<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعید پرسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52911981</link>
        <description>نویسنده‌ام. و کارگردانِ تئاتر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 15:54:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1114097/avatar/9rpiiL.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعید پرسا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52911981</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تبریکات پیشاپیش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52911981/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B4-xafo9jactwzo</link>
                <description>دو سه روز قبل از آذر ماه، در کافه، صبحی وارد که شدم صاحب کافه گفت عجب هوایی شده امروز. گفتم برای من این هوا بهترین هواست، از صبح عصر است تا غروب. پاییز و زمستان را برای همین دوست دارم. گفتم شاید از ماه تولدم باشد. چون آذرماه به دنیا آمده‌ام شاید روی علاقه‌ام تاثیر داشته. پرسید چندم آذرماه؟ گفتم یازدهم. گفت عجب! واقعن؟ گفتم بله. گفت متولدین یازدهم هر ماه خاص‌ترین افراد آن ماه هستند. گفتم چه عجیب. واقعن؟ چطور؟ توضیحاتی داد درباره‌ی مناسبات ستاره‌ای و آسترولوژی و... پرسیدم شما متولد چه ماه و روزی هستین؟ گفت یازدهم بهمن. گفتم آها و خندیدم. گفت نه، نه به خاطر این نیست که خودم متولد یازدهم‌ام. شاید چون متولد یازدهم‌ام به این موضوع دقت کردم در مطالب آسترولوژی. یک مشتری غریبه هم ایستاده بود کنار کانتر و منتظر بود قهوه‌اش را بگیرد. سکوت شد. فقط ما سه نفر در کافه بودیم. غریبه، سر پایین، گفت من هم متولد یازدهم تیرماه هستم. ناگهان موضوع از خاص بودنِ یازدهم ماه، به خاص بودنِ این لحظه‌ی کافه پرتاب شدم. سه نفر که هر کدام برای فصلی از سال هستیم و هر کدام هم یازدهم ماه خودمان به دنیا آمده‌ایم کنار هم قرار گرفتیم، آن هم ساعت هشت صبح!اولین سال است از شبِ قبل از شروعِ آذر، مبارک گفتن‌ها شروع شده و حتّا هدیه هم گرفته‌ام در حالی‌که یک هفته مانده تا روز تولد. امسال یازدهم آذر، چهل سالگی‌ام تمام می‌شود، یعنی باید شمع 40 را فوت کنم!حالا دیدم یکی از دوستانم پست گذاشته در اینستاگرام و تولدم را با ویدئویی پیشاپیش تبریک گفته. این عجله‌ی غیربرنامه‌ریزی‌شده از طرف دوستان و آشنایان و خانواده و تقدیر برای یادآوری تولدم و تبریک گفتن، آیا نشانه‌ی چیزی‌ست؟ آیا اتفاق غیرمترقبه‌ی مهمی قرار است بیفتد؟ آیا همه‌ی این‌ها اشاره به مرگ دارد؟ آیا همه‌ی این‌ها اشاره‌ به جابجایی عظیم در زندگی‌ام دارد؟ قرار است دوره‌ی جدید و یکسره متفاوتی در زندگی‌ام شروع شود که مبارکبادها از همین حالا آغاز شده؟نمی‌دانم.هرچه هست، خدا پشت و پناه ما.</description>
                <category>سعید پرسا</category>
                <author>سعید پرسا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 15:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولید اولین فیلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52911981/%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-n6yrqt2x1u9b</link>
