<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های dreamy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52488953</link>
        <description>های من دریمی هستم و رمان مینویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:41:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2369563/avatar/w2FKRi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>dreamy</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52488953</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رویای شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52488953/httpsrubikairjoincbjggjejf0tycwkidatfartsewmkphzoe-nw1bcfi8gdgy</link>
                <description>نام فیک: #رویای_شیرینشخصیت: ا/ت ، همه اعضاژانر: عاشقانه،غمگین،کمدی،دوستانهدر حال عاپ...?#رویای_شیرین#Part5_به جهنم خوش اومدیسرم خیلی درد میکرد آخرین حرفی که شنیدم این بود هنوز به خودم نیومده بودم که دیدم صدای گریه چندتا دختر میاد از جام پاشدم ی انبار نیمه تاریک و کثیف بود از جام پاشدم و....اینجا چخبر بود کلی دختر که داشتن گریه میکردن قضیه چیه؟ این ی شوخی بود یا واقعا ی جهنم ؟ا/ت: اینجا چخبره+منظورت چیه بدبخت شدیم اون آدمای کثیف گولمون زدن و آوردن اینجا دلم میخواد برم پیش خانواده ام_مارو میفروشن معلوم نیست باهامون چیکار میکنن وای کاشکی به حرفای مادرم گوش میدادممغزم پر شده بود از کلی کاش و چرا صدای گریه های دخترایی که از انتخابشون پشیمون شده بودن باورم نمیشه چه اتفاقی افتاده بود یاد مادرم افتادم که بهم میگفت مراقب خودم باشم و بدونم چه تصمیمی میگیرمافکار تو ذهنم باعث اشکام سرازیر بشه بی صدا اشک میریختم دنبال راه چاره بودم سعی کردم اشکام و پاک کنم و دور و برم و چک کنم هیچی نبود فقط چند آشغال بود نه پنجره ای از جام پاشدم سمت در از بیرون قفل بود و باز نمیشد، از بچگی از جاهای بسته می‌ترسیدم و نفسم بند میومد محکم به در کوبیدم و داد میزدما/ت: در و باز کنید!!عوضیا با شمام !دخترا همه ترسیده بودن میگفتن که بس کنم یهو ی مرد غول پیکر در و باز کرد اومد تو سه برابر من بود+چیه داد و بیداد میکنی داشت کره ای صحبت میکرد برای همین خیلی سریع جوابشو دادم ا/ت:به امیر بگو بیاد بگو این شوخی تمومش کنه باتوام عوضی مگه نمی‌شنویبا ضربه ای که تو صورتم زد پخش زمین شدم اما از جام پاشدم که بهش چیزی بگم که دیدم امیره_به به ببین کی اینجاست همسر گلم ا/ت:امیر اینجا چخبره بهم بگو که شوخیه_اره بیا بگیم شوخیه من چون آدم جک و شوخی هستم می‌خوام بدمتون برید سر خونه زندگیتون شوهرتون منتظرنمحکم خوابوندم تو گوشش که از موهام کشیدا/ت:لعنت بهت_دختره هر*زه به چه حقی منو میزنیا/ت:خفه شواز موهام پرتم کرد انداختم زمین و رفتنمیتونستم باور کنم چه اتفاقی افتاده اومدن دنبالمون بردنمون تو ی سالن دنبال راه فرار بودم ولی کلا نگهبان بود کنار در خروجی هم سگ بود هیچ راه فراری نبود ولی من نمیتونستم تسلیم بشمصدای گریه دخترا داشت سرم و به درد آورده بود یکی یکی دخترها و میبردن یهو یکیشون دست منو گرفت نگهبان نبود ی پسر جوون بود بهش زل زده بودم که...•_________________•#ad_dreamy</description>
