<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منِ‌تو.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53119534</link>
        <description>شهرِ من الفبا را از یاد برده بود،اما حرف میزد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:36:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1449582/avatar/VD6jYE.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>منِ‌تو.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53119534</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شمس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53119534/%D8%B4%D9%85%D8%B3-wefekgkynlqd</link>
                <description>طلوع، سیبی است که در دستانِ کوهاز شاخه‌های مه‌آلودِ صبح چیده می‌شود.هوا، لبریز از تپشِ نور است،و من،در سکوتی که عطرِ کهنگی نمی‌دهد،روی لبه‌ی جهان نشسته‌ام.می‌نویسم:&quot;زندگی، همین گشودنِ پلک استرو به رقصِ طلاییِ خورشید.&quot;((:«الفجرُ تُفّاحةٌ قُطِفَت،مِن أغصانِ الصَّباحِ الضَّبابیّة،بِأیادِی الجَبَل.الهواءُ یَفیضُ بِخَفَقانِ الضَّوء،وأنا،فی صَمتٍ لا یَفوحُ مِنهُ عِطرُ القِدَم،أجلِسُ على حافّةِ العالَم.أکتُب:                                                                               «الحیاةُ، لَیسَت إلّا انکِشافَ الجُفونِ،نَحوَ رَقصَةِ لشَّمسِ الذَّهَبیّة.»</description>
                <category>منِ‌تو.</category>
                <author>منِ‌تو.</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 12:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفقان ِ خشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53119534/%D8%AE%D9%81%D9%82%D8%A7%D9%86-%D9%90-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-uhwpocrfmepo</link>
                <description>صحرا  را به صحرا فریاد زنمباز نمیگردد به من&quot;اِشم ها&quot; گردنم را می فشارندغضب ناکَندمی گویندآمده ای ، کعب های زهرالود کفشت رافرو کرده ای در پادزهر زخممکه تزریق کنی  رنج هایت راو بگیری  غنج هایم راآمده ای ،  فریادِ نکبت بار بشریت رادر چشمان افعیِ کور  اسیر کنیو ‌بنوشی جنونِ عیشت راز تاغ های  زندهو بمیرانی آن را با تف هایتخنجرت در دستِ بادبخراشد  بر تپه ی راد&quot;شهاد&quot;و بر این گمانیکه جهانت را کرده ایاباد؟!افراس های ناتمام را سر کشیده ایکه زین  ناسیرابی هایتاُشتر ها ، سقا کرده اینجوای  تنِ رنجورِ &quot;اشم ها&quot;خفیف و ضعیف و نحیفگشتند تجویفو این نوای لطیفبر ذرات بلورینِ طلاییبی جان ،با ساقه های مُرده  ی خندانبه من خیره ماندندنرگس مظاهری(بازگشتی متفاوت پس از غیبتی کوتاه مدت(: )به من خیره ماندند.</description>
                <category>منِ‌تو.</category>
                <author>منِ‌تو.</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 23:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطاب به : منِ متکلمه وحده!(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53119534/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%AA%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%AD%D8%AF%D9%87-z984pmqoiqpx</link>
                <description>مردکی  چاقو به دست ، ضربات پی در پی ای را نثار شکم منِ بی‌بخت میکرد گویا دنبال چیزی در شکم ما بود .خون در جای جایِ بدن ما پخش شده بود .داشتم نفس های اخر را به زحمت به بیرون میراندم و رو به ان بی پدر کردم و گفتم :ل..لطفا بگذار حداقل نفس های اخرم را به اسودگی برهانم نامرد.از خواب پریدم و در اون لحظه نگاهی به شکمم انداختم چرا که واقعا درد میکرد ، خداروشکر فقط یک خواب بود.هوا خفه بود برای داشتن اکسیژن بیشتر پنکه ی روبرو ام را که یک پره ی ان کنده بود را روشن کردم . اطراف را پاییدم،غرق در خوابِ ناز بودند . به امید خوابی بهتر به بستر خود باز گشتم.با بی رحمی تمام از شیء موشک مانندی از سیاره ی زمین به سمت فضا پرتاب شدم (شاید باید انگار بگم رانده شدم!)