<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MAHSHAD00100</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53316298</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 17:22:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2054445/avatar/5pdYur.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MAHSHAD00100</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53316298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صدایی از آن سوی قلبم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53316298/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-eicjvd4hoelg</link>
                <description>در دام افتاده ء سکوتی مبهمم!...سکوتی پر معناصدای سوتی عمیق از فرا سوی قلبم   سکوتی که در خفقان احساسات قبر شدهسکوتی که در خفقانش نوای یآس  می آیدسکوتم همچو تار در دست عاشق است عاشقی که طعم عشقش با گریهء خون حل شده عاشقی که جرمش در شهر مردگان دل دادن بودعشق برایش فقط با رنگ سیاهی تعریف شداو هر روز تورا در خیالش میان آیینه ها می بیندو من هر روز او را می بینم او بهای عشقش را چه سنگین داد....جرمش فقط عاشقی بود! و با جانت &quot; مرگت &quot; بهایش را داد....ای مجرم دیوانه تار بزن ساز تاری از جنس خفقان عشق سازی استخوان سوز بزن که در مرگ فرو روم...... نامه های خوانده نشده</description>
                <category>MAHSHAD00100</category>
                <author>MAHSHAD00100</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 15:33:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی بن بست می شود...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53316298/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-bm7nzfikatel</link>
                <description>گاهی ساکت می مانم , خیره نگاه می دوزم نگاهی بی محتوا اما پر آشوب , حلقه دار بر گردن....گاهی موسیقی گوش میدم با صدای بلندددد تا جایی که هدفون را از گوشم میکشم و پرتش میکنم.....گاهی با شال جگری رنگ گلدوزی شده ام چشمانم را می بندم و سعی می کنم راکد شوم.....گاهی حتی احساسم را کاغذ نوشت می کنم , و بی فایده..... گاهی  جلوی آیینه میرم و انعکاسش را می بینم , انعکاس تاسف را می بینم , انعکاس حزن و حسرت را می بینم , داغ و رنج و غم و غصه را می بینم.....!اما هیچ.... حالم آرام نمی گیرد ,گاهی دیگر در آیینه خودم را نمی بینم.....!و جایی فقط آن دختر جوان پیر شده زخمی باله رقصان را می بینم و من با غم می رقصم خود به پیش واز اش   می روم , برایش اشوه می آیم  و برای ساعتی به رقص حسرت دعوتش می کنم... راه قلبم را برایش باز می گذارم تا شاید غم  مرکز سوگ و دردم را نوازش کند........گاهی قلبمان بن بست می شود راه شکست هق هق هایمان بن بست می شود</description>
                <category>MAHSHAD00100</category>
                <author>MAHSHAD00100</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 15:45:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونابه جگر شده قلب پریشان حالیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53316298/%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AC%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%85-e7zhg141euxw</link>
