<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بابک اشکانیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52291831</link>
        <description>تنهایی نهایت پیچیدگیست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 14:43:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4326613/avatar/yn1uSd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بابک اشکانیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52291831</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گم شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-wfbjhez7cdc5</link>
                <description>می‌گویند گاهیگم شدن،زیباترین راهِ پیدا شدن است.سال‌های بسیاریگم شدم.نه در شهرها،نه در آدم‌ها...در خودم.در تنهایی.در جست‌وجوی آرامشِ ققنوس.هر بار که گم می‌شدم،تصمیم می‌گرفتم برگردم؛ببینم چه چیزی را جا گذاشته‌ام،چه چیزی را گم کرده‌ام.اما همین که راهِ بازگشت را پیدا می‌کردم،فراموش می‌کردماصلاً به دنبال چه بودم.و دوباره...گم می‌شدم.کتاب‌هاپناهگاه سال‌های گم‌شدنم بودند.هر صفحه رابه امید پیدا کردنِ تکه‌ای از خودم ورق می‌زدم.با هر کتابی که تمام می‌شد،فقط خسته‌تر می‌شدم؛و دوبارهمیان هزاران کلمهگم می‌شدم.آن‌قدر گم شدمکه دیگر «منی» نمانده بودکه بخواهم پیدایش کنم.و درست همان‌جا،در انتهای این همه گم‌شدن،کسی را پیدا کردم...کسی کههیچ شباهتیبه آن آدمی که سال‌ها دنبالش می‌گشتم نداشت.او دیگرخودش را در چشم دیگران تعریف نمی‌کرد.فقط یاد گرفته بودتمامِ عشق راپیش از هر کسدر وجود خودش معنا کند.یاد گرفته بودبا خودش بخندد،با خودش سکوت کند،و حتی با خودشاز نو زندگی را آغاز کند.آن‌قدر قوی شده بودکه «تنها» دیگرنگرانِ زخمی شدنش نبود.و ققنوس...پس از سال‌هاسرش را روی شانه‌هایش گذاشته بودو آرام گرفته بود.امروز اگر از من بپرسنددنبال چه کسی می‌گشتم،راستش را بخواهی...دیگر یادم نیست.شاید سال‌ها پیشآن را فراموش کرده باشم.اما می‌دانمدر تمام آن گم‌شدن‌هاچیزی را پیدا کردمکه هیچ‌وقت دنبالش نبودم.خودم...نه آن «خودی» که دنیا از من می‌خواست،نه آن «خودی» که دیگران برایم ساخته بودند؛بلکه انسانیکه با تمام زخم‌هایش،با تمام تنهایی‌اش،با ققنوسی که از خاکسترش برخاستهو «تنهایی» که دیگر دشمنش نیست،سرانجامیاد گرفتاز گم شدن نترسد.چون فهمید...بعضی آدم‌هافقط وقتی خودشان را پیدا می‌کنندکه جرئت کرده باشندسال‌هاگم بمانند.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 18:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال بلوا (عباس معروفی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-taxaiklc4fck</link>
                <description>سالِ بلوا...بعضی کتاب‌ها را نمی‌خوانی؛زندگی‌شان می‌کنی.«سال بلوا» از همان کتاب‌هاست.کتابی که تو را به گذشته می‌برد،و وقتی خیال می‌کنی به گذشته رسیده‌ای،باز هم دستت را می‌گیردو تو را به گذشته‌ای دورتر پرتاب می‌کند.انگار زمان،در این رمان،به جای آن‌که خطی باشد،دایره‌ای است که مدام دور خودش می‌چرخد.«سال بلوا» را نمی‌شود با یک ذهنِ آرام خواند.باید فکرت تکه‌تکه شود،باید هر پاره‌ی وجودتهم‌زمان با یکی از شخصیت‌ها زندگی کند،تا شاید اندکی از آن را بفهمی.و وقتی کتاب تمام می‌شود،تازه محاکمه آغاز می‌شود.باید تصمیم بگیریاز چه کسی بیشتر بدت بیاید،برای چه کسی بیشتر دلت بسوزد،و اصلاً...چه کسی سزاوار قضاوت است؟نوشا؟که برای عشقش نجنگیدیا شاید اصلاً فرصتی برای جنگیدن نداشت؟حسینا؟که وقتی نوشا را رها کرد،در حقیقت خودش را رها کردو آرام‌آراممرگ را زندگی کرد.معصوم؟که گمان می‌کرد مرد بودنفقط نر بودن است،بی‌آنکه بداندمردانگی را نمی‌شودبا زور ثابت کرد.سروان خسروی؟که مستِ قدرتی شدکه حتی سایه‌ی خودش هم نبود.نازو؟زنی که جامعه پیش از آن‌که گناهش را ببیند،زن بودنش آن را محکوم کرده بود؛انگار بعضی آدم‌هاپیش از آنکه خطایی کنند،حکمشان صادر شده است.یا سرهنگ نیلوفری...که آن‌قدر بلند پریدکه وقتی سقوط کرد،دیگر نه راهِ آسمان را می‌دیدو نه راهِ زمین را.و بعد...کتاب را می‌بندی.و ناگهان می‌بینیسخت‌ترین قضاوتمربوط به هیچ‌کدام از آن‌ها نیست.مربوط به خودت است.به خودم.که عمری حسینا بودم...بی‌آنکه نوشایی داشته باشم.سال‌هاست از خودم می‌پرسم:پس نوشای من کجاست؟اصلاً خواهد آمد؟یا فقط قرار بوددر تمام عمرمنتظرش بمانم؟برایش متن خیالی بنویسم و در خیال او رادختری از تبار نور بنویسمو بعد...آرام با خودم می‌گویم:دیگر دیر شده است...سال‌هاستحسینای درونم راخودمبه پای سکوت اعدام کرده‌ام.دیگر یاغی نیستم...فقط مردی هستمکه یاد گرفتهبعضی عشق‌هاقرار نیست هبچ وقت بیایند؛</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 12:59:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-negbnmt1cmah</link>
                <description>دوستی از روی  ماه نوشتاحساس میکنم از بچگی با یه عالمه احساسات ضد و نقیض ، خوب و بد ، بالا و پایین ، زیاد و کم به دنیا اومدم اما هیچوقت نتونستم احساساتمو زندگی کنم فقط تونستم کلمه کنمشون و بیارم روی کاغذ...!به دنیا اومدم تا عاشق دیوونه باشم یا متنفر منزوی نمیدونم کدوم اما اینو میدونم قرار بود اغراق شده باشه همه چی اما نمیشه؛ نمیزارن نشد...داشتم حساب میکردم دیدم عمر خوشی هام و حسای خوبم شده ۳ ساعت ینی نهایتا تا اتفاق بد بعدی که قراره روزمو شب کنه کلا ۳ ساعت وقته و اون ساعات برام شبیه خلاء حس میشه انگار رو زمین نیستم...همیشه میگفتم خدا حتماا بهترشو برات سراغ داره صبر داشته باش اما من صبر شدم و زندگی نداشتدر جوابت باید بگویم فکر نمی‌کنم مسئله فقط صبر باشد.دریای زندگیهمان‌گونه که هستبه ما پاسخ می‌دهد؛بی‌رحم،سرد،و پر از تلاطم.گاهی آن‌قدر موج‌هایش بلند می‌شوندکه دیگر فرصت نمی‌کنیبه زیبایی افق نگاه کنی.تمام تلاشت صرف این می‌شودکه کشتی‌ات را روی آب نگه داری.و حقیقت تلخ این است کهبرای کمتر کسی مهم استاین کشتی چند بار شکسته،چند بار آب گرفته،و چند شب را در طوفان دوام آورده است.