<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arta?️‍?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52331662</link>
        <description>35.699738,51.338060✌️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:49:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2711895/avatar/BhEbl5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Arta?️‍?</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52331662</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ع.ر.ب.ی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-arrsh5ycbmdt</link>
                <description>استاد کارآفرینی دانشگاهمون حرف معروفی داشت:الکی‌ من و باد نکنید!یهو میترکم برای خودتون بد میشه.!کاش کسی همبه جان برکفان وطن پرست انقلابی که از هیچ راهپیمایی علیه استکبار جهانی دریغ نمی‌کنند؛ یادآوری میکرد زیادی باد کردن کسایی که براشون این طوری میان کف خیابون باعث ترکیدنشون میشه!لجن وجود همچین کسایی میریزه روی کل ادعاها و حقیقت تاریخی؛ که گرچه نباید فقط به اونا تکیه کرد و برای آینده ای بهتر ادامه داد؛اما سندی برای وجود داشتن ماست؛خیلی قبل تر از وقتی که کشور های عربی همسایه ایران اصلا وجود داشته باشن!نیروی حافظ امنیت!قشنگ پشت کرد به کل هویتتون،صداتون در نمیاد،رگ غیرتتون فقط برای کشورای دیگه باد میکنه.یادش به خیر؛ یه زمانی ام بود‌ روز ملی خلیج فارس داشتیمپ.ن:نه بابا خلیج فارس چیه؟ یه ذره آبه دیگه؛ اونم میدیم برادران مسلمان عرب، اینم صدقه امن‌ ترین کشور جهانه دیگه.!دست مریزاد هم وطن!</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 00:20:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما که اهل حرف نيستيم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D9%8A%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%85-offipjtmwjti</link>
                <description>با خود فکر میکنم:اصلا به درک!مگر چندتا احمق در این شهر زندگی میکنند؟ما که دیدیم کف آن خیابان هایی هم که کسی رفت و آمد چندانی ندارد چه قدر سرخ بود،ماشین آتش نشانی که هیچ گاه آب نداشت چه قدر سریع آمد و خون هارا شست،ولی مگر چشمان مردم هم شسته شد که الان بعضی خودشان را می‌زنند به آن کوچه و نمی‌بینند قبر های شکافته شده و جسد هایی که بیرون میکشند؟ما که اهل حرف نیستیم و تنها راوی هستیم،ولی یکی از آن ها  که دیگر نیست، دوستمان بود،بهار جوانی اش با یک گلوله به سرش خزان ابدی شد و تن بی جانش تا فردا که در خاک پنهان شود برای آخرین بار در خانه، غرق خون خفت، تا در چنگال قاتلانش نیفتد. ولی چه می‌توان کرد؟زندگی پر از موج های بلند است و ما هم الان در بالاترین موج سواریم‌.و این امید به رسیدن از زندگی ارزشمندتر است؛حال بماند اینترنت قطع و رسانه هایشان در تلاش برایپوشاندن حقیقت هایی هستند که هر روز، هنوز اتفاق می افتد.باز هم می‌گویم: ما که اهل حرف نیستیم!ما اهل دیدنیم؛دیدن حقیقت هم چشم سر نمی‌خواهد!یک جو عقل می‌خواهد که خدارا هزار مرتبه شکر هنوز از ما گرفته نشده ‌.</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 01:51:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارزار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%B1-vjrhqp3nmpwr</link>
                <description>با سلام،احتراما به استحضار می‌رساند طی ماه‌های اخیر، گزارش‌های متعددی مبنی بر قطع اعضای بدن گربه‌ها به‌ویژه گربه‌های سیاه توسط برخی رمالان و دعا‌نویسان برای مقاصد غیرانسانی و اعتقادات خرافی دریافت شده است. این افراد با آزار حیوانات و رها کردن آن‌ها در خیابان‌ها و پارک‌ها، موجب رنج و آسیب جدی به این حیوانات و نگرانی عمومی شده‌اند.با توجه به اهمیت حفظ حقوق حیوانات و لزوم برخورد با عاملان چنین اعمال شنیعی، ما امضاکنندگان این کارزار از جنابعالی درخواست داریم نسبت به شناسایی، برخورد جدی و مجازات قانونی افراد خاطی اقدام عاجل صورت پذیرد تا شاهد تکرار چنین رفتارهای خشونت‌آمیزی نباشیم.با سپاسلینک</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 23:33:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین دور و بر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%B1-zzjrqfxuosw6</link>
