<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ع.رامک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52564920</link>
        <description>افسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:40:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2427070/avatar/l16yOr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ع.رامک</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52564920</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شنیده هایی از اجنه...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AC%D9%86%D9%87-gofndroofxgd</link>
                <description>چندی پیش در کامنتهای یکی از پستهایم صحبت از وجود اجنه شد ، از آنجا که قبلا چیزهائی در مورد اجنه شنیده بودم که مستند نبوده ولی میتواند به واقعیت نزدیک باشد، در صدد بر آمدم آنرا به عنوان یک ماجرای غیر مستند بیان کنم و خواهشمندم چنانچه مشتاق صحت و سقم ماجرا هستید خودتان زحمت کشیده تحقیق و راستی آزمائی نمائید.ضمنا با کمال احترام : امکان دارد آموزه های مذهبی ما با این نظر متفاوت و یا مخالف باشد که عذر خواهی نموده و اعلام میدارم ادعائی نداشته و صرفا&quot; بیان شنیده هاست.با تشکر.شنیده ام که در دوران قبل از ورود اسلام و اعراب به ایران ، ( در جنوب ایران) عده ای از مردم از جامعه طرد شدند یا بهتر بگوئیم : قبیله ای بودند که تحریم شدند و از شهر بیرون رانده شدند و هیچ کس حق کمک و یا معامله با آنها را نداشت.افراد این قبیله در بیابان ها زندگی میکردند و گاهی تا نزدیکی شهرها می آمدند ولی باید مخفی میبودند چون در صورت رویت کشته می شدند لذا شب هنگام و در تاریکی بیرون می آمدند و برای رفع احتیاجاتشان مجبور به دزدی بودند که این سرقتها را از عابران و مسافرانی که شب هنگام در بیابان اطراق داشتند انجام میدادند و سعی داشتند دیده و شناخته نشوند..دوری از شهر و زندگی در بیابان آنها را ژولیده و کثیف نموده بود بطوری که موها و ناخن هایشان بلند شده و کریه المنظر شده بودند..در آن زمان آن قسمت ایران به زبان کردی صحبت میکردند و زن را &quot;ژن&quot; می گفتند . کسانی که در شب هنگام در بیابان با افراد این قبیله روبرو می شدند ، در تاریکی و زیر نور کمرنگ مهتاب تصویر مبهمی را میدیدند که بعدا&quot; هنگام تعریف ماجرا همان تصویر مبهم را شاخ و برگ میدادند و در اندازه و ابعادشان بعضا&quot; اغراق میکردند و چون آنها موی بلند و ژولیده ای داشتند آنها را &quot;ژن&quot; یعنی زن خطاب میکردند و میگفتند &quot;ژن&quot; بود .با ورود اعراب و اسلام به ایران و نفوذ زبان عربی در ایران ، چون اعراب حرف &quot;ژ&quot; را در دایرۀ لغات خود نداشتند به جای &quot;ژ&quot; از حرف &quot;ج&quot; استفاده میکردند لذا &quot; ژن&quot; را &quot;جن&quot; می گفتند این بود که نام &quot;جن&quot; به افراد آن قبیله اطلاق شد و احتمالا&quot; کسی نمی دانسته که آنهائی که در شب میبینند افراد آن قبیله اند وگرنه میتوانستند آنها را بکشند و همین ناشناس ماندن شان آنها را مرموز و افسانه ای کرده است.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 23:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات فراموش شده(B.M.W. 2002)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87bmw-2002-fge8jw28hmgk</link>
                <description>اکنون که بساط &quot; دنده عقب با اتو ابزار &quot; جمع شده و دیگر برای هر نوشته ای ، سر خود تگ &quot; اتو ابزار &quot; گذاشته نمی شود که بعد با انتخابهای آنچنانی همه را مورد تمسخر قرار دهند فرصت را غنیمت میدانم تا به خاطرات خودروئی ام برگردم و با توجه به نوشتۀ دوست عزیزم آقای مهرداد قربانی که گفته بودند یک بی ام و 2002 داشته است ،این پست را به ایشان تقدیم کنم.بی ام و 2002سالها قبل در شهرستان تایباد که یک شهر مرزی در مرز افغانستان است گواهینامه رانندگی صادر نمیشد و برای آزمون رانندگی و صور گواهینامه هر ساله اکیپی از راهنمائی و رانندگی تربت جام به آن محل اعزام می گردید.سال 1371 این سعادت نصیب من شد که در جوار اکیپ راهنمائی و رانندگی به مردم خوب و خونگرم آن شهرستان خدمت نمایم. آن سال من مسئول اجرائیات راهور و همچنین نویسندۀ گواهینامه بودم( گواهینامه ها با دستخط خودمان نوشته میشد و کامپیوتری نبود) لذا به اتفاق رئیس راهنمائی و رانندگی و مسئول کاردکس و یک نفر دفتر دار جمعا چهار نفری بعنوان اکیپ آزمایشات راهی آن دیار شدیم.رئیس به تازگی یک دستگاه خودروی سواری تویوتا کارینا خریداری کرده بود که زیاد کار نکرده و نو نوار بود و برای اینکه خودروی جدیدش را محک بزند از ما خواست تا با آن به سفر برویم و ما هم از خدا خواسته سوار شدیم .جاده تربت جام به تایباد یک جادۀ مستقیم و بدون پیچ است و در اولین ساعات صبح که ما راه افتاده بودیم خلوت و بدون رفت و آمد بود . لذا از پلیس راه که عبور کردیم و در مسیر مستقیم قرار گرفتیم رئیس که شخصا&quot; رانندگی میکرد گاز را فشرد تا سرعت خودرو را امتحان کند . کم کم به سرعت ماشین اضافه میشد و هر لحظه رئیس ،فشار دستش را به فرمان بیشتر و چشمهایش را خیره تر میکرد . خودرو در وسط جاده با سرعت پیش میرفت و رئیس ،همینطور که خیره شده مراقب جاده بود ، فرمان را دو دستی چسبیده و به پدال گاز فشار می آورد و زیر چشمی گاهی به کیلومتر نظری می انداخت و شماره ها را میخواند.صدو ده_صدو بیست_صدوسی_صدو چهل _ صدو پنجاه..و ما هم از ترس اینکه خودرو تکان اضافی نخورد و فرمان در دستان رئیس نلغزد همچون مجسمه های یخی خشک و بی روح با دندانهای چفت شده و چشمان گشاد حتی نفس نمی کشیدیم و رئیس که سوار بر خر شیطان شده بود هنوز هم به گاز فشار میداد تا سرعت را بالاتر ببرد و کم کم داشت آماده میشد که بگوید: صدو شصت ! که ناگهان دیدیم یک خودروی بی ام و 2002 خیلی ریلکس و آرام از ما سبقت گرفت و جلو افتاد و کم کم دور شد.رئیس که با دیدن عبور  2002 کف کرده بود ضمن اینکه سرعتش را کم میکرد گفت: این دیگه چی بود؟ یکی از همکاران گفت: 2002 ! رئیس چشم غره ای رفت و گفت: میدونم 2002 بود منظورم اینه چطور آدمی بود.؟ دفتر دار که از همه مسن تر و فرد بذله گوئی بود گفت: چیزی نبود رئیس... یکی از شما دیوانه تر بود! رئیس چشم غره ای هم به او رفت اما وقتی همه خندیدند او هم خنده اش گرفت و موضوع ختم به خیر شد و اینکه آن خودروی کوچک(بی ام و 2002) چنین سرعت و شتاب و استقراری داشت همه ما را متعجب کرد.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 22:34:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات فراموش شده( ماوراءالطبیعه)!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A1%D8%A7%D9%84%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D9%87-ov6wapkx2qax</link>
                <description>در زندگی ام موارد عجیب و غریب زیادی دیده ام اما چند مورد از آنها سالهاست فکرم را مشغول کرده و هنوز علت شان را نفهمیده ام ..یک مورد آن که با موتورسیکلت جهت خرید نان به نانوائی رفتم . در مقابل نانوائی موتورسیکلت را روی جک انداختم و سویچ را برداشتم .قصد عبور از جوی خیابان را داشتم که ناگهان سویچ موتورسیکلت که یک تک کلید بود از دستم به درون جوی خشک افتاد که در آن مقداری ماسه تلنبار کرده بودند.با توجه به تاریکی محل و ماسه های داخل جوی پیدا کردن کلید گم شده مشکل بود .بعد از مدتی برادرم نیز آمد و دو نفری به جستجو ادامه دادیم ولی کلید پیدا نشد و به ناچار پس از نیم ساعت گشتن بیهوده ، سویچ موتور را یکسره کرده و به منزل بازگشتم . خسته و ناراحت به آشپزخانه رفتم آبی بنوشم ،لیوان را که در زیر شیر گرفتم از تعجب در جا خشکم زد ..کلید موتورسیکلت با مقداری ماسه درون سینک آشپزخانه بود گوئی شخصی کلید را با ماسه ها مشت نموده و در سینک رها کرده است.😯یک شب در خواب دیدم برای خشک کردن صورتم حوله ام را برداشتم که در زیر آن یک عنکبوت بزرگ قرار داشت و در خواب وحشت کردم بیدار شدم ،دیدم صبح شده ، سر و صورت را شستم و حوله ام را برداشتم که صورتم را خشک کنم ناگهان دیدم زیر حوله عنکبوت بزرگی روی دیوار چسبیده ( درست شبیه همان چیزی که دقایقی قبل در خواب دیده بودم).چندی پیش همسرم آویز جا سویچی اش که به نام مقدس &quot;الله&quot; مزین شده و با زنجیر کوتاهی به کلیدها متصل بود و یادگار پدر مرحومش بود را گم کرد و آن آویز با جدا شدن از کلیدها در خیابان افتاده و گم شد و همسرم بسیار ناراحت و غمگین شده همه جا را جستجو کرد تا شاید ردی از آن بیابد که البته بی نتیجه بود. پس از مدتی یک روز که پلاستیکهای تا شده داخل کابینت را خارج کرد تا درونشان چیزی بگذارد دید آن آویز در داخل یکی از پلاستیکهای تا شده آکبند است و اینکه چطور در خیابان گم شده و اکنون از داخل پلاستیک آکبند خارج شده فکرم را بیش از پیش مشغول کرده است.در سالها پیش ، مقابل شهربانی سمنان، سینه کش آفتاب ایستاده بودیم و نگهبان درب ورودی در حالیکه اسلحۀ یوزی را به گردن انداخته بود مشغول ور رفتن به آن بود که رانندۀ جیپ از داخل محوطه ،سربازی که چند قدم دورتر از ما کنار دیوار ایستاده بود را صدا زد و آن سرباز تا برگشت و از دیوار فاصله گرفت که جواب سرگروهبان را بدهد ناگهان از اسلحۀ یوزی نگهبان دو تیر شلیک شد و درست در جائی که سرباز قبلا ایستاده بود به دیوار نشست ..همه مات و مبهوت ماندیم و سرگروهبان( رانندۀ جیپ) به درب شهربانی دوید ببیند چه اتفاقی افتاد وقتی به او گفتیم خوب شد سرباز را صدا زدی جایش را عوض کرد وگرنه تیر میخورد گفت: من اصلا&quot; کاری با او نداشتم. نمی دانم چه شد انگاری هزاران نفر به من گفتند او را صدا بزن و من بی دلیل صدایش کردم و اصلا &quot; نمیدانستم اینجاست.!مطمئنم ماجرا های عجیب دیگری هم اتفاق افتاده که اکنون به یاد ندارم و ان شاءالله چنانچه به یادم آمد حتما&quot; در پستی جداگانه خواهم نوشت.ضمنا یلدا را به تمامی متولدین یلدا و  همچنین به ویرگولی های عزیز تبریک میگم.!🌹🍊🍒</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 01:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پائیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B2-tselhnhfjtf5</link>
                <description>چقدر پائیز قشنگ است !دلم برای درختان چناربرای برگهای زرد و نارنجی اش تنگ شده بوددلم برای بارانبرای قدم زدن روی برگها در زیر بارانو شنیدن صدای خش خش شانکه زیباترین ملودی جهان استتنگ شده بود...!من در میان پائیز به دنیا آمدمو اکنون که دهها سال از آن روز میگذردچقدر خوشحالم که مادری همچون او دارمبا لباسی طلائی رنگو مهری که یک دنیا را مبتلا می کندو خورشیدی که نه سوزنده است و نه کم لطف..!پائیز جان!همیشه باش!تولد در پائیز زیبا بر تمامی متولدین آذر ماه مبارک باد...!🌹</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 22:27:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات فراموش شده( مجید)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-gh6xszxrhjeo</link>
