<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های GATSBY</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52760940</link>
        <description>You And me</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 16:04:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1871388/avatar/M4HGmg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>GATSBY</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52760940</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حماقت(کامل)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-irjkhh9opgwi</link>
                <description>روزی روزگاری دختر بچه ای در یک روستا بدنیا آمد .هنگامی که چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد،همه تحت تاثیر چشمان او قرار گرفتند،چشمانش مانند آسمان شب بود.بعضی ها به پوست سفیدش حسادت میکردن،بعضی دیگر حسرت یک نوازش کوتاه بر موهای او را داشتند.مادرش برای بدست آوردن آرزو هایش که زندگی در یک جای بزرگ تر بود،کودک اش را همراه با خودش به شهری بزرگ و ترسناک برد،حتی کودک هم با ورود به آن شهر به آغوش گرم مادرش پناه برد.مادرش که توانسته با کار کردن در خانه هایی مردم پولی بدست آورد،درآمدش را خرج اجاره یک خانه کوچک کرد.دختر بخاطر ترسناکی شهر پایش را از خانه بیرون نمی گذاشت،همین باعث شده بود از اجتماع فاصله بگیرد،مادر اصرار به بیرون رفتن دختر کرد اما دختر از تصمیم اش پشیمان نمی شد،چون دختر همیشه بخاطر حسادت مردم در برابر چهره زیباش می‌ترسید. مادر حاضر نبود ذره ای خراش روی دست دخترش بیفتد و به همین علت تمام کار های اورا انجام می داد.مادر به او غذا میداد تا خسته نشود،موهایش را شانه میزد تا برای دختر سخت نباشد.چندین سال از آن روز هایی کذایی می گذشت و مادر دگر توان انجام کاری را نداشت.رو به دختر گفت:عزیزم میشه بهم آب بدی؟پاهام درد می کن.دختر گفت:اخه مامان من که بلد نیستممادر گفت:میشه به من غذا بدی؟دست هام درد میکنهدختر گفت:مامان من نمی تونممادر با عصبانیت گفت:پس تو چه کاری بلدی؟!دختر گفت:مامان تو بهم یاد ندادی.مادرش که دید دخترش راست میگوید،برای زندگی بهتر دختر،تصمیم گرفت به روستا برگردد تا شاید کمی دختر زندگی کردن را یاد بگیرد.او به تنهایی مدتی در روستا ماند، پس از مدتی تنهایی تصمیم به برگشت پیش دخترش کرد.وقتی وارد خانه شد،دید دخترش درست همانجایی نشسته است که قبل از رفتنش آنجا بود.دختر وقتی مادر رو دید گفت:مامان بهم غذا میدی؟من خیلی گشنمه.بهم آب میدی؟من خیلی تشنمه.و تازه آن زمان بود که مادر به حماقت اش پی برداین داستان داستان کامل اون داستان است </description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 00:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-xvi1q5yi3foz</link>
                <description>روزی روزگاری دختر بچه ایی در یک روستا بدنیا آمد او زیبایی شبیه به ماه داشت،که همه او و مادرش را تحسین می‌کردند.پوست سفید،چشم مشکی،و لب هایی سرخ داشت.مادرش که فکر می‌کرد او با بقیه فرق دارد او را به شهری بزرگ و ترسناک برد.دختر وقتی وارد شهر شد از ترس به مادرش پناه برد.مادرش با پولی ک داشت خانه ایی خرید،البته بهتره بگیم چند تکه چوب.قصد داشت دخترش را به مدرسه بفرستتدختر اول با اینکار مادر به شدت مخالف بود اما وقتی که دید مادرش پشیمان نمی شود راهی مدرسه شد.مدرسه ترسناک تر از تصورش بود.پر از بچه هایی خسته و معلم هایی عصبی و کلاس هایی مانند زندان داشت‌‌.