<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هنر پرور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53039993</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:02:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4637474/avatar/fjpL1Y.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هنر پرور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53039993</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شعری از موفق بن حمدالله قونوی، ملقب به مولانای ثانی و مخترع سبک کج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%A8%D9%86-%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%84%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%B9-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%DA%A9%D8%AC-awdqhamlpahj</link>
                <description>موفق بن حمدالله قونوی---بسیاری او را با مولانا جلال‌الدین اشتباه می‌گیرند، اما موفق بن حمدالله قونوی روایتی دیگر از جنون را در قونیه بنا کرد.---«نسخه‌شناسانِ غربی در کدکس‌های واتیکان، سبکِ موفق را &quot;نثرِ مسجعِ مجنون&quot; نامیده‌اند؛ سبکی که در آن معنا فدای زیباییِ ظاهریِ قافیه نمی‌شود.»«او معتقد بود قافیه، زنجیری است که حقیقت را به بند می‌کشد. موفق بن حمدالله، کلمات را همان‌گونه که از چاهِ روحش فوران می‌کرد، روی کاغذ می‌ریخت؛ بی‌آنکه به فکر تساویِ هجاها باشد.»---در حالی که جهان با وزن‌های مقفیِ مولانا به خواب رفته بود، موفق بن حمدالله قونوی در کوچه‌های قونیه با اشعاری بی‌قواره و کج، تیشه به ریشه هستی می‌زد. این شعر، قطعه‌ای از جنون اوست...---ساقی بفشان مست شوم تا بنوازم از عشقجوشی شود ناب شوم، مستی شود درگه عشقای دل، زِ خود برون شو و در خود نگر، بنگر!کاندر دلِ خاکی توست هفت آسمان، ای یار!آن دم که زِ جامِ عشق، جامی پر زدیم مااز قیدِ صد هزار جهان گشته‌ایم آزادبشنو نوایِ نی را که زِ خود رها شده استاو نیز زِ بندِ تن، در آتشِ شوق گداخته استبرخیز و ببین که یار، چون پرده‌ها برانداختدیگر چه غم از فنا، چون وصلِ بقا در باخت؟ما را چه غم از دنیا و از وهمِ وهمِ هستی؟وقتی که سرایِ دل شد جایگاهِ مستی!《 موفق بن حمدالله قونوی 》---برگرفته از رسائلِ پراکنده؛ بازنویسی شده بدونِ دست‌کاری در فرمِ اولیه (حتی به قیمتِ شکستنِ وزن)---«چرا موفق بن حمدالله قونوی کمرِ قافیه را شکست؟»بسیاری از کسانی که برای نخستین بار با اوراق پراکنده‌ی موفق بن حمدالله قونوی (معروف به مولانای دوم) روبرو می‌شوند، از تشتت وزن و کجیِ قوافی در اشعار او شگفت‌زده می‌شوند. اما حقیقت تلخ‌تر از آن است که در ترازوی عروض بگنجد.موفق، آگاهانه و با لجاجتی فیلسوفانه، نظمِ پوشالیِ کلمات را در هم ریخت. او معتقد بود: «جهانی که بر پایه‌ی پوچی و جنون بنا شده، نباید با کلامی موزون ستایش شود؛ قافیه، دروغِ شاعران برای زیبا جلوه دادنِ این ویرانه است.» آنچه در ادامه می‌خوانید، نه یک شعرِ کلاسیک، بلکه فریادی است که از قیدِ هجاها رسته است. ما این متن را بدون کوچک‌ترین تصرف در فرمِ اولیه‌اش (بر اساس گزارش‌های مکتوم) منتشر می‌کنیم تا امانت‌داری تاریخی در پیشگاهِ جنونِ او حفظ شود.</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 20:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایثار و فداکاری اصحاب کرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%A7%DB%8C%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%81%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D8%AD%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%85-mcbt6mpmmjyg</link>
                <description>(روایتی واقعی از سپاه تبوک)سال نهم هجری بود، و مدینه زیر آفتاب گرم و سوزان صحرا میسوخت.خبر رسید که امپراتوری روم  یکی از قدرتمند ترین ارتشهای روزگار  در صدد حمله به سرحدات اسلامی است.پیامبر اکرم ﷺ تصمیم گرفتند سپاهی تجهیز کنند و مسلمانان را برای دفاع از دین و سرزمین فراخواندند.این سپاه باید به سوی تبوک در شمال مدینه حرکت میکرد  مسیری طولانی، طاقت فرسا، و پر از سختی.شرایط واقعا دشوار بود، خشکسالی و کم آبی، گرمای طاقت فرسا، فقر و کمبود منابعدر چنین اوضاعی، پیامبر ﷺ از مردم خواستند هرچه دارند برای تجهیز سپاه در راه خداوند ﷻ  بیاورند. همه آماده مشارکت شدند. عدهای غذا آوردند، برخی دارایی هایشان را، و برخی حتی اعلام کردند که آماده اند جان خود را نیز در این مسیر فدا کنند.در میان جمع، عمر بن خطاب ؓ  آمد و با خوشحالی نصف دارایی اش را تقدیم کرد. او در دل فکر کرد:امروز شاید بتوانم از ابوبکر سبقت بگیرم.پس از او، مردی آرام وارد شد…کسی که نامش با صفا و توکل عجین بود ابوبکر صدیق ؓاو کیسه ای آورد و تمام دارایی‌ اش که میگویند حدود  ۴۰۰۰ درهم ارزش داشت  را مقابل پیامبر ﷺ گذاشت. پیامبر ﷺ با محبت از او پرسیدند:ای ابوبکر! برای خانواده ات چه گذاشتی؟ابوبکر ؓ  با قلبی مطمئن و آرام پاسخ داد: الله ﷻ و رسولش را برایشان گذاشتم.این پاسخ کوتاه، اما پر از اعتماد بود؛اعتماد کامل به خداوند ﷻ و یقین به اینکه خداوند ﷻ از آنچه برای رضای او داده ایم، بهتر مراقبت میکند.عمر بن خطاب ؓ  بعدها گفت: به خدا قسم، هرگز در هیچ کاری از ابوبکر سبقت نگرفتم.این لحظه، یکی از درخشانترین درس های توکل و ایثار در تاریخ اسلام است.درس داستان: ارزش در اخلاص است، نه مقدار، ابوبکر صدیق ؓ همهٔ مالش را نداد؛او اعتماد و دلش را برای خداوند ﷻ داد.انفاق واقعی وقتی است که دل از دنیا جدا شود، نه اینکه فقط دست چیزی را بدهد، بلکه دل و امید و اطمینان را نیز تقدیم کند.توکل به خداوند ﷻ  ترس از کاهش ندارد، کسی که به خداوند ﷻ  اعتماد داشته باشد، از کم شدن نمیترسد،بلکه میداند خداوند ﷻ  کفایت میکند.پیام_داستان: رمضان، ماه ایثار و بخشش است.اما بخشش واقعی وقتی است که دل را هم از خود جدا کنیم، نه فقط مال را. هرچه اخلاص بیشتر باشد، ارزش عمل چند برابر میشود.ابوبکر ؓ  به ما آموخت که وقتی خداوند ﷻ  و رسولش را برای خانواده میگذاری، خداوند ﷻ  را کافی ترین پشتیبان خواهی یافت.توکل، قلب را آرام میکند، اخلاص، عمل را نورانی میسازد. و بخشش واقعی، دل را سبک میکند.ایمان روشنایی دلهاست، با نور آن به سوی حقیقت قدم بگذاریم</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 18:26:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مناظره با خر! &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B1-bp9wpu1jbbj7</link>
                <description>ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نَرُﺑﻮﺩﯾﻢﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐُﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑَﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐِ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ....</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 16:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایتی از حضرت مولانا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-lpbuxbpptlzs</link>