                <description>قلبمان از بد و خوب زندگانی پر شده قلبمان مانند! چون یک تکه ء آجر شده قلبمان تا بود دست مشت مشت دلال  دل! قلبمان حالا دگر بازیچه مردم شده!!!!!قلب ماهم روزگاری صاحب ارش  و مقام و جای بودقلب ما حالاست که خونابه و ویران شدهقلب من زین پس ز من یاری مخاهقلب من زین پس ز من یاری مخاهقلب من زین پس ز من تسکین دلداری مخاهمن زمانی بودم ان خوب ,خطا بخش ,خموشقلب من حال من انم که ندانم که من انم قلب من حالا من انم که ندانی که من انمخود سرود</description>
                <category>MAHSHAD00100</category>
                <author>MAHSHAD00100</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jul 2023 02:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط یک دوستی معمولی!....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53316298/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-mgbznt4m2nc5</link>
                <description>حدود چهار سال پیش بود که من و علی باهم توی گپ تلگرام آشنا شدیم  اون موقع ذهن جفتمون بشدت بچگانه رفتار میکرد سر یه بحث از قبل برنامه ریزی شده ما باهم وارد رابطه شدیم و باهم گپ زدیم اولش توپ جفتمون پر بود اما از اونجایی که علی سنش از من بیشتر بود کارش رو خیلی خوب و دقیقا پیش می برد... خب طبیعیه که ذهن درحال تکامل من که توی سن بلوغ به سر می برد با یه جمله خیلی معمولی زود تحت تاثیر قرار بگیره...رابطه بر اساس چندتا چیز اساس و بنیاد پیدا می کنه 1_ محبت و عاطفه : منظور از محبت و عاطفه این هست که خواسته افراد از شروع یک رابطه حس دیده شدن و توجه باشد.2 _ عاطفه و احساس نزدیکی جنسی : یعنی خواسته افراد  برای شروع یک رابطه علاوه بر محبت  بردن لذت جنسی  از یک دیگر باشد.3 _ رابطه جنسی : یعنی خواسته افراد  از شروع رابطه فقط رفع نیاز برای یک دیگر  و استفاده جنسی از یک دیگرباشد.4 _ رابطه طولانی مدت : رابطه ای که افراد در آن موظف اند احساس مسئولیت   داشته باشند و افراد به هم متعهد باشند. خب برای شروع یک رابطه واقعی افراد باید این چنین جوانبی را بسنجند و متاسفانه باز هم به دلیل ذهن کودکانه ای که من و علی داشتیم هیچ کدوم از ما این جوانب سنجی ها رو انجام ندادیم و خیلی بی دلیل و منطق وارد یک رابطه ای که از نظر من عشق و از نظر علی فقط حس سرگرمی بود شدیم . یک رابطه اشتباه .....! پایه و اساس دوم خب یه رابطه باید بر اساس حد و مرز جلو بره... مثلا اینکه..1_ اول رابطه افراد بیش از حد معمول بهم نزدیک نشن &quot; از نظر روحی و وابستگی و از نظر جنسی&quot;.2 _   دروغ توی رابطه وجود نداشته باشه.3 _ یه سری هنجار شکنی و شوخی های بیش از حد توی رابطه حکم فرما نباشه.......و.....و افراد وقتی یه چنین حریم هایی رو برای رابطه قاعل باشن و قاطعانه رفتار کنن باعث میشه که هم فرد مقابل حساب دیگه ای روی فرد مقابلش باز کنه و هم باعث میشه که افراد در هین رابطه با آسیب های کمتری سرشاخ بشن.و این چیز ها رو من بعد از گذشت چهار سال رابطه ی اشتباه متوجه شدم و قطعا که طی همین چهار سالرابطم با خانوادم به صفر رسیده ,  بشدت عصبی شدم , به افسردگی خیلی شدید دچار شدم وووو.... و طی این چهار ساله تمام عزت نفسم رو بخاطر یه پسر که حتی تاحالا ندیدمش زیر سوال بردم , چهار سال از زندگیم رو به بدترین نحو ممکن تباه کردم , رابطم رو با دوستام بهم زدم و از همه بدتر بخاطر علی من از جون خودم مایه گذاشتم تا به اون برسم اما آخرش فکر میکنید چیشد؟ منی که اینقدر بخاطرش سگدو زدم خودم به یه درجه از فهم رسیدم که دیدم هیچ دلیل قاطع و قانع کننده ای برای موندش پیش خودم ندارم و&quot;توی تاریخ   1401/6/20رفتم پیویش و بهش گفتم که تو این مدت از همه چیزم برات گرو گذاشتم و ندیدی یعنی نخواستی که ببینی و الان فکر میکنم نه وقت فرصت دادن هست و نه گوش دادن به توضیحاتت الان بهترین زمان برای خداحافظی هست &quot; و پیویش رو بلاک کردم .