<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بابک اشکانیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52291831</link>
        <description>تنهایی نهایت پیچیدگیست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:05:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4326613/avatar/zUmVFJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بابک اشکانیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52291831</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیگانه (آلبر کامو)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-fwe4f25d6ndl</link>
                <description>مرسو انسانی است بیگانه با احساسات؛ یا شاید دقیق‌تر، انسانی خسته از نقاب زدن.او به جایی رسیده که دیگر نمی‌تواند وانمود کند اندوهگین است، نمی‌تواند تظاهر کند که جهان برایش معنا دارد، و نمی‌تواند دروغ‌های جمعی بشر را تکرار کند. پرسش اینجاست:آیا مرسو به این وضعیت رسیده چون حقیقت را دیده است، یا چون از دوست داشتن خود خسته شده است؟و آیا بهای این بی‌نقابی، مرگ است؟انسان‌ها وقتی متفاوت می‌شوند، طرد می‌شوند؛ نه به خاطر گناه، بلکه به خاطر ترس. ترس از آن‌که این تفاوت، آینه‌ای شود روبه‌روی دروغ‌های خودشان. جامعه نمی‌تواند انسانی را تحمل کند که گریه نمی‌کند، دعا نمی‌خواند و نقش بازی نمی‌کند. مرسو بیش از آن‌که قاتل باشد، شاهدی خطرناک است؛ شاهد پوچیِ ارزش‌هایی که دیگران به آن‌ها پناه برده‌اند.تفکر او که زندگی پوچ و بی‌معناست، چندان هم دور از فهم نیست. ما همه در نهایت می‌میریم؛ یکی در سی‌سالگی می‌بازد، یکی در هفتادسالگی. در این نبرد، همیشه زندگی برنده است. اما اگر تلاش برای زیستن را از دست بدهیم ـ برای تجربه‌های خاص، برای دوست داشتن و دوست داشته شدن ـ این مبارزه، که پایانش از پیش معلوم است، برای ما سنگین‌تر و تاریک‌تر می‌شود.اشک ریختن انسان برای عزیزانش، در اصل گریه برای خویشتن است؛ برای آن بخشی از وجودش که دیگر کسی نیست آن را دوست بدارد.و گریه نکردن مرسو برای مادرش، شاید نشانه‌ی بی‌عاطفگی نباشد؛ شاید نشانه‌ی آن است که او دیگر خودش را دوست ندارد. او با خویشتن بیگانه شده است. نه با مادرش.وقتی انسان با خودش بیگانه می‌شود، چه تفاوتی با یک چوب خشک دارد؟دیگر تلاشی نمی‌کند تا «ماری» را در زندگی نگه دارد، دیگر برای ماندن کسی نمی‌جنگد، و دیگر دلیلی برای امید یافتن نمی‌بیند. او از درون تهی شده است؛ نه به دلیل نفرت، بلکه از فرسودگی روح.شاید مرسو درست می‌گوید.شاید هم نه.چه کسی می‌داند؟شاید راهی که من می‌روم، اشتباه باشد و من هم مرسویی دیگر باشم؛ انسانی که به پوچی لبخند می‌زند و به بی‌معنایی عادت کرده است.و شاید نه؛ شاید در لحظه‌ی مرگ، عزیزانی را به یاد بیاورم، و درست در همان لحظه‌ی جان دادن، لبخندی به مرگ بزنم؛و این شکست جسم را، بزرگ‌ترین پیروزی روح خود بدانم.بیگانه، داستان انسانی است که میان بودن و نخواستنِ بودن سرگردان است؛و شاید همین سرگردانی، راز شباهت او با همه‌ی ما باشد.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 00:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جز از کل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-zribifiugw0i</link>
                <description>«جز از کل» برای من فقط یک رمان نیست؛یک تجربه است،یک مکالمه‌ی آرام با تنهایی.راستش را بخواهی،چند صفحه‌ی اولش را که می‌خوانی،دلت می‌گوید:بی‌خیال… این کتاب سلیقه‌ی من نیست.سرد است، دور است،اما عجیب اینجاست کهخودِ کتاب به تو می‌گوید:نه… بمان.ادامه بده.جز‌به‌جز جلو بیا تا به کل برسی.من خیلی به آدمی شبیه آنوک نیاز داشتم؛کسی که بلد باشد در این شلوغیِ بی‌صدا مرا بفهمد.اما آن‌قدر این روزها درمانده‌ام که حتی اجازه نمی‌دهم کسی نزدیکم شود.اگرچه…راستش را بخواهی،قبل‌ترها هم همین بودم،فقط بهتر بلد بودم تظاهر کنم،و با یک لبخنداز کنار آدم‌ها رد شوم.دلم می‌خواهد کسی باشدکه وقتی پسش می‌زنم،گاردم را بشکند،و بی‌اجازه وارد دلم شود.کسی که همه جزءِ های تنهاییِ مراکنار هم بگذارد و با همبه یک کل منسجم برسیم.چه رؤیای شیرینی…و چه تلخ،وقتی می‌فهمیفقط رؤیاست.اگر چنین بود،که دیگر تنها ،تنها نمی ماند.گاهی دلم می‌خواستمارتین دین را از کتاب بیرون بکشم،کنارش بنشینمو با هم گریه کنیم.بعضی جاها از او بدم می‌آمد،و درست به همان اندازهخونم برای جاسپر به جوش می‌آمد.«جز از کل»کتابی نیست که بخوانی؛کتابی‌ست کهتو را می‌خواند.و بعد از تمام شدنش،می‌فهمی زندگی هم چیزی جز تلاشی خسته و بدون نتیجهبرای کنار هم چیدنِ جزئیاتِ شکسته‌ی خودمان نیستبه امیدِ رسیدنبه یک کلِ آرام (البته برای شما ها از من که چیزی نمانده)</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 01:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-tsw23jart0f4</link>
                <description>خب قراره کاغذ رو با آتیش بکشم و خودمو باهاش بسوزانمسوال درستی پرسیدی منم جواب خوبی براش دارم فایده این سوختنا اینه که جاش می مونه و هر وقت که کم میارم به جای سوختگیام نگاه می کنم و به خودم یادآوری می کنم که چرا بابد بجنگم و چرا باید ادامه بدموایی تو چقدر سوال می پرسی آره بعضی وقتا اذیتم می کنه ولی یاد گرفتم که نادیده بگیرم چی ،چی می گی نه بابا منو ناراحتی خیلی وقته از این حرفا گذشتم الان دیگه فقط بی تفاوتم و آره اونم یاد گرفتم بازیگر خوبی شدم فقط لبخند می زنم و می گذرم حالا شابد بعضی وقتا یه چند قطره اشکم قاطیش بشه کاش بعضی وقتا بشه جلوشو گرفت ارچند این اشک ها نشانه ی انسانیت است ولی خوب من دوست ندارم کسی اونا رو ببینهیادت باشه ،اصلا حق نداری یادت بره چقدر درد کشیدی </description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 12:58:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنگنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%86%D8%A7-dqzd5epfh21t</link>