                <description>حضرت مولانا در این نوشته، حکایتی از دفتر چهارم مثنوی مولانا روایت می‌شود؛ داستانی که با طنزی ظریف، فریبندگی ظاهر و بی‌ارزشی ادعاهای توخالی را آشکار می‌کند. فاطما چنگیز در این بازنویسی، ما را به تماشای عالمی می‌برد که با دستاری بزرگ می‌خواهد خود را بزرگ جلوه دهد؛ اما حقیقت، زیر لایه‌ای از پارچه‌های کهنه پنهان شده است.دزد و دستار فقیهعالمی دروغ‌گو برای اینکه در نظر مردم عوام دانا به نظر برسد، دستار بزرگی بر سر بسته بود. اما داخل این دستار، پارچه و دستمالی کهنه و پاره گذاشته بود. ظاهر دستار بسیار زیبا بود، اما درونش کهنه و بی‌ارزش بود.روزی صبح زود، او دستار بزرگش را بر سر بست تا به مدرسه برود و با غرور و تکبر فراوان قدم برمی‌داشت.در آن هوای گرگ‌ومیش، دزدی کمین کرده بود تا چیزی بدزدد. چشمش به دستار بزرگ و زیبای مرد افتاد و با خود گفت: «عجب پارچهٔ بزرگ و ارزشمندی! این دستار را می‌توانم به قیمت خوبی بفروشم. روزی امروز من همین است.»پس با یک حرکت به سمت مرد دوید، دستار را از سر او کشید و فرار کرد.مرد شیاد پشت سرش فریاد زد: «ای دزد نادان! اول پارچه را باز کن و داخلش را ببین، بعد آن را بدزد. این به درد تو نخواهد خورد!»دزد بیچاره که گمان می‌کرد چیز باارزشی دزدیده، با سرعت می‌دوید. ناگهان دید چیزی از داخل پارچه بیرون افتاد. وقتی با دقت نگاه کرد، دید تکه‌پارچه‌ای کهنه است. با عصبانیت پارچه را به زمین کوبید و ناسزایی نثار مرد کرد؛ زیرا در دستش تنها یک متر پارچهٔ سفید بی‌ارزش مانده بود.رو به مرد شیاد کرد و گفت: «ای حقه‌باز! به خاطر تو هم در کار و هم در زندگی زیان دیدم.»مولانا در اینجا دنیای پرزرق‌وبرق و فریبنده را به آن دستار تشبیه می‌کند و می‌گوید بسیاری با ظاهری آراسته، دیگران را فریب می‌دهند. هر چیزی که اصالت ندارد، از حقیقت دور است؛ ظاهر پرنقش‌ونگار، باطن را پنهان می‌کند.یک فقیهی ژنده‌ها درچیده بود  در عمامهٔ خویش در پیچیده بود  تا شود زفت و نماید آن عظیم  چون درآید سوی محفل در حطیمدفتر چهارم مثنوی</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 16:02:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخوانید: رباعیِ خونین ابومسلم بلخی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%84%D8%AE%DB%8C-bajzcrhubxv9</link>
                <description>ابومسلم بلخی توجه: برای دانستن زندگینامه ایشان ابتدا کلمه &quot; ابومسلم بلخی &quot; را در اینترنت سرچ نمایید.---بسیاری ابومسلم را با شمشیر خراسانی می‌شناسند، اما ابومسلم بلخی با خنجرِ شک، ریشه هستی را می‌زند. او از نسل مردم کوهسار است و خدایی نمی‌شناسد.---از رفتنِ ما چه غم‌گسارِ دنیا؟بر رفتنِ ما چه گوید این صحرا؟ما رفتیم و جهان به کار خود باقی استپایی ننهادیم به جز بر پَرِ کاه.« ابومسلم بلخی »---این است روایتِ هیچِ ابومسلم بلخی.---این رباعی، تنها یک شعر نیست؛ یک بیانیه‌ی عصیان است. ابومسلم بلخی در این چهار مصرع، تمامِ بنایِ هستی را به پرسش می‌کشد. او در جهانی که همه به دنبال معنا می‌گشتند، «پوچی» را به عنوان تنها حقیقتِ عریان برگزید.چرا این رباعی تکان‌دهنده است؟در نگاه ابومسلم، انسان نه خلیفه‌ی خداست و نه اشرف مخلوقات، بلکه «تصادفی است که در چاهِ زمان سقوط کرده است». او با استفاده از زبانی تند و گزنده، مخاطب را مجبور می‌کند تا با آینه‌ی جنون روبرو شود. اگر در وزنِ آن شکستی می‌بینید، بدانید که این «شکستِ آگاهانه» است؛ چرا که او معتقد بود:«حقیقتی که کج و معوج است، در کلامِ راست و موزون نمی‌گنجد.»این رباعی، میراثِ مردی است که از کوهسارهای بلخ برخاست تا به ما یادآوری کند: «هیچ، تنها چیزی است که واقعیت دارد.»</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 15:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به بیدل و داروین در یک نظریه علمی و فلسفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%84-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-kaymym3gv4vz</link>
                <description>چارلز داروین دانشمند انگلیسی، زیست‌شناس و بنیانگذار نظریۀ تکامل( ۱۸۰۹-۱۸۸۲). خلاصۀ نظریه اش: (انسانها نیز گونه ای از حیوانات، احتمالا میمون ها، هستند که به مرور زمان تکامل یافته اند.)ابوالمعانی عبدالقادر بیدل سخنگوی بزرگ زبان فارسی، شاعر، فیلسوف و عارف بزرگ، چغتائی-برلاس (1644– 1720) هند.هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشدآدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بودبیدلهر دو دانشمند یک موضوع را طرح کرده اند، ولی با دو هدف متفاوت. داروین شکل تکامل ظاهری انسان را طی تحقیقات چندین ساله در یک رسالۀ علمی نوشته و ابوالمعانی بیدل تکامل و ارتقای باطنی انسان را در یک طرح فلسفی خاص خودش طرح نموده است. فصل مشترک هردو نظریۀ ذکر تصادفی کلمۀ “بوزینه” است. ابوالمعانی آنرا به شکل شعر در قالب غزل سروده و بنا بر پابندی ردیف و قافیه اجبارأ از بوزینه کار گرفته، ولی هدف آن حیوان بوده و شهرت این بیت همانا همسانی متنی هر دو نظریه است.اینجا بحث روی شعر بیدل است و نظریۀ داروین را به جایش میگذاریم زیرا یک نظریه علمی بوده و آنرا مبنی بر تجربیات خود ارائه نموده و هوا خواهان و مخالفینی هم دارد.متاسفانه در افغانستان از این نظریات در بحث های سیاسی و مذهبی بیشتر استفاده شده ودر مراکز علمی و فلسفی کمتر یا هیچ مطرح نگردیده اند. در قدم اول موسسات علمی که دانشجویان رشتۀ بیدل شناسی را در چند کشور سند دکتورا میدهند، وظیفه داشتند که این ابهام را از شعر بیدل دور میکردند که نکردند. وبا بیخبری گذاشتندکه ما سال هاشاهد بحث های بی نتیجه، در این زمینه باشیم .از نگاه منطقی تفاوت زمانی که بین بیدل و داروین موجود است، عاقلانه نیست که زحمات سی سالۀ یک دانشمند زیست شناسی را عارف و یا فیلسوفی دو قرن قبل از وی در بیتی خلاصه کرده باشد و حتی اگر باقی سروده هایش را که عرفان ناب اسلامی است در نظر نگیریم ،پس ما نظریۀ داروین را که یک نظریۀ علمی و تحقیقاتی زمانش است به جا میگذاریم، زیرا نظریاتش را با الفاظ واضح گفته است. ما در اینجا پرده از “بوزینۀ” شعر بیدل بر میداریم، این پرده برداری از زمانی آغاز شد که در دهۀ پنجاه هجری این بیت در جریدۀ انیس آنوقت به بحث کشانده شده و دانشمندانی که واقف بودند، زحمات خود را کشیدند و اندیشه های شان را نوشتند.مرحوم علامه صلاح الدین سلجوقی در اثر معروف خود “نقد بیدل”(چاپ کابل سال 1343 هـ ش) که به نظر من بهترین کتاب در مورد بیدل است، این بیت را فشرده شرح داده است. اگر چه آن شرح پاسخگوی هیچگونه سوال در مورد این شعر نیست، میتوان آن رانوعی تاریخ آغاز بررسی آن نوشت.قابل ذکر است که شرح محترم سلجوقی بر مشکلات مخالفین نظریۀ داروین افزود.گرچه تا همین دم علت ارائۀ چنین ابهام را از دانشمندی چون سلجوقی درک ننموده ام، یقین دارم که نامبرده با کوچکترین کوشش میتوانست این معما را بگشاید.علامه سلجوقی چنین فرموده است:”بسیاری ها از من میپرسند که آیا این بیت به نظریۀ داروینارتباطی دارد؟آری ارتباط دارد.ولی کمتر از دیگر اشعاری که درین باره مورد بحث شده است.ارتباط این بیت همان ارتباط لفظ آدمی و بوزینه است.ولی به سوی ارتقاء و تطور که اساس آن نظریه است، اشارۀ ندارد.بیدل در این بیت می گوید. طوریکه باقی فلاسفه گفته اند:اشیاء عمومأ در هیولی یعنی در مادۀ خود یکی هستند و تنها صورت است که آنها را از همدیگر جدا میکند. و از اینرو آدمی قبل از قبول صورت انسانی خود با بوزینه مشترک بود”. نقد بیدل صفحۀ 380اگر شرح علامه سلجوقی را اولین شرح این بیت بدانیم، تا امروز در حدود پنجاه سال میشود. در این مدت بیدل شناسی نیست که بر آن سطری ننوشته باشد. در تمام مقاله هایی که تا حال تهیه شده به نظر من تحلیل بیدل شناس و مخلص بیدل جناب عبدالحمید اسیر (قندی آغا) بهترین شرح در دسترس است. این مقاله در صفحۀ 423 کتاب “خط بوریا” که گزیدۀ آثار منظوم و منثور قندی آغاست و به اهتمام محمد عبدالقادر آرزو در سال 1379 در کابل چاپ شده و آن را بعداز شرح کامل هیولی و صورت وهمه جوانب مربوط آن با این کلمات چنین صادقانه به پایان می رسانند.”حضرت بیدل (رح) به تناسخ و عقاید باطله هیچگونه تمایلی نداشته و هم با حکمت و فلسفه سازگار نیست و بلکه با چیزیکه علاقه ناگسستنی داردهمان عرفان و تصوفست و بس.”شعر بیدل، سبک بیدل و خود بیدل با جامعۀ فرهنگی افغانستان بافت عجیبی دارد و باروری شعر بیدل در عرفان، فلسفه، اخلاق، اجتماع و بالاخره انسان و رهائی آن از ریا و اوهام بوده و جذابیت افکار پویا و جستجوگررا بطرف خود در دو قرن اخیر نه تنها حفظ کرده بلکه بر آن افزوده است. پاسخگویی به این همه اشتیاق برای جذب افکار بیدل ایجاب تاسیس مراجع علمی، قوی و منسجمی را می نماید تا اندیشۀ بیدل را آن طوریکه هست، به نمایش گذارد.در مطالعۀ آثار دانشمندان که در بارۀ بیدل نوشته اند متوجه شدم که اکثر آن ها اسناد معتبر دکترا در شعر بیدل از دانشگاه های هند، مسکو، تهران دارند که افتخار همۀ ماست و از طرفی شعری که ما روی آن بحث داریم پنج دهه قدامت بحثی بی نتیجه دارد؛ اگر اولیای اموریا اکادمی علوم ادارۀ مرکزی بیدل شناسی ئی تاسیس نموده و در یک برنامۀ مشترک همۀ این دانشمندان را جمع نمایند، کار های ارزندۀ صورت خواهد گرفت. مشکل بیدل شناسی در افغانستان همانا فعالیت های فردی بوده که امکانات محدود و در مقابل آثار عظیمی و نه چندان آسان این سخنسرای بزرگ هیچ کس را مجال رسیدن به منزل نمیدهد.