رابطه شاید تو یه مقطعی از زمان برات بهترین لذت توی زندگیت باشه یا اینکه فکر کنی تنها دلیل برای زنده بودنت این هست که دوست پسر _ دوست دخترت رو توی زندگیت داری  اما من اگر باز هم حق انتخاب داشتم و می توانستم به گذشته برگردم هیچ وقت هر روز و شب برای علی نامه نمی نوشتم هیچ وقت رابطم رو با دوستام و خانوادم بهم نمیزدم هیچ وقت اونقدر خودم رو بی ارزش نمی دونستم که جونمو برای کسی که هیچ موقع قرار نبوده نقشی توی زندگیم داشته باشه گرو بزارم ترجیح میدادم از نبودن دیگران و تنهایی بمیرم اما تهش مرگم برای خودمه مرگم با عزت نفس باشه نه یه خودکشی اونم برای مشکلی که اصلا مشکل نبود!...... تو توی رابطه خیلی لذت هارو تجربه میکنی و این بد نیست این بده که این لذت ها رو تو زمان درستش تجربه نکنی!(:همیشه بودنت کنار من نیاز است چون من هرچقدر هم قوی باشم در آخر فقط یک انسانم و هوای نفسم همیشه  تورا  میتلبد.....(: </description>
                <category>MAHSHAD00100</category>
                <author>MAHSHAD00100</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 02:46:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه ام 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53316298/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85-1-zv5yhpihjztu</link>
                <description>MAHSHAD_YARALI85/11/23 متولد شدم . از آن جایی که معنی اسم من &quot;ماه شاد&quot; هست اسمم از لحاظ خوش خنده و سرخوش بودنم انگار که واقعا برای تنها یک نفر ساخته شده بود که آن هم من بودم البته این فقط برای یک مقطع از زمان صدق میشد از زمان &quot; تولد تا 5 سالگی &quot; در این مقطع از زمان فرد بی آگاه از جهان اطرافش و بی آنکه بداند پا بر چه جهان عجیب ولی در عین حال خشن و خطرناکی نهاده است و بی آگاه از آنکه اطرافیانش چه مشقت هایی را طی کرده اند دقیقا به سان کودک فقط کودکی می کند و با دلایل بچگانه می گرید یا که اعتراض می کند که چرا پا بر این جهان پر هیاهو گذاشته است  و خودش را لوس می کند و از دیگران می خواهد که به آن توجه کنند و آن را دوست بدارند و جالب تر آنکه به دلیل آناتمی احساس گرایانه مغز انسان , فرد با آنکه سالهات که دست از کودکی کردن برداشته است مخلصانه و خالصانه کودک را دوست می دارد.MI زمانی که من باید وارد یک اجتماع شلوغ میشدم &quot; مهد کودک &quot;خب حقیقتش فکر کنم زندگی از اینجا روی بد و وحشتناک خودش رو به من نشون داد.....زمانی که باید کمی بزرگانه رفتار می کردم و به روی خودم نمی آوردم که نمی توانم از آغوش مادرم جدا شوم و فقط چند ساعت کوتاهی را میان این شلوغی ها بگذرانم احساس میکنم که در قلبم انفجاری رخ میدهد , ماهیچه های کوچکم منقبض می شوند , پیشانی و استخوان های سینه ام عرق میکنند , دستم را محکم در دست مادرم می فشارم و لغتی را زیر زیرانه زمزمه میکنم که &quot; این واقعیت ندارد &quot; !.....اما باید قبولش کنم , نه فرار , نه قایم شدن پشت مادرم و نه هیچ و هیچ و هیچ کوچکترین اخم یا بغض باعث می شود که آن جمع توجه شان به من جلب شودو منی که تمام این اتفاقات را با خودم طی میکنم اما در آخر تقریبا 6 ,7 سال را با گریه , بغض , احساس سرشکستگی و.... میگذرانم .&quot;روز اول کلاس اول&quot;توی کمد لباسی قایم شده بودم انفجار در قلب , انقباض ماهیچه , تنگی نفس و نفس نفس زدن کمی سعی کردم تا خودم را به آرامش برسانم چشمانم را بستم , مشتهای کوچکم را به هم فشردم و کلماتی را در مغزم تداعی کردم من..... هیش آروم باش من قراره برم توی مدرسه ..... که یهو مادرم صدام میزنه تمام اون تفکرات ویران می شود روی سرم و بدنم را پر از گرد و خاک می کند....