<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امید بحرینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52300633</link>
        <description>omidbahraini.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:13:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1667145/avatar/SZMOD2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امید بحرینی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52300633</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسارت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-jr3mam1hhmnu</link>
                <description>همه روستا از صبح به شهر رفته بودند تا صالح را پس از شش سال اسارت به روستایشان بیاورند،کسانیکه ماشین داشتند خود و خانواده اشان را با آن به شهر رسانده بودند،بقیه که ماشینی نداشتند با چند دستگاه مینی‌بوس که بیش از تعداد سوار کرده بود،به شهر هجوم برده بودند،جلوی درب سبز رنگ سپاه ایستاده بودند،گرمای آخر مردادماه هر جنبنده ای را به جای خنکی می‌کشاند تا از گرمای روز رهایی یابند،مردم دسته دسته زیر سایه دیواری یا درختی جمع شده بودند،مردی با کلمن آبی رنگ بزرگی که با طناب به پشتش بسته بود و به مردمی که  آب خواسته بودند.لیوان قرمز  راه راه سفیدی را جلویشان می‌گرفت. پشتش را به آنها میکرد تا آنها خودشان از شیر کلمن آب بریزند،هرکس که آب را می نوشید،،با ته لیوان به کلمن ضربه میزد و مرد کلمنی برمیگشت و لیوان را از او می‌گرفت و به سوی شخص دیگری که با دست اشاره میکرد که آب میخواست میرفت،چند بچه با سرو صدا و هلهله کنان بطرف خیابان دویدند،مردها و زن هایی که در سایه بودند نیم خیز شدند،برخی از آنها تا لبه خیابان خود را رساندند،اما اتوبوس بی توجه از همه جا خیابان را طی کرد و از جلوی همه آنها گذشت،فقط گرد و خاک بود که نصیب جمعیت شد،مردم دوباره به سرجایشان برگشتند.مادر صالح روی تخته سنگی نشسته بود و به خیابان چشم دوخته بود و انتظار پسرش را می کشید.نگاهش را از خیابان بر نمی داشت،مثل آن روزها که خسته ناپذیر برای گرفتن خبری از پسرش، هر روز خودش را به دفتر بسیج روستا می رساند.آخر هم خبرش را از رادیو کوچک مشکی رنگی که آنتنش همیشه باز بود تا امواج را برای خبری از پسرش دریافت کند شنید،با دریافت این خبر هم،دیگر خانه نشین شد،مادر صالح بود،رادیو کوچک مشکی و قلیانی که تمام حرف دلش را با او در میان میگذاشت.مادر صالح در همین کوره راه گذشته و حال بود که صدایی شنید،سر چرخاند،زن صالح بود،زن صالح گفت:دی آب نمیخوای؟گرمهمادر صالح بی توجه به حرف او در چهره دختر خواهرش که حالا زن پسرش بود می‌نگریست،در این چند سال هیچوقت چنین دقیق به او نگاه نکرده بود،شکسته شده بود،پوسته گندمگونش دیگر سیاه شده بود،شش سال چه به سر او آورده بود،زهرا را وقتی از خواهرش برای صالح خواستگاری کرد،خوشحال بود،که بهترین دختر خواهرش را  برای صالح انتخاب کرده است،دیده بود که صالح هم در جمع خودمانیشان چطور زهرا را نگاه میکند،چند باری هم تلاش کرده بود که بفهمد،دل صالح با زهرا است یا نه، صالح هم با سرخ شدن و من من کنان نظرش را گفته بود:بله،حالا هشت سال از اون روز میگذشت،زهرا شکسته تر و تکیده تر شده بود،چرا در این شش سال او را به این دقت نگاه نکرده بود،زهرا هم در این شش سال چه اسارتی مثل صالح تحمل کرده بود،دلش آب شد،که صدای دوباره زهرا او را به خود آورد،مادر صالح گفت:نه عزیزوم،مادر صالح دوباره پیچ خیابان منتهی به سپاه را نگاه کرد،که با پیچ خم این شش سال او را به گذشته برد،به روزهایی که زیر سایه خانه می نشست و رادیو مشکی روشن کنارش بود و قلیانش،که بعد از کارهای روزانه،زهرا هم کنارش می‌نشست. و قلیان را دست به دست می کردند،از روزهایی که زن های همسایه از آمدن کسی از جبهه خبر می‌دادند،و هر دویشان در دل آرزوی چنین روزی را برای صالح میکردند.