اینجا لازم میدانم که مدعی یک مطلب تازه در بارۀ ابوالمعانی بیدل شوم و آن اینکه با حفظ مقام عرفانی بیدل که همه به آن یقین داریم، بیدل فیلسوفی بزرگی بوده که خود بانی فلسفۀ نوین زمان خود است و من آن را “فلسفۀ عرفانی” نامیده ام. با طرح این فلسفه شعر آدمی و بوزینه بدون شرح، معنی میشود قبل از آنکه به فلسفۀ عرفانی بیدل بپردازم، مرور کوتاهی بر رابطۀ فلسفه و عرفان می نمایم.اگر تعریفی کلی از فلسفه نماییم، دید بنیادی در مورد هستی، وجود، عقل و ارزش هاست که واژۀ یونانی بوده و دوستدار حکمت ترجمه شده اما عرفان یک مرام و یک مکتب است که برای کشف حقیقت نه از راه استدلال و عقل بلکه با ذوق به حقیقت تکیه میکند. عرفان اسلامی تفاوتی که با فرقه های دیگرمثل مفسرین، محدثین، فقه ها، کلامیون، فلاسفه و غیره دارند اینست که عرفای اسلامی با حفظ همه اندیشه های دینی بافت اجتماعی و مردمی دارند و آثار و کتاب هایی که تالیف نموده اند و همچنان ایجادحلقه های تصوفی گسترده در تمام سرزمین های اسلامی دلیل اجتماعی بودن آن هاست.در خراسان یا تمام حوزه هاي گفتاری زبان دری بعداز قرن شش هجری، تصوف و عرفان اسلامی رشد سریع می نماید و با غنامندی که این مکتب از گرایش شعرا و علمای بزرگ و ایجاد آثار پر ارج ادبی و پیروی آن ها از عقیدۀ اسلامی معتدل یا میانه،نصیب خود نموده، عرصه را بر مکاتب فکری غیر خود تنگ می سازد. به نظر من اگر شعر دری بستر لطیفی برای تصوف نمی بود، شاید تصوف در سرزمین هایی که زبان گفتاری شان دری هست این همه پله های صعودی را طی نمی کرد. این روند تا امروز هم ادامه دارد و در نتیجه بجز چند عالم محدود در ساحۀ فلسفه مانند ملا صدرا و ناصرخسرو بلخی قبادیانی اشخاص زیادی در ساحۀ مکاتب فلسفی ولو به هر شکلش ظهور نکردند.تسلط فکری مکتب عرفان اسلامی در خراسان زمین، عوامل اجتماعی و سیاسی خود را داشت که بحث جداگانۀ است.مادر این جا از دو مکتب فکری یاد کردیم که فلسفه و عرفان اسلامی است .هر دو در پی درک حقایق اند با یک تفاوت که اگر به سوال های مثل زیبایی چیست و یا زندگی چیست و هزاران پرسش که برای هر کدام اضافه از یک پاسخ وجود دارد ، اگر ذهن ما جواب آن را در چوکات باور های قبول شده پیدا نکند به نتیجۀنمی رسد و فکری که آن را “شکوک فلسفی” می نامند ایجاد می شود. اگر عارف از فهم ادراک عاجز ماند با اعتقاد و تعلیم که دارد به تحیر عرفانی می رسد و بر اساس ایمان بغیبی که دارد قناعت خود را حاصل می کند. این بسیط ترین مثال بین فلسفه و عرفان اسلامی است و هر کس در ابتدای تعلیم به همچو مفاهیم بر خورد میکند و برای ادراک آن می کوشدچنانچه ابوالمعانی بیدل در کتاب چار عنصر از آوان جوانی خود چنین یاد میکند:“فقیر بیدل را آغاز بنای شعور – بی امتیاز عجز وغرور – بر توجه بیرنگی بود.- نمی دانستم محرک سلسلۀ نفس كيست، و باعث اضطراب طبعیت چیست. هر جا نسیمی در تصور می وزید، بوی بیخودی دماغ هوش می افشرد، و هر گاه صدائی به تخیل می رسید پیغاموداع شعور بگوش می رسید…. روز و شب چون روز و شب با دود غبار عالم بی اختیاری ساخته بود، و سال و ماه چون سال و ماه به گردش رنگ تحیر باخته”. (از مقالۀ “عنصر عقل در شعر بیدل”–از همین قلم)فلسفۀ یونانی خواسته و نا خواسته از هرباب وارد این حوزه شد و با گرایش ابن سینا به این فلسفه و ترجمۀ آثار ارسطو توسط ابونصر فارابی راه خود را باز نمودند و در مقابل دلچسپی علمای اسلامی چون امام غزالی و غیره به تصوف و عرفان، فلسفه و عرفان اسلامی را رو در روی هم قرار دادند و عرفان با پشتیبانی عقیدۀ اسلامی که حاکمیت مطلق سیاسی و اجتماعی و فرهنگی داشتند، فلسفه را در حدتکفیر تا امروز از مقابل خود راند و درساحۀ فلسفی هیچ پیشرفتی نشد و در شعر هر عارف پای عقل چوبین بود.روزی در خواندن کتاب چار عنصر ابوالمعانی بیدل وقتی به این سطر رسیدم “… اگر عقل در عرصۀ فهم ربوبیت نمی تاخت، هیچ کس سر تسلیم عبودیت نمی انداخت” حس کردم که عرفان بیدل باید مزایای بیشتری نسبت به عرفان تقلیدی داشته باشد ، و اگر در مقایسه بین اقوال فلاسفه بنگریم، می بینیم که همخوانی های بین بیدل و دیگران وجود دارد مثلأ در این دو قول از ابن سینا و بیدل:“آنکه از تنعم دنیا، رو گردانده‌است «زاهد» نامیده می‏ شود. آنکه بر انجام عبادات از قبیل نماز و روزه و غیره مواظبت دارد به نام «عابد» خوانده می ‏شود. و آنکه ضمیر خود را از توجه به غیر حق باز داشته و متوجه عالم قدس کرده تا نور حق بدان بتابد به نام «عارف» شناخته‏ می ‏شود. البته گاهی دوتا از این عناوین یا هر سه در یک نفر جمع می‏ شود .” (ابن سینا/الاشارات و التنبیهات)“تقوای اهل دنیا منحصر است دامن از لوث ظاهر چیدن، بانظباط شرایط صوم و صلاة؛ و تقوای اهل عقبی، منع نَفس از شغل مناهی، بطلب درجات مزجاة ؛ و تقوای اهل الله، باز. داشتن دل از خطرات اسما و صفات، به پاس ناموس تنزُّه ذات”(بیدل /نکات)سخن روی عرفان بیدل نیست، زیرا همه میدانیم که او عارف بزرگی بوده وفراز و نشیب زندگی وی را هم در هر کتاب خوانده ایم. اینک صرف روی فلسفۀ بیدل بحث میکنیم.بیدل بنیان گذار فلسفۀ نوین ( فلسفۀ عرفانی)عقل و منطق، دو پایۀ اساسی فلسفه است. در بحث های مروجۀحوزه ها علمی،تقسیر، حدیث، فقه و عرفان اسلامی از علمای که همه شناخت را صرف در چوکات عقل محدود می سازند و به نام عقل گرایان یاد شده که آن ها قدرت ماورالطبیعه را با بی باوری مینگرند، تابعین این مکتب را در سطح بحث های عادی بنام مکتب ارسطو یاد می کنند و تا زمان بیدل در آثار همۀ عرفای اسلامی جایی نمی یابیم که به عقل روی خوشی نشان داده باشند. همه از عشق سخن میگویند و بیدل شاید اولین عارف باشد که عقل را شامل عرفان اسلامی ساخت.در مثنوی عرفان عقل چنین تعریف میشود: “بیدل مثنوی عرفان و چار عنصر را بعد از چهل سالگی نوشته و در این دو اثر که بقول تذکره نگاران در ظرف سی سال نوشته شده بیدل فلسفه و ادراک خود را از هستی، وجود و جهان طرح ریزی کرده است”.….عقل ما قبل خود تصور کردسیر صد آئینه تحیر کردبود آن جمله در نقاب خفاکاین دم از جیب عقل شد پیدادر مقامی که جمع شد افهامعلم تحقیق کرد عقلش نامعقل مرآت آگهی ورقستاسم جمعیت شعور حقستهر طبیعت طبیعتی داردوز حقیقت ودیعتی داردزندگی مایه از نفس اندوختشمع راز نفس ز دل افروختدل فروزان ز روح و روح ز غیبجلوه چندین سر است و چندین جیبآن همه حرف بی اشارت و نقلجمع گردید و بست صورت عقلبیدل/عرفانتقریباً قسمت زیادی از مثنوی عرفان که یازده هزار بیت دارد به انسان و هستی و پیدایش کاینات وپیدایش انسان پرداخته و چار عنصر تعریف های واضحی از روح، عقل، زیبائی، هیولی، وجود وغیره دارد. بکنار گداشتن این دو اثر بیدل ، توسط بیدل شناسان ، پرده بر روی نطریات فلسفی بیدل انداخت و چون هدف مشخص ما شرح بیت بیدل است برای نزدیکی به معنی آن دو نظریۀ از نظریات فلسفی بیدل را در اینجا ذکر میکنیم:اول: به نظر بیدل انسان آخرین مخلوقیست که خداوند خلق نموده است و آن را ختم خلقت عالم خوانده، و در اول عرفان چنین میفرماید:عشق ازمشت خاکآدم ريختآنقدرخون که رنگ عالم ريختچيست آدم تجلی ادراکيعنی آنفهم معنی لولاکاحديت بنای محکم اوالف افتاده علت دم اودال اومغزاول وانجامکه دروحد وحدتست تمامميم آن ختم خلقت عالماين بود لفظ معنی آدمقلزم کاينات وهرچه دروستجوش بيتابی حقيقت اوستبیدل/عرفانو هم چنان در بند دوم ترجیع بند در بارۀ خلقت انسان چنین می گوید:نور و ظلمت مقابل هم شد / داد آرایش صباح و مساگشت اضداد ظاهر ازاعداد / ضد نار آب و ضد خاک هوااز عناصر جماد صورت بست /شوق ننشست ساعتی از پاپس طبیعت در اهتزاز آمد/ از جمادی نبات یافت نماباز حیوان شد و از او انسان / شد مسما به آدم و حواکرد پیدا ز نوع انسانی /کافر و گبر و مومن و ترسابیدل/ترجیع بند – ( تجلی دوست )– به اهتمام عارف عزیزدوم: در مورد تفاوت انسان با حیوان.