                <category>dreamy</category>
                <author>dreamy</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 13:26:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52488953/httpsrubikairjoincbjggjejf0tycwkidatfartsewmkphzoe-dc4pnalt4tws</link>
                <description>نام فیک: #رویای_شیرین
شخصیت: ا/ت ، همه اعضا
ژانر: عاشقانه،غمگین،کمدی،دوستانه
در حال عاپ...?#رویای_شیرین#Part4$:نصفه شبی کجا میری؟/ت:باب.بابا! دارم میرم دستشویی $:با لباس؟ا/ت:هوا سرد بود کاپشن بالا خواستم سر و صدا نشه واسه اون $: باشهخوبه که کیف و گذاشتم زمین وگرنه حتما امشب بابام منو می‌کشت گذاشتم بره بخوابه بعد در و باز کردم و رفتم_سلام چرا اینقدر طولش دادی؟ا/ت: ببخشید،خب بریمرسیدیم به فرودگاه تهران یک ساعت اونجا بودیم تا وسیله ها و بدنمون و چک کنن و خلاصه بلاخره سواد. هواپیما شدیم و منتظر بودیم حرکت کنها/ت: باورم نمیشه دارم به آرزوم میرسم_مطمعن باش زندگی خوبی در انتظارته (با لبخند)ا/ت: چرا اینطوری میگی مسخره میکنی؟_عه عشقم چرا باید ی همچین کاری کنما/ت: نمی‌دونم_حالا ولش کن من‌میخوابم اصلا نخوابیدم ا/ت: باشهبه پنجره هواپیما تکیه دادم بیرون و تماشا می‌کردم خیلی منظره زیبایی بود تو فکر بودم یاد ۱سال پیش افتادم وقتی که امیر و‌ رد کردن و همچین ایده ای بهم داد کلی درس خوندم تا کره ای یاد بگیرم خیلی حفظیاتم خوب بود واسه همین ادبیات خوندم اما بخاطر پول نتونستم کنکور بدم و دانشگاه برم...بعد کلی فکر کردن خوابم برد_عزیزم پاشو صبحانه آوردنا/ت:هنوز نرسیدیم؟_هنوز کلی راه دیگه داریم تازه بینش پیاده میشیم و با هواپیما میریم چون راه زیادیها/ت: وایی اصلا صبر ندارم خیلی هیجان زده ام_نگران نباش بزودی روزای خوبمون شروع میشه ،فعلا بیا صبحانه بخوریم حتما گشنتهبا دیدن غذا یاد مامانم افتادم یعنی الان دنبالمن؟حتما خیلی نگرانه چون بعد مرگ برادرم قلبش خیلی ضعیف شد _خوبی؟ا/ت: اره یکم نگران خانواده ام بودمبلاخره بعد کلی ساعت رسیدیم به کره!باورم نمیشه اومدم به این کشور همیشه عاشق کره بودم حتی قبل آشنایی با امیر خیلی دوست داشتم ی‌ روز به امیر بگم بریم کنسرت بی تی اس خیلی دوستشون داشتم دلم میخواست از نزدیک ببینمشون_عزیزم بیا ماشین آمادسا/ت: وایی چقدر ماشین خوشگلیه خانواده ات فرستادن؟_آره منتظرن زودتر ببیننتا/ت: وایی چقدر خوب+امیر؟_جانم؟ا/ت:خونمون چه شکلیه؟_هرجور که دوست داشته باشیا/ت: واقعا ؟_آره_فعلا بیا خسته شدی این آبمیوه رو بخورا/ت:مرسی بیا توهم بخور_نمیخورم ا/ت: چیه نمی‌خوای از چیزی که خوردم بخوری _نه عزیزم فقط حالم خوب نیست ( با عصبانیت)ا/ت: باشهبعد خوردن آبمیوه حس کردم سرم داره سنگین میشه چشمام تار میبینها/ت: امیر حالم خوب نیست سرم گیج میره_به جهنم خوش اومدی (با لحن تیکه دار)ا/ت:چی؟بعد اون حرفش دیگه هیچی نفهمیدم و بیهوش شدم•_________________•#ad_dreamy</description>
                <category>dreamy</category>
