم و به کف زمین خیره می‌شویم و این فکر روحمان را مثل خوره میخورد که «یعنی چه اتفاقی قراره بیوفته؟!» به جواب این سوال که فکر میکنم ناامید تر می شوم. هر احتمالی که رخ بدهد بد است! حتی بد و بدتر هم نیست که بد را انتخاب کنی انگار همه‌اش بدتر است! حتی اگر هیچ احتمال و اتفاقی رخ ندهد و همینطور ادامه بدهیم باز هم بدتر است! انگار در هزارتویی گیر کردیم و هرکار میکنیم نمیتوانیم فرار کنیم و علاوه بر این دیوارهای خود هزارتو هم سمی است! نفست را کم کم می برد!تلخ است. اصلا همین که من ۱۷ ساله انقدر باید اطلاعات عجیب غریب داشته باشم و باید این ها را تحلیل کنم تلخ است! در یک زندگی معمولی فکر نمی‌کنم یک نوجوان نیاز دائمی احساس کند که باید اخبار را هرطور شده دنبال کند. حتی اگر اینترنت هم نباشد باید یک طوری از زیر یک سنگی یک اخبار کوفتی پیدا بشود. شبیه معتادها شده‌ایم.شبیه که نه. به اتفاقات و خبرهای بد معتاد شده ایم. باز هم راستش دوست داشتم تنها خودم اینطور معتاد و پیگیر بودم اما الان میبینم که همه نسل من اینطور معتادند. معتادند که پاهایشان را هی تکان بدهند٬ معتادند که مدام کانال‌های خبری را به دنبال آرزوها و اهدافشان بالا و پایین کنند و معتادند که شب ها نخوابند و معتادند که با هر صدای بلندی دستشان بلرزد و لحظه ای نفسشان حبس شود. نمیدانم اما وقتی بچه بودم و به ۱۷ سالگی‌ام فکر می‌کردم هیچوثت انقدر تلخ و سخت و سیاه نبود!آن از وضعیت تحصیلی و این هم از وضعیت جامعه و دوستانم. هیچکدام خوب نیست. چنگی به دل نمیزند(البته دلی هم نمانده) کاش این وسط حداقل خودم کمی خوب بودم و امید داشتم.نه به جامعه. کاری به آن ندارم. کاش میتوانستم به خودم امیدوار باشم که میتوانم خودم را یا کسانی را نجات دهم.کاش امید داشتم که میتوانم زحمات پدر و مادرم را با یک کارنامه معقول(حتی نه عالی) کمی آرام کنم یا یک دانشگاهی قبول بشوم که برای یک لحظه هم که شده بابا لبخند بزند و مامان خوشحال باشد و آن خواهر کوچولویی باشم که برادرش پزش را می‌دهد اما اگر بخواهم صادق باشم فکر نمیکنم هیچ کدام از این ها اتفاق بیوفتد. من خیلی وقت است که وا داده‌ام. نمیدانم از کی امما خیلی وقت است که دست از زندگی شسته ام انگار. پیش نویسی که ۳ سال پیش اینجا نوشته بودم و هیچوقت منتشرش نکردم این را نشان میدهد. متن هایی که مینویسم از همان موقع ها تا همین الان این را نشان میدهد. اصلا اینکه نوشته هایی که قرار بود امیدوار کننده باشند هم از سختی و تلخی و میل به مرگ آغاز می‌شد هم معلوم است! انگار با آن متن های مسخره میخواستم به خودم اثبات کنم که «پایان شب سیه سپید است» ای کاش می توانستم این جمله مسخره را باور کنم.نمی‌توانم.نمی‌شود. من باید بپذیرم که در مرداب نمی‌شود شنا کرد فقط بیشتر غرق می‌شوی و فرو میروی. ای کاش زودتر این بساط انتظارات مسخره از خودم را جمع کنم.کاش خودم را هم جمع کنم و بروم بخوابم. نه به امید اینکه میخوابم و بعد از بیدار شدنم همه چیز خوب می‌شود نه. به امید اینکه همه چیز دیگر تمام می شود!کاش بقیه مثل من فکر نکنند و حال مرا نفهمند. ای کاش بقیه به امیدی که برایشان مانده باور داشته باشند.ای کاش که نفهمی من از چه چیزی حرف میزنم... ای کاش ...</description>
                <category>سایه روشن</category>
                <author>سایه روشن</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 15:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای عطریا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52258355/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-vrzix6u0kzqh</link>
                <description>نزدیک به 63 روز پیش، چهارشنبه 20 اردیبهشت، در مدرسه خبر فوت دختری دبیرستانی پیچیده بود. ما هشتمی‌ها بعد از امتحان گروهی فیزیک این خبر به گوشمان رسید. از قرار معلوم عطریا، یکی از بچه های کنکوری مدرسه مان از استرس &quot;کنکور&quot; سکته کرده و تمام کرده بود. راستش صبح که از خواب بیدار شدم فکرش را نمیکردم که همچین خبری را بشنوم. به نظرم بعد از خبر فوت پدربزرگم این تلخ ترین و سنگین ترین خبری بود که شنیدم. هضم مرگ جفتشان سخت بود و هست. وقتی فکر میکنم به اینکه او هیچوقت نمی‌تواند برنامه‌هایی که برای بعد از کنکورش ریخته بود را اجرا کند، یا همیشه یک کتاب در کتابخانه اش نصفه رها شده و دیگر کسی قرار نیست ورقش بزند،  یا یک لیست از فیلم هایی دارد که دیگر هرگز نمی تواند ببیند، یا تجربه هایی که هیچ وقت قرار نیست بکند یا اینکه اتاقش برای همیشه خالی خواهد ماند جوری قلبم مچاله می شود که احساس میکنم دیگر نمی توانم نفس بکشم. تا یک زنگ بعد از شنیدن این خبر در بهت بودم. نمی دانستم چه واکنشی باید داشته باشم. باید گریه کنم؟ یا مثل بقیه فقط خوشحال یا بی تفاوت باشم و به این فکر کنم که نمی خواهد ریاضی حل کنم؟ باید خبر را بیشتر پخش کنم؟ بهترین کار این بود که سرم را گرم کنم و کلاس را جارو کنم و در همهمه بچه ها گم شوم. اما نمی شد. نمی توانستم به او فکر نکنم. من می دانستم که یک کنکوری چه خیال های وحشتناکی را می تواند در سر بپروراند. نمی دانم او خواهر یا برادر بزرگتر یا کوچکتر داشت یا نه اما ای کاش که نداشته باشد وگرنه فکر نکنم چیزی از او باقی مانده باشد.وای مادرش! مادرش چه حالی شده زمانی که دیده دیگر دخترکش نفس نمی کشد؟ چه حالی شده که حاصل 18 سال از زندگی اش به خاطر یک آزمون لعنتی دیگر دستانش گرم نیستند؟ مادرش 18 سال او را بزرگ کرده بود و حتی نتواست او را در لباس فارغ التحصیلی اش ببیند! نمی خواهم حتی ثانیه ای به پدرش فکر کنم. پدرش چطور می تواند وارد خانه ای شود که دیگر دخترش در آن منتظرش نیست؟ دوست صمیمی اش چه؟ او توانست کنکورش را خوب دهد؟ به جز عطریا کسی را داشت که پیشش باشد و در سوگ دوستش او را آرام کند؟ وقتی خبر فوتش را شنید چه حالی شد؟ بعضی ها می گفتند وسط حیاط بیهوش شده. هم کلاسی هایش چه شدند؟ یعنی همیشه جای عطریا در کلاسشان خالی است؟ کسی بعد از او روی میز و صندلی عطریا نشست؟نمیخواهم از صحنه ای که در حیاط متوسطه دو دیدم چیزی بگویم. وحشتناک بود. ای کاش به حرف معاون مان گوش میکردم و هیچوقت از پنجره نگاه نمیکردم که چه حالی دارند. بدون اغراق میگویم؛ بدترین صحنه ای بود که در کل زندگی‌ام دیدم.همان روز بچه های متوسطه یک و دو با کاغذهای رنگی به یاد عطریا روی دیوار حیاط همچین چیزی ساختیم.می دانید نه من و نه ما متوسطه یکی ها هیچ ایده ای از شخصیت و حتی ظاهر عطریا نداشتیم اما برای خبر فوتش بیشتر از نصفمان جوری از هم متلاشی شدیم که حتی نمی شود توصیفش کرد. همه ما در پستوهای ذهنمان از این می ترسیدیم که به سرنوشت او دچار شویم . شاید مثل او سکته نکنیم(هرچند که خیلی ها می گفتند خودکشی کرده و مدرسه برای روحیه بچه ها و البته وجهه خودش گفته که سکته کرده) اما به هرحال ممکن است چندین سال از زندگی مان به خاطر یک آزمون و یک روند اشتباه آموزشی به باد برود. تاثیر استرس کنکور و فشارش می تواند تا چندین سال خیلی ها را دچار مشکلات روحی و روانی و حتی جسمی بکند. خیلی ها شاید به آن چیزی که لایقش هستند نرسند و شانه خالی کنند  زیر این بار سنگین. این روندآموزشی، این دور باطل که سال‌هاست ادامه دارد و انگار بنا بر متوقف شدنش نیست باعث مرگ  روحی و جسمی دانش آموزان می شود و کسی برایش مهم نیست. عمق فاجعه اینجاست که داستان عطریا تنها داستان این چنینی نیست و من مطمئنم برای جیب برخی صدها استعداد و هزاران آرزو و هزاران آینده  خاک می شوند. برای کسی هم اهمیتی ندارد و مثل همیشه پول است که حرف اول را می زند. موسسه های آموزشی و مشاور ها(اکثرشان) نونشان را در خون این بچه ها میزنند و برای کسی مهم نیست. آنها نونشان را در ناامیدی و یاس جوانانشان می‌زنند و کیفش را میکنند.می دانید همه درباره کنکور و وضعیت بد آموزشی و پرورشی‌مان حرف می زنند ولی رسما هیچ اتفاقی نمی‌افتد فقط حرف است!من، چهارشنبه 20 اردیبهشت برای عطریا گریه کردم. هم به خاطر خودش و زندگی که نصفه و نیمه رها شد هم به حال خانواده و دوستانش  و بیشتر از همه به حال خودم که ممکن است چهار سال دیگر به سرنوشت او دچار شوم. شاید نمیرم ولی قطعا قرار نیست که زندگی‌ام در آن سال مثل همیشه باشد.شاید به رشته ای که می خواهم نرسم، شاید به آن چیزی که لایقش هستم نرسم و هزاران شاید دیگر که قطعا عطریا هم در آخرین لحظات قبل از خودکشی یا سکته اش فکر کرده که ممکن است برایش اتفاق بیوفتند.من بعد از مرگ عطریا به این پی بردم که شاید حتی دوستان و همکلاسی هایم حتی تا سومین  روز بعد از مرگم هم به یادم نباشند و برایم غصه نخورند و حتی فراموشم کنند و دیگر یادی از من نکنند و شاید به خاطر همین بود که تصمیم گرفتم این متن را بنویسم و داستان عطریا را جایی ثبت کنم. نمی خواستم او فراموش شود و به نظرم داستان بچه هایی مثل عطریا نباید فراموش شود. باید از سرنوشت تلخ آنها و داغ مادران و پدرانشان حرف زد تا جلوی این داستان گرفته شود. باید این دور باطل متوقف شود. عطریا و دانش آموزانی مثل عطریا که از استرس درس و آینده‌شان سكته می کنند یا دست به خودکشی می زنند روزی امید داشتند به زندگی و شاد بودند. آنها خود به خود اینطور نشدند و شاید اگر در اقلیمی دیگر بودند دچار این وضعیت نمی شدند. در انتها می خواهم این راهم اضافه کنمکه لطفا لطفا لطفا اگر کنکوری در فامیل و دوستان و ... دارید تا به آنها می رسید درباره کنکور و آینده شان ( و بعد از کنکور از رتبه شان) چیزی نپرسید تا خودشان نگفتند. شما که در روز و شب های سخت این بچه ها نبودید لطفا به خودتان حق پرسیدن این چیزها را ندهید.برای عطریا و تمام بچه هایی که به خاطر &quot;کنکور&quot; به  آرزوهایشان نرسیدند...</description>
                <category>سایه روشن</category>
                <author>سایه روشن</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 23:42:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا میشود یک آغوش مهمانم کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52258355/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C-hjokbigeji8k</link>