                <description>خاطرات چه خوب، چه بد ، هیچگاه فراموش نمی شوند ..اینکه آنها را &quot;خاطرات فراموش شده&quot; مینامم ازین بابت است که در زندگی نامه ای که نگاشته ام بدلایلی از قلم افتاده اند که اینک به آنها می پردازم:تلویزیون شاوب لورنساولین تلویزیون را در فامیل، مرحوم عمه جان خرید که یک تلویزیون مبلۀ لامپی ساخت شاوب لورنس آمریکا بود که با آنتن چند شاخه ای منصوبه بر بالای پشت بام، قادر بود تصویری سیاه و سفید ارائه دهد.در آن زمان تلویزیون ایران فقط یک شبکه داشت که آنهم از ساعت چهار بعد از ظهر با سرود شاهنشاهی شروع شده و ساعت دَه شب خاتمه می یافت و ما بچه ها هر گاه منزل عمه جان میرفتیم از ساعت سه و نیم یا زودتر در اتاق پذیرائی در حال درگیری با پسر عمه ها بودیم تا مکانی درست روبروی تلویزیون را از آن خود کنیم و اگر به آن دست میافتیم محال بود دیگر بلند شویم ( مگر برای قضای حاجت آنهم وقتی دیگر تحملش را نداشتیم).یک روز &quot; محمد علی کِلِی&quot; ، قهرمان بوکس جهان با &quot; جو فریزر&quot; که او هم از قهرمانان بوکس آمریکا بود ، مسابقه داشت که البته مسابقه اش بصورت زنده در کل دنیا نمایش داده میشد و زمان آن در آمریکا طوری بود که با ساعت 6 صبح ایران متقارن میشد لذا ایران این مسابقه را ساعت 6 صبح از تلویزیون پخش میکرد.ما بچه ها که از مسابقه و بوکس و این چیزها سر در نمی آوردیم صرفا&quot; به عشق تلویزیون، ساعت 5 صبح بیدار شده و تا ساعت 6 بر سر ِ جایِ نشستن مقابل تلویزیون درگیر بودیم تا اینکه برنامه در ساعت شش شروع شد.جالب اینکه همیشه چند دقیقه مانده به شروع برنامه ها ، مرحوم شوهر عمه ام تلویزیون را روشن میکرد تا گرم شود. علت هم این بود که تلویزیون های اولیه که لامپی بودند بایستی لامپ تصویرشان گرم میشد تا تصویر را نشان دهند که بعدها با آمدن تلویزیون ترانزیستوری ، این مشکل رفع شد.در میان پسر عمه ها ، کوچکترینشان مجید بود که به اصطلاح مشهدی ها به او &quot; ته تغاری&quot; می گفتند . مجید در عین کوچکی ، کُپُل و چاق و به قول مشهدی ها &quot; چُمبه&quot; بود وقتی یک سال و نیم بیشتر نداشت صدای بامزه ای از گلویش خارج میکرد و میگفت&quot; : عو..سپس میگفت:&quot; باگِلو&quot; ( یعنی باد گلو بود) و این باعث خنده مان میشد. یک روز که مجید را تنها گیر آوردم از او خواستم برایم باد گلو بزند تا کمی بخندم ولی او مقاومت کرد و شیرین کاری اش را انجام نداد من هم برای ترساندنش او را بغل زده روی دیوار کوتاهی گذاشتم و چون دیوار برای او بلند بود با صدای بلند شروع به گریه کرد . در همین حال به او گفتم : باد گلو بزن تا بیارمت پائین! بیچاره در حالیکه از ترس عَر میزد دستش را به گلو میگرفت و میگفت: عو..! و من از خنده روده بر شده بودم که ناگهان عمه را در پشت سر خود دیدم که چون ماده شیری خشمگین و توفنده در حالیکه سوراخهای بینی اش گشاد شده بودند مرا نگاه میکند هنوز درست بر نگشته بودم که پشت گردنم سوخت و یک پس گردنی محکم خوردم.آنجا بود که فهمیدم عمه جان ته تغاریش را بسیار دوست دارد و در حمایت از او بچۀ برادر و خواهر نمی شناسد.خوشبختانه موقعی که تلویزیون خریدند، مجید کوچولو 3 سال بیشتر نداشت و بیشتر به فکر بازی بود و به تلویزیون چندان توجه نمی کرد وگرنه با این عشق عمه جان حتما&quot; بایستی بهترین جا را به او میدادیم.عمه جان سپرده بود مراقب مجید باشیم و تا جائی که میتوانیم سعی کنیم در منزل سرگرمش کنیم تا خارج نشود چون دیگر دستش به قفل درب حیاط میرسید و میتوانست به کوچه برود. اما مجید که عاشق بازی در کوچه بود همیشه مترصد بود تا به محض یافتن زمان مناسب ، از منزل خارج شود. خانۀ عمه جان انتهای کوچه واقع شده بود و با خیابان فاصله زیادی نداشت و خوبی اش این بود که چون خیابانش خاکی بود خودروها با سرعت کم حرکت میکردند ، تردد چندانی هم نداشت.اما مجید که با بچه های محل بازی میکرد بازی خطرناکی را از آنها آموخته بود و آن اینکه : هرگاه میدید خودروئی در حال عبور است وسط خیابان می ایستاد و دست و پایش را از هم باز میکرد و کنار نمیرفت تا خودرو متوقف شود آنوقت یک &quot; بیلاخ &quot; حوالۀ راننده میکرد و به سمت منزل میگریخت.یک روز که همه محو تماشای تلویزیون شده و مجید را فراموش کرده بودیم ناگهان دیدیم مجید با عجله وارد حیاط شد و در را بست و بعدِ آن، شخصی به شدت بر در کوبید و پشت سر هم زنگ در را به صدا در آورد همه با هم بیرون ریختیم ببینیم چه خبر است ؟ یکی از پسر عمه ها درب را گشود ، مجید پشت عمه جان پنهان شده بود که هیکل یک مرد تنومند مقابل درب ظاهر شد که با عصبانیت گفت&quot; : این بچه کجا رفت؟ تا چشمش به مجید افتاد که پشت عمه سنگر گرفته بود فریاد زد : خانوووووم! جلوی بچه تونو بگیرین کم مونده بود خودشو بکشه ..منو هم بیچاره کنه..!! عمه هاج و واج پرسید: &quot; چی شده مگه؟ گفت: چی می خواستین بشه؟ بچه تون سرراه بگیر شده ..! من با کمپرسی شن داشتم دنبال آدرس میگشتم ..حواسم پرت، اطراف بود که خدا خواست یک لحظه جلو رو نگاه کردم یهو دیدم یه کلۀ کوچولو رفت زیر ماشین فورا&quot; ترمز کردم پیاده شدم ،فکر کردم یکی رو زیر گرفتم . اما دیدم این بچه( اشاره به مجید) در حالیکه دست و پاهاشو باز کرده و چشاش بسته است درست روبروی سپر ماشین وایساده و سپر به نوک بینی ش رسیده ..تا گفتم بچه چیکار میکنی؟ یه بیلاخ داد و فرار کرد. جَمش کنین تا خودشو نکشته..!!برای اولین بار دیدم عمه جان جگر گوشه اش ( مجید) را تنبیه کرد. اما مهر و محبتش به قدری زیادتر بود که مجید همیشه ،هر موردی را فورا&quot; به اطلاعش میرساند.فالییکی از چیزهائی که دست فروشان و دوره گردها میفروختند &quot;فالی&quot; بود که از یک زولبیای یک دست تشکیل میشد که داخل سینی گذاشته بودند و هر کس با پرداخت یک ریال اجازه داشت یک سر آن را بلند کند و هر چقدر را بدون جدا شدن بلند میکرد و از سینی خارج می نمود همان را برای خود بر میداشت و معمولا&quot; فالی فروشان برای اینکه کسی زیاد تر از ارزش پولی که داده نتواند فالی بردارد، در اندازه های پیش بینی شده با نوک سوزن روی فالی سوراخهای ریزی ایجاد میکردند تا موقع برداشتن از همان محل ها بشکند.اما پسر عمه حمید( برادر بزرگتر مجید) شگردی را یاد گرفته بود که با کشیدن ناگهانی فالی و پرتاب آن به بیرون از سینی یک تکۀ بزرگ را خارج کند .یک روز یک فالی فروش از خیابانی که در حال بازی بودیم عبور میکرد ، پسرعمه گفت: من با یک قِرون الان برا همه تون فالی بر میدارم..! فالی فروش را صدا زد و پولش را داد خواست فالی بردارد ناگهان فالی را کشید اما نمیدانم چگونه دستش به زیر سینی خورد و سینی فالی چپ شد و همۀ آنها روی خاک ریخت . فالی فروش که مرد قد بلندی بود یقۀ پسرعمه را گرفت و از زمین بلندش کرد و ناسزا گفت و درگیر شده بودند که مجید فورا&quot; به داخل دوید و عمه جان را خبر کرد و گفت که : حمید رِ دارن میزنن! عمه جان سراسیمه خود را رساند اما وقتی فالی های چپ شده در خاکها و اوضاع آنچنانی را دید و فهمید پسرش دسته گل به آب داده با شرمندگی از داخل کیسۀ کوچکی که همچون گردن بند به گردن داشت پولی در آورد و به مرد فالی فروش داد و به محض رفتن او ..با یک سیلی جانانه پسر عمه را ارشاد کرد.( خداوند رحمتش کند). صلوات</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 02:19:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات فراموش شده( تویوتا و504)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%A7-%D9%88504-vgalukv8ug8g</link>
                <description>و اما دوست عزیز دیگری در ویرگول بنام جناب مهرداد قربانی ، در کامنتی محبت آمیز درخواست نوشتن خاطراتم در خصوص &quot;تویوتا کرونا&quot; را داشتند که اطاعت امر شد.تویوتا کرونادر سالهای متوالی خودروهایی داشته ام اما بیشتر خودروهای کلاسیک را می پسندم و تا کنون مدلها و سیستمهای متفاوتی از آنها را داشته ام که یکی از آنان خودروی سدان تویوتا کرونا و دیگری سدان پژو 504 بودند.پژو 504تویوتا را که خریداری کردم همه چیزش فابریک بود حتی قالپاقهایش! و هیچ گونه تصادف یا ضربه ای نداشت لذا هر از چند گاهی پلیس آن را متوقف میکرد و می پرسید :آیا خودرو فروشی است؟ که مسلما&quot; با جواب منفی روبرو میشد . از قدرت تویوتا و تاب آوری آن اینکه : خودروی کرونای مذکور دارای لاستیکهای رادیال ضدیخ بودند که تیوب لس و بسیار نرم( اصل ژاپن) بودند و در زمستان اصلا&quot; سر نمیخورد و در تابستان لاستیکها مثل آدامس به آسفالت میچسبیدند ولی با این وجود دوست داشتم موقع حرکت تیک آف کنم و به قدری با قدرت تیکاف میکرد که یک تعمیرکار که همسایه مان بود اصرار به خریدن خودرو میکرد وقتی علت اصرارش را پرسیدم . گفت: میبینم با این خودرو چه کارها میکنید و چه قدرتی دارد؟یک روز شش نفری سوار بر خودرو شدیم تا به ویلای پدر خانمم برویم . در بین راه برادر خانمم گفت از فرعی بروید قطعه زمینی را ببینم میخواهم خریداری کنم. به نشانی که داده بود رفتیم . تکه زمینی در وسط بیابان کنار یک رود فصلی( کال) عمیق بود . بعد از رویت زمین برای بازگشت میبایست همۀ راه را برمیگشتیم و از بالای پل عبور میکردیم ولی من خودرو را به داخل رودخانه هدایت کردم و میخواستم از گدار و سربالائی آنطرف رود بالا بروم تاراه میانبر رفته باشم ، به کف رودخانه و مقابل سربالائی(گدار) که رسیدم یک چوپان که بالای گدار ایستاده بود فریاد زد : از این ور نیا گیر میکنی! گفتم: از کجا میدانی؟ گفت: تا به حال هر ماشینی خواسته اینجا رو بالا بیاد گیر کرده ..حتی دیروز یک سمند خالی از مسافر خواست بیاد بالا نتونست.! پوزخندی زدم و گفتم: سمند؟ تو تویوتا رو با سمند مقایسه میکنی؟ شانه بالا انداخت و گفت: خود دانی.! خانواده ام با حرفهای مرد مردد شدند و گفتند برگردیم . ولی من گفتم: این تویوتاست نه برگ چغندر.! و در ابتدای سربالائی قرار گرفتم خودرو را در دندۀ یک قرار داده وکلاچ را تا ته فشار دادم سپس در جا گاز دادم تا دور موتور به 4 یا 5 رسید. وقتی دور موتور خیلی زیاد شد ناگهان کلاچ را ول کردم و خودرو همچون تیری که از کمان برهد ، از جا کنده شد و با سرعت سربالائی را طی کرد و در نهایت و بالاترین نقطۀ گدار ، از روی خاکریزی که وجود داشت پرید و وارد دشت صاف شد و با یک بوق ممتد و دست تکان دادن برای چوپان که هاج و واج ما را نگاه میکرد آنجا را ترک نمودیم لکن نالۀ دامادمان بلند شد علت را که پرسیدم متوجه شدم در پرواز خودرو سرِ دامادمان به سقف ماشین خورده و عینکش شکسته است.من عادت نداشتم هر روز آب و روغن خودروهایم را چک کنم و گاهی به ماهی یک بار هم میرسید که از روغن وآب آن خبر نگرفته باشم. یک روز داغ تابستان، ساعت 2 بعد از ظهر ( در عین گرما) و در هوای 45 درجه با سرعت در اتوبان به سمت منزل میرفتم تا به نهار برسم که ناگهان خودرو خاموش شد و ایستاد. پیاده که شدم بوی سوختگی فلز را حس کردم کاپوت را بالا زدم دیدم رادیاتور بسیار داغ کرده و نمیشود دست زد ..