<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bardia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53225463</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:10:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/847809/avatar/8U05ep.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bardia</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53225463</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وجود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-iywzxefsr94z</link>
                <description>اگر گشتی، دیدی نبودماگر چیزی خواستی، نبودممن همان نسیمی بودمکه بی‌صدا از کنارت گذشتاگر ماندی، دیدی نبودممن همان قولی بودمکه به فراموشی‌اش سپردیاگر آغوشی خواستی، من نبودممن همان سرمایی بودمکه زمستانتوی استخوان‌هایت نشستاگر غمی داشتی، من نبودممن در بیت‌های چاووشیآوازی برای غمت شدم</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 00:56:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D8%B9%D8%B4%D9%82-uwya5jnpfkfo</link>
                <description>برای اعتماد و خانه‌ای امن، نیاز است آن کس  که کوششی کند برایم، حتی کنم او را رهایش  تو دانی که کردارم از بد نیّت نیست،دلم ظرفیتِ تحمل ندارد،دگر تاب و نایِ جراحت، به تن نیست،از این زخم ها، جانِ من طاقت نداردنیازم درکی‌ست و شناختی‌ست تا اول دوست داشتن  خواهشم این است، صبوری خواهی کرد برای افتادن سپر دل؟  سوا خواهی کرد، دردهایم ز خنده؟میانِ قهقهه، اندوهِ نهان را؟ز عشق هرگز نترسیدم، پرنده،من از درد ترسیدم، از این جهان را.</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 07:33:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-q5pxntdofcwe</link>
                <description>در کنج اتاقش نشسته با مغز و قلبی خالیپر کشیده‌ی روح از وجوداز دست رفته ای شوق جوانیبود آنجا یک نفرمی‌گفتند نامش پوچی‌ستهمدم جدیدی بود، مگر نه؟می‌گفت:«آخر که چه؟ بشود که چه؟ نشود که چه؟ باید که چه؟ نباشد که چه؟ مهم است مگر؟ می‌شود که چه؟»</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 13:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌پره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%87-za9stys7axrd</link>
                <description>متنفر بود از پنجره‌ی بستهمی‌گرفت خلقش از فضای بستهبه رخت رفتن مردمی و در اتاقش را هم بستهکنار می‌زد پرده، تا ببیند رخ مهتاب راباز می‌کرد درب پنجره، حتی در سرمای زمستان خیره به آسمان سیه شب، نبود خواب در چشمانشاو فرزند شب بود، مسیر پیدا می‌کرد درهمان عمق سیاهیبال می‌رقصاند برای آزادینور می‌تاباند به تاریکیشب‌پره‌ی غمگین زدهجز پرواز چیزی نمی‌خواستاو یقین داشت به شب پره‌گی ولیکن باور نداشتند به پرواز اوآرزو داشت اوبرای آزادی</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 17:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبارز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2-wht0bokvot9d</link>
                <description>چیز شگفت آوری برای گفتن ندارمبقدری نخوندم کتاب، تا بشم شخصیت داستانینبودم عالم، تا صحبت کنم از جهاننبودم نویسنده، تا خلق کنم شخصیت‌هانبودم خلاق تا عشق بازی کنم با کلمه‌هانوازنده نبودم برای رقصیدن انگشت‌هام رو تارهای تنِ سازپرنده نبودم برای بوسیدن آزادی و پروازرقصنده نبودم برای جدایی روح از تننقاش نبودم برای دادن رنگ به دنیای خاکستریناجی و قاتل نبودم برای دکتر بودننتونستم خاطرها رو نگه دارم با عکاسیحتی ناخداهم نبودمشاید می‌خواستم ناخدا باشم، که دریایی انتظارم رو بکشه و ستاره‌ها برام بوسه‌ها بفرستن. فکر می‌کردم رود‌خونه‌ای باشم، جایی دور افتاده، رودی که به خودش می‌جوشید.اما شاید فقط مبارزی باشممبارزی برای یادگیری درد‌هایش</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 11:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-vjfjnqdnjcwb</link>