                <description>گریه هایم برای خودمخنده هایم برای شمانامهربانی هایم برای خودممهربانی‌هایم برای شمابی‌حوصلگی‌هایم برای خودمحوصله‌ام برای شمادرد‌هایم برای خودمشادی‌ها و امیدهایم برای شمامی‌دانید چه چیزی درد دارد؟نه!نمیدانید.شما هیچ وقت هیچ چیز از من نمیپرسید.هیچ وقت من اولویت‌تان نبوده‌ام.همیشه کسانی بوده‌اند که آنها را ترجیح بدهید.من تنها اسباب‌بازی هستم که هروقت حوصله‌تان سر میرود با او بازی می‌کنید.من همان کسی هستم که فقط زمانی که کار دارید به یادش می افتید.همانی هستم که اگر چیزی نخواهید او را هم نمی‌خواهید.من همان دختری هستم که بود و نبودش را شما تعیین میکنید.همانی که از خود هیچ اختیاری ندارد.همانی که پشت نقاب لبخندش پنهان شده است.همانی که تنها دوستش بالش تخت خواب است و دلگرمی‌اش شوفاژ بغل تخت.هرگاه حوصله داشته باشید من وجود دارم و هر وقت بی حوصله باشید باید از صحنه روزگار محو شوم.باید صدایم بریده شود.باید در گوشه‌ای لبانم را بر هم بگذارم و منتظر شوم تا احضارم کنید برای انجام فرمانتان.من همان دخترم که میگویید بود و نبودش فرقی ندارد.همان که دیواری کوتاه تر از او ندارید تا بر سرش تمام عقده هایتان را خالی کنید.همانی که صدایش تا هفت خانه ان ور تر میرود و شما را بی آبرو میکند در حالی که صدایش در صدای نفرین های شما گم می شود.آری من همانی هستم که با وجود تمام بدجنسی هایتان باز هم دوستتان دارد.باز هم حاضر می‌شود بمیرد تا لبخند بزنید.من همان دختری هستم که تار و پودش را غم فراگرفته است و باز لبخند میزند...به قول اخوان هوا بس ناجوانمردانه سرد است.آری هوا سرد است .من هراسان به دنبال آغوشی گرم می گردم.آغوشی به بزرگی غم هایی که در سینه دارم.بگذار سرم را بر سینه خدا بگذارم.او می داند راز دلم را،او می داند نا گفته هایم را. خداجان می شود مرا برگردانی پیش خودت؟خداجان جهانت آلوده شده.خدایا دیگر کسی مرا نمی خواهد.می شود تو مرا بخواهی؟خدایا دلم برایت تنگ شده است.خدایا دلم آغوشت را می خواهد.تو میشنوی حرف هایم را مگر نه؟می شود یک آغوش مهمانم کنی؟پ.ن:متنی‌است بس مزخرف که سال پیش نوشتم.خوشحال میشم نظرتون رو بشنوم :&quot;)</description>
                <category>سایه روشن</category>
                <author>سایه روشن</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 18:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب جمعه :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52258355/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-ho9fyarl5wsn</link>
                <description>وقتی خورشید آخرین روز تعطیلات کم کم داشت غروب می‌کرد تصمیم گرفتم به حیاط ‌‌‌‌‌‌‌‌بروم.چند روزی بود که به مناسبت های مختلف تعطیلات رسمی بود و امروز آخرین روز آن تعطیلات بود.همه خواب بودند.پس از برداشتن سوییشرت سبز آبی ام به حیاط می روم.سال پیش آنجا را بازسازی کرده بودیم.دیوارهایش را با کاشی های آجر مانندی پوشانده بودیم.دو تا از سکو های قرمز رنگش را خراب کرده بودیم و به جایش با آجر های سرخی باربیکیو درست کرده بودیم.درون آن دو کشوی بزرگ سفید بود.من از آن کشو ها می ترسیدم.هیچ وقت بازشان نمی کردم.می ترسیدم درونش مارمولک باشد و رویم بپرد.روی کباب پز روزهای تعطیل کباب و جوجه درست می کردیم.کیف میداد وقتی د رسرمای زمستان یا پاییز کنارش بایستی و با آتشش خودت را گرم کنی.کمی جلوتر از باربیکیو سکوی کم ارتفاعی بود.رنگ سکو قرمز بود و رویش مربع هایی بود که درون مربع ها گل هایی با اشکال متفاوت کشیده شده بود.بابا به تازگی در گلدان های طویلی انواع حسن یوسف ها را کاشته بود.زیبا ترین جای حیاط با اختلاف آنجا بود.جلود گلذان های بزرگ حسن و یوسف می نشینم و آسمان را نگاه می کنم.کم کم خورشید دارد غروب می کند.غروب و دریا :&quot;) در پاییز زودتر از همیشه غروب می کرد.این را دوست نداشتم.احساس می کردم از همه کارهایم عقب مانده ام و هوا تاریک شده است!به غیر از این مورد مشکل دیگر با پاییز و زمستان نداشتم.اووووفففف عجب عکاسیم من :&quot;)نسیم خنک پاییز به زیر سوییشرتم رسوخ کرده بود.سردم شده بود.اما این سرما را جور عجیبی دوست داشتم.توجهم به درخت خرمالوی حیاط جلب شد.چقدر میوه داده بود!شاخه های درخت تاب آن همه میوه را نداشت.شاخه هایی جلویی کمی خم شده بودند.زیر درخت که رفتم دیدن سر هر کدام از شاخه ها حداقل چهار خرمالو در آمده بود.خرمالو ها بعضی هایشان هنوز سبز و زرد بودند.رسیده ترین هایشان کم کم رگه های رنگ نارنجی در آن ها دیده می‌شد.میوه های درشت و خوبی می‌شدند.همانجا به خودم قول دادم که امسال دیگر خرمالو ها را بچینم.آخر هیچ سالی مامان نمی گذاشت به خرمالو ها دست بزنیم.می گفت:&quot;حالا چیکار این درخت داری؟بذار پرنده ها بخورن برای تو میخرم!&quot; امسال می خواستم حداقل برای یکبار هم که شده یکی از خرمالو ها را بچشم.نمی دانم چه چیزی بود که هروقت کاری ممنوع بود دوست داشتی انجامش دهی و هر وقت چیزی آزاد و خوب است هیچ علاقه ای به انجام دادنش نداری!