این وسط که مشغول وحشت بودم ، وقتی از بقیه سیاره ها میگذشتم هر کدام صدای مخصوص به خود را داشت واقعا از غریب العجایب بود!به خودم که آمدم در حال سقوط بودم .صاف افتادم در یک کره ی سرخ ابی صفتی ، از شانس خوبِ من در ان سیاره جنگ بود ‌. جنگِ قول ها!نزدیک بود بین ان همه قول له شوم که ناگهان یکی از ان ها متوجه من شد . دست هایم را به معنی کمک به بالا و پایین تکان میدادمدستش درد نکنه من را از اونجا ورداشت و با صدایی کلفت و کمی عجیب گفت:باید به این جنگ خاتمه دهیم چرا که یک کوتوله ی عجیب پیدا شده است و بیاید ان را گرم و سپس تیکه تیکه کنیم!عالی شد عجب مهلکه ای!  من بودم و ان دیگی که شبیه دیگِ سیاهِ تام و جری در جزیره ی سرخ پوستان بود!یادش بخیر(:باز هم خداروشکر که با صدای همان پنکه ی خراب پریشان حال از خواب پریدم و خیسِ عرق بودم.نه دوستان اشتباه نکنید من شب ها فیلم ترسناک نمیبینم !من فیلم ترسناک را با انسان های واقعی زندگی میکنم.سال هاست که بخاطر همچین خواب هایی از خوابیدن هراس دارم . بالافاصله به تعبیر خواب که مراجعه میکنم ، ملتفت میشوم اکثر ان ها از نگرانی از ادم هاست .آری ، خیلی وقت است هیچ دلخوشی از جنسِ ادم ، ندارم و واقعا احساس تنفر از مردم در وجودم  جوانه زده و رشد کرده است.یکی دیگر از نقاشی هایِ من(:با تمام وجودم با این شعر نیما زندگی کردم:&quot;آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانیدیک نفر در آب دارد می‌سپارد جان ..&quot;همیشه از جنسِ ادم گلایه میکردم ! برای درك نشدن ، برای نبود ادمي همانند من !پس گمان میکردم این منِ متکلمه وحده است که مشکل دارد چرا که بقیه با دل خوش زندگی میکنند .شاید هم واقعا من مشکل دارم! پس فکر کنم یا خودم باید دست خودم را بگیرم تا بتواند دوباره  ادامه ی زندگی را سپری کند یا همین من ، دست خود را قطع کنم و به این زندگی خاتمه بدهم .شاید هم به جای قطع کردنِ این دستِ بی گناه،ان را ببرم پیش ابی و ان را بشویم ،از ادم ها از ان هایی که ادعای کمک میکنند و خود قاتل هر گونه احساسند ..&quot;از زندگی گذشتم ، بی روح و خستـه و مستشُـسـتـم زِ زنـدگـانی ، مـن بـار دیگری دست &quot;(ادامه دارد...)نرگس مظاهریبا نظرات گرامی خود به بنده ی حقیر کمکِ فراوان خواهید کرد.</description>
                <category>منِ‌تو.</category>
                <author>منِ‌تو.</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 16:17:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; سیاه و سفید &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53119534/%22-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%22-a3wsx8h3mohe</link>
                <description>طراحی سیاه قلمِ بنده. حتما نظرتونو بیان کنید(:سلام!من ي تازه واردم و اين اولين پست من هستلطفا‌ متن را بخوانید و با انتقاد ها و نظراتتون کمکم کنید بهتر بنویسم(:داشتم اعلامیه های زوال سیاه پوست ها را بر روی دیوار های ترك خورده الصاق می کردم که  بانگی از بنای ویرانه ای به گوشم رسید. از تتبع و کنجکاوي ، صدا را دنبال كردم ... از روي صخره اي بالا رفتم تا از دريچه ی کوچكِ این بنا، به داخل بنگرم.به سبب ظلمت و تاریکي ، چشمانم به زحمت محتوای داخل ان را می دید. پسر بچه ی سیاه پوستی نظرم را جلب کرد که با کیسه اي زمُخت و خشن خودش را می شست تا بلکه سفید شود!رُعب و وحشت از سفیدها،سلاخی های پی در پی و بی رحمانه ی سیاه ها  و شیهه های مرتفع را در چشمانش نظاره کردم .بي درنگ ، وارد ان خرابه شدم ؛ناگاه ، چشمش به چشمم افتاد. از صلابت و شدتِ خوف، ان کیسه ی کهنه از دستش گریخت. تنش مالامال از زخم بود .اشك ها براي جاري شدن از چشمان مشکي اش ، از یکدیگر سبقت میگرفتند ..لبهایش از شدّت عطش و هراس پلاسیده شده..بي انكه سخني بر زبانم بياورم ، به اعلاميه هاي در دستم خيره شدم.. .کامنت ‌فراموش‌نشه..امیدوارم از  نوشته ی بنده ی حقیر لذت برده باشید(:</description>
                <category>منِ‌تو.</category>
                <author>منِ‌تو.</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 22:14:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>