                <description>این هفته خبر داغ این بود که احتمالا به زنان، گواهینامه موتورسیکلت داده می‌شود.تنها یک روز بعد از آن تکذیب شد و آقایان! مردانی از سرزمین پارس!اعلام کردند:به هیچ وجه!سؤال:فاصله ترک موتور تا قسمت راننده چه قدر است که از دادن گواهینامه موتور به زنان خودداری میکنید؟خبر جدید، شماره 1:دیروز از میان صحبت یکی از دوستان اصفهانی، متوجه شدم گویا، باز زنی خانه خراب کن و هرزه،با نشان دادن اندام خود بر روی دوچرخه خانه و خانواده که نه،آشیان سراسر عشق و محبت زنی را با تحریک کردن شوهرش، به دستان آتش خیانت سپرده!نفرین خدای آمون بر او!از این جهت به تشخیص نگرانان همیشه در صحنه و حافظ بنیان خانه و خانواده،تشخیص داده اند از این به بعد،هیچ جنس مونثی،حق استفاده از دوچرخه در اصفهان را ندارد!و برای گرفتن دوچرخه کد ملی‌ شما وارد سیستم می‌شود و چنانچه خانه خراب کن بی حجابی باشید که در پوشش منتسب به مردان فرو رفته تا جمعیتی‌ را گول بزنید و سر آن ها خدای نکرده شیره بمالید،سریع متوجه شوند و خطر را دفع کرده و حافظ امنیت ملی باشند!خبر شماره 2:کف رودخانه خشک،قرار است کنسرت اجرا شود!اصفهان، نصف جهان!خبر شماره 3:تعدادی از دوستان تفاوت حیوانات شهری(سگ، گربه، پرنده)با حیوانات حیات وحش(خرس، روباه،‌ گرگ)نمی‌دانند و طی حرکتی انسانی،اقدام‌ به غذارسانی و نوازش حیوانات حیات وحش می‌کنند.گرچه ما، از نقش کوچک کردن محل زندگی حیات وحش، تخریب و نابودی تعداد زیادی منبع غذایی آن ها،‌ و کشتار سگ های بی سرپرست که مانع ورود حیوانات حیات وحش به شهر ها بودند غافل نمی‌شویم.پ.ن:خرسی که توسط انسان نوازش داده میشود، از دست انسان غذا می‌خورد،در جنگ با انسان شکارچی،همیشه محکوم به مرگ است‌.توضیحات بیشتر‌ در پیج:@iranian_animal_right خبر شماره 4:چه طور عده ای تندرو،هنوز از اشتباهات گذشته خود درس عبرت نمیگیرند؟نتیجه گشت ارشاد و تذکر های حجاب،مقاومت بیشتر زنانی که روسری نمی‌خواستند را در پی داشت،تا حدی که در خیابان هایی که پلیس تردد می‌کند هم تعداد زیادی حجاب سر نمی‌کنند.به زنان یاد می‌دهند خیلی چیز ها را رعایت کنند تا مردان بیشتری هوس بازی خود را توجیه کنند...</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 01:28:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید همین طوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-yn9swuk3l89w</link>
                <description>آخرین ورقه کتاب که از بین انگشتام میلغزه و کلمه هاش برای چشمام آشنا میشن کتاب رو میبندم،کش و قوسی که به بدنم منو یاد گربه ی ببری خیابونمون میندازه،با این تفاوت که صدای استخونای من مثل اسکلت سرباز فراری آلمانی جنگ‌جهانی دوم که حالا راحت میتونه از قبرش بیاد بیروندر میاد‌.انقدر هوا صافه که یه ذره باد هم رد نمیشه،نفسام مثل‌ قلبمبی خبر، خشک میشن.رو فرشی بنفش و کرمی‌ کف اتاق‌ رو با پاهام جمع میکنم،حس پیری بهم دست میده،اولین بار 16سال قبل دیدمش.الان هم‌ اون‌ پیر شده هم من،صاحب مغازه هم مرده،انقدر هم‌ کسی یادش نمیفته که‌ یه گوشه برای خودش خوابه خوابه.فکری یهو از ذهنم رد میشه:نکنه اونا هم حوصلشون‌ انقدر از زندگی سر میره که مجبورن به مردن ادامه بدن؟چشمامو میزنم به هم،یه مورچه لا به لای انگشتای پاهام میچرخه،صبر میکنم خودش بره پایین،آسمون تاریک رو به روم حتی یه ستاره هم نداره،دلم برای آقا سید که 8 روز پیش مرد، میسوزه.یاد باباجان و گونه های چروک شده و موهای کج و معوج شدش میفتم،نمونه بارز پیر شدن و همه پیچای‌ زندگی رو رفتن.!یاد این میفتم که خیلی ها میگن بچه بودن فکر می‌کردن برسن دهه سوم‌ زندگی،زندگی خفنی دارن.برای خودم یادم‌ نمیاد،انقدر روی قبر هارو میخوندم برام جا افتاده بود 20 سالگی حتما میمیرم‌.جالبه انقدر چسبیدم به زندگی که تا دوسال دیگه رو هم‌ برنامه ریزی کردم.یعنی مهسا هم همین طور بود؟مهرشاد،نیکا،سارینا،همه اونایی که خیلیا دیگه نمیخوان‌ اسمشونو بیارن و شدن هم دنیای مرتضی،اگه بودن الان کجا بودن؟راستی...مگه‌ خاک سرد نیست؟پس‌ چرا غم من تموم نمیشه؟</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 01:58:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>우리 모르테자</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%EC%9A%B0%EB%A6%AC-%EB%AA%A8%EB%A5%B4%ED%85%8C%EC%9E%90-binozkta2smx</link>