هر طور بود با یک دستمال درب رادیات را باز کردم یک قطره آب هم نداشت ، گیج روغن را کشیدم دیدم تمیز تمیز است و یک قطره روغن هم ندارد. موتور با صدای تیک تیک در حال سرد شدن بود ( در این مدت خودروی بیچاره همچون موتورسیکلت ها با هوا خنک میشده) گمان کردم موتور قفل کرده و دیگر روشن نخواهد شد اما وقتی مقداری آب در رادیاتور ریختم و کمی سرد شد استارت زدم با کمال تعجب روشن شد و به راهش ادامه داد.در نهایت گول خوردم و تویوتای نازنین را بایک پراید عوض کردم. بعد از آن یک خودروی 504 از پدر خانمم خریداری کردم .خودروئی کم مصرف و بسیار نرم و راحت بود. دنده اش در بغل فرمان نصب شده و به راحتی قابل کنترل بود. خاطره ای که از آن خودرو دارم سرعت بسیار بالای آن است .یک روز پسرم خودروی پراید را میراند و من با 504 بودم در جاده قصد سرعت کردم و به 150 کیلومتر در ساعت رسیده بودم که به دوربینهای کنترل سرعت رسیده و سرعتم را کم کردم .چندی بعد که متوقف شدم پسرم در حالیکه ترسیده بود به من رسید و گفت: بابا هرچه میگازیدم بهت نمیرسیدم ترسیدم چون چیزی نمانده بود ماشینم از هم بپاشد.در مقابل منزل باجناقم یک دور برگردان بود که همیشۀ خدا چند ماشین حول و حوش آن پارک میکردند و ما که بایستی دور میزدیم تا به منزل با جناق برویم همیشه باید چند بار جلو عقب میرفتیم تا دور میزدیم لکن با 504 که بودم برای اینکه زیاد معطل نکنم و ترافیک نشود در ابتدای دور برگردان ترمز را با پاشنه پای راستم تا ته فشار میدادم و دردندۀ یک با پنچۀ پا گاز میدادم و با پای چپ نیم کلاچ میگرفتم ..خودرو در حالیکه چرخهای جلویش قفل میشد باگردش چرخهای عقب سُر میخورد و ته آن در راستای خیابان قرار میگرفت و اینگونه در جا دور میزدم.خودروی 504 را هم متاسفانه پدر خانمم به امانت گرفت و دیگر پس نداد ..خداوند رحمتش کند.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 00:13:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات فراموش شده( مرسدس بنز)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%B3%D8%AF%D8%B3-%D8%A8%D9%86%D8%B2-aq6eflvhby2g</link>
                <description>چند روز پیش متوجه شدم آقای سید مهدار بنی هاشمی( دوست ویرگولی عزیزم) علاقۀ زیادی به انواع مرسدس دارد چه از آن مرسدس های انسانی و چه مرسدس بنز ..لذا این قسمت از خاطرات فراموش شده ام را اختصاص داده ام به ماجرای مرسدس بنزی که داشتم بلکه آقا سید هم بخواند و لذت ببرد.در طول زندگی ام تا کنون چند نوع خودرو با سیستمهای مختلف داشته ام اما بهترین آن ، یک دستگاه مرسدس بنز 190 قدیمی بود که با توجه به کمبود لوازمش ، فقط برای رفت و آمدهای خانوادگی و مسافرتها از آن استفاده میکردم.رنگش از این روشن تر بوداز عجایبی که در این خودرو دیدم این بود که در عین نرمی و راحتی و مبله بودن،از قدرت خارق العاده و کنترل خوبی برخوردار بود.در یک سفر ، دم دمای غروب آفتاب و گرگ و میش هوا به نزدیکی شهرستان تربت جام رسیده بودیم که در حال سبقت از یک کامیون دیدم از روبرو یک موتورسیکلت می آید( البته فقط یک چراغ دیده میشد).با خود گفتم : جاده آنقدر جا دارد که موتور از کناری رد شود ! و به سبقت ادامه دادم ..حدودا&quot; یکصد متر مانده بود تا به موتورسیکلت روبرو برسیم که ناگهان دیدم آن وسیلۀ روبرو، موتورسیکلت نیست بلکه نیسان وانت است که یک چراغ دارد و ما مستقیم به طرف آن میرویم . هیچ فرصتی برای دنده معکوس و کم کردن سرعت و غیره نمانده بود و می بایست سریعا&quot; اقدامی میشد وگرنه برخورد حتمی بود لذا با قدرت هر چه تمامتر ترمز زدم و در عین حال فرمان را به راست پیچاندم .مرسدس یک ویراژ جانانه داد و پشت کامیون جا گرفت اما شاخِ سپر نیسان به انتهای خودروی ما ضربه زد و چراغ خطر عقب را کند.(چنانچه به غیر از بنز ، خودروی دیگری می بود از پهلو با نیسان تصادف میکرد یا با آن سرعت واژگون میشد و الان من در حال نوشتن نبودم).سفر بعدی ، به سمت شمال بود و خانوادگی به همراهی خانوادۀ برادرم و خانوادۀ دائی جان( پدر خانمم) با سه خودرو به شاهرود و دیدار مادرم رفتیم و از آنجا قرار شد از طریق خوش ییلاق به شمال ( گنبد و بندر ترکمن) برویم که متاسفانه در دست اندازهای جادۀ شاهرود پلاتینِ دلکوی خودروی ما کنده شد و چون کار تخصصی بود و یدکی آن به راحتی پیدا نمی شد تصمیم گرفتیم به همان صورت ( که سه سیلندر موتور کار میکرد و پت پت میکرد) مسیر را ادامه دهیم تا به مشهد برگردیم و تعمیر نمائیم. لذا همانطور پت پت کنان از گردنه های خوش ییلاق بالا رفتیم در حالیکه از خودروهای دیگر سبقت میگرفتیم و این موجب تعجب برادرم شده بود و میگفت : ماشین ما که سالم بود، از گردنه ها بالا نمی رفت اونوقت شما پت پت کنون از ما جلو میزدین؟ 😆خلاصه ، همه جا گشتیم و در نهایت به مشهد رسیدیم و روز بعد آنرا تعمیر کردم.در یکی از سفر هایم به تربت جام ، نیمه شب از تربت حرکت کردیم تا بتوانیم صبح فردا در محل کارمان باشیم . چون مرسدس بنز ماشین جاداری بود شش هفت نفر سوار شدیم و خودرو کاملا&quot; سنگین شد، موقع حرکت ناگهان کلاچ ، خالی کرد و از کار افتاد. در آن وقت شب آنهم در یک شهر کوچک امکاناتی برای تعمیر وجود نداشت از طرفی فرصت هم نبود بنابر این تصمیم گرفتم به همان صورت حرکت کنم اما برای حرکتِ بدون کلاچ، لازم بود خودرو با استارت راه اندازی و سپس در دنده قرار گیرد در غیر این صورت امکان حرکت نداشت و بعد هم باید بدون کلاچ دنده عوض میکردم. خیابانی که در آن بودیم بن بست بود و بایستی دور میزدم ولی با چند فرمان!لذا پس از یک حرکت رو به جلو ، دنده عقب رفتم که ناگهان چرخ عقب در جوی آب افتاد که من آنرا بدلیل ازدحام داخل ماشین ندیده بودم.سرنشینان خودرو قصد پیاده شدن داشتند که من گفتم: فعلا&quot; لازم نیست ، بگذارید امتحان کنم اگر از جوی در نیامد بعد پیاده شوید. دنده را در یک قرار دادم و استارت زدم در کمال تعجب خودرو با آن همه بار و سنگینی ، با استارت از جوی در آمد و همه را بهت زده کرد. به همان صورت تا مشهد آمدیم ولی در مشهد چون گِری بُکس ماشین داغ کرده بود دنده از چهار خارج نمیشد لذا یک سربالائی زیر گذر پل فجر را با دندۀ چهار بالا رفتم ( کاری که قبلا&quot; با دنده دو پیکانِ خالی از مسافر نتوانسته بودم به راحتی انجام دهم ). و این موضوع باعث شد پدرم آرم بنز را ببوسد و آفرین بگوید.در یک سفر دیگرم به تربت جام و در موقع برگشت که آنهم نیمه شب بود ناگهان دیدم فشار روغن خیلی کم شده و خودرو انگاری روغن ندارد و ما در جاده بودیم و دسترسی به روغن برای سر ریز نداشتیم به ناچار ادامه دادم تا به مشهد برسم اما متاسفانه خودروی مرسدس نازنین در نزدیکی بهشت رضا پس از طی یک سربالائی ، یاتاقان زد و موتورش به صدا افتاد. توقف کردم کمی خنک شود شاید مشکلی نباشد اما پس از حرکتِ مجدد دیدم کار از کار گذشته و بایستی به همان صورت تا مشهد بروم پس دل به دریا زدم و با همان حال به مشهد آمدم و صبح هم با همان حال به سر کارم که در سوی دیگر شهر بود رفتم و عصر از محل کارم تا تعمیرگاه در این سوی شهر آمدم خلاصه وقتی برای تعمیرکار ماجرا را تعریف کردم گفت: این همه این وَر و آن وَر رفته ای ،اگر به غیر از بنز هر ماشین دیگری بود دست در میآورد. با تعجب پرسیدم : دست در میآورد؟ گفت: آره یعنی اینکه شاتون ها بدنۀ موتور را می شکافتند و از آن بیرون میزدند.در این چند سفر که اتفاقات این چنانی رخ داده بود آموختم که قبل از هر سفری خودرو را کاملا&quot; چک کنم لذا در بار دیگر که مهیای سفر شاهرود میشدم به تعمیرگاهی مراجعه کردم تا چکاپ کامل کند و بسیار مصر بودم حتما&quot; چرخها را امتحان کند تا پیچ هایش شُل نباشند و در جاده ، چرخ در نرود( چون به تازگی چرخ پیکان باجناقم در جادۀ سرخس از جا در رفته بود و می ترسیدم) اما هر بار تعمیرکار بدون کنترل میگفت: خوبه! وقتی اصرار بیش از حد مرا دید ناراحت شد چرخ را باز کرد و مرا صدا زد و گفت : خودت ببین.! نگاه کردم دیدم یا حق! پیچ درشتی چرخ را محکم کرده و آن پیچ، سوراخی در پهلو دارد که پیچ دیگری از آن سوراخ عبور کرده و آنرا محکم نموده بطوریکه اگر پیچ اول را با پتک هم بزنی باز نمی شود. گفتم: یا خدا ! چقدر پیچ در پیچ است؟ خندید و گفت: با این حساب می ترسی چرخ در برود؟ با دیدن این طرز ساخت اطمینانم به مرسدس بنز هزاران برابر شد و دیگر خودروئی به آن خوبی نداشتم الا یک تویوتا کرونا که با آن بنز تا حدودی رقابت میکرد.تویوتا کرونا (البته رنگش آبی بود)</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 23:01:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هور هور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%B1-px1n6y8wjtje</link>
                <description>خانوادۀ عمه جان ، یک خانوادۀ سنتیِ ِپر بچه بود که هفت تای آن پسر بودند. دو نفر از پسرها متاهل شده از خانواده جدا گشته اما پنج تای دیگر هنوز نان خور خانواده بودند. بین این پنج نفر بزرگترین شان یک ژیانِ زرد رنگ خریداری کرده که صدای اگزوزش جورِ خاصی بود لذا به خاطر صدایش به آن &quot; هور هور&quot; میگفتیم و همینکه داخل کوچه میشد بچه ها همه میگفتند: _&quot;هور هور اومد.&quot; یک شب ، من و برادرم و همسر برادرم که تازه ازدواج کرده بودند، مهمان عمه جان بودیم. فردای آن شب ، جمعه بود و با وجود بارش برف در روزهای گذشته ، آنروز هوا آفتابی شده بود و همین هوای خوب ما را برآن داشت تا با ژیانِ پسرعمه به تپه های اطراف شهر برویم و با تیوپ اسکی کنیم . ما که مهمان بودیم هرسه سوار شدیم و پسرعمه هم پشت فرمان نشست و چهار پسرعمۀ دیگرم هم به زور خود را در ماشین جا کردند و هیچ کدام به ماندن رضایت ندادند. ژیانِ بیچاره کاملا روی زمین خوابید ولی هور هور کنان راه افتاد در حالیکه اصلا&quot; انتظار حرکتش را نداشتیم.ژیانخارج از شهر ، وارد جاده خاکی شده راهمان را به سمت تپه ها کج کردیم که ناگهان با گِلِ رسِ چسبنده ای روبرو شدیم که بر اثر آب شدن برفها در زمین های کشاورزی ایجاد شده بود. پسرعمه ترمز کرد و مردد بود که برود یا برگردد چون درست روبروی ما نزدیک به شش هفت خودروی شاسی بلند و شاسی کوتاه و کمک دار و بی کمک ، همه عین چی در گل مانده و سرنشینان شان پیاده شده تا زانو در گِل ، مشغول هل دادن بودند. حتی یک خودروی بلیزر هم مانده بود.بلیزرپسرعمه یک نگاه به چهره های ما انداخت وقتی لبخند ماسیده بر چهره مان را دید ناراحت شد ، گفت :&quot;با ژیان میریم !&quot; و پایش را روی گاز گذاشت و ژیان هور هور کنان به راه افتاده، با چرخهای جلو پنجه بر گِل میکشید و خود را و ما را به پیش میبرد . پسرعمه پدال گاز را تا آخر فشار داده بود و صدای هور هورِ ژیان توی دشت میپیچید و توجۀ همۀ کسانی که در گل مانده بودند را به سمت ما جلب نموده بود و همه خودروهایشان را رها نموده ، با دهان باز ما را نگاه میکردند و ما هور هور کنان از یکایک آنها سبقت گرفته تا پای تپه ها رفتیم بدون اینکه ژیان در گل بماند یا حتی اخمی به ابرو آورد. بعد ها پسرعمه گفت: چون ِژیان چرخهایش نازک و اکسل جلو بود توانست آن مسیر را راحت طی کند.اسکی با تیوپجمعۀ بعد، پسرعمه برای دیدن غار مغان ما را به کوه های خلج برد. در بین راه به جائی رسیدیم که شیب تندی را باید بالا میرفتیم .این بار هم پسر عمه کوتاه نیامد و گاز را تا ته چسباند و ژیان که این بار هم بار سنگینی داشت هور هور کنان پنجه در کوه انداخت و بالا رفت اما در اواخر شیب ، نفس کم آورد و به لَه لَه افتاد ، چیزی نمانده بود به عقب برگردد که پسرعمه ترمز دستی را کشید و ژیان با یک صدای &quot; دینگ&quot; و یک تکان کوچک، از حرکت ایستاد . با تعجب گفتیم: &quot;عجب ترمز دستی؟ در شیب 45 درجه هم ماشین رو نگه میداره!!&quot; پسرعمه گفت : &quot;آره ترمز دست ژیان معرکه است و بجای لنت ، یک میله داره که در سوراخ چرخ میره و توی این شیب هم ماشین رو نگه میداره..حالا پیاده شین تا دور بزنم.&quot; تعجب ما دو برابر شده گفتیم: &quot; دور بزنی؟ توی این شیب؟ &quot;گفت:&quot; آره دیگه پس دنده عقب برم؟&quot; دیدیم حق با اوست و پیاده شدیم و ژیان در حالیکه خیلی کج شده بود در همان شیب تند دور زد در حالیکه هر لحظه انتظار داشتیم واژگون شود ولی نشد و به سلامت به راهمان ادامه دادیم.غار مغان#دنده عقب به گذشته با اتو ابزار</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 06:41:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات فراموش شده( شبی در شوشتر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1-ncb7m6r2dlnc</link>
