<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh Satouri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_52913759</link>
        <description>A programmer who got lost in the world of design. A logical mind that was captured by love</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:54:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3667231/avatar/fp5mgX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh Satouri</title>
            <link>https://virgool.io/@m_52913759</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی در پارادوکسِ یک پارادایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52913759/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-n83otsttx1ix</link>
                <description>‌ ‌لم داده در جوار شمابین این همه آدمِ مُرده‌یِ گردِ خاک پاشیده؛دنبال تیغی میگردن برای رگ زدن؛ با اینکه بارها از سوپر مارکت ِنزدیک خانه، زمان ماست خریدن، تیغ های آویزان‌ شده‌ی پشت سرِ مردِ مغازه دار را نادیده گرفته بودند و چشم کشیده بودند سمت شامپو ها و اجناس خارجی؛همان‌هایی که توی استوری های سیاه سفید برای جوونی هاشون با قلبِ قرمز ِشکسته فاتحه می‌فرستند و از اول هفته در انتظارِ برنامه‌ی &quot;پامپ&quot; قیاسی می‌مانند.همان‌هایی که می‌گردنُ می‌گردنُ می‌گردن، تا غم پیدا کنند؛ میدوان دنبالِ غم.همان‌هایی که اگر دنیا، شمع تولد برایشان روشن کند و بگوید: فوت کن. به دنبالِ سکانس گریه‌ی &quot;مریلا زارعی&quot; می‌گردند. تا با آن تولدشان را مبارک و استوری کنند.بین این آدمها؛ چقدر ما منتظر فرداییم، چقدر ما داریم میدوییم پی فردا،  چقدر دعاهای خیرمون در حق هم، برای فردا و پس فرداهاست.                                                                     جوک های قشنگی از سختیامون بلدیم که میتونیم اشک همه‌رو از خنده در بیاریم.                                                  هنوز روی بیلبورد های تبلیغاتی مکث میکنیم و به دنبال کلمه های ناشناخته می‌گردیم.به غم های زندگیمون پیژامه‌ی مامان دوز پوشوندیم و شبها جای خوابش را در در اتاق مهمان پهن‌ میکنیم.                          دور یک سفره مینشینیم، برای روزمون میخندیم، برای فردا با هم حرف می‌زنیم، غذایی رو میپزیم که غم دوست داره.عجیب؟ نه اصلا.                                                                 این غم، تو را یاد کسی نمی‌اندازد؟شاید منظورم از این غم، کسی یا چیز دیگری باشد :)</description>
                <category>Fatemeh Satouri</category>
                <author>Fatemeh Satouri</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 06:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود را در خطی خطی های مورب نارنجی پیدا کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52913759/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-zh3dmxadll1g</link>
                <description>خط خطی های آبی و نارنجیمن نه آدم در آیینه هستم، نه آدمی که مادرم میشناسد و نه آدمی که پدرم تعریف می‌کند. نه آنی‌که خودم همیشه وصفش میکنم.من خط های آبی و نارنجی موربی هستم که نقاشی یک کودک ۴ ساله نام دارد. تا چشم چشم دو ابرویی که خواندم، می‌دانم مرا شبیه آدم ها کشیده، مرا تکه ای آبی و باقی نارنجی کشیده.موهایم را به حالت دیگری کشیده و به جای گل و قلب و غیره یک تکه مستطیل (لپ تاپ) به دستم داده. او هر چه دیده بود را نکشیده بود، او هر طور که مرا شناخته بود کشیده بود.او از بین ۲۴ رنگ مدادرنگیش نه با بی دقتی و سهل انگاری بلکه با تمام حس های کودکیش مرا نارنجی و آبی کشیده بود. من چقدر این خط های کج و دایره های گوشه دارِ گاها نوک تیز هستم.خط خطی هایی که فارغ از چهره ها و حساسیت هایمان می‌توانیم خودمان را ببینیم، آیا همانقدر که فکر میکنم عصبی هستم؟  آیا همانطور که تو میبینی لجباز؟  آیا همانطور که مادر می‌گوید سر به هوا؟من اگر قرار بود خودم را بکشم، خاکستری میکشیدم. اگر قرار بود خودم را بنویسم، &quot;متوازی الاضلاع&quot; مینوشتم.&quot;م&quot; را با افتخار بنویسی، در &quot; ت &quot; شک کنی، با ده بیست سی چهل نوع &quot;ز &quot; درست را انتخاب کنی و الاضلاع را کاملا اشتباه بنویسی.+ چرا من و آبی کشیدی؟- من و تو با هم بازی میکنیم، تو میزاری من اسباب‌بازی ها را پرت کنم و هر وقت ناهار خوردم، خسته نبودم، خوابیده بودم، اصلا هر وقت پایم را زخم کردند جمع کنم.