بعضی‌ها از دور می‌نشینندو فقط منتظرند لحظه‌ی غرق شدنش را ببینند؛انگار سقوط دیگراننوعی سرگرمی خاموش است.بعضی‌ها حتی پا را فراتر می‌گذارند؛به کشتی هجوم می‌آورند،تخته‌های شکسته‌اش را جدا می‌کنندتا سوراخ‌های کشتی خودشان را بپوشانند.و بعضی دیگرتوپ‌هایشان را به سمتش نشانه می‌روند؛فقط برای آن‌که مطمئن شوندهنوز باروتشان کار می‌کند.بعد با غروربه گلوله‌های آتشینی نگاه می‌کنندکه از دهانه‌ی توپ‌هایشان بیرون می‌آید،بی‌آنکه لحظه‌ای فکر کنندآن‌سوی دود و آتشکسی ایستاده که تمام دارایی‌اشهمین کشتی نیمه‌جان بوده است.اما در میان همه‌ی این آدم‌ها،عده‌ای هم هستندکه دلشان می‌خواهد کمک کنند.دستشان را دراز می‌کنندو بعد مردد می‌شوند.با خودشان می‌گویند:«اگر این کشتی سراب باشد چه؟اگر نزدیک شوم و فریب بخورم چه؟من تازه کشتی خودم را تعمیر کرده‌ام.تازه از طوفان جان سالم به در برده‌ام.زخم‌هایم تازه بسته شده‌اند...»و منمیان این همه صداندایی را می‌شنوم که در گوشم زمزمه می‌کند:«تو جنگیدن را یاد گرفته‌ای...چرا یادش نمی‌دهی؟»و من آرام پاسخ می‌دهم:«چون بعضی درس‌ها رانمی‌شود تحمیل کرد.او باید بخواهد.او باید دستش را دراز کند.او باید تصمیم بگیردکه هنوز می‌خواهد بجنگد.»و بعدهمچنان از دور نگاه می‌کنم.نگاه می‌کنمتا ببینم آیا او کمک می‌خواهد یا نه.زیرا گاهیبزرگ‌ترین مهربانی این نیستکه به سمت کشتی کسی پارو بزنی؛بلکه این است کهچراغت را روشن نگه داریتا اگر روزی خواستراه رسیدن به ساحل را پیدا کند.داشته باش اما من صبر شدم و زندگی نداشت</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 09:33:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه آن گونه که دنیا می خواست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-abrornaaqqyu</link>
                <description>می‌نشینم و نگاهش می‌کنم.چقدر به من نزدیک شده است.آرام سرش را روی پاهایم می‌گذارد و با آن چشم‌های درشتِ مشکی، شبیه دو تیله‌ی براق، به من خیره می‌شود. در نگاهش چیزی از شیطنتِ کودکانه مانده است؛ همان شیطنتی که سال‌ها گمان می‌کردم زیر خاکسترِ زخم‌ها دفن شده.چقدر آرام شده...اما آرامش او، نگرانیِ مرا کم نمی‌کند.مدام از خودم می‌پرسم:واقعاً آرام شده؟واقعاً حالش خوب است؟باید قوی باشم.آن‌قدر قوی که دیگر هیچ‌کس نتواند به او آسیب بزند.آن‌قدر قوی که اگر روزی دوباره دنیا روی خوشش را از ما گرفت، بتوانم از او محافظت کنم.دوباره نگاهم می‌کند.انگار می‌خواهد بگوید:«نگران نباش.»و من در دل لبخند تلخی می‌زنم.مگر می‌شود نگران نباشم، پسرکم؟اگر دوباره نادیده‌ات بگیرم چه؟اگر دوباره فراموشت کنم چه؟اگر دوباره بگذارم زخم‌هایت در سکوت خونریزی کنند چه؟گرمای دست‌های کوچکش را روی دستانم احساس می‌کنم.به راستی که او ققنوس است.سوخته...خاکستر شده...و باز از میان ویرانه‌های خودش برخاسته است.شاید دیر فهمیدم.اما بالاخره فهمیدم که قرار نیست او را خاموش کنم.قرار نیست نادیده‌اش بگیرم.باید اجازه بدهم زندگی کند.و شاید از زندگی کردنِ او، من هم دوباره جان بگیرم.پسرکم...تنها اینجاست تا تو تنها نمانی.تنها دشمن ما نیست.فقط خسته‌ترین نگهبانِ این قلب است.تنها آرام جلو می‌آید.نگاهش میان من و ققنوس می‌چرخد.می‌گوید:«چیزی شده؟»می‌پرسم:«تنها... تو خوبی؟»لبخند کم‌رنگی می‌زند.«آره.»«پس چرا این‌قدر نگران به نظر می‌رسی؟»سکوت می‌کند.به ققنوس نگاه می کند : «می‌ترسی با من حرف بزنی؟»سرش را تکان می‌دهد.«نه.»«تنهایی اذیتت می‌کند؟»نگاهش را به دوردست می‌دوزد.«نه...ببین چه آرامشی دارد.من فقط دارم یاد می‌گیرم چطور دوست داشته باشم.» سرش را بلند می‌کند.«اما تو ناراحتی...»تنها لبخند می‌زند.ققنوس آرام می‌گوید:«دوست دارم با یکی حرف بزنی.»تنها نگاهش می‌کند.«عزیزم، من اینجا هستم.هر وقت خواستی حرف بزنی، گوش می‌دهم.»چند لحظه سکوت میانشان می‌نشیند.ققنوس آهسته می‌گوید:«نمی‌دانم...شاید گاهی دوست دارم با کسی غیر از تو حرف بزنم.»تنها لبخند می‌زند.«الان ناراحت شدی؟»تنها سرش را تکان می‌دهد.«نه...اما ما جز خودمان کسی را نداریم.شاید دوستم نداشته باشی، اما من همیشه اینجا بوده‌ام.آدم‌های آن بیرون...شاید همه بد نباشند اما بعضی‌هایشان بلدند زخم بزنند.اگر من را دوست نداری، اشکالی ندارد.فقط با من کنار بیا.همان‌طور که من سال‌ها با تو کنار آمدم.تو خیلی قوی‌تری از چیزی هستی که فکر می‌کنی.»ققنوس لحظه‌ای سکوت می‌کند.بعد می‌پرسد:«اگر همین آدمی که الان هستی نبودی، دوست داشتی چه کسی باشی؟»سؤالش در من می‌پیچد.و اولین کلمه‌ای که به ذهنم می‌رسد:سکون.اما ناگهان صدایی از اعماق وجودم بلند می‌شود.بلندتر...و بلندتر...«نه...من همین که هستم را دوست دارم.برای این آدمی که هستم جنگیده‌ام.زمین خورده‌ام.اشتباه کرده‌ام.سوخته‌ام.اما برایش جنگیده‌ام.و حالا دوستش دارم.»ققنوس لبخندی می زند « بگو ببینم...تو چه هستی؟»مدتی فکر می‌کنم.بعد آرام می‌گویم:«در من، من‌های زیادی زندگی می‌کنند.اما مهم‌تر از همه...من یک انسانم.آسیب‌پذیر...گاهی باارزش و گاهی بی‌ارزش در نگاه خودم.سرشار از غرور و عشق.و موجودی که مرگ می‌تواند او را بشکند.من فقط یک انسانم.»بعد به ققنوس نگاه می‌کنم.«حالا تو بگو...تو چه هستی؟»ققنوس لبخند می‌زند.همان لبخند کودکانه.«من دوست‌داشتنی‌ترین بخشِ تو هستم.من همان کودک چهارساله‌ای هستم که فقط نمی‌خواست تنها بماند.من همان کودک لجبازی هستم که هنوز هم باور دارد دنیا می‌تواند جای بهتری باشد.من همان وحشیِ زخمی‌ام...وحشی‌ای که اهلی‌ها او را وحشی کردند.»سکوت می‌کند.چشمانش برق می‌زند.«سال‌ها فکر می‌کردم ناجی‌ای خواهد آمد.کسی که ما را از خودمان نجات بدهد.اما اشتباه می‌کردم.ناجی...خودِ ما بودیم.تو بودی.من بودم.ما بودیم.»دستش را دراز می‌کند.گرمایش را حس می‌کنم.«آری...من ققنوسم.پسرک چهارساله‌ی تو.و حالا...کنار تو از تنهایی لذت می‌برم.بیا...این‌بار قصه‌ی تنهایی‌مان را با هم بنویسیم.نه آن‌گونه که دنیا می‌خواست...آن‌گونه که شایسته‌ی ماست.»</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 21:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهمیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-n82agfbgfk5s</link>