بیدل عقل را شرط اساسی بنده گی می داند و در چار عنصر میگوید: “اگر عقل در عرصۀ فهم ربوبیت نمی تاخت، هیچ کس سر تسلیم عبودیت نمی انداخت” و هم چنان عقل و فکر را برای ادراک لازمی میداند:“عقل را خارج مراتبش قدم شمردن راه بجائی نبردن است،و فکر را آنسوی مدارجش تردد نمودن عنان به تحیر سپردن”. (چار عنصر-چاپ کابل -صفحۀ 196)و در فلسفۀ خاص خودش که بصورت داستان تمثیلی آمده فرق بین انسان و حیوان را در داشتن عقل دانسته و چنین می فرماید: “یعنی آدم اسم کیفیتی است متصف مراتب این صفات، و مشعر حقیقی متجلی ظهور این آیات.جمعی که ساغر دماغ شان از نشۀ عقل تهی است بحکم (کالانعام) خرس و بوزینه اند خارج ذریات انسان” و باز همانجا می فرماید:آدمی زاده وارث خرد استبی خرد غیر نسل حیوان نیستهر کجا عقل کرده ظهورمظهرش جز وجود انسان نیستشاهد عقل چیست شرم وادبکه ز هر گاو خر نمایان نیستحال می پردازیم به اصل مطلب:هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد // آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بودما ابتدا مصرع دوم را که باعث بحث وقابل تامل است شرح میکنیم و مصرع اول را بعد از آن:بیدل در شروع مثنوی عرفان چنانکه ذکر کردیم می فرماید: “عشق از مشت خاک آدم ریخت”. پس بیدل بر اصل خلقت انسان که خداوند تعالی در قران ذکر کرده (من انسان را از خاک آفریده ام)، ایمان داشته و این شک و یا اشتباه دوستان که بیدل را همفکر داروین می پنداشتند، زایل شد که انسان راشکل تکاملی یا ارتقا یافتۀ هر حیوان دیگر میدانستند.در نظریات فلسفی شان نیز دیدیم برای نسبیت دادن به داشتن عقل که آنرا شرط بنده گی و شرط ادراک خالق هستی دانسته، کلمۀ “حیوان” را ذکر کرده یعنی ماهیت نفسانی و یا روحانی و معنوی انسان نه شکل ظاهری اش را که داروین بحث نموده، مولانا ی بلخ هم در عین مطلب بیتی دارد:دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهرکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستدر اینجا “دد” به معنی حیوان همان صفت معنوی کسی که شکل ظاهری انسان اما باطن حیوانی دارد، بوده است. لذا دوستان نباید نظریۀ تحقیقی علمی داروین را با نظریۀ فلسفی بیدل همسان سازند. استعمال کلمۀ “بوزینه” به خاطر رعایت قافیه است زیرا مطلع چنین آغاز میشود:یک دو دم هنگامه تشویش مهر و کینه بودهر چه دیدم میهمان خانه ی آینه بودمن برای دوستانی که می خواهند درک بیشتری از نظریۀ فلسفی بیدل در بارۀ فرق انسان با ایمان و بی ایمان داشته باشد، متن کامل آن را میگذارم:“روح انسانی شاهدی است لاریبی که جمال استعدادش از بی نقابی های جوهر عقل پیداست، و آفتاب کمالش همان از دمیدن صبح ادراک لامع و هویدا. عقل سر چشمه ایست تراوش ایجاد معنی حیا، و حیا آیینه یی از حقیقت ایمان چهره گشا. اگر عقل در عرصۀ فهم ربوبیت نمی تاخت، هیچ کس سر تسلیم عبودیت نمی انداخت.هر کس زحقیقتی نباشد خبرشبیهوده به عبرت نرساند نظرشاز هستی ذات یار و معدومی خویشچیزی فهمید دل که خون شد جگرشآیه کریمۀ (ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون) مشعر رمز (لیعرفون) است و عرفان به مشاهدۀ عدمیت اعتبارات، شرم داشتن از هستی معبود بیچون. در صورتی که حقیقت ایمان بی درک این معنی نقش تحقیق نه بندد، و جوهر عقل بی امتیاز این کیفیت به نشۀ کمال نه پیوندد، ایمان بی عقل چون جوهر بی آئینه نقشی است موهوم، و حیای بی خرد چون آب بی چشمه سرابی معدوم. انتساب حیا و ایمان با عقل تحقیق رقم، نسبت عبارات و مضامین است با قلم. اسرار قلم و ایمان هم چنان از عقل مبرهن چون صورت مضمون از کتاب.نقش قدرت اعتبار کاف و نوناز قلم یعنی ز عقل آمد برونهر چه جز عقل است غیر از جهل نیستیعنی اسرار یقین را اهل نیستعالم بی عقل موهوم است و بسگر همه هستی است معدوم است و بسهر کجا کیفیت این نشه تافتخویش را آئینه دار شرم یافتبر عرق ریزی است بنیاد قلمسر نگونی دارد ایجاد قلماز حیا این جلوه را عریانی استحسن این معنی عرق پیشانی استشرم پیدایی نقابی کرده شقآگهی آئنه دارد از عرقدر خبر است که چون خیمۀ عنصر کیفیت وجود انسانی به طناب الفت (نفخت فیه من روحی) در سواد عالم ایجاد بر پا گردید و بهار گلشن تنزیه از هجوم آب و رنگ (خلق آدم علی صورته) به شگفتگی های چمن رسید، فصل رنگینی های کمال تقاضای شوخی کرد و نسیم صبح اقبال نوید دمیدن آورد. بفرمان حضرت رب الانام جبرئیل علیه الصلوة والسلام از محیط تنزه امواج قدم سه گوهر خاص که جوهر شناسی آن را جز جوهری فطرت کامل نشاید، و معمای قیمتش غیر از خواص معنی اسرار نکشاید بر خوان استعداد نهاد، و در نظر حقیقت شهودش عرض جلوه داد، تا یکی از آن ها اختیار نماید، و چون گوهر چشم برعنائی مطلق کشاید.اول: گوهر عقل که چراغ تحقیق سراغ انبیاء ست.دوم: گوهر حیا که شبنم طراوت توام گلشن اتقیاست.سوم: گوهر ایمان که تخم جمعیت حصول مزرع مدعاست.از آنجا که نشۀ (ینظر بنور الله ) صفا پرداز طینت او بود، تمثال اقبال فروغ در آئینه فطرتش پرتو دلنشینی نینداخت. به معرفت ( اول ما خلق الله العقل )گوهر عقل را که اصل قابلیات ادراک کونی و الهی است قابل پذیرائی شناخت.قطعه:چو شبنم فطرت آدم به نور پاک روشن شدتسلی از زمین و گردش از افلاک روشن شدجهانی سرمه پرداز شوخی مشت غبار اوهزار آیینه زین خاکستر بیباک روشن شدبه قدر فهم نامی گشت اگر حیوان اگر انسانکمال هر یک از آیینۀ ادراک روشن شدملک مقرب خواست آن دو گوهر از پیش بر دارد، و به خازن گنجینۀ غیب سپارد. آب گردیدن گوهر حیا طوفان ندامت انگیخت، و شکسته دلی گوهر ایمان عنان ناله بی اختیار گریست که تا گنج خانۀ (کنت کنزأ مخیفأ) سر بمهرنقطۀ ذات بود. ما و عقل پیوسته سر به گریبان موج یکتائی می جوشیدم، و در درج اسرار قدم به آهنگ پردۀ یکدلی می خروشیدیم. امروز که در چار سوی اعتبار تعین جنس اوهام رواج افزاست انفصال تخیل صوری برهم زن اتصال معنوی چراست؟ کریم در هنگام کرم آب از گوهر بر داشتن صرفه نمی بیند، و سحاب در فصل ترشح از خشکی بر قطرات گماشتن نم حاصلی نمی چیند.قطعه:جوهر عقل و حیا و ایماننقش آئینۀ اسرار هم اندگر یکی زین همه مفقود شودهمه در پردۀ ساز عدم اندجبرئیل حیران ندامت خروشی این گوهرها بود، تا آنکه از محیط رحمت ندای (دعهم إ تعالی) عقدۀ مشکل کشود. پس وجود آدم بحسب مایه داری آن سه گوهر مزین مراتب جمال گردید، و ذات کاملش به حیثیت این صفات ثلثه تشریف منصب کمال پوشید. فروغ گوهر عقل در انجمن دماغش بشمع افروزی بساط آگهی بالید، موج گوهر حیا بر صفحۀ سیمایش گلاب آثار عصمت پاشید، و صفای گوهر ایمان در صدف دلش بسامان انوار یقین جوشید.یعنی آدم اسم کیفیتی است متصف مراتب این صفات، و مشعر حقیقی متجلی ظهور این آیات.جمعی که ساغر دماغ شان از نشۀ عقل تهی است بحکم (کالانعام) خرس و بوزینه اند خارج ذریات انسان، و گروهی که آیینه سیمای شان از طراوت حیا خالی است سراب معنی اسلام اند به دلیل (الحیاء من الایمان).آدمی زاده وارث خرد استبی خرد غیر نسل حیوان نیستهر کجا عقل کرده ظهورمظهرش جز وجود انسان نیستشاهد عقل چیست شرم وادبکه ز هر گاو خر نمایان نیستجز و لاینفک خرد شرم استلیک این وصف در خسیسان نیستکفر محض است بی حیائی و بسهر کرا شرم نیست ایمان نیست”چار عنصر –چاپ کابل – صفحۀ 205امیدوارم که این نوشته مقبول خاطر دوستان گردند و آن شکوکی را که از اتهامات بر عقاید والای بیدل وارد نموده بودند، از بین برده باشد زیرا برای کسانی که یک عمر بیدل میخوانندو عقیده و ایمان اورا درک میکنند، برای شان دشوار خواهد بود اگر نظریات بیدل و داروین را در یک صفحه ببینند.اگر دو باره بر گردیم به مصرع اولهیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشدآدمی هم پیش از آن کادم شود، بوزینه بودبسیاری از ابیات غزلیات بیدل بر بنیاد مدعا و مثل استوار است و آن طوریست که ادعائی در مصرع اول گفته میشود و در مصرع دوم به استناد با مثالی شرح میگردد . که در بیت بالا هر دو مصرع عین مطلب را ارائه میکند .در بیت اول سه واژۀ هیولی، شکل و صورت داریم، برای شرح بیت هر سه واژه را تعریف نموده و ارتباط بینی شان را می یابیم.هیولی: ( (اصطلاح فلسفه ) عنصر. مایه . ماده ، مقابل صورت . این لفظ یونانی است و به معنی اصل و ماده و در اصطلاح فلسفه آن جوهری است درجسم که آنچه بر جسم عارض میشود از آن اتصال و انفصال می پذیرد و آن محل است برای صورت جسمی و صورت نوعی .