من فقط با خوابیدن وسط اسباب‌بازی هایش بعد از بازی ظهرمان، آبی شده بودم.+ اگر یک روزی ناراحت باشم و بخواهم خونه را همون لحظه تمیز کنم؟ اگر مهمون داشته باشم؟ اگر شلوغی اتاق اذیتم کند؟ دیگه آبی نیستم؟- بعضی روز ها؟ بعضی روز ها که اشکالی نداره. منم گاهی وقت ها دوست دارم زودتر اسباب‌بازی هامو جمع کنم. هر وقت ناراحت بودی بگو نقاشیت و نکشم.او داشت یادم میداد باید درمورد احساساتم بداند تا بتواند کمکم کند، میگفت اگر ناراحت بودی نقاشی نمیکشم، یعنی اون روز با اون تصویر قضاوتت نمیکنم.او آدمها را میدید، نه از این ها که من و تو میبینیم، آن چشم و ابروهای زیبای میناتوری و لباس های ست را نمی‌گویم.او مرا میدید، همانی که نمیدانی هوای رشت است یا بندرعباس. همانی که هواشناسی اش همیشه اشتباه اخبار می‌گوید.به قول شماها آنتنش وصل بود، گیرنده هایش می‌دانست اگر امروز هوا، هوای رشت است باید چای بخوریم و کنار بخاری بنشینیم، اگر بندر عباس؛ باید زیر کولر بیدمشک بخوریم.او چم و خم اخلاق ادمیزاد های دور و بر من را می‌دانست. او علاج بلد بود، بی انصافی بود نامش را بگذاریم شیرین زبانی کودکانه.او می‌تواند از خط خطی هایم، پروانه بکشد 🌱او می‌تواند از خط خطی هایم، پروانه بکشد 🌱</description>
                <category>Fatemeh Satouri</category>
                <author>Fatemeh Satouri</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 14:22:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانند به &quot;مبارک&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52913759/%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-jngqsvpviwae</link>
                <description>عروسک خیمه شب بازی مبارک داشتم فکر میکردم آگاهی چه شغل های جالبی و به وجود آورده؛ باید برای چیزی که برای دیگران مفید هست اون ها رو قانع کنیم، باید اون ها رو توضیح بدیم، باید اصلا خودمون یادشون بیاریم به چه چیز هایی نیاز دارن! خیلی ها هم اصلا قبول نمی‌کنند؛و تو چقدر حرص میخوری و پایین بالا میپری براشون.گاهی وقت ها هیچ کاری از دست من و شما برنمیاد،فقط باید بزاریم هر کس سر جای خودش بازی کنه! اون این نقش و دوست داره.بزارید ملموس تر بگم، عروسک &quot;مبارک&quot; که سال های قبل با اجرای آقای ایرج طهماسب در برنامه کلاه قرمزی دیده شد، این عروسک به بند وصل بود، با بند حرکت می‌کرد، اون تمام جان و صدا و حرکاتش رو وابسته به اون بند بود.اگر بند نبود اون اصلا وجود نداشت، و دردناک تر این هست که اون این و دوست داشت.تو هر چقدر به اون میگفتی بازیچه هستی، فایده داشت؟بزارید هر کس نقش خودشو داشته باشه، همه از نقششون در حال لذت بردن هستند...</description>
                <category>Fatemeh Satouri</category>
                <author>Fatemeh Satouri</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 03:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرستش بت در توحید مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52913759/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-hoeaxxzthly1</link>
                <description>همان بت قابل پرستش در بی اعتقادی محضی.لباس سفید چیندار پنهان شده در رگال های فروشگاه کوچک سر نبش، که مادر برایم لقمه گرفته ...همان عشق در یک نگاه که تکمیل عبودیتم بود.دامنش گشاد است، گویی زیپ هایش فقط خواستند خود را از انجام تکلیف مبرا کنند.با یکی دو کوک هم در تنم گیر نمی‌کند...وصله‌ی تنم نیست! تکه‌ی تکمیل کننده من نیست؛ همان تکه پازل آخر است که در تنها جای خالی، نمی‌نشیند.همان که در آن نقش ۱۰۰ تکه هیچ جایی ندارد،اما برای من است.برای من! گشاد است، در تنم گیر نمی‌شود، نمیپوشمش اما وصله‌ی من است.در تنم زیبا نیست! سنخیتی نداریم اما وصله‌ی همیم.هر از چند گاهی از کمد خارجش میکنم، با چشمانم میپرستمش،  بویش میکنم، دکمه هایش را پایین بالا میکنم و بعد با نوازش در جایی جدا از تمامی لباس ها در کمد جایش میدم.این نثر روان اعصاب شما را به بازی گرفت؟ منطقتان را قلقلک کرد؟اگر دندان روی هم نساییدید؛ یعنی شما عشق را این تفسیر کردید؛ به بهای درک نکردن ارزش یکدیگر،  یک برچسب من به هم بزنید. نه در تن من زیبا بود، نه سایز دامن را با من یکی کرد، نه لباس زیبایی را به رخ کشید، نه بدرد هم رسیدیم ...ما فقط هم را من کردیم.یا شاید؛ من را هدر کردیم...شاید من را هدر کردیم ....</description>
                <category>Fatemeh Satouri</category>