جمعیت بیکباره بطرف خیابان دویدند،مادر صالح از کسانی که اطرافش می‌دویدند به خود آمد،اتوبوسی از انتهای خیابان بطرف آنها می آمد،جمعیت صلوات کنان پهنای خیابان را پر کرده بودند،پیرمردهایی که نمیتوانستند خود را قاطی جمعیت کنند،همان لبه خیابان نشسته بودند و گریه میکردند،مادر صالح فقط از جایش برخاست،تکان نخورد،و از همانجا پسرش را می کاوید،اتوبوس جمعیت را شکافت و وارد سپاه شد،حتی برای لحظه ای توقف نکرد تا مردم منتظر و حتی پدران و مادران اسرا لحظه ای آنها را ببیند،راننده اتوبوس خوشحال و غرورمندانه  میخواست به جمعیت و هرکس آنجا بود بفهماند که من یا ما آنها را آزاد کرده ایم.اتوبوس وارد سپاه شد،و درب بزرگ یشمی بلافاصله بسته شد،همه اینها را مادر صالح دید،اما پسرش را تا اینجا،همین چند متریش،بعد از شش سال را نتوانست ببیند.جمعیت درمانده و مایوس به همانجا که بودند برگشتند،نشستند،و گرما و خستگی را دوباره تحمل کردند،فقط بچه ها بودند که همه اینها برایشان یک بازی بود،بازی بزرگ،کیف میکردند،بی خیال از گرما و خستگی در پی هم می‌دویدند،دو ساعت گذشت،مادر صالح کلافه و ناراحت برخاست،بطرف درب بزرگ یشمی سپاه رفت،مردم او را نگاه می‌کردند،و پشت سرش برخاستند و بدنبالش راه افتادند،زن جان گرفت،مادر،استوار، قدم برداشت،در چشمان جمعیت فقط آزادی صالح و اسرا موج میزد،میخواستند اسرا را آزاد کنند،جمعیت به نزدیکی درب رسیده بودند،درب بزرگ یشمی باز شد،صالح و اسرا که دسته گلی به گردن داشتند بیرون آمدند،سرهنگی از بالای دیوار،دستش را به گوشه کمربندش زده بود،با لبخندی از رضایت به مردم نگاه میکرد،مادر صالح اول به او نگاه کرد،نگاه پر معنی سرهنگ را فهمید،سرهنگ به او فهماند که این بزرگواری،این پیروزی،از ماست.جمعیت بطرف اسرا هجوم برده بودند،صدای صلوات و شروه همه جا را پر کرده بود،مردی تلمبه مخزن را با نهایت هرچه تمام‌تر می زد،در دستگاه سمپاشی اش، گلاب را تلمبه میکرد،آنرا به دوش گرفت، نازل را در آسمان می‌چرخاند،بوی گلاب و اشک های شور گریه قاطی شد،اولین نفری که به صالح رسید،او را قلم دوش کرد،و بین جمعیت که او را احاطه کرده بود راه را می‌شکافت تا صالح را به پدر و مادرش برساند،مادر صالح پسرش را بعد از شش سال بر دوش مردم میدید،همه را دید،مردم هر چیزی که به فکرشان می‌رسید انجام میدادند،فقط این را می‌دانستند که صالح آزاد شده است،شاید خود صالح هم هنوز باور نمی‌کرد که آزاد شده است،جنگ تمام شده است،و اینکه فردا سرش را روی بالش خودش می‌گذارد،و در رختخواب خودش و کنار زنش میخوابد،زهرا بعد از شش سال صالح را دید،شوهرش را دید،و اینکه آیا از دلتنگی اش،خستگی اش کاسته می شود،آرامش می یابد؟همه مردم روستا،صالح را به خانه اش آوردند،همه خوشحال بودند،درب خانه اشان باز شد،شکلات هایی که به هوا پرتاب می شدند،و صلواتی که پشت هم فرستاده می‌شد،مادر صالح با خوشحالی از همه تشکر میکرد،هر زنی که نزدیکش می شد و چشم روشنی میگفت را میبوسید،مردم را دعوت میکرد که نهار امروز را خانه آنها باشند،قبل از رفتن به شهر،صبح زود همه را آماده کرده بود،حتی لپه های قیمه امروز را دیروز خیسانده بود،کیسه های برنج را دیروز از حاج بابا بقال نسیه آورده بود،گوساله شش ساله، را گوشت ولیمه امروز کرده بود،همه را با دل و جان آماده کرده بود،مردم بشقاب برنج سفیدی که نوک اش قرمز بود و با چند دانه لپه و اگر تکه گوشتی در آن باشد را با طعم صلوات و خنده و شادی همانطور که  دور تا دور دیوار حیاط و زیر سایه آن نشسته بودند  را با انگشت جمع میکردند و در دهانشان می گذاشتند.