<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Light</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52480817</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 06:49:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2993139/avatar/9sQldV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Light</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52480817</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانی تخیلی درباره ی اهمیت زندگی_پارت ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52480817/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B7-f9ueiw2ajzmx</link>
                <description>روایت کننده:دریچه باز می‌شود،صدای داد فریادِ کر کنندهِ مردم فقط یک معنی داره یکی قبل از جان اونجا بوده! جان یه قهرمانه...شخص ناشناس دقایقی قبل:خب دیگه منو نمیبینی ممکنه با هرچیزی،روبرو بشی!دیگه به عهده ی خودته!احمق و مهربون نباش.جان:بهم روحیه میدی با این چرندیاتت؟زود باش باز کن اون جهنمو!شخص ناشناس:اوه!اوه!خوشحالم جدی هستی قهرمان!چشمانت رو ببند و ذهنت رو خالی کن در عرض ۱۰ ثانیه دیگه اونجایی!روایت کننده:جان چشمانش رو به جهنمی که باید نجات بده باز میکنه...جان:وای اینجا رو باید نجات بدم آشغال؟میدونستم قراره به فنا برم ولی نه در این حد!صدای یکی از مردم:قهرمان!قهرمان!خداروشکر به موقع رسیدی!بیا،به مردم کمک کن اون فرار کرده!روایت کننده:جان علیرغم ترس زیادی که داره،بلز به اون ها کمک میکنه تا از شر اون جهنم خلاص بشن،ولی خب هنوز خیلی را داره...جان در ذهنش: شانس آوردم،آتیش گسترش پیدا نکرده بود،اون آشغال باید به همه ی سوالای من راجب اینجا جواب بده!یک فرد از پشت سر به او می‌گوید:بعید بدونم جوابت رو بده،به هر حال اون خالق ماست!</description>
                <category>Light</category>
                <author>Light</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 21:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی تخیلی درباره ی اهمیت زندگی_پارت۶</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52480817/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B6-dhdp5djbfn4u</link>
                <description>روایت کننده:در حال حاضر از چهار نفر مورد نظر یک نفر باقی مانده و ما با دانسته هایی از گذشته ی شخص ناشناس سراغ اسکارلت می رویم...اسکارلت:شاید باید واقعا انجامش بدم!یه طرد شده ی بدبخت باید خودش رو دوباره مطرح کنه!چه کاری بهتر از کشتن کسایی که به این حال انداختنم.روایت کننده:در اینجا منظور اسکارلت از مطرح شدن با قتل خانواده اش،حمایت هایی هست که ممکنه به عنوان آخرین شانس از سوی افراد بدبختی مثل خودش دریافت کنه...-او به آرامی در را می‌زنداسکارلت:سلام مامان چطوری؟مادر اسکارلت:وضعیتم از تو بهتره!چیه اومدی چه غلطی کنی؟اسکارلت درون ذهنش:میفهمی!شاید برای آخرین بار برادر پنج سالمو بغل بعد بکشمتون!اسکارلت:اومدم ببینمتون!بابا هست؟ پدر اسکارلت:تو؟واسه چی اومدی اینجا؟ اسکارلت:فقط دلم براتون تنگ شده میخوام برادرم رو ببینم...مادر اسکارلت:نه نمیشه!پدر اسکارلت:فقط پنچ دقیقه بعدش گورتو گم میکنی برای همیشه!اسکارلت:با،با،باشه.