                <description>در ایام ماه مبارک رمضان، در اهواز که گرمای 45 درجه داشت و اینکه بعد از وقت اداری کولرها را خاموش میکردند برای ما که در اداره بیتوته کرده بودیم روزه داری خیلی سخت شده بود.به پیشنهاد یکی از همکاران ، تصمیم گرفتیم یک روز جمعه را به سفر برویم تا بتوانیم استراحتی کرده و شرعا&quot; روزه خواری کنیم.بعد از کلی فکر ، بالاخره موافقت شد به شهر شوشتر برویم که فاصلۀ چندانی با اهواز نداشت و سرسبز و تفریحی هم بود ( هم فال بود و هم تماشا).شوشتر شهر بسیار زیبا و کهن ظهر پنجشنبه به شوشتر رفتیم .شوشتر شهر بسیار قشنگی بود با سازه های آبی فراوان و اعجاب انگیز و مهم تر از همه باستانی و کهن سال. تمام بعد از ظهر را در لابلای سازه های آبی گردش کردیم و عصر برای آماده کردن افطاری و استراحت، بر بالای پلی روی رودخانه، اطراق کردیم که در جوار تپه ای قرار داشت.دقیقا&quot; محل اطراق مادر محل اطراق مان آب تنی کردیم و من شجاعت به خرج داده وارد رودخانۀ خروشان شدم و آب مرا صد متر با خود برد تا اینکه دست و پا زنان خود را به کناره رساندم و با گرفتن شاخ و برگ درختان از آب بیرون آمدم. این شنا و بازیگوشی حسابی ما را خسته کرد و به محض صرف افطاری هریک در گوشه ای ولو شده خوابیدیم. هنوز چشمهایمان گرم نشده بود که با وِزوِزِ پشه ها و نیشهای دردناکشان از جا پریدیم.( گوئی ما را غریبه دیده و دسته جمعی حمله کرده بودند.).مجبور شدیم برای محافظت از خودمان ، در آن هوای گرم و دَم کرده، لباس آستین دار بپوشیم و سرو صورتمان را با چفیه ببندیم. بعد از ساعتی ، با همان وضعیت خوابیدیم و چیزی از نیمه شب نگذشته بود که ناگهان صدای انفجار و تیر اندازی و ترکیدن چیزی از پشت تپۀ مشرف به ما بلند شد و صدای فریاد آدمیان که نامفهوم بودند هم شنیده شد.( به نظر میرسید به شوشتر حمله شده). کلا&quot; خوزستان منطقۀ جنگی بود ولی اصلا&quot; انتظار نداشتیم عراقیها تا آنجا پیشروی کرده باشند. تا صبح با ترس از اینکه گلولۀ خمپاره ای ، چیزی ، به سرمان ببارد سنگر گرفته و منتظر بودیم تا اینکه نزدیک اذان صبح سروصدا ها ( یا بهتر بگوئیم: حمله) پایان یافت و اوضاع آرام شد و ما چرتی زدیم و با طلوع آفتاب سریع وسایلمان را جمع کردیم و راه افتادیم.به شهر که وارد شدیم رفتار مردم برای ما عجیب بود چون اصلا&quot; انگار اتفاقی نیفتاده! همه آرام و بی عجله مشغول رفت و آمد بودند. بلافاصله به ترمینال رفته و سوار بر مینی بوس شدیم . کم کم سر صحبت را با مسافر بغل دستی باز کردیم و حرف را به حملۀ دیشب کشاندیم تا ببینیم مردم در این باره چه می گویند ؟ مسافر بغل دستی مان که پیرمردی بود ، با تعجب گفت: حمله! کدام حمله؟ گفتیم: همان حملۀ دیشب که آن طرف رود خانه اتفاق افتاد! _ ولی پیرمرد باز هم متعجب ما را نگاه کرد . گفتیم : سرو صدای توپ و تفنگ دیشب را نشنیدید؟ ناگهان انگاری فهمیده باشد موضوع چیست ، گره از ابروانش باز شد و به خنده گفت:&quot; آهان ! سروصدای پادگان بسیج رو میگی ؟ اونا هر چند شب یه بار خشم شب دارن و تمرین میکنن!&quot; آه از نهادمان برخاست. دلم برای خودمان سوخت که چطور تمام شب را با وجود خستگی زیاد،چشم هم نگذاشته بودیم!</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 22:31:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات فراموش شده( مرغ اضطراری)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-l3ftbebfbkx5</link>
                <description>در نگارش زندگی نامه ام ، بعضی خاطرات ریز و درشت جا افتادند و به موقع نوشته نشدند یا خارج از موضوع اصلی بودند و باید در پست جداگانه ای تعریف میشدند که اینک به مرور زمان آنها را که قابل خواندن باشد مینویسم: در زمان جنگ ارزاق عمومی جیره بندی و کوپنی شده بود و هر خانواده ای کلی برگ کوپن در اختیار داشت و همه سعی میکردند از غافله عقب نمانند و به موقع کوپنها و سهمیۀ ارزاقشان را بگیرند چون ممکن بود با داشتن کوپن هم از سهمیه عقب بمانند.و بیشتر از همه خانمهای منزل نگران این مسئله بودند چرا که تامین غذای اهل منزل به عهدۀ آنها بود. همسر من نیز از این غائله جدا نبود و مدام به رادیو ور میرفت تا بفهمد چه کوپنی یا ارزاقی را میدهند بلافاصله اقدام نماید.نمونه ای از کوپن هایک روز خسته و کوفته از کار به منزل رفتم رسیده و نرسیده ، همسرم فریاد بر آورد: مرد ! برو ببین ادارۀ ثبت احوال چه کوپنی اعلام کرده ..بگیر تا سهمیه مون نسوخته ! من هاج و واج پرسیدم:  &quot; چطور ثبت احوال کوپن اعلام کرده؟ گفت: &quot; من نمیدونم! رادیو اعلام کرد که امروز آخرین مهلت دریافت کارت زرد مرغهای اضطراریه! با تعجب گفتم: کارت زرد مرغهای اضطراری؟ این دیگه چه کارتیه؟ خلاصه به خیال اینکه کارتی میدهند که با آن میشود سهمیۀ مرغ گرفت با عجله خودم را به ثبت احوال رساندم و فورا به نزد یکی از دوستان رفتم تا هنوز پایان وقت اداری نشده کار مرا راه بیندازد که عقب نمانم. همینکه به او گفتم :&quot; زودتر کارت مرغ اضطراری مرا بده!&quot;..ابتدا چشمانش گشاد شد و سپس با صدای بلند قهقهه زد و کلی خندید. از خندۀ بی جایش ناراحت شدم علتش را پرسیدم گفت: آنکه تو میخواهی &quot; کارت ضرب مهرهای اضطراریست! شناسنامه هایت را بده کارتهایشان را نصب کنم. تازه متوجه شدم همسرم اشتباهی &quot; کارت ضرب مهرهای اضطراری &quot; را &quot; کارت زرد مرغهای اضطراری &quot; شنیده و از دوستم خواهش کردم موضوع را جائی تعریف نکند که اگر به گوش همکاران میرسید حتما&quot; مرا دست می انداختند.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 01:19:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات فراموش شده( دفتر شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-zilljweryqlo</link>
                <description>به وقت نگارش زندگی نامه ام، جهت مستند سازی آن سری به آلبوم عکسهای قدیمی ام زدم و برای یافتنش کمد و وسایلم را زیرو رو کردم . ناگاه دفتر شعر دوران جوانی ام را یافتم ( مربوط به سالهای 1357_ 1358) که در گوشۀ دنج جعبۀ خاطراتم در جوف کمد آرمیده بود. البته تکه هائی از تمام آن بود و به هم ریخته بنظر میرسید ولی برگ برگش قابل خواندن و نقاشی هائی که در انتهای اشعار انتخابی ام کشیده بودم قابل رویت بودند. برآن شدم تا چندی از آن را به نمایش بگذارم باشد که مقبول افتد.اولین برگ ، دفتر را اهدا کرده به:آنانکه سرشتی پاک و اندیشه ای تابناک دارند.آنانکه با نگرانی به آیندۀ بشر می نگرند.آنانکه از انحرافات آدمیان رنج می برند.آنانکه چون شمع فرا راه دیگران نور می دهند و می سوزند.و آنانکه تحری حقیقت را سرلوحۀ برنامه های زندگی ساز خود قرار داده،در مقابل سخنان حق ، دل سخن پذیر دارند.و برگهای دیگر هر کدام شعری و نقشی دارد پر از خاطره.یادگار روزهای نوجوانی و یک دنیا امید به آینده ای که اکنون است.یاد آور سختیها، تلخیها و شیرینی های زندگی ام.آن دفتر مونس من بود و نقش هائی که بر آن میزدم مرهم دلم.نقش هائی که اکنون به تماشا خواهید نشست و نشر دهندۀ افکار و رویاهای جوانی متولد دهۀ 40 شمسی است.برگ اول دفتر شعرنقاشی های مننقاشی هایم که در انتهای اشعار انتخابی در هر ورق نقش گردیده است</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 22:52:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه(21)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8721-jd9iewypwtva</link>
                <description>مدتی از شراکت من با آن شخص که فروشگاه لوازم خانگی و شرکت تجاری داشت گذشت ولی او نتوانست محل چکهائی که برایش کشیده بودم را پر کند و آن شخص که قبلا شاکی شده بود با پیگیری شکایتش او را به زندان انداخت و با در دست داشتن چکها به سراغ من آمد .گفتم:&quot; من اینها را به تو امانت دادم تا اهرمی برای فشار به او باشد و به او اجازۀ کار کردن و در آمد را بدهی نه برای تهدید خودم.&quot;! اما او میگفت الا و بلا چک داده ای باید نقد کنی ولی من این کار در توانم نبود. لذا چکها را برگشت زده و حکم جلب مرا گرفت و من متوجه شدم در تعقیب من است. انتظار شدت عمل را از او نداشتم. اما بر خلاف انتظارم یک روز با پلیس درب منزل ما آمد. برای من خیلی سنگین بود که همراه پلیس و به حالت دستگیر شده در مقابل درو همسایه ظاهر شوم بنا بر این باید مخفی میشدم و بعد در اسرع وقت مسئله را کدخدا منشی حل میکردم لذا به پسرم گفتم:&quot; درب منزل برو و بعد از چک کردن حکم شان اجازۀ ورود به آنها بده&quot; و اینگونه برای خودم کمی وقت خریدم اما منزل ما آپارتمانی بود و جز درب ورودی جائی برای خروج نداشت و حتی جائی برای مخفی شدن هم نبود لذا به پشت بام رفته یک پتوی نازکِ کهنه را روی سرم کشیده کنار دیوار نشستم. مدت کمی گذشت که البته برای من بسیار طولانی بنظر آمد، ناگهان از سوراخ کوچکی که در پتو بود دیدم شخصِ شاکی به اتفاق یک نفر دیگر به روی بام آمدند و اطراف را نگاه میکنند و چیزی نمانده که متوجۀ من بشوند ناگهان از ته دل دعا کردم و گفتم :&quot; خدایا تو میدانی که من فقط قصد کمک داشته ام و در این موضوع تقصیری ندارم، دستم خالیست، آبرویم را حفظ کن !&quot; و چند بار گفتم: یا &quot;سَتار اَخفَینی&quot; و با کمال تعجب دیدم که آنها چند بار از کنار من عبور کردند و شنیدم که میگفتند : کجا رفت؟ خودمان دیدیم آمد داخل..پس کجا رفت؟ و جالب بود که مرا نمی دیدند.بالاخره از پیدا کردن من نا امید شدند و دست از پا دراز تر از منزل ما رفتند من هم از پشت بام پائین آمده شکر خدا کردم و با برادر زاده ام تماس گرفتم تا نزد شاکی برود و مبلغ چک را توافقی قسط بندی کند که انجام شد و ناچارا&quot; مبلغ هنگفتی البته بصورت ماهیانه برای آن پرداختم و متاسفانه هنوز نتوانسته ام خسارتش را از شریکم بگیرم. و بدتر از همه اینکه این اقساط وقتی به من تحمیل شد که ضمانت وام افرادی راهم کرده بودم و آنها هم اقساط شان را پرداخت نمیکردند و من مجبور به پرداخت آنها هم بودم لذا حتما میبایست کار دیگری برای خودم دست و پا میکردم که خداوند یاری کرد و با یک مجموعۀ خصوصی قراردادبسته و بعنوان مسئول حراست آن مشغول به کار شدم.   