                <author>dreamy</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 13:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52488953/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-f7wmayjfz4fx</link>
                <description>نام فیک: #رویای_شیرین
شخصیت: ا/ت ، همه اعضا
ژانر: عاشقانه،غمگین،کمدی،دوستانه
در حال عاپ...?#رویای_شیرین#Part3*فلش بک*بابا:تو اگه اینجا خودتو بکشی هم نمیزارم با اون پسر ازدواج کنی باید با شایان ازدواج کنی(پسرعمه ا.ت) من هیچوقت دخترمو به غریبه نمیدما/ت: بابا چرا گوش نمیکنی من از اون پسر بدم میاد چرا باید باهاش ازدواج کنم من می‌خوام با امیر ازدواج کنم£:آبجی ،بابا یکم آروم باشید (علامت برادر ا/ت)ا/ت:چرا باید آروم باشم همه اینا تقصیر توعه تو به مامان بابا گفتی شایان میخواد باهام ازدواج کنه تو گفتی که امیر پسر بدیه فقط بخاطر اینکه میخواستی با خواهر اون ازدواج کنیهوا سرد و نزدیکای عید بود و پنج روز دیگه تولد من و برادرم بود دوقلو بودیم و برعکس بقیه خواهر برادر ها خیلی همو دوست داشتیم قبل اینکه چنین اتفاقاتی بیوفته£:چرا فکر میکنی اینطوریه من فقط نگرانت بودم چون امیر و نمی‌شناسیما/ت: تو چیکار داری زندگی من به خودم مربوطه(با داد و گریه)+من دیگه ی لحظه تو این خونه نمی‌مونم از خونه رفتم و در و محکم بستم بارون میزد اما خیلی شدید نبود£: من میرم دنبالش نگران نباشید ¥:پسرم با موتور میری مراقب باش£:ا/ت!ا/ت صبر کن باید باهم حرف بزنیما/ت: من با تو حرفی ندارم قدم هامو تند تر کردم رسیدم به خیابون داشتم رد میشدم که.... باورم نمیشه من باعث مرگ برادرم شدم برادری که همیشه به فکرم بودداداش!داداش!‌تروخدا چشماتو باز کن لطفا خواهش میکنمهر لحظه بارون شدید میشد خون برادرم روی زمین سرازیر میشد اما اون حرف برادرم...¥:دخترم؟دخترم کجایی ؟ا/ت:ها؟بله؟¥:بیا تو هوا سرده ا/ت:آها باشهامشب آخرین شبی بود که پیش خانواده ام بودم به مادرم کمک‌کردم و غذا پختن با اینکه از بابام‌دلخور بودم چیزی نگفتم باهاشون غذا خوردم از وقتی برادرم رفته پیش هم غذا نخوردیمبعد شام ظرف هارو شستم و با مادرم به اتاق رفتیم کلی بغلش کردم و مادرم موهام نوازش میکرد بعدش هم شب بخیر گفت و رفت منم کمی خوابیدم تا برای سفر آماده باشم ساعت ۳بود وسیله هارو چک کردم آماده شدم امیر تو ماشین منتظرم بودخیلی آروم چک کردم که خواب باشن بعد آروم در باز کردم ولی..$:‌ نصفه شبی کجا میری؟صداش باعث شد کل تن و بدنم بلرزه !ا.ت:باب!بابا!•_________________•#ad_dreamy</description>
                <category>dreamy</category>
                <author>dreamy</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 19:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52488953/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-hgfoxauglhg4</link>
                <description>نام فیک: #رویای شیرین
شخصیت: ا/ت ، همه اعضا
ژانر: عاشقانه،غمگین،کمدی،دوستانه