                <description>چند سالی از وقتی که یه نفر گفت :سال اول هیچی نگفتیم و فکر کردیم تازه از دستش دادن و حق دارن، چرا هرسال تکرارش می‌کنن؟میگذره...اون پست، لایک شد، کامنت گرفت،و هیچ کدوم اون آدما هرگز نفهمیدن عاشق تو بودن، عاشقت موندن، انتظار دیدنت رو کشیدن، چه قدر شیرینه...! مثل پیدا کردن اون شیرینی خاصیه که فقط کسی که یه فنجون قهوه تلخ رو میخوره میفهمه...برای بقیه شاید مسخره به نظر بیاد، خوششون نیاد،اما اون آدم انقدری توی دنیای خودش غرق میشه که اگه از فردا قهوش شیرین باشه اون لذتی که تلخ بودنه بهش میده رو تجربه نمیکنه.!برای تک تک اونایی که خانواده خاصتن،تا ابد،دور بودن و هنوز عاشقت بودن، از طرفدار آدمای یکی دو روزی بودن هزار برابر بیشتر افتخار داره...حرفام باهات انقدر زیادن که همیشه توی ذهنم دارم باهات حرف میزنم،تو هستی،حتا وقتی که جون میکنم زنده بمونم و زندگی کنم،چون تو تا آخرین لحظه برای زندگیت جنگیدی،امروز،روزیه که به دنیا اومدی، 30 سال و 3 ماه و 3 روز دنیا رو با حضورت برای خیلی ها قشنگ تر کردی،از خودت کلی احساس و خاطره قشنگ تکرار نشدنی به جا گذاشتی،کلی خنده ی قشنگ توی عکس های ریزه میزه و بزرگ ازت ثبت شد،مفید زندگی کردی و چه قدر حیف،که انقدر زود رفتی...مرتضی ،یازده سال شد....خودش کلی بهار و تابستونه...!تمام این سال ها شاد شدم از سالروز تولدت،از نبودنت بغض کردم،برای دیدنت لحظه شماری کردم،تا وقتی هم که زندم،هرگز هرگز، عشقتو فراموش نمیکنم،روزای خوبی نیست، بدتر از پارسال... شاید بهتر از سال دیگه.اما تو هنوز هستی،مهم اینه.... صدات هنوز بهم قدرت میده ادامه بدم...تولدت توی آسمون مبارک اسطوره ی بی تکرار♥️#دوستت_داریم_تا_ابد_مرتضی_جانعاشق این عکسم، خیلی وقت گذاشتم یه بدون کلاه و عینک بذارم ولی تهش این عکس یه حس خاصی داره... </description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 01:32:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جست و جو برای هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7-oplwacgk9pxt</link>
                <description>دنبال تو میگردم،میان پرتوهای آفتاب، هنگامی که بر روی پرده ی سفید ساده اتاق می افتد و با رقص آن در باد، در آغوش تن نخ نما شده اش میلغزد...میان گرمای این هم آغوشی لطیف، به دنبالت میگردم،به امید رسیدن به پیچش موهایت دست لابه لای پرده میکنم،انگار کسی از میان ابرهای آرام آسمان، انگشتانم را می‌گیرد،از جلوی دیدگانم پنهان میشوند،فرو میروند در دنیای پنهانی که در آن هنوز پنجره لبخند گشوده شده ی آسمان را، همراه نور خورشید بر روی نقش ترنج وسط قالی پخش میکند،خاطره یپاهای تراش خورده ی بلورینت که روی ترنج آغاز رقصیدن می‌کنند،در مقابلم جان میگیرند،نور حالا از شیشه های قرمز و آبی می‌گذرد و بر روی انگشتانت، کمر باریکت، و موهای فر خورده ی رها شده ات می افتد،نگاهم آهسته بالا می آید،ذره ذره آن چیزی که هستی ات را ثابت می‌کند، اسیر میکند و جایی میان یاد و زمان به زنجیر می‌کشد،تو گویی فردا که به دنبالت میگردم،زنجیرها به هستی زمین پیوندم میدهند،آن جا که آسمان برایش از دور بوسه میفرستد و مثل من تا ابد،در حسرت آغوش تن زمین، تنها نظاره گر طنازی هایش می‌شود.حرکت پاهایت تندتر میشود،پیچ و تاب نقش قالی اکنون به دور پاهایت پیچیده است،ترنج زنده می‌شود،گل های قالی از جا برمیخیزند،ریشه در شیشه ها میدوانند،نور، مجذوب تمام زیبایی شکفته شده در وجودش میشود،رنگ در فضا میشکند،شیشه ها به پرواز در می آیند،رقص پاهایت کم رنگ تر و کم رنگ تر میشود،اکنون در ساقه های گل مریم گلدان بلور پخش شده کف اتاق، میان بوسه های یواشکی،خاطره پیچیدن موهایت به دور انگشتانم،گونه های رنگ گرفته،پرده ی نازک و ساده ی سفید پنجره،میان آرزو ها،خفته ای...!به میان ساقه های گل های شکسته ی قالی میروم،رد پاهایت هنوز آنجاست....</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 00:31:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-nrjc4tw1mduv</link>
                <description>امروز به گل آفتاب گردونی که گرفتم مدام نگاه میکنم، صورتم داغ میشه و احساساتم از چشمام میزنه بیرون. حس میکنم برقی رو  که میاد و میره. این بین یادم میاد الهه، و هر زن دیگه ای که قربانی مردسالاری شده و الان مرده هم میتونست خوشحال باشه.خشم از هرچی مرد و زن حامی این قتل و قاتله میاد بالا....چشمم دوباره به اون دایره ی زرد لطیف میفتهگرم میشم،زندگی میتونست برای همه هم این روزای قشنگ رو داشته باشه،حس گناه اینکه من هنوز زندم و اونا نه ناراحتم میکنه،نیکا و مهسا میان توی ذهنم،عکس مهرشاد پشت گوشیم غمزده نگام میکنه،توی زمان قفل شده،جلو نمیاد،همونجا مونده،باد آروم از پنجره وارد اتاق میشه، بین وسایل و انگشتای پاهام،موهایی که مثل لونه ی کلاغ جای پایین افتادن، فقط بالا می‌موننمی‌پیچه ،مامان برای بار هزارم یکمی غمگین میگه :برای هرکسی که نمیتونی کمکش کنی، کنارش بمونی، یا حس میکنی فعلا راهی برای همراهی کردن توی زندگیش نداری که آسوده تر بگذره زمان،دعا کن قوی باشه و به بهترین ها برسه...سرمو تکون میدم ،جزوه ی 60 و خورده صفحه ای تاریخ انیمنشن بهم لبخند میزنه،قیافه استاد میاد توی ذهنم،نفس عمیقی میکشم و میرم که بخوابم....</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 14:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنجاق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82-g091708478zp</link>
