<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مَرجان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53252919</link>
        <description>ببین و بگذر خاطر به هیچکس مسپار!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:40:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3395034/avatar/LEIXLP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مَرجان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53252919</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولدت مبارک ، مرجان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53252919/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86-tovdnq4lps3i</link>
                <description>روزت مبارک دی ماهی عصبی !امروز تولدت مبارک مرجان۱۴۰۴٫۱۰٫۲۷ دی ماهامیدوارم حالت حداقل امروز که تولدته خوب باشه ، حداقل امروز به خودت برسی، امروز خودتو دوست داشته باشی، امروز فقط خودت باشیو و خودت..ببخشید نتا قطع شده نمیتونم تبریک بگم از طرفی هم میدونم مامانت خوشش نمیاد دوستات بهت زنگ بزنن ولی فردا همو میبینیم ،،دلم برات خیلی تنگ شده (:کادوی ناقابلی هم برات خریدم و امیدوارم خوشت بیاد و مطمئنم بهت خیلی میاد!!از ته دلم از خدا میخوام اون آرزویی که تو دل کوچیکته رو برآورد کنه و بهش برسی!!,,ویرگول که برات باز نمیشه بخونی ،، یه ذره خوشحال شی ، ولی چه بهتر که باز نمیکنه پستای قبلیمو نخونی بعدا هی پیشم تکرار کنی..,,دوست دارم حداقل از این روز به بعد تک تک لحظه هارو شاد باشی بگی بخندی ،، و به هر چی تلاش میکنی برسی که مطمئنم میرسی بهت ایمان دارم ،،.این متنو تو دفترم نوشته بودی:( رفیق جان همیشه که نباید همه چیز خوب باشددر دل مشکلات است که آدم ، ساخته میشود،،گاهی همین سختی ها و مشکلاتپله ای میشوند به سمت بزرگترین موفقیت هادر مواقع سختی ، ناامید نباش،برای آرزویت بجنگو محکم تر از قبل ادامه بده)میگم این متنو که نوشتی خودت اصلا اینطوری نیستیا بعد به من میگی؟ عجباخیلی خیلی دوست دارم تولدت مبارک خانم معلم🫂 (((:این پست چرا پس منتشر نمیشه</description>
                <category>مَرجان</category>
                <author>مَرجان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 14:38:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتارِ من عادی است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53252919/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bunsn03nfyc2</link>
                <description>در بین نامه های تا خورده در دفترم تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی میداد!رفتار من عادی است ، اما نمیدانم چرا این روز ها از دوستان و آشنایان هر کس که مرا میبیند ، از دور می‌گویند:این روز ها انگار حال و هوای دیگری داری!!اما ، من مثل هرروزم ، با آن نشانی های ساده ، با همان امضا ، همان نام ، و با همان رفتار معمولی!مثل همیشه ساکت و آرام!این روز ها حس میکنم گاهی کمی گُنگم،گاهی کمی گیجم ، حس میکنم از روز ها پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارمگاهی ،-از تو چه پنهان-با سنگها آواز میخوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم ، از روز ها گاهی ، از روز ، از ماه و سال ، از تقویم ، از روز نامه بی خبر هستم !حس میکنم گاهی کمی کمتر ، گاهی شدیدا بیشتر هستم ، حتی اگر میشد بگویم ، این روز ها خدا را هم جور دیگر میپرستم،،،از جمله دیشب هم ، دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود؛من کامل تعطیل بودم ، اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم تنها -حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم ،و با کفش هایم گفتگو کردم،،،و بعد از آن هم رفتم (این بخش متن رو خیلی دوست دارم ).، ::: &quot;تمام نامه ها را زیر و رو کردم ، و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانهٔ موهوم ، دنبال آن مجهول گشتم؛ چیزی ندیدم ، تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی میداد ! انگار از لا به لای کاغذ تا خورده بوی تمام یاس های آسمانی احساس میشد!!&quot;این روز ها دیگر تعداد قطره های اشکم را نمیدانم! گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچیک یک روز کامل جشن میگیرم، گاهی صد بار در یک روز میمیرم!٫حتییک شاخه از محبوبه های شب ، یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست !!گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند،گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی میکند!!اماغیر از همین حس هایی که گفتم ، و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده،نامه را پس دادم و حال و هوای دیگری در دل ندارم ،٫٫٫رفتارِ مَن عادی اَست٫٫٫</description>