درخت خرمالو :)حوصله ام بدجوری سر رفته بود.تصمیم گرفتم داخل خانه بروم.دیگر داشت تاریک می‌شد.داخل که رفتم استکان چایی برای خودم ریختم و دستان یخ زده ام را بر روی دهانه اش گذاشتم.چند ثانیه که گذشت سوزش گرما را در کف دستم حس می کردم .سوزش دلپذیری بود.این را هم مانند نسیم خنک پاییزی دوست داشتم!دلم بدجوری تنگ بود!تنگ چیز و کسی که نمی دانستم چیست!باز هم مثل همیشه غروب جمعه دلگیر بود.غروب جمعه حالت خاصی داشت.انگار همه دلتنگ کسی بودیم که نمی دانستیم کیست!همه منتظر اتفاقی خاص بودیم!انگار تمام خستگی های این شش روز را در غروب جمعه ها جمع شده بود و همه بار آن را به دوش می کشیدیم.سخت بود.غروب های جمعه را تحمل کردن تاب عجیبی می خواست.با تمام اینها دوستش داشتم.احساس می کردم روزی این غم و دلتنگی جایش را به شادی و نشاط می دهد.پس به امید دیدار تا آن جمعه :)</description>
                <category>سایه روشن</category>
                <author>سایه روشن</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 22:31:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقام و بخشش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52258355/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%B4-kb5r0o1haktw</link>
                <description>انتظار داشتم وقتی که گریه کردنش را می بینم دلم خنک شود.دوست داشتم وقتی با خرس کوچک سفیدش که روی زمین دنبال خودش می کشدو پیش مامان می رود پوزخند بزنم و ابرویم را برایش بالا ببرم ولی نمی دانم چرا نتوانستم.اصلا نمی‌شد.انگار در آن لحظه خندیدن را از یاد برده بودم.اصلا بلند نبودم دهانم را کش دهم و این سو آن سوی لبانم را بالا ببرم.به جایش برای تک تک گریه هایش _ البته گریه که جه عرض کنم ضجه هایش_بغض کردم.شیرینی پاستیلش به کامم زهر شد.دهانم تلخ شد.فکر نمی کردم انتقام انقدر درد داشته باشد.همیشه در فیلم ها وقتی شخص انتقام گیرنده به کسی که از او کینه دارد شلیک می کند یک خنده سر مستانه سر می دهد و با لذت به او می گوید:((باز به هم رسیدیم جان!)) و بعد به پاهای او شلیک می کند.جان همینطور که دارد خودش را روی زمین می کشد و قطرات عرق روی پیشانی اش مانند مروارید می درخشد می گوید:((مایکل تو میدونی که من هیچ نقشی تو کشتن بابات نداشتم،مگه نه؟)) و اینجا دوباره مایکل خنده سر مستانه تحویل جان می دهد و می گوید:(( واسه این حرفا خیلی دیره رفیق)) و بعد به او نزدیک می شود و می گوید:((دیگه اینجا آخر خطه)) وبعد به او شلیک می کند.کت و شلوار مشکی جان غرق در خون می شود و روی زمین با چشمان باز کشته می شود.می توانی از چشمان مایکل بفهمی که چقدر خوشحال است!روی تن بی جان،جان خم می شود و او را با لذت تماشا می کند.بعد از آن تنها یک سکانس از فیلم می ماند.مایکل عینک آفتابی اش را می زند و یقه کت چرم مشکی اش را با لا می دهد و بسیار عادی سوار ماشینش می شود.انگار نه انگار آدم کشته است!فقط نمی دانم چرا وقتی می خواهد او را بکشد او را رفیق خطاب می کند!خدایی چه سناریویی نوشتم.خوشم آمد.صدای گریه نرگس که دوباره بلند می شود نمی گذارد تا فیلم نامه را ادامه دهم.دوباره دهانم تلخ می شود.احساس گناه می کنم که چرا پاستیل هایش را خوردم.نه به آن مایکل که رفیقش را کشت و نه به من که نمی توانم پاستیل خواهر کوچک ترم را بخورم!اصلا می دانید من قابلیت انتقام گرفتن رویم نصب نیست!باید به کارخانه برگردم تا این نرم افزار هم رویم نصب بکنند!صدای مامان را می شنوم که می گوید:آخه این یه ذره پاستیل کجای شکم تورو می گرفت که نتونستی ازش بگذری؟!آخه به تو هم میگن دختر؟میگن خواهر؟دلت میاد بچه رو اینجوری ببینی؟دلش به همین چهارتا دونه پاستیل خوش بود که اونم تو خوردی.آخه این که همش رنگه.تو بچه بودی از پاستیل بدت می اومد حالا بزرگ شدی پاستل خور شدی واسه من؟!_مامان خب نرگسم خوراکی های منو میخوره.نمیشه که!این چه عدالتیه شما ها دارین؟اون هرکار دلش خواست بکنه من همینجور دست به سینه نگاش کنم؟+ واقعا که!راستش را بخواهید اگر به عقب بر میگشتم اصلا دست هم به پاستیل خرسی هایش نمیزدم.نمی دانم چرا هروقت پاستیل خرسی می خوردم سرم گیج می رفت.اصلا یک حال عجیبی می شدم.سرم درد می گرفت و انگار نفس کم می آوردم.این بار بدتر شدم.انگار آه نرگس مرا گرفته بود.دلم نیامد همین طور ولش کنم و بروم دنبال کار های خودم.پیشش رفتم.بغلش کردم و کلی قربان صدقه اش رفتم.با خرسش برایش ادا در آوردم.همیشه اینکار جواب میداد و می خندید.و چه زیبا تر می شد وقتی خنده مهمان صورتش می شد.هنوز چشمان مشکی اش از اشک هایی که ریخت درخشان بود و چشمانش بزرگ تر دیده میشد.دلم نمی خواست چشمانش را ببینم.دلیل گریه هایش من بودم.البته او بچه بود و این چیزها را زود یادش می رفت.او برعکس آدم بزرگ ها زود می بخشید.زود فراموش می کرد.کینه اش شتری نبود.درواقع اصلا کینه به دل نمی گرفت.مثل بچه ها زندگی کردن خوب است.خنده هایت از ته دل هستند و گریه هایت زود بند می آید.ترس هایت خنده دارند و عصبانیتت بی مورد و زود گذر.بچه بودن خیلی خوب است!</description>