هروقت که دختر به خانه می‌آمدمادر نمی ذاشت دخترش دست به هیچی بزند.نمی ذاشت خودش راه برود.او به دختر غذا میداد تا خسته نشود او را به مدرسه می‌برد تا پا هایش درد نگیرند.چند سال از آن روز هایی کذایی می گذشت مادر دگر پیر و خسته شده بود رو به دختر گفت:عزیزم میشه بهم آب بدی؟ پا هایم درد می‌کند.دختر گفت:اخه مامان من که بلد نیستم گفت:میشه به من غذا بدهی؟دست هایم درد می‌کند.دختر گفت:مامان من نمی توانم مادرش با عصبانیت گفت: پس تو چه کاری بلدی دختر گفت مامان تو بهم یاد ندادیمادر که دید دخترش راست می گوید تصمیم گرفت به روستا برود تا دخترش یاد بگیرد.او به مدت ۱ سال در روستا ماند.بعد از یک سال تصمیم گرفت به دخترش سر بزنداو از روستا حرکت کرد تا به شهر برود.وقتی وارد خانه شد دید دخترش درست همان جایی نشسته است که قبل از رفتنش اونجا بود.دختر وقتی مادر را دید گفت مامان بهم غذا میدی من خیلی گشنمهبهم آب میدی من خیلی تشنمه و مادر تازه به حماقت اش پی برد</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 05:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری فرار کرد پارت ۱۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B3-baxhbhe04gtb</link>
                <description>آرام قدم برمی داشت،خیلی آرام. جوری ک خودش صداش پایش را نمیشنید‌.هعی قدم برمی داشت ولی وقتی ک نزدیک پنجره میشد،به عجب برمی گشت و دوباره شروع به قدم بر داشتن می‌کرد.دختر می‌ترسید.میترسید ک بمیرداز تنهایی می‌ترسید.از تاریکی می‌ترسید.اما شجاع تر از این حرف ها بود.روی سکو وایستاد و به هوایی گرگ و میش نگاه میکرد.با حس کردن صدایی ک از پایین می‌آمد،سرش را به طرف  صدا هدایت کرد.یک لحظه از ارتفاع قصر به خود لرزید،ولی اهمیتی نداد و دقتش را بیشتر کرد.بعد از چند دقیقه متوجه خرگوشی زخمی شد که زیر علف هایی بلند و سبز افتاده بودند.او با سرعت از سکو پایین اومد،و با شتاب به سمت در قصر رفت.با خود گفت آخر این خرگوش بی گناه در این قصر نفرین شده چه می کند.به سمت او رفت،زخم اش خیلی عمیق بود.آن را به قصر برد،زیر شومینه قرار داد با برایش آب و غذا آورد.با خود گفت من چه کنم من که هیچی بلد نیستم،چرا من؟اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود ..... این داستان ادامه دارد </description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 03:55:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد پارت ۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B2-hjmaxl1lk5q8</link>
                <description>اما دیگر اونجوری فکر نمی کرد.دختر می خواست بمیرد.نه.فقط می خواست چیزی را حس نکند.نه بنوشد،نه بخورد،نه بخوابد.....ولی جرعت پریدن نداشت، می‌ترسید.می‌ترسید بدون آنکه چیزی را تجربه کند بمیرد.میرسید هنوز چیزی مانده باشد.البته خودش ام خوب می دانست که تغریبا هیچی را تجربه نکرده است.ولی خب باید یک جوری خودش و حس درونش رو متقاعد می‌کرد.که این کار با دروغ گفتن به خودش تموم میشد.خودش ام خوب می دانست ولی چیکار می‌کرد؟راه دیگه ای براش نمونده بود مگر نه؟باید تصمیم بزرگی بگیرد.یا به آغوش سرد مرگ برود یا به دروغ اش ادامه بدهد شما میگید چیکار میکنه؟من میگم به آغوش سرد مرگ می‌رود این داستان ادامه دارد....♡?</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 23:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عدد قربانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-sy0sfqallsev</link>