                <author>Fatemeh Satouri</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 02:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنای به غریبه زده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52913759/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%AF%D9%87-zyr3yo4um4tn</link>
                <description>غریبه اجباریمن از او نمی‌نویسماو هم از من نمی‌گویدهر دو خود را به فراموشی زده‌ایم.نه من او را می‌شناسمنه از من برای او رَدی استما هر دو خود را به غریبگی زده‌ایم.ما خودمان را به هیچی زده‌ایم، چیزی شده؟ نه.اصلا شما؟و جلوی دهن خاطرات را سفت گرفته‌ایم، فریادش به گوش خودمان نرسد.</description>
                <category>Fatemeh Satouri</category>
                <author>Fatemeh Satouri</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 02:38:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رُوزنه‌ای تازه برای نور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52913759/%D8%B1%D9%8F%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-sbmpsb8ymbfk</link>
                <description>نور حیاتمن از جامعه‌ی شیک و مد روز بدم میاد و تو داری برای اون زندگی می‌کنی.من همیشه ظروف سنتی میخرم و از گلیم برای اتاقم استفاده می‌کنم.تو گیتار میزنی و عاشقانه می‌خونی،من مرتبا پادکست گوش میدم و خونه مورد علاقم و تمیز می‌کنم.تو بارون و دوست داری و دستات و باز میکنی و قهقه میزنی،من اما همیشه دنبال پناهگاه می‌گردم،من هنوز از بازارچه خرید می‌کنم و بین دست فروش ها می‌چرخم؛و تو مرتبا مارک بودن لباساتو چک می‌کنی و برند به برند می‌خری.میبینی؟ برای هر دوتامون نور از یک سمت دیگه می‌تابه؛من با چیزهایی زنده‌ام که تو از اون ها دوری کردی.ما با هم میمریم، چون علت حیاتمون و از دست می‌دیم.+ اگر من مارک لباس ها رو بکنم و سرامیک ها رو  فرش کنم، اگر به بازارچه بریم و سبزی بخریم، میتونم حیات تو رو تضمین کنم؟من همیشه یک چتر اضاف دارم.- پس حیات تو چی میشه؟+ من فقط دارم سعی میکنم حیات خودمو حفظ کنم.نویسنده: فاطمه ساطوری </description>
                <category>Fatemeh Satouri</category>
                <author>Fatemeh Satouri</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 13:05:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلنار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52913759/%DA%AF%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B1-gty2vphpgkfk</link>
                <description>(این داستان با موضوعی مشخص یکی از پروژه های دانشگاهی من بود)گلنارگلنار همینطور که گل های سرخ را دست چین و پرپر میکرد، زیر لب زمزمه هایی میکرد: س...س....س... .میگفت مادرم گفته آنقدر پرپر کن که دستت عادت کند، روزی که پدر بیاید لازمت می‌شود.از نظرم با دخترک خیلی تلخ بودند، جای این ها باید آن عروسک پارچه ای های خاله را دستش می‌دادند .یعنی احتمال دارد وقتی بزرگ شود و گلی به دستش نرسد خود را این چنین پرپر کند؟صدای محوی می امدفرشته همونطور که با خنده میدویید سمت ما بلند اسممان را فریاد میزد:گلنار ... علی ...وقتی نزدیک شد خم شد و دست روی زانوهایش گذاشت تا نفسی تازه کند، اگر از خانه تا اینجا را بی نفس دوییده باشد، پس حق دارد. نفس بریده میگفت: بابام...بابام اومده ،چشماش سالمه منو میبینه، اون آقا اشتباه کرده بوده گفته بود چشماش و تیر زدن.منو با دو تا چشم میبینه ولی یک دستی محکم بغلم میکنه.میگه که خودش اومده ولی یه دستش و گذاشته کمک دوستاش، تا دوباره برگرده. خوب دنیای صورتی دخترک را چیده بودند، برعکس گلنار ...که همیشه یک دست لباس سیاه تنش می‌کردند.با گلنار به سمت خانه فرشته رفتیم.طبق معمول بی بی شیرینی های رنگ رنگی اش را از بغچه در آورده بود، پس امروز شیرین کام تمام می‌شود.وقتی بی بی شیرینی تقسیم میکرد دیدم که برای گلنار صورتی را سوا کرد.عزیز کردست، دخترک سفید پوست با موهای خرگوشی مشکی .عمو احمد بین جمعیت با یک دست میچرخید دست های مردان را سفت میفشرد و سعی می‌کرد دخترکش را با همان دست در آغوش نگه دارد.فرشته هم کم شیرینی زبانی نمیکرد.وقتی عمو رفت فرشته ۳ سالش بود.عمو احمد سعی می‌کرد گلنار را هم در آغوشش نگه دارد، محمد رفیقش بوده، یا جانش..... .گلنار ولی در خودش جمع شده بود. دخترک آغوش پدر ندیده بود. مثل این است که یک آدم کور یکهو کل دنیا را با تمام رنگ هایش ببنید.سخت است گیج است نا مفهوم.