                <description>فردا روز مهمیه....البته بار اولم نیست تجربش میکنم اما هنوز بهش عادت نکردم... گرچه امیدوارم قبل عادت کردن حل بشه. این چند روز از هر لحاظ اوضاع به هم ریخته و بدی دارم. افسردگی یه طوری دوباره منو گرفته که انگار چند سالی نبوده و حالا دلتنگمه.! اوایل فکر میکردم اگه ازش حرف بزنم، سعی کنم بدون مقدمه خاصی بگم منم تجربه می‌کنم، باهاش میرم بیرون، با وجود سایه نحسش بیشتر وقتا رژ لب حتما میزنم، یه دستی به موهام میکشم، حتا سعی میکنم یه لباس بهتر پیدا کنم و بپوشم.. یکم شاید بهتر بشم. ولی درواقع بهش عادت کردم، به اینکه راحت بگمش،با وجود افکار خودکشی سعی کنم برای آینده هم شده امروز بهتری داشته باشم، با وجود تقریبا90 درصد علاقه نابود شدم نسبت به همه چیز، هر روز کارهایی که سال هاست به انجام دادنشون عادت کردم رو حتما انجام میدم، به عادت سال هایی که از نداشتن خواهر و برادر زجر میکشیدم و رو آوردم به وراجی برای مامان،هنوزم همون کارو میکنم،این بار با کشیدن یه نفس راحت که چه خوب خواهر برادر ندارم.! هر روز از یه چیزی براش میگم، بینش بحثمون میشه،یا حتا ول میکنه میره سراغ کارای دیگه... راستش این بین آشپزی هم تا حدی یاد گرفتم، ولی یه چیزی بگم بهتون:کاری که لازمه یادبگیرید اما علاقه زیادی ندارید، قرار نیست باعث بشه حس بی کفایتی که دارید کامل از بین بره. مخصوصا اگه آشپزی اصلا ذره ای توی خونتون نباشه و همیشه فقط دستپخت خودتون رو تحمل کنید. (توصیه میکنم بازم یادش بگیرید، 2 درصد توی حس بهتر بودنتون تاثیر داره) بخشیدن دیگران و خودتون هم همه چیز نیست، قرار نیست یهو حس کنید روی ابرایید! الان 10 درصد بیشتر از قبل سعی میکنم دیگران رو درک کنم و قضاوتم کمتر شخصی بشه،بیشتر سعی میکنم هی برای خودم از رفتار دیگران منظور نتراشم،کمتر به خودم فقط فکر کنم، اما بازم کافی نیست فکر میکنم امکان داره جدی روزی بیاد که یهو بزنم خودمو بکشم.خبآدما این طور وقتا نیاز دارن برن تراپیست،واقعا مشکلاتی که برای روان پیش میاد قرار نیست خودتون تنهایی از پسش بربیاید.اینکه بگید هرکس خودشو بهتر میشناسه دروغ بزرگیه!اگه این طور بود موقعی که مسمومیت غذایی براتون پیش میومد نمیرفتید دکتر!پزشکی که جسم شما رو بهتر از خودتون میشناسه، کمکتون میکنه خوب بشید، همون طور که نیازه توی این پروسه روحیتون حفظ بشه ،تحمل داشته باشید و این چیزا،روانتون هم صدقه سر اشتباه های دیگران و تله های روانی که حاصل اشتباه های ناخواسته (خیلی وقتا ناخواسته)والدین هستن نیاز به کمک کسی داره که بهتر میشناستش.گارد نگیرید نسبت به جلسه های مشاوره‌.توی درمانگاه های بیمارستان ها هم معمولا روان شناس و روان پزشک هست.ویزیتشون هم خیلی خیلی کمتر از مراکز مشاوره دیگس!اگه نیاز به مصرف دارو دارید حتما روان شناس بهتون میگه برید روانپزشک.نگید نه!باور کنید چند قدم رو به جلوعه!در آخر اینکه شاید هرگز خوب نشید (اینو چون خودم هنوز (درگیرم و هرکار میکنم اوکی نمیشم میگماما اینکه بتونید با فاصله های زمانی بیشتری از افسردگی شدید زندگی کنید خودش مثل طلوع خورشید بعد 6 ماه شب بودن توی قطبه!پ. ن:لذت های زندگی خیلی کمن...ذوق زده شدن برای چیزای کوچیک 1 هزارم درصد برای بهتر شدن اند،ولی زندگی معجزه قشنگیه که از دست خیلی ها زود کشیده شده.فکر نمی‌کنم اون زیر حالمون بهتر باشه...اینو بگیرید(🧷) قول بدید هرگز هرگز خودمون رو نکشیم.</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 00:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه وری طور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%DB%8C%D9%87-%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D8%B1-aqqov1gtssun</link>
                <description>هوای شب های تابستونی که هنوز نیومده خیلی یواش وارد شش هام میشه،توی رگ هام شنا میکنه و برای لحظه ی بعدی که به چند صدم ثانیه بعد ورودش شروع شده زنده نگهم میداره.امشب بوی لباسای شسته شده ی سفید روی بندفضارو پر کرده،گوشه سمت راست حیاط درست نزدیک همین بند لباس نازک زحمت کش،گلدونای فسقلی مسقلی جا خوش کردن، پر گل کاکتوس تیغ تیغی!فقط اونکه مثل جک تایتانیک خیال پادشاه جهان بودن داره،پر جوونه های دونه پرتقاله،آسمون تیره بدون هیچ ستاره ای اون بالا کاملا دست نیافتنی به نظر میاد،درست مثل پارچه های مخمل که هرچی هم لمسشون کنی انگار حس لامسه انسان قدرت درک اون میزان جذابیت و یه حالی بودن رو نداره!هوا انقدری هم که میگفتن خنک نیست،پنکه با نهایت تلاش داره فوت میکنه،پنجره بازه و همه چی پر سکونه...