مشکلی نیست دوباره و از نو آنها را می چینم . خلاصه من الان توی راه روی مدرسه ایستاده ام برای معرفی شدن به معلم و معرفی معلم به من , حلقه استرس در چشمانم امواج خروشان و به هم ریخته ای داشت آنقدر زیاد که معلم هم متوجه این حاله آشفته در چشمانم می شود نگاه معلم در چشمانم بود چشمانم را بستم و آب دهانم را قورت دادم و یک لحظه متوجه خیس شدن گونه ام شدم یک اشک لعنتی امانم را برید نگاهی به اطراف انداختم و بلافاصله در حیات مدرسه دویدم به دنبال جایی برای پنهان شدن و دقیقا این همان جایی بود که در اولین روز مدرسه تمام بچها پشت سر من دویدند و با نگاه ها و خندهایشان قلبم را جوری شکاندن که هر قدر دنبال تکه های شکسته اش گشتم پیدایشان نکردم.....به خودم اومدم دیدم خیلی بزرگ شدم که بتوانم باهاش مقابله کنم اما هنوز هم اون خیلی قوی تر از منه , به خودم اومدم دیدم چقدر متنفر شدم از مدرسه , دیدم! دیدم چقدر شکستم و دم نزدم !.....(:الان 17 سالمه شاید خیلی چیزهارو زودتر از وقتش تجربه کردم اما بابت هیچ کدومشون ناراحت نیستم چون همشون تجربه شدن ... اگر اشتباه از خودم هم بوده که قطعا باید تاوانش رو پس می دادم و باز هم بابتش ناراحت نیستم.تجربه کردن بزرگترین نقطه مثبت زندگیم بوده و هست...(:ادامه دارد...</description>
                <category>MAHSHAD00100</category>
                <author>MAHSHAD00100</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 03:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53316298/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-yzunx6jtmzgx</link>
                <description>Hiبا امید نشسته بودم  توی کافه هوا خیلی سرد  و سوزناک بود جو خیلی سنگی تو کافه حکم فرما بود انگار که همه باهم مشکل داشتن , امید هم اون روز حالا خوبی نداشت تو بغل گرفته بودمش راجب اینکه چرا حالش بده باهم صحبت کردیم سعی کردم آرومش کنم دستاشو توی دستم گرفته بودم و با یه لبخند کوچولو بهش نگاه میکردم و باهم صحبت میکردیم...چند دقیقه گذشت  موبایلش رو خاموش کرد و سرش رو گذاشت روی پاهام و پاهاش رو جمع کرد توی شکمش و صورتش رو روی شکمم فشار داد و خوابید .من هم از توی کیفم قلم کاغذم رو در آوردم و نوشتم &quot; هر آنچه گذشت سخت گذشت اما همین گذشتنش مثل یک سکه با ارزش است که به محتاج می بخشی&quot;  یا که مثل&quot; صدای &quot;مور&quot; آن قدر بلند است که ما فهم شنیدنش را نداریم&quot;در همین هین متوجه صدایی شدم , کسی خیلی بی مقدمه پرسید احساس خوشبختی میکنی؟  متعجب شدم و به این طرف و آن طرف نگاه کردم اما هیچ کس نبود! محکم دفترچه ام را بستم و ابرویم را به نشانه تعجب خم کردم و به امید نگاه کردم  دوباره ازم پرسید واقعا احساس خوشبختی میکنی؟ گفتم اع دیونه ترسیدم......   و کمی فکر کردم و گفتم خوشبختی یعنی چی؟میشه اول برام توضیحش بدی آخه من هیچ موقع توی فرهنگ لغت زندگی ام همچین کلمه ای را نشنیده بودم با تعجب نگام کردم و بهم گفت یعنی چی؟_ اگر منظورت از خوشبختی اینه که هر روز صبح رو با بی میلی از خواب بیدار بشی بدون داشتن هدف و بدون  دلخوشی و ناراحت از اینکه یک روز دیگه هم گذشت و من هنوز زنده ام  بگذرونی....آره من خوشبختم .... امید همه ی ما خوشبختیم! اما به دروغ!.....</description>
                <category>MAHSHAD00100</category>
                <author>MAHSHAD00100</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 01:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز بدون بال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53316298/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84-fu96reyzcatl</link>