قاشق و چنگال به اندازه کافی نبود،فقط آنهایی که در اتاق برایشان سفره انداخته بودند،قیمه و برنج را با لپه و گوشت بیشتر،را با قاشق و چنگال می خوردند،سبزی و پیاز را مابین هر لقمه به دهان می گذاشتند،خنکای کولر اتاق، مزه قیمه پلو را مطبوع میکرد،وقتی نوشابه خنک را می نوشیدند،یادی از امام تشنه لب میکردند،و لبخند رضایت را نثار هم میکردند.آنروز مردم زیر سایه دیوار که برمی خواستند تا دستشان را از شیرآب حوض بشویند،بشقاب ها را کنار حوض می‌گذاشتند،آب سرخ رنگ از دست مردم قیمه خورده،زیر درب حیاط بیرون می رفت.جوی وسط کوچه رنگین شده بود و همراه مردم میرفت،مهمان هایی که در اتاق بودند آروغ بعد از غذا را می زدند،برایشان لگنی آوردند که همانجا دستشان را بشویند،و با حوله تمیز خشک کنند،تشتی به درون اتاق آمد و تمام قاشق،چنگال،بشقاب و استخوانها وخرده پیاز و سبزی خورده و نخورده را جمع کردند،پسری با نهایت دقت سفره را جمع کرد، مهمانان از سنگینی غذا افقی شده بودند،به متکاها لم داده بودند،سینی چای وارد اتاق شد تا لپه های که در اسید معده غوطه میخورد را با گرمای چایی و نبات آرام کنند،تا آن گوشت گوساله شش ساله گوشت شود و به بدنشان بچسبد،صالح کنار تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید ی که روی یک میز با چهار پایه فلزی بود،به مهمان هایی که بیشترش را نمی شناخت گه گداری به آنها نگاه میکرد و دوباره سرش را پایین می انداخت.لاغر شده بود.پوستش سفید شده بود،زندان رنگ گندمگون اش را گرفته بود،مهمانان خسته شده بودند،یکی یکی از تعدادشان کاسته می شد،هیچکس دیگر نماند،فقط صدای درب حیاط بود که خبر رفتن آخرین نفر را اعلام کرد،مادر و پدر صالح وارد اتاق شدند،در این شش سال،صالح پیری ۶۰ ساله را در آنها دید،چین و چروک صورتشان،غم و دوری این سالها را برای صالح نمایان کرد.صالح به بچه ای که دور و برش بالا و پایین می پرید توجهی نمیکرد،بچه اش را نمی شناخت،زنش در چارچوب درب اتاق ایستاده بود و صالح را عاشقانه می نگریست،،صالح سرش را بلند کرد و به او چشم دوخت،از نگاه عاشقانه ای که در این چند سال نبودنش،که باید با تمام توان نثارش میکرد و نکرد.فقط مبهوت پیر شدن زنش شد،که چقدر شکسته تر و پوستش گندمگون تر شده بود،دلش را زد،همانجا زن و بچه اش را به بایگانی مغزش به امانت گذاشت،صالح شب را بی تابانه در تخت آهنی وسط حیاط به  سختی به صبح رساند،لباسش را پوشید،ساکت و بیصدا،به هیچکس چیزی نگفت کجا می رود،و صالح رفت.</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 23:33:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شال سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-rslfdugnmkyc</link>
                <description>وقتی آنروز تلفن کرد وگفت،حالم خیلی خوب شد،از باران،از صدای جیرجیرک های لای باران ،خوشحال بودم،از تونل شعر و داستان با صدای باران و جیرجیرک برمیگشت،خلوتگاه من،چه روزهایی که بی توجه به آنچه باید در دیواره های این غار بنویسم،فقط در سکوت به باران و جیرجیرک گوش سپرده بودم،یادت هست،از شاملو و چکاوکان دشت میگفتی،از بار هستی که در دستان داری،و آرام آرام آنرا به انتها میرسانی،میلان کوندرا را هیچوقت نخواندم،فقط نام غار را به عشق های خنده دار عوض کردم،یادت هست آن روزها در میان نوسان آن روزها،شعری که یه دیواره های غار نگاشتم،از دق الباب در و گل میخ هایش،از خنگول،یادم هست یادت نیست،در همین اشعار بود و بادبان سرخ ناخدا،شهیار بود و نیاز فروغی،و عشق است،باز این ترانه ها را عشق است،یا همان کفش هایش در تاج محل،امروز میان هزاران هزار سال گذشته و میان انبوه صورتکان هر روز انسان نما،یادت در وجودم لغزید،نمیدانم دیگر کجا هستی،اما فقط حالم خوب شد در من پیجید و شال سرخ کاوه آفاق،</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 17:18:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب کشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86-owfjifylb2ta</link>