                <description>در سکوت نشسته بودم.مه و دودتمام اطرافم را در آغوش گرفته بودند؛آن‌چنان که واقعیتدیگر دیده نمی‌شد.گرمایی روی شانه‌ام احساس کردم.نگاهش کردم لبخند زدمی‌دانستم این لبخند برای چیست.این لبخند برای آن نبود که او پیروز شدهبرای ان بود که رسالتش را انجام داده بودوظیفه او حفاظت از من بودو او انقدر در من حل شده بودک حتی وقتی او را زمین گیر کرده بودمحتی وقتی سعی به نادیده گرفتنش کردمبازهم توانستم از خودم محافظت کنمنگاهم را چرخاندم.ققنوسآشفته و خستهدر گوشه‌ای افتاده بود.چشمانش پر از اضطراب بود.با صدایی لرزان پرسید:«می‌خواهی مرا از بین ببری؟»لبخند ی ارام تحویلش دادم«نه...تو بخش جدایی‌ناپذیر منی.چگونه می‌توانم بخشی از روحم را نابود کنم؟من تو را به خاطر حیوان‌هایی که نقاب آدمیت بر چهره زده‌اند مجازات نمی‌کنم.تقصیر تو نبود که من به آدم‌های اشتباه اعتماد کردم.تقصیر تو نبود که بعضی دست‌هابه جای نوازشزخم شدند.تنها از ما محافظت می‌کند.تاشاید روزی کسی بیایدکسی که از دیدن زخم‌هایمان نترسد.کسی که ما را همان‌گونه که هستیم دوست بدارد.و اگر آن روز نیامد تنها ، تنها می ماند»تنها آرام جلو آمد.نقاب را از دستانش برداشتو به ققنوس سپرد.ققنوس به آن خیره شدآرام نزدیک شدو خودشنقاب را بر چهره‌ام گذاشت.برای نخستین بار فهمیدمنقاب همیشه نشانه‌ی ترس نیست.گاهی نشانِ خِردی‌ست که از دلِ زخم‌ها زاده شده.و من میان ققنوس و تنها ایستاده بودم؛میان امید و احتیاط،میان عشق و بقا.و برای نخستین بارهیچ‌کدام را دشمنِ دیگری نمی‌دیدم.زیرا فهمیده بودمآدمی برای ادامه دادنگاهی به ققنوس نیاز داردو گاهیبه تنها که بی‌صدابر شانه‌اش دست می‌گذاردو نمی‌گذارد فرو بریزد.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 03:41:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری از تبار نور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1-peyk5ovtamuo</link>
                <description>دختری از تبار نور…آیه‌ای که بر من وحی شدو من آن را نوشتمتا جوهرِ عشق‌مانپایدار بماند.می‌خواهمتمامِ وجودِ خیسِ از اشک خود رابه او ببخشم؛اما این نقابدیگر روی صورتمسنگینی می‌کند،انگار سال‌هاستبا من نفس می‌کشداما دیگر من نیست.دست می‌برم به نقابم…و اودست‌هایم را می‌گیرد؛تنهاانگار از درونش داغ تنهایی می‌جوشدو پوستِ مرابی‌صدا می‌سوزاند.صدا در من می‌پیچد:«یادت باشد چرا من به وجود آمدم…یادت باشد من از تو محافظت کردم…نقاب، حافظِ توست.»و ناگهانققنوسسر برمی‌آورد؛از خاکسترِ سال‌ها سکوتجان گرفته،اما هنوز بوی آتش می‌دهد.تنهاعقب می‌رودو در سایه می‌ایستد.و او آرام می‌گوید:«دیگر بس است.»دست‌هایم را می‌گیردو مرا روبه‌روی نقاب می‌نشاند.اما من…من،در مرزِ ماندن و شکستنمردد می‌مانم.اگر تنها راست بگوید چه؟اگر این بی‌نقابیزخم را عمیق‌تر کند چه؟اگر سقوط کنم چه؟و هزار «اگر»که در ذهنممثل پرنده‌های بی‌قراردور خودم می‌چرخند.ققنوسلب به سخن باز می‌کند:«تا شروع نکنی،نخواهی فهمید…و اگر شروع نکنی،هیچ‌گاه نخواهی دانست.»ترسان و امیدوار،نقاب را از چهره برمی‌دارم.ققنوس و تنهادر آغوشم جا می‌گیرند.نوردر من می‌ریزد؛نه آرام و نه بی‌درد…بلکه واقعی.و من می‌رومکه با اویکی شوم.آیا مادر نهایتیکی خواهیم شد؟یا فقطدو نورِ زخمیدر هم حل می‌شویم؟باید دید…چه می‌شود.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 05:38:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روز ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-sxlkem5xzfi0</link>
                <description>این روزها از خودم در حال فرارم نمی دانم چرا؟یا اصلا از چه فرار می کنم فقط می دانم باید از آن دور شومراستش را بخواهی می دانم ،خوب هم می دانم ولی آیا اماده ام که ان را به زبان بیاورم اخر آگه به زبان بیاید باید مسئولیتش را بپذیرم و من هنوز برای آن اماده نیستم .ولی در هر صورت این مسئله باید حل شود یکی باید این کودک چهارساله را به سرپرستی بگیرد هر چقدر هم که انکار کنم ققنوس هنوز جزئ از من است اون جوری نگاهم نگن...!می دانی برای من تنهایی فقط نقاب نیست بلکه من از ققنوس عبود کردم .همان طور که گفتم نمی خواهم ققنوس را نادیده بگیرم راست می گی از بحث دور نشیم این ها را گفتم که به چه برسم ...!این ققنوس دارد شب های مرا به آتش می کشد هر شب   مرا می سوزاند تا دوباره از نو متولد شود .ولی من این را نمی خواهم تنها ،این تنهایی را پذیرفته در آن حل شده و از آن لذت می برد و چه تنها و چه ققنوس از هم فرار می کنند اما من می خواهم که این دو باهم کنار بیایند .ققنوس دائما خلوت تنها را از من می دزددمن بلد نیستم چگونه با او برخورد کنم .سعی کردم او را با کار کردن مشغول کنم ولی همان طور که گفتم یک بچه چهار ساله این حرف ها حالیش نیست او فقط می خواهد به محبوبش برسد حالا هر چقدر برایش توضیح بده که این محبوب آن فرشته معصوم که او فکر می کند نیست و تنها ام که خودت می دانی نه این که نخواهد او بلد نیست که چگونه از یک بچه سر پرستی کند او نمی خواهد که ققنوس آسیب ببیند او محافظت کردن را بلد است او عشق ورزدن را از یاد برده تا در امان بماد و بی چاره من که مانده ام ببن این دو و نمی توانم هیچ کدامشان را رها کنم.تنها محافظ من از آدم های آن بیرون است و ققنوس آن بخش انسانی من ،و هرچند تلاش می کنم که بین این دو تعادلی برقرار کنم بازهم گاهی اوقات بین این دو دعوا  می شود و من مجبور به انتخاب یکی از این دو می شوم     و آن یکی پا به فرار می گذارد ولی خبر ندارند که در حال فرار از دست خودشانند</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 21:39:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه (آلبر کامو)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-fwe4f25d6ndl</link>