همسرم تحصیلاتش را در دبیرستان ادامه داد و موفق به اخذ دیپلم گردید و دخترم که چند سالی از زندگی مشترکش میگذشت از کارش استعفا داد، چون مهمانیهای پر دعوت و گاه و بیگاه همسرش، چنان وقتش را میگرفت که به انجام امور شرکت نمیرسید و با اینکه کارهای شرکت را در منزل هم انجام میداد ، وقت کم میآورد و از طرفی هر چه در آمد داشت همه را خرج تشریفات و مهمانی میکرد.با استعفای دخترم زندگی شان سخت تر شد و دخترم مجبور بود برای قسط خانه ای که خریداری کرده ، نخورد و نپوشد و بریز و بپاش نداشته باشد تا بتواند اقساط را پرداخت کند. و اما داماد ( که از او دعوت به خواستگاری کرده بودم) وقتی زندگی خود را از هر جهت ( اثاثیۀ کامل و منزل شخصی و همسر پردرآمد) مهیا میدیدطاقچه بالا گذاشته و کم کم هوس خیانت به سرش زد.شغل او طوری بود که برای رساندن محموله های پستی به شرکتهای خصوصی با خانم های زیادی مراوده داشت که بیشتر آنها مطلقه بودند و این موضوع باعث ارتباط نامشروعش شده بود.روزی دخترم با من تماس گرفت و درخواست ملاقات خارج از منزل و دور از چشم مادر را نمود و گفت کار مهمی دارد که خصوصی است.وقتی او را سوار برخودرو کردم گریه کرد و گفت که قصد دارد خودکشی کند. علت را هم خیانت همسرش عنوان کرد و گفت:&quot; از ابتدای ازدواجمان متوجۀ رفتار ناجور او بودم و موضوع ارتباطات مشکوکش را با پدرش در میان گذاشتم و پدرش ، معاشرت با کارکنانِ زنِ کارگاهِ خودش را برای او ممنوع کرد ولی دست بردار نبود . موضوع را به دائی اش گفتم کمی نصیحتش کرد ولی توجه نکرد.مدتی دنبالش بودم تا شاید در رفتارش نکتۀ مثبتی ببینم متاسفانه در نهایت او را با خانمی در حالت زننده ای دیدم و به خیانتش واقف شدم&quot;. گفتم:&quot; تو همیشه و در همه حال دختر همین خونه ای.. هر وقت نتونستی ادامه بدی به خونه برگرد. تا وقتی حکم شرعیِ طلاق هست و میتونی جدا بشی خودکشی برای چی؟ فکر کردی با مرگ خودت اون رو غمگین و پشیمون میکنی؟ نه! شاید خوشحال هم بشه.&quot;دخترم تصمیم گرفت از او جدا شود و از من قول گرفت مداخله نکنم. من هم قول دادم و او تنها روانه شد تا درخواست طلاق توافقی کند.بعد از مدتی و پس از طی کردن مراحلی بالاخره طلاق گرفت در حالیکه همه چیزش را بخشیده بود و فقط منزلی که خودش خریداری کرده و اقساطش را پرداخته بود به همراه مقداری از جهیزیه اش برایش ماند. همسرم در دانشگاه و در رشتۀ روانشناسی به تحصیلاتش ادامه داد و دخترم خانه نشین شد و وظایف مادرش ( خانه داری ) را انجام میداد و در این مدت خود را به بافت عروسک و صنایع دستی مشغول کرد.  از مهندس گرفته تا قاضی و دندانپزشک و کاسب بازار که همه در زندگی اول خود شکست خورده و مطلقه بودند به خواستگاری دخترم آمدند ولی او به همه جواب رد داده می گفت که از جنس مرد بیزار است و قصد ازدواج ندارد.اما انتظارات بیش از حد همسرم از او در کمک به درسهایش و در کنار آن انجام امور منزل و مهمتر از همه محدودیت دخترم و گرفتن استقلالش و جرو بحث های گاه و بیگاهش ،همه و همه دست به دست هم داد و موجب شد دخترم بعد از مدتی به محض ورود یک خواستگار، جواب مثبت بدهد و ازدواج کند.داماد جدیدم انسان شریف و محترمی است و دو فرزند دارد که همین ،دخترم را برای آنها زن بابا کرده  ولی دخترم هرگز ابراز ناراحتی ننموده و از اینکه آنها پسران او محسوب میشوند بسیار خوشنود و راضی است.در این مدت پدر همسرم( دائی جان) فوت کرد و همسرم هم مدرک کارشناسی اش را گرفت و اکنون در رشتۀ مشاور خانواده ، کارشناسی ارشد  دانشگاه آزاد را میخواند و من هنوز مشغول بکار هستم تا مخارجش را تامین کنم و برایم افتخاریست که همسرم با تحصیلات دوم راهنمائی وارد زندگی من شد و چند سال دیگر دکترای روان شناسی خواهد داشت. به امید آنروز.! پایان</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 01:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه(20)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8720-u5ngreqxihtf</link>
                <description>در مشهد از طرف اداره، قطعه زمینی را ارزان و قسطی به من واگذار کردند و گفتند &quot;این را نقدی بفروش و پولش را برای پیش پرداخت زمین دیگری که خواهیم داد استفاده کن که آن زمین ،ارزشمند تر است. دائی جان وقتی حوالۀ زمین را دید گفت: من دیگر نتوانستم خانه بخرم و مورد سرزنش زن دائی ات قرار گرفته ام بیا و این زمین را به من بفروش. من هم از خدا خواسته گفتم : چه کسی از دائی جان بهتر. و زمین را به نامش کردم اما از پول خبری نبود تا اینکه حوالۀ زمینِ دیگر را دادند و قرار شد مبلغ پیش پرداخت را بپردازیم. متاسفانه دائی جان عین خیالش نبود و اصلا&quot; به فکر پرداخت پول زمین نبود و در نهایت آخرین مهلت پرداخت رسید و من ناچار شدم برای جلوگیری از سوخت شدن زمین ،حواله را به قیمت ناچیزی بفروشم . در این زمان دائی جان برای خودرو ثبت نام کرده بود و پول پیش خودرو را نداشت ،از من که پول ناچیزی بدست آورده بودم خواست کمک کنم من هم خودروی کهنه اش را پیش خرید کردم تا بتواند پول ماشین جدید را بدهد و بابت خودروی کهنه اش مبلغی بالاتر از ارزشش دادم. وقتی خودروی جدید را به او تحویل دادند ، خودروی قدیمی اش را به من داد . مدتی گذشت و او خودروی جدید را فروخت و روزی به من گفت: ماشینت را چند روز به من امانت بده. منهم خودرو را در اختیارش گذاشتم بعد از مدتی به منزل ایشان رفتم خودرو را برگردانم. سویچ را نداد و گفت : ماشین خودم است شما یک ماشین دیگر دارید نیازی به این ندارید.و خودرو را پس نداد و در امانت خیانت کرد.شبیه خودروی قدیمی دائی جانبچه ها دیگر بزرگ شده از آب و گل در آمده بودند که همسرم هوس ادامۀ تحصیل به سرش زد لذا سال سوم راهنمائی را امتحان داد و سپس در حوزۀ علمیه ثبت نام نمود . دو سال با اعصاب بهم ریخته و وسواسهای فکری و عربی خواندنهایش کنار آمدم. در نهایت بدلیل درد زانو بخاطر چمباتمه زدن زیاد ،از ادامۀ تحصیل در حوزۀ علمیه منصرف شد و هوای آرایشگری به سرش زد و به آموزشگاه رفته و پس از اخذ مدرک یکی دو سال هم آرایشگری کرد و خسته شد و گفت که میخواهد بصورت کلاسیک تحصیل کند و دوباره سوم راهنمائی را امتحان داد و در دبیرستان شروع به تحصیل در رشتۀ علوم انسانی نمود. دخترم در رشتۀ حسابداری درسش را تمام کرد و در یک شرکت حسابرسی کار حسابرسی مدارس را به عهده گرفت و با آموزش و پرورش مراوداتی داشت که موجب شد مسئول حراستِ اداره از حجاب و متانت دخترم خوشش آمد و ازدواج با او را به خواهر زاده اش پیشنهاد کرد که به خواستگاری آمدند در حالیکه من در ماموریت عملیاتی در تیپ تکاوری سلمان در کویر طبس بودم و هر 45 روز یک بار به مرخصی می آمدم. وقتی به مرخصی آمده بودم دخترم گفت شخصی را که می پسندیده در نبود من به خواستگاریش آمده و مادرش جواب آنها را نداده است.خواستگار ، کارمند ادارۀ پست مرکزی بود و من برای دیدن او و تحقیق در موردش به ادارۀ پست رفته و پس از تحقیقات لازم از او دعوت کردم مجدد به خواستگاری بیاید.بحمد الله ازدواج سرگرفت و عقد کنان دخترم برگزار شد و چندی بعد ماموریت من به اتمام رسید و به مشهد برگشته در شعبۀ آگاهی مشغول به کار شدم . دوران بازنشستگی ام نزدیک شده بود که یک شکایت خیانت در امانت به دستم رسید وقتی متشاکی را احضار کردم ، شخصی مراجعه کرد که صحبت هایش معقول به نظر میرسید و میگفت : &quot;شاکی با شکایتهای وقت و بی وقت خود نمیگذارد من به کاربپردازم و کسب در آمد کنم بتوانم بدهی به او را بدهم&quot;. و پیشنهاد کرد برای کمک به او با هم شراکت کنیم.او فروشگاه لوازم خانگی و هم یک شرکت تجاری داشت و من که انسان فعالی بودم می بایست برای زمان بازنشستگی خود کاری دست و پا میکردم چون از بیکاری بیزار بودم و بیکاری مرا فرسوده میکرد.لذا پیشنهادش را پذیرفتم قرار شد من چک مدت دار به امانت به شاکی بدهم و او شکایتهایش را پیگیری نکند تا ایشان به در آمد برسد و بدهی اش را پرداخت کند.مدتی را با هم کار کردیم و بازنشستگی من ابلاغ شد و مبلغی بعنوان پاداش پایان خدمت به من اعطا گردید که با آن می توانستم خانه ای خریداری کنم و من قصد کردم خانه ای برای دخترم بخرم که بعد از عروسی در آن راحت زندگی کنند ولی همسرم گفت : این تک دختر است و باید بهترین جهیزیه را برایش خریداری کنی . شروع کردیم به خرید جهیزیه و از انواع و اقسام وسایل منزل خرید کردیم و چون داماد فامیل پرجمعیتی داشت و هربار سی نفر را دعوت به منزل میکرد از هر ظرف و ظروفی 30 عدد( پنج دست) خریداری کردیم و خلاصه منزل عروس خانم بازار شام شده بود.( افسوس که اینها خوشبختی نیاورد).</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 23:22:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه(19)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8719-qxqacw16doqm</link>
                <description>بعد از جدا شدن از دائی جان، آنها در محله ای در پائین شهر سکنی گزیدند و من هم بدلیل ارزان بودن کرایه منزل در آن محله و بخاطر نزدیکی همسرم به خانواده اش دو خیابان پائین تر از آنها منزل گرفتم . محل جدید فاصلۀ زیادی تا محل کارم داشت لذا خودروئی خریداری کرده و چون پارکینگ نداشتم مجبور به پارک آن در کوچه شدم. ساکنین محلۀ مذکور بیشتر مشکل دار و از نوع اراذل و اوباش بودند که کارهای خلاف انجام میدادند و کمترین خلافشان صرف مشروبات الکلی در معابر بود و من که پلیس بودم انتظار میرفت با آنها برخورد کنم . از این جهت یکسره به آنها تذکر میدادم و از تجمعشان در محل جلوگیری میکردم و همین باعث سلب آسایش آنها شده بود و کمر همت بسته بودند تلافی کنند.گاهی رنگ روی خودروام می پاشیدند، گاه عربده کشی میکردند و مردم عادی هم با آنها درگیر شده یکسره به من مراجعه کرده استمداد می طلبیدند .من هم دخالت میکردم خلاصه درگیری زیادی داشتم ولی هیچگاه پیش نیامده بود که مستقیما&quot; با من درگیر شوند تا اینکه در یک نیمه شب، متوجۀ عربده کشی در کوچه شدم از درب منزل بیرون را نظاره کردم دیدم یکی از اراذل در حالیکه مشروب خورده با چاقو به شیشه های منازل میکوبد و آنها را میشکند و عربده میکشد . ایستادم تا به درب منزل ما رسید و چاقو را بالا گرفت تا به شیشه بزند دید من در مقابلش هستم گفت: همه آتیشا از گور تو بلند میشه! قصد کرد چاقو را به من بزند که جاخالی داده و مشت محکمی به صورتش زدم . در صورتش بخیه داشت که با مشت من خونریزی کرد و خون فوران زد و روی لباس من ریخت . همسرم که با سرو صدای موجود به درب منزل آمده بود خون را که دید گمان کرد مرا با چاقو زده است، فریاد زد و با صدای او دو نفر دیگر از اراذل بیرون آمدند تا دوستشان را در آن حالت دیدند حمله کردند . با آنکه از فنون دفاع شخصی ( کوکسول) استفاده کردم و هرسه را راندم ولی فرصت کردند در حین درگیری با چاقو سه خط کوچک روی بدنم بیندازند . در این مدت همسرم با 110 تماس گرفته بود و به محض رسیدن همکاران در ابتدای خیابان، نور چراغ گردان خودروشان توجه آنها را جلب کرد و بلافاصله محل را ترک کرده گریختند.