                <description>دست هایم را در جیبم چپانده ام،سردی خشک انتهای پاییز،برگ ریزان تنهاییم و آهنگ بی نهایت تکرار امروز،همچنان موسیقی،در این بی محابا پیاده روی،در دل یک فانوس روشن،می خواند:نترس از هجوم حضورم،چیزی جز تنهایی با من نیست،مشکوکم،مشکوکمسیگاری گیرنده ام،کسی که فانوس رفاقت را روشن کرده است،همدیگر را لب به لب میکنیم و بوسه های بر هم می‌زنیم و هر دو آه میکشیممی خواند:ترسم نیست از دیوار این بن بستو فقط او میداند که از سایه های شب بی رفیقی و نارفیقانه بودن میترسم،او میداند.می خواند:,نترس،شب هست و شوق شب کشتن نیست</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 12:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد در مترو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-hfl1nkncifqu</link>
                <description>کاپشن قهوه‌ای رنگ و رو رفته اش در دستش بود همراه با جمعیت که همدیگر را هُل می‌دادند وارد واگن شد.ماسک سیاهش که از فرط استفاده نخ‌نما شده بود.بین میله و دیواره ی واگن مترو ایستاد.مردی که آهسته و با  آرامش خاصی آدامس میجوید با هندزفری که در گوش گذاشته بود آرام همه را زیر نظر گرفته بود.در گوشه ای  که خودش ایستاده بود برای پیرمرد جا باز کرد. مترو در ایستگاه ایستاد. چند نفری از آن خارج شدند. پیرمرد جایش بازتر شده بود.کاپشن قهوه ای را زیر پایش گذاشت و روی آن نشست.به دیواره واگن تکیه داد دست در جیب بغل پیراهنش کرد، همراه با چند اسکناس و تکه کاغذی، پلاستیک سفیدی بیرون آورد. پلاستیک سفید را بقچه ای گره زده بود.شروع به باز کردن گره کور پلاستیک کرد.کمی  تلاش کرد،دندانش را  نیز به کمکش آورد،تا آن را باز کند. با دست دیگرش ماسک سیاه را پایین کشید و از لای پلاستیک تکه تریاک گلوله شده  قهوه‌ای رنگی را به درون دهانش پرتاب کرد. و زود ماسک را بالا کشید همه این کارها را بدون توجه به کسی انجام داد.با دقتی بی‌همتا پلاستیک را باز کرد و چنان اتو زده تا زد و  به سر جایش  بین اسکناس های دویست و پانصدی برگرداند. مترو  سرعتش را کم کرد.پیرمرد عصاره آب شده تریاک که  محصول بزاق و گرمای دهانش بود  را آرام  پایین داد،مترو ایستاد ،پیرمرد  از جایش برخاست و کاپشن قهوه ای را از یقه در  مشتش فشرد و از درب واگن مترو خارج شد.</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 11:15:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%86%DA%AF-xgx9nj6cypkh</link>
                <description>نیرنگ بسیار استدر آرامش شب و غوغای افکارظالمانه در عمق نگاهتگرمایم خاکستر شددردهایی که پیوسته عریانی کودکی خردسال را به دامن هق هق فرو خورد فرسود در جدال شب ناموران نیز مغلوب شاهنامه اش  این‌گونه  نگاشتم</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jan 2023 11:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم هندی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C-ojk3dskslmux</link>
                <description>شب های شرجی،وقتی که داغی هوا و شرجی قاطی میشه،وقتی از اون شبا که میری بیرون خیس خیس میشی،چنان نوچ میشی که از زمین زمان بدت میاد،اما وقتی میری زیر کولر گازی چنان مغزت جلا میشه،که کیف میکنی،از داخل همین شبا بود که دیگه امواج تلویزیون ایران کلا قطع میشد،اما به جاش امواج قدرتمند کشورهای عربی میومد،اونموقع ها دوتا کانال نبود،تعداد کانال ها رو کشورهای عربی پر میکردن،کویت یه جهت را باید می چرخیدی،عربستان یه طرف دیگه،قطر و بحرین هم همینطور گه گداری هم امارات میومد،اما شب چهارشنبه برای بعضی ها شب جالبی بود،کانال ۵۵ بحرین اون شب فیلم هندی می داد،که تا پاسی