                <description>سی و نه سال و نه ماه و نوزده روز از زندگی‌ام گذشت و اولین فیلم‌ِ حرفه‌ای استارت خورد. بالاخره جلسه‌ با تهیه‌کننده به نتیجه‌ی مطلوب رسید و کار به طور رسمی شروع شد. حالا آغاز دوره‌ی دیگری از زندگی‌ کاری من است. سال‌ها به عنوان نویسنده و کارگردان تئاتر و فیلم فعالیت کرده‌ام ولی عمده‌ی فعالیت‌ام زیرزمینی و اکسپرمنتال بوده. بعد از کرونا تغییر رویه‌ی کاری، طبیعی بود. این مصادف شد با ازدواجم. ضرورت تبدیل علاقمندی به شغل حرفه‌ای‌ بیش از پیش خودش را نشان داد. الحمدلله بالاخره این مسیر آغاز شد. اگرچه با فروش فیلمنامه به شکلی جرقه‌ها زده شده بود ولی ساخت فیلم لیگ دیگری‌ست که مناسبات دیگری را می‌طلبد. توکل بر خدا پله به پله این مسیر را می‌رویم. </description>
                <category>سعید پرسا</category>
                <author>سعید پرسا</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 05:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبرها را با تاخیر می‌خوانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52911981/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-ul4dgx6dvnn3</link>
                <description>قهوه و روزنامه، ترکیب دلخواه من در شروع روز است.آفتاب بالا نیامده، قهوه را آماده می‌کنم و می‌نشینم به روزنامه‌خواندن. از وقتی اخبار را از توئیتر و فیسبوک پیگیری نمی‌کنم و نوتیفیکیش‌های سایت‌ها و کانال‌های خبری برایم نمی‌آید؛ برگشته‌ام به عادت چندین ساله‌ام: روزنامه‌خواندن. البته دیگر سرِ دکه رفتن آسان نیست و اگر هم بروی نمی‌توانی هر روز چند روزنامه بخری، پس بهترین راه خواندنِ هر روزِ صفحه اول روزنامه‌ها در سایت پیشخوان و رفتن به سایت روزنامه‌هاست. https://www.pishkhan.com/ این می‌شود که خبرها با تاخیر به من می‌رسد. رفتن به سایت خبرگزاری‌ها قاعدتن اخبار را به من زودتر خواهد رساند. مثلن اگر عصر هر روز هم اضافه شود به خبرخوانی‌ام، قاعدتن از این تاخیر کاسته می‌شود. ولی این تاخیر در اطلاع از اخبار ضروری‌ست.وقتی با کسی روبرو هستیم که همه‌اش خود را مضطر و منتظر حرفی از او خودمان را نگه می‌داریم، او ممکن است حرفی را بدونِ مزمزه به ما بگوید. من این فرصت مزمزه کردنِ حرف را به «رسانه» می‌دهم. امروز رسانه فرصت مزمزه کردن حرفش را ندارد. هر چیزی را بالا می‌آورد جلوی روی مخاطب. ترجیحم این است که تمام بالا و پایین کردن‌هایش را انجام دهد، مزمزه کند، تحلیل کند بعد به من برساند. این راه خبرگیری خطری هم دارد: ممکن است که با استراتژی اخباری را از تو پنهان کند.اخبار را از یک روزنامه یا یک جناح نباید گرفت. چه آنلاین و هر دقیقه و ساعت خبر بگیری، چه هر روز با روزنامه، خبرگرفتن فقط از یک جناح محبوس شدن در «محفظه‌ی پژواک» است. بعد از مدتی همان محفظه‌ی پژواک برایت تصمیم می‌گیرد. محفظه‌ی پژواک جایگزین ایدئولوژی در دنیای جدید است. می‌تواند به راحتی کاری کند که جانت را وسط خیابان بدهی به هیچ و پوچ یا جان کسی را بگیری به راحتی آب خوردن.روزنامه سوای اخبار تلویزیون، به من فرصت خواندن می‌دهد. فرصت کنار هم گذاردن اخبار و گزارش‌ها. تطبیق و مقابله‌ی اخبار و گزارش‌های دو جناح. خواندنِ اصل و نقد. و مهم‌ترین مسئله: مزمزه شدنِ حرف قبل از گفتن. جای اضافی برای انباشت اخبار تقلبی و فیک نیست.</description>
                <category>سعید پرسا</category>
                <author>سعید پرسا</author>
                <pubDate>Sun, 19 Sep 2021 09:11:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چَت و شکافِ طبیعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52911981/%DA%86%D9%8E%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%90-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-hd7egp7ovt2g</link>