همکاران مرا به پزشکی قانونی معرفی کرده، تشکیل پرونده دادند و قاضی با مطالعۀ پرونده، حسابی برآشفت و دستور داد به شدید ترین وجه با اراذل محل برخورد شود.در نیمه شب یکی از همان روزها بود که ناگهان صدای آژیر پلیس در محل طنین انداخت. از پنجره بیرون را نگاه کردیم دیدیم یگان ویژه با تعداد زیادی نیرو و خودرو وارد محل شده و همۀ اهالی را از منازلشان بیرون آورده و تمام منازل را بازرسی میکنند بجز منزل ما که حتی نگاه هم به آن نکردند. فهمیدم قبلا&quot;اطلاعات لازم در خصوص محل را کسب کرده اند. از خیلی منازل ،مشروبات الکلی و مواد مخدر و آلات جرم نظیر چاقوهای ضامن دار و قمه کشف شد و تعداد زیادی را دستگیر کردند. دو نفر از کسانی که با من درگیر شده بودند هم دستگیر و یک نفرشان به شهرستان متواری شد.(بعدا&quot; آن دو نفر را با وضع افتضاحی در محل گرداندند).از فردای آن روز محله روی آرامش به خود دید. دیگر از دعوا و درگیری و عربده کشی و مشروب خواری خبری نبود و مردم دسته دسته برای تشکر و بعضی برای میانجی گری برای رهائی فرزندانشان درب منزل ما میآمدند . دیگر به مصلحت نبود در آن محل باشم لذا منزل عوض کردم و به محلات بالاتر شهر رفتیم.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 22:02:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه(18)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8718-zx4epix94ews</link>
                <description>در تربت جام وسایل مان نفت سوز بود و برای زندگی در مشهد بایستی وسایل گاز سوز میداشتیم لذا کپسولهای گاز و بخاریهای نفت سوزمان را به قیمت ناچیزی به سمساری واگذار نموده و در مشهد بخاریهای گاز سوز خریداری کردیم.با توجه به اینکه مردم خوب تربت جام اجازه نمی دادند دستمان به سیاه و سفید بخورد ، در مشهد که شهر بزرگی بود و ضرب آهنگ تندی داشت ، زندگی برای مان دشوار شده بود .کرایۀ خانه هم بیداد میکرد.لذا با تصمیم خودم به راز و جرگلان انتقال یافتم بلکه در شهری کوچک زندگی راحتی برای خانواده مهیا کنم اما بر خلاف انتظارم ،آنجا هیچ امکاناتی نداشت .از امکانات اولیه حتی آب سالم هم برخوردار نبود چه رسد به برق و گاز.ابتدا،به تنهائی برای برآوردِ محل به شهر راز رفتم ، مرا به غلامان و یکی از محروم ترین جاهایش فرستادند که مردم ترکمن و بسیار خوب و مهربانی داشت ولی امکانات آن درحد صفر بود. دخترم به تازگی وارد دبستان شده بود و آنجا حتی برای دختران مدرسه هم نداشت و بچه ها بایدبه روستای دیگری میرفتند. راه های مواصلاتی آن ، کوهستانی و خاکی بودند و فقط یک اتوبوس داشت و چند مینی بوس که از دهات اطراف بودند.در همان مدت کوتاه ، تصادفات و واژگونی های وحشتناکی را دیدم. حتی تانکر شیر در بالای گردنه واژگون شد و شیر، داخل جوی آب به روستا آمد. بدترین آن ، واژگونی مینی بوس روستا بود که بر اثر در رفتنِ چرخِ جلو اتفاق افتاد و مینی بوس از بالا به داخل دره غلتید و چندین نفر زخمی شدند و متاسفانه یک شیشه نوشابه که در مینی بوس بوده شکسته و جمجمۀ بچۀ یکی از همکارانم را سوراخ کرده و او را کشته بود . وقتی رسیدم ، مادرش پسر بچه را طوری بغل کرده بود انگاری نمرده بلکه خوابیده ، و مادر مات و مبهوت او را در آغوشش تاب میداد.( انگاری برایش لالائی میخواند). این صحنه ها قلبم را به درد آورد و فکر اینکه فرزندانم در همچین مکانی زندگی کنند ناراحتم کرد و تصمیم گرفتم تا انتقالات سال بعد را تحمل کنم و دوباره به مشهد برگردم و در این مدت خانواده ام در مشهد باشند و از آن لحظه دوباره تنهائی ها و دلتنگی هایم شروع شد و بدتر از همه اینکه در آن زمان بایستی شخصا حقوقمان را از بانک دریافت میکردیم و عابربانک و امکانات امروزی نبود لذا برای فرستادن پول به مشهد در آنجا که بانک هم نداشت بسیار سخت بود و خانواده ام بایستی منتظر میشدند تا من به مشهد رفته از بانک پول بگیرم به آنها بدهم و من همیشه نگران بودم نکند آنها خرجی نداشته باشند.بالاخره یکسال با تمام سختی ها گذشت و من مجدد به شهر مشهد بازگشتم.در مدتی که نبودم ، برادر همسرم( پسر دائی) برای کمک به خانواده ام به مشهد آمده بود و دائی جان هم که به تازگی بازنشسته شده بود پس از فروش منزلشان با خانواده به مشهد آمدند تا خانه ای خریداری و زندگی کنند لکن متاسفانه دیرتر اقدام به خرید کردند و دیگر نتوانستند خانه بخرند لذا به ما پیشنهاد دادند منزل دو طبقه ای را رهن و اجاره کنیم ، رهن را آنها بدهند، اجاره را من. با نظرشان موافقت کردم از آنجهت که وقتی در ماموریت هستم همسرم تنها نباشد ولی در نهایت کار به جائی رسید که دائی جان پول رهن را پس گرفت و صاحب خانه مبلغ هنگفتی را برای کرایه در نظر گرفت که من مجبور به پرداخت ماهیانۀ آن شدم بطوریکه تمام حقوقم صرف آن میشد بنابر این هیچ پولی برای خرجی نداشتیم و مجبور بودیم با دائی جان هم سفره شویم .پس مجبور شدم بعد از وقت اداری با خودروی دائی جان مسافرکشی کنم و باز هم همه را تقدیم دائی جان و زندائی میکردم و مقدار کمی که برای خودم میماند برای بچه هایم میوه میخریدم تا به مدرسه ببرند اما به محض وارد کردن در منزل ، زن دائی به خیال اینکه برای آنها خرید کرده ام همه را میگرفت و تشکر میکرد و باز هم بچه ها دست شان خالی میماند.یک سالِ دیگر با سختی گذراندیم تا اینکه وقت تخلیه یا تمدید منزل رسید و ما از دائی جان جدا شده عطایش را به لقایش بخشیدیم.در این مدت خالۀ همسرم که زن مهربان و خوبی بود درگذشت و موجب ناراحتی همۀ ما شد. شوهرش به چهلم نرسیده ازدواج کرد و پسرش را بخاطر زنش کتک زد و از خانه بیرون کرد دختر بزرگش را هم بلافاصله عروس کرد و دختر کوچکش را هم نزد دختر بزرگش به خانۀ داماد فرستاد خلاصه در مدت کوتاهی دور و بر خودش را خلوت کرد و در فامیل منفور شد.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 23:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه(17)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8717-uw507r1te8gj</link>
                <description>همسرم به محض اطلاع از انتقالمان برای دیدار با خانواده اش راهی تهران شدومن بعد از مدتی مرخصی انتقالم صادر گردید و جهت آوردن بچه ها قصد سفر کردم. در تربت جام دوستی داشتم که به تازگی پیکان دست دومی خریداری کرده درصدد بود به نحوی آنرا مورد آزمایش قرار دهد تا اگر ایرادی دارد برطرف نماید لذا برای اینکه خودرواش را محک بزند پیشنهاد کرد با پیکان او به تهران بروم من هم از خدا خواسته قبول کردم مشروط بر آنکه خودرواش را در این مدت اسپرت کنم. او هم با کمال میل پذیرفت و من راهی شدم. در سمنان ماشین ایراد پیدا کرد و مجبور شدم تعمیر جانانه ای کنم. هوا هم کم کم سرد شد و مجبور شدم بخاری اش را سرویس کنم .چند عیب کوچک هم داشت که برطرف کردم و در برگشت با تغییر رینگها، جلوپنجره و چراغها ، خودرو را اسپرت کردم بطوریکه صاحبش آن را نشناخت وقتی گفتم ماشین خودته! خوشحال شد و چنان گازید که دو چهار راه بالاتر تصادف کرد و مجبور شد دوباره تعمیرش کند.(افسوس).عکس تزئینی استدر مشهد به من ماموریت دادند با آگاهی همکاری کنم تا خودروهای سرقتی را شناساسی کنند و خواستند که با ایجاد ایست و بازرسی در پلیس راه پلاکهای دارای ایراد را شناسائی و خودروهای با پلاک مظنون را به یگان انتظامی دلالت نمایم تا در آنجا توسط اکیپ آگاهی بررسی شود.وقتی به محل ماموریت رسیدم دیدم مسیر را بسته اند و یکی یکی پلاکها را آزمایش و لمس میکنند تا اگر جعلی یا دست نویس بود توقیف کنند واین مسئله باعث ترافیک شدید و نارضایتی مردم شده ، شیفت را سریعا&quot; تحویل گرفتم و نیروهای تحت امرم را طوری چیدم که اولی تابلوی آهسته را تکان داده سرعت خودروها را کم میکرد بعد خودم ایستادم تا پلاکها را ببینم و آخرین نفر چشمش به دست من بود که تا اشاره کنم تابلو ایست را بالا ببرد و خودروی مظنون را متوقف کند و یک نفر هم خودروهای متوقف شده را به یگان انتظامی دلالت کند.با توجه به اینکه در تربت جام برای اضافه کاری ،حداقل یکی دوسال، بعداز ظهر ها سر چهار راهها ،پلاکهای مسئله دار را متوقف میکردم،چشمانم به پلاکها عادت کرده بود و نیازی به لمس پلاک نداشتم. یک افسر از آگاهی برای نظارت بر کار ما آمد و دید که من از هر ده دوازده خودرو یکی را بررسی میکنم و خودروها پیش ما فقط سرعت شان را اندکی میکاهند.متعجب شد و گمان کرد که ما درست انجام وظیفه نمیکنیم لذا تذکر داد و گفت چرا پلاکها رو بررسی نمیکنی؟ گفتم: بررسی میکنم جناب سروان.! گفت : ولی شما اینها رو نگه نمی داری؟گفتم نیازی نیست جناب سروان. ! ناراحت شد و خواست چیزی بگوید که در همان لحظه یک خودروی تویوتا وانت را اشاره کردم نگه داشتند گفت : برای چی این رو نگه داشتی ؟ گفتم: پلاکش جعلیه جناب سروان ! پوزخندی زدو گفت :کجاش جعلیه؟ با کلید زیرِ یکی از عددهای پلاک زدم، کنده شد و افتاد بدون اینکه جای آن بماند ( شمارۀ حلبی بود که با مهارت چسبانده بودند). علاوه بر افسر آگاهی، رانندۀ خودرو هم دهانش از تعجب باز ماند و گفت: این ماشین سه ساله دست منه و من نفهمیده بودم پلاکش این طوریه.!خلاصه در مدت کوتاهی انواع اقسام پلاکهای مشکل دار مانند: پلاک اداری و عمومی که رنگ شده و روی خودروی شخصی نصب شده بود و پلاکهای حلبی دست نویس که جنسشان جنس پلاک نبود،پلاکهای چسبی جعلی و پلاک کامیون که روی وانت نصب کرده بودند و غیره را شناسائی و توقیف نمودم .در پایان ماموریت، چندی نگذشته بود که حکمی صادر شد و به موجب آن به آگاهی فرا خوانده شده و در آنجا مشغول به خدمت شدم.عکس تزئینی استدر رابطه با خدمتم در آگاهی خاطراتی را در پستهائی تحت عنوان &quot; پلیس داریم تا پلیس&quot; و &quot; سر نخ&quot; و &quot;دانشگاه برتر&quot; نوشته ام.در این مدت یک خودروی مرسدس بنز سواری ( برای خانواده) و یک خودروی پیکان( برای اجاره و کار) و یک خودروی وانت مزدا ( برای تردد و انجام امور کوچه و بازار خودم) خریداری کردم که متاسفانه مصادف شد با طرح تعویض پلاک خودروها و انجام معاینات فنی و شایعه کردند که خودروها پلاک نمی شوند و معاینه به آنها نمی دهند و با این قبیل شایعات ، مرا با چوب قانون ترساندند و من که مرد قانون بودم سریعا&quot; متابعت کرده و همه را با ضررهای هنگفت فروختم.چهارسال بعد از آن برای انجام خدمت مرزی به راز و جرگلان منتقل شدم و خاطره هائی از آنجا ، در پستهائی تحت عنوان &quot;تجاوز به شیوۀ ترکمن ها&quot;،&quot;کالیمانی یک ، دو وسه&quot;و&quot; شبی در قبرستان&quot; نوشته ام .</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 04:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه(16)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8716-l0d7gaxnlylv</link>