                <description>از بچگی وقتی پدر و مادرم دعوا می‌کردند میرفتم توی اتاقم در رو می‌بستم و اهنگ میخوندم.بعد طوری رفتار میکردم که هیچ اتفاقی نیافته و همه چی خیلی خوبه.از بچگی پدر و مادرم باهم مشکل داشتن خیلی دعوا می‌کردند و من هم همیشه توی دعوا هاشون حضور داشتم.هیچ وقت پدر و مادرم رو در روی یک تخت ندیدم.در روی یک مبل ندیدم.توی یک فضا ندیدم.هیچ وقت ندیدم باهم دیگه برقصند و شاد باشند.همیشه یا باهم دعوا می‌کردند و یا اصلا کاری بهم نداشتند.مادرم همیشه سکوت می‌کرد در برابر پدرم و بعد سر من تلافی می‌کرد.و پدرم برعکس سر مادرم تلافی می‌کرد.یک روز دعوا پدر و مادرم خیلی شدید شده بود.پدرم موهایی مادرم رو روی زمین می‌کشید و داخل اتاق می‌برد.من واقعا ترسیده بودم.۶ ساله ام بود نمی دونستم باید چیکار کنم پس فقط اهنگ می خوندم.تا وقتی که ۹ ساله ام شد که پدر و مادرم جدا شدند.خیلی بد بود.فکر میکردم اینم یکی از دعوا هاشونه.ولی نبود.پدرم همیشه سر نمراتم دعوام می‌کرد.مادرمم همیشه سر اخلاقمکل خانواده فقط از من انتظار داشتند چون فقط من بودم.من تنها بچه بودم.اولا خیلی حالم بود همیشه دعوا میکردم با بقیه جیغع و داد.هنوزم همینم.بعد از ۳ سال رابطه پدر و مادرم بهتر شده بود می خواستن دوباره باهم باشن که یک دفعه پشیمون شدن.بعد مدت ها فهمیدم پدرم و مادرت خیانت کرده بود اونم چند بار.واقعا از یک بچه ۱۲ ساله چی انتظار داشتین وقتی اینارو میشنیدتوی مدرسه هیچ کی باهم دوست نمیشد.چون بچه طلاق بودم.همه ام مسخره ام میکردن.الانم نمیدونم باید چیکار کنم .نمیدونم باید چی شکلی دوست داشته باشم.چی شکلی ارتباط بگیرم.فقط میدونم شما منو نمی‌شناسید پس هرچی بخوام میتونم بگم.</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 15:34:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد پارت ۱۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B0-snbwxbmu5hp9</link>
                <description>دیو ها تصمیم گرفتن بروند و با دختر حرف بزنندد ولی. بابت کارهایی که کردند خجالت می‌کشیدند.اینکه چند سال او را در قصر زندانی کردند و یا هیچ اجازه ایی برای برقراری ارتباط با هم جنس هایی خودش بهش ندادن.می‌ترسیدند که کم بیارند می‌ترسیدند که دختر برود می ترسیدند که به وظیفه خودشان عمل نکرده باشند.بعد از بدر تولد دختر مادرش او را پیش دیو ها می‌گذارد چون فکر می‌کرد در قصر می تواند خوب زندگی کند فکر می کرد دختر می تواند در قصر به زندگی اش ادامه دهد. مادر  او را به دیو ها سپرد. نمی خواست دخترش به دنیایی ترسناک بیرون را برود ، ولی هیچ  فکرش را نمی کرد دخترش شجاع تر و قوی تر از خودش باشد.مادر نگران بود. اینکه نکند دختر من هم مثل خودم شود. نکند که یهو به دنیایی بیرون برود.از دید مادر و دیو ها دنیایی بیرون ترسناک،تاریک، کشنده،بی عدالتی و نفرت انگیز بود.ولی دختر بیرون را جایی زیبا،روشن و با مردمانی زیبا و مهربان میدید.بنظر شما دنیایی بیرون کشنده هست و یا زیبا؟$این داستان ادامه دارد...♡</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 03:33:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد پارت اخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-zpmycpaoqtv1</link>