شاید به خاطر همینه فکر های بی ربط حمله میکنن و میرن.!آره،مثل کلمه (حمله) ، خشن و وحشیانه!برای بار چند هزارم به کارهایی که باید انجام بشن فکر میکنم :تولد دوستانیه حالی از اونایی که خبری ازشون نیست پرسیدنرفتن پیش تراپیست برای کاهش این حجم از استرس بیجاو....این وسط یهو یه نفر در گوشم میگه :مردم رنگ مورد علاقشون رو برات بخرن یعنی اندازه کل غریزه بقاشون عاشقتن؟بی نهایت ؟بی حد و مرز؟درک نشدنی! ؟پ. ن:اگه پست بی سر و ته منو خوندید ممنونم،انقدر افکارم قاطی بود که نهایت این شد،و خبمن به عنوان یه دلنوشته نگاهش میکنم،بیشتر برای اینکه به چشم خودم بیاد تا کمی از جنب و جوش درونم کم بشه. پ.ن2:لطفا  این کارزار رو هم امضا کنید.ماچ به کلتون🌻</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 01:28:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سری روزمره ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-pygyvtoxduou</link>
                <description>مرتضی میخونه (باید کاری کنی آروم بگیرم)من یاد دیدنش توی بهشت زهرا، توی یه صبح قشنگ پنج شنبه ،گلای پرپر شده قرمز،و ایستادن های چند ثانیه ای مردم رهگذری که اومدن قطعه هنرمندان و یهو توجهشون به مرتضی جلب میشه میفتم...یاد تهران شلوغ حتا وقتی 9 صبحه و توی جایی که زندگی میکنم انقدر این ساعت شلوغ نیست،بعد قیافه محو یه گربه که اتفاقی اونجا دیدمش و از طرف مرتضی براش غذا گذاشتم شروع یه روز شلوغ،پارک بازیافتی که نمیدونم چرا؟ اما با نهایت بی مهری خراب شده بود،عکسای اینترنت باعث شده بود با ذوق توی برنامه سفر بذاریمش تا حتما بریم حاصل زحمت و تلاش و ایده های چند نفر که با بازیافت مجسمه ساخته بودن رو ببینیم،اما هیچی ازشون نمونده بود و جاشون رو مجسمه هایی که تقریبا هرجایی دیده میشن و چندان جدید به نظر نمیان گرفتن!بین مرور دو روز تهران اومدن یادم میاد الان خونمروی تشک خودم نشستمو تعجب می‌کنم چه طور مردم با تخت راحتن؟من همین طوری هم استرس افتادن از فاصله ی دو سه سانتی تشک با زمین رو دارم! اون وقت...هوا خنکههمسایه از الان کولر روشن میکنه تا صبح که من پتو میندازم، اون هنوز کولرش روی دور تنده، تصمیم دارم موهامو بعد سال ها بلند کنم. انقدر روشون تمرکز کردم که دارم کلافه میشم و اونا هم با لجبازی انگار نه انگار، همون اندازه موندن! به قول دو نفر :تو همیشه میگی ژوژمان، دانشگاه، درسام! یکم از ژوژمان ها الان تموم شدهاما ترم بهمن طوریه که کارها زیاد و فرصت کمه و نمیدونم کی قراره یه نفس راحت بکشم؟! بین تمام روزمرگی های ملایم زندگی یهو یاد ماشاءالله کرمی و اینکه چه بلایی سرش اومد میفتم، دلم پیچ میخوره و بدنم از شنیدن خبری که اتفاقی از اخبار تلویزیون شنیدم باز میلرزه (حکم دو بار قصاص برای قاتل داریوش مهرجویی و وحیده محمدی فر) روز معمولی رو به عجیبی بودبدون اتفاق خوب خاصی!</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 00:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بندر عباس 💔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-cceyk9uzzka8</link>
                <description>تسلیت گفتن چه قدر زجر آور شده، چون خیلی وقتا توی این کشور وقتش نیس، وقت مردن خیلی ها نیست، اما متاسفانه میزان بی کفایتی مسئولین انقدر زیاده که ما همین طور چند وقت یه بار باید اسم یه شهر رو بیاریم بعد بزنیم تسلیت، مردم شدن یه مشت عدد که انگار برای یه سری مهم نیست چه قدرشون زندن چه قدرشون مردن؟! </description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 22:29:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی وفا کشته می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D9%81%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-agj3dfislhlb</link>
                <description>به عنوان شهروند این کشور،اعتراض خود و دیگر مردم این مرز و بوم به کشتار وحشیانه سگ های بی پناه را می‌رسانم،عملی که نه قانونی، نه انسانی و نه راه حل درستی است،کشتار تنها پاک کردن صورت مسئله به جای حل کردن است، (عقیم سازی ،واکسیناسیون اصولی، غذا رسانی اصولی)کشتن تنها از به آلوده کشیده شدن روح و وجدان انسانی و لگدمال کردن تمدن چند هزار ساله مشرق زمین جوانه می‌زند.ملتی که ادعای حمایت از مظلوم می‌کند چگونه این چنین وحشیانه و صد برابر بدتر از آن که ظالم خوانده می‌شود جان می‌گیرد؟ انسان چگونه خیال می‌کند می‌تواند برای زنده ماندن، نفس کشیدن، و حق حیات کسی تصمیم بگیرد؟ تفاوت کالبد جسمانی هیچ دلیل موجهی برای تخریب زندگی دیگری نیست.خواهان پایان دادن به کشتار حیوانات بی گناه شهری هستیم.!هم وطن با هم وطن چنین نمی‌کند.پ. ن:انقدر کشتن این طفلکا عادی شده که شهرک صنعتی مبارکه سگ هارو زندانی میکنه، از بچه هاشون جدا میکنه، پیگیری شده اما پاسخگو نیستند. توجه:به دلیل دلخراش بودن عکس و فیلم کشتار، از گذاشتن آن ها در این پست خودداری شد. پ. ن:ماشالا که تلفن هم جواب نمیدید، می‌زنید میکشید انتظار دارید ایستاده براتون کف بزنیم؟! </description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 11:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>탈라</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-k9qsgzbou407</link>
