<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا نبی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52562997</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:44:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زهرا نبی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52562997</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی فکر می کردم زندگی ام تمام شده است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52562997/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-he143t2joeu0</link>
                <description>مقدمهمادری همیشه در ذهن من تصویری لطیف و آرام داشت؛ تصویری که در آن، مادر شدن یعنی تجربه‌ ی عشق خالص و کامل شدن زندگی. اطرافیان هم همیشه از زیبایی‌های این مسیر حرف می‌زدند؛ از لبخند نوزاد، حس مادرانه و شادی‌ای که قرار بود با تولد فرزند وارد زندگی شود.اما وقتی خودم مادر شدم، فهمیدم واقعیت همیشه شبیه تصویرهای رویایی نیست.بعد از به دنیا آمدن دخترم، وارد دوره‌ای شدم که هیچ‌کس قبلاً درباره‌ی سختی واقعی آن با من حرف نزده بود. احساس می‌کردم زندگی‌ای که می‌شناختم تمام شده است. انگار ناگهان تمام آزادی، آرامش و حتی بخشی از هویتم را از دست داده بودم. در همان روزهایی که همه انتظار داشتند خوشحال باشم، من بیشتر وقت‌ها گریه می‌کردم و نمی‌دانستم چرا این‌قدر غمگینم.امروز که به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌فهمم مادری فقط مراقبت از یک کودک نیست؛ بلکه سفری عمیق برای شناخت دوباره‌ی خود است. سفری که می‌تواند انسان را هم‌زمان بشکند و قوی‌تر کند.بخش اصلیتولد دخترم و مادری که من بودمروزهای اول بعد از تولد دخترم برای من بسیار سنگین بود. افسردگی گرفته بودم و حتی خودم هم متوجه نبودم دقیقاً چه اتفاقی درونم می‌افتد. تنها کاری که هر روز انجام می‌دادم این بود که کنار دخترم بمانم، بلند شوم به سرویس بهداشتی بروم و دوباره برگردم پیش او. این چرخه مدام تکرار می‌شد؛ بدون هیجان، بدون استراحت و بدون حس زندگی.وابستگی شدیداحساس می‌کردم دنیا فقط به همان اتاق کوچک محدود شده است. شب و روز معنای خودشان را از دست داده بودند و بی‌خوابی تبدیل به بخشی از زندگی‌ام شده بود. قبل از مادر شدن، خوابیدن موضوع ساده‌ای بود که هیچ‌وقت به آن فکر نمی‌کردم؛ اما بعد از تولد دخترم، حتی چند ساعت خواب آرام برایم شبیه آرزو شده بود.با گذشت زمان، شرایط سخت‌تر هم شد. دخترم آن‌قدر به من وابسته شده بود که حتی نمی‌توانستم چند دقیقه تنها باشم. گاهی حتی برای رفتن به سرویس بهداشتی هم استرس داشتم، چون می‌دانستم تا چند لحظه بعد صدای گریه‌اش بلند می‌شود. این وابستگی طبیعی بود، اما برای مادری که از نظر روحی خسته و فرسوده شده، می‌تواند احساس خفگی ایجاد کند.آموزش خواب مستقل یکی از شب‌هایی که شاید هیچ‌وقت فراموش نکنم، زمانی بود که برای خواب مستقل دخترم از مشاور کمک گرفتم. آن زمان از شدت خستگی دیگر توان ادامه دادن نداشتم.به من گفته بودند باید ساعت خواب، تعداد بیدار شدن‌ها، زمان بیداری و حتی شیر خوردنش را دقیق یادداشت کنم. شب‌ها با چشمانی نیمه‌باز می‌نشستم و همه چیز را می‌نوشتم؛ یک بار، دو بار، پنج بار… تا جایی که تعداد بیداری‌ها به بیشتر از ده بار در شب می‌رسید و دیگر احساس می‌کردم بدنم توان همراهی ندارد.در آن روزها، خودم را خسته‌ترین آدم دنیا می‌دیدم. خستگی فقط جسمی نبود؛ ذهنم هم فرسوده شده بود. انگار مغزم هیچ‌وقت فرصت خاموش شدن نداشت.اولین شبی که تصمیم گرفتم خواب مستقل را آموزش بدهم، از روشی به نام «مجسمه» استفاده کردم که از خانم دکتر بحرینی یاد گرفته بودم. فکر می‌کردم شاید آن شب بالاخره کمی آرامش وارد زندگی‌ام شود، اما چیزی که اتفاق افتاد برایم بسیار سخت بود. دخترم حدود چهل‌وپنج دقیقه گریه کرد و من کنار او دراز کشیده بودم؛ خسته، درمانده و پر از تردید. هر دقیقه برایم شبیه چند ساعت می‌گذشت. بین احساس عذاب وجدان، خستگی و امید به بهتر شدن، گیر افتاده بودم. آن شب یکی از سخت‌ترین لحظه‌های مادری برای من بود، چون فهمیدم گاهی حتی تصمیم‌هایی که برای بهتر شدن می‌گیری هم می‌توانند دردناک باشند.