                <description>شده بارها، اصلاً عموماً اینطور است که وقتی در گفتگوهای نتی و sms، آیکون و استیکر خنده و قهقهه می‌فرستیم، در واقعیتِ صورت‌مان هیچ تغییری رخ نمی‌دهد. ولی خنده‌مان از حرف یا جوکی که طرف‌مان فرستاده ابداً دروغین نیست. حقیقتاً خنده‌مان گرفته و استیکر و آیکون هم حقیقی فرستاده شده‌اند ولی در واقعیتِ صورت و تن‌مان، هیچ خنده‌ای نیست. یا برعکس، شده آیکون غمگین و یا عصبانی فرستاده‌ایم ولی در واقعیت وسط جمعی شاد به قههقه و لبخند واقعی بر صورت و بدن‌مان بوده‌ایم. این شکاف، تعریف کننده‌ی ماست.خنده، وقتی درون ما رخ می‌دهد؛ بعید است بیرونی نشود. حتماً در جایی از بدن ما خود را نشان می‌دهد. اگر مانع‌اش نشویم حتماً در دهان و چشم و گونه‌ها و بخشی از نای و حنجره زودتر خود را نشان خواهد داد و بعد، به جاهای دیگر سرایت خواهد کرد؛ مثلاً دست‌ها و شانه‌ها و پا و... . ولی در چت و اسمس چه می‌شود که آنچه در درون ما رخ می‌دهد هیچ بر صورت و تن ما موثر نیست؟خنده، مسیرش را عوض می‌کند. خنده یا عصبانیت یا اندوه یا هر احساسی، عینیت فیزیکی‌اش را تحویل می‌دهد به آیکون و استیکر و نشانه. این می‌شود که بعد از مدتّی آدم نمی‌تواند جز به چت و اسمس حرف‌اش را به دیگران بزند. و این‌طور است که در واقعیت، برون‌ریزی احساسات دچار اختلال و خدشه می‌شود. احساسات، مسیرِ عینیت یافتن‌شان تغییر کرده است؛ پس به همان مکانیسم، بیشترین کارایی را خواهند داشت.پس طبیعی‌‌ست که آدم‌هایی همیشه سر در گوشی‌ای باشیم که خلاصی نداریم از آن. حتّی علیه واقعیت و برون‌ریزی واقعیِ احساسات می‌شوریم. نت را واقعیت و حقیقتِ اَمن‌تری می‌یابیم. در حالی‌که باید در واقعیت، ازدواج کنیم و در واقعیت بچه‌دار ‌شویم و در واقعیت بمیریم. این مرگ، در نت، هیچ استیکر و آیکونی دارد؟  چطور می‌شود تن به این شکافِ کامل داد و توقعِ زندگیِ طبیعی را داشت؟ البته که ازدواج‌ها و طلاق‌ها و دوستی‌ها و عشق‌ها، عقبِ همین تغییر و تحویلِ سازوکار برون‌ریزی احساسات تغییر و تحوّل می‌یابند. همان‌اندازه که در لحظه می‌توانیم به یکی آیکون قهقهه و به دیگری آیکون گریه بفرستیم؛ به همان نحو هم می‌توانیم از این رابطه به آن رابطه، از این عشق به آن عشق بپریم و هیچ واکنشی در ظاهر خود بروز ندهیم ولی از درون بِپوکیم و ویران شویم!پ.ن: این نوشته‌ی شش سال پیشم در وبلاگم بوده ولی چون امروز حینِ حرفی دوباره به آن ارجاع دادیم، گفتم بیاورمش اینجا. http://saeed-porsa.blogfa.com/post/2</description>
                <category>سعید پرسا</category>
                <author>سعید پرسا</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 16:07:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارراهِ خشم یا خشمِ چهارراهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52911981/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%AE%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B4%D9%85%D9%90-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-jcxlfamdh94x</link>