                <description>کلمه ها گم شدنمثل اینکه توی هوای آزاد باد بخوره به سرت و مغزت ندونه الان هر نفس پر اکسیژن رو باید برسونه به کجا؟نمیدونم، شاید مثال درستی نباشه،واقعیتش الان فقط دارم سعی میکنم یکم دردمو توی کلمه ها جا بدم، مهم نیست چه قدر تلاش می‌کنم،عمق وجودم بیشتر میسوزه، احتمالا اگه آدمی باشید که فکرای منحرفانه داره کلی به این جمله دو پهلو می‌خندید.چه قدر پرتقال میوه ی زشتیه،آخرين چیزیه که تو با ذوق میخوردی،الان هربار ببینمش یاد برق چشای تو میفتم،ارزش تو از آدمای دور و برم انقدر بیشتر بود که رویای رفتن از ایران رو با تو میدیدم،وقتی روی پاهات دوباره راه میری و بال میزنی،میخندی و باز روی دسته ی در حموم میشینی تا سرتو یواشکی بیاری تو و آدم رو دید بزنی و با صداهای عجیب غریبی که برات با دهنم می‌سازم بخندی و ذوق کنی،چرا انقدر جات خالیه؟سیاه سوخته ی طلایی من،قرار نبود اسمت طلا بشه و مثل طلا عمرت طولانی نباشه،قرار نبود آخرین تصویرم ازت یه تن رنجور خسته از جنگیدن و یه امید کوچولو ته قلبت باشه که باز راه میری،طلاکل جمله هام توی اسمت محو میشه،از کل لحظه های سرد پیش روم که قرار نیست شادی تو و زندگی ای که تونستی یه بار دیگه به دستش بیاری رو ببینم بیزارم.من نمیتونم ببینم درخت چارباغ سال بعد هم گلای زرد بده و با هم زیر سایش نشینیم و اون چشمای قشنگ درشت انعکاس گلارو مهمون چشام نکنه.تو از تاریکی می‌ترسی،امشب چه طور بخوابم وقتی زیر خاک سرد باید تنها تا صبح بخوابی؟!</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 21:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمولی طور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D8%B1-mewqh07gp5hd</link>
                <description>روزهای زندگی این روزا یه روتین جالبی داره،با ته مایه تلخی آب پرتقال خونگی، وقتی از دستت در رفته و یکم پوستش هم رفته قاطی آب میوه ها و حالا باید تحملش کنی،نور ماه توی این سه شب یواش یواش از اون طرف خونه اومده این طرف و از پنجره ای که من رو به روش می‌خوابم میتابه و روی بدنم پخش میشه، شکل انگشتام رو میگیره، یه قسمتی از صورتم رو میپوشونه، و نزدیک های قلبم متوقف میشه، انگار که رفته باشه توی وجودم، ته روحم، عمق ضربان تند قلبم.قلبم از بچگی تند میزد، تا حدی که وقتی توی دل مامان بودم دکتر گفت پسرم.بگذریم،حدود 21 سال از روزایی که من اولین ماه رو توی آسمون دیدم، اولین شکوفه هلو برام جذاب به نظر اومد، اولین لباس زرد خال خالی رو پوشیدم میگذره،یه طوری خاطره جمع کردم که برام اندازه 50 سال طول کشیده،یه چند سالی از خاطره هام دیگه وصل شده به مرتضی،مثل یه امضا از طرف زمان میمونه روی ثانیه های زندگیم.حالا هم که قبل خواب تصمیم گرفتم آهنگ روزانمو گوش کنم،انتخابم مثل 90 درصد وقتا (اطلسی) مرتضاس!آهنگی که کمتر توی ویدئوهای کنسرتش دیدم بخونه،زیاد حرفی ازش نمیزنه کسی،اما برای من یه طور خاصی جذابه،مثل شبای ملایم تابستون میمونه که نشستی لب پشت بوم،دو سه تا گربه کنارت لش کردن و تو نمیدونی چند سال بعد چه کارای خطرناکی در حق خودت میکنی،حس شنیدن آهنگ اونجایی به اوج میرسه که الان نشستی،برای کسایی که نمیدونی  توی چه اوضاعی هستن مینویسی،و بالا پایین میکنی چه طوری بگی یه حس معمولی لذت بخش باعث تایپ کردنته؟!به آینده فکر میکنی، اتفاق دلخواهی که چشم به راهشی، انبوه کارای دانشگاه،گل سفال و ماگ هایی که هنوز نساختی!آخ که چه حس جذابی!</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 00:28:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر سالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-duoebgwmfn6m</link>