در حال عاپ...?#رویای_شیرین#Part2چشمام و باز کردم یادم اومد که یکم پیش چی شده بود از رو تخت بلند شدم حالم از خودم میخورد به حال خودم خندم گرفته بود که همچین زندگی دارم فکر میکردم قراره زندگیم بهتر بشه میخواستم از ایران نرم دلم برای مادرم می‌سوخت ولی اینطوری فایده نداشت گوشیم و از رو میز برداشتم و به امیر پیام دادما.ت: قبوله میام+ اوکی عزیزم وسیله هاتو جمع کن میگم کی بیای امیر از من ۵ سال بزرگ تر بود همون موقع که دیدمش فهمیدم که چقدر آدم خوبیه خانواده ش خیلی پولدار بودن و تو کره زندگی می‌کردن وسیله هامو جمع کردم ی گوشه‌ گذاشتم تا کسی نبینه ساعت و نگاه کردم ۱۲ بود معلوم نیست چند ساعت خوابیدم اما اینقدر خوابم میومد و بدنم درد میکرد که دوباره خوابم برد¥دختر قشنگم بلند شو،پاشو دیشب چیزی نخوردی باید بری گ ددددسرکارا/ت: باشه از جام پاشدم و دست و صورتمو شستم نمی‌خواستم قیافه بابامو ببینم واسه همین مامانم غذامو‌نو ظرف گذاشت و رفتم صبح ها اکثرا امیر میومد دنبالما/ت: سلام صبح بخیر_صورتت چیشده ؟ باز دعوا کردیا/ت: چیز خاصی نیست نگران نباشبعض داشت گلومو‌ چنگ میزد اما هیچوقت دوست نداشتم جلو کسی گریه کنم حتی عزیز ترین کسم‌ که امیر بوددستامو و گرفت و بغلم کرد_نگران نباش همه چی بزودی تموم میشه برای ۵ صبح بلیط گرفتم امشب آماده باشا/ت: واقعا ازت ممنونم هیچوقت لطفتو فراموش نمیکنم_ای بابا اینکارارو برای همسر آینده کردم کاری نبود کها/ت: اینطوری نگو خندم میگیره!_چیه مگه نمی‌خوای باهام ازدواج کنی؟ا/ت:معلومه که باهات ازدواج میکنم  ی عروسی بزرگ میگیریم؟_هچی تو بگی ا/ت:حالا فعلا برو دیرم شد امروز آخرین روز کاریم بود اینجا و خیلی دوست داشتم کارکنانش برام مثل خانواده بودن مخصوصا عسل مثل خواهر بود برام دور شدن ازشون سخت بودکارام که تموم شد رفتم دفتر مدیر و استعفا دادم و بعد امیر اومد دنبالم_عشقم همه چیو آماده کن ۴ بیا بریم ا/ت: باشهرسیدم خونه منتظر داد زدنای بابام بودم ولی نبود از بابام بدم میومد اما دوسش داشتم زندگی ما قبلاً خیلی بهتر بود قبل اینکه برادرم بمیره!•_________________•#ad_dreamy</description>
                <category>dreamy</category>
                <author>dreamy</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 15:25:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52488953/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-kanzff28ztea</link>
                <description>نام فیک:          #رویای_شیرین
شخصیت: ا/ت ، همه اعضا
ژانر: عاشقانه،غمگین،کمدی،دوستانه
در حال عاپ...?#رویای_شیرین#Part1+ا/ت: پاشو زود باش دیر شدا/ت:باشه الان پامیشم + میگم ساعت ۱۰ شده پاشوتا/ت: چی؟ وای بدبخت شدم که مامان واسه چی بیدارم نمیکنی آخه+ دخترم کلی صدات کردم بیدار نشدیا/ت: وای من رفتممن ا/ت هستم 17 سالمه و تو تهران زندگی میکنم البته از اون خانواده بی‌پول هاش تو آرایشگاه کار میکنم و تک فرزندم‌‌ (البته از اول اینطوری نبود)ا/ت کجا بودی چرا اینقدر دیر اومدی باید اخراجت کنم؟