                <description>تنگنا کلمه ای کاملا شایستهِ یک رمان روسی.ادبیات روس،خشن،بی رحم و بی تعارف درست مثل آب و هوای موسکو.در این جا نویسندگان تو را به اوج نمی برند که ناگهان زمینه سقوط تو را فراهم کنند بلکه از همان جایی که هستی تو را به پرش وامی دارند،پرش به ته درّه بدون  امید واهی، بدون کمک.در تاریکی تو با خودت کلنجار می ری و برای بالا رفتن تلاش می کنی و در انتهای مسیر درست همان جایی که داری می رسی دستت را می گیرند و همین که کاملا اطمینان کردی دوباره دستت را رها می کنند تا این بار بیشتر سقوط کنی در تاریکی مطلق که گرفتار شدی به فکر فرو می ری ،چهرات و خودت را فراموش می کنی .حال باید خودت را دوباره از نو ترسیم کنی این جاست که از خودت می پرسی؛من چه هستم ؟دیوانه ای که خودش را تبرئه می کند یا عاقلی که   می کوشد دیوانه نماید؟همه بارها از خودمان پرسیدیم که اگر فلان کار را نمی کردم یا بهتر بگویم اگر او فلان کار را نمی کرد این طور نمی شد هر چند یک آدم سالم مسئولیت تمام تصمیم های خود را گردن می گیرد و بدون در نظر گرفتن گذشته(هرچند این گذشته حال او را شکل داده)به راه خود ادامه می دهد و می گوید حال چه می توان کرد.ولی بیایید تعارف را کنار بگذاریم همه ما تقریبا این، ای کاش را گفته ایم .خب حالا که چه؟ فکر کن تمام تقصیر ها را به گردن او انداختی و در گذشته گیر کردی ،می خواهی از او انتقام بگیری آیا انتقام از او تو را آرام می کند ؟یادت باشد کینه دل را سیاه می کند و در ضمن تو با انتقام گرفتن از او دوبار از خودت انتقام می گیری . خب می گویی چه کنم بنشینم تا طبیعت از او انتقام بگیرد ،تازه اگر انتقام بگیرد و گیریم انتقام هم گرفت دل من آرام می گیرد ؟قطعاً خیر دل من وقتی ارام می گیرد که خودم انتقامم را بگیرم تمامی احساساتی که مرا زجر داده با روح و جان درک کند ،عذاب بکشد ، بپوسد و...داری تند می ری و حالا سوالی از تو دارم اگر تو همان راه او را دنبال کنی چه فرقی با او داری آیا می توانی در آینه بنگری و خودت را تماشا کنی بدون این که او را در سایه خودت ببینی ؟</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 02:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کتاب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-euhxthduskic</link>
                <description>زندگی، کتاب نیست…نه به نظمِ حکیمانه‌ی گلستان می‌مانَد، نه به سیاهیِ بی‌پایانِ کافکا و هدایت.نه درس اخلاقی‌ست که با واژه‌ها آراسته شده باشد، نه قصه‌ی عشقی که پایانش را از پیش بدانی.زندگی، کلمه ندارد.گاهی فقط یک نگاهِ سرد است، پشتِ صفحه‌ی خاکستریِ گوشیوقتی عکس پروفایلش را پاک می‌کندو تو دیگر نه حالی برای پرسیدن داری،نه دلی برای فهمیدن.زندگی گاهی همین است:نمی‌دانی چرااما دیگر نمی‌خواهی بدانی.زندگی نه سراسر غم است، نه شادی؛بلکه بندبندی‌ست از هر دو، که در تار و پودِ هم تنیده‌اند.در دل هر لبخند، بغضی‌ستو در عمق هر اشک، نوری…نه باید اسیرِ تیرگیِ مطلق شدو نه فریبِ لبخندهای نقاشی‌شده را خورد.ساده نیست،اما سخت هم نیست؛زندگی، یک همراهیِ خاموش استمیان آرامش و طوفانمیان خاطره و فراموشیمیان بودن و نَبودن.شاید من اشتباه می‌کنم،شاید تو…اما برای من،زندگی فقط &quot;گذشتن&quot; است.گذشتنِ ساعت‌ها،و جمع کردنِ تجربه‌ها،مثل برگ‌هایی که پاییز با خود می‌بَرَد،هاما تو هنوز صدای خش‌خش‌شان را زیر پاهایت یادت هست…زندگی همین است…نه بیشتر،نه کمتر.و همین‌قدر، واقعی.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 00:08:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش می شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-dn9prmcsgvzc</link>
                <description>«می‌دانم تصمیم درستی گرفتم،اما کاش تصمیمِ درست این نبود…»این جملهتمامِ حقیقتِ زندگی‌ست؛جایی که عقل جلوتر از دل راه می‌رودو دل،خسته و زخمی،مجبور است دنبالش بیاید.بعضی تصمیم‌ها درست‌اند،اما درست بودنشان هیچ‌وقت‌بی‌درد نیست.زندگی گاهی ما را به جایی می‌رساندکه باید انتخاب کنیم نه آنچه دوست داریم،بلکه آنچه باقی‌مان نگه می‌دارد.انتخاب‌هایی که نه برای خوشحال بودن،که فقط برای دوام آوردن‌اند.بعضی تصمیم‌ها مثل یخ بالای اب در سرمای شدید است.سطحشان زود یخ می‌زندتا عمق فرصتِ نفس کشیدن داشته باشد که شاید چیزی اروح باقی بماند.این یخ‌زدن نشانه‌ی مرگ نیست،نشانه‌ی مقاومت است.تنهایی برای مندقیقاً همین است پوسته‌ای سردروی دلی که هنوز می‌تپد.سکوتی که دور خودم کشیدمتا همه‌ی آنچه درونم زنده استدر هم نشکند.نه از این‌که نخواستم دوست بدارم،از این‌که بیش از حد دوست داشتم.من تنهایی را انتخاب نکردم چون شجاع بودم، پذیرفتم چون خسته بودم.چون بعضی نزدیکی‌هاآن‌قدر عمیق‌اند که اگر نایستی،تو را با خودشان به تهِ خودت می‌برند.می‌دانم تصمیم درستی گرفتم.این را هر روز به خودم یادآوری می‌کنم.اما شب‌ها که ماه مرا یاد آور می شود،وقتی  که صداها می‌خوابند و دل کمی اهسته صحبت می کند،در اوج بی پناهی اش در سکوت اعتراف می‌کند:کاش می‌شددرست‌ترین تصمیم‌هااین‌همه سردو این‌همه تنهانباشند.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 02:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-plvegkd7tgcs</link>