                <description>درود به تک تک چشمای قشنگی که این پست رو میخونن.به عنوان پست آخر سالی‌،تصمیم گرفتم که هرچی اومد توی مغزم رو بنویسم براتون،اول:تشکر از تک تک مهربونایی که وجودشون ارزشمند، عزیز، و بسیار بسیار قابل تقدیره،حتا اگه الان دیگه با هم حرف نمی‌زنیم!برای تمام روزها، خنده ها، و مهر هایی که به من بخشیدید،تشکر از تک تک نفس هایی که توی شش هاتون اومد و رفت و تونستید به زنده موندن، ادامه بدید تا بعضی روزها رو با نهایت توان زندگی کنید و مهر بگیرید و مهر بدید،اسم نمی‌برم چون ممکنه حواسم نباشه و جا بندازم.یه تشکر دیگه از نوع رنگین کمان از تک تک بچه های LGBTQ،به خاطر بودنشون و محبتی که همیشه به این عضو نچندان پر حرف! داشتن،همینکه منو پذیرفتید،و تونستم پیش شما بیشتر خودم باشم،ارزشمنده.!تشکر بعدی که ترجیح دادم با گروه اول حسابش نکنم،از کسیه که بی نهایت عاشقش شدم، خود ببعیشم میدونست،اما حس منو نداشت و از زندگی هم رفتیم بیرون،رک بگم،دلم میخواست بگیرمت زیر کتک،کلی هم بد و بیراه بهت گفتم،اما الان ازت ممنونم و میگم دمت گرم،من اصلا آدم مناسبی نه تنها برای تو،که برای عشق و عاشقی نبودم!هدفایی هم که بعد تموم شدن همه چی به وجود اومد هزار برابر بهتر از وقتیه که هدفم فقط داشتن تو بود! چون اون طوری خودمو نداشتم.تشکر بعدی از تمام مهربون ها و انسان هایی که خوب بودن یادشون نمیره و توی سفر های نوروزی (یا کلا هرموقع میرن مسافرت)، حواسشون به حیواناتی که نزدیک جاده زندگی میکنن (سگ، بز کوهی، یوزپلنگ و...)هست و مراقب سرعت خودرو هستن،و این طور جاها یکم بیشتر احتیاط میکنن،ماهی، لاک پشت و هر جانور دیگه ای رو نمی‌خرن که بذارن وسط سفره هفت سین و به نابودی محیط زیست و قاچاق حیوانات و خرید و فروش اون ها کمکی نمیکنن،سپاس از تهران عزیز و مرتضای قلبم برای خاطره زیبای امرداد 1403،بی نهایت ممنون از طاقچه به خاطر تخفیف های خوبش و کتابخانه بی نهایتش!مچکر از حیوونایی که اجازه دادن بخشی از زندگیم رو با اونا بگذرونم و لذت ببرم از دیدن غذا خوردن، آرامش، و برق شادی چشماشون!سپاس از تک تک جان های ارزشمندی که فدا شدن برای آزادی، نه به دلیل ایثار تلخی که روزی نتیجه میده، بلکه بیشتر به خاطر تلنگر هایی که به من زدن، در نهایت تشکر ویژه از افسردگی بابت اینکه یقه مارو هنوز سفت گرفته و ول نمیکنه و اصرار داره در سال جدید هم پر قدرت دنبال من و خنده هام بیاد.دوست عزیزی که اینو گذاشته بودی توی گروه،دمت گرم 👁️👁️پ.ن:لطفا اینم امضا بزنید</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 19:42:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طُ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%B7%D9%8F-okq3vulo6vre</link>
                <description>ولی من حس میکنم تو رو جایی، توی قلب قطره های بارون پاییز پارسال،بین برگ های چنار گوشه خیابون،روی نیمکت پارک،یا شایدم توی بغل گرمای چای لیوان کاغذی،جا گذاشتم،چه اهمیتی داره؟ وقتی الان بارون میاد و باید حواسم رو جمع کنم کفشام گلی نشه، یهو یادم بیاد یه روز، خود تو همون کفشارو برام خریدی! به نظرت پوشیدن کفشای سفید به من نمیومد... اما الان که سر تا پا مشکی میپوشم،زشت تر از همیشه انگشت نما میشم،مثل وقتی که یه تخته سنگ سیاه از نا کجا آباد، بین گلای مینا پیداش بشه! چمنا که سبز شدن،خیال کردم جای انگشتای تو،وقتی آروم دستتو میبردی بینشون تا سرمای سبز جاری توی کالبدشون،سر بخوره و بشینه روی پوست دستای قشنگت،خیلی خالیه!اما بعد فهمیدم، الان لبخندت، وقتی روی لبات میرقصه، که اون درخت گیلاسی که هیچ موقع ازش خوشت نمیومد، شروع میکنه شکوفه بده...چه رویای فرسوده ای!بین موهای پیچ و تاب خورده ی زمان،توی قبلی، درست لا به لای  پیچ آخر مو، گیر کرده..من به چه امیدی هنوز یادتو،بین فکرای ریز و درشت رنگی رنگیم،میرقصونم؟تو که الان برای پرواز بال داری‌!بی ربط</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 23:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D8%AE%D8%B7-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-ldxnug4szaaw</link>
                <description>پیروز جان،اکنون دوسال از پر زدنت می‌گذرد، از روز هایی که تعداد بیشتری حتا در دنیا چشم به تو دوخته بودند،تو، تمام چشم هارا به محیط زیست ایران دوخته بودی،اکنون تمام جان های عزیزی که تا آن موقع برای آدمیان پشیزی ارزش نداشتند به چشم می‌خوردند، و هر تپش قلب، بندی نامرئی را به قلب هایمان گره زده بود،زیبای بی تکرار،تو هر آنچه که آدمیان نتوانستند با آمدنت انجام دادی،،زیبای یگانه،در عجبم چگونه روح زیبایت این چنین هنرمندانه، رسالت چنین بزرگی را با خود به همراه داشت؟!گرچه جان شیرینت را دستان به خون آلوده ی کسانی به زور بی رحمی، از تو دزدید و جسم نقش زده ی بی همتایت را از نعمت رشد کردن محروم کرد،اما توبه تمام ما آموختی،زندگی، در چشمان طبیعت هنوز جریان دارد.پیروز جان،در نهایت، آنان که مثل تو اند،هنوز در ستیز برای زنده ماندن و زندگی کردن هستند،پیروز میشوند،می‌مانند،به جای تو و آنان که از ایران گرفتند.