(تعریفات سید جرجانی ). هیولی به نزد حکماء چیزی است که صورتها را به طور مطلق می پذیرد بدون تخصیص به صورتی معین و آن را ماده نیز گویند ) لغت نامۀ دهخداهیولی نخستین مادۀ هرجسم است. شکل مانند، شبه و مثل . و صورت شکل نقش ونگار یافته .ابوالمعانی بیدل در مصرع( هیچ شکلی بی هیولا قابل صورت نشد ) باز هم همان فلسفۀ خود را بیان میکند که وقتی انسان خلق شد (شکل) و بعداز آن با سه جوهر(عقل و ایمان و حیا) که هیولای معنویش است، مزین گردید بصورت انسان درآمد .هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد . (مدعا)آدمی هم پیش از آن کادم شود ، بوزینه بود . (مثال)بیدل این طرح را شاید برای بیان اندیشۀ فلسفی خود آورده باشد و وقتی ما به جهان عرفانی بیدل داخل میشویم، دنیای بزرگی است که آن دنیای تحیر بیدل است که در آئینۀ هستی ما را سال هاست پهلوی خود نشانده و سرودهایش در دست ما داده و خود خاموش است و صرف کتاب هایش که با ما حرف میزند و ما بدون آنکه به کنه راز هایش پی ببریم در حد ادراک خود تعبیر های از آن میکنیم . و اگر این مسئلۀ شکل و صورت را در دنیای عرفانی اش بخوانیم ، ما را بسوی بی سوئی می کشاندبیدل این صورت و شکل آنهمه نیستآدمی معنی دیگر داردعبید صافیانجمن دوستداران بیدل-کابلنشر سخنور</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 15:06:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری از دیوان سلطان یاووز سلیم ملقب به فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%84%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D9%85-gkmspnluxyea</link>
                <description>سلطان یاووز سلیم عثمانی توجه: ابتدا در اینترنت کلمات &quot; دروغ و بزرگنمایی نبرد چالدران &quot; و &quot; جنبش دروغها از تاریخ ایران &quot; و &quot; چهره های دروغین کشیده شده از سلطان سلیم اول توسط کمپانی هند شرقی و آنوسی ها &quot; و &quot; سلطان سلیم و خواب مولانا &quot; و &quot;سایت ارگ ایران&quot; و &quot;انوش راوید&quot; را کپی و سرچ نمایید و اگر به دنبال زندگینامه عرفانی ایشان هستید در ویرگول بالای مقاله بر روی 《هنر پرور》یا پروفایل آن کلیک نمایید .غزل ولایتبیا که مایه فخر است، اگر به جان و به تنغبارِ راهِ علی را به چشمِ پاک آوریمبه زیرِ سایه خورشیدِ دین، پناه بریمکه رو به درگهِ آن شاهِ تابناک آوریم«دل به مِهرِ حیدر و آلِ پیمبر بسته‌ایمدر ولای مرتضی، ما سینه را چاک آوریم»«هر که دشمن بود با آلِ علی در روز رزمما به تیغِ جان‌شکار، او را به خاک آوریم»سلیمی! از میِ حبّ علی چو مست شدیبگو که سر به فدای همان ملاک آوریم« سلطان یاووز سلیم »</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 14:45:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک رباعی از جنون ابومسلم بلخی: روایت الحاد در قلب خراسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%84%D8%AE%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-sfo9jyotosny</link>
                <description>ابومسلم بلخی توجه: برای دانستن زندگینامه ایشان ابتدا کلمه &quot; ابومسلم بلخی &quot; را در اینترنت سرچ نمایید.---بسیاری ابومسلم را با شمشیر خراسانی می‌شناسند، اما ابومسلم بلخی با خنجرِ شک، ریشه هستی را می‌زند. او از نسل مردم کوهسار است و خدایی نمی‌شناسد.---این خانهٔ دل، زِ سنگِ اندوه بنا شدهر گوشهٔ آن به ناله و آه گُنا شدچون ویران گردد، چه گویم از آن حال؟تنها غَمِ رفتنش به دل چون جَنا شد.« ابومسلم بلخی »---این است روایتِ هیچِ ابومسلم بلخی.---این رباعی، تنها یک شعر نیست؛ یک بیانیه‌ی عصیان است. ابومسلم بلخی در این چهار مصرع، تمامِ بنایِ هستی را به پرسش می‌کشد. او در جهانی که همه به دنبال معنا می‌گشتند، «پوچی» را به عنوان تنها حقیقتِ عریان برگزید.چرا این رباعی تکان‌دهنده است؟در نگاه ابومسلم، انسان نه خلیفه‌ی خداست و نه اشرف مخلوقات، بلکه «تصادفی است که در چاهِ زمان سقوط کرده است». او با استفاده از زبانی تند و گزنده، مخاطب را مجبور می‌کند تا با آینه‌ی جنون روبرو شود. اگر در وزنِ آن شکستی می‌بینید، بدانید که این «شکستِ آگاهانه» است؛ چرا که او معتقد بود:«حقیقتی که کج و معوج است، در کلامِ راست و موزون نمی‌گنجد.»این رباعی، میراثِ مردی است که از کوهسارهای بلخ برخاست تا به ما یادآوری کند: «هیچ، تنها چیزی است که واقعیت دارد.»</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 13:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-wyntclnkixub</link>
                <description>او زمانی که هیچ نداشت، از در گذشت…اما وقتی همه‌چیز داشت، دیگر نتوانست بیرون شود. 🦊روزی روباهی گرسنه، تاکستانی زیبا را کشف کرد.اما تاکستان با حصاری محکم احاطه شده بود و تنها یک سوراخ کوچک برای ورود داشت—آن‌قدر تنگ که بدن روباه از آن نمی‌گذشت.روباه فکری به ذهنش رسید:سه روز روزه گرفت.پس از سه روز، آن‌قدر لاغر شد که توانست از آن سوراخ باریک داخل شود.درون تاکستان، روباه آزادانه از انگورهای رسیده و شیرین خورد.آن‌قدر خورد که گویی می‌خواست گرسنگیِ روزهای گذشته را جبران کند.اما زمانی که خواست بیرون شود، با حقیقتی تلخ روبه‌رو شد:شکمِ پر و ورم‌کرده‌اش دیگر از همان سوراخ تنگ عبور نمی‌کرد.پس دوباره همان کار را کرد.سه روز دیگر در داخل تاکستان روزه گرفت،تا بار دیگر لاغر شود و بتواند بیرون بیاید.وقتی دوباره بیرون ایستاد، نگاهی به پشت سر انداخت و با آهی گفت:«ای تاکستان، تو زیبا هستی و انگورهایت شیرین‌اند.اما من واقعاً چه چیزی از تو به‌دست آوردم؟با شکمی خالی وارد شدم، و با شکمی خالی بیرون می‌روم.»💡 درس‌های زندگیاین داستان، منطق عمیقی از شیوهٔ کارِ دنیا را نشان می‌دهد:• قانون توازن: هر چیزی قیمتی دارد.برای هر «دستاوردی»، باید «بهایی» پرداخت.گاهی آنچه می‌پردازیم، دقیقاً برابر با چیزی‌ست که به‌دست می‌آوریم.• ارزش تجربه:اگر روباه در پایان باز هم گرسنه است،پس تنها سود واقعی‌اش، تجربهٔ چشیدن انگورها بوده است.زندگی نیز چنین است:ما با دستان خالی وارد این دنیا می‌شویم و با دستان خالی از آن می‌رویم.آنچه اهمیت دارد، نه آن چیزی‌ست که جمع می‌کنیم،بلکه تجربه‌ها و فهمی‌ست که با خود می‌بریم.• حکمت عملی:خود را اسیرِ جمع‌آوری چیزهایی نکن که نمی‌توانی از دروازه‌های تنگِ زندگی با خود عبور دهی.در عوض، روی خرد و شخصیت سرمایه‌گذاری کن—تنها گنج‌هایی که تو را سنگین نمی‌کنند، بلکه غنی‌تر می‌سازند.🌿 تأمل شخصیدر جهانی که مدام ما را به «بیشتر داشتن» تشویق می‌کند،گاهی خردِ واقعی در این است که بدانیم چه زمانی رها کنیم—تا سبک بمانیم، و آزاد.</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 12:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری از موفق بن حمدالله قونوی، ملقب به مولانای ثانی و مخترع سبک کج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%A8%D9%86-%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%84%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%B9-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%DA%A9%D8%AC-mvedfhaluw1w</link>