                <category>سایه روشن</category>
                <author>سایه روشن</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 22:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ناشناخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52258355/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-ll2liwi1hlaj</link>
                <description>خداوند هیچ چیز را به ما وعده نداده است.او وعده زندگی خوب،زندگی بد،شادی و نشاط،غم،فقر،ثروت.او هیچ کدام را به ما وعده نداده است.تنها وعدهای که او به ما داده مرگ است و بس.خودش گفته که بازگشت همه‌مان به سوی اوست والاغیر.مهم نیست پیر باشیم یا جوان،فقیر یا ثروتمند،مهربان یا خبیث،آخر آخرش همه‌مان را یک فاتحه مهمان میکنند و از ما تکه سنگی سرد به جا می ماند.خدا نکند و اینها هم ندارد.حقیقتی است هرچند تلخ و یا شاید هم شیرین!حساب کنید زندگی یک بازی بی پایان بود و انتها نداشت.قطعا حوصله تان سر میرفت و میخواستید آن را به انتها برسانید و بدانید چند امتیاز جمع کرده اید.زندگی هم همین است.یک بازی که اگر انتها نداشته باشد و امتیاز ها معلوم نشوند،چیزی جز اتلاف وقت و حوصله سر رفتن عایدمان نمیشود!زندگی را که همه‌مان میدانیم چیست و صحبت درباره آن مثل این است که معلم درسی را که شما بلدید ده بار بدهد پس از آن حرفی نمیزنم.چیزی که ذهنم را درگیر کرده است دنیایی است بین مرگ و زندگی.معلوم نیست اصالا دنیای بین این دو وجود دارد یا نه ولی لحظه‌ای به آن فکرکنید.اگر جایی وجود داشته باشد که ما در آن مرحله بتوانیم زندگی های متفاوت را بچشیم چه؟هزاران افسانه و داستان و کتاب درباره دنیای پس از مرگ یا دنیایی میان مرگ و زندگی وجود دارد.به عنوان مثال یک افسانه چینی است که میگوید اگر قرار باشد به جهنم بروی با کسی که میتوانستی باشی ولی نبودی ملاقات می کنی.به نظرم دردناک است این را دقیقا لحظه ای ببینی که دیگر راه و زمانی برای جبران وجود ندارد.فکر میکنم این از افتادن در آتش جهنم هم بدتر باشد.در حسرت سوختن بدتر از در آتش جهنم سوختن است.تنها نکته مثبتی که در این باره میتوانیم بگوییم این است که تنها افسانهای در چین است و افسانه ها حقیقت ندارند.با این حال از کجا معلوم که دنیایی بین مرگ و زندگی یا دنیای بعد از مرگ وجود نداشته باشد؟قطعا برای همه ما لحظاتی پیش آمده است که بین دو یا چند گزینه قرار بگیریم و مجبور به انتخاب باشیم.من فکر میکنم که در دنیایی بین مرگ و زندگی ما میتوانیم ببینیم که اگر تصمیماتمان متفاوت بود چه زندگی انتظارمان را می کشید؟مثال اگر به جای دانش آموز ایکس با دانش آموز ایگرگ دوست میشدیم چه فرقی به حالمان داشت؟ یا مثالا اگر در بزرگسالی مهاجرت میکردیم چه اتفاقی می افتاد؟ما حتی کوچکترین تصمیماتی هم که میگیریم میتواند روی راه و هدفمان تأثیر بگذارد.ما ممکن بود با تغییر هر کدام از تصمیماتمان زندگیمان متفاونت شود.حتی ممکن است روی زندگی چندین نسل بعد از خودمان هم تاثیر بگذاریم.ممکن است زندگیمان به طرز بسیار دلنشینی از این رو به آن رو شود یا به طرز فجیعی از عرش به فرش برسیم.شاید خیلی جذاب به نظر برسد.شاید در یک زندگی ما پادشاه باشیم و در زندگی دیگر گدا،شاید در زندگی تنها فکر و ذکرمان درس باشد وبهترین دانشجوی دانشگاه باشیم و در زندگی دیگر تنها فکر و ذکرمان کسب و کار باشد،.شاید در زندگی دیگری شاغل باشیم و از کار خسته شده باشیم و در زندگی دیگری به دنبال کار باشیم و از بیکاری خسته شده باشیم.احتمالات زیادی وجود دارد.ما در زندگی های متفاوت میتوانیم اخلاق،رفتار و صورتی کمی متفاوت داشته باشیم ولی شاید در هیچکدام آنها خوشحال و شاد نباشیم چون آنها زندگی ما نیستند زندگی شخص دیگری هستند با مشخصات کمی شبیه به ما که در دنیایی موازی با دنیای ما زندگی می کنند.ما به همین ثانیه،به همین دقیقه و به همین ساعت تعلق داریم.ما به این زندگانی تعلق داریم که تک تک تصمیماتش را با قلب،روح،جسم و عقلمان گرفته ایم.در این لحظه وجود داشتن یا نداشتن دنیای بین مرگ و زندگی یا دنیای بعد از مرگ فرقی به حالمان نمیکند و زیاد اهمیتی ندارد.مهم این است که در هرصورت ما به هر آنچه تصمیم گرفته ایمو هر بذری که در زمینمان کاشته ایم افتخار کنیم حتی به تصمیمات به ظاهر اشتباهی که گرفته ایم.از کجا معلوم شاید اگر آن تصمیم اشتباه گرفته نمیشد ما سرنوشتی تلخ تر دچار میشدیم؟ شاید گاهی به خاطر احساسات یا حتی منطق نتوانیم درست تصمیم بگیریم.شاید گاهی درست این بوده که به حرف دلمان گوش کنیم نه منطقمان.شاید هم گاهی درست آن بوده است که بگذاریم ما فرمانبر عقل باشیم.با وجود تمام زندگی هایی که نکردهایم و تصمیماتی که نگرفته ایم،در انتها باید این را بدانیم که برای تصمیمات غلط زندگیمان نباید خودمان را سرزنش کنیم و تا آخر عمرمان همینطور بنشینیم و بگوییم اگر فالن جا بهمان تصمیم را نمیگرفتم الان موفق ترین فرد روی کره زمین بودیم!سرزنش کردن خودمان هیچ تغییری در شرایط به وجود نمی آورد.سرزنش کردن خودمان هنر نیست.هنر این است که دست روی زانو هایمان بگذاریم و بلند شویم و به تلاش کردن ادامه دهیم.</description>