پ. ن:وجود دام و دامدار در محل زیست یوزپلنگ،نابود کردن آبی که برای زنده ماندن نیاز یوز، و تمام جانداران هست،جدا کردن توله حیوانات از محل زندگی،سگ گله،مدیریت نکردن سازمان محیط زیست و بی توجهی مسئولان و مردم نا آگاه،شکار و شکارچی،شتر در محل زندگی یوز ایرانی،تصادفات جاده ای، از دلایل متعدد آسیب به یوزپلنگ ایرانی،و کاهش چشمگیر تعداد این گونه (و گونه های حیوانات و گیاهان در معرض خطر انقراض) است،تعداد یوز اکنون نزدیک به 10 فرد گزارش شده.</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 20:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یواشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B4%DA%A9%DB%8C-di5mzop0hpow</link>
                <description>یه مدته میخوام پست بنویسم، میبینم دیگه حوصله ویرگول رو ندارم،راستش روزهایی که داغ داغ بود و همه ذوق زده میومدن تا از چیزی دفاع کنن، که خیلی هامون شاید حتا دلی ازش فراری باشیم، اما ته قلبمون با یادش حس غرور کنیم، هرچند الان  نابودی بیشتر تن خستش رو می‌بینیم، اما بازم، وطن، غرور آفرین، و یه بغض حل نشده همراه با اشکه، روزایی که موندن برای خیلی هامون شده بود امیدی که بالاخره آزاد میشیم،یکم پر سکوت تر ادامه داره،جریان آزادی، جریان خواستن هایی که این روزا خیلی هاش به ناحق، ممنوعس،مثل آتش میمونه، هرچی هیزم بریزی بزرگ تر میشه، یکم سوخت‌ تموم شه کوچیک تر میشه،ولی دستایی که دورش رو میگیرن، اونایی که با یه شاخه خشک ریزه میزه هم سعی میکنن یکم بهش جون بدن، باعث میشه خاموش نشه.و این روزا چه قدر شاخه ی ریزی که به ظاهر چیزی نیست، داره ریخته میشه،قطعا هرگز قرار نیست همه چیز کاملا آزاد باشه، جامعه انسانی نیاز به قانون داره، اما گرفتن حق طبیعی زندگی، و یه سری قوانین پوسیده، کشتن روح آزادی که مهم تر از جنبه های ظاهری تر، که توی دنیای امروزمیبینیم هست، تموم میشه...اوایل که حمیدرضا روحی عزیز رو از دست داده بودیم، خیلی اتفاقی آیدی تلگرامش رو پیدا کردم، یادمه هرشب، پیام میدادم براش حرف میزدم، تا اینکه تلگرام اکانتش رو دیگه بست،نمیدونم چند نفر، با کدوم از اون بچه هایی که از دست رفتن و پر پر شدن ارتباط گرفتن، حالا یا پیجشون رو پیدا کردن، چنل یوتیوب،اما همشون میدونن،شاید هیچ موقع از نزدیک ندیده باشیمشون، ولی حالا که داره میره توی سه سالگی اون روز ها،جای خالیشون خیلی حس میشه،عشق ها، آرزو ها، خنده ها، مهربونی هایی که میتونستن خلق کنن، به زور ازشون گرفته شد،روزای خیلی سختیه،اما ما بالاخره آزاد میشیم. یه روزی حتما میاد، که نور بر تاریکی پیروز میشه،که پرتو های خورشید، تن خسته ولی آروم گرفته ی ایران رو بوسه میزنه.اون بچه هاقرار نیست ازمون نا امید بشن.ایران دوباره جایگاه مردمان بافرهنگ میشه. کمی بی ربط</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 22:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52331662/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-qafpha6vx85n</link>
                <description>زندگی خیلی سخت میگذره... ولی وقتی ساقه ی گیاه زندگی یه مهاجر میشکنه، زمینی که ریشه هاشو بغل گرفته خونی میشه... دیگه انگار یه بند محکم زندگی برای همیشه پاره شده... خیلی وقتا موقعی که آدما میمیرن، محیط زیست یه نفس راحت میکشه. ولی وقتی یه درخت میسوزه، یه شاخه ازش کم میشه،موقعی که یه روباه کشته میشه تا دمش بشه شال گردن یه نفر،زمانی که یه پرنده مهاجر وسط راه گرفتار شکارچی میشه و میکشنش تا بخورنشآسیب نبود همون یه گونه گیاهی یا حیوانی،به کل زمین میرسه، به خودمون، به بقیه،به نسل بعد،به زندگی که میتونست قشنگ تر باشه،حیوانات مسئول ارضا کردن حس خشم ما نیستن،چرا باید انقدر جنایت توی ایران اتفاق بیفته!چرا هر پرنده مهاجری میاد ایران ما باید دلمون بلرزه فردا نکشنش؟اونا اومدن بمونن بعدم برن،ایرانی مهمان نواز نیست!اگه بود بین پرنده مهاجری که باید بره جای دیگه، یه بخشی از چرخه محیط زیست باشه و آدمی که اصلا حسابش نمیکنه رو میذارن روی چشمشونفرق نمیذاشتن..اوضاع اقتصاد،اجتماعی،فرهنگی،خوب نیست.ولی محیط زیست نباشه، اگه اونا هم درست بشه همیشه بخش زیادی از زندگی لنگ میزنه.پرنده مهاجر رو نخرید،نکشید،بذارید زندگی کنن،عصبانیتتون رو باید روی چیز دیگه ای خالی کنید،نه روی محیط زیستی که توش زندگی می‌کنید!</description>
                <category>Arta?️‍?</category>
                <author>Arta?️‍?</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 22:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>