                <description>در این روزهای شلوغ و پرهیاهو،مدام خودم را حضور و غیاب می‌کنم؛گاهی غایبمو گاهی غایب‌تر.قبلاً وقتی می‌نوشتم،احساس می‌کردم برای لحظه‌ایاز غیبتم حاضر می‌شوم.اما این روزهاکاملاً غیب شده‌ام.از «جز» شروع می‌کنمو به «کل» که نمی‌رسم،در جزهای دیگر گم می‌شوم.نمی‌دانم مرا چه شده…در گذشته حس می‌کردمخودم را می‌شناسم؛تمام جزهای منسجمم را.آگاهانه و ناآگاهانهخودم را به هر «جز»ی سپردمو روزگار می‌گذشتبه این امیدکه شاید کسی بیایدو با هم به یک «کل» منسجم برسیم؛و این‌گونه کنار بیایم با این فکرکه انسان تنها نیستو نباید تنها باشد.بالاخره تسلیم شدم…یا شاید واقعاً پذیرفتمش.یا بهتر بگویم،به من اجبار شد.برای دوام آوردنباید تنها باشی.آری…هرچند گفتنش برایم آسان نیست،اما انسان تنهاست؛تنها می‌خنددو تنها گریه می‌کند.در گذشته همیشه به این امید بودمکه روزی آن ققنوس بازمی‌گرددو «تنها» را تنها می‌گذارد.اما تنهایی دیگر رفتنی نیست.و راستش را بخواهی،دیگر نمی‌خواهم که برود.پذیرفتمش؛با آغوش باز پذیرفتمش.دیگر از این‌که کسی نیستناراحت نیستم؛بلکه خوشحالمکه تنهایی ،تنهایم نگذاشت.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 20:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما از جنس دیگریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85-bnmyr0f3hsno</link>
                <description>در این جهانِ شلوغ و سرد،آدم‌ها از کنار هم می‌گذرندانگار نه انگار که دل‌هابه همین سادگی می‌شکنند.هیچ‌کس نمی‌پرسد پشتِ یک لبخند چه می‌گذرد،هیچ‌کس نمی‌بیند لرزشِ ظریفی راکه پیش از فرو ریختندر چشم‌های یک انسان جمع می‌شود.اما ما…ما از جنس دیگریم.دل‌هایمان نازک استو روح‌هایمان مثل برگ‌های خیس پاییز،به هر نسیمی می‌لرزند.برای ما هر نگاه معنایی دارد؛هر سکوت فریادی‌ست که می‌شکافدمان؛و هر حرفمی‌تواند ما را به جایی ببردکه بازگشتی از آن نیست.ذهنمان لبه‌ٔ یک پرتگاه است یک لغزش کوچک کافی‌ست،و سقوط شروع می‌شود.فکرهایی که مثل مارهای شب‌گرداز تاریکی بالا می‌آیندو دور قلب می‌پیچند،بی‌آنکه بتوانی جلوشان را بگیری.فرار هم نداری؛چون سقوط درونیپا نمی‌خواهد فقط یک جرقه می‌خواهد،یک نیم‌حرف،یک حرکت ساده،و تمام.آدم‌های حساسنه ضعیف‌اند و نه شکننده؛فقط بیش از اندازه می‌فهمند،بیش از اندازه حس می‌کنند،و همین ، بیش از اندازهگاهی روحشان را می‌سوزاند.پس خواهش می‌کنم…در این جهانِ بی‌رحم،کمی نرم‌تر قدم بردارید.کمی دقیق‌تر حرف بزنید.کمی مهربان‌تر رفتار کنید.شاید یک جملهٔ بی‌خیالانهٔ شما،در ذهنِ کسی تبدیل شودبه پرشتی ناگهانیاز بلندای یک درّهٔ بی‌انتها.و او در خودش فرو برود،در خودش گم شود،و روزها راهی برای بازگشت پیدا نکند.آدمی که حساس استساده می‌شکند،اما اگر جان سالم به در ببردروحش صیقل می‌خوردو می‌شود زیباتر از هر سنگِ قیمتی.اما تا آن روز…تا آن لحظه… مراقب باشید.روح‌ها شوخی‌بردار نیستند.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 20:37:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-nb4bww9q2h2h</link>
                <description>عجیب است…این روزها همه به‌راحتی قضاوتت می‌کنند؛گویی حق دارند به جای تو قدم بردارند،به جای تو فکر کنند،به جای تو تصمیم بگیرندبی‌آن‌که لحظه‌ای به دردهای تو نزدیک شده باشند.هیچ‌کس کفش‌های تو را نپوشیده،هیچ‌کس مسیرت را راه نرفته،هیچ‌کس نمی‌داند زیر پوست لبخندهایتچه زخم‌هایی سال‌هاست می‌سوزند.از دور،زندگی من شاید آرام به نظر برسد؛مثل دریا در غروبِ یک روز بی‌باد…اما کافی‌ست کسی کمی نزدیک شودتا بفهمد این دریاچقدر طوفان در دل پنهان کرده،چقدر موج‌های بی‌رحم دارد،چقدر کوسه‌های خاموشکه می توان خاطره نامیدشدر عمقش کمین کرده‌اند.این دریا رانه هر شناگری طاقت می‌آورد،نه هر نگاهی می‌فهمد.ساده بگویم:برایم مهم نیست چه کسی چه می‌گوید،یا چه فکری درباره‌ام می‌کند.نه به دنبال تأییدم،نه از قضاوت‌ها می‌ترسم.من کامل نیستم،من فقط یک انسانماما ارزشِ خودم را می‌شناسم.آن‌قدر که اجازه ندهمهر دستی به روح من برسدو هر صدایی جهت زندگی‌ام را تغییر دهد.تنها بودن برایم شکست نیست؛پناه است.آرامشی‌ست که میان شلوغی آدم‌ها پیدا نمی‌شود.ترجیح می‌دهمدر تنهایی خودم راست بایستم،تا این‌که در میان جمعی خم شومکه نه مرا می‌شناسندنه جهان درونم را می‌فهمند.اگر این انتخابمرا تنها می‌کند،باشد…تنهایی بهتر از گم شدن است.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 20:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم خون ریزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-yirdytguehgl</link>
                <description>قلبم دیگر توان ندارد.نفس عمیقی کشیدم.انگار تمام هوا، ناگهان سنگین شده بود.انگار جهان یک‌بار دیگر داشت همان بازی همیشگی را با من تکرار می‌کرد:وقتی می‌خواهم در سکوت غرق شوم،دستش را از پشت می‌گذارد روی شانه‌امو می‌گوید: «برگرد… هنوز تمام نشده.»پیام را دوباره خواندم.این بار انگار صدای او از میان کلمات بیرون می‌آمد.صدایی خسته، شکسته…نه شبیه التماس، نه شبیه درخواست؛بیشتر شبیه فریاد کسی بود که از میان سیلاب نامرئی،آخرین نفَس را صدا می‌زند.&quot;بیا… بهت نیاز دارم.&quot;همین چهار کلمه کافی بود که گذشته،مثل موجی سرد از نوک انگشتانم بالا بیاید و قلبم را بگیرد.همان گذشته‌ای که هزار بار سعی کرده بودم دفنش کنم،اما هر بار، دستش را از زیر خاک بیرون می‌آوردو آرام به دلم می‌زد: «من هنوز اینجام.»کمی مکث کردم،انگار بین دو جهان ایستاده‌ باشم؛بین رفتن و ماندن،بین بی‌اعتنایی و سقوط.باران بیرون پنجره مثل شلاق هی می‌خورد به شیشه.صدایش : «تصمیم بگیر… دیر می‌شود.»بالاخره انگشتم روی صفحه سر خورد.پیام دادم:&quot;کجایی؟&quot;چند ثانیه طول کشید.