روایت کننده:اسکارلت وارد خونه می‌شود...-سلام گری چه خبر؟مادر اسکارلت:نزدیکش نشو!-بزار ببینمش!گری:برو از اینجا دوست ندارم!روایت کننده:در این لحظه اسکارلت به جنون آنی رسید ولی زمانی که می‌خواست با چاقو حمله کنه پدرش جلوش رو میگیره و بعدش زنگ میزنه به پلیس اسکارلت در گوشه ای مشغول عذاب کشیدن بود که...شخص ناشناس:هی اسکارلت!آشفته به نظر میرسی!کمک میخوای؟دوست داری از شرشون خلاص بشی؟اسکارلت:تو دیگه کدوم خری هستی؟شخص ناشناس:برای تو میتونم مثل یک خدا باشم!اسکارلت:هر خری هستی،بکششون بعدش منم خلاص کن!شخص ناشناس:نه نه با تو کار دارم!اونارو میکشم ولی یه شرط داره تو وارد دنیای من میشی و شیش ماه میجنگی حالا بعداً درباره ی جزئیاتش حرف می‌زنیم در صورت موفقیتت بهترین جایزه رو دریافت میکنی!اسکارلت:باشه!فقط سریع باش.روایت کننده:و اسکارلت هم به جهنم او وارد شد حال باید دید داستان چگونه پیش می رود...</description>
                <category>Light</category>
                <author>Light</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 19:19:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی تخیلی درباره ی اهمیت زندگی_پارت۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52480817/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B5-qeh0xdsxumyy</link>
                <description>روایت کننده:قبل از اینکه به سراغ فرد پنجم برویم،میخوام گذشته ی شخص ناشناس رو نشونتون بدم...شخص ناشناس( سال های دور گذشته ):اون چیه که هشدار ذهنم داره میگه که انجامش بده؟اون چیه که مدام داره بهم نگاه میکنه؟احتمالا دادم دیوونه میشم ولی قبلش باید برم دبیرستان.شخص ناشناس در صحبت با دوستش:اوه!سلام چه خبر تکالیف رو نوشتی؟ دوستش:آره ولی چیزی نخوندم!شخص ناشناس:منم نخوندم ولی الان میخونم!دوستش: جای تو بودم نمیخوندم کسی نخونده نمیتونه به همه صفر بده که!-اون داره ترغیب میشه که نخونه...شخص ناشناس:باشه،ولی مطمئنی؟دوستش:آره بابا!بیا بریم سراغ بقیه بچه ها -چند ساعت بعد در زمان پرسش:معلم:هی تو بلند شو!شخص ناشناس:من چیزی نخوندم!معلم:چی؟گمشو بیرون.-اون در حالی بیرون میرفت که انتظار داشت،بعد از اون تمامی دوستانش هم بیان پیشش وای اون ها تمام سوالات رو جواب دادن و نمره بالایی دریافت کردن...شخص ناشناس:وایسید ببینم!شما که هیچی نخونده بودید!چرا این کارو باهام کردید؟دوستانش:ما انتظار نداشتیم انقدر احمق باشی که حرف ما رو گوش کنی،حالا هم نیا دنبالمون احمق.-او به شکل بهت زده ای به خانه ای که تنها داخلش زندگی می‌کرد،برگشت...شخص ناشناس:خودم رو بکشم؟ منطقی نیست که فقط بخاطر این خودکشی کنم ولی من دلایل دیگری هم دارم...شخص ناشناس:اون چیزی که تو ذهنمه میگه که بکشمشون!شاید حق با اونه!-او به سراغ اون ها رفت و اونها رو به دردناک ترین شکل کشت!شخص ناشناس:چیزی که تو ذهنمه میگه که شما ارزش زندگی من رو درک نکردید!پس لایق مرگید! -او بسیار خون سرد تمامی مدارک رو پاک کرد و به خونه برگشت...-حالا شما میتونید کارهای او در ادامه رو درک کنید...</description>
                <category>Light</category>