                <description>پرواز بدون بال پرواز بدون بال یا همان مرگ , مرگی که از روی اراده است , مرگی که ما اسمش را خودکشی می گذاریم  ,  مرگی زیبا اما زشت  , مرگی پر از آرامش اما مالا مال از ناله و هیاهو سقوط بدون چتر .هر روزم دیوانه وار می گذشت می خواستم که همیشه بخوابم , همیشه در سکوت و همیشه تنها باشم .از خانواده ام جدا شدم زندگی خودم را داشتم  من بودم و تنهایی و فکر و خیال و گریه و گریه......یک لحظه مثل دیوانه ای بی خبر از هر آنچه غمگینم کرده است با ریتم آهنگ می رقصیدم و تمام خانه را از خوشحالی چرخ میزدم  و لحظه ای دیگر آنقدر گریه می کردم که نفس به ریه هایم نمی رسید و احساس خفگی می کردم .خواب بودم با ترس و فکر و گریه از خواب پریدم بازهم فکرهایی که داشتند ذره ذره ی وجودم را آتش میکشیدند تصمیم  گرفتم خود را به آرامش برسانم نشستم و برای تمام عزیزانم  نامه نوشتم , اولین نامه  را برای کسی نوشتم که دلیل فکر و خیال هایم بود . نامه هارا تا بعد از ظهر تمام کردم و به طور مخفیانه یک به یک نامه ها را به دستشان رساندم   و  از دیوار همسایه هایشان بالا می رفتم و تا وقتی که نامه را  تمام می کردنند نگاهشان می کردم .به خانه برگشتم و  کمی استراحت کردم و وقتی بیدار شدم از  او تماس و پیغام و پیغام صوتی داشتم پیام ها را خواندم و پیغام های صوتی را گوش کردم  تلفنم زنگ خورد  &quot;او &quot; بود , جوابش را دادم خیلی مضطرب و عصبی بود  بهم گفت : تو حق نداری من رو تنها بزاری , من فقط یه مدت تورو از زندگیم بیرون کردم تا متوجه اشتباهات قبلت بشی  همین الان آدرس رو بگو و من با صدای خیلی آروم براش آدرس رو گفتم و در رو باز گذاشتم تا بیاد , کمتر از 5 دقیقه خودش رو بهم رسوند صدام زد ولی جوابش رو ندادم در پشت بام  باز بود و اومد بالا  چشمش خورد بهم  من  روی  لبه ی دیوار نشسته بودم ازم اجازه خواست و بهم نزدیک شد و محکم من رو کشید تو بغل خودش .خلاصه که آره دوباره مال هم شدیم............... سقوط بدون چتر یا پرواز بدون بال در یک یا چند ثانیه طول میکشد زمانی که  همه چیز تمام میشود اما درست در آخرین لحاظات است که پشیمان هستیم و دچار جنون میشویم  اما دیگر راه برگشت نیست </description>
                <category>MAHSHAD00100</category>
                <author>MAHSHAD00100</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 23:53:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سستیست ! غیر از این بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53316298/%D8%B3%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-d8un7nvaxorr</link>
                <description>شکست : شاید زیبا ترین دلیل موفقیت سکوت :شاید معنای زیبا ترین حرف ها وای که چقدر حرف است در سکوت سکون:شاید معنای زیبا ترین مفهوم های دیده نشده, گفته نشده و حتی کشف نشده سختی: چقدر می توان آدم به بزرگی رسید در سختی چقدر می توان تغییر کرد در سختی نوجوان 16 ساله می تواند یک هو قد بکشد و 21  ساله شود در شکست سکوت کن حرفی نزن چون کسی که تورا شکست داده  آنقدر نفهم هست که حرف هایت را نفهمد  همیشه یک جای دنج برای خودت داشته باش که هر موقع شکستی در آنجا سکوت کنی و در سکون به اطراف نگاه کنی و راجبشان تامل کنی .میدانی! وقتی در اوج عصبانیت سکوت می کنی آنقدر برای طرف مقابلت آزار دهنده است که انگار جایی گیر افتاده است و حیران سرش را به این طرف و آن طرف می چرخاند , و در اوج عصبانیت جایی که دقیقا باید بی منطق ترین آدم دنیا باشی آنقدر با منطق باش که طرف مقابلت را عصبانی کنی و روانش را تحت فشار قرار دهی .