اما برای من، انگار یک عمر گذشت.تا این‌که جواب آمد:کافه‌ی چهارراه… میز آخر. تنها،تنها.همان کلمه‌ای که همیشه در زندگی‌ام تعقیبم می‌کرد.وقتی از در زدم بیرون، هوا تیز بود.باد می‌آمد.بادهایی که همیشه در آذر، چیزی را خبر می‌دهند…گاهی مرگ را،گاهی حقیقت را.راه که می‌رفتم، حس می‌کردم هر قدمم به گذشته نزدیک‌تر می‌شود.به زخمی که سال‌ها بود نمی‌خواستم بهش دست بزنم.به جایی که اولین‌بار فهمیدم دل،جای امنی برای نگه داشتنِ هیچ‌چیز نیست.در را که باز کردم،کافه نیمه‌تاریک بود.نورهای زردِ بخارگرفته،میزها را مثل جزیره‌هایی دور افتاده نشان می‌داد.و آن‌جا…در آخرین میز، پشت به پنجره،نشسته بود.بدون لحظه‌ای مکث از میان میزها گذشتم. چشم‌هایش، مثل کسی بودکه تازه خبر مرگ شنیده باشدبا صدایی که لای دندان‌هایش گیر کرده بود گفت: هنوزم چه قدر دبر رسیدیچرا اومدی بیرون؟ چرا از بیمارستان زدی بیرون؟کیانوش سرش را بالا آورد.چشم‌هایش گود افتاده بود، انگار شب‌ها با سایه‌های خودش گلاویز شده بود.لبخند کوتاهی زد… از آن لبخندهایی که بیشتر از گریه ازش می ترسم.تو فکر می‌کنی من دیوونم؟نفس عمیقی کشیدم باید آرام می شدم.نه… ولی نیاز به کمک داری.کیانوش زد زیر خنده؛ خنده‌ای که بوی تلخی داشت.کمک یه مشت آدم غریبه ، نه من کمک یه دوست قدیمب رو می خوامکسی که با من زندگی کرده، می‌دونه من دارم چی می‌کشم.جلوتر رفتم. دستم  را به آرامی روی میز گذاشتمتو مقصر نبودی، کیانوش. هیچ‌وقت نبودی…کیانوش پلک زد. آهسته.اشک یا باران؟ معلوم نبود.سکوت بینمات مثل پرده‌ای ضخیم آویزان شدو بود.واقعا از بیمارستان فرار کرده بود؟چشامو بستم و سرمو بین دوتا دستام گرفتمتوی ذهنم دائم می پیچید :تو بودی تو...آره… فرار کرده بود.نگاه سنگینی بهم کرد از اون نگاها که ازش بدم می آمدچرا این‌قدر به این رفیقت وابسته‌ای؟هیچ‌کس این‌طور نمی‌شکنه… مگر این‌که یه چیزی پشتش باشه.سرم را پایین انداختم؛ دوست داشتم خودمو از همه پنهان کنمدوست ندارم… حرفی ازش بزنم.ولی…صدایم شکست؛ ادامه‌اش در گلویم گیر کرد.ولی یه متن دیگه نوشتم… می‌خوای بخونی؟لبخند کجی زد، لبخندی که هم طعنه داشت، هم کنجکاوی.تو یا می‌خوای درمان بشی…یا داری به‌زور وانمود می‌کنی که حرف زدن برات سخته.نگاهش کردم نگاهی تسلیم وارنوشتم بهتر از حرفامهدست به‌سینه نشست.می‌شنوم بخون.گاهی آدم،می‌نشیند وسط زندگی‌اشو دست می‌کشد روی قلبشتا مطمئن شود هنوز می‌تپد…اما با هر لمس،انگار انگشتش روی جای زخمی می‌افتدکه هیچ‌وقت خوب نشده.آدم گاهی دلش برای کسی تنگ می‌شودنه از روی عشقنه از روی وابستگیبلکه از روی عادتی قدیمیعادت به کسی که روزیپناه بود، هوا بود،و حس می‌شد اگر او نباشددنیا هم ارزش ماندن ندارد.دلتنگییک اتفاق ساده نیست؛یک جهان استکه ناگهان درون سینه‌ی آدم سقوط می‌کند.آدم می‌ماند میان دو حس،دو فصل، دو زندگی:میان رفتن و ماندن…میان ندیدن و نتوانستنِ دیدن.و عجیـب است…چگونه یک نفرمی‌تواند هم آرامت کندهم خراب.هم نجاتت باشدهم درد.هم دلیل زنده ماندنت شودهم بزرگ‌ترین زخمِ دلت.گاهی وقت‌هاآدم نه دنبال برگشتن است،نه دل کَندن…فقط می‌خواهد یک‌بار دیگرنامش را بشنوداز دهان کسیکه روزی جهان را با یک سلامشزنده کرده بود.آه تنها…آدم همیشه عاشق کسی نمی‌شود؛گاهی عاشقِ حسی می‌شودکه با او داشته…حسی که هیچکس دیگرجرئتِ لمس کردنش را ندارد.و این‌گونه استکه دلتنگیآراممثل مهمثل بارانمثل یک آهِ طولانیبه جان آدم می‌نشیندو تا سال‌هااز خاطرش نمی‌رود.کاغذ را آرام روی میز گذاشت. انگشتش چند لحظه روی لبهٔ صفحه ماند، انگار که وزنِ جمله‌ها هنوز در نوک انگشتش می‌سوخت.سرش را بلند کرد و گفت:من این بار یه حس دیگه ای دارم تو اینو واسه خودت ننوشتیپلکی زدم، مثل کسی که می خواد آتشی را با پلکش خاموش کند.نگاهم از پنجره به میز، از میز به کفش‌هایم پرید. بعد ناگهان از جا بلند شدم.باید بدملحظه‌ای مکث کرد.کجا با این عجلهصدای زنگ گوشی ام دوباره در اتاق پیچید. همان صدایی که هر بار شنیده می‌شد،دستپاچه گوشیم را سایلنت کردمفقط باید تنها باشمآرام، بدون اینکه واکنش تندی نشان بده، خودکار را برداشت و گفت:این نیست،این کیه ،چرا انقدر می ترسی اسمشو بیاریابروهایم را در هم کشیدم، انگار که کلمه‌ای در گلوم گیر کرده باشد، بعد با صدایی شکسته گفتم:اگه اسمشو بیارم دوباره بر می گردهچون اگه اسمشو بیارم... دوباره برمی گرده دوباره همه اون چیزایی که داشتم، همه اون چیزایی که از دست دادم... می ریزه رومنمیخوام دوباره خراب شمکمی به سمتم خم شد.ولی داری از چیزی فرار می کنی که بخشی از توست و داره از تو نابودت می کنهلبخند تلخی زدم؛از همون هایی که فقط وقتی می خواستم از همه چی فرار کنم می زدماره...ولی بعضی ویرانیا ادومو می سازهدر را باز کرد، مکثی کرد، گویی منتظر بود د چیزی بگویم .اما اتاق ساکت بود.چند لحظه به در بسته خیره شد، سپس زیر لب گفت:کسی که این طور نوشته می شه هیچ وقت گذشته نیستاصلا نفهمیدم چجوری رسیدم رسیدم خونهدرو که باز کردم دیدم کیانوش داره فوتبال می بینه جالبه وکیل بُرنده ای که روزی تماشگران فوتبال را سرزنش می کرد کهاین ها قدر زمانشان را نمی دانند و آنان را نادان می دانست حالا تنها چیزی که داشت زمان بود آن را صرف چیزی می کرد که روزی خود به آن خرده می گرفتفکر کروم که متوجه آمدن من نشده پس ارام به اتاق رفتم سر دفتر نوشته هایمگاهی آدمی فکر می‌کند باورهایش ستون‌هایی‌اند که هرگز فرو نمی‌ریزند؛امّا زندگی… زندگی همیشه بلد است دیوارهایی را بشکند که ما خیال می‌کردیم ابدی‌اند.دیدگاه‌های انسان هیچ‌وقت ثابت نیست.گاهی برای فرار از واقعیت، دست به کارهایی می‌زنیم که روزی از آن‌ها بیزار بودیم.مثل من…که روزی سرشار از میل به زیستن بودم؛پر از رویا، سرشار از دویدن، پر از خواستن.