                <description>راستش نمیدونم چی شکلی تمومش کنم.خیلی فکر کردم ولی نمیدونم.یعنی بره بیرون؟یانره و همین جوری ادامه بده؟دیو ها بزارن بره بیرون؟ادم برگرده؟یه نفر دیگه بیاد؟هیچ نظری در موردش ندارم خواستم شما بهم بگین شما بهم بگین چیکار کنم.لطفا من نویسندگی رو دوست ندارم.فقط میدونم کسی منو نمیشناسه برای همین هرچی در مورد زندگی خودم میدونم مینویسم تا بقیه بخونن این داستان مسخره و چرت و پرتی که من نوشتم باعث ناامیدی خیلیا شد.خیلیا گفتن به این میگن نویسندگی اگه میگن که خیلی از کار بدم میاد.بگذریم-کلا خواستم بگم لطفا و خواهشا شما بگین چی شکلی داستان رو پایین بدم.البته یادتون باشه اونم یه آدم زنده اس.مرسی♡</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 03:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موفیقت اجباری.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D9%85%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-nldu72vomwxg</link>
                <description>۱۲ سال.صبح زود از بیدار میشیم،میریم مدرسه.از قید خوابمون می‌زنیم.اما برای چی؟تو این ۱۲ سال همه ازت میپرسن می خوایی چیکاره شی،چه رشته ایی می خوایی بری،کارنامه ات خوبه یا نه.برای فقط ۱ ثانیه.برای اینکه نتایج رو ببینی.اون لحظه هرچی سختی توی این ۱۲ سال کشیدی از بین میری.بعضی ها به زور دارن موفق میشن.بعضی ها دارن با اصرار و حرف هایی دیگران موفق میشن.آمار گیری کردن ۷۶ درصد از مردم به زور موفق شدن و میشن.دبستان.راهنمایی(متوسطه اول)دبیرستان(متوسطه دوم)دانشگاه همه اینا مراحلی از موفقیت هستند آیا فقط همینا هستن؟خیربعضی نه به مدرسه میرن نه تحصیل میکنن ولی در موفقیت براشون باز می‌شود.مثال:کریستین رونالدو نه به مدرسه و رفت و نه درس خوند اما الان یکی از میلیارد در هایی جهان هست.مدرسه یک آدم را موفق نشون می دهد.اما همیشه نه</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 07:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوالات ماه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-zezqmvdgk9ox</link>
                <description>فروردین=غذای مورد علاقه ات چیه؟اردیبهشت =اهل کجایی؟خرداد=تایپ مورد علاقه ات؟تیر=چه استایلی دوست داری؟مرداد=پول یا عشق؟شهریور=اول عشقت؟مهر=اسم دوستت؟ابان=چند سالته؟اذر=چی اذیتت میکنهدی=از چی ناراحتی؟بهمن=آرزوت چیه؟اسفند=هدفت چیه؟..................................... فروردین=نقطعه زعفت؟اردیبهشت =از چی متنفری؟خرداد=حرفه ات چیه؟تیر=تاحالا عاشق شدی؟مرداد=چه چیزی اعصابت رو خراب میکنه؟شهریور =علاقه ات؟مهر=بدترین حسی که داشتی؟ابان=یک کلمه از خودت توصیف کناذر=یک عادت بدت چیه؟دی=یک عادت خوبت چیه؟بهمن=رنگ مورد علاقه ات چیه؟اسفند=از کسی که چشم نداری ببینیش و چرا را بگو‌.</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 22:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رخت خواب ناز من.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-gcamoahc6ju7</link>
                <description>در شب هایی سرد همیشه پیشمی.در روز هایی آفتابی پیشمی،و در روز هایی سخت ام دوباره پیشمی‌.تویی کل زندگیم از همه تشکر کرده ام جز تو.می خواهم یک بار هم از تو تشکر بکنم.تویی که مهم ترین نقش تویی زندگی من داری.در زندگیم بهت توجه ایی نمیکنم،ولی می دانم که مهم ترین چیز توی زندگیم هستی.باشت من.مرسی که هیچ وقت راز هایی مرا به هیچ کس. نگفته اییمرسی که مرا تحمل میکنی.گریه هایم را پاک میکنی و به من راحتی را هدیه میکنی.پتوی من.مرسی که گرمم میکنی.مرسی که می توانم تورا بغل کنم‌.مرسی که من به من امنیت را هدیه میکنی.عروسک هایی من.ببخشید که بدترین برخورد را با شما دارم.ومرسی که باعث زیبایی اتاق من میشین.مرسی که رفتار بد من را تحمل میکنین و هیچوقت،نمی رین .مرسی که بوی بد و پا هایی مرا تحمل میکنین.تشک من.