<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سامان امیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52776120</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:44:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4003408/avatar/TTBO2g.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سامان امیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52776120</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سامان امیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52776120/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-wf93ddaw25xr</link>
                <description>برمی گردم به عقب نگاه می کنم و می بینم که چقدر قوی بوده ام تا امروز و چقدر حق دارم خسته باشم و چقدر حق دارم دلم شانه ای برای تکیه دادن بخواهد و چقدر حق دارم  مدتی از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم تا شاید کمی حالم خوب شود.بر می گردم به عقب نگاه می کنم متعجب می شوم که این مسیرِ سختِ سنگلاخِ ناهموار را من بوده ام که با گام هایِ کوچک و طاقتِ تمام شده ام پیموده ام و این من بوده ام  که تمامِ مصیبت های راه را تاب آورده و با تمام مشکلات جنگیده ام!به عقب نگاه می کنم و خودم را می بینم که در مسیری تاریک و سرد زانو زده،با دستان لرزانش اشک های خودش را پاک می کند،زخم های خودش را می بندد،به خودش دلداری می دهد،نفس عمیقی می کشد و دوباره بلندمی شود و با تمامِ درد و خستگی اش ادامه می دهدو همچنان امید دارد.خودم را می بینم که خودش برای آرزوهایِ خودش آستین بالا زده و خودش، خودش را در آغوش می کشد و خودش،حفره های خالیِ جهانش را پر می کند. به عقب نگاه می کنم و به خودِ خسته اما جسور و ادامه دهنده ای که می بینم افتخار می کنم و دلممیخواهد در نهایت بی پناهی در آغوشش بگیرم و بگویم:به قدر کفایت تلاش کرده ای و به قدر کفایت جنگیده حتی تلاش های محکوم به شکستی که داشتی همستودنی ست!به خودم و به زخم ها و شکستگی های ترمیم شده ی وجودم نگاه می کنم و سرم را بالا می گیرم که خوب یا بد، کم یا زیاد و به هر نقطه ای که رسیده ام از تلاش هایِ خودم بوده و همراهیِ پروردگاری که پدرانه هوایِ منی که در تاریک ترین لحظات جهانم رویِ حضورش حسابکرده ام را داشته و برایم به غیر ممکن ترین صورت هایِممکن نور فرستاده.به عقب نگاه می کنم و به خودم لبخند می زنم و زیر لب می گویم:بجنگ جنگجویِ من، بجنگ و دست از تلاش  برای بهبود برندار که تو لایق بهترین های جهانی ...بجنگ و فراموش نکن که تو در حالِ تلاش، از همیشه دوست داشتنی تری ، حتی اگر خسته ، تکیده و غمگین باشی.</description>
                <category>سامان امیدی</category>
                <author>سامان امیدی</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 20:43:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سامان امیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52776120/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-rofil5ms8pwi</link>
                <description>جا نزن !کلمه ی من بود به خودم بعد از هر هزار دفعه ای که خراب کردمبعد از هر بار گریه و زاری وقتی داشتم اشکامو پاک میکردمبعد از هر بار نا امید شدن و خط خطی کردن نوشته هامکلمه امید بخشی که میگفتم :«جا نزن »بودکلمه ای که بهم میگفت هدفت سخته ولی توتو سخت تری!تو قوی تری !حتی اگه زمین خوردی و زانو هات زخمیشده ولی نمیخوام رو زمین بمونی!.نمیتونی رو زمین بمونی 🙂.بالاخره یه جا باید بلند شیچه بهتر که الان بلند شی ، نه وقتی که دیگهکار از کار گذشته !الان که خسته ای ادامه بدهنه وقتی که خستگیت در رفتاون موقه دیگه ارزش نداره«اون موقه دیگه همه بهت رسیدن »</description>
                <category>سامان امیدی</category>
                <author>سامان امیدی</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 03:17:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>