                <description>صدای تلق تلق قطار روی ذهنم، نگاهم به طلوع، به قرمزی‌هاش که مثل گونه‌های مامان بود، به نارنجی‌های پرتقالیش، به نوری که می‌خواستم سرمای وجودم رو آب کنه بود، این سرما منو دلتنگ می‌کرد.  </description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 06:27:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موریک عزیزم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-klk9oz63lzxb</link>
                <description>وار از اینکه بعد مردنش دفنش کنن متنفر بود. می‌گفت:«خاک سنگینه، تاوان داره، خفگی میاره، هرچقدر که زندگی توشه حس بدی رو بهم می‌ده. اگه حقیقت داشته باشه که ماها از خاک درست شدیم، نمی‌خوام وجودی از خودمو که طعم زندگی می‌ده  رو روم بریزن. زندگی با اینکه پرتناقضه ولی من رو یاد درد‌هام می‌ندازه. نمی‌خوام این تلخی‌ها روم بشینن.»موریک چشم‌هاش رو بست و به وار گفت:« تو رو نمی‌دونم ولی من می‌خوام تو سردترین و بلند‌ترین جا بمیرم. زیر برف‌ها. نمی‌دونم لیاقت پاکی برف رو دارم یا نه ولی اون‌ها ازت محافظت می‌کنن، مراقبتن، حتی با اینکه مردی در آغوش سردشون می‌گیرنت. به زمین و خاکش تعلق ندارن، آزادن و انتخاب کردن که روی زمین بیان تا فقط برای تو و کوهستان باشن. تو رو تسلیم تجزیه شدن نمی‌کنن، برای بدنی که سال‌ها باهاش زندگی کردی ارزش قائلن.»وار لبخند تلخی زد:«موریک عزیزم، هیچ‌چیز موندنی نیست حتی اگه برف‌ معشوقت باشه یه روزی توی همون کوهستان زیر نگاه خورشید آب می‌شن و تو رو فراموش می‌کنن.»</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 13:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسخیر شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-d5dkusznyaz0</link>
                <description>یه جایی از مراسم اشتباه پیش رفت. به‌جای این‌که شیطان تو رو تسخیر کنه، تو اون رو تسخیر کردی.کل داستان از اونجایی شروع شد که تو انتقام می‌خواستی ولی نمی‌تونستی تنهایی با قدرتی که داری انجامش بدی. از کی؟ یا چجوری؟ هیچ‌کس نمی‌دونست. موقع اجرای اون مراسم لعنتی نفهمیدی که کجای کار رو اشتباه رفتی ولی دیگه دیر بود حالا دیگه به جسم خودت تعلق نداشتی. چیزی از زندگی خودت به یاد نمی‌آوردی، گرما کل وجودت رو دربر گرفته بود و می‌سوزوند. و ذهنت رو خاطراتی پر کردن که مال خودت نبودن، درد عمیقی رو توی قلبت حس می‌کردی، افکار یکی دیگه دور سرت می‌چرخیدن. آره ...تو با شیطان یکی شدی.اون چیزی نبود که همه فکرش رو می‌کردن، یا چیزی که شیطان از خودش نشون می‌داد. خاطراتش برای تو گویای همه چیز بود، می‌تونستی بفهمی، حس کنی، درک کنی که اون چرا شیطانه. حالا می‌تونستی بفهمی چرا اینجوریه، دردش تو رو اذیت می‌کرد چون تو روحش رو لمس کردی. اون یا تنها بود، یا خودش رو تنها می‌کرد. اون بقیه رو اذیت می‌کرد تا کسی اون رو اذیت نکنه. ولی فقط همین‌ها نبودن اون میلیون‌ها سال زندگی کرده بود و خاطرات شیطان تو رو از پا در می‌آوردن، از تبعید شدنش گرفته تا تمام چیز‌هایی که بهش گذشته بود. حالت تهوع گرفته بودی، طوری که می‌تونستی خون کل بدنت رو بالا بیاری و باهاشون اون خاطرات هم بیرون ریخته شن ولی اون‌ها بیشتر از اون چیزی بودن که بشه خارج‌شون کرد. کسی تا حالا غیر از تو اون‌ها رو دیده بود؟ شنیده بود؟ یا همشون تو خود شیطان جمع شده بودن و رسوب کرده بودن؟برای کسایی مثل تو و من غیرقابل توصیفه</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 13:44:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-mjy3qkn1bipi</link>
                <description>«اگه من بمیرم ناراحت می‌شی؟»«تا اون موقع اونقدر ازت داستان‌ها نوشتم که جاودانه باقی بمونی. می‌دونی چی می‌شه؟ اون داستان‌ها بار‌ها خونده می‌شن، امسال، سال دیگه و سال‌های بعدش و شخصیتت بار‌ها و بار‌ها خونده می‌شه. تو بهم بگو همچین کسی واقعا مرده؟»</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 11:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آزادی باید بمیری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-acrtgzkbxxyg</link>