تو به من راحتی را هدیه کردی ولی من چیزی بجز وزن اضافی خودم و وسایل سنگینم چیزی که به تو نداده ام.از همتون تشکر میکنم از تک تک تون.یک روز بدون رخت خواب فکر کنید.باید روی زمین سرد بخوابین.و سختی اش را تحمل کنیدمرسی که تا اینجا خوندید♡</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 15:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱ مهر ۱۴۰۰</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%DB%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B0-vypmdomtejdt</link>
                <description>۱ مهر ۱۴۰۰.روزی که با تو آشنا شدم.روزی که داشتم اولین مشق ام را می‌نوشتم،روزی که آنقدر هیجان داشتم برای درسم که نمیشه توصیف اش کرد.چی میشد.چی می شد اگر تو اون روز به من زنگ نمیزدی؟یعنی زندگی من تعغیر میکرد؟یعنی الان حال من بهتر بود؟یعنی افسردگی من بهتر شده بود؟ولی تو.تو تونستی منو از اون زندگی کسل کننده و بی رنگ نجات بدی.تو تونستی کاری که هیچ کس نتوانسته رو انجام بدی.کاری که حتی کسی که دکترا روانشناسی هم داره نتونسته.بهت افتخار میکنم.و همین کافیست.درسته که دیگه نیستی.درسته که دیگه حتی وجود هم نداری.درسته که الان فقط به یک خواب و توهم تبدیل شدی.امامن هنوز دوست دارم.هنوز منتظرتم و میمونم بلخره باید یک روزی پاشی.تو منو تنها نمیزاری و بهم قول دادی.من هنوز بهت نگفتم که دوست دارم.هنوز برات غذا درست نکردم.هنوز بغلت نکردم.نمی تونی بری،اجازه اینو بهت نمیدمدرسته قبول دارم که آخر داستان ما خوب نبود و نیست اما خود داستانش قشنگه.تو به من دقت نکردی.با خودت نگفتی اگه الان بری پس من چی میشم؟چرا خودتو کشتی؟چرا رفتی؟من تازه خوب شده بودم.نمیفهمم واقعا متوجه نمیشم.فقط بهم بگین چرا.چرا اینجوری شد؟چرا رفتی؟چرا منو ول کردی؟چرا خودتو کشتی؟چرا بهم نگفتی؟چرا باهام خداحافظی نکردی؟چرا؟فقط بگو چرا.با این کارت گند زدی به همه چی.ازت متنفرم بیشتر از همه چیز ازت متنفرم بیشتر از سوپ ازت متنفرم ولی همچنان دوست دارم.و خواهم داشت♡من خوبم.فقط...:) ♡</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 01:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد پارت ۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B0-owcwvdfhhyio</link>
                <description>دختر دیگه نمی توانست گریه کند.دیگر حتی بلد هم نبود.اشکی براش باقی نمانده بود.دختر شده بود،یک آدم سرد و بی احساس. فقط داشت به این فکر می‌کرد که چیکار کند.یعنی باید دوباره به اون زندگی اش برگردد؟الان چی می شود؟الان باید چیکار کند؟کجا برود؟به زندگی با ادم عادت کرده بودش‌.دختر چندین ساعت فکر کرد،ولی فقط در این چندین ساعت فکر نکرد.ادم دیگه رفته بود،ولش کرده بود.هنوز باورش نمیشد .با خودش میگفت الان دوباره برمیگرده.دوباره برگشت به همون زندگی مسخره اش.به آرومی وارد قصر شد.دیگه براش مهم نبود چی میشه.در را خیلی مهم بست.به سرعت وارد اتاقش شد.بی وقفه گریه میکرد.تا وقتی که خوابش ببرد.گریه می‌کرد. انگار زمان دوباره تکرار شد.دیو ها در تعجب مانده بودند.دختری که حتی جرعت حرف زدن هم نداشت،الان تبدیل به دختری شد که میتونه در را به محکم ترین شکل ببندداین داستان ادامه دارد...</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Thu, 29 Dec 2022 23:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد:پارت ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B9-v98bnytatglf</link>