زن با چشمان گود و منتطر به احمد نگاه می‌کرد، احمد میدانست ولی نمی‌دانست چه بگوید چشم میگرفت با اهالی حرف میزد خود را با اولین کاری که می‌دید مشغول می‌کرد.حاجی عمو همانطور که به پشتی تیکه داشت، از مینی بوسی که قرار بود فردا راهی شود میگفت، همزمان یک شکلات از جیب درآورد و در دستان گلنار که روی پای احمد نشسته بود گذاشت.پس محسن فردا میرفت، روی یک نیمکت درس می‌خواندیم.رفیق، صمیمی، مهربون و کمی کله شق، حاجی عمو می‌گوید سرش بوی قرمه سبزی می‌دهد.قبلا ها انگار مرگ یا خبر مرگ یک نفر پدیده خیلی عجیب یا دردناکی بوده، اتفاق ناگواری که ممکن بود به کسی شوک بدی وارد کند، چرا من نمیفهممش،  اینجا که همه کودکانشان را کفن می‌کنند و آیت الکرسی حوالشان. گلنار همانطور که شکلات قرمز و صورتی را در دستش داشت، از جا بلند شد و با زنی سیاه پوش و قامت خمیده همراه شد، حاجیه بانو میگفت قدش رعنا بوده و تنها جرمش عاشقی .گلنار را عشقی غبار گرفته با قامتی خم با دنیایی از غصه بزرگ کرده.امروز دوشنبست! چند ساعتی از رفتن مینی بوس خاکی رنگ گذشته، چند ساعتی از صدای گریه های در گوشم کم شده، تسبیح سبز رنگ محسن که دم اتوبوس بهم داد هنوز توی جیبم سنگینی میکند، مرتیکه میگفت میخواهم سبک بروم، ببخشم و بروم، این تسبیح جانش بود، زمرد بود با ترکیب نقره، چشم همه دنبالش بود و من بدتر.میگفت نمیخوام پل صراط گلومو سر یه تسبیح زمرد نقره بگیرن.پسره‌ی خنگ، آخر کاری کرد دم رفتنی اشکم در بیاید.حرف های قلنبه سلنبه می‌زند، بعد هنوز بلد نیست اسم خودش را بنویسد.هه ! میگه میخوام خاطراتم و بزارم پیشت و برم.هه حلالیت؟از اولم گفتن، مال بد بیخ ریش صاحابش، باز باید برگرده ور دل خودم.قرص های مامان رو که دادم، دو تا بالشت آوردم تا ...یکهو صدای جیغ و ناله از خانه‌ی زن قامت خمیده بلند شد: در میان جیغ هایش گلنار را خوب می‌شنیدم. دوییدم ؟سکندری خوردم ؟چه پایم بود؟نمیدانم. فقط میدوییدم به دنبال صدای زنی مشکی پوش با خراش های گلویی که بانگ گلنار میدادند.وسط کوچه نشسته بود، خمیده تر از همیشه.چوب را دیدی؟ از وسط بشکن .او همین است.در جست‌وجوی گلنار بودماین سر کوچه آن سر کوچه سایه های درختان گلنار نیست! عزیز کرده نیست .زن مرثیه‌ی نام گلنار را وسط کوچه اجرا می‌کرد و ما نمیدانستیم گلنار چه؟خاک بر سرمان کنیم یا چاره؟حاجیه بانو آب را بر صورتش پاشید و گفت:زن! جان به لب شدیم، گلنار کلنار چه؟ گلنار چه شده؟ زن باز زار زد گفت: گلنار گلنار ...کلافه چشم گرفتم به این سو آن سو تا خودم رد این گلنار های مداوم زن را بگیرم که یکهو کلمه ای چنان ضربه ای بر سرم زد که خاک نشین که نه! مفلوک شده بودم.گلنار گم شده؟دخترک مگر جایی میرفت؟ یک گل بلد بود پرپر کند، کمی دل ببرد، آرام به گوشه ای زل بزند، و همیشه حقش را به دیگران بدهد.مگر غیر این چه یادش دادید؟مگر دوستی داشت به غیر فرشته؟ فرشته هم که فقط بلد بود از عروسک ها حرف بزند.گشتیم، بخدا گشتیم، بالای درخت ها پایین درخت ها زیر سنگ هابالای کوه ها لابه لای خار ها نبود . مگر این شهر خاکی خرابه چقدر بود؟هوا رو به تاریکی می‌رود، و لعنت به تمام آدم هایی که بخاطر آنها الان نمیدانم عزیز کرده کجاست.نمیدانم از چه می‌ترسد نمیدانم الان چه میخورد نمیدانم که خاک دامنش را تکانده ؟یا کسی دستش را گرفته گم نشود؟اهالی! من عزیز کرده داشتم.از جایی بین مهره‌ی ۳ و پنجم از وسط تا شده بودم.چقدر گفتند بار های سنگین را بلند نکن چقدر ژست پسر های قوی را گرفته بودم؟غم دخترک چقدر سنگین است مگر؟ سبد های چند تایی نوشابه مشتی چند هیچ عقبند؟کمر شکسته !آره کمر شکسته وسط کوچه نشسته بودم منتطر رد توی اون تاریکی منتظر نور چه میخوند مامان؟ سر راهت من نشینم تا بیایی؟خانه شان همین بود دیگر؟ یکهو دیدم از دور یک نوری تکان میخورد یکی دارد میدود....عزیز کرده؟عزیز کرده کی آنقدر قد کشیده بود؟عمو حاجی است؟ پیرمرد چطوری این طور میدود؟ شل میدود و بانگ گلنار می‌زند .عزیز کرده داشتید؟ میدانید عزیز کرده نه پیر می‌شناسد نه جواننه پای شل نه چشم امید عزیز کرده مستقیم با قلب طرف است.خودم را تکان دادم تا زود تر بدانم گلنار چه! پای شلش قلبم را داشت از این شل تر میکرد، همین که به او رسیدم کلمات کامل شدند:فریاد ها مفهوم پیدا کردند دنیا بارید دنیا بارید و لرزید و سیاه شد .یادم رفت بگویم، عزیز کرده خودت را هم از خودت می‌گیرد.گلنار کجاست؟عزیز کرده کجاست؟می‌گوید محسنمی‌گويد محسن زنگ زده، محسن چرت زیاد می‌گوید عمو محسن مگر کله اش بوی قرمه نمیداد؟گلنار توی اتوبوس آنها رفته جبهه؟ عزیز کرده ام را فرستاد سمت عزیز کش؟