                <description>واران گفت:«تو دنیایی که آدماش از آب و غرق شدگی هراس دارن من ترجیح می‌دم آب جای خودش رو به هوا بده و ریه‌هامو پرکنه، به اعماق برسم، سردی آب من رو توی آغوش خودش بگیره، توی خودش بکشتم، فشار آب رو توی گوش‌هام به افکارم ترجیح می‌دم.»مکث کرد، خندید، اشک توی چشم‌هاش می‌جوشید، به آسمون خیره شد:«این خفگی‌ای که الان دارم در مقابل خفه شدن تو اون اقیانوس بزرگ هیچه کلاوس. »کلاوس پرسید:«چی شده دقیقاً؟»واران به گدازه‌های آتش خیره شد و با انگشتش اشکال نامشخصی رو روی ماسه‌ها می‌کشید:«چند وقت پیش وقتی تو کتابخونه‌ی کشتی بودم یه صحفه‌ای رو همین‌طوری باز کردم.»_خب؟_نوشته بود کهبرای آزادی باید بمیری.کلاوس ابروهاش رو درهم کشید:«منظورت چیه؟»نگاه واران سمت کلاوس کشیده شد:«مرد! مرگ توم رخنه کرده، بگو که این یعنی آزادی نزدیکه.»کلاوس چشماش رو ریز کرد:«واران اگه مستی بگو عب نداره.»واران خندید.کلاوس پوکر شد:«می‌دونستم! منو باش فکر کردم جدی‌ای.»خنده‌ی واران شدید‌تر از قبل شد.کلاوس پس گردنی محکمی به واران زد و از جاش بلند شد و غرغر کنان از اونجا رفت.و واران به جای خالی کلاوس فقط لبخند زد.</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 11:22:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دژاوو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D8%AF%DA%98%D8%A7%D9%88%D9%88-n2rqn5qvclu5</link>
                <description>برام عجیب بود. بنظر نمی‌تونست اتفاقی باشه می‌تونست؟ درست بعد از اینکه نامه‌ای به بردیا رو پست کردم بعدش رفتم سر جلسه. انشا بود. موضوع‌ها رو نگاه کردم و دقیقا همون رو دیدم.تعجب کرده بودم؟ یقینا. همون رو انتخاب کردم و شروع کردم به نوشتن. با همون کلمات، همون لحن، این ثابت شدس، هر اتفاقی که توی زندگی می‌افته برام تازگی نداره. همشون مثل یه دژاوو عمل می‌کنن.دوباره و دوباره. حتی گاهی اوقات حس می‌کنم می‌دونم چه اتفاقی قراره بی‌افته ولی من؟ از تغییر اوم عاجزم و فقط می‌تونم تماشا کنم. هرچند خیلی وقتا تموم زورم رو زدم که به همون اتفاقی برسم که خودم می‌خوام ولی خب؟ حتی اون‌ها هم برام مثل یه دژاوو می‌مونن. تا حالا حس کردین که نمی‌تونین فرق بین خواب و واقعیت رو تشخیص بدین؟ خیلی وقتا اون حالت بهم دست میده. </description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 13:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به بردیا</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-ndtfn6bl9rfj</link>
                <description>دلم می‌خواد سال دیگه اگه دوباره به این متن برخوردم حداقل بتونم یه لبخند کوچیک بزنم. بدونم که زحماتم بیهوده نبودن، برای هیچی تلاش نکرده بودم. همون‌جاییم که الان آرزوش رو دارم، تو همون شهر، همون رشته، همون شغل، همون بردیا، همون آدم، یه جایی خونده بودم که می‌گفت اسم دیگه‌ی تلاش معجزه‌اس. فقط دلم می‌خواد بهم ثابت شه نه چیز دیگه. این برای توعه بردیا دلم می‌خواد موقعی که این رو می‌خونی سرشار از حس خوب بشی.به احتمال زیاد تا اون موقع بشدت عوض شدی و کوچیک‌ترین شباهتت بهم باید ماهیتت باشه، البته اگه اون هسته‌ی اصلیت تخریب نشه. تو به اون چیزی که می‌خوای می‌رسی، طرز فکر تو چیزیه که بعد‌ها تو رو خیلی با بقیه متمایز می‌کنه، جفتمون می‌دونیم قدرت چه کارایی رو داری که ازشون فعلا آگاه نیستی. من توعم، تو منی. ما تنها کسایی هستیم که نمی‌تونیم بهم دیگه حتی آسیب بزنیم این رو یادت نره. موقعی که تو خیلی چیزا رو از سر گذروندی من یجایی از دنیا دارم برات می‌نویسم و وقتی دارم این کارو می‌کنم بردیای دیگه‌ای از ما تو گذشته‌ی دور تر داره با افسردگیش سر و کله می‌زنه. من تو رو دارم، اون منو، و تو ما رو. زمان بی‌معنیه. می‌گن تو تنها بدنیا میای، تنها از دنیا می‌ری. جمله‌ای به ظاهر حقیقت ولی اون‌ها این راز رو فاش نکردن. اون‌ها می‌خوان آدما همیشه احساس تنهایی کنن تا بتونن یکی رو استخدام کنن تا تنهایی اون‌ها رو پر کنه ولی ما دستشون رو خوندیم مگه نه؟</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 06:31:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیتی در توهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-xge8hipxswnh</link>