                <category>سایه روشن</category>
                <author>سایه روشن</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 22:11:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی امید!</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-ahptbexvpsoe</link>
                <description>قدم میزنم و قدم میزنم.قدم هایم عصبی است.سرم پایین است و تنها برگ های زرد و پژمرده ای را می بینم که قاتلشان پاییز است.حوصله هیچکس را ندارم.دوست دارم زمان متوقف شود و ساعت ها بدون هیچ دغدغه ای به خواب عمیقی فرو بروم.همان خواب عمیقی که سال هاست در حسرتش ماندم.خوابی عمیق و طولانی.خیلی طولانی.شاید به طولانی خواب ابدی....دلم خواب ابدی می خواهد.آنقدر هندزفری در گوشم بوده که گوشم درد گرفته است.دوست دارم هندزفری را کنار بگذارم اما کنار بگذارم که چه بشود؟که صدای بوق ماشین ها را بشنوم؟ صدای دعوا کردن زن و شوهری را در خیابان بشنوم ، که هر چقدر هم زن سعی کند نمی تواند وضعیت را عادی جلوه دهد؟که بشنوم صدای کودک کاری را که التماس می کند تا از او فالی بخرند؟در بیاورم که چه بشود؟هیچ نوای دل انگیزی آن بیرون منتظرم نیست.هیچ چیز!دلم می خواهد همانجا وسط خیابان فریاد بزنم.دوست دارم هق هق گریه هایم دنیا را بگیرد اما خب که چه بشود؟چه فایده ای به حالم دارد؟چه اتفاقی می افتد؟کسی می آید تا آرامم کند؟تنها چیزی که نصیبم می شود نگاه‌هایی است که داد می زنند:((این دختره دیوونست؟!)) نه من آن نگاه ها را نمی خواهم.دلم نگاهی به مهربانی خدا می خواهد که با آن حرف بزنم و شانه ای به بزرگی خدا تا رویش گریه کنم.مرد بزرگ هیکلی به من میخورد.نزدیک بود پرت شوم اما مرد حتی خم به ابرو نیاورد.آری در این شهر بزرگ من دقیقا همان قدر بی ارزش هستم!آنقدر بی ارزش که حتی کسی سعی نمی کند از من دلجویی کند یا از من عذرخواهی کند.خواننده آهنگ غمگینی می خواند.دوباره درباره شکست عشقی و از اینجور چیزهاست.از همان هایی که کل آهنگ غر می زنند از رفتن یار و چه و چه و چه و آخرش می گویند اصلا چه بهتر که رفتی!آهنگ را که گوش میدهم به یاد می آورم مصاحبه خواننده اش را که گفت تا با حال عاشق نشده است.اگر نشده است چطور از عشق و عاشقی می خواند؟خواننده ها هم دروغگو هستند!همه دروغگو اند.از بقال سر کوچه بگیر تا همین خواننده ها و بازیگر ها و ....همه به هم دروغ می گوییم.دنیایمان را با دروغ رنگ کرده ایم و انتظار داریم زیبا باشد! به نظرم بازیگری به تنها چیزی که نیاز دارد دروغگویی است!برای همین است که تمام مردم دنیا می توانند با کمی تلاش و کوشش به بازیگرانی خوب و قابل تبدیل بشوند!از دروغ های خواننده خسته می شوم و به ناچار هندزفری را از گوشم در می آورم.صدای بوق ها آنقدرها هم آزار دهنده نیست.سعی می کنم بیشتر گوش بدهم.صدای خنده دخترکی را می شنوم.شاد و سرمستانه می خندد.نگاهش می کنم.موهایش را دو طرف سرش بافته است و وقتی می خندد دندان های شیری اش نمایان می شوند.دستش را محکم در دست مادرش گره کرده است.فکر کنم مادر دخترک برایش خرید کرده است.از همان خرید هایی که هرچه بخواهی میخرند برایت.چقدر دلم از این خرید ها می خواهد.صدای گریه‌های نوزادی را می شنوم.پشت بندش صدای بابایش می آید که قربان صدقه اش میرود بلکه بچه آرام شود.صدای گریه اش آنقدرها هم گوشخراش نیست.در صدایش انگار زندگی جریان دارد.وقتی از پشت در اتاق زایمان صدای گریه نوزادی را می شنوی انگار نوید می دهد که زندگی دیگری دارد آغاز می شود،ندا می دهد که هنوز نسل ما انسان ها ادامه دارد!گریه نوزاد عجیب امیدوار کننده است!صدای همهمه مردم را می شنوم.آنقدر صدا زیاد است که نمی توانم تفکیک کنم چه کسی چه می گوید.برای همین حواسم را می دهم به برگ های پاییزی که با هر قدم خرد می شوند و خش خش صدا می دهند.همان هایی که قاتلشان کسی جز پاییز نیست!حالا که نگاه می کنم دیگر به نظرم مقتول نیستند.انگار پاییز رسم رهایی را یادشان داده است!خوش به حالشان که قرن هاست هر سال رها می شوند!می دانید دیگر دلم خواب ابدی نمی خواهد.دلم می خواهد فقط مدتی رها باشم.مدتی فقط صدای خنده دختر بچه ها و پسر بچه ها را بشنوم که در پارک با هم بازی می کنند،دوست دارم مدتی تنها بنشینم و تماشا کنم رها شدن برگ های پاییزی را و شکفتنشان در فصل زیبای بهار را.دوست دارم قدم بزنم در خیابان ولیعصر تهران،در بازار های تجریش بشنوم صدای چانه زدن خریدار را که می خواهد تخفیف بگیرد و بشنوم صدای بلال فروشی را که در پارک داد می زند:((بدو بدو شیر بلاله،بدو بدو)) می دانید به نظرم زندگی آنقدر ها هم سخت نیست،می شود شاد بود.می شود دلخوشی های کوچک را دید و با آن‌ها لحظه ای مانند برگ های پاییزی رها شد....تهران،شهر بزرگ‌مان با تمام شلوغی اش،با تمام سر و صدایش و با تمام آلودگی اش باز هم می شود صدای نوزادی را شنید که نوید می دهد زندگی در جریان است.بازار تجریش :)خیابان ولیعصر خودمونه ها :))))</description>