                <description>مرسو انسانی است بیگانه با احساسات؛ یا شاید دقیق‌تر، انسانی خسته از نقاب زدن.او به جایی رسیده که دیگر نمی‌تواند وانمود کند اندوهگین است، نمی‌تواند تظاهر کند که جهان برایش معنا دارد، و نمی‌تواند دروغ‌های جمعی بشر را تکرار کند. پرسش اینجاست:آیا مرسو به این وضعیت رسیده چون حقیقت را دیده است، یا چون از دوست داشتن خود خسته شده است؟و آیا بهای این بی‌نقابی، مرگ است؟انسان‌ها وقتی متفاوت می‌شوند، طرد می‌شوند؛ نه به خاطر گناه، بلکه به خاطر ترس. ترس از آن‌که این تفاوت، آینه‌ای شود روبه‌روی دروغ‌های خودشان. جامعه نمی‌تواند انسانی را تحمل کند که گریه نمی‌کند، دعا نمی‌خواند و نقش بازی نمی‌کند. مرسو بیش از آن‌که قاتل باشد، شاهدی خطرناک است؛ شاهد پوچیِ ارزش‌هایی که دیگران به آن‌ها پناه برده‌اند.تفکر او که زندگی پوچ و بی‌معناست، چندان هم دور از فهم نیست. ما همه در نهایت می‌میریم؛ یکی در سی‌سالگی می‌بازد، یکی در هفتادسالگی. در این نبرد، همیشه زندگی برنده است. اما اگر تلاش برای زیستن را از دست بدهیم ـ برای تجربه‌های خاص، برای دوست داشتن و دوست داشته شدن ـ این مبارزه، که پایانش از پیش معلوم است، برای ما سنگین‌تر و تاریک‌تر می‌شود.اشک ریختن انسان برای عزیزانش، در اصل گریه برای خویشتن است؛ برای آن بخشی از وجودش که دیگر کسی نیست آن را دوست بدارد.و گریه نکردن مرسو برای مادرش، شاید نشانه‌ی بی‌عاطفگی نباشد؛ شاید نشانه‌ی آن است که او دیگر خودش را دوست ندارد. او با خویشتن بیگانه شده است. نه با مادرش.وقتی انسان با خودش بیگانه می‌شود، چه تفاوتی با یک چوب خشک دارد؟دیگر تلاشی نمی‌کند تا «ماری» را در زندگی نگه دارد، دیگر برای ماندن کسی نمی‌جنگد، و دیگر دلیلی برای امید یافتن نمی‌بیند. او از درون تهی شده است؛ نه به دلیل نفرت، بلکه از فرسودگی روح.شاید مرسو درست می‌گوید.شاید هم نه.چه کسی می‌داند؟شاید راهی که من می‌روم، اشتباه باشد و من هم مرسویی دیگر باشم؛ انسانی که به پوچی لبخند می‌زند و به بی‌معنایی عادت کرده است.و شاید نه؛ شاید در لحظه‌ی مرگ، عزیزانی را به یاد بیاورم، و درست در همان لحظه‌ی جان دادن، لبخندی به مرگ بزنم؛و این شکست جسم را، بزرگ‌ترین پیروزی روح خود بدانم.بیگانه، داستان انسانی است که میان بودن و نخواستنِ بودن سرگردان است؛و شاید همین سرگردانی، راز شباهت او با همه‌ی ما باشد.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 00:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جز از کل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-zribifiugw0i</link>
                <description>«جز از کل» برای من فقط یک رمان نیست؛یک تجربه است،یک مکالمه‌ی آرام با تنهایی.راستش را بخواهی،چند صفحه‌ی اولش را که می‌خوانی،دلت می‌گوید:بی‌خیال… این کتاب سلیقه‌ی من نیست.سرد است، دور است،اما عجیب اینجاست کهخودِ کتاب به تو می‌گوید:نه… بمان.ادامه بده.جز‌به‌جز جلو بیا تا به کل برسی.من خیلی به آدمی شبیه آنوک نیاز داشتم؛کسی که بلد باشد در این شلوغیِ بی‌صدا مرا بفهمد.اما آن‌قدر این روزها درمانده‌ام که حتی اجازه نمی‌دهم کسی نزدیکم شود.اگرچه…راستش را بخواهی،قبل‌ترها هم همین بودم،فقط بهتر بلد بودم تظاهر کنم،و با یک لبخنداز کنار آدم‌ها رد شوم.دلم می‌خواهد کسی باشدکه وقتی پسش می‌زنم،گاردم را بشکند،و بی‌اجازه وارد دلم شود.کسی که همه جزءِ های تنهاییِ مراکنار هم بگذارد و با همبه یک کل منسجم برسیم.چه رؤیای شیرینی…و چه تلخ،وقتی می‌فهمیفقط رؤیاست.اگر چنین بود،که دیگر تنها ،تنها نمی ماند.گاهی دلم می‌خواستمارتین دین را از کتاب بیرون بکشم،کنارش بنشینمو با هم گریه کنیم.بعضی جاها از او بدم می‌آمد،و درست به همان اندازهخونم برای جاسپر به جوش می‌آمد.«جز از کل»کتابی نیست که بخوانی؛کتابی‌ست کهتو را می‌خواند.و بعد از تمام شدنش،می‌فهمی زندگی هم چیزی جز تلاشی خسته و بدون نتیجهبرای کنار هم چیدنِ جزئیاتِ شکسته‌ی خودمان نیستبه امیدِ رسیدنبه یک کلِ آرام (البته برای شما ها از من که چیزی نمانده)</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 01:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-tsw23jart0f4</link>
                <description>خب قراره کاغذ رو با آتیش بکشم و خودمو باهاش بسوزانمسوال درستی پرسیدی منم جواب خوبی براش دارم فایده این سوختنا اینه که جاش می مونه و هر وقت که کم میارم به جای سوختگیام نگاه می کنم و به خودم یادآوری می کنم که چرا بابد بجنگم و چرا باید ادامه بدموایی تو چقدر سوال می پرسی آره بعضی وقتا اذیتم می کنه ولی یاد گرفتم که نادیده بگیرم چی ،چی می گی نه بابا منو ناراحتی خیلی وقته از این حرفا گذشتم الان دیگه فقط بی تفاوتم و آره اونم یاد گرفتم بازیگر خوبی شدم فقط لبخند می زنم و می گذرم حالا شابد بعضی وقتا یه چند قطره اشکم قاطیش بشه کاش بعضی وقتا بشه جلوشو گرفت ارچند این اشک ها نشانه ی انسانیت است ولی خوب من دوست ندارم کسی اونا رو ببینهیادت باشه ،اصلا حق نداری یادت بره چقدر درد کشیدی </description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 12:58:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنگنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%86%D8%A7-dqzd5epfh21t</link>