                <category>مَرجان</category>
                <author>مَرجان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 14:37:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه اتوبوس...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53252919/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-hn43foujhba4</link>
                <description>دلت را جای من بگذار،شاعر میشود.مدت هاست که از آن روز می گذرد ، ماه ها در تقویم خط خورده اند و هزاران صدای غریبه و آشنا در گوشم پیچید،اما تنها یک خاطره هست که کهنه نمیشود. او اولین عشق من بود شیرینیِ خام و واقعیِ حسی که قلبم برای اولین بار طعم درک شدن را چشید!او بود که جهان را به واژه و شعر تبدیل کرد،و &quot;با اینکه زمان وعدهٔ فراموشی می‌دهد&quot;هرروز ناخودآگاه پاهایم به همان ایستگاه اتوبوس قدیمی می رسد . ایستگاهی که سیمانش سرد شده و همیشه بوی انتظار میدهد .در همان گوشه آشنا از اتوبوس پیاده شدم همانجا که پیش از این تو را دیدم ، گویی که زمان متوقف شده بود و تصویرت با وضوحی تکان دهنده در قاب چهارچوب منتظر محبوس مانده بود.آن هنگام که با کیف سفر به دوش به مسافری دست تکان دادی هر چند تو اکنون هر کجای جهان که باشی و هر چند که من بسیار دور شده ام ، این مکان دیگر فراموش شده ،همچنان که حکایت دیدار ما کوتاه است ،این ایستگاه اتوبوس دیگر فقط یک نقطه شهری نیست این مکان ، امضای نانوشته یک عشق پنهان است که هربار از کنارش میگذرم و مرا مجبور به تکرار آن نگاه از دست رفته می کند . . . ‌فلسفه ی صبر ...</description>
                <category>مَرجان</category>
                <author>مَرجان</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 20:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام باش عزیزِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53252919/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%85%D9%86-ntexnqhopush</link>
                <description>بنویسید که اندوه بشر بسیار است . . . سلام این اولین متنی هست که قراره بنویسم:متنی که واقعا از ته دلم هست:دنیا جایی‌ست که هیچ‌وقت از دل‌تنگی، اضطراب و بی‌قراری خالی نیست.همه چیز در حال رفتن است، در حال تغییر.هرچه بیشتر تلاش می‌کنم تا محکم‌تر بایستم، گاهی می‌بینم زمین زیر پایم آرام آرام می‌لرزد.اما وقتی این جمله را می‌خوانم — آرام باش عزیزم! — چیزی در درونم مکث می‌کند.انگار کسی از دور، دستی به شانه‌ام می‌زند و می‌گوید:«می‌دانم خسته‌ای، اما نترس… این‌هم می‌گذرد.»هیچ چیز ارزش این همه دلهوره را ندارد.نه آن گذشته‌ای که نتوانستم تغییرش دهم،نه آینده‌ای که هنوز نیامده و فقط سایه‌ی مبهمش مرا می‌ترساند.ما بارها افتاده‌ایم، سوخته‌ایم، شکست خورده‌ایم،اما باز نفس کشیده‌ایم، باز ادامه داده‌ایم، باز لبخند زده‌ایم.سال‌ها آمده‌اند و رفته‌اند.الان ۱۴۰۴ است — یا هر سالی که باشد — اما حقیقت تغییر نکرده:زندگی هنوز پر از دلهوره است… و با این حال، همچنان زیباست.راستش را بخواهی، من هم هنوز دلهره دارم…دلم نمی‌خواهد تظاهر کنم که همه‌چیز خوب است، چون گاهی نیست.اما همین چند کلمه، همین یادآوری ساده، مرا آرام می‌کند.انگار کسی دارد از درون قلبم نجوا می‌کند که:«آرام بمان، حتی وقتی هیچ‌چیز سر جای خودش نیست.تو قبلاً هم از طوفان گذشته‌ای، این‌بار هم می‌گذری.»و من دوباره نفس عمیقی می‌کشم،چشم‌هایم را می‌بندم، و با تمامِ ترس‌هایم می‌گویم: همه چیز در نهایت درست می‌شود.</description>
                <category>مَرجان</category>
                <author>مَرجان</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 16:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>