                <description>چون می‌دونستن دختر نمیره.چون می‌دونستن جایی نداره.چون می‌دونستن نمیتوننن کاری کنن.چون می دونستن...دوباره شب شد.دختر مثل همیشه یه بیرون رفت.وقتی آدم رو دید احساس کرد که تمام دنیا رو بهش دادن، احساس کرد دوباره قراره خوشحال باشه احساس کرد که...دختر:سلام.ادم:باید  یک چیزی بگم.دختر:خوبه یا بد؟ادم:بستگی به خودت داره(کنایه از نمیدونم،خودت حدث بزن)دختر:فکر کنم بده.ادم:شایددختر:باش بگوادم:من از فردا اشب نمیتونم بیام.قراره بریم یک جایی دیگه.دختر:چی؟ادم:ببخشیددختر:تو تازه اومدیادم:..دختر:پس چرا اومدی؟چرا؟ادم:...دختر:چرا چیزی نمیگی ها؟ادم:ببخشیددختر:برو.ادم:ببخشیددختر:گفتم برو.ادم:..ادم با تمام سرعت رفت.دختر الان باید چیکار می‌کرد.باز باید به همون زندگی رقت انگیزش ادامه میداد؟ این داستان ادامه دارد...ببخشید این داستانم خیلی کوتاه شد.ببخشید اگه بد شد.لطفا حمایت کنید♡</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Thu, 24 Nov 2022 19:12:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد: پارت ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B8-qsbeldkb7gvd</link>
                <description>ادم بلخره برگشت.دختر بدون معطلی سریع رفت بغل ادم و فقط گریه میکرد.دختر:چرا نبودی؟چرا رفتی؟چرا تنهام گذاشتی؟چرا...ادم:ببخشید.مجبور شدم برای چند مدت برم،ببخشید.دختر:چرا مجبور شدی؟ادم:شخصیه.دختر:نمیگی یعنی؟ادم:آره.دختر:باشادم:مرسیدختر:توی این زمانی که نبودی خیلی سخت بود.  تازشم فکر کنم،دیو ها فهمیدن.ادم:چی؟واقعا؟دختر:آره ادم:...دختر:چرا چیزی نمیگی؟ادم:چی بگم؟دختر:از خودت بگو از کارایی که کردی.ادم:هیچی،کار خاصی نکردم دختر:اها،باش.ادم:تو چی؟دختر:من چی؟ادم:تو چیکار کردی؟دختر:مثل تو کار خاصی نکردم.دختر:من برم،نزدیک دیو ها بیدار بشن.ادم:باش برودختر:باز میایی دیگه.ادم:آرهدختر:باش خدافظادم:خدافظدختر آروم به قصر رفت دیو ها هنوز بیدار نشده بودن،دختر آروم به اتاقش رفت و ایندفعه آروم سر روی بالشتش گذاشت و با آرامش و بی استرس خوابید.توی این ۴ ماه اولین شبی بود که با آرامش می خوابید《فردا صبح》امروز دختر خیلی زود و سر حال بیدار شد دیو ها تعجب کرده بودند،ولی از رفتار دختر فهمیدن که اون باز ادم رو دیده،اینبار هم بهش چیزی نگفتن.ولی چرا دیو ها چیزی بهش نمیگن و فقط صبر میکنن؟این داستان ادامه دارد...پارت ۸ببخشید اگه بد یا دیر شد متاسفملطفا حمایت کنید♡</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Wed, 23 Nov 2022 22:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد:پارت ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B7-psu6mgf1q6fm</link>
                <description>دختر هر شب به دیدن ادم میرفت.ادم و دختر باهم دوستی قشنگی رو درست کرده بودن.هرشب باهم بازی میکردن،برای هم داستان میگفتن و ...دوستی دختر و آدم ۲ ماه طول کشید.به نظر خودشون قرار نبود هیچ وقت از هم جدا شن!ولی اینطور نبود .اونا هر شب تا بامداد بازی میکردن .دیو ها مشکوک شده بودن.دختر صبح ها خسته و بی حال بود یا خیلی دیر بیدار می شد و خیلی خوشحال تر از قبل بود.یکی از شب هایی تکراری و عادی که سرما هم حس میشد،دختر بیرون رفت.خیلی آروم ادم رو صدا کرد ولی کسی جواب نداد.نگران شد و رفت دنبالش بگرده ولی کسی نبود.!دختر گفت حتما امشب کار داشته فردا حتما میاد.دختر تا صبح نتونست بخوابد.فقط براش سوال بود که چرا نبود؟ ولش کرد؟ باز میاد؟ نمیاد؟...فردا صبح دختر آنقدر حالش بد بود که حتی نمیتونست تکون بخورد.دیو ها دیگه فهمیده بودن.ولی چرا براشون مهم نبود؟شب شد.