                <description>تنگنا کلمه ای کاملا شایستهِ یک رمان روسی.ادبیات روس،خشن،بی رحم و بی تعارف درست مثل آب و هوای موسکو.در این جا نویسندگان تو را به اوج نمی برند که ناگهان زمینه سقوط تو را فراهم کنند بلکه از همان جایی که هستی تو را به پرش وامی دارند،پرش به ته درّه بدون  امید واهی، بدون کمک.در تاریکی تو با خودت کلنجار می ری و برای بالا رفتن تلاش می کنی و در انتهای مسیر درست همان جایی که داری می رسی دستت را می گیرند و همین که کاملا اطمینان کردی دوباره دستت را رها می کنند تا این بار بیشتر سقوط کنی در تاریکی مطلق که گرفتار شدی به فکر فرو می ری ،چهرات و خودت را فراموش می کنی .حال باید خودت را دوباره از نو ترسیم کنی این جاست که از خودت می پرسی؛من چه هستم ؟دیوانه ای که خودش را تبرئه می کند یا عاقلی که   می کوشد دیوانه نماید؟همه بارها از خودمان پرسیدیم که اگر فلان کار را نمی کردم یا بهتر بگویم اگر او فلان کار را نمی کرد این طور نمی شد هر چند یک آدم سالم مسئولیت تمام تصمیم های خود را گردن می گیرد و بدون در نظر گرفتن گذشته(هرچند این گذشته حال او را شکل داده)به راه خود ادامه می دهد و می گوید حال چه می توان کرد.ولی بیایید تعارف را کنار بگذاریم همه ما تقریبا این، ای کاش را گفته ایم .خب حالا که چه؟ فکر کن تمام تقصیر ها را به گردن او انداختی و در گذشته گیر کردی ،می خواهی از او انتقام بگیری آیا انتقام از او تو را آرام می کند ؟یادت باشد کینه دل را سیاه می کند و در ضمن تو با انتقام گرفتن از او دوبار از خودت انتقام می گیری . خب می گویی چه کنم بنشینم تا طبیعت از او انتقام بگیرد ،تازه اگر انتقام بگیرد و گیریم انتقام هم گرفت دل من آرام می گیرد ؟قطعاً خیر دل من وقتی ارام می گیرد که خودم انتقامم را بگیرم تمامی احساساتی که مرا زجر داده با روح و جان درک کند ،عذاب بکشد ، بپوسد و...داری تند می ری و حالا سوالی از تو دارم اگر تو همان راه او را دنبال کنی چه فرقی با او داری آیا می توانی در آینه بنگری و خودت را تماشا کنی بدون این که او را در سایه خودت ببینی ؟</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 02:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کتاب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-euhxthduskic</link>
                <description>زندگی، کتاب نیست…نه به نظمِ حکیمانه‌ی گلستان می‌مانَد، نه به سیاهیِ بی‌پایانِ کافکا و هدایت.نه درس اخلاقی‌ست که با واژه‌ها آراسته شده باشد، نه قصه‌ی عشقی که پایانش را از پیش بدانی.زندگی، کلمه ندارد.گاهی فقط یک نگاهِ سرد است، پشتِ صفحه‌ی خاکستریِ گوشیوقتی عکس پروفایلش را پاک می‌کندو تو دیگر نه حالی برای پرسیدن داری،نه دلی برای فهمیدن.زندگی گاهی همین است:نمی‌دانی چرااما دیگر نمی‌خواهی بدانی.زندگی نه سراسر غم است، نه شادی؛بلکه بندبندی‌ست از هر دو، که در تار و پودِ هم تنیده‌اند.در دل هر لبخند، بغضی‌ستو در عمق هر اشک، نوری…نه باید اسیرِ تیرگیِ مطلق شدو نه فریبِ لبخندهای نقاشی‌شده را خورد.ساده نیست،اما سخت هم نیست؛زندگی، یک همراهیِ خاموش استمیان آرامش و طوفانمیان خاطره و فراموشیمیان بودن و نَبودن.شاید من اشتباه می‌کنم،شاید تو…اما برای من،زندگی فقط &quot;گذشتن&quot; است.گذشتنِ ساعت‌ها،و جمع کردنِ تجربه‌ها،مثل برگ‌هایی که پاییز با خود می‌بَرَد،هاما تو هنوز صدای خش‌خش‌شان را زیر پاهایت یادت هست…زندگی همین است…نه بیشتر،نه کمتر.و همین‌قدر، واقعی.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 00:08:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش می شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-dn9prmcsgvzc</link>
                <description>«می‌دانم تصمیم درستی گرفتم،اما کاش تصمیمِ درست این نبود…»این جملهتمامِ حقیقتِ زندگی‌ست؛جایی که عقل جلوتر از دل راه می‌رودو دل،خسته و زخمی،مجبور است دنبالش بیاید.بعضی تصمیم‌ها درست‌اند،اما درست بودنشان هیچ‌وقت‌بی‌درد نیست.زندگی گاهی ما را به جایی می‌رساندکه باید انتخاب کنیم نه آنچه دوست داریم،بلکه آنچه باقی‌مان نگه می‌دارد.انتخاب‌هایی که نه برای خوشحال بودن،که فقط برای دوام آوردن‌اند.بعضی تصمیم‌ها مثل یخ بالای اب در سرمای شدید است.سطحشان زود یخ می‌زندتا عمق فرصتِ نفس کشیدن داشته باشد که شاید چیزی اروح باقی بماند.این یخ‌زدن نشانه‌ی مرگ نیست،نشانه‌ی مقاومت است.تنهایی برای مندقیقاً همین است پوسته‌ای سردروی دلی که هنوز می‌تپد.سکوتی که دور خودم کشیدمتا همه‌ی آنچه درونم زنده استدر هم نشکند.نه از این‌که نخواستم دوست بدارم،از این‌که بیش از حد دوست داشتم.من تنهایی را انتخاب نکردم چون شجاع بودم، پذیرفتم چون خسته بودم.چون بعضی نزدیکی‌هاآن‌قدر عمیق‌اند که اگر نایستی،تو را با خودشان به تهِ خودت می‌برند.می‌دانم تصمیم درستی گرفتم.این را هر روز به خودم یادآوری می‌کنم.اما شب‌ها که ماه مرا یاد آور می شود،وقتی  که صداها می‌خوابند و دل کمی اهسته صحبت می کند،در اوج بی پناهی اش در سکوت اعتراف می‌کند:کاش می‌شددرست‌ترین تصمیم‌هااین‌همه سردو این‌همه تنهانباشند.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 02:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-plvegkd7tgcs</link>
                <description>در این روزهای شلوغ و پرهیاهو،مدام خودم را حضور و غیاب می‌کنم؛گاهی غایبمو گاهی غایب‌تر.قبلاً وقتی می‌نوشتم،احساس می‌کردم برای لحظه‌ایاز غیبتم حاضر می‌شوم.اما این روزهاکاملاً غیب شده‌ام.از «جز» شروع می‌کنمو به «کل» که نمی‌رسم،در جزهای دیگر گم می‌شوم.نمی‌دانم مرا چه شده…در گذشته حس می‌کردمخودم را می‌شناسم؛تمام جزهای منسجمم را.آگاهانه و ناآگاهانهخودم را به هر «جز»ی سپردمو روزگار می‌گذشتبه این امیدکه شاید کسی بیایدو با هم به یک «کل» منسجم برسیم؛و این‌گونه کنار بیایم با این فکرکه انسان تنها نیستو نباید تنها باشد.بالاخره تسلیم شدم…یا شاید واقعاً پذیرفتمش.یا بهتر بگویم،به من اجبار شد.برای دوام آوردنباید تنها باشی.آری…هرچند گفتنش برایم آسان نیست،اما انسان تنهاست؛تنها می‌خنددو تنها گریه می‌کند.در گذشته همیشه به این امید بودمکه روزی آن ققنوس بازمی‌گرددو «تنها» را تنها می‌گذارد.اما تنهایی دیگر رفتنی نیست.و راستش را بخواهی،دیگر نمی‌خواهم که برود.پذیرفتمش؛با آغوش باز پذیرفتمش.دیگر از این‌که کسی نیستناراحت نیستم؛بلکه خوشحالمکه تنهایی ،تنهایم نگذاشت.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 20:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما از جنس دیگریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85-bnmyr0f3hsno</link>