                <description>موفق بن حمدالله قونوی زندگینامه موفق بن حمدالله قونوی(مولانای ثانی): https://www.tarafdari.com/node/2695547به کانال فیسبوک کانال اشعار موفق بن حمدالله قونوی بپیوندید :Facebook https://share.google/1y0ZG0GIlldqmTnkR---بسیاری او را با مولانا جلال‌الدین اشتباه می‌گیرند، اما موفق بن حمدالله قونوی روایتی دیگر از جنون را در قونیه بنا کرد.---«نسخه‌شناسانِ غربی در کدکس‌های واتیکان، سبکِ موفق را &quot;نثرِ مسجعِ مجنون&quot; نامیده‌اند؛ سبکی که در آن معنا فدای زیباییِ ظاهریِ قافیه نمی‌شود.»«او معتقد بود قافیه، زنجیری است که حقیقت را به بند می‌کشد. موفق بن حمدالله، کلمات را همان‌گونه که از چاهِ روحش فوران می‌کرد، روی کاغذ می‌ریخت؛ بی‌آنکه به فکر تساویِ هجاها باشد.»---در حالی که جهان با وزن‌های مقفیِ مولانا به خواب رفته بود، موفق بن حمدالله قونوی در کوچه‌های قونیه با اشعاری بی‌قواره و کج، تیشه به ریشه هستی می‌زد. این شعر، قطعه‌ای از جنون اوست...---مُرغِ غزل‌خوانِ دلم را قفسی زار گرفت،تا کی اندر قفس، این نالهٔ اسرار گرفت؟پر بگشای که در باغِ فنا منزلِ ماست،روح از این خاک برون رفت و هوادار گرفت.《 موفق بن حمدالله قونوی 》---برگرفته از رسائلِ پراکنده؛ بازنویسی شده بدونِ دست‌کاری در فرمِ اولیه (حتی به قیمتِ شکستنِ وزن)---«چرا موفق بن حمدالله قونوی کمرِ قافیه را شکست؟» بسیاری از کسانی که برای نخستین بار با اوراق پراکنده‌ی موفق بن حمدالله قونوی (معروف به مولانای دوم) روبرو می‌شوند، از تشتت وزن و کجیِ قوافی در اشعار او شگفت‌زده می‌شوند. اما حقیقت تلخ‌تر از آن است که در ترازوی عروض بگنجد. موفق، آگاهانه و با لجاجتی فیلسوفانه، نظمِ پوشالیِ کلمات را در هم ریخت. او معتقد بود: «جهانی که بر پایه‌ی پوچی و جنون بنا شده، نباید با کلامی موزون ستایش شود؛ قافیه، دروغِ شاعران برای زیبا جلوه دادنِ این ویرانه است.» آنچه در ادامه می‌خوانید، نه یک شعرِ کلاسیک، بلکه فریادی است که از قیدِ هجاها رسته است. ما این متن را بدون کوچک‌ترین تصرف در فرمِ اولیه‌اش (بر اساس گزارش‌های مکتوم) منتشر می‌کنیم تا امانت‌داری تاریخی در پیشگاهِ جنونِ او حفظ شود.</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 12:35:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایتی از حضرت مولانا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-hx3njwmpyhkh</link>
                <description>حضرت مولانا در این نوشته، حکایتی از دفتر سوم مثنوی مولانا روایت می‌شود؛ داستانی که با طنزی ظریف، نادانی انسان فریب‌خورده و ساده‌لوحی کسانی را نشان می‌دهد که ظاهر سخن را می‌پذیرند و از حقیقت پنهان غافل می‌مانند. فاطما چنگیز در این بازنویسی، ما را به تماشای دزدی می‌برد که صدای کندن دیوار را «طبل» می‌نامد؛ تمثیلی از فریبکاری و سطحی‌نگری که مولانا با مهارتی شگفت بیان می‌کند.دزد و صدای طبلدزدی برای اینکه بتواند وارد خانه‌ای شود، نیمه‌شب زیر دیوار آن خانه را سوراخ می‌کرد. یکی از اهالی خانه که شب خوابش نمی‌برد، از پنجره به پایین نگاه کرد و دزد را دید که پای دیوار مشغول کندن آن است.پس فریاد زد: «ای مرد، تو کیستی؟ چه کار می‌کنی؟»دزد بلافاصله جواب داد: «دارم طبل می‌زنم.»اهل خانه گفت: «این چه طبلی است که صدایش نمی‌آید؟»دزد خندید و گفت: «وقتی صبح شد، صدایش را خواهی شنید.»مولانا در اینجا می‌گوید: آنان که سطحی‌نگرند، از شناخت حقیقی پدیده‌ها عاجز می‌مانند؛ مانند قوم نوح که ساختن کشتی را کاری بیهوده می‌دانستند، در حالی که نجاتشان در همان کشتی بود. انسان‌های دروغگو و فریبکار بسیارند، اما باید عاقل بود و ساده‌لوح نبود تا فریب ظاهر سخن آنان را نخورد.این مثل بشنو که شب دزدی عنید  در بنِ دیوار حفره می‌برید  نیم‌بیداری که او رنجور بود  طَقطَقِ آهسته‌اش را می‌شنوددفتر سوم مثنوی</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 12:05:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عباس بن عبدالمطلب؛ کسی که در بدر اسیر شد و ببینید پیامبر ﷺ با او چگونه رفتار کرد! (داستان کامل)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D9%86-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-%EF%B7%BA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-kc7d46cequlx</link>
                <description>خبر به عبدالمطلب بن هاشم، بزرگ قریش، رسید که در میان دختران پادشاهان ربیعه، زنی خردمند و زیبا به نام نُتَیله هست. او به خواستگاری‌اش رفت و با وی ازدواج کرد. این بانوی گرامی پسری خوش‌سیما و نیکومنظر برایش به دنیا آورد که نامش را عباس گذاشت. عبدالمطلب بسیار شاد شد.دو سالی نگذشت که بار دیگر خانه عبدالمطلب غرق شادی شد؛ زیرا برای پسرش عبدالله نیز پسری زاده شد که در زیبایی و درخشش چهره همانند عباس بود. وقتی عبدالمطلب او را دید، اشک شوق در چشمانش حلقه زد؛ چرا که آرزو داشت پدرش زنده بود تا در شادی او شریک می‌شد. نام او را محمد گذاشت.محمد ﷺ و عباس در دامان عبدالمطلب پرورش یافتند. آن دو گمان می‌کردند همچون دو برادرند؛ با هم می‌رفتند و بازمی‌گشتند، از یک ظرف غذا می‌خوردند و در یک جا بازی می‌کردند.⸻پس از وفات عبدالمطلبوقتی عباس ده ساله بود، عبدالمطلب درگذشت و مکه در سوگ فرو رفت. اما اندوه عباس و محمد بیشتر بود؛ زیرا طعم یتیمی را چشیدند. پس از تقسیم مناصب عبدالمطلب، قریش منصب «سقایة الحاج» (آب‌رسانی به حاجیان) را به عباس سپرد، با آنکه سنش کم بود؛ چون در او نشانه‌های بزرگی و سیادت می‌دیدند.آن دو نوجوان رشد کردند و به دو جوان رشید بدل شدند، به‌گونه‌ای که هر کس آنان را می‌دید، گمان می‌برد دوقلو هستند.پس از اسلام آوردن عباس، کسی از او پرسید: تو بزرگ‌تری یا رسول خدا ﷺ؟ پاسخ داد: او از من بزرگ‌تر است، ولی سن من دو سال از او بیشتر است.⸻بعثت پیامبر ﷺ و موضع عباسدر چهل سالگی، خداوند محمد بن عبدالله ﷺ را به رسالت برگزید و مأمور ساخت خویشاوندان نزدیک خود را انذار دهد. عباس که عموی پیامبر و دوست صمیمی او بود، با اینکه محبت ویژه‌ای به او داشت، به دلیل جایگاه اجتماعی و ریاستی که در قریش داشت، نمی‌خواست از قومش جدا شود؛ بنابراین در آغاز دعوت پیامبر را نپذیرفت.با این حال، همواره از او حمایت می‌کرد و مانع آزارش می‌شد. در شب بیعت عقبه، هنگامی که پیامبر ﷺ با انصار دیدار کرد، عباس ـ در حالی که هنوز مشرک بود ـ همراهش بود و نخستین کسی بود که سخن گفت. او به انصار هشدار داد که اگر می‌خواهند از محمد حمایت کنند، باید تا پای جان پای عهد بایستند.⸻بدر و اسارت عباسوقتی قریش برای جنگ بدر حرکت کرد، عباس از جنگ با برادرزاده‌اش ناخشنود بود، اما ناچار همراه آنان رفت و از جمله کسانی بود که هزینه تغذیه سپاه مشرکان را بر عهده داشت.پیامبر ﷺ به یارانش فرمود:«هر کس ابو‌البختری را دید نکشد، و هر کس عباس بن عبدالمطلب را دید نکشد؛ زیرا آن دو به اجبار بیرون آمده‌اند.»در جنگ بدر، مسلمانان پیروز شدند و عباس در میان اسیران قرار گرفت. اسیرکننده او مردی ضعیف‌اندام به نام ابو الیسر بود، در حالی که عباس مردی بلندبالا و نیرومند بود. فرزندانش بعدها از او پرسیدند چگونه چنین شخصی توانسته او را اسیر کند؟ عباس گفت: هنگام حمله، در چشم من از فیل بزرگ‌تر می‌نمود و چنان دستم را گرفت که گویی خون از ناخن‌هایم خواهد چکید!آن شب عباس در اردوگاه اسیران نزدیک پیامبر ﷺ بود و از شدت درد و سختی طناب‌ها ناله می‌کرد. ناله‌اش پیامبر را اندوهگین ساخت. وقتی یارانش علت اندوه را پرسیدند، فرمود: «ناله عباس مرا ناراحت کرده است.» یکی از مسلمانان بندهای او را شل کرد و پیامبر ﷺ دستور داد همین کار را با همه اسیران انجام دهند.سپس برای آزادی اسیران فدیه تعیین شد. عباس گفت مالی ندارد. پیامبر ﷺ فرمود:«پس آن مالی که نزد همسرت ام‌الفضل گذاشتی و گفتی اگر کشته شدم، برای فضل چنین و برای عبدالله و عبیدالله چنان باشد، چه شد؟»عباس شگفت‌زده شد؛ زیرا این راز را جز خدا کسی نمی‌دانست.⸻اسلام آوردن عباسعباس در جنگ احد شرکت نکرد و حتی پیامبر ﷺ را از حرکت قریش آگاه ساخت.بیست سال از بعثت گذشت و او هنوز اسلام نیاورده بود. روزی با همسرش ام‌الفضل درباره صفات نیک پیامبر سخن می‌گفتند و ماجرای خبر دادن از مال پنهان را یاد می‌کردند. ناگهان عباس گفت: «ای ام‌الفضل، چرا اسلام نیاوریم؟» همسرش شاد شد. اندکی بعد، هر دو رهسپار مدینه شدند.در مسیر، در جُحفه با پیامبر ﷺ روبه‌رو شدند که برای فتح مکه حرکت می‌کرد. عباس گفت: «برای خدا و رسولش آمده‌ام.» شهادتین گفت و اسلام آورد. اشک شوق در چشمان پیامبر ﷺ جاری شد و فرمود:«ای عمو، هجرت تو آخرین هجرت است، همان‌گونه که نبوت من آخرین نبوت است.»⸻عباس پس از اسلاماز آن پس، عباس کوشید گذشته را جبران کند. در جنگ حنین، هنگامی که برخی مسلمانان پراکنده شدند، همچون شیری شجاع در کنار پیامبر ﷺ ایستاد؛ شمشیر در دست داشت و مهار استر پیامبر را گرفته بود تا خداوند پیروزی را نصیب مسلمانان کرد.در تبوک (جیش العسره) نیز مال فراوانی آورد و پیش روی پیامبر ریخت.پس از وفات پیامبر ﷺ، در زمان خلافت ابوبکر صدیق و عمر بن خطاب جایگاه والایی داشت.در سال قحطی «عام الرماده»، وقتی باران نیامد، عمر بن خطاب از عباس خواست برای مردم دعا کند. عباس با خشوع دست به دعا برداشت و مردم آمین گفتند. هنوز دعایش تمام نشده بود که ابرها آمدند و باران فرو ریخت و خداوند گرفتاری مسلمانان را برطرف ساخت.⸻اگر این داستان برایتان آموزنده بود، فراموش نکنید بر پیامبر محبوب، مصطفی ﷺ، درود بفرستید 🤍</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 11:50:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری از دیوان سلطان یاووز سلیم ملقب به فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%84%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D9%85-lwcuvhtiofmr</link>