و حالا من را ببینکسی که فقط می‌خواهد روزها بگذرند، انگار که زندگی نه یک فرصت، بلکه یک وظیفه‌ی سنگین باشد.آدم‌هایی را دیده‌ام که روزی وکیلی باصلابت بودند، برنده، شلوغ، آن‌قدر گرفتار که حتی فرصت خاراندن سر هم نداشتند؛و حالا تنها چیزی که دارند «زمان» است…زمانی که سنگین است، بی‌مقصد است، مثل اتاقی با درهای بسته.نمی‌دانم…راستش نمی‌دانم چرا خودم را نمی‌کُشم تا خلاص شوم.نه چون فکر می‌کنم گناهی بزرگ است، نه چون می‌ترسم.شاید چون همیشه باور داشتم خودکشی کاری‌ست برای آدم‌هایی که توان جنگیدن ندارند.اما جنگیدن چه ارزشی دارد وقتی حال آدم خوب نیست؟وقتی در هر حال، بازنده‌ای؟در نهایت دنیا می‌بَرَد؛دنیا همیشه برنده است.و ما…ما جایی در خاک می‌رویم،و بعد از چند سال حتی کسی یادش نمی‌آید ما روزی وجود داشتیم.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 14:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایِ غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-v1z42wqmfw14</link>
                <description>دلم بیشتر از هر لحظه برای او تنگ شده…نه برای این‌که امروز هست،برای آن‌که روزی بود.برای آن چهره‌ای که با من غریبه نبود،برای آن کسی که نگاهش حیاط داشت و حضورش امنیت…مگر می‌شود کسی که زمانی تمامِ جهانم بود، حالا این‌قدر دور باشد؟مگر می‌شود معشوقی که با نفس‌هایش زندگی می‌کردم،با نبضش می‌تپیدم،حالا کنارم بایستد و من در چشم‌هایش حتی ردّ نام خودم را هم پیدا نکنم؟موهایش روزی دریای آرامشم بود…اشکش مرا بی‌تاب می‌کرد،خنده‌اش مرا سرشار…اما امروز،امروز وقتی دیدمش،گویی با من بیگانه بود؛انگار روحش را عوض کرده بودند و من در قامتِ او، دنبال همان معصومِ قدیمی می‌گشتم.دنبال همان عاشقی که روزی دستم را می‌گرفت و دنیا را برایم ساده می‌کرد.اما پیدا که نمی‌شد هیچ…هر لحظه بیشتر گمش می‌کردم.عجیب است تنها…چطور زمان می‌تواند آدمی را این‌همه تغییر دهد؟چطور می‌توان کسی را دید، اما پیدایش نکرد؟چطور ممکن است کنارم باشد،اما انگار کیلومترها دور؟من مانده‌ام با دلی که برای او تنگ شده،نه برای این پیکرِ آشنای بیگانه،بلکه برای آن روحی که دیگر در هیچ جایی پیدایش نمی‌کنم.کجا باید دنبالش بگردموقتی خودش را از دست دادهو من…من هنوز با خاطره‌اش نفس می‌کشم؟چه درد بزرگی‌ستوقتی کسی را که می‌شناسیکم‌کم از چهره‌اش پاک می‌شودو تو،بی‌هیچ اراده‌ای،تماشاگر محوشدنش می‌مانی.کاش فقط بین ما فاصله افتاده بود…نه تنها،بدتر از فاصله،تغییر است؛آن تغییری که بی‌خبر می‌آید، بی‌رحم می‌نشیند،و آدم را از خودش هم غریبه می‌کند.من امروز او را دیدم،اما نه آن‌طور که عاشقانه می‌دیدم؛نه با همان شوقِ قدیمی،نه با آن لرزش پنهانیِ قلب.دیدمش مثل کسی که روزی عزیز بودهاما حالا فقط نامی‌ست که خاطره‌ها نگهش داشته‌اند.و همین،همین از هر چیزی بدتر بود.چشم‌هایش را نگاه کردم…آن چشم‌هایی که روزی پناه من بودندو حالا مثل دو پنجره‌ی بستههیچ نوری به سمت من پس نمی‌دادند.حتی لحظه‌ای ،لحظه‌ای کوتاه احساس نکردم که مرا شناخته باشد.گویی گردِ سال‌هاهمه‌چیز را از روی دلمان پاک کرده بود.چه وحشتناک استوقتی آدمی که روزگاری برایش می‌مُردی،حالا کنار تو بایستدو تو نتوانی حتی لحظه‌ای بفهمی در دلش چه می‌گذرد.نه از نگاهش چیزی بخوانی،نه از صدایش،نه از لرزش دستش.انگار نه انگار که روزی تمامِ روح‌هایمان در هم پیچیده بودند.و از همه بدتر این‌کهاو هیچ نمی‌دانستکه من همان‌جا، جلوی چشمش،داشتم آرام آرام فرو می‌ریختم.چه دنیای بی‌رحمی‌ست، تنها،که آدم را مجبور می‌کنددر حضور کسی که دوستش داشته،برای همیشه خداحافظی کند،بی‌آن‌که کلمه‌ای گفته شود.من هنوز با خاطره‌اش نفس می‌کشم،اما او…او با آدم تازه‌ای ادامه می‌دهد،با دنیای تازه‌ای،با قلبی که دیگر هیچ سهمی از آن برای من نمانده.و این‌جاست که درد،از دل به جان می‌سُرد:وقتی می‌فهمیآدمی که دلت برایش تنگ شده،دیگر وجود ندارد؛فقط شبیه او راه می‌رود،شبیه او حرف می‌زند،اما روحش…روحش سال‌هاست از دست رفته.و تو می‌مانی؛با دلی که هنوز نامش را زیر لب صدا می‌زند،و دستی که هیچ‌وقت دیگرقرار نیست در دستش جا بگیرد.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 01:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تظاهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-xai7m0znam6j</link>
                <description>چرا دیروز تو تظاهرات بودی؟ لبخند تلخی زدم سرم را پایین انداختم حس کردم گوش هایم داغ شد. صدایش دوباره این بار محکمتر پرخشم تر در فضا پیچید میگم چرا دیروز تو تظاهرات بودی؟!اشكم ناخواسته جاری شد. دیگر توان سکوت نداشتم. بغضم ترکید و با صدایی که از عمق جانم برمی آمد فریاد زدم من یک عمر است که در تظاهراتم اما نه آن تظاهراتی که تو فکرش را میکنی نفس عمیقی کشیدم انگار که روحم را از زیر آوار بیرون میکشم حالا که سکوت را شکسته بودم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. ادامه دادم سال هاست که تظاهر می کنم جلوی مادرم که حالم خوب است که شبها خواب آرامی دارم که هیچ درد کهنه ای در دلم جا خوش نکرده است، مبادا که نگران شود مبادا که دلش از غصه بیشتر بگیرد.جلوی پدرم که هنوز قوی ام که هنوز غرورم را حفظ کرده ام که هنوز می توانم بجنگم اما سالهاست که از درون فرو ریخته ام. جلوی دوستانم که شادم که میخندم که زندگی هنوز چیزی برأي عرضه دارد، اما حقیقت این است که تنها در خلوتم می توانم بی صدا بگریم جلوی خودم که فردا روشن تر از امروز است که امید هنوز زنده است، اما حقیقت را می دانم ،می دانم که فردا درست مثل بخت مردم این سرزمین سیاه است. درست مثل خیابان های خاموشی که دیگر صدای آزادی را نمی شناسند به جوانی ام وقتی که از درون پیر شده ام، وقتی که سال ها در قفس روزها را شمرده ام و دیده ام که چگونه بی آنکه زندگی کنم رو به زوال رفته ام به آرامش، وقتی که درونم طوفانی از خشم درد و فریادهای سرکوب شده است.