                <description>با همسر و دخترم به شاهرود رفتیم و وسایل مان را جمع کرده سوار برکامیون نموده پس از خداحافظی با مادرم ، به تربت جام رفتیم. قبلا&quot; طی تماس تلفنی انتقالی به تربت جام را به برادرم اطلاع داده بودم و او به اتفاق یکی از پسر عمه هایم منزلی برایم اجاره و رنگ آمیزی و مرتب کرده بودند و به محض رسیدن ما کمک کردند بار کامیون را تخلیه کرده و اثاثیه را در منزل جدید چیدیم. منزل جدید موقت و فاقد حمام و دارای آشپزخانۀ مشترک بود و ما برای استحمام بایستی به گرمابۀ عمومی که در همان کوچه بود، میرفتیم. اولین روز خدمت در تربت جام شیک و تمیز و اتو کشیده به شهربانی رفتم و خود را معرفی کردم . رئیس شهربانی مرا در اختیار قرارگاه قرار داد و من از سوی مسئول قرارگاه، در پشت بام زندان زنان ( بند نسوان) به نگهبانی مشغول و با انواع و اقسام شکلک و حرف های رکیک و ناسزا هائی که زنان زندانی از داخل حیاط زندان به من میگفتند روبرو شدم.البته این موارد برایم عادی شده بود. ولی غیر عادیِ آن دردی بود که نیمه شب بر من مستولی شد بطوریکه نتوانستم سرپا بایستم. مشکلم را به افسر نگهبان گفتم . از آنجا که قبلا&quot; بعضی افراد تمارض کرده بودند حرف مرا باور نکرد و گفت: اگه درد هم داری همان روی پشت بام دراز بکش !تاصبح به هر بدبختی بود درد را تحمل کردم و صبح بعد از تحویل سِلاحم بلافاصله به درمانگاه رفتم ولی پزشک علت درد مرا تشخیص نداد و با مقداری مسکن روانه ام کرد. خوشبختانه صاحب خانۀ ما پزشک بود و به محض شنیدن موضوع به عیادتم آمد و گفت: فورا&quot; به بیمارستان برو شاید از آپاندیست باشد&quot;! به حرف ایشان به بیمارستان رفتم و یک دکتر جراح هندی مرا ویزیت کرد و به محض دست گذاشتن روی شکمم گفت : برای عمل آماده اش کنید. طولی نکشید که برادرم هم آمد و مرا با لباس بیمارستان به اتاق عمل بردندو بیهوش کردند وقتی به هوش آمدم روی تخت بیمارستان بودم در حالیکه برادرم کنارم ایستاده بود و گفت که: آپاندیست را برداشتند.روز بعد، همکارانم، منجمله رئیس شهربانی و رئیس راهنمائی و رانندگی ،با شنیدن اینکه من را یک شب با وجود عفونت آپاندیسم در سر پست نگه داشته اند. به عیادتم آمدند و رئیس شهربانی همان جا مرا جزو نیروهای راهنمائی و رانندگی منظور کرد.بعد از بهبودی ، در اجرای دستور رئیس راهنمائی و رانندگی ،به گشت اجرائیات و برخورد با متخلفین پرداختم و بیشتر از همه چیز با مزاحمین خیابانی و موتورسوارانی که در لابلای جمعیت حرکات خطرناک انجام میدادند یا در پیاده رو با سرعت حرکت میکردند و از این قبیل موارد به شدت برخورد میکردم و موتورسیکلت های لات ِمزاحم را تا دم مرگ تعقیب کرده با خشونت دستگیر و موتورسیکلت شان را توقیف میکردم بطوریکه ترس عجیبی در دل اوباش انداخته بودم و آنها به من لقب &quot; نوۀ خدا&quot; را داده بودند.رئیس راهنمائی و رانندگی وقتی حرارت مرا دید برای آنکه آب سردی روی آن ریخته باشد مرا در قسمت صدور گواهینامه بخدمت گمارد تا به مردم خوب تربت جام خدمت کنم . مردم تربت جام بسیار مهمان نواز و خونگرم و خوب هستند و شایستۀ هر گونه خدمتند . من هم که فرصتی پیش آمده بود بیشتر به مردم خوب تربت جام خدمت کنم تا حد امکان به آنها محبت کردم و خوشبختانه آنها هم راضی بودند و رضایت شان را با محبت بی دریغشان نشان میدادند.سال بعد یک باب منزل سازمانی در اختیار ما گذاشتند که تمام امکانات را داشت و تا پنج سال در آن ساکن شدیم و در این مدت سختیهای خانه داری برای همسرم تسهیل شد. در همین سالها خواهر کوچکم در شاهرود ازدواج کرد ولی خواهر بزرگم که در زندگی مشترک اولیه اش شکست خورده و مردان را خیانتکار میدانست و قصد انتقام داشت، چنان زندگی را برای همسر جدیدش سخت کرده بود که او به اتفاق فرزندانش به شمال کشور نزد فامیل خودش رفت و خواهرم را ترک کرد و بعد شنیدیم که متاسفانه فوت کرده است.همچنین خواهر همسرم( دختر دائی ام) ازدواج کرد و من دارای با جناق شدم. با جناقی که بعد ها بخاطر فساد اخلاقی که داشت رانده شد و از خانواده جدا گردید.درتیرماه سال 1367 بود که ایران قطعنامه 598 سازمان ملل را پذیرفت و جنگ با عراق خاتمه یافت . اسرا آزاد شدند و قیمتها ناگهان شکست وهمه چیز خیلی ارزان شد. تعدادی سرمایه دار و طلافروش سکته کردند و مردم هر چه داشتند میفروختند و در عرض چند ماه خیلی از کامیونداران که خودروهایشان را به فروش گذاشته بودند به خاک سیاه نشستند.بعد از مدتی قیمتها دو باره اوج گرفت و هرکه چیزی فروخته بود متضرر شد و دیگر نتوانست جبران کند و مال قبلی اش را بخرد!سال بعد از پایان جنگ همسرم باردار شد و در سال 1369 خداوند به ما پسری عطا کرد.شش سال از زمان ورودمان به تربت جام گذشت و دراین مدت بخاطر محبت بی نظیر مردم تربت جام زندگی در آن شهر برای ما سخت شده بود چون هر وقت با همسرم به بازار میرفتیم بقدری با مردم خوش و بش و احوالپرسی میکردم که همسرم به خریدش نمیرسید یا مغازه ها و سینما و تاکسیها از ما پول نمیگرفتند و ما خجالت زده می شدیم یا مردم ما را که در حال قدم زدن میدیدند به اصرار سوار بر خودرو شان میکردند و میرساندند در حالیکه ما قصدمان قدم زدن بود و ..بالاخره تمام این محبت ها همسرم را خسته و مرا شرمنده کرد تا اینکه تصمیم گرفتم درخواست انتقال به مشهد را بدهم که پذیرفته شد و منتقل شدم.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 01:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه(15)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8715-flj9hgnfap1f</link>
                <description>علاقۀ زیادی به عکاسی داشتم و این باعث شد با مشغول شدن به آن، تنهائی ام را بهتر تحمل کنم . یک دوربین عکاسی لوبیتل 2 خریدم و اوقات فراغت را به عکاسی پرداختم اما بدلیل آنالوگ بودن دوربین ها در آن زمان و گرانی فیلمهای عکاسی هر بار بیشتر از دوازده عکس نمی توانستم بگیرم.دوربین عکاسی&quot; لوبیتل 2&quot;در بحبوحۀ جنگ ، هر قشری از مردم ، هرچه از دستشان بر می آمد برای کمک و همدلی با دیگران انجام میدادند. در اهواز هم فوتبالیستها به فکر افتاده بودند زیر بمباران شهر به مسابقه بپردازند لذا از تیمهای تهرانی و مطرح آن زمان دعوت کرده بودند به اهواز بیایند. مردم اهواز اکثرا&quot; فوتبال دوست حرفه ای هستند و غیرت خاصی روی تیمشان دارند و پلیس این را میدانست و احتمال درگیری و آشوب و بلوای بعد از مسابقات را میداد. لذا تصمیم گرفتند گاردی برای استادیوم در نظر بگیرند. یک جناب سرگرد را که قبلا&quot; در تهران کارهای استادیومی کرده بود مامور کردند تیمی تشکیل دهد تا در موقع لزوم با درگیریها مقابله کند. جناب سرگرد درخواست کرد نیروهایش را خودش از پرسنل شهربانی و دوایر مختلف انتخاب کند و راه افتاد هر کس را می پسندید و مناسب میدید عضو میکرد و بیشتر جوانان ورزشکار و رزمی کار را انتخاب میکرد. وارد اتاق ما شد و ناگهان دست روی شانۀ من گذاشت و به همراهش گفت : اسم این رو بنویس! بعد به من گفت: از فردا صبح برای توجیه و ماموریت در اختیار آموزش هستی. من هم اطاعت دستور کردم و صبح فردا در محل آموزش به تیم جناب سرگرد پیوستم. جناب سرگرد پس از توجیه و سخنرانی یک دور ما را رژه برد و وقتی از آمادگی ، نظم و هماهنگی ما مطمئن شد به ما لقب &quot; گارد آهنین &quot; داد و گفت هر وقت اعلام کردم گارد آهنین به خط! هر جا هر کار میکنین رها کنین و در میدان صبحگاه به خط شید و بدانید که ماموریتی در پیش داریم.در حین مسابقات و بخصوص در پایانِ آن ، اتفاقاتی رخ داد که تفسیرش پستی جداگانه را می طلبد که در آینده انتشار خواهم داد ( ان شاءاله).مدتی گذشت و یکروز تلگرافی بدستم رسید. از سوی دائی جان بود و اطلاع داده بود که خداوند به من دختری عطا کرده که منتظر دیدن روی پدر است.من بسیار شاد و مسرور شکر خدا را بجا آوردم ولی بخاطر ماموریت جدیدم در گارد استادیوم و ادامه داشتن مسابقات نمی توانستم مرخصی بگیرم و بعد از آن هم آماده باش برای ادامۀ درگیریها و سپس اعلام آمادگی برای شکست حصر آبادان و آزاد سازی خرمشهر و غیره و غیره مرخصی ها عقب افتاد و مدتی طول کشید تا به وصال دخترم برسم ولی بالاخره پس از مدتی دلتنگی توانستم به ساوه بروم و دیداری تازه کنم.دخترم پاقدم خوبی داشت و بعد از برگشتن به اهواز ، پسر عمه ام به دیدنم آمد و گفت در جبهۀ دهلران است که نزدیک به ماست و روز بعد هم ، برادر خانمم آمد و گفت سرباز زرهی شده و در اندیمشک ، در نزدیکی ماست. دیگر تنها نبودم و با فامیل در خیابانها و پارکها قدم میزدیم و از ایستگاههای صلواتی استفاده میکردیم و خوش میگذراندیم.بالاخره یک سال گذشت و زمان ماموریت انتقالی من به سر آمد و چون داوطلبانه به خوزستان آمده بودم قرار شد به هر شهری که خواستم انتقال داده شوم و من بخاطر وجود برادرم در تربت جام ، آن شهر را انتخاب کردم تا دورۀ خدمت مرزی را هم طی کرده باشم. بلافاصله حکم انتقالم صادر شد و من حرکت کردم . قطار ما سرشب به اندیمشک رسید و در ایستگاه اندیمشک پر از رزمنده شد و آمبولانسهای زیادی هم مجروح آوردند که در واگنهای مخصوص سوار کردند و ما بخاطر شلوغی سالن نتوانستیم به واگن آنها و دیدارشان برویم . در قم بایستی از قطار پیاده شده با اتوبوس به ساوه میرفتم . پیاده در حال رفتن به ترمینال مسافربری بودم که دیدم یک نفر با لباس آویزان و بهم ریخته که رنگ لباس سربازی داشت و پوتین هائی که بندهایش باز شده و روی زمین کشیده میشدند، بصورت زیگزاگ و تلو تلو خوران راه میرود . رفتم به او کمک کنم، تا زیر بغلش را گرفتم نگاه کرد دیدم برادر خانمم است که موج انفجار گرفته اش و در حال خودش نیست و گیج میزند کمکش کردم هر دو با هم سوار اتوبوس شدیم و او گفت که شب گذشته عراق به گردان شان حمله کرده و مجروحین و آمبولانسها متعلق به گردان آنها بوده که او هم بیهوش با آنها آورده شده و در قطار به هوش آمده است.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 23:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه(14)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8714-ju5lvlwlhasj</link>