قضاوت اطرافیاندر کنار تمام این سختی‌ها، قضاوت آدم‌های بیرونی هم فشار زیادی روی من می‌گذاشت. همه نظر داشتند؛ یکی می‌گفت مادر باید صبور باشد، یکی می‌گفت این روزها شیرین‌ترین روزهای زندگی هستند و یکی دیگر خستگی مرا به حساب ضعف می‌گذاشت. اما کمتر کسی واقعاً حال درونی من را می‌دید.بیشتر از حرف دیگران، این خودم بودم که به خودم سخت می‌گرفتم. تصور می‌کردم باید یک مادر کامل باشم؛ مادری که هیچ‌وقت خسته نمی‌شود، همیشه آرام است و همیشه از لحظه‌لحظه‌ی مادری لذت می‌برد. اما حقیقت این بود که من خسته بودم، گاهی کلافه می‌شدم و حتی بعضی روزها احساس می‌کردم دیگر خودم را نمی‌شناسم.از دست دادن هویت فردییکی از سخت‌ترین تجربه‌های آن دوران برای من، از دست دادن هویت شخصی‌ام بود. قبل از مادر شدن برای آینده‌ام برنامه داشتم، هدف داشتم و خودم را به عنوان فردی مستقل می‌دیدم. اما بعد از مادر شدن، برای مدتی احساس کردم تمام هویتم فقط در نقش «مادر» خلاصه شده است. انگار دیگر کسی احساسات، نیازها یا رویاهای شخصی من را نمی‌دید.کمک گرفتنهمان روزها بود که فهمیدم اگر بخواهم از نظر روحی دوام بیاورم، نمی‌توانم همه چیز را به تنهایی تحمل کنم. برای اولین بار از کوچ کمک گرفتم و بعدتر تراپی را شروع کردم.اوایل فکر می‌کردم کمک خواستن یعنی ضعیف بودن، اما کم‌کم فهمیدم گاهی شجاعانه‌ترین کاری که یک آدم می‌تواند انجام دهد، پذیرفتن این است که به حمایت نیاز دارد.تراپی به من کمک کرد احساساتی را که مدت‌ها سرکوب کرده بودم بشناسم؛ خستگی، خشم، ترس و حتی غمی که بابت از دست دادن بخشی از هویت قبلی‌ام داشتم. کوچینگ هم باعث شد دوباره به خودم، هدف‌هایم و زندگی بیرون از نقش مادری فکر کنم. پیدا کردن خودمن آرام‌ آرام یاد گرفتم مادری قرار نیست تمام وجود یک زن را از بین ببرد. یک مادر می‌تواند هم فرزندش را دوست داشته باشد و هم دلش برای تنهایی، آرامش یا حتی زندگی قبلی‌اش تنگ شود.همچنین فهمیدم مراقبت از خود، خودخواهی نیست. برای مدت زیادی فکر می‌کردم اگر زمانی را برای خودم بگذارم، یعنی مادر خوبی نیستم. اما بعدها متوجه شدم مادری که از نظر روحی خسته و فرسوده شده، نمی‌تواند حال خوبی به فرزندش منتقل کند.کم‌کم دوباره تلاش کردم خودم را پیدا کنم؛ نه همان آدم قبل، بلکه نسخه‌ای جدید از خودم. زنی که حالا صبورتر شده بود، احساسات دیگران را عمیق‌تر درک می‌کرد و می‌دانست آدم‌ها ممکن است پشت لبخندهایشان، خستگی‌ها و دردهای بزرگی را پنهان کرده باشند.من فهمیدم رشد فردی بعد از مادر شدن، شبیه قبل نیست. دیگر فقط درباره‌ی موفقیت و هدف‌گذاری نبود؛ بلکه درباره‌ی دوام آوردن، شناختن خود و دوباره ساختن هویتی بود که فکر می‌کردم گمش کرده‌ام. مادری من را تغییر داد؛ نه به شکلی بی‌نقص و رؤیایی، بلکه به شکلی واقعی و انسانی. من در این مسیر بارها گریه کردم، خسته شدم و احساس تنهایی کردم، اما در عین حال چیزهایی درباره‌ی خودم یاد گرفتم که شاید در هیچ تجربه‌ی دیگری ممکن نبود یاد بگیرم.جمع‌بندی: از مادری تا پیدا کردن خودامروز وقتی به روزهای اول مادری فکر می‌کنم، دیگر فقط سختی‌ها را نمی‌بینم. حالا می‌دانم آن روزها بخشی از مسیر رشد من بودند؛ مسیری که باعث شد خودم را عمیق‌تر بشناسم و نگاه متفاوتی به زندگی پیدا کنم.رشد فردی برای من دیگر فقط موفقیت، برنامه‌ریزی یا رسیدن به هدف‌ها نیست. گاهی رشد یعنی دوام آوردن در سخت‌ترین روزها، یعنی بلند شدن بعد از شب‌هایی که با گریه گذشته‌اند و یعنی پذیرفتن اینکه انسان بودن، کامل نبودن را هم در خود دارد.مادری به من یاد داد که قدرت واقعی همیشه در قوی به نظر رسیدن نیست؛ گاهی در ادامه دادن، با وجود تمام خستگی‌ها و ترس‌هاست.و شاید یکی از عمیق‌ترین شکل‌های رشد فردی، همان تغییری باشد که یک زن در مسیر مادر شدن تجربه می‌کند؛ تغییری آرام، دردناک، اما عمیق و ماندگار.امروز هنوز هم در حال یاد گرفتنم، اما دیگر می‌دانم مادری پایان زندگی من نبود؛ شروع نسخه‌ی تازه‌ای از من بود.</description>
                <category>زهرا نبی زاده</category>
                <author>زهرا نبی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 09:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>