دختر دوباره با خوشحالی رفتش بیرون ولی باز هم ادم نبود. فردا شب:دوباره ادم نبودپس فردا شب:باز هم ادم نبود...۴ ماه از نبودن ادم می‌گذشت  و دختر توی این ۴ ماه به اندازه ۱۳ سال سختی کشید.ولی دختر هنوز مقاومت و صبر می‌کرد‌.میدونست که ادم برمیگرده.دختر باز هم شب ها به بیرون میرفت و منتظر ادم بود ولی نمیومد.یکی از شب ها دختر آروم به بیرون رفت.ادم بلخره... این داستان ادامه دارد.. پارت ۷ببخشید اگه بد شد تازه شروع کردملطفا حمایت کنید ♡◇♤</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 23:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-fhledfx0tqzc</link>
                <description>سلام.خوبی؟ادم:اوف ترسیدم، سلامدختر:سلامادم:اینجا چیکار میکنی؟دختر:من اینجا زندگی میکنمادم:اینجا؟سخت نیست؟دختر:نمیدونم شایددختر:توچی؟چرا اینجاعیی؟ ادم:همینجوری دختر:اهاادم:اسمت چیه؟دختر:اسمم؟نمیدونم همه بهم میگن دختر ادم:می خوایی برات اسم بزارم؟دختر:باشهادم:سارام خوبه؟دختر:آره خوبهدختر:اسم تو چیه؟ادم:مهرسا دختر:خوبه قشنگهدختر:اولین باره میام بیرون.قشنگهادم :واقعا؟دختر:آره.اجازه ندارم ادم:عجیبه دختر:من باید برم.بازم میایی اینجا؟ادم:آره.فردا میام دختر:باش پس منم میام.ادم:باشدختر:خدافظادم:خدافظدختر آروم دوباره رفتش تو فقط دعا می‌کرد دیو ها بیدار نشده باشن این دفعه رو شانس آورده بود بیدار نشده بود.دختر رفتش توی اتاقش خیلی ذوق داشت از اینکه اسم داشت از اینکه یک نفر شبیه خودش رو دید از اینکه..این داستان ادامه دارد...پارت ۶ ببخشید اگه بد یا دیر شد.لطفا حمایت کنید </description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 21:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-g3jzq7osctos</link>
                <description>اون یک آدم بود.بعد از ۱۵ سال دختر بالاخره یک آدم دید،خیلی عجیب بود.دختر بالاخره یکی از همجنس هاش رو دید.دختر هنوز توی شوک بود،انگار که این روز براش مثل ترشکی بود که شیرین بود(کنایه ایی از روز تلخ و شیرین)دختر الان باید چیکار می‌کرد داد میزد میگفت من اینجام یا کاری نمیکرد؟دختر تصمیم گرفت بره بیرون و آدم رو از نزدیک ببینه،ولی می‌ترسید آخه اون قول داده بود.برای همین تصمیم گرفت بعد از اینکه آدم رو دید سریع برگرده،اخع میخواست بدونه آدم ها واقعا ترسناکن یا نه.دختر خیلی آروم رفت پایین،آروم از کنار اتاق دیو ها رد شد،رسید به در اصلی،دری که شاید زندگیش رو عوض کنه.آروم در ورودی رو باز کرد.اولین بارش بود همچین چیزی میدید،خیلی زیبا بود،آسمون شب،ستاره ها،ماه...دختر آروم از در ورودی خارج شد.اولین بار بود پاهاش روی علف و سبزه ها بود.آروم سمت دختر رفت.خیلی آروم زد به شونه و گفت‌....به ادم چی گفت ؟ادم چیکار کرد؟دیو ها فهمیدن؟این داستان ادامه دارد...پارت ۵ ببخشید اگه بد شد اشتباه نوشتم عجله داشتم♡◇</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Sat, 05 Nov 2022 23:15:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-kcxztdqngxbs</link>
                <description>دختر هر روز منتظر بود که شاهزاده بیاد و نجاتش بده،ولی دختر نمیدونست که شاهزاده ایی وجود  ندارد.کم کم هر روز داشت تبدیل میشد به ۱ ماه،۱سال.دختر خسته شده بود الان دیگه ۱۵ سالش شده بود.نمیدونست چیکار کنه بره یا نره،بمیره یا نمیره،منتظر بمونه یا نمونه...کامل سردرگم شده شب ها نمیتونست بخوابه،هروقت هم می خوابید کابوس میدید،صبح ها آنقدر خسته بود حتی جان تکون دادن دستش هم نداشت.همش با خودش میگفت من چرا پیش دوتا دیو هستم،چرا هروقت از دیو ها میپرسم من را تنبیه میکنند،یعنی بجز من آدم دیگری وجود دارد؟