از شب ادامه داشت،که البته احتمالا پای همون تلویزیون هم خوابشون می برد،البته اگه تلویزیون رنگی نداشتی و اون شب می رفتی خونه یکی از فامیل یا دوست و آشنا،که باید شبش بر میگشتی خونه،اگه باهاش رو در بایستی داشتی،و گرنه رو سرش خراب می‌شدی،هیچوقت نتونستم فیلم هندی ببینم،اولا اصلا برام جالب نبود و اگر هم جوگیر دیدن می شدم از طرف دوستام بود،آنتن خونمون نمی چرخید،بابام یه لوله، فکر کنم ۵ اینچ آورده بود که بالاش تازه باریک میشد،که آنتن سرش بود،سر همین آنتن چند بار از پله افتادم،دستت رو نمیتونستی دور لوله بچرخونی،تازه چنان چالش کرده بود تو زمین احتمالا گذاشته بودش برای سبز شدن و میوه دادن،از خیر همه اش می گذشتم،ولی صبح که می رفتی تو کوچه،قشنگ می تونستی بفهمی که کدوم خونه دیشب هندی دیده،که سر ظهر سر آنتن را میچرخاندن یه طرفی،فرداش تو کوچه بچه های همسایه جمع می شدن و شروع به تعریف و اجرای فیلم هندی می گرفتن،صحنه رقصش که عالی بود،می رفتیم تو نخلستون دور یه نخلی هرکی نقش اصلی رو داشت می چرخید،یه چند نفر دیگه هم ادای رقص فیلم هندی رو در می آوردند،البته به شیوه هندی،ایرانی قاطی,صحنه بزن بزنش رو همه گله ای حرکت میکردیم می رفتیم تو یه جایی بود که خرابه شده بود،حیاطش بزرگ بود،همونجا کتک کاری می کردیم و صداش رو هم با دهنمون در می‌آوردیم،چنان پای برهنه به هم لگد می زدیم که خسته می شدیم،تو گرما چنان عرق کرده بودیم که همه لباسامون خیسه خیس بود،بعدش گله ای می رفتیم سمت رودخونه،شنا می کردیم،سر ظهر سمت خونه پیدامون می شد،که کتک واقعی رو اونجا می خوردیم،که اینجا دیگه نقش اصلی رو پدر یا مادر داشتن،این داستان ادامه داشت تا یه فیلم هندی جدید</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 14:52:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه بگویم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%DA%86%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-ujj7cbbziuwm</link>
                <description>چه بگویمدرکم سخت است و نشانم ناکجاآبادذره ای گوشه ای دنجحبابی فرو رفته در بادچه بگویموقتی هستم،وقتی نیستموقتی چشمانم نور بلیعدهوباشمعی خاموشدوردست هایم را می کاومچه بگویموقتی آرزویم پرزورو زمانه چشمانش قی کردهبی وقفه حسرت هدیه می دهدچه بگویمپرواز بر فراز قلب دنیا می طلبماما مورچه وار آذوقه به لانه می برممی دانم در خلواره حسرت نخواهم سوختوسپیده دم با امیدم بیدار میشوم</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 12:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم عسلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B9%D8%B3%D9%84%DB%8C-nqbyrzw73iac</link>
                <description>وسطای شب،از بی خوابی به همه آنچه که در این روزها مسیر فکری اش را به همه چیز پیوند میزد،قلمه ای که جوش نمیخورد،هر بار اش این گونه می شد،بر روی چپ خودش غلت زد،پتو را بیشتر کشید،در تاریکی بی هدف به نقطه ای خیره شد،پلک نمیزد،امواج افکارش امان اش نمی داد،برخاست و کورمال کورمال راه پذیرایی را در پیش گرفت،دستانش را به دیوار،مبل،گرفت،روی کاناپه ولو شد.سرش را روی چند کوسنی که چند ساعت پیشش آنرا خودش جمع کرده بود،گذاشت،دستانش را از آرنج خم کرد و پتوی چشمانش کرد،نخ یکی از چند افکارش را ریسید،بی محابا به زنی که بچه اش را در مترو بغل کرده بود و کنجی نشسته بود و برای روزیش دستش را جلوی بیشمار مسافران روزانه شهری دراز میکرد،خودش بارها از کنارش گذشته بود،چند باری هم اسکناس ده تومنی تا نخورده ای را جلویش گرفته بود،و در همین بده بود که چشمانش را ستاند،چشمان زن از زلالی عسل موج میزد،از زیبایی بیشمار،همانجا بود که چشمانش را در دلش نشاند،او هم مستقیم و بی پروا،کاویدش،با اینکه