چانه ام بین زانو هایم چفت شده بودحنجره ام میسوخت مثل گوش هایم زن هر چه از عشق آموخت، همین ناله های سوزناک بود.گویی زجه هایش دارند جور کمر خمش را می‌کشند.حاجی عمو دنبال ماشین بود وقتی تسبیح زمرد را زمین زده بودم و جان محسن را وسط اورده بودم فهمیده بود، فهمیده بود راهی ام نکند باید یک مجنون بگذارد به جان محل.زن جیغ میزد و میگفت باید برود میگفت دخترش از صداهای بلند می‌ترسد میگفت عزیز کرده می‌ترسد میگفت او عزیز محمد است.و من میلرزیدم و مردمک چشمم گشاد تر میشد میگفت عزیز کرده !و خون پس و پیش می‌رفت و می آمد .ماشین پیدا شد مرد ریشوی کوتاه قامت چاقی گفته بود می‌رود. ساکم را حاج عمو بسته بود حتی با مادر خداحافظی نکرده بودم، فقط در میان ناله های زن خمیده بهش گفته بودم: مادرم تنهاست، داروهایش....گفته بودم بی او برنمیگردم.نمیدانم در من چه دیده بود که ساکت شده بود نمیدانم کجای صورت من عجیب بود که چشمانش تند تند در صورتم میچرخید. منتظر حمله های ناخن های تیز بودم ولی عقب کشیده بود.  حرف حاجیه بانو برای تکرار شد: او عشق را می‌فهمد.... .از وقتی رسیده بودم چشمانم خاک ها را وجب میکرد.بین این آدم های قد بلند دنبال یه عزیز کرده‌‌ی ریز جثه با موهای خرگوشی میگشتم.محسن میگفت دخترک را در سنگر گذاشته بود .دخترک از صداها گوش هایش را گرفته بوده و جمع شده بود، و بدنش لرز های خفیفی را یکی پشت دیگری از سر می‌گذرانده.میگفت رفته بود آب بیاورد ولی او رفته بود.هر جا نه همه جای این خاک را گشته بود حتی اون رود را تا وسط هایش رفته بود و گشته بود این وری ها صدایم می‌زنمد مجنون .شب به شبمیشنستم و چراغ روشن میکردم تا عزیز کرده اگر راه را گم کرده بیاید روز ها چاله ها و بلندی ها را میگشتم داخل دیگ ها سنگر به سنگر زیر پارچه ها.کاش حداقل عزیز کرده‌اش مظلوم نبود کاش بهش نمی‌گفتند وقتی گوش هایش را گرفته بود نامش را گفته بود.کاش نمی‌گفتند عزیز کرده اش در ته اتوبوس بین کیف ها گیر کرده بود ولی صدایش را کسی نشنیده.کاش نمی‌گفتند وقتی رفته بودند کیف ها را بیاورند پایشان به او خورده و توجه هاشان جلب شده.نمیدانم چقدر گذشته این ها می‌گویند یک هفته است که عزیز کرده را ندارم. صدای توپ و تانک هست می‌روند و می آیند. تپه تپه ‌ی اینجا را می‌شناسم.آدم های گمشده را پیدا میکنمولی هنوز از عزیز کرده ام خبری ندارم.چراغ ها را روشن نگه میدارم، صداها که بلند می‌شود بیرون سنگر می‌ایستم، انفجار که می‌شود اطراف سنگر میدوم،ولی هنوز او را ندارم.محسن است؟شل زنان می آید ترکش خورده مرتیکه .او هم یاد گرفته مرا مجنون صدا بزند، جلوتر که می آید اشک میبینم، محسن است؟ محسن و اشک؟عجیب است! نه میخواهم بدانم چه شده و نه نگرانم.من دل آشوبه ام را گم کرده ام.کنارم میشنید و داستان میگوید:دروغ چرا؟ از داستان ها میترسم، همیشه مقدمه‌ی خبر های ناگوارند.علی میگن خیلی مرد بوده! دل شیر ها!علی میگن عراقی ها تک تک میشناختنش، میگن ۲ متر قد داشته ولی میگن آروم بوده نگات میکرده، خودت میفهمیدی چخبره.میگن یکماه یکسال از خانوادش خبر نداشته. شایعه‌ پشت سرش زیاد ها خب؟ ولی حاج آقا میگفت: عاشق بوده، گاهی بعد نماز می‌رفته یه گوشه کناری به زنش فکر میکرده، هر وقت بهش میگفتن چرا برنمیگرده خب؟ می‌گفته برم چشاشو ببینم دیگه نمیتونم برگردم، هم شرمنده از خدا میشم هم زنم. می‌گفته هیچی پشتش و خم نمی‌کرده جز اسم زنش. ما که چیز زیادی ازش ندیدیم علیولی حاجی میگفت کلا خط بوده خط شکن بوده.تو دل دشمن زن بوده.حاجی می‌گفته همیشه آرزو میکرده یه جوری شهید شه که چشاش برنگرده، آخه نمی‌خواسته نگاهش تو نگاه زنش بیوفته و شرمنده شه. نمی‌خواسته زنش پای پیکرش اشک بریزه .میگن وقتی اومده بچه داشته، به یکی گفته بوده براش عکس بچه رو آورده بوده.حاجی میگفت عکس بچه تو جانمازش بوده.علی میگن امروز شهید شده میگن عراقی ها حمله کردن بهشون و اینو زنده نیکه تیکه کردن میگن میگنولی موقع شهادتش  دخترش تو  بغل خودش تیکه تیکه شده.علی! گلنار تو بغل باباش شهید شده.نمیدونمپیکرشونو تیکه تیکه کردن آتیش زدن.محسن فقط دید یکهو علی افتاد دید علی با سر روی خاک فرود آمد و فقط یک سوال پرسید: محسن! یعنی دیگه گوشاشو نمیگیره؟</description>
                <category>Fatemeh Satouri</category>
                <author>Fatemeh Satouri</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 14:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات درخت لیمو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52913759/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88-p0tvgog3fhlz</link>