ا/ت ببخشید رییس دیشب یکم سردرد داشتم خواب موندم_زود باش مشتری داریما/ت: سلام خیلی خوش اومدید خب از دست من چه کاری برمیاد+ عروسی خواهرمه می‌خوام ی میکاپ شیک و ساده بکنید موهامم رنگ قهوه ای کنیدا/ت: بله حتمااز بچگی عاشق میکاپ کردن بودن و به جای عروسک وسیله های آرایشگری می‌خریدم تو ۱۵ سالگی مدرک میکاپ گرفتم و کوچیک تر از بقیه هستم تو این آرایشگاها/ت: خب تموم شد چطوره؟+ وای عالی شدم مرسیا/ت: خواهش میکنمتا بعدازظهر کار کردم داشتم میمردم از خستگی ساعت ۷ بود ا/ت: من دیگه رفتم _برو فقط یادت نره فردا دیر نکنیا/ت: چشم گوشیم زنگ خورد امیر بود ۲سال بود که باهم تورابطه ایم خیلی دوسش داشتم و قرار بود دوتایی فرار کنیم و بریم کره زندگی کنیم یکم شک داشتم که این کارو کنم یا نه ولی هنوز بهش تصمیممو نگفتما/ت:سلام عزیزم خوبی_سلام مرسی بیا کنار مغازه منتظرتما/ت:چطوری_تورو دیدم بهتر شدم ا/ت: حیح همچنین _چیشد تصمیم گرفتی؟ا/ت:یکم دیگه صبر کن هنوز نمیتونم قطعی تصمیم بگیرم می‌دونی که تصمیم سختیه_اگه نمی‌خوای بیای نمیتونم بهت اصرار کنم عزیزم ولی می‌دونی که اگه خانواده آن موقعی که اومدم خواستگاری قبولم میکردن اینقدر سختی نمی‌کشیدیم منم خانواده ام تو کره منتظرم ولی نمیتونم تنهات بزارما/ت: باشه عشقم امشب بهت خبر میدم _ تا امشب منتظرم یکم تو خیابون ها قدم زدم بعد تاکسی گرفتم رفتم خونه صدای داد و فریاد های بابام تا بیرون میومد خدا به دادم برسه ا/ت: سلام (علامت بابای ا.ت × علامت مامان ا.ت¥)×کجا بودی دختره آشغال ¥تروخدا چیزی نگو×تو خفه شو میگم کجا بودیا.ت:کجا بودم سرکار بودم دارم کارایی که تو بلد نیستی انجام بدی و انجام میدم مثلا پول در آوردن با ضربه ای که تو صورتم خورد شوری خون تو دهنم حس کردم ×دختره هرزه حیوون شدی آدمت میکنم ¥تروخدا ولش کن تروخدا دیگه برام عادی شده بود حتی اگه زیر دست و پاش از کتک خوردن جون میدادم بهش التماس نمی‌کردم که ولم کنه به قدری کتکم‌ زد و فقط صدای داد زدنای مامانم میومد بعد اون چشمام‌ سنگین شد و سیاهی مطلق...•_________________•#ad_dreamy</description>
                <category>dreamy</category>
                <author>dreamy</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 00:24:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی تی اس (رویای شیرین)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52488953/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-n1rlzfgi23fu</link>
                <description>داستان درباره دختریه که بخاطر کمبود محبت و ازار و اذیت های پدرش با کسی که زیاد ازش چیزی نمیدونه‌ به کره جنوبی فرار میکنه اما این فقط اول داستانه نمیدونه چیا در انتظارش بوده....همون لحظه که از تنهایی فکر به خودکشی میزنه با 7 تا از معروف ترین پسرای جهان یعنی بی تی اس آشنا میشه کی می‌دونه آخر چه اتفاق هایی برای اون دختر میوفته؟چنل روبیکاhttps://rubika.ir/joinc/BGIDHHFC0YOQSCFGPOXUFIKUEOMRJLMR</description>
                <category>dreamy</category>
                <author>dreamy</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 23:55:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>