                <description>چهارراهِ بهرام بیضایی در استنفورد امریکا اجرا شد و فیلم اجرا در چند نوبت به صورت آنلاین بر روی یوتیوب قابل تماشا بود. شب آخر این اجراهای آنلاین را نشستیم به تماشا که همان حالِ دیدنِ فیلم آخر استاد بیضایی سراغ‌مان آمد: حالی پر از شرم از دیدنِ سهل‌انگاری‌، عصبیت و خشمِ عجولانه در متن و اجرا. بهرام بیضایی بعد از پانزده سال تئاتری را در استنفورد امریکا به اجرا رساند. نمایشنامه چهارراه پیش از این در ایران به چاپ رسیده بود.ما به بهرام بیضایی حق می‌دهیم عصبانی باشد. آدم مگر چقدر می‌تواند رنج محیط را تحمل کند. این عصبانیت ولی وقتی وارد اثر می‌شود و عمده‌ی محصول را مصادره می‌کند جایی‌ست که باید چیزی گفت. چه باید گفت؟ نمی‌دانیم. اگر هم بدانیم نمی‌گوییم. چون نقدِ بیضایی در شرایط امروز ایران تنها گذاشتن او تعبیر می‌شود و تعبیر زیاده پرتی نیست. ولی واکنش صحیح نشان‌ندادن هم این تلقی را برای هنرجوها و نوآموزان هنر تئاتر به وجود می‌آورد که تئاتر سیاسی یعنی بیانیه تولید کردن، یعنی فریاد زدن و خشم خود را به دمِ دستی‌ترین عبارات و خرده‌روایت‌ها تخلیه‌کردن. باید گفت و نوشت که شاید بیضایی و امثال بیضایی حق دارند خشمگین باشند و اثری از این دست تولید کنند چون کارهایی درخورِ تحسین و مداقه و دغدغه کم تولید نکرده‌اند. ولی ما نه هنوز. ما نمی‌توانیم خودمان را در این ردیف جا بزنیم وقتی هنوز نتوانسته‌ایم با اثری مخاطب‌مان به درک متفاوتی از رنج‌اش برسانیم و یا او را از رنج زیستن‌اش دقایقی جدا کنیم. بیضایی شاید حق داشته باشد اثری تاریخ‌مصرف‌دار تولید کند که مانند دفتر گزارش سالیانه وقایع را مرور می‌کند ولی ما هنوز باید در این زبان گوشه‌های گمشده‌ی نادیده‌ای را پیدا کنیم و نمایش دهیم. عقیم‌شدنِ زبان، دور نیست اگر همه دسته‌جمعی به خشم و عصبیت، به کارهای زمانمند و تاریخ‌مصرف‌دار و گزارشی رو بیاوریم و تنها رسالت‌مان را مرور رنج‌های سیاسی و اجتماعی مردم بدانیم. اینگونه زبان در سطحی عصبی فریز می‌شود و این فریزشدگی چیزی جز تعصب و سطحی‌شدگی محصولی نخواهد داشت. </description>
                <category>سعید پرسا</category>
                <author>سعید پرسا</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 07:22:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی سوختگیِ بی‌وقت و بی‌جا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52911981/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7-azw94hhp4mcf</link>
                <description>چند روزه که مشام‌ام بوی سوختگی استشمام می‌کنه و اول‌ش می‌چرخیدم چی داره می‌سوزه، چی سوخته. دیدم نه چیزی نیست، اینجا نیست. حتمن بیرونِ خونه‌ست. دیروز بیرون خونه بودم دیدم باز این بو اومد به مشام‌ام. شک کردم. «این طبیعی نیست!» گفتم لابد نشونه‌ی چیزیه. شاید بیماری‌ای داشته باشیم که افکتش اینه. مثل باد کردنِ دست و پا وقتی از خواب پا می‌شی که ممکنه از چربی خون باشه. شاید این استشمام بی‌وقت و بی‌جای بوی سوختگی، علامت بیماری‌ای چیزی باشه. سرچ کردم. همون اولین مطلب جوابم بود: https://www.independentpersian.com/node/109946/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C/print%20%27/taxonomy/term/%27.%24node-%3Efield_main_section%5B%27und%27%5D%5B0%5D%5B%27tid%27%5D خب ظاهرن به مدت طولانی درگیر با کرونا بودم و هیچ متوجه نشدم و دچار «بویایی‌پریشی» شدم. حالا من دو ماهه که واکسن زدم و الحمدلله هیچ وقت هم درگیر کرونا اونطور که متوجه بشم نشدم. خانومم و کسانی هم که باهاشون در ارتباطم -الحمدلله- درگیر کرونا اونطور که خبردار شیم نشدن.آیا می‌شود بعد از این به بوهایی که بینی ما استشمام می‌کند اعتماد کرد؟ولی حالا، عوارض درگیریِ بدنم با این بیماری در من به وجود اومده. به این افکت فکر کردم. افکت عجیبیه. الان اگه تعداد زیادی باشیم که دچار این بویایی‌پریشی شده باشیم، و یکجایی واقعن بسوزه ممکنه دچار اشتباه بشیم. یعنی الان بدن ما داره حکمِ «چوپان دروغگو» رو پیدا می‌کنه. باید دید عوارض دیگه‌ای هم این بیماری اضافه می‌کنه به ما.آیا قراره نسبت ما با واقعیت مخدوش بشه؟ :) دنیای عجیبی می‌شه. </description>