به عشق وقتی که آن را چیزی بی ثمر میدانم وقتی که دیده ام چگونه در این خاک حتی عشق هم به زخم بدل شده چگونه حتی قلب هایی که میتیند در سکوت دفن شده اند.و تو حالا از من می پرسی چرا دیروز در تظاهرات بودم؟ حالا بگو بازپرس بگو این جرم من است؟ که دیگر نتوانستم تظاهر کنم؟ که برای یک روز فقط یک روز این نقاب لعنتی را کنار زدم؟</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 20:52:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال ما خوب،خراب است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-txgujh1hfytl</link>
                <description>این روزها هرکس به من می رسد، می پرسدحالت خوبه؟ چرا یه جوری شدی؟ و من...فقط لبخند میزنم نه از سر تظاهر نه برایپنهان کاری بلکه چون فهمیده ام آرامشهمیشه هم قد لبخند نیست؛ آرامش گاهیسکوتی ست که از دل فریادها گذشتهآرامشی ست که بعد از سال ها دلتنگی رویزخمها لم داده و عطر صبر می دهد.من خوبم، حتی اگر کمتر بخندم حتی اگردیگر مثل گذشته از دلتنگی هایم نگویمحتی اگر چشمهایم کمی خاموش تر شدهباشند. درونم اما نه طوفان است نه غباربلکه روشنایی ای ست آرام مثل فانوسکوچکی در دل شب همان جا که خودم رایافتم پس از دو سال سر کردن با نامیکوچک نامی که شبیه لالایی های شبانه بودنامی کودکانه که بی آنکه عاشقانه اشبنامم روحم را خواب میکرد و خوابم رابی تاب من برخاستم. نه چون فراموشکرده ام بلکه چون آموخته اممیتوان با خاطره ای در دل و اشکی درچشم باز هم ایستاد.می توان لبخند زد اگر هنوز در سینه اتصدایی از گذشته میخواند. قوی تر ازهمیشه ام چون دیگر نمی ترسم از تنهاماندن نمی ترسم از فهمیده نشدن من دیگر حالخودم را می فهمم همین کافی ست برایدوباره زیستن</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 20:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقابِ بی نقابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C-jclv429y4ezz</link>
                <description>نگاهت همچون آیه‌ای است که بر من وحی شده،رفارت آینه‌ای است که خودم را در آن می‌بینم.تو را نمی‌شناسم، نه جهت ات را می شناسم و نه صدایت را شنیده‌ام،اما میان رفتارت ردّی از خودم پیدا کرده‌ام.روحی که از آدمیان بریده،غریبه‌ای که بوی آشنایی می‌دهد.تو مثل منی…ادمی که دلش می‌خواهد در تئاتر دردناک این دنیابی‌نقاب نقش خودش را بازی کند،آزادانه، صادقانه، فریاد بزند: «این منم!»اما هر بار دستی از تاریکی بیرون می‌آید،نقابش  را بر چهره‌اش می‌کوبد و لب‌هایش را می‌دوزد.ای وای… این که منم.شاید روزی، در گوشه‌ای خلوت از این نمایش خسته،جایی دور از تماشاگران بی‌احساس،من و تو هم را پیدا کنیم.شاید همان‌جا بتوانیم برای لحظه‌ای نقاب‌هایمان را کنار بگذاریم،و بی‌هیچ ترسی از قضاوت، با چشم‌هایی صادق به هم بنگریم.اما صدایی در قلبم می‌غرد:اگر این بی‌نقابی، خود نقاب او باشد چه؟اگر درست همان لحظه که زره‌ام را پایین می‌آورم،ضربه‌اش را نثار روحم کند چه؟نمی‌دانم،فقط می‌دانم از میان هزاران واژه‌ی سرد، نگاهتمثل نوری لرزان در تاریکی دل من تابیدند.شاید این آشنایی، تنها انعکاس دو روح خسته باشدکه از میان هیاهوی جهان،برای لحظه‌ای، یکدیگر را در آینه‌ی واژه‌ها دیدند.مثل آیه ای که وحی می شود.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 20:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افیونی به نام نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-odx9ovcykmqe</link>
                <description>نوشتن برای من دیگر نه شغل است، نه عادتبلکه زخمی‌ست باز، که مرهمش تنها واژه‌هاست.هر کلمه، قطره‌ی خونی‌ست که از درونم می‌چکد،و هر جمله، فریادی‌ست در گلوی خسته‌ام،که راهی به رهایی ندارد، جز نوشتن.من می‌نویسم، نه از شوق،بلکه از جنونِ ننوشتن.چون اگر ننویسم، فرو می‌پاشم میان تکرارِ روزها،میانِ آدم‌هایی که لبخند می‌زنند و نمی‌بینند،میانِ نگاهی که قضاوت می‌کند، بی‌آنکه بفهمد.نوشتن یعنی برهنه شدن،در میانِ طوفانِ داوری‌ها،یعنی گفتنِ حقیقتی که به مذاقِ هیچ‌کس خوش نمی‌آیداما باید گفت،چون دروغ، هرچند زرّین، بوی گور می‌دهد.چه سخت است نوشتنِ دردی که هیچ‌کس جز خودت لمسش نکرده،از زخمی که برای دیگران فقط جمله‌ای ساده است،اما تو می‌دانی،برای نوشتنش چندبار در درونت مرده‌ای.و سخت‌تر آنکه عزیزانت، همان که باید پناه باشند،نمی‌فهمند که این سطرها فقط واژه نیستند،که هر خط، رگِ بریده‌ی دلت است،و هر نقطه، اشکی فروخورده.آدم‌ها می‌خوانندت و داوری می‌کنند،نه از دانایی، که از حرص.نمی‌دانند، پشتِ هر ویرگول،چه نبردی میانِ عقل و دل درگرفته،چه شب‌هایی تا سپیده با واژه‌ها گریسته‌ای،تا حقیقت، اندکی زیباتر درد کند.آری تنها...تو می‌نویسی چون نمی‌توانی ننویسی.می‌نویسی چون خاموشی، مرگِ تدریجیِ توست.و اگر شاعرانه نبینی‌اش،زندگی چیزی جز خوابی پوچ در میانِ توهم نیست.سایه گفت:«نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید،چه بی‌نشاط بهاری، چه بی‌فروغ شبی‌ست…»و من نیز، در میانِ این خزانِ خاموش،شعله‌ای کوچک در دل دارم،شعله‌ای که مرا زنده نگه می‌دارد تا باز بنویسم،باز بسوزم، باز بمانم.من از واژه آمده‌ام،و به واژه بازمی‌گردم.در میانِ هزاران خط خاموش،شاید روزی کسی بخواند و بفهمد،که پشت این حروفِ بی‌ادعا،دلی بوده خسته، اما هنوز زنده.من تنها نیستم...من تنهاام.میانِ جمع، میانِ واژه‌ها، میانِ هیچ‌کس.و شاید همین، رازِ ماندنِ من باشدرازِ شاعری که با درد می‌نویسد،تا از خاکِ خاموشی، گلِ معنا برویاند.و اگر روزی بپرسند: چرا هنوز می‌نویسی؟می‌گویم:برای آن لحظه‌ی کوتاه،که واژه‌ای از من عبور کندو در دلی ناآشنا،جرقه‌ای روشن کند از فهم، از مهر، از رهایی.آن‌گاه می‌توانم آرام بگویم:من بودم ،تنهاکه میانِ درد و معنا،راهِ میان‌بری از دل به واژه یافته بود.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 13:08:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داوری به نام من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-dgidnmkgs96p</link>