                <category>سایه روشن</category>
                <author>سایه روشن</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 22:09:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52258355/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D9%86-lj6wg1jtcqqa</link>
                <description>میدانید دو قلو بودن تنها در ظاهر جذاب است.لباس های یکسان،لوازم یکسان،داشتن همبازی و .... ولی لازم است اشاره کنم که هیچ کدام از اینها به دردسرهایش نمی ارزد!شراکت همیشه مشکل است.مخصوصا اگر بخواهی با برادرت که دو دقیقه از خودت کوچک تر است،اتاقت را شریک شوی.روزگارت سیاه است!وقتی وارد اتاقمان می شوم اولین چیزی که چشمم را می گیرد و حرصم را در می آورد پوسترهایی است از بازیگران معروف سراسر جهان.همان بازیگرانی که هیچ وقت نتوانستم اسمشان را یاد بگیرم!بعد از آن که کمی بابت پوستر ها حرص می خورم نفسم می گیرد.البته این به خاطر هوای گرفته اتاق است.هیچ وقت هوا تازه نیست.همیشه انگار در حمام نفس می کشی.انگار هوا بخار دارد.از نبود رهام استفاده می کنم و پنجره را باز می گذارم.سمت میز تحریرم می روم.بهترین نقطه اتاق و البته زیباترین قسمت اتاق میز تحریر من است.تنها جایی که می توانی امید و رنگ پیدا کنی همین جا است.بقیه اتاق بنا به سلیقه رهام سیاه و سفید است آدم احساس میکند در فیلم های قدیمی زندگی می کند!همان فیلم هایی که بابا در زمان جوانی نگاه می کرده است!آخر رنگ سیاه هم دوست داشتن دارد؟! (حالا اگر از آهنگ مشکی رنگ عشقه  که فقط سعی در توجیح کارهای دیوانه وار رهام داردبگذریم،) واقعا چه چیز رنگ مشکی جذاب است؟مثلا رنگ آبی یا صورتی چه مشکلی دارد؟اصلا چه اشکالی دارد اتاق را با پارتیشن نصف کنیم و من بتوانم اتاقم را جوری که دلم می خواهد تزئین کنم؟اگر میتوانستم اتاق خودم را داشته باشم دیوار ها را آبی می کردم.کتابخانه ای سفید با کشویی آبی می گذاشتم بغل پنجره و کنارش صندلی صورتی رنگی می گذاشتم.نور پنجره اتاق جان می دهد برای خواندن کتاب!آخ چه می شد اگر به جای این پوستر های سیاه و سفید بازیگران مورد عالقه رهام ، شعر های سعدی،مولانا،قیصر امین پور و حافظ و فروغ را به دیوار می چسباندیم و بعدش با یک تابلو از انیشتین و استوین هاوکینگ کار را تمام میکردیم.خدایی بهتر از این دیوانگانی که روی دیوار چسبیده شده اند نبود؟حداقل رهام دیگر شب امتحان ادبیاتش چهار بیت شعر بلد بود و مامان دیگر به خاطر نمره هایش سرش داد نمی کشید و سرم را به درد نمی آورد.روی میز تحریرم جعبه ای با مقوا های رنگی ساخته ام.مستطیل شکل و کشیده اند.درونش عود می گذارم.یکی از آنها را بر می دارم و در جا عودی کنار میزم می گذارم و روشنش می کنم.در دلم خدا را شکر می کنم که رهام در اتاق نیست.اگر بود نه پنجره باز می شد و نه عود روشن! ادا در می آورد و میگفت:وای روشا خاموش کن اون عودو!سردرد گرفتم! یا غر میزد:روشا برای چی پنجره رو باز کردی؟! دارم یخ می زنم ببندش! بفرما! آنقدر این را به من گفته است که حتی وقتی هم نیست جمله اش را می شنوم!_روشا!کجایی؟میگم پنجره رو ببند!یخ زدم! سرم را بر می گردانم و می بینم نخیر!ظاهرا فکر و خیال نبوده است و دوباره سر و کله شازده پیدا شده است!+نمی خوام.ببین هوا چقدر گرفتست.بابا یک کوچولو هم به دل من راه بیا رهام!فقط اتاق تو که نیست!به حرفم توجه نمی کند و پنجره را می بندد.یعنی واقعا از این حجم توجه که به حرف هایم نشان می دهد نمی دانم باید چطور از او تشکر کنم!سرش را که بر می گرداند عود را می بیند.حاضرم شرط ببندم که حتی بویش را همحس نکرده بود!_روشا مگه نگفتم عود روشن نکن سرم درد میگیره؟یعنی انقدر سخته اینو بفهمی؟!جوابش را نمی دهم.اعصابم را خرد کرده است.نمی فهمم چرا همیشه همه چیز بباید طبق میل او پیش برود؟چرا نظرم برای کسی مهم نیست؟دو دستانم را روی میزم می گذارم و دور سرم حلقه می کنم.کتابخانه را می بینم.آنجا هم هیچ اثری از رهام نیست!البته اگر عکس هایی که به یک طرف آن چسبانده است را نادیده بگیریم!دلخوشی دیگری هم پیدا کرده ام!کتاب ها همه منظم و مرتب چیده شده اند.آنجا هم رنگ رنگی است!جلد های آبی،نارنجی،سبز و سورمه ای که درکتابخانه وجود دارد می تواند کمی ثابت کند در این اتاق آدم های شادی هم حضور دارند نه یک مشت دیوانه عاشق رنگ سیاه و سفید! می دانید،با تمام بدی هایی که از رهام و سلیقه اش گقتم ،او را دوست دارم.دوست داشتنی است.سردرد هایش و بازیگران خارجی هم که دوست دارد هم دوست داشتنی است.رنگ سیاه را دوست دارد ولی ذره ای از آن سیاهی وجودش را لک نکرده است.همینش دوست داشتنی است!شاید چون خواهرش هستم دوستش دارم!هر چه نباشد خواهر دلسوز برادر است!خواهر حتی اگر نتواند پنجره اتاقش را باز کند باز هم برادرش را دوست دارد! همانطور که رهام مرا دوست دارد و با من کنار می آید(که کمتر این اتفاق می افتد)من هم او را دوست میدارم! همینطور که کتابخانه را نگاه می کنم پلک هایم روی هم می افتد.صدای آهنگ های خارجکی رهام جزو صداهایی است که کم کم دارد برایم محو می شود.نکته جالب دیگری کشف کرده ام !تنها رهام است که می تواند با صدای بلند آهنگ بگذارد!در این خانه و مخصوصا در  این اتاق می توانید عدالت را تنفس کنید!پ.ن: بدانبد و آگاه باشید برای سال پیش است.(دلیلی مسخره برای بد آمدن های احتمالی شما دوستان)</description>