                <category>سعید پرسا</category>
                <author>سعید پرسا</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 04:08:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشورا شد وقتِ اولین نوشته‌ام در ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52911981/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-ljuooiq8kfdt</link>
                <description>سلامسال‌ها در وبلاگ نوشته‌ام و می‌نویسم. بعد از فیسبوک و توئیتر و اینستاگرام، مثل پیرمردهایی که روزنامه را روی کاغذ باید بخوانند (خودم هم از آن دسته‌ام) وبلاگ را رها نکردم. کسی نبود، کم بودند کسانی که سر می‌زدند به وبلاگ ولی جای نوشتن خوبی بود. تا اینکه آخرین نوشته‌ام که اولین روزهای محرم امسال نوشتم‌اش در وبلاگ(saeed-porsa.blogfa.com) و به اشتراکش گذاشتم در اینستاگرام تا دوستانم بخوانند، یکی در مسیج، اینجا را پیشنهاد داد. اصلن نشنیده بودم‌اش. آمدم دیدم چه فضای بزرگی‌ست، چطور باخبر نبوده‌ام. (بگذارید به حساب پیری)اینکه ما انسان‌ها دربدر این فضا و آن فضای نوشتن و ارتباط و اجتماع هستیم (چه وبلاگ و فیسبوک و اینستاگرام و توئیتر و چه ویرگول) دل‌خوش‌کننده‌ست. هنوز پیِ خطاب و مخاطبیم. هنوز نرمبیده‌ایم در خودمان. هنوز کورمال کورمال پی کسی می‌گردیم تا بشنویم و بخوانیم و بنویسم و خوانده شویم. کمتر از چهار ماه دیگر چهل سالگی‌ام تمام می‌شود و وارد چهل و یک می‌شوم. دیشب یکی از دوستان نزدیک، می‌گفت بیست روز دیگر چهل سالم تمام می‌شود و نمی‌خواهم قبل از ورود به چهل و یک همین آدم باشم که هستم. اضطرارش برایم مجذوب‌کننده و سکوت‌آور بود. نمی‌دانستم چه بگویم. می‌گفت می‌خواهم بشنوم، بخوانم، بدانم. اضطرارش مرا هم به تکاپو انداخت. سعی کردم مرکز نور را با چشم بازکردنی تمام پیدا کنم. در تاریکی محض، باید آن نور، آن تلالوی محصور در سنگ‌ها و ابرها و موانع را حینِ صحبت با دوستم می‌یافتم تا در میانش بگذارم. می‌خواست چیزی بشنود. می‌خواست بداند از کجا باید شروع کند به دوباره ساختن خودش در این بیست روز. (مثل آدمی بود، اضطرارش آدمی را می‌ماند که بیست روز به مرگش مانده و پی راهی برای حظ وسیع و مطمئن از جهان می‌گردد) اولین کلماتی که از دهانم درآمد این بود:تمام ادیان، تمام مکاتب، تمام اندیشه‌ها، تمام آثار نوشتاری و هنری، برای این آمده‌اند تا زندگی بهتری برای آدم بسازند. دین برای زندگی آمده، فلسفه و هنر برای زندگی آمده‌اند. هرچه از هر کدام از اینها مانع زندگی‌ست به کنار می‌رود. زندگی‌ای که تو را آزاد از بند و بندگیِ هر موجودی در زمین می‌خواهد. هر دین و مکتبی می‌خواهد تو را آزاد کند. این وجه ادیان و مکاتب (الاهی و غیرالاهی) مشترک است. حالا یکی این رهایی را جاودان می‌بیند و یکی تا اطلاع ثانوی(تا مرگ). ولی همه رهایی از بندها را مدنظر دارند. این «رهایی از بندها»، این آزادگی، عنوان گفتگوی همه‌ی اندیشه‌هایی‌ست که در سرمان می‌چرخند و با هم درگیرند. بی‌اضطرار و اضطراب، باید شنید و بهترین‌اش را یافت. بهترین کلمه و کلامی که جانِ آزاد را به همراه دارد. </description>
                <category>سعید پرسا</category>
                <author>سعید پرسا</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 15:19:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>