                <description>به جثه‌اش میخورد ۲۰ سال داشته باشد، پسرک تو پر سفید پوست با سیبیل های قیصری.با تمام توان میله‌ی سنگین را در زمین فرو میکرد و عرقش را با پشت دست میگرفت.سر به زیر و بی حرف بود.آن روز باید کار زودتر تمام میشد، پدرش می‌گفت:پس زودتر میرم به مدرسه برود.پدرش مردی ۴۰ ساله با لباس های سفید بود، خیلی صورتش را ندیدم ولی از نظرم او یک دیو شاخ دار ۸ چشم بود.میگفتم: راهنمایی هست، درس ها سنگین است، او باید برود میدونی یاد گرفتن فیزیک به تنهایی چه مشقتی دا...+کلاس چهارم.پدر بی حواس همانطور که با اخم هایش تمرکز کرده بود وسط حرف هایم پرید.دوباره مشغول چک کردن حساب کتاب هایش شد.کلاس چهارم؟ جمله دردناکی بود؟ پس قلبم چرا درد میکند؟با آن سیبیل ها بین‌کودکان بی دغدغه، که دعاهایشان سر شمارش عرض تور های زمین فوتبال است، درس میخواند؟نگاه هایش یادم نمیرود،..از پنجره نگاهش میکردم، رفتار یا ویژگی توصیف کنتده‌ای نداشت که بخواهم تشبیه یا بازگو کنم، پسری بود ۱۵ ساله با قدی بلند و تقریبا تپل، کم حرف و سر به زیر، از آنها که در هیچ جای دنیا نه کتابی برایشان نوشته شده نه در غزلی می‌توان ردشان را یافت...همان عابرانی که حتی نگاهی را معطوف نمی‌کنند.وقتی همه به سمت ظرف های یکبار مصرف رفتند او زیر درخت نارنج در نزدیکی سیمان و میله ها نشست.دقیقه ها خیره به ظرف بود، او نبود و من محو او بودم.دمپایی های زرد رنگ را گمانم تا به تا پوشیدم.صدای دمپایی هایم انگار ملودی ترسناکی داشت که بدنش منقبض شد و در خود فرو رفت.آدم اجتماعی نبودم اما...+ سلام. خوبی؟ خسته نباشی! چرا غذاتو نمیخوری؟ خیلی خوشمزه به نظر میومد.سکوت.+ راستی! اسم من فاطمه هست.اسم تو چیه؟زمزمه ای با واج آرایی ح به گوشم رسید.+ چی؟_ حسین + به به اقا حسین، مدرسه نمیری؟_ میرم.و آروم در ظرف را باز کردانگار هر کلمه برایش کنتر مینداخت، خب جواب بده من بیشتر از این بلد نیستم حرف بکشم.بوی خوش مرغ یادم آورد که نمی‌دانستم غذا چیست، دروغگو هم شدم.+ چند سالت؟_ ۱۵و قاشق را ارام در برنج فرو کرد.قسمت مبادی آداب مغزم میگفت بلند شو و غذا را در دهن این پسرک خسته زهر نکن، بگذار بخورد، آدم گشنه را سوال جواب میکنی؟ اما قسمت پیرزن مغزم دست بردار نبود.+ پس چرا مدرسه نیستی؟ درس ها سخته! بعدا چطوری میخوای یاد بگیری؟_ یاد نمیگیرم.+ یعنی چی یاد نمیگیرم؟ اینجوری که نمیتونی انتخاب رشته کنی._ کلاس چهارمم. فکر کنم خودش هم فهمید ضربه‌سنگینی زده که سرش را اینبار بلند کرد و نگاهی به صورتم انداخت.و شایددا اینجا من باید ضربه میزدم:+ اع؟ چرا انقدر دیر رفتی مدرسه؟_ کارگر تحصیل کرده بدرد جامعه نمیخوره.نمیدانم چه در حقش شده که اینطور تلخ جواب می‌دهد.+ حتی تحصیلات برای آدمی مثل حسین هم مهم نیست؟_ نمیتونم. دوست دارم باشه.سخت بود! تلخ و سخت، آدمِ حسابی، منم که جد در جد بازپرس نبودم. من هنوز می‌گویم: من در مغازه را باز میکنم تو قیمت بپرس.+ حسین، من جدیدا تدریس و شروع کردم، دقیقا از ۵ دقیقه پیش! فردا ساعت ۱۰ صبح سر کلاس نباشی باید با ولی بیایی .و باید اعتراف کنم از مهلکه گریختم، و فرار تنها دیوار دفاعی من بود.وقتی ۸ صبح آمد از پنجره دیدمش، دور و برش را میپایید وسخت تر میله را بر زمین می‌کوفت. دیشب وقتی پدرم را در گوشه‌ای خفت کرده بودم اتمام حجت کردم.قربون شکم قشنگت باباجان! ضرر کاریش با من ۲ ساعت از روزش هم با من.پدرم آدم مهربان و بخشنده‌ای است، گاهی آرزو میکنم کاش او بودم، گاش انگشتر عقیق محبوبم را فقط با جمله: چه قشنگ است. به راحتی میبخشیدم.او مردی پر از داستان هایی بود که هیچ وقت نگفت.بعد از کمی سکوت نگاهم کرد و گفت: مطمئنی؟ نه فرداش خوابت بیاد بزنی زیرش؟ معامله فسخ میشه ها؟این یعنی قبول !زیاد معامله میکردیم، من زیاد بازاری رفتار میکزدم.دمپایی هایم را امروز درست پوشیدم، کتاب را بالاتر کشیدم.همیشه دوست داشتم حل سریع ریاضی را جایگزین دانش قدیمی یادگاری مدرسه کنم اما همیشه کارهایی بودند که با ورن سنگین تری بر روی آوار می‌شدند. اما دیشب تک تکشان را یاد گرفته بودم تا حسین شروع دوباره من باشد.میخواستمبگذار یکبار دنیا این‌طور بچرخد، که او تافته جدا بافته باشد.صدای دمپایی هایم اول رعشه بر جانش انداخت و بعد زیر چشمی نگاه کرد.حتما باید دمپایی ها را عوض کنم، این پسر سکته نکند یک وقتی...از امتحان هایش گاهی میگفت، آخر روز های امتحان من برایش سیبیل میگذاشتم تا نیاید، ۲۰ های پشت همش مرا مغرور کرده بود که معلمی را جدی تر ادامه دهم.وقتی با ذوق میگفت: چشم های معلم چهارتا شده از تکنیک های جدیدش و خواسته تا به دوستانش هم کمک کندمن جمله بندی های طولانی اش فکر میکردم و با خود میگفتم: اینم وراج کردی، خوب شد؟ چشم های زده بیرون را کی از من یاد گرفتی؟این روز ها محکم تر میله می‌زند و زیبا تر می‌خندد.مرا خانم معلم صدا میزند، نه از این ها که شما میگویید، نه! از اینهایی که به جان مینشیند. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان هدیه هم برایم آورده، منظورم همان عروسک کاموایی صورتی است که با سیم مفتول درست شده.همانی که در کوری سفید رنگم درکنار گلدون های شاه عباسی کمی ناجور می‌زند.میگفت از مادرش خواسته تا یادش دهد با کاموا کار کند.نمیدانم شما تا بحال هدیه هایی را دریافت کرده‌اید که مختص شما ساخته شده باشد؟ همانی که فقط بخاطر شما تلاش کرده باشد، یاد گرفته باشد، زحمت کشیده باشد...به خدا قسم به جان نشست.بغ کرده میله میزد، می‌گویم بغ کرده یعنی شما چیزی نمیبینید که، این را منی می‌دانم که یاد گرفتم چشمهایش را بخوانم.+ حسین؟ حسین! گیج دنبال صدایم گشت و بعد نگاهم کرد.+ چیشده؟ امتحان خراب کردی بهم نگفتی؟_ نه هنوزم گاهی تک کلمه ای جواب میداد پسرک لجباز.+ پس چیشده؟ باز که دو لپی غصه میخوری؟ بیا این حصیر سنگین پهنش کن ببینم. همانطور که با بطری کوچکش دست هایش را تمیز میکرد میگفت:_ آخر هفته بعد کار ساختمون تموم میشه.+ واقعا؟ چقدر خوب! دیگه لازم نیست آنقدر این میله رو بزنی. راحت میشی._ ولی دیگه تو نیستی یادم بدی.میدانید حس بودن در زندگی یک نفر الان کلیشه‌ای ترین اتفاق در فضای مجازی است.زندگی کردن کلیشه ها چیزی شبیه وهم است و تو نمیدانی داری دست و پا میزنی زنده بمانی یا به خشکی برسی! + من که هنوز پایان سال تحصیلی و اعلام نکردم‌.تو کجا شال و کلاه کردی؟_ راست میگی؟+ کی دروغگو بودم؟_ اون روز که گفتی معادله درجه دو آسونه.خنده‌ام زیر درخت لیمو پیچید که کبوتر تازه لانه کرده هم آواز سر داد.میدانید کجای داستانیم؟ما الان درس های دبیرستان را می‌خوانیم و معلم به او وعده داده که در شهریور ماه می‌تواند بیاید و آزمون های جهشی را بگذراند.راستی گفتم زیبا میخندد؟من خودم هم تازه فهمیدم، اصلا ترکیب جدیدی بود خنده با صورتش.رشته دانشگاهیش را اون روز بستیم، یک مشاوره ۴۰ دقیقه‌ای داشتیم تا مشخص شد او رشته مکانیک باید برود،بگویم چرا؟وقتی قیافه بغ کرده من را به اسپیکر سیاه رنگ مورد علاقه‌ام دیده بود بی حرف پیچ گوشتی را برداشت و با کمی دستکاری محتویاتش آن را سالم تحویلم داد.دست به آچاری دارد تعریفی.عاشق فیزیک هم که هست، کمی هم ماشین باز.این روز ها زیبا تر حرف می‌زند.میدونید مرا چه میخواند؟فرشته!منی که همیشه از کودکی در نقش مادر سیندلار بازی می‌کردم یکهو ارتقا درجه به فرشته داشتم، هنوز نمیدانم فرشته ها چگونه رفتار می‌کند اما اگر اخلاقی شبیه به من دارند که واویلا.ااو می‌گوید به مادرش گفته دعاهایش جواب داده و بالاخره خدا یک فرشته فرستاده تا کمکش کند.راستش را بخواهید زمان بازی را من یادش ندادم، من خودم هم هنوز بلد نیستم، گمانم یکی از استعداد های نهفته خودش باشد.وقتی آخرین امتحان را داد و برای سال اول دبیرستان قبول شد، برایم گل خرید.میگفت از دوستانش یاد گرفته که گل خریدن نوعی ابراز تشکر است.ما الان پاورپوینت بلدیم، ووردبلدیم و می‌توانیم گلیم خود را از آب بیرون بکشیم.ساعت ۱۱ ظهر بود و من منتظرش با یک شربت آبلیمو خنک در زیر درخت لیمو نشسته بودم.قرار بود ۱۰ اینجا باشد و این تاخیر بی سابقه داشت نگران کننده میشد.موبایل را برداشتم و مسلسل وار تماس میگرفتم، او همیشه جواب مرا میداد، در هر شرایطی...انتظار هایم تا ساعت ۱ طول کشید که گوشی‌ام زنگ خورد.خودش بود، بهم گفته بود که کار جدیدی قبول کردند، گفته بود بی دردسر است و این آخرین کار ساختمانی اوست، از داربست پرت شده بود.در بیمارستان میچرخیدم دنبال یک اشنا، ذهنم تجربیاتش را فراموش کرده بود و پیشخوان را به یاد نمی‌آورد.از پرستاری که رد میشد آدرس اورژانس را گرفتم،خواسته بود بیایم.او هیچ وقت درخواستی نداشت.وقتی به اورژانس رسیدم انگار کمی دیر کرده بودم که به icu رفته بود.سعی داشتم به آدم های آنجا بفهمانم آدم در icu که تماس نمی‌گیرد.وقتی از شیشه نشانم دادند فهمیدم خون ریزی داخلی دارد.همیشه میگفت لجباز هستم. ولی دوست داشتم حداقل این بار حق با من باشد و بعد تمام حق هایم را ببخشم. اینبار حق با من باشد و دکتر ها اشتباه کرده باشند در عوض از فردا همه‌ی حق با دیگران.شربت آبلیمو گرم میشود، قرار بود در یخچال بگذارد تا وقتی برگشتیم از بیمارستان همراه با غرغر هایم به خوردش دهم.مادرش با گریه میگفت: مدام تو را صدا میزد و میگفت فرشته فرشته تروخدا باید بهش بگم آزمون هوش و چند شدم.قبول! خدایا قبول! من فرشته نبودم، اما باید این را دوتایی حل میکردیم، چرا پای او را وسط کشیدی؟او نه در جنگ های سیاسی تاثیر گزار بود نه در اختلاص های میلیاردی دست داشت؟او تمام خوشی هایش درس خواندن زیر درخت لیمو بود.من بدرک، اما درخت لیمو با خاطراتش چه میکند؟</description>