                <description>دائی جان برای نزدیکی به محل کارش در ساوه ساکن شده بود و ما برای انجام مراسم عروسی به ساوه ( منزل عروس خانم) رفتیم ..فصل امتحانات بود و همسر آینده ام سال دوم راهنمائی را میگذراند و تاریخ عقدمان فردای روز امتحانش بود و او امتحان زبان انگلیسی داشت بنابراین استرس زیادی هم داشت و ناراحت بود. پدرش از من خواست تا در درس انگلیسی به او کمک کنم. منهم از خدا خواستم( کور از خدا چی میخواد؟ _ دو چشم بینا.!) .بلافاصله کتاب انگلیسی اش را به اتاق دیگری که خلوت بود بردم و او را صدا زدم و شروع کردم به درس گرامر و پاسخ دادن به سئوالات انگلیسی و در حین حل تمرینات انگلیسی ،سئوالات لازم را به فارسی می پرسیدم و جوابش را به انگلیسی دریافت میکردم تا کسانی که در اتاق رفت و آمد میکردند و بنظر میرسید ما را زیر نظر دارند متوجه نشوند و فکر کنند انگلیسی میخوانیم.برای مثال:سئوال_ منو دوست داری؟ جواب_ یس ! آیا مجبورت کردن با من ازدواج کنی؟ جواب نو! سئوال_ پس خودت میخوای و راضی هستی؟ جواب _ یس!...تنها ایرادش این بود که عروس خانم بجز یس و نو کلمات دیگری بلد نبود لذا حرف هایمان تلگرافی گفته شد و من با خیال راحت فردای آنروز پای سفرۀ عقد نشستم و ازدواج کردم.چند روز بعد از مراسم عروسی مان ، عروس خانم را با سلام و صلوات به شاهرود آوردیم و جشن پاتختی را هم در شاهرود گرفتیم و به امید خدا زندگی مشترک شروع شد.هنوز یکی دو ماه از ازدواجمان نگذشته بود که گله و شکایت همسرم از مادرم شروع شد و اشک بالای اشک بود که میریخت و از دوری پدر و مادرش ابراز دلتنگی میکرد و از طرفی میخواست که از منزل مادرم برویم و مستقل شویم. من هم بدلیل شیفتی بودن کارم و غریب بودن او ، مصلحت نمی دانستم جدا از مادرم زندگی کنیم اما آه و ناله هایش بالاخره باعث شد وسط زمستان اسباب کشی کنیم و به منزلی اجاره ای برویم.در نزدیکی محل کارم دو اتاق اجاره کردم و اثاثیه ای که داشتیم را چیدیم ، یک تختخواب و یک فرش مادرم داده بود، یک یخچال پدر خانمم ،چند دست رختخواب مادر خانمم داده بود ،یک اجاق گاز و سماور کادوی عروسی مان بود و تلویزیون و صندوق و ظرف و ظروف و خرد و ریز را هم خودم خریده بودم . در آن زمان ستاد بسیج اقتصادی با قبالۀ ازدواج چند قلم جنس به زوجین هدیه میداد که بر اساس قرعه کشی بود و یک پیک نیک ،یک فرش ماشینی ویک چراغ علاءالدین به نام ما در آمد . یک پنکه هم در زمان مجردی از طرف فروشگاه شهربانی به من داده بودند. خلاصه وسایل یک زندگی ساده را جور کرده بودیم .9 ماه از زندگی مشترک ،به خیرو خوشی گذشت و ما هر روز تجربۀ جدیدتری را کسب کردیم .من کم کم به زندگی متاهلی و همسرم به نحوۀ پخت و پز غذاهای مختلف واقف میشدیم که اعلام کردند زمان جدائی به سر رسیده و بایستی به انتخاب خودمان : یا به آموزشگاه برگردیم و جهت ارتقای درجه، دورۀ شش ماهۀ ای را بگذرانیم یا به جبهۀ جنگ اعزام شویم و من جبهۀ جنگ را به ترفیع درجه ترجیح دادم چون دینی به گردن خود احساس میکردم. من به منطقۀ جنگی استان خوزستان منتقل شدم ، بنابر این درب خانه را قفل زده به صاحب خانه سپرده و همسرم را به ساوه نزد خانواده اش بردم ، خودم به تنهائی عازم اهواز شدم.صبح یکم تیر ماه بود که در ایستگاه راه آهن اهواز از قطار پیاده شدم ناگهان احساس کردم وارد حمام سونا شده ام . هوا بسیار گرم و شرجی بود. با زحمت خودم را به شهربانی رسانده معرفی کردم. ازسمنان فقط من بودم که انتقال یا ماموریت یک ساله داشتم و بقیه خراسانی و مازندرانی بودند.بعد از بررسی مدارک ، برای توجیه و انجام مراسمی ما را با مینی بوس به دو کوهه در اندیمشک بردند و پس از جمع شدن نیروها و نوحه خوانی گفتند شما در یگان خودتان تقسیم خواهید شد .به شهربانی خوزستان برگشتیم تا حکم ماموریت آبادان را بگیریم چون سهمیۀ آبادان بودیم. در آن زمان خرمشهر کاملا سقوط کرده و توسط عراق اشغال شده بود .آبادان هم در محاصره بود و جای ورود نداشت. تنها منطقۀ قابل دسترسی برای شهربانی ، کلانتری یک در کنار شط ( رود) بودکه آنهم زیر تیر مستقیم و خمپاره باران عراق بود و قرار بود حکم مرا برای آنجا بنویسند ومن خودم مشتاق همین بودم که گفتند: بایستی کتبی گزارش درخواست را بنویسی ! به محض اینکه گزارش را نوشته و تقدیم کردم، افسری که گزارش را خواند گفت : خط و ربط خوبی داری به درد کارگزینی میخوری! همین جا بمان! گفتم: من به قصد جبهه و آبادان آمده ام می خواهم مدیون نباشم. گفت: اینجا هم منطقۀ جنگیست! تا دیروز جنبش خلق عرب و ستون پنجم عراق با خمپاره شهر رو میزدن و امروز هواپیماها و موشکها شهر رو بمبارون میکنن. چه فرقی میکنه. حتما&quot; باید اول ازدواجت به یک دستِ قطع شده بری خونه؟ در همین موقع اکیپ اعزامی به آبادان که برگشته بودند وارد شدند تا نامۀ ترخیص شان را بگیرند. آب از بینی و چشمانشان روان بود و حالت زامبیها را داشتند. افسر به آنها اشاره کرد و به من گفت: بفرما! شاهد از غیب رسید. اینم نمونه ش. تازه اینا باید خدا رو شکر کنن تیکه و پاره نشدن! خلاصه اینقدر گفت تا قبول کردم در همان جا کار کنم مشروط به اینکه بتوانم بموقع به مرخصی بروم.اهواز شهر قشنگی بود ولی من بسیار تنها بودم و زیبائی هایش برایم چندان جذاب نبود و دوری از خانواده ام مرا چنان دِپرس کرده بود که گاهی زیبائی ها را نمی دیدم.تنها بودم و گاهی زیبائیهای اهواز را نمی دیدمیک سالی که در اهواز بودم، شهر چندین بار مورد حملۀ هوائی قرار گرفت و هربار چندین جنازه در یک گونی جمع آوری میکردند .یکبار سی نفر در کارخانۀ نورد پودر شدند و جنازۀ همه را یکجا در یک گونی جمع کردند و همینطور ده دوازده رزمنده در کمپرسی در پنجشیر اهواز مورد حملۀ هوائی قرار گرفتند که آنها هم پودر شدند ساختمانهائی هم منجمله ساختمان بسیج پشت شهربانی را زدندو من در همچین جائی به سلامت یک سال را گذراندم و خدا نخواست طوری شود. در آن زمان دست نیروهای ایران خالی بود و گلوله هائی که داشتند بعضی تاریخ مصرفشان گذشته بود و بعید نبود وقتی ضد هوائی کار میکرد گلوله اش عمل نکند و در منازل مردم منفجر شود که یک بار هم روی سر ما منفجر شد و نرده های دیوارِ شهربانی ترکش هایش را گرفت . به هر حال خدا نخواست آسیبی ببینیم.یک بار گویا قصد زدن پل را داشتند که بمب به ساندویچی محل پاتوق نظامیان برخورد کرده بود و خدا نخواست در آن زمان آنجا باشیم شاید سعادت نداشتیم. یک بار هم پل متحرک نظامی ، بر اثر حرکت ناگهانی قایق تکان شدیدی خورد و یک مهندس و یک سرباز مسلح به داخل رود افتادند. رود کارون هم در عمقش جریان تندی دارد که هر چیزی را می بلعد و در نتیجه توانستند فقط سرباز را نجات دهند و مهندس ناپدید و بعدا&quot; پیکرش پیدا شد که شهید شده بود. بعضی صحنه ها هم بسیار فجیع بودند که مرور خاطراتش حالم را بد میکند.بگذریم.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 04:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه(13)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52564920/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8713-zvo7alr935hj</link>
                <description>در اواسط دورۀ آموزشی نیمی از ما( 25 نفر) را به کردستان اعزام کردند و من به همراه 24 نفر دیگر ماندگار شدیم . متاسفانه به گروه اعزامی در کردستان حمله شد و یکی از بهترین و مظلوم ترین هم دوره ای هایمان بنام حمید فدائی زاده( روحش شاد) به فیض شهادت رسید. از آن پس نام آموزشگاه به شهید فدائی زاده تغییر یافت و از او در ذهن ما فقط خاطره ای ماند و نامش. ( یادش گرامی باد).شهید حمید فدائی زادهدرخاتمۀ آموزش بنا به نمرات کسب شده در آزمونهای پایان دوره ،من نفر اول معرفی و به اخذ جایزه از دستان مبارک استاندار محترم مفتخر گردیدم سپس در شهرهای مختلف تقسیم شده و رسما&quot; شروع به کار نمودیم. من در شهربانی مرکز استان در سمنان مشغول به کار شدم و ابتدا به عنوان محافظ شخصیت و پاس پلاک در استانداری و فرمانداری و دادسرای انقلاب به خدمت گمارده شدم ولی بعدها در قسمتهای راهنمائی و رانندگی، کارگزینی، سرکلانتری ، مرزبانی، پشتیبانی رزمی ، تکاوری و آگاهی در شهرهای مختلف فعالیت کردم .در زمانی که در حال آموزش بودم خانم صاحبخانه نزد مادرم رفته و در صحبتهایش قصۀ من و دختر دائی را تعریف کرده و مادرم گمان برده بود که من در خصوص دختر دائی ام نظر مثبت دارم( که البته بی جا هم نبود) ولی تا پایان دوره چیزی به من نگفته و بعد از استخدام و استقلالم به دائی ام اشاره ای رسانده بود.یکروز بی خبر از همه چیز و همه جا بودم که دائی ام حین تماس تلفنی خوش و بشی کرد و گفت : دائی جون چرا به خونه سر نمی زنی؟ ما اومدیم شاهرود ..بیا دختر دائیت رو ببین میخوای ، نمی خوای..!؟ با شنیدن این حرفها گمان کردم دائی دلش برایم تنگ شده و به این بهانه قصد کشاندن من به شاهرود را دارد و از آنجا که من نیز دائی جان را بسیار دوست میداشتم تصمیم گرفتم با یک مرخصی 24 ساعته به دیدن دائی بروم و برگردم که به شاهرود رفتم به محض رسیدن به منزل و دیدارِ خانوادۀ دائی جان از حال و هوای آنجا فهمیدم خبر هائی هست که مرا غافلگیر خواهد کرد.حدس و گمانم درست بود و مادر و دائی ام در رابطه با ازدواج من با دختر دائی که اکنون 14 ساله بود صحبتهائی کرده بودند و با آمدن من بعد از کلی مقدمه چینی پیشنهادشان را مطرح و نظر مرا جویا شدند من هم به صغر سن دختر دائی متوسل شدم و بهانه آوردم هنوز کوچک است کو تا وقت ازدواجش و این ها . متاسفانه کارگر نیفتاد و آنها پا در یک کفش کردند که الا بلا باید حداقل نامزد کنید. وقتی باز مقاومت مرا که دیدند گفتند پس لا اقل نشان کنیم . تا نیمه شب و نزدیک صبح روز بعد یک روند خواسته شان را ابراز کردند و من که مرخصی ام رو به اتمام بود و بایستی راه می افتادم تا صبح در محل کارم حاضر باشم پذیرفتم انگشتری برای نشان ردو بدل شود و از منزل خارج شدم.چند روزی گذشت که دائی جان تماس گرفت و گفت که میخواهند به تهران برگردند و خواست که من برای خدا حافظی و دیدن دوباره شان به شاهرود بروم. من هم با یک مرخصی 24 ساعتۀ دیگر راهی شدم . به محض رسیدن، مادرم خوشحال و خندان انگشت دختر دائی را بالا گرفت و حلقه ای که به آن بود را نشان داد گفت: اینو براش خریدم. دائی هم یک حلقۀ انگشتری مردانه به من داد و گفت : مبارک باشه اینم حلقۀ ازدواجِ شما و به این صورت ما را برای هم نشان کردند.من به محل کارم برگشتم در حالیکه حلقۀ نشان را در انگشت داشتم واین تنها نقطۀ اتصال من با همسر آینده ام بود در صورتیکه ما اصلا&quot; با هم صحبت هم نکرده بودیم که وجه اشتراکی را در خود بیابیم. بنابر این هیچ نامه نگاری و ارتباط تلفنی هم نداشتیم و به همین منوال یک سال گذشت و تعطیلات تابستان بعدی رسید.دائی به دیدن من آمد و هنگام رفتن گفت: نامه ای چیزی به دختر دائیت نمیخوای بدی؟ با کمال خونسردی گفتم : نه! چون اصلا&quot; در تکاپوی ازدواج نبودم . دائی جان رفت و من هم پس از مدتی به شاهرود انتقال شدم و به محض رسیدن و مستقر شدن در محل کار جدیدم ، مادرم با دائی تماس گرفته وقتی را جهت ازدواج در نظر گرفتند و نظر دائی این بود که عقد و عروسی با هم باشد مادر هم موافقت کرد و من هم بی تفاوت قبول کردم.در آن زمان مرسوم بود دولت هر ساله به کارکنان خودش سکۀ تمام بهار آزادی عیدی میداد و کارخانجات هم از محصولاتشان به کارگران میدادند.به دائی جان که رانندۀ شرکت کاوازاکی بود سالی یک موتورسیکلت کاوازاکی 100 عیدی میدادن که میفروخت ولی من سکه هایم را جمع میکردم و حالا سه سکه داشتم ( که به قیمت آن زمان حدودا&quot; پانزده هزار تومان می شد) آن سه سکه را به مادرم دادم تا خرج خرید عروسی کند ودائی جان هم در برقراری مراسم کمک کرد و به خیر و خوشی ازدواج سر گرفت البته در آخرین لحظات قبل از ازدواج بالاخره از دختر دائی خجالتی ام توانستم حرف بکشم و بفهمم که واقعا&quot; مرا دوست دارد و به ازدواجمان راضی است پس با خیال راحت سر سفرۀ عقد نشستم و در 21 سالگی داماد شدم.</description>
                <category>ع.رامک</category>
                <author>ع.رامک</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 03:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>