                <author>Light</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 19:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی تخیلی درباره اهمیت زندگی_پارت۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52480817/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B4-o5xszylt5juy</link>
                <description>روایت کننده:هم اکنون دو نفر از افراد معرفی شده اغوا شدند و به بازی او پیوستند و دو نفر دیگر باقی مانده اند...هارامی:یعنی شما واقعا جدی هستید!منم پولم رو از دست دادم منطقی باشید ما بیشتر مسابقات رو بردیم و با یه باخت چیزی از دست ندادیم!دوست هارامی:ما مسابقه ی شرطی انجام میدیم چون بهمون اطمینان داده بودی که از قبل تبانی کردی،وما می‌بریم!-آره توی عوضی به ما قول داده بودی،اگر اون رو هم در نظر نگیریم بازم ما به شکل سنگینی باختیم و آبرومون رفت‌! هارامی:رفقا با برد مابقی بازی ها همه چی بر میگرده!ما میتونیم که ...روایت کننده:اون ها قبل از اینکه هارامی جمله اش رو تموم کنه کتکش زدند و گفتند...-فقط دو روز،بعد از اون خونت پای خودته!روایت کننده:هارامی که به شدت عصبانی بود،چاقویی که توی جیبش بود رو به گردن سر دسته گروه زد و شروع به فرار کرد...هارامی:وای!وای!وای! این چه غلطی بود کردم!بهتره خودم تموم کنم کارمو تا اونا برسن...روایت کننده:و حالا نوبت اوست...شخص ناشناس:جدی؟مطمئنی یا نه؟بنظرم تو به کمک احتیاج داری!هارامی:چی چی چی میگی!تو از اونایی؟لطفا منو دردناکشخص ناشناس:نه ولی فکر کنم اگه من نیروی خودم رو از روشون بردارم کارتو خیلی فجيع تموم کنن.هارامی:چی چی چی میگی!تو از اونایی؟لطفا منو دردناک :نه ولی فکر کنم اگه من نیروی خودم رو از روشون بردارم کارتو خیلی فجيع تموم کنن.ارتو خیلی فجيع تموم کنن.هارامی:نیرو؟منظورت از نیرو چیه؟ترو خدا برش ندار!شخص ناشناس:باشه،باشه نترس نمتونم بهت دربارش توضیح بدم چون که خب درکش نمیکنی!ولی خب میخوام ازت بپرسم واقعا میخوای بمیری؟هارامی:آره راه دیگه ای ندارم!شخص ناشناس:خب باید خوشحال باشی چون دلیل اینکه اینجا هستم اینه که برای تو یه راهی فراهم کنم.هارامی:جدی!چه راهی؟شخص ناشناس:خب تو نیروی من رو دیدی درسته؟ هارامی:آ..آره.شخص ناشناس:بسیار خوب!من به تو یک پیشنهاد میدم اونم اینه که تو به عنوان یک ابرقهرمان یا شرور،وارد یک دنیا میشی،و اگر شش ماه زنده بمونی نفیس ترین جایزه ی دنیا رو دریافت میکنی!روایت کننده:هارامی با اینکه قدرت اون رو دید ولی هنوز شک داشت ولی چون چاره ای نداشت،قبول کرد و انتخابش رو به اون گفت.حال فقط یک نفر باقی مانده...</description>
                <category>Light</category>
                <author>Light</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 18:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی تخیلی درباره ی اهمیت زندگی_پارت۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52480817/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B3-glp07i5wfi1f</link>