                <description>سلطان یاووز سلیم عثمانی توجه: ابتدا در اینترنت کلمات &quot; دروغ و بزرگنمایی نبرد چالدران &quot; و &quot; جنبش دروغها از تاریخ ایران &quot; و &quot; چهره های دروغین کشیده شده از سلطان سلیم اول توسط کمپانی هند شرقی و آنوسی ها &quot; و &quot; سلطان سلیم و خواب مولانا &quot; و &quot;سایت ارگ ایران&quot; و &quot;انوش راوید&quot; را کپی و سرچ نمایید و اگر به دنبال زندگینامه عرفانی ایشان هستید در ویرگول بالای مقاله بر روی 《هنر پرور》یا پروفایل آن کلیک نمایید .غزل مولا علیاگر خواهی که بر ملکِ حقیقت، شهره گردی جان!غلامی کن در آن کویی که شاهان، بنده آنجاینددرِ این خانه را کوبیدن از صد سلطنت بهترکه اینجا خاکیان، با قدسیان هم‌عهد و هم‌پایند«سلیمی! رو به درگاهِ علی کن، کز پیِ نصرتهزاران همچو جَم، در خدمتِ آن درگه است اینجا»به تیغِ عشق ببرّد سینه را هر کس که زد لافیکه مردانِ خدا در عشقِ او، بی سر، سرآیندمجو در جای دیگر عزتی را کز پیِ رفعتتمامِ مُلکتِ عالم، در این درگاه، پیدایند« سلطان یاووز سلیم »</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 00:18:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق: آتشی که گواهی نمی‌طلبد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%AF-ssvalrb4fbzz</link>
                <description>■ عشق: آتشی که گواهی نمی‌طلبداهلِ تحقق گفته‌اند که عشق آن‌جا آغاز می‌شود که وصف پایان می‌یابد.آنچه بتوان دربارهٔ عشق گفت، هنوز در حجابی از خودِ عشق است. از همین رو، برخی از بزرگ‌ترین عاشقان، خاموش‌ترین آنان بودند.▪︎ ابوالحسن خراز ق گفت:«عشق آتشی است که خداوند در دل می‌افروزد؛همهٔ نام‌ها را می‌سوزاند و تنها “نام‌برده” را باقی می‌گذارد.»این آتش خود را اعلام نمی‌کند، اجازه نمی‌طلبد.چون فرود آید، کیهانِ درونیِ بنده را دگرگون می‌سازد.آنچه زمانی محور بود، حاشیه می‌شود؛و آنچه عزیز بود، بی‌وزن می‌گردد.⸻■ رحمتِ بی‌رحمانهٔ عشقعشق رحمت است، اما رحمتی که می‌سوزاند.▪︎ عبدالواحد بن زید ق گفت:«اگر با عاشقان به نرمی رفتار می‌کرد، آنان عاشقِ خود می‌ماندند.»پس محبت الهی، دل را با فقدان، دوری، سکوت و حیرت می‌زند.سالک می‌پندارد که رها شده است،اما در حقیقت، تهی می‌شود.▪︎ سهل تستری ق گفت:«چون خدا بنده‌ای را دوست بدارد، او را به شوق مشغول می‌کند تا برای غیرِ او وقتی نداشته باشد.»شوق، تسلّی نیست؛ تمرین است.دل را فراتر از ظرفیتش می‌کِشد تا آن‌گاه که دل بشکند و ظرفِ آنچه در گنجایش نمی‌آید گردد.⸻■ سوختنِ بی‌حرکتیکی از نشانه‌های کمالِ عشق، سکون در حالِ سوختن است.▪︎ ابوسعید خراز ق گفت:«عاشق کسی است که ظاهرش آرام است،و باطنش کوره‌ای سوزان.»از این رو بزرگ‌ترین عاشقان، اغلب عادی می‌نمایند.آتش‌شان دیگر دیده نمی‌شود، زیرا حتی میلِ دیده شدن در حالِ سوختن را نیز سوزانده است.▪︎ ابن عطاءالله اسکندری ق به این مقام اشاره کرد آن‌گاه که گفت:«شاید درِ طاعت را بر تو گشوده باشد، اما درِ قبول را نه؛و شاید درِ خواری را بر تو گشوده باشد، و آن عینِ عشق است.»⸻■ عشق و گم شدنِ جهتدر آغاز راه، عاشق خدا را می‌جوید؛در عشق، خودِ جهت از میان می‌رود.▪︎ ابوبکر شبلی ق گفت:«او را جستم تا جست‌وجو سوخت؛آنگاه دیدم که او بود که مرا می‌جست.»این گم شدنِ جهت، عقل را می‌ترساند.ذهن نقشه و نشانه می‌طلبد، اما عشق همهٔ جهت‌ها را برمی‌چیند.عاشق دیگر نمی‌داند کجاست، کیست، و چرا حرکت می‌کند—و با این همه، حرکت می‌کند.⸻■ حجابِ اُنسهر عاشقی به کشف و مکاشفه نمی‌رسد.برخی به چیزی سنگین‌تر می‌رسند: حجابِ اُنس.▪︎ یوسف بن الحسین ق گفت:«خود را از من پوشاند، پس سوختم؛اگر پرده برمی‌داشت، هلاک می‌شدم.»پس خودِ حجاب، رحمت می‌شود،و سوختن، محافظت.بسیاری از عاشقان در شوق زیستند و مردند، بی‌آنکه وصال را بچشند—و با این حال، از شاهدان نزدیک‌تر بودند.از این رو صوفیان گفتند:«گاه شوق، از وصول برتر است.»⸻■ عشق و سرّ محمدیهمهٔ آتش‌های عشق، شراره‌ای از یک خورشیدند:دلِ سیدنا محمد ﷺ.▪︎ احمد البدوی ق گفت:«هر که عشق را بی‌دلبستگی به پیامبر ﷺ بچشد،آتشی بی‌نور چشیده است.»پیامبر ﷺ تمام وزن محبت الهی را حمل کرد،بی‌آنکه مستی، تعادلش را بشکند.عشق او، هوشیارانه و در کمالِ اعتدال بود—آتشی که به رحمت مهار شده بود.از این رو بسیاری از اولیاء گفتند:«ایمن‌ترین راه در میان آتشِ عشق، کثرتِ صلوات است؛زیرا دل را در حالِ سوختن، لنگر می‌کند.»⸻■ هنگامی که آتش کارش را تمام می‌کنددر پایانِ عشق، چیزی نمایشی باقی نمی‌ماند.نه فریاد،نه وجد،نه ادعا.تنها خدمت، تواضع، و مهربانیِ ناگفته.▪︎ ابن عجیبه ق گفت:«پایان عشق، شور نیست؛ بلکه امانت‌داری است.»عاشق امین می‌شود—با مردم، با درد، با سکوت.راز خدا را حمل می‌کند، بی‌آنکه نیاز به گفتنش داشته باشد.⸻■ حقیقت نهایی عشقاولیاء بر یک چیز اتفاق داشتند،هرچند اندکی جرأت گفتنش را داشتند:«عاشق هرگز خدا را دوست نداشت؛خدا خود را از طریق عاشق دوست داشت.عشق آتشِ تو نیست؛تو هیزم آنی.و چون آتش تو را یکسره بسوزاند،آنچه می‌ماند نه عاشق است و نه معشوق—بلکه تنها عشق است.»</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 23:52:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری از عرفی شیرازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-kyk2kts3ne5h</link>
                <description>ز سوز سینه ام هفت آسمان مستانه میرقصداگر رمزی بگویم شیخ در میخانه میرقصدمیان ما وزاهد اینقدر فرق است در باطنکه ما رسوای بازاریم او در خانه میرقصدشهید خنجر عشقیم بدور تربتم هر شبملک می آید ودر صورت پروانه میرقصدچنان بنواخت پیردیر ناقوس محبت را که امشب پاسبان کعبه در بتخانه میرقصدچنان شد مست عرفی بر در کاشانهء وحدتبر همن گفت این کافر چه استادانه میرقصدعرفی شیرازی</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 23:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرهایی از سعدی و عطار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1-v2xdjwdnziz0</link>
                <description>عطار نیشابوریسعدی شیرازیساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایمبا خرابات آشناییم از خرد بیگانه‌ایمخویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع‌وارهر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه‌ایماهل دانش را در این گفتار با ما کار نیستعاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه‌ایمگرچه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهر استما به قلاشی و رندی در جهان افسانه‌ایماندر این راه ار بدانی هر دو بر یک جاده‌ایمواندر این کوی ار ببینی هر دو از یک خانه‌ایمخلق می‌گویند جاه و فضل در فرزانگیستگو مباش اینها که ما رندان نافرزانه‌ایمعیب توست ار چشم گوهربین نداری ورنه ماهر یک اندر بحر معنی گوهر یکدانه‌ایماز بیابان عدم دی آمده فردا شدهکمتر از عیشی یک امشب کاندر این کاشانه‌ایمسعدیا گر بادهٔ صافیت باید باز گو:ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایمسعدیپادشاها جرم ما را در گذارما گنه کاریم و تو آمرزگارتو نکوکاری و ما بد کرده‌ایمجرم بی‌پایان و بیحد کرده‌ایمسالها در فسق و عصیان گشته‌ایمآخر از کرده پشیمان گشته‌ایمروز و شب اندر معاصی بوده‌ایمغافل از یؤخذ نواصی بوده‌ایمدایما در بند عصیان بوده‌ایمهم قرین نفس و شیطان بوده‌ایمبی گنه نگذشته بر ما ساعتیبا حضور دل نکرده طاعتیبر درآمد بندهٔ بگریختهآب روی خود بعصیان ریختهمغفرت دارد امید از لطف توزانکه خود فرمودهٔ لاتقنطوابحر الطاف تو بی پایان بودناامید از رحمتت شیطان بودنفس و شیطان زد کریما راه منرحمتت باشد شفاعت خواه منچشم دارم کز گنه پاکم کنیپیش از آن کاندر جهان خاکم کنیاندر آن دم کز بدن جانم بریاز جهان با نور ایمانم بریعطار </description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 23:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخوانید: رباعیِ خونین ابومسلم بلخی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%84%D8%AE%DB%8C-jiqdgxcnlnw8</link>