درست بعد از سوار شدن اولین تاکسی همه آن شیرینی عسل را در همان کنج مترو جا میگذاشت،اما این نخ افکارش بود که تو نخ او بود،با خودش گفت فردا که دوباره دیدمش بدون اینکه از جلویش بگذرم،کنارش بیاستم و چیزی بگویم،دلش میخواست زن به خانه اش دعوتش بکند،و آنجا یک دل سیر آن شیرینی را نوش کند،زنبوری شود و همه عسل را بخورد،در شیرینی این خیال پلک هایش سنگین شد،و در چشمان آن زن فرو رفت،شیرین این رویا نوچه اش کرده بود،میچسبید به همه چی،یه در،به دیوار،به تن نازک و زلالش،گرمای وجودش،گرمای وجود او شد تمام شیرینی ها آب شدند،آب زندگی،حیات را چشید،به تشنگی را باچشم عسلی در آن باغ وعده داده حس کرد،همینجا،هم اینک</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 12:55:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تست عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%D8%AA%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-iq2dnocgtdfe</link>
                <description>چند ماهی میشد به سوالات تستی هوش علاقمند شده بودم، این نوع سوالات به پایه کلاسیم نمیخورد.کلاس چهارم بودم.زمان جنگ بود و قحطی از هر نوع ،در آن هنگام.البته صفا و صمیمیت مردم بی نهایت زیبا بود. چند ماه برای من یک عادت شده بود. پس از رسیدن از مدرسه ، کارهای مدرسه را زودتر انجام بدهم و به خانه حسن بروم،با حسن همکلاسی بودم، درسش خوب بود،درس من هم خوب بود.اشتیاق رفتن به خانه حسن ، برای دیدن او نبود، برای دیدن خواهرش بود،البته نه برای دیدن خواهرش،بلکه کتاب تست هوشش بود، برای کنکور آماده میشد، یکی از کتابهایش همین تست هوش بود، بد جور دیوانه ام  کرده بود،اولاش خودش کتاب را می آورد. ولی دیگر رفته بودیم تو جلد پررویی ،ادامه در کتاب....(در دست چاپ)</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 12:52:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر سایه مترسک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52300633/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9-gzqh5tnphlfz</link>
                <description>زیر سایه مترسک وسط مزرعه نشست، و بیل را از بین پاهایش و بر روی دوشش حمایل کرد. بیشتر اوقات مامن اش زیر همین سایه مترسک بود. با دستش از جوی آب کنارش مشتی برداشت و بر سر و رویش پاشید قطرات آب را با دستش از بالا به پایین سرآند خنکای آب از گرمایی که به صورتش دوانده بود کاست. مزرعه اش سرسبز بود کسی آنجا مزرعه نداشت. آب را با کمک زنش که چند سال پیش فوت کرده بود، با هم به مزرعه رسانده بودند حتی با هم برای اینکه آب های بیشتری داشته باشند از یک استخر قبل از مزرعه که سالها طول کشید تا با بیل و کلنگ حفر کنند ساخت بودند. آنجا برکه ای  بزرگ شده بود. همین مترسک را هم اول که جور دیگری بود با هم ساخته بودند ولی شبیه هیچی نبود، دو دست به یک پا داشت و  یک سر، که با برگ ها و ساقه های همین نی هایی که کنار  برکه گرویده بود ساخته بودند.همیشه با آن می خندیدند چون از لباس‌های پاره و کهنه هردوتاشان برتن مترسک کرده بودند .پیراهنش یک پیراهن سفید گلدار قرمز با لکه های آبی و شلوارش، شلوار مشکی مرد بود که سال‌ها پیش از یک مغازه از شهر با هم خریده بودند.لنگ چپ  شلوار هم که هیچ پایی در آن نبود از پایین خاکی و شل مالی شده بود و  با هر حرکت باد بالا و پایین میرفت. در دستان مترسک النگوهای رنگ وارنگ پلاستیکی که از شهر سفارش داده بودند برایشان بیاورند.......ادامه در کتاب....(در دست چاپ)</description>
                <category>امید بحرینی</category>
                <author>امید بحرینی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 12:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>