                <description>روایت کننده:جان انتخابش رو در سکوت به شخص ناشناس گفت و حالا نوبت مَری هستش...مَری در حال رفتن به آخرین جایی که شانسش رو برای مدلینگ امتحان کنه هستش.مَری:خب دیگه آخرین راهمه شاید تحقیر بشم، شایدم تحسین بشم به هر حال برو بریم.منشی سالن مدلینگ:ببینم تو کسی بودی که قرار بود امروز بیاد تا رئیس ببینتش؟ اصلا شبیه عکسایی که فرستادی نیستی که!مَری:همین الانش هم از تو احمق جذاب ترم!منشی:چیزی گفتی؟ مَری:نه!نه!خب اون عکسا برای چند سال پیشه ولی به هر حال بنظرم میتونم دوباره اوج بگیرم،میتونم برم داخل اتاق؟ منشی:رئیس اینجا یکی دیگه بود ولی خب بعد فوت اون پسرش اومدش و جاشو گرفت،اونم اینجا رو به گند کشیده و دیگه کسی برای کار به اینجا نمیاد پس احتمال داره انتخاب بشی فقط حواست باشه،اون مطمئن نیست از لحاظ روانی!مَری:اوه!چه عجیب به هر حال اونطور که بنظر میای نیستی،ممنون بابت راهنماییت.روایت کننده:مَری وارد اتاق میشه و رئیس اونجا رو میبینه که در حال سیگار کشیدنه و شروع به صحبت میکنه با اون...مَری:اممم!سَ سَ سلام من همونم که براتون عکس فرستادم و برای مصاحبه اومدم اینجا.رئیس:شبیه عکسا نیستی،به نظر هم معتاد هستی!پس بزار همین الان بگم فقط گمشو!مَری:چرا!من میتونم دوباره به فرم خوبم برگردم فقط کمک میخوام!رئیس:آخه خودت میدونی چی میگی ؟شبیه دیوونه ها هستی چه امیدی به خودت داری دیوونه؟ مَری:یه بار دیگه بهم بگی دیوونه عواقبش رو میبینی! رئیس: دیوونه،دیوونه،دیوونه،یکبار نه بلکه سه بار گفتم،دوست داری با لگد بیرون بری؟مَری در ذهنش:چاقویی که رو میزه میتونه کارشو بسازه!نه من قاتل نیستم!شاید باشم!به هر حال در صورت قبول نشدن قرار بود بمیرم الانم اینو میکشم بعد تو خونه با قرص خودمو به هرحال از اینجا صدا بیرون نمیره!روایت کننده:مَری بالاخره چاقو رو برمی‌داره...رئیس:زنیکه واسه چی اون چاقو رو برداشتی؟  میخوای قاتل بشی؟بزارش سر جاش!روایت کننده:مَری کار اونو تموم میکنه و لکه های خون رو با دستمالی که اونجا بود پاک میکنه...منشی:چطور بود؟ مَری:عالی!فردا میبینمت!منشی:خیلی هم عالی!خدانگهدار.مَری:خدانگهدار.روایت کننده: مَری با نهایت جنون از اونجا بیرون میاد چون جایه کوچیکی بود کسی به اون شک نکرد ولی استرس از چهره اش مشخص بود!و حالا شخص ناشناس‌...شخص ناشناس:اوه کارت خوب بود!تونستی خودت رو متقاعد کنی که اون عوضی رو بکشی.خوبه الانم داری میری کار خودت رو تموم کنی؟ خب من پیشنهاد برات دارم!اگه قبولش کنی هیچکس متوجه کارت نمیشه و با ارزش دیا رو دریافت میکنی!برای کسی که آخر خطه خوبه!نه؟مَری:هیچی ازت نمیپرسم فقط قبوله ولی میخوام بدونم باید چیکار کنم شخص ناشناس: خب عالیه!بریم سراغ اصل ماجرا...روایت کننده:شخص ناشناس همه چی رو به اون توضیح داد و اون باور نکرد تا قدرتش رو دید،و مثل جان انتخابش رو در سکوت به شخص ناشناس گفت،و حالا نوبت هارامی هستش... </description>
                <category>Light</category>
                <author>Light</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 21:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی تخیلی درباره ی اهمیت زندگی_پارت۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52480817/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B2-i743ugckejtq</link>