                <description>توجه: برای دانستن زندگینامه ایشان ابتدا کلمه &quot; ابومسلم بلخی &quot; را در اینترنت سرچ نمایید.---بسیاری ابومسلم را با شمشیر خراسانی می‌شناسند، اما ابومسلم بلخی با خنجرِ شک، ریشه هستی را می‌زند. او از نسل مردم کوهسار است و خدایی نمی‌شناسد.---ما در پیِ آن کمالِ پنهان بودیماز خویش جدا، بهرِ هر درمان بودیمچون حلقهٔ وصل برمیان بَستیماز خویش بریدیم و پریشان بودیم.« ابومسلم بلخی »---این است روایتِ هیچِ ابومسلم بلخی.---این رباعی، تنها یک شعر نیست؛ یک بیانیه‌ی عصیان است. ابومسلم بلخی در این چهار مصرع، تمامِ بنایِ هستی را به پرسش می‌کشد. او در جهانی که همه به دنبال معنا می‌گشتند، «پوچی» را به عنوان تنها حقیقتِ عریان برگزید.چرا این رباعی تکان‌دهنده است؟در نگاه ابومسلم، انسان نه خلیفه‌ی خداست و نه اشرف مخلوقات، بلکه «تصادفی است که در چاهِ زمان سقوط کرده است». او با استفاده از زبانی تند و گزنده، مخاطب را مجبور می‌کند تا با آینه‌ی جنون روبرو شود. اگر در وزنِ آن شکستی می‌بینید، بدانید که این «شکستِ آگاهانه» است؛ چرا که او معتقد بود:«حقیقتی که کج و معوج است، در کلامِ راست و موزون نمی‌گنجد.»این رباعی، میراثِ مردی است که از کوهسارهای بلخ برخاست تا به ما یادآوری کند: «هیچ، تنها چیزی است که واقعیت دارد.»</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 22:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رباعی ای از بزرگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-yyvktpxxwuhd</link>
                <description>بادی که ز کوی آن نگارین خیزداز خاک جفا صورت مهر انگیزدآبی که ز چشم من فراقش ریزدهر ساعتم آتشی به سر بربیزدسنایی- دیوان اشعار- رباعیات- رباعی شمارهٔ ۱۴۳🌹🌹🌹آن را که جمال ماه پیکر باشددر هرچه نگه کند منور باشدآیینه به دست هرکه ننماید نوراز طلعت بی‌صفای او در باشدسعدی - دیوان اشعار- رباعیات- رباعی شمارهٔ ۴۳🌹🌹🌹باز ماه رمضان آمد و بر بام فلکمی‌زند بانگ منادی که گنه کار کجاست؟سفره رنگین و خدا چشم به راه من و توستتاکه معلوم شود طالب دیدار کجاستژولیده_نیشابوری🌹🌹🌹بازآ که در فراق تو چشم امیدوارچون گوش روزه دار بر الله اکبر استدانی که چون همی‌گذرانیم روزگارروزی که بی تو می‌گذرد روز محشر استسعدی - غزل ۶۴🌹🌹🌹دی بر سر گور ذله غارت گردممر پاکان را جنب زیارت کردمشکرانهٔ آنکه روزه خوردم رمضاندر عید نماز بی طهارت کردمابوسعید_ابوالخیر - رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران- رباعی شمارهٔ ۴۲۱🌹🌹🌹دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضانوز عید تو شد شاد و همایون رمضانوانگه عمل کمان به مو وابسته استگر مو شود اندیشه نگنجد به میانمولانا - دیوان شمس- رباعیات- رباعی شمارهٔ ۱۴۷۱🌹🌹🌹</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 22:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری از موفق بن حمدالله قونوی، ملقب به مولانای ثانی و مخترع سبک کج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%A8%D9%86-%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%84%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%B9-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%DA%A9%D8%AC-fnc6okop4bfh</link>
                <description>موفق بن حمدالله قونوی توجه: برای دانستن زندگینامه ایشان ابتدا کلمه &quot; موفق بن حمدالله قونوی &quot; را در اینترنت سرچ نمایید.---بسیاری او را با مولانا جلال‌الدین اشتباه می‌گیرند، اما موفق بن حمدالله قونوی روایتی دیگر از جنون را در قونیه بنا کرد.---«نسخه‌شناسانِ غربی در کدکس‌های واتیکان، سبکِ موفق را &quot;نثرِ مسجعِ مجنون&quot; نامیده‌اند؛ سبکی که در آن معنا فدای زیباییِ ظاهریِ قافیه نمی‌شود.»«او معتقد بود قافیه، زنجیری است که حقیقت را به بند می‌کشد. موفق بن حمدالله، کلمات را همان‌گونه که از چاهِ روحش فوران می‌کرد، روی کاغذ می‌ریخت؛ بی‌آنکه به فکر تساویِ هجاها باشد.»---در حالی که جهان با وزن‌های مقفیِ مولانا به خواب رفته بود، موفق بن حمدالله قونوی در کوچه‌های قونیه با اشعاری بی‌قواره و کج، تیشه به ریشه هستی می‌زد. این شعر، قطعه‌ای از جنون اوست...---محرمِ عشق و احتیاجِ من تویی،سِرِّ نهانی و وضوحِ دَم تویی.بی تو، جهان خاکستری است و پوچ،ای رازِ ازل، نهایتی کم تویی.《 موفق بن حمدالله قونوی 》---برگرفته از رسائلِ پراکنده؛ بازنویسی شده بدونِ دست‌کاری در فرمِ اولیه (حتی به قیمتِ شکستنِ وزن)---«چرا موفق بن حمدالله قونوی کمرِ قافیه را شکست؟»بسیاری از کسانی که برای نخستین بار با اوراق پراکنده‌ی موفق بن حمدالله قونوی (معروف به مولانای دوم) روبرو می‌شوند، از تشتت وزن و کجیِ قوافی در اشعار او شگفت‌زده می‌شوند. اما حقیقت تلخ‌تر از آن است که در ترازوی عروض بگنجد.موفق، آگاهانه و با لجاجتی فیلسوفانه، نظمِ پوشالیِ کلمات را در هم ریخت. او معتقد بود: «جهانی که بر پایه‌ی پوچی و جنون بنا شده، نباید با کلامی موزون ستایش شود؛ قافیه، دروغِ شاعران برای زیبا جلوه دادنِ این ویرانه است.» آنچه در ادامه می‌خوانید، نه یک شعرِ کلاسیک، بلکه فریادی است که از قیدِ هجاها رسته است. ما این متن را بدون کوچک‌ترین تصرف در فرمِ اولیه‌اش (بر اساس گزارش‌های مکتوم) منتشر می‌کنیم تا امانت‌داری تاریخی در پیشگاهِ جنونِ او حفظ شود.</description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 22:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توضیحات فلسفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53039993/%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-k7xsrnreejqn</link>
                <description>هر کسی سرگرمی دارد . بعضی ها سکه های قدیمی جمع می کنند . بعضی ها خودشان را با کارهای دستی سرگرم می کنند و بعضی ها بیشتر وقت آزادشان را صرف یک ورزش خاص می کنند .  خیلی ها هم به مطالعه علاق دارند . اما موضوعات مطالعه آدمها خیلی فرق دارد .بعضی ها روزنامه و مجلات فکاهی می خوانند وبعضی ها از خواندن رمان لذت می برند . بعضی ها هم کتابهای مختلف در مورد نجوم یا زندگی حیوانات یا اختراعات فنی را ترجیح می دهند .اگر من به اسب و به اسبهای زیبا علاقه مند باشم نمی توانم توقع داشته باشم دیگران هم به اندازه من تحت تاثیر این موضوع قرار بگیرند . اگر من همه گزارشهای ورزشی را با علاقه زیاد دنبال می کنم باید تحمل این را داشته  باشم که کسانی هم وززش را خسته کننده  بدانند اما آیا موضوعی هست که مورد علاقه همه باشد . آیا موضوعی هست که بدون در نظر گرفتن مکان جغرافیایی به همه مردم مربوط بشود ؟ چه چیزی در زندگی مهمتر از همه است ؟ اگر این سئوال را از یک آدم گرسنه بپرسیم جواب می دهد غذا . اگر از یک آدم سرما زده بپرسیم جوابش گرماست . اگرهم از یک آدم تنها بپرسیم جواب می دهد بودن در بین آدمها . اما وقتی این جور نیازها بر طرف شود آیا چیزی دیگری هم هست که آدم به آنها احتیاج داشته باشد ؟ فیلسوف ها معتدند که بله وجود دارد . آنها معتدند آدم نمی تواند با نان زندگی کند . همه آدمها            به غذا احتیاج دارند . همه به محبت و دلسوزی احتیاج دارند . اما باز چیزی ا غیر از نان و محبت و دلسوزی وجود دارد که همه آدمها به آن محتاج اند : پیدا کردن جواب اینکه ما کی هستیم و چرا زندگی می کنیم . دنیای سوفی / یاستین گوردر / ترجمه مهرداد بازیاری </description>
                <category>هنر پرور</category>
                <author>هنر پرور</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 20:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>