                <description>در این جهانِ شلوغ و سرد،آدم‌ها از کنار هم می‌گذرندانگار نه انگار که دل‌هابه همین سادگی می‌شکنند.هیچ‌کس نمی‌پرسد پشتِ یک لبخند چه می‌گذرد،هیچ‌کس نمی‌بیند لرزشِ ظریفی راکه پیش از فرو ریختندر چشم‌های یک انسان جمع می‌شود.اما ما…ما از جنس دیگریم.دل‌هایمان نازک استو روح‌هایمان مثل برگ‌های خیس پاییز،به هر نسیمی می‌لرزند.برای ما هر نگاه معنایی دارد؛هر سکوت فریادی‌ست که می‌شکافدمان؛و هر حرفمی‌تواند ما را به جایی ببردکه بازگشتی از آن نیست.ذهنمان لبه‌ٔ یک پرتگاه است یک لغزش کوچک کافی‌ست،و سقوط شروع می‌شود.فکرهایی که مثل مارهای شب‌گرداز تاریکی بالا می‌آیندو دور قلب می‌پیچند،بی‌آنکه بتوانی جلوشان را بگیری.فرار هم نداری؛چون سقوط درونیپا نمی‌خواهد فقط یک جرقه می‌خواهد،یک نیم‌حرف،یک حرکت ساده،و تمام.آدم‌های حساسنه ضعیف‌اند و نه شکننده؛فقط بیش از اندازه می‌فهمند،بیش از اندازه حس می‌کنند،و همین ، بیش از اندازهگاهی روحشان را می‌سوزاند.پس خواهش می‌کنم…در این جهانِ بی‌رحم،کمی نرم‌تر قدم بردارید.کمی دقیق‌تر حرف بزنید.کمی مهربان‌تر رفتار کنید.شاید یک جملهٔ بی‌خیالانهٔ شما،در ذهنِ کسی تبدیل شودبه پرشتی ناگهانیاز بلندای یک درّهٔ بی‌انتها.و او در خودش فرو برود،در خودش گم شود،و روزها راهی برای بازگشت پیدا نکند.آدمی که حساس استساده می‌شکند،اما اگر جان سالم به در ببردروحش صیقل می‌خوردو می‌شود زیباتر از هر سنگِ قیمتی.اما تا آن روز…تا آن لحظه… مراقب باشید.روح‌ها شوخی‌بردار نیستند.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 20:37:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-nb4bww9q2h2h</link>
                <description>عجیب است…این روزها همه به‌راحتی قضاوتت می‌کنند؛گویی حق دارند به جای تو قدم بردارند،به جای تو فکر کنند،به جای تو تصمیم بگیرندبی‌آن‌که لحظه‌ای به دردهای تو نزدیک شده باشند.هیچ‌کس کفش‌های تو را نپوشیده،هیچ‌کس مسیرت را راه نرفته،هیچ‌کس نمی‌داند زیر پوست لبخندهایتچه زخم‌هایی سال‌هاست می‌سوزند.از دور،زندگی من شاید آرام به نظر برسد؛مثل دریا در غروبِ یک روز بی‌باد…اما کافی‌ست کسی کمی نزدیک شودتا بفهمد این دریاچقدر طوفان در دل پنهان کرده،چقدر موج‌های بی‌رحم دارد،چقدر کوسه‌های خاموشکه می توان خاطره نامیدشدر عمقش کمین کرده‌اند.این دریا رانه هر شناگری طاقت می‌آورد،نه هر نگاهی می‌فهمد.ساده بگویم:برایم مهم نیست چه کسی چه می‌گوید،یا چه فکری درباره‌ام می‌کند.نه به دنبال تأییدم،نه از قضاوت‌ها می‌ترسم.من کامل نیستم،من فقط یک انسانماما ارزشِ خودم را می‌شناسم.آن‌قدر که اجازه ندهمهر دستی به روح من برسدو هر صدایی جهت زندگی‌ام را تغییر دهد.تنها بودن برایم شکست نیست؛پناه است.آرامشی‌ست که میان شلوغی آدم‌ها پیدا نمی‌شود.ترجیح می‌دهمدر تنهایی خودم راست بایستم،تا این‌که در میان جمعی خم شومکه نه مرا می‌شناسندنه جهان درونم را می‌فهمند.اگر این انتخابمرا تنها می‌کند،باشد…تنهایی بهتر از گم شدن است.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 20:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم خون ریزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-yirdytguehgl</link>
                <description>قلبم دیگر توان ندارد.نفس عمیقی کشیدم.انگار تمام هوا، ناگهان سنگین شده بود.انگار جهان یک‌بار دیگر داشت همان بازی همیشگی را با من تکرار می‌کرد:وقتی می‌خواهم در سکوت غرق شوم،دستش را از پشت می‌گذارد روی شانه‌امو می‌گوید: «برگرد… هنوز تمام نشده.»پیام را دوباره خواندم.این بار انگار صدای او از میان کلمات بیرون می‌آمد.صدایی خسته، شکسته…نه شبیه التماس، نه شبیه درخواست؛بیشتر شبیه فریاد کسی بود که از میان سیلاب نامرئی،آخرین نفَس را صدا می‌زند.&quot;بیا… بهت نیاز دارم.&quot;همین چهار کلمه کافی بود که گذشته،مثل موجی سرد از نوک انگشتانم بالا بیاید و قلبم را بگیرد.همان گذشته‌ای که هزار بار سعی کرده بودم دفنش کنم،اما هر بار، دستش را از زیر خاک بیرون می‌آوردو آرام به دلم می‌زد: «من هنوز اینجام.»کمی مکث کردم،انگار بین دو جهان ایستاده‌ باشم؛بین رفتن و ماندن،بین بی‌اعتنایی و سقوط.باران بیرون پنجره مثل شلاق هی می‌خورد به شیشه.صدایش : «تصمیم بگیر… دیر می‌شود.»بالاخره انگشتم روی صفحه سر خورد.پیام دادم:&quot;کجایی؟&quot;چند ثانیه طول کشید.اما برای من، انگار یک عمر گذشت.تا این‌که جواب آمد:کافه‌ی چهارراه… میز آخر. تنها،تنها.همان کلمه‌ای که همیشه در زندگی‌ام تعقیبم می‌کرد.وقتی از در زدم بیرون، هوا تیز بود.باد می‌آمد.بادهایی که همیشه در آذر، چیزی را خبر می‌دهند…گاهی مرگ را،گاهی حقیقت را.راه که می‌رفتم، حس می‌کردم هر قدمم به گذشته نزدیک‌تر می‌شود.به زخمی که سال‌ها بود نمی‌خواستم بهش دست بزنم.به جایی که اولین‌بار فهمیدم دل،جای امنی برای نگه داشتنِ هیچ‌چیز نیست.در را که باز کردم،کافه نیمه‌تاریک بود.نورهای زردِ بخارگرفته،میزها را مثل جزیره‌هایی دور افتاده نشان می‌داد.و آن‌جا…در آخرین میز، پشت به پنجره،نشسته بود.بدون لحظه‌ای مکث از میان میزها گذشتم. چشم‌هایش، مثل کسی بودکه تازه خبر مرگ شنیده باشدبا صدایی که لای دندان‌هایش گیر کرده بود گفت: هنوزم چه قدر دبر رسیدیچرا اومدی بیرون؟ چرا از بیمارستان زدی بیرون؟کیانوش سرش را بالا آورد.چشم‌هایش گود افتاده بود، انگار شب‌ها با سایه‌های خودش گلاویز شده بود.لبخند کوتاهی زد… از آن لبخندهایی که بیشتر از گریه ازش می ترسم.تو فکر می‌کنی من دیوونم؟نفس عمیقی کشیدم باید آرام می شدم.نه… ولی نیاز به کمک داری.کیانوش زد زیر خنده؛ خنده‌ای که بوی تلخی داشت.کمک یه مشت آدم غریبه ، نه من کمک یه دوست قدیمب رو می خوامکسی که با من زندگی کرده، می‌دونه من دارم چی می‌کشم.جلوتر رفتم. دستم  را به آرامی روی میز گذاشتمتو مقصر نبودی، کیانوش. هیچ‌وقت نبودی…کیانوش پلک زد. آهسته.اشک یا باران؟ معلوم نبود.سکوت بینمات مثل پرده‌ای ضخیم آویزان شدو بود.واقعا از بیمارستان فرار کرده بود؟چشامو بستم و سرمو بین دوتا دستام گرفتمتوی ذهنم دائم می پیچید :تو بودی تو...