این کلمه ها هر روز از زمان تولدش توی ذهنش بودش،چرا،چرا من.هرچقدر دختر بزرگ تر میشد دیو ها سخت گیر تر می‌شدند،اعصبانی تر،بی حوصله تر...دختر تصمیم گرفت دیگه نباشد دیگر زندگی نکنند،فکر میکرد اگه بمیره دیگه غمی ندارد،دیگه زندانی نیست،دیگه ناراحت نیست،دیگه...دختر تصمیم گرفت وقتی شب که شد خودش را از بالای قصر بندازد.(شب شد)دختر خیلی آروم به سمت بالا رفت تا دیو ها بیدار نشن،آروم خودش رو به سمت پنجره نزدیک کرد،اما با چیزی که دید بسیار شوکه شد.اون چی بود؟یعنی دختر با دیدن اون باز هم خودش را میندازد؟پارت ۴ببخشید اگه بد شد تازه شروع کردمحمایت کنید ممنون♡○</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 02:13:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-neuhx2wp0kf8</link>
                <description>دیو ها خیلی اعصبانی شده بودند.تصمیم گرفتن گه دختر رو برای چند روز توی اتاقش نگه دارند.دختر هم قبول کرد ولی نمیدونست همون چند روز شاید ۱ ماه هم طول بکشد،دیو ها در روز فقط بهش،یک وعده غذا و یک لیوان آب می‌دادند.دختر هر روز ضعیف تر میشد،انگار تبدیل به یک مرده شده بود.و باز هم نارحت تر شد دیو ها تصمیم گرفتن با دختر حرف بزنند،از دختر خواستن که بیاد بیرون و بهشون قول بده که هیچ وقت اینجا رو ترک نکنه،میگفتن فقط دارن به خاطر خودش میگن.ولی اینطور نبود.دختر هم یک نگاه به بدن بی جونش نگاه کرد اون مجبور بود که قبول بکنند.زمان می گشت و دختر بزرگ تر میشد.هر روز دختر تکراری و خسته دختر کم کم فکر می‌کرد باید حتما یک شاهزاده سوار بر اسب سفید بیاد و نجاتش بده.این داستان ادامه دارد...پارت ۳ببخشید اگه بد یا دیر شد لطفا حمایت کنید</description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 19:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختری که فرار کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52760940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-v7uz74o8gdrj</link>
                <description>روز ها گذشت،ماه ها گذشت،سال ها گذشت ولی هنوز دختر توی همون قلعه نفرین شده مونده بود.یکی از شب هایی ترسناک و سرد دختر تصمیم گرفت که برود فقط برود.تصمیم گرفت وقتی که دوتا دیو ها خوابیدن از اونجا فرار کنه....بلخره وقتش رسید وقت فرار کردن وقت آزادی برای دختر داستان ما.دختر آروم آروم خیلی آهسته وسایلش رو جمع کرد،آروم از کنار اتاق دیو ها رد شد و رسید به در وقتی دستش رو گذاشت روی در با خودش فکر کرد وقتی از اینجا بره چیکار کنه؟ کجا بخوابه؟چی شکلی غذا بخوره؟آیا واقعا دنیا همون جوری هست که دیو ها میگفتن؟آیا واقعا مردم ترسناکن؟الان باید چیکار کنه؟حسابی گیج شده بود.دختر پشت در نشست و گریه کرد آنقدر گریه کرد که دیگه چشمام تار شده بود.آروم آروم رفتش توی اتاقش آنقدر خسته بود که سریع خوابید.فردا صبح دختر حالش خیلی بد بود.با حس خیلی بدی رفتش پیش دیوها،دیوها جوری رفتار می‌کردند که انگار متوجه رفتنش شده بودند،و همین طور بود واقعا فهمیده بودند.اما چطور؟چی شکلی؟دختر آنقدر خسته بود یادش رفت وسایل اش هم همراه خودش ببره.بنظرتون دیو ها چیکار کردن؟دختر رو چی شکلی تنبیه کردن؟این داستان ادامه دارد...پارت ۲ببخشید اگه بد شد تازه شروع کردم </description>
                <category>GATSBY</category>
                <author>GATSBY</author>
                <pubDate>Tue, 01 Nov 2022 23:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>