                <category>Fatemeh Satouri</category>
                <author>Fatemeh Satouri</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 20:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز وقت تاسیس فروشگاه تو است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_52913759/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B3-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dt5zf2ttjwi0</link>
                <description>سلام.میخوام براتون درباره‌ی یک ایده خفن و پولساز و یک مغز متفکر صحبت کنم.فکر کنم همتون کسب و کار های اینستاگرامی را دیدید و یا گاها از آنها خریدهایی انجام دادید.همیشه من خودم جزو دسته از آدمهایی هستم که همه رو تشویق به زدن سایت میکنم چون به اصطلاح داری جای پایت را محکم میکنی یا با احتیاط قدم برمیداری، اینستاگرام نمیتونه همیشه وفادار باشه چون برای شما نیست اما یک سایت برای شماست، می‌تونید به دلخواه حتی اون رو طراحی کنید.چند روز پیش توی اکسپلور یک پست جالب دیدم، فروشگاه اینستاگرامت و به سایت وصل کن؛ این پست و ذخیره کردم که بعد حتما بررسیش کنم، برام جالب بود.سایت &quot;podro&quot; چیست؟padroیک سایت ایرانی به اسم &quot;podro&quot;؛ این سایت پس از ثبت نام برای شما فروشگاه اینستاگرامتون و به سایت وصل میکرد به طوری که اگر محصولی و روی اینستاگرام می‌گذاشتید به طور اتوماتیک براتون در سایت ایجاد میکرد، یه سایت کاستومایز شده. مخصوصا برای کسایی که پیج های بالایی داشتند یک مزیت بود و اینجا داشت زنگ خطر برای شرکت های برنامه نویسی به صدا درمیومد.هنوز داشتم خودمو قانع میکردم که نه وایسا! دیتابیس نداره، سئو نمیشه ولی بعد میگفتم نه ببین، کسی که پیجش بالاست برای چشه؟ یک پیج عالی، یه سایت هم میزنه کنارش درگاه پرداخت امن و ایجاد انگیزه و اعتماد در مخاطب، دیگه چی؟ تازه هر پست از محصول و که باز میکرد زیرش اینستاگرام براش یه دکمه شفاف میزاشت با مضمون: دیدن فروشگاه.و بعد با زدن روی این دکمه میتونستید محصول و توی فروشگاه ببینید یا راحت تر خرید یا جستوجو کنید.تا اینجا تقریبا میگفتم خب حالا بازم دیتابیس نداره، مهاجرت نمیتونه بکنه یا سایتش رو بعد نمیتونه درست حسابی تغیر بده. تا اینکه عمیق تر شدم، گفتم خب حالا از چه تکنولوژی استفاده کرده! دیدم اع! سایت ووردپرسی میزنه برات. تازه اگر بخوای میتونی دیتابیس هم داشته باشی یا نه! فقط به فروشگاه اینستاگرام متکی باشه و از روی آپلود هر محصول توی اینستا آپلود شه. بعد دیدم نه اع!؟ &quot;سئو&quot; هم میشه.این واقعا داشت میشد مرگ پروژه های اختصاصی، مخصوصا برای کسب و کارهای کوچک که هنوز هزینه زیادی نمیخواست پرداخت کنند.تازه سئو هم می‌شد و شما لازم نبود برای آپ هر محصولت پول پشتیبانی پرداخت کنی یا پول زیادی بپردازی و کافی بود یک مبلغ کاملا مناسبی را پرداخت کنی به podro اونم سه ماهه و به درگاه پرداخت هم متصل میشه.واقعا باید آفرین گفت به هوش موسس سایت &quot;podro&quot;.این ویژگی اینستاگرام هست که خیلی وقت پیش عرضه کرده بود و تمامی فروشگاه های اینستاگرامی می‌توانستند از آن استفاده کنند ولی با شرایط سخت و برای کشور های خاص؛که اگر موفق به کسب آن می‌شدند با راه اندازی یک وبسایت wordpress و با استفاده از پلاگین &quot;instagram feed&quot; می‌توانستند این کار را انجام دهند.پلاگین instagram feed چیست؟instagramیک افزونه یا ابزار نرم‌افزاری است که به کاربران امکان می‌دهد محتوای فید اینستاگرام (پست‌ها، تصاویر، ویدیوها) را در وب‌سایت یا اپلیکیشن خود نمایش دهند. این ابزارها به صاحبان سایت کمک می‌کنند تا با استفاده از محتوای اینستاگرام، وب‌سایت خود را جذاب‌تر و پویا کنند.و بار دوم تشکر میکنم از هوش سازنده پلاگین instagram feed که با تکنولوژی ساده یک پلاگین بسیار کاربردی و پر سود ساخت.امیدوارم این پست براتون مفید بوده باشه ... .</description>
                <category>Fatemeh Satouri</category>
                <author>Fatemeh Satouri</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 19:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>