آره… فرار کرده بود.نگاه سنگینی بهم کرد از اون نگاها که ازش بدم می آمدچرا این‌قدر به این رفیقت وابسته‌ای؟هیچ‌کس این‌طور نمی‌شکنه… مگر این‌که یه چیزی پشتش باشه.سرم را پایین انداختم؛ دوست داشتم خودمو از همه پنهان کنمدوست ندارم… حرفی ازش بزنم.ولی…صدایم شکست؛ ادامه‌اش در گلویم گیر کرد.ولی یه متن دیگه نوشتم… می‌خوای بخونی؟لبخند کجی زد، لبخندی که هم طعنه داشت، هم کنجکاوی.تو یا می‌خوای درمان بشی…یا داری به‌زور وانمود می‌کنی که حرف زدن برات سخته.نگاهش کردم نگاهی تسلیم وارنوشتم بهتر از حرفامهدست به‌سینه نشست.می‌شنوم بخون.گاهی آدم،می‌نشیند وسط زندگی‌اشو دست می‌کشد روی قلبشتا مطمئن شود هنوز می‌تپد…اما با هر لمس،انگار انگشتش روی جای زخمی می‌افتدکه هیچ‌وقت خوب نشده.آدم گاهی دلش برای کسی تنگ می‌شودنه از روی عشقنه از روی وابستگیبلکه از روی عادتی قدیمیعادت به کسی که روزیپناه بود، هوا بود،و حس می‌شد اگر او نباشددنیا هم ارزش ماندن ندارد.دلتنگییک اتفاق ساده نیست؛یک جهان استکه ناگهان درون سینه‌ی آدم سقوط می‌کند.آدم می‌ماند میان دو حس،دو فصل، دو زندگی:میان رفتن و ماندن…میان ندیدن و نتوانستنِ دیدن.و عجیـب است…چگونه یک نفرمی‌تواند هم آرامت کندهم خراب.هم نجاتت باشدهم درد.هم دلیل زنده ماندنت شودهم بزرگ‌ترین زخمِ دلت.گاهی وقت‌هاآدم نه دنبال برگشتن است،نه دل کَندن…فقط می‌خواهد یک‌بار دیگرنامش را بشنوداز دهان کسیکه روزی جهان را با یک سلامشزنده کرده بود.آه تنها…آدم همیشه عاشق کسی نمی‌شود؛گاهی عاشقِ حسی می‌شودکه با او داشته…حسی که هیچکس دیگرجرئتِ لمس کردنش را ندارد.و این‌گونه استکه دلتنگیآراممثل مهمثل بارانمثل یک آهِ طولانیبه جان آدم می‌نشیندو تا سال‌هااز خاطرش نمی‌رود.کاغذ را آرام روی میز گذاشت. انگشتش چند لحظه روی لبهٔ صفحه ماند، انگار که وزنِ جمله‌ها هنوز در نوک انگشتش می‌سوخت.سرش را بلند کرد و گفت:من این بار یه حس دیگه ای دارم تو اینو واسه خودت ننوشتیپلکی زدم، مثل کسی که می خواد آتشی را با پلکش خاموش کند.نگاهم از پنجره به میز، از میز به کفش‌هایم پرید. بعد ناگهان از جا بلند شدم.باید بدملحظه‌ای مکث کرد.کجا با این عجلهصدای زنگ گوشی ام دوباره در اتاق پیچید. همان صدایی که هر بار شنیده می‌شد،دستپاچه گوشیم را سایلنت کردمفقط باید تنها باشمآرام، بدون اینکه واکنش تندی نشان بده، خودکار را برداشت و گفت:این نیست،این کیه ،چرا انقدر می ترسی اسمشو بیاریابروهایم را در هم کشیدم، انگار که کلمه‌ای در گلوم گیر کرده باشد، بعد با صدایی شکسته گفتم:اگه اسمشو بیارم دوباره بر می گردهچون اگه اسمشو بیارم... دوباره برمی گرده دوباره همه اون چیزایی که داشتم، همه اون چیزایی که از دست دادم... می ریزه رومنمیخوام دوباره خراب شمکمی به سمتم خم شد.ولی داری از چیزی فرار می کنی که بخشی از توست و داره از تو نابودت می کنهلبخند تلخی زدم؛از همون هایی که فقط وقتی می خواستم از همه چی فرار کنم می زدماره...ولی بعضی ویرانیا ادومو می سازهدر را باز کرد، مکثی کرد، گویی منتظر بود د چیزی بگویم .اما اتاق ساکت بود.چند لحظه به در بسته خیره شد، سپس زیر لب گفت:کسی که این طور نوشته می شه هیچ وقت گذشته نیستاصلا نفهمیدم چجوری رسیدم رسیدم خونهدرو که باز کردم دیدم کیانوش داره فوتبال می بینه جالبه وکیل بُرنده ای که روزی تماشگران فوتبال را سرزنش می کرد کهاین ها قدر زمانشان را نمی دانند و آنان را نادان می دانست حالا تنها چیزی که داشت زمان بود آن را صرف چیزی می کرد که روزی خود به آن خرده می گرفتفکر کروم که متوجه آمدن من نشده پس ارام به اتاق رفتم سر دفتر نوشته هایمگاهی آدمی فکر می‌کند باورهایش ستون‌هایی‌اند که هرگز فرو نمی‌ریزند؛امّا زندگی… زندگی همیشه بلد است دیوارهایی را بشکند که ما خیال می‌کردیم ابدی‌اند.دیدگاه‌های انسان هیچ‌وقت ثابت نیست.گاهی برای فرار از واقعیت، دست به کارهایی می‌زنیم که روزی از آن‌ها بیزار بودیم.مثل من…که روزی سرشار از میل به زیستن بودم؛پر از رویا، سرشار از دویدن، پر از خواستن.و حالا من را ببینکسی که فقط می‌خواهد روزها بگذرند، انگار که زندگی نه یک فرصت، بلکه یک وظیفه‌ی سنگین باشد.آدم‌هایی را دیده‌ام که روزی وکیلی باصلابت بودند، برنده، شلوغ، آن‌قدر گرفتار که حتی فرصت خاراندن سر هم نداشتند؛و حالا تنها چیزی که دارند «زمان» است…زمانی که سنگین است، بی‌مقصد است، مثل اتاقی با درهای بسته.نمی‌دانم…راستش نمی‌دانم چرا خودم را نمی‌کُشم تا خلاص شوم.نه چون فکر می‌کنم گناهی بزرگ است، نه چون می‌ترسم.شاید چون همیشه باور داشتم خودکشی کاری‌ست برای آدم‌هایی که توان جنگیدن ندارند.اما جنگیدن چه ارزشی دارد وقتی حال آدم خوب نیست؟وقتی در هر حال، بازنده‌ای؟در نهایت دنیا می‌بَرَد؛دنیا همیشه برنده است.و ما…ما جایی در خاک می‌رویم،و بعد از چند سال حتی کسی یادش نمی‌آید ما روزی وجود داشتیم.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 14:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایِ غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-v1z42wqmfw14</link>
                <description>دلم بیشتر از هر لحظه برای او تنگ شده…نه برای این‌که امروز هست،برای آن‌که روزی بود.برای آن چهره‌ای که با من غریبه نبود،برای آن کسی که نگاهش حیاط داشت و حضورش امنیت…مگر می‌شود کسی که زمانی تمامِ جهانم بود، حالا این‌قدر دور باشد؟مگر می‌شود معشوقی که با نفس‌هایش زندگی می‌کردم،با نبضش می‌تپیدم،حالا کنارم بایستد و من در چشم‌هایش حتی ردّ نام خودم را هم پیدا نکنم؟موهایش روزی دریای آرامشم بود…اشکش مرا بی‌تاب می‌کرد،خنده‌اش مرا سرشار…اما امروز،امروز وقتی دیدمش،گویی با من بیگانه بود؛انگار روحش را عوض کرده بودند و من در قامتِ او، دنبال همان معصومِ قدیمی می‌گشتم.دنبال همان عاشقی که روزی دستم را می‌گرفت و دنیا را برایم ساده می‌کرد.اما پیدا که نمی‌شد هیچ…هر لحظه بیشتر گمش می‌کردم.عجیب است تنها…چطور زمان می‌تواند آدمی را این‌همه تغییر دهد؟چطور می‌توان کسی را دید، اما پیدایش نکرد؟