                <description>اگه ته اون دفترچه رو نمی‌خوند هیچ می‌فهمید که همه‌ی اون اتفاقات زیر سر خودشه؟سایرس برای فرار از واقعیت می‌نوشت، ولی انگاری نوشته‌ها جاشون رو به واقعیت می‌دادن. شاید فقط توهم می‌زد؟ یه توهم عمیق و دوست داشتنی. زندگیش بعد از مرگ ناگهانی خانوادش، عجیب شده بود ولی انقدر خودش رو درگیر درس و کار می‌کرد که دیگه چیزی رو حس نمی‌کرد جز وقتایی که افکار و احساساتش رو توی داستان‌هاش سعی می‌کرد خالی کنه، ولی حتی اون‌ها هم بوی تعفن تهی بودن ازشون بلند می‌شد. خیلی وقت‌ها از خواب می‌پرید، لرز می‌کرد، کابوس می‌دید، اکثرمواقع یه سری از خاطرات رو به یاد نمی‌آورد و گاهی وقتی چشم باز می‌کرد خودش رو یجای دیگه پیدا می‌کرد.داستان از اونجایی شروع می‌شه که سایرس با پسری به اسم فرانسیس آشنا می‌شه. اون پسر یه متوهم واقعی بود خدای من، اصرار داشت که روی مغزش پیوند انجام شده و هیچی از گذشتش بخاطر نمیاره. عالی شد پسر. چرا همیشه مراجعه‌ کننده‌هایی که گیرش میان انقد کارشو سخت می‌کنن؟ محض رضای خدا می‌خواست سر به بیابون بذاره. کمی با خودش فکر کرد، شاید می‌تونست از این ایده برای یکی از داستاناش استفاده کنه بنظرش اومد که واقعا بدرد سوییران شخصیت داستانی سایرس واقعا می‌خوره.اگه می‌دونست یه روز همه‌ی این‌ها یقه‌ی خودش رو می‌گیره هیچ‌وقت خودش رو تو دنیای داستان‌هاش گیر نمی‌نداخت. </description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 23:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-f8o7p39kckba</link>
                <description>بنظر میاد دو سال از اولین نوشته‌ام گذشته، یادم میاد اون موقع از شدت کمالگرایی به سختی می‌تونستم دست به قلم شم.نمی‌خوام بهش فکر کنم ولی بعد از اون اتفاقات و از دست دادن فردی تو زندگیم بی‌خیال ترسم شدم و شاید هنوز جربزه‌ی نوشتن چیزای طولانی رو ندارم ولی همینکه دوباره سمتش برگشتم جای امید داره.از دو سال گذشته تا به حال کسی این‌ها رو نخونده، نمی‌دونم تا ابدیت نخونده باقی می‌مونن یا نه ولی خب- به هر‌حال شاید یه سری سناریو‌های کوتاه رو پست کردم نمی‌دونم. </description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 22:10:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوشش خون روی برف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53225463/%D8%AC%D9%88%D8%B4%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81-wyllfit5ccaz</link>
                <description>ریه‌هاش به سختی پر و خالی می‌شدن و بخار تو هوای سرد جهنمیِ زمستون پرواز می‌کرد. برف‌ها لایه‌ها‌ی عظیمی از خودشون به وجود آورده بودن و خِرت خِرت شدن‌شون به گوش می‌خورد ولی پاهاش دیگه رمقی برای حس کردنش نداشتن. چند قدمی دور نشده بود که روی همون برف‌های سفید و نرم فرود اومد. خون از لای انگشت‌هاش جاری می‌شدن و زمینِ روشن رو رنگین می‌کردن. عمیقیِ زخم، درد و سوزشِ طاقت فرسایی رو هدیه می‌داد. گلوش به خس خس افتاده بود و دونه‌های برف می‌قصیدن و پایین می‌اومدن و با بوسه هاشون سوزش ریزی رو بجا می‌ذاشتن. اون درد براش لذت بخش بود، لذت بخش‌تر از هرچیز! لب‌هاش به خنده باز شدن و پلک‌هاش روی هم خوابیدن؛ دونه‌های دیگه هم با وجودشون پتویی برای مژه‌هاش شدن.</description>
                <category>Bardia</category>
                <author>Bardia</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 04:44:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>