                <description>آدم‌هایی که خودشان را مدام سرزنش می‌کنند،دل‌های بزرگی دارند؛چون بزرگ‌ترین منتقدشان، همیشه خودشان‌اند.و چه عذابی‌ست این عذاب…نه از آن جنس دردهایی که فریاد می‌خواهند،بلکه زخمی آرام،زخمی که روح را می‌ساید،جلا می‌دهد،و شالوده‌ای محکم برای انسان می‌سازد،حتی اگر خودش نفهمد.تنهایی ما فقط یک دلیل دارد:ما می‌ترسیم.می‌ترسیم حرفی بزنیم که حتی درک نشود چه برسد به شنیده شدن دردی را نشان بدهیم که کسی نبیند،احساسی را بر زبان بیاوریم که هیچ گوشی برای شنیدنش پیدا نشود.پس سکوت می‌کنیم…و زیر صدای سرزنشگر ذهنمان مدفون می‌شویم.اما حقیقت این است:گاهی کافی‌ست به یک نفر اجازه بدهی نزدیک شود،کسی که او هم مثل تو حساس است،زخمی است،و حرف‌های نگفته دارد.کسی که بلد است آرام راه برودتا مبادا چیزی را در وجودت بشکند.چنین آدمی می‌تواند آشفتگی‌ات را مرتب کند،می‌تواند بفهماند که تو تنها نیستی،که این حجمِ بی‌رحمِ سرزنش، فقط مال تو نیست.او می‌تواند چیزی را در تو ببیندکه دیگران ندیده‌اند؛می‌تواند حقیقتی را در روحت کشف کندکه حتی خودت هم از آن بی‌خبر بوده‌ای.اما همه چیز از یک چیز شروع می‌شود:اجازه دادن.این‌که درِ دلت را نه زیاد، فقط یک ذرهباز بگذاری…تا شاید کسی پیدا شودکه نه بترساندت،نه قضاوتت کند،فقط بفهمدت.و راستش را بخواهی دنیا همیشه مهربان نیست.گاهی بی‌رحم است، زشت است، خشن است،آن‌قدر که دلت می‌خواهد خودت را در لاک تنهایی‌ات پنهان کنیو به هیچ‌کس و هیچ‌چیز نزدیک نشوی.اما در همان دنیای بی‌رحم،جایی بین تمام این تاریکی‌ها،زیبایی‌هایی هست که فقط وقتی دیده می‌شوندکه تو جرئت کنی درِ دلت را کمی بازتر بگذاری.اعتماد کنی…نه به همه،فقط به یک نفر،به کسی که حضورش ثابت کند تو هیچ‌وقت واقعاً تنها نبوده‌ای.زیبایی دنیا را نمی‌توان تنهایی دید،باید با کسی ببینی که نگاهش با نگاهت هم‌صدا شود،کسی که وقتی کنار توست،حتی زشتی‌های دنیا هم رنگشان کم شودو تلخی‌ها کمی قابل تحمل‌تر.هر انسان، مثل یک تکه پازل است؛تنها، ناقص، ناتمام…و فقط کنار تکه درستِ خودش کامل می‌شود.پس اگر هنوز تنها مانده‌ای،اگر هنوز آغوشی نیست که آرامت کند،اگر هنوز فکری نیست که به تو تکیه بدهد،این یعنی تکه پازل تو هنوز پیدا نشدهنه این‌که وجود ندارد.پس ادامه بدهبگرد، با صبر، با آرامش، با امید.بگذار زمان، تو را به تکه‌ات برساند.و وقتی رسید،بگذار درِ دلت باز بماند،تا پازل زندگی‌اتبالاخره کامل شود.شاید، درست همان روزی که فکر می‌کنی همه چیز بی‌معناست،درست همان لحظه‌ای که خسته‌ای از زشتی‌های دنیا،تکه پازل زندگی‌ات آرام، بی‌صدا،از راه می‌رسد.او نمی‌آید با هیاهو،نمی‌آید با وعده‌های پرزرق‌وبرق،نمی‌آید که دنیا را عوض کندمی‌آید که تو را بفهمد.می‌آید تا زخم‌هایت را آرام‌تر کند،تا دستش را روی قلبت بگذاردو بفهماند که هنوز زیبایی در جهان هستاگر کسی باشد که آن را با او ببینی.کنارش که باشی،جهان کمتر می‌ترساندت،شانه‌هایت سبک‌تر می‌شود،و حتا تاریکی‌هارگه‌هایی از نور می‌گیرند.شاید عشق همین باشد؛پیدا کردن کسی که نبودنش خلأ نیست،بودنش معناست.کسی که قرار نیست کاملت کندفقط قرار است تکه گم‌شده‌ای باشدکه کنار تو معنا پیدا می‌کند.پس نترسوقتی رسید،درِ دلت را نیمه‌باز نگه دار،تا بتواند وارد شود.و وقتی وارد شد،بگذار پازل زندگی‌ات،با آرامی، با مهربانی، با عشق،بالاخره کامل شود.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 20:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-tvehs9tbctse</link>
                <description>بعد از کلی همهمه درون ذهنم، سرم را بلند کردم و نگاهم روی یک ویرگول جا ماند.همان نشانه کوچک، بی‌ادعا، که حتی جزو حروف الفبا هم نیست،اما عجب قدرتی دارد...گاهی معنای جمله را نجات می‌دهد، نفسی میان واژه‌ها می‌کارد،و تو را دعوت می‌کند به صبر…به این‌که کمی درنگ کنی تا جمله بعدی خودش را نشان دهد.راستی، زندگی هم چیزی شبیه همین متن‌هاست؛ما فقط گاهی یادمان می‌رود مکث کنیم.همیشه می‌خواهیم زودتر برسیم،زودتر بفهمیم تهش چه می‌شود،غافل از این‌که معنا، نه در پایان، بلکه در همان مکث‌های میان راه نهفته است.شاید زندگی خودش یک ویرگول بزرگ باشد…جایی برای نفس کشیدن، برای تأمل، برای معنا دادن به ادامه....شاید زندگی خودش یک ویرگول بزرگ باشد،میان دو جمله ناتمام از بودن و رفتن.ویرگولی که یادمان می‌اندازد توقف، همیشه نشانه پایان نیست،گاهی فقط فرصتی‌ست برای دوباره معنا شدن،برای جمع‌کردن افکار، برای دوباره شروع کردن.آدم‌ها هم شبیه جمله‌ها هستند،برخی پر از فریاد، برخی کوتاه و آرام،و بعضی فقط در سکوتِ میان دو ویرگول زنده‌اند.شاید راز آرامش در همین باشد؛که یاد بگیری کجا نقطه نگذاری،کجا ویرگول بگذاری،و بگذاری زندگی،در همان مکث‌های کوتاهش، تو را دوباره معنا کند.و شاید… درست همان‌جایی که خیال می‌کنی همه‌چیز تمام شده،ویرگولِ زندگی به آرامی کنارِ جمله‌ات می‌نشیندو می‌گوید: «نه، هنوز نه… هنوز باید بنویسی.»آن‌وقت می‌فهمی هر اشک، هر دل‌تنگی، هر شکست،نه نقطه بود، نه پایان، فقط یک مکث بود تا جانت نفسی تازه کند.گاهی باید بگذاری سکوت بین دو جمله‌ات، خودش حرف بزند،بگذاری دلت آرام بگیرد،و بعد، ادامه بدهی با واژه‌ای تازه، با امیدی نرم و مهربان.چقدر قشنگ می‌شود وقتی می‌فهمی زندگی همیشه در رفتن نیست،گاهی در همان درنگ‌ها معنا می‌گیرد.در لحظه‌ای که سر بلند می‌کنی،نفس عمیقی می‌کشی،و لبخند می‌زنی به جمله‌ای که هنوز تمام نشده…آنجا، درست همان‌جا،ویرگول کوچکِ زندگی دستت را می‌گیردو یواش می‌گوید:«ادامه بده... هنوز زیبایی‌های زیادی مانده برای نوشتن.»</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 20:36:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه ای نجیب به نام نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-nrfb9vqptrqh</link>