                <category>سایه روشن</category>
                <author>سایه روشن</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 21:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی‌ زندگی‌ پیرمرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52258355/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-erjy1a7vk1ic</link>
                <description> https://songsara.net/72362/ لطفا پیش از خواندن متن، موسیقی (Exprience) را پخش کنید و همراه با آن بخوانید. ممنونم :&quot;)••••••••••هرگاه ناراحت و نا امید میشوم هندزفری را در گوشم میگذارم و صدای موسیقی را تا آخر بلند میکنم.دقیقا تا همانجایی که دیگر صدای تلق و تلوق ظرف‌ها،صدای گوینده‌ی اخبار،صدای کسی که صدایم میکند،صدای نگرانی ها و ترس هایم را نشنوم.این آهنگ مرا بیش از هرچیز یاد مرگ می اندازد.برای همین تسلی بخش یا بهتر بگویم مسکن خوبی است برای غم ها.انگار در اوج زیبایی به تو می‌فهماند که روزی تمام این پستی ها و بلندی ها،مثل فراز و فرود این آهنگ به انتها میرسد و تو به سکون و آرامش ابدی خواهی رسید.احساس میکنم زمانی که میمیریم روی زندگی ‌هایمان این موسیقی را میگذارند و لحظات تلخ،شیرین،سخت و آسان را گلچین میکنند تا ما بفهمیم آنقدر ها که فکر میکردیم خوشبخت یا بدبخت نبودیم.این موسیقی مرا به یاد پیرمردی می اندازد که روی تنه‌ی قطع شده درخت سروی نشیته است.کت قهوه‌ای رنگی به تن دارد و کلاهی به رنگ سرمه‌ایِ سیر به سر دارد.آن مرد کهنسالِ عصا به دست برای اولین بار در طول عمرش اشک میریزد.اشک میریزد برای تک تک لحظاتی که پدرش به او گفت که مرد گریه نمیکند و سیلی محکمی به صورتش زد که مبادا کسی رد اشک هایش را ببیند.آن سیلی آنقدر صورت پیرمرد را سرخ نگه‌داشت که حتی برای رفتن پدرش هم گریه نکرد.پدرش که سهل است او برای رفتن هیچکس اشک نریخت اما حالا که دیگر فقط خودش مانده است دیگر برایش مرد بودن یا نبودن فرقی نمیکند. آنهایی که قرار بود قضاوتش کنند حال در سکون ابدی با سر میبردند.پیرمرد به گذشته ها فکر میکند.از زمانی که پرستار او را در آغوش مادرش گذاشت تا چند ساعت پیش که اخرین عزیزش را به خاک سپرد.دوران کودکی اش شیطان و بازیگوش بود. آنقدر که حتی تا الان هم بخیه‌ی ابرویش مشخص است.او بزرگتر و عاقل‌تر شد.در کلاس تبدیل به همان دسته از بچه‌هایی شد که در گوشه کلاس می نشینند و همیشه در غوغای کلاس گم می‌شوند. با یک عینک مستطیلی با قابی مشکی و کلفت و مدل مویی ساده.سال‌ها میگذرد. وارد دانشگاه میشود. او تنها ۱۹ سال دارد که معشوق او را فرا میخواند. پسر جوان تنها تصور دست و پا شکسته ای از عشق و زندگی دارد اما فکر میکند آنقدر عاقل و توانمند شده است که بتواند برای صاحب آن چشمان مشکی زیبا زندگی خوبی فراهم کند.در این برحه انگار که اولین اوج آهنگ را پشت سر میگذارد.تلخی های زیادی را می‌چشد.پسرک تازه پس از تقلاهای فراوان تفاوت زندگی و قصه‌های پریان با گوشت و پوست و استخوان درک میکند. بالاخره دلش مانند نت‌های آرام موسیقی،آرام میگیرد و در اوج این آرامش پدرش را از دست میدهد و برای اولین بار می‌فهمد که از دست دادن واقعی چه احساسی دارد. او گریه نمیکند.او ضجه نمیزند. او فقط مانند یک مرد می‌ایستد و از کسانی که برای بدرقه پدرش آمده اند تشکر میکند. او مثل یک مرد به سیاهی و عمق قبر نگاه میکند و می‌فهمد این آغاز از دست دادن هاست. چندین سال میگذرد.آهنگ دوباره همراه با زندگی او اوج میگیرد. حال او خودش پدر شده‌ و به دفعات به سیاهی قبرها چشم دوخته است. او روز به روز سنش بیشتر می‌شود. کم کم موهای شقیقه‌‌اش سفید میشوند. کم کم بچه‌هایش سر و سامان پیدا میکنند و او کم کم روز با روز تنها تر میشود تا اینکه حتی درخت سرو هم تنهایش میگذارد.همان درختی کا در اسفند شش سالگی‌اش کاشته بود. پیرمرد قصه ما تا زمانی که تمام و کمال تنها نشد گریه نکرد. او حال در سکونی نسبی به سر می‌برد.سکونی که از مرگ هم بدتر است. ناگهان همه چیز در سکوت فرو میرود تا پیرمرد اشک بریزد و با آغاز گریستن او دوباره موسیقی نواخته میشود. او آرام آرام چشمانش را میبندد که دردهایش راحت تر بیرون بزنند و قلبش بدون دیدن زیبایی طبیعت از حرکت بیاستد. پیرمرد داستان ما سختی و آسانی را چشید و زمانی که زندگی اش ترکیبی از طعم اشک و شیرینی بود، آخرین نت را نواخت. آن پیرمرد چقدر خوشبخت بود که توانست زندگی کند.آن پیرمرد چقدر خوشبخت بود که توانست زندگی‌ کند!</description>
                <category>سایه روشن</category>
                <author>سایه روشن</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 20:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>