                <description>روایت کننده:اشخاصی که از زندگیشان ناراحت هستند شاید بتوانند در جهان دیگری زندگی قانع کننده ای داشته باشند،البته این نظر من نیست نظر شخصی است که این توانایی را دارد،باید همه چی را با دقت تماشا کنیم.شخص ناشناس: هی پسر کجا میری ؟ -جان:دلیلی برای گفتنش به یه غریبه ندارم،ولی خب شاید تو آخرین انسانی باشی که باهاش صحبت میکنم،پس بهت میگم...شخص ناشناس:میدونم کجا میری و برای چه کاری میری،و همچنین برات یه پیشنهاد دارم -جان:تو از کجا میدونی ؟ تو منو تعقیب میکنی یا گوشیم رو هک کردی ؟ شخص ناشناس: نه!یه همچین کاری نکردم،میخوای پیشنهادمو بدونی ؟ -جان:بگو اون لعنتی چیه ؟ آگهیه تبلیغاتی واسه یه برند مزخرفه ؟ شخص ناشناس:خفه شو و گوش بده!من توانایی این رو دارم که تو رو به یک جهانی بفرستم که در اون تو قهرمان اصلی داستان هستی و اگر بتونی شش ماه دووم بیاری بزرگترین جایزه جهان رو دریافت...-جان:چی میگی واسه خودت،مرتیکه ی روانی!شخص ناشناس:اگه دهنت رو ببندی میتونم حرفامو کامل کنم و بعدش قدرتم رو بهت نشون بدم -جان:با اینکه میدونم داری چرند میگی،ولی گوش می‌کنم شخص ناشناس:خب پیشنهاد اول رو شنیدی و حالا دومی،در پیشنهاد دوم تو وارد همون دنیا میشه و همون شش ماه رو فرصت داری تا قهرمان رو بکشی.راستی تا یادم نرفتم بگم که در هر دو صورت توانایی تو با دشمنت برابره.-جان:قدرتت رو بهم نشون بده!بدو!روایت کننده:خب در این لحظه《شخص ناشناس 》دریچه ای رو باز میکنه به سمت اون جهانی که درباره اش صحبت می‌کرد و باعث شد تا《جان》 پیشنهاد او را قبول کند ‌‌.《شخص ناشناس》 به جان میگه که دوباره او سراغش بیاد.جان:نهایتش مرگمه که اگه یکم دیر می‌شد الان دیگه از این صحبت ها نبود به هر حال،میرم که بخوابم.</description>
                <category>Light</category>
                <author>Light</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 18:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی تخیلی درباره ی اهمیت زندگی_پارت۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52480817/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B1-rbuobtrrkgpe</link>
                <description>جان:خب دیگه چیزی واسم باقی نمونده نه خانواده ای نه دوستی شاید باید خودم بمیرم ، تا طلبکارا بکشنم مگه نه ؟ دارم از خودم میپرسم ؟ من چقدر تنهام...مَری:یه دختر ۲۳ساله جذاب که به عنوان یه مدل موفق مشغول به کار بود الان به چه خفتی افتاده!الان حتی یه فرد زیبا به نظر نمیرسه خب الان باید چیکار کنم ؟ خانواده ام بهم پشت کردن به خاطر کالج نرفتنم،دوستام که خیلی بهم حسادت میکردن الان دیگه بهم اهمیت نمیدن!میخوام تمومش کنم... هارامی:یه مسابقه ی فوتبال چه تاثیری میتونه تو زندگی یه نفر بذاره ؟ چرا هیچکس به قبل شکست سنگین ما فکر نمیکنه!تمسخر رفقای نزدیکم خیلی عذابم میده تنها کسی که از خانوداه ام براش مهمم مادرمه بقیه حتی نمی‌خوان ریختمو ببینن!چرا آخه من این کارو انتخاب کردم ؟ مشخصا از من بهترم هست نباید این کارو میکردم باید خودم بهش خاتمه بدم‌‌... اسکارلت:درس خوندن از نظر خانواده ها بهترین گزینه واسه زندگی فرزندشون هست،و خب منم تحت تاثیر خانوادم از همه ی توانایی های دیگرم گذشتم ولی الان که قبول نشدم برای هیچکدومشون اهمیتی ندارم حالم از همشون بهم میخوره!اول اونا بعد من...ادامه دارد... </description>
                <category>Light</category>
                <author>Light</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 13:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>