                <description>نویسنده، موجودی‌ست از تبار رؤیا و زخم؛ دیوانه‌ای نجیب که میان مرز حقیقت و خیال نفس می‌کشد.او جایی زندگی می‌کند که هر واژه می‌تواند مرگ باشد یا تولد.با چند خط جوهر، به تو هدیه می بخشد سرنوشت هایی را که شاید هرگز تجربه نکنیتو را عاشق می‌کند، می‌گریاند، می‌رقصاند و در نقطه‌ای خاموش، آرام می‌میراندت.نویسنده جادوگری‌ست که جهان را با مرکب جانش می‌سازد.می‌سوزد تا تو گرم شوی، می‌میرد تا در خیال او زندگی کنی.گاه فقیر است، نه از پول، که از آرامش؛ و گاه بی‌نیاز، نه از نان، که از قیدهای جهان.زندگی را آن چنان‌که می‌بیند، نه چنان‌که باید باشد، پیش چشمت می‌گذارد.در حالی که تو با داستانش نفس می‌کشی، او در پشت هر جمله، زجر می‌کشد زجری  زاده‌ی عشق به حقیقت وخیالِ نوشتننویسندگی یعنی جان دادن بی‌آنکه بمیری؛یعنی در هر واژه، تپشی از خودت را جا بگذاری در دل کسی که شاید هرگز تو را نشناسد.یعنی دردی را بنویسی که درمانش را در هیچ کتابی ننوشته‌اند.و حالا من هم می‌خواهم بنویسم...از خانه‌ای که آتشِ مهر در آن خاموش شده،از دیواری که صدای خنده را فراموش کرده،از بچه‌هایی که امید و جوانی‌شان را در سایه‌ی یأس جا گذاشته‌اند.چشم دوخته‌اند به خانه‌ی همسایه،به لباس‌های نو، به سفره‌های پر،به پدرای که سهمشان نبودهب پدری که تنها از استقامت حرف می‌زند،به پدی که بی آنکه بداند استقامتِ بی‌عشق، یعنی خستگی، نه بزرگی.آنان هر شب به این فکر می‌کنند که بمانند یا بروند؛که از این قفس بی جان رها شوند،و در آن‌سوی دنیا، پشت صفحه‌ای خاکستری،نقش خوشبختی را برای مادرشان بازی کنند...اما مگر می‌شود خانه را فراموش کرد؟مگر می‌شود از خاکی برید که در آن ریشه دوانده‌ای؟بزرگ شده ای؟ گریستی ؟ و عاشق شده اینه… نمی‌شود.ولی چاره چیست؟من نمی‌دانماما تو… به آن فکر کن.ولی آن را ننویس</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 19:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما درونگراها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-m9o4eyyvkfqc</link>
                <description>ما درون گراها در هیاهوی جهان ایستاده ایم اما نه درون آن صدایمان را کمتر می شنوند، اما این به معنای سکوت نیست؛ سکوت ما انتخابی است، نه کمبود. ما درون گراها نه افسرده ایم و نه دیوانه فقط در جهانی که پر از هجوم بی وقفه ی صداهاست آرامش خود را دوست داریم. تنهایی ما خلا نیست، بلکه اقلیم شخصی ماست، جایی که اندیشه هایمان ریشه میدوانند و احساساتمان بی نیاز از تأیید دیگران شکوفا میشوند.ما مستقل ایم اما از مهربانی تھی نیستیم فقط مهربانی ما سر جای خودش است بی هیاهو و بی منت ما ارتباطات قوى داریم اما نه با هر کسی اگر دیدی که کنار تو سرد شدم به جای سرزنش کردنم نگاهی به رفتار خودت بینداز؛ شاید جایی در مسیر احترامی را که باید فراموشما وقتى قلبمان ترک میخورد سکوت میکنیم فریاد ما درونمان دفن میشود آنجا که هیچ کس راهی به آن ندارد. ما زخم هایمان را نمایش نمی دهیم، اما آنها را فراموش هم نمی کنیم.و در پایان بدان که ما درون گراها شعله های خاموشیم؛ شاید نسوزانیم، اما اگر باد نامهربانی بوزد خاموش هم نخواهیم شد</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 02:23:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگاری که مرا خاموش کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-vzftackoetze</link>
                <description>حواسم نبود…می‌گفتند بعد از سیگار، باید پوکه‌اش را بیرون بیندازم، اما من، خودم را انداختم…جوانی‌ام را، رؤیاهایم را، غرورم را، همه را با دودهایش به هوا سپردم. هر پک، خاطره‌ای را سوزاند، هر نفس، تکه‌ای از من را برد.حواسم نبود که آتش این سیگار، نه فقط تنم را، که روحم را خاکستر می‌کند. که هر دود، مرا از خودم دورتر می‌کند، از رؤیاهایی که روزی در دلم زنده بودند.حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم دنیا هنوز زیبایی‌های خودش را دارد، هنوز آدم‌های خوبی هستند، هنوز طلوع‌ها و غروب‌هایی هست که نفس را در سینه حبس می‌کند. اما نه برای من… نه برای کسی که خسته است، که دیگر جایی در این جهان پیدا نمی‌کند، که دست‌هایش از یافتن یک تکیه‌گاه خالی مانده است.دلم از آدم‌ها گرفته… از همه‌ی حرف‌های نگفته، از تمام زخم‌هایی که در سکوت مانده‌اند. دیگر راهی برای ماندن نمی‌بینم. می‌خواهم خلاص شوم، زودتر بروم… بروم پیش مادرم، سر بگذارم روی زانویش، بگذارم دست‌هایش آرامم کند، بگذارم صدایش، مثل لالایی‌های کودکی، تمام خستگی این دنیا را از روحم ببرد.حواسم نبود که نباید خودم را خاموش می‌کردم… اما شاید، فقط شاید، خاموشی، همان آرامشی باشد که دیگر در این دنیا پیدا نمی‌کنم.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 22:08:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>