چطور ممکن است کنارم باشد،اما انگار کیلومترها دور؟من مانده‌ام با دلی که برای او تنگ شده،نه برای این پیکرِ آشنای بیگانه،بلکه برای آن روحی که دیگر در هیچ جایی پیدایش نمی‌کنم.کجا باید دنبالش بگردموقتی خودش را از دست دادهو من…من هنوز با خاطره‌اش نفس می‌کشم؟چه درد بزرگی‌ستوقتی کسی را که می‌شناسیکم‌کم از چهره‌اش پاک می‌شودو تو،بی‌هیچ اراده‌ای،تماشاگر محوشدنش می‌مانی.کاش فقط بین ما فاصله افتاده بود…نه تنها،بدتر از فاصله،تغییر است؛آن تغییری که بی‌خبر می‌آید، بی‌رحم می‌نشیند،و آدم را از خودش هم غریبه می‌کند.من امروز او را دیدم،اما نه آن‌طور که عاشقانه می‌دیدم؛نه با همان شوقِ قدیمی،نه با آن لرزش پنهانیِ قلب.دیدمش مثل کسی که روزی عزیز بودهاما حالا فقط نامی‌ست که خاطره‌ها نگهش داشته‌اند.و همین،همین از هر چیزی بدتر بود.چشم‌هایش را نگاه کردم…آن چشم‌هایی که روزی پناه من بودندو حالا مثل دو پنجره‌ی بستههیچ نوری به سمت من پس نمی‌دادند.حتی لحظه‌ای ،لحظه‌ای کوتاه احساس نکردم که مرا شناخته باشد.گویی گردِ سال‌هاهمه‌چیز را از روی دلمان پاک کرده بود.چه وحشتناک استوقتی آدمی که روزگاری برایش می‌مُردی،حالا کنار تو بایستدو تو نتوانی حتی لحظه‌ای بفهمی در دلش چه می‌گذرد.نه از نگاهش چیزی بخوانی،نه از صدایش،نه از لرزش دستش.انگار نه انگار که روزی تمامِ روح‌هایمان در هم پیچیده بودند.و از همه بدتر این‌کهاو هیچ نمی‌دانستکه من همان‌جا، جلوی چشمش،داشتم آرام آرام فرو می‌ریختم.چه دنیای بی‌رحمی‌ست، تنها،که آدم را مجبور می‌کنددر حضور کسی که دوستش داشته،برای همیشه خداحافظی کند،بی‌آن‌که کلمه‌ای گفته شود.من هنوز با خاطره‌اش نفس می‌کشم،اما او…او با آدم تازه‌ای ادامه می‌دهد،با دنیای تازه‌ای،با قلبی که دیگر هیچ سهمی از آن برای من نمانده.و این‌جاست که درد،از دل به جان می‌سُرد:وقتی می‌فهمیآدمی که دلت برایش تنگ شده،دیگر وجود ندارد؛فقط شبیه او راه می‌رود،شبیه او حرف می‌زند،اما روحش…روحش سال‌هاست از دست رفته.و تو می‌مانی؛با دلی که هنوز نامش را زیر لب صدا می‌زند،و دستی که هیچ‌وقت دیگرقرار نیست در دستش جا بگیرد.</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 01:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تظاهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-xai7m0znam6j</link>
                <description>چرا دیروز تو تظاهرات بودی؟ لبخند تلخی زدم سرم را پایین انداختم حس کردم گوش هایم داغ شد. صدایش دوباره این بار محکمتر پرخشم تر در فضا پیچید میگم چرا دیروز تو تظاهرات بودی؟!اشكم ناخواسته جاری شد. دیگر توان سکوت نداشتم. بغضم ترکید و با صدایی که از عمق جانم برمی آمد فریاد زدم من یک عمر است که در تظاهراتم اما نه آن تظاهراتی که تو فکرش را میکنی نفس عمیقی کشیدم انگار که روحم را از زیر آوار بیرون میکشم حالا که سکوت را شکسته بودم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. ادامه دادم سال هاست که تظاهر می کنم جلوی مادرم که حالم خوب است که شبها خواب آرامی دارم که هیچ درد کهنه ای در دلم جا خوش نکرده است، مبادا که نگران شود مبادا که دلش از غصه بیشتر بگیرد.جلوی پدرم که هنوز قوی ام که هنوز غرورم را حفظ کرده ام که هنوز می توانم بجنگم اما سالهاست که از درون فرو ریخته ام. جلوی دوستانم که شادم که میخندم که زندگی هنوز چیزی برأي عرضه دارد، اما حقیقت این است که تنها در خلوتم می توانم بی صدا بگریم جلوی خودم که فردا روشن تر از امروز است که امید هنوز زنده است، اما حقیقت را می دانم ،می دانم که فردا درست مثل بخت مردم این سرزمین سیاه است. درست مثل خیابان های خاموشی که دیگر صدای آزادی را نمی شناسند به جوانی ام وقتی که از درون پیر شده ام، وقتی که سال ها در قفس روزها را شمرده ام و دیده ام که چگونه بی آنکه زندگی کنم رو به زوال رفته ام به آرامش، وقتی که درونم طوفانی از خشم درد و فریادهای سرکوب شده است.به عشق وقتی که آن را چیزی بی ثمر میدانم وقتی که دیده ام چگونه در این خاک حتی عشق هم به زخم بدل شده چگونه حتی قلب هایی که میتیند در سکوت دفن شده اند.و تو حالا از من می پرسی چرا دیروز در تظاهرات بودم؟ حالا بگو بازپرس بگو این جرم من است؟ که دیگر نتوانستم تظاهر کنم؟ که برای یک روز فقط یک روز این نقاب لعنتی را کنار زدم؟</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 20:52:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال ما خوب،خراب است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52291831/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-txgujh1hfytl</link>
                <description>این روزها هرکس به من می رسد، می پرسدحالت خوبه؟ چرا یه جوری شدی؟ و من...فقط لبخند میزنم نه از سر تظاهر نه برایپنهان کاری بلکه چون فهمیده ام آرامشهمیشه هم قد لبخند نیست؛ آرامش گاهیسکوتی ست که از دل فریادها گذشتهآرامشی ست که بعد از سال ها دلتنگی رویزخمها لم داده و عطر صبر می دهد.من خوبم، حتی اگر کمتر بخندم حتی اگردیگر مثل گذشته از دلتنگی هایم نگویمحتی اگر چشمهایم کمی خاموش تر شدهباشند. درونم اما نه طوفان است نه غباربلکه روشنایی ای ست آرام مثل فانوسکوچکی در دل شب همان جا که خودم رایافتم پس از دو سال سر کردن با نامیکوچک نامی که شبیه لالایی های شبانه بودنامی کودکانه که بی آنکه عاشقانه اشبنامم روحم را خواب میکرد و خوابم رابی تاب من برخاستم. نه چون فراموشکرده ام بلکه چون آموخته اممیتوان با خاطره ای در دل و اشکی درچشم باز هم ایستاد.می توان لبخند زد اگر هنوز در سینه اتصدایی از گذشته میخواند. قوی تر ازهمیشه ام چون دیگر نمی ترسم از تنهاماندن نمی ترسم از فهمیده نشدن من دیگر حالخودم را می فهمم همین کافی ست برایدوباره زیستن</description>
                <category>بابک اشکانیان</category>
                <author>بابک اشکانیان</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 20:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>