شاید دیوانگی باشد اما من عاشق سختی کشیدن هستم شاید بعضی وقتها کنار کشیده باشم اما دوباره شروع میکنم شاید از نظر خیلی ها دختر باید ظریف باشد و گوگولی بماند اما از نظر من زیبا ترین تصویر از یک دختر آن است که در اوج قدرت خودش زیست کند و تمام این هارا بدون کمک  و با تمام توان خودش ساخته باشد آنجاست که قدرت نمایان می شود  .خلاصه که زیبایی دارد تمام چیزهایی که برای خیلی ها زشت و غیر منطقی است .  نام اثر سستیست از میان شکست , سختی,سکوت و سکون مخففی به نام سستی یافتم سست بودن چیز خوبی نیست !</description>
                <category>MAHSHAD00100</category>
                <author>MAHSHAD00100</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 19:56:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسه های اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53316298/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-lexmzvsw0e3e</link>
                <description>):عنوان: بوسه های اجبارینام پدیدآورنده: مهشاد یارعلی (:کتاب منموضوع: رمانتاریخ نشر: 7/10/1401فصل اولصدای موزیک رو بلند کنید یک, دو,سه هووووو......بنگ بنگ بیا برقصیم آره یوهووو.....بنگ بنگ بنگ .شب پارتی خیلی شب باحالی بود اما در عین حال کسشر چون هیچ کدوم از اون حس و حالا حقیقی نبودن .ماری هستم ماری مارشال اهل آمریکای جنوبی و حدودا با 19سال سن .21 نوامبر 1996 بود من با فرانکی دوست صمیمی جویی رفتم بیرون ,قرار بود من رو ببر پیش جویی, خیلی پسر خوبی بود همیشه توی هر شرایطی هوام رو داشت دوستش داشتم مثل جویی انگار که همیشه دو تا برادر داشتم , من توی اون برهه اززندگی درگیر یک سری مشکلات بودم و تمام تلاشم برای این بود که بتوانم درستشون کنم و بخاطر همین مشکلات من سیگاری شده بودم و اون از این ماجرا با خبر بود و اولین کسی بود که من مشکلاتم رو بهش گفته بودم و همینطور اینکه سیگار میکشیدم.توی راه خیلی صحبت کرد باهام گفت: &quot;نمی خواد که دیگه سیگار بکشم&quot; گفت: &quot; نگرانمه&quot; .فرانکی رفت و از توی صندوق ماشین الکل در آورد و خورد ,  بعد شروع کرد به پرسیدن راجب شهوت و اینکه من چطوری حشری میشم خیلی برام عجیب بود ولی من بهش اعتماد داشتم بهش گفتم که چطوری حشری میشم و اون شروع کرد به دست زدن به پاهامبهش میگفتم &quot;که دارم عصبی میشم خیلی بدم میاد کسی دست بزنه بهم&quot; اما اصلا انگار نه انگارمی پرسید: نظرت راجب سکس با من چیه ؟ دوست داری با من سکس داشته باشی؟من هی ردش می کردم و می گفتم: تو خانواده ی خودت رو تشکیل دادی پس چرا می خواهی اینا رو بدونی؟میگفت که:  &quot;تو کاری به زندگی من نداشته باش فکر کن کسی توی زندگی من نیست&quot; .ازم خواست توی بغلش بخوابم خیلی ترسیده بودم و می گفتم که راحتم الان خوبم ولی عصبی ام و نمی خواهم توی بغلش بخوابم اما روی حرف خودش پا فشاری می کرد, شروع کرد به مالش سینه هام و تمام اندام بدنم من شوکه شده بودم و هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم جز اینکه بگم که عصبی ام.مسیر رو تغییر داد و رفتیم یه جای خلوت و دوباره شروع کرد به هرزگی کردن من توی بدترین لحظه ی زندگیم گیر افتاده بودم می خواستم با تمام قدرت فریاد بزنم و بلایی سر اون هرزه ی هیز بیاورم اما فقط نشسته بودم و گریه می کردم.من هر لحظه بیشتر از قبل بغض می کردم, هر لحظه عصبی تر می شدم و هر لحظه که ساعت می تپید من بیشتر از اون متنفر می شدم.ازم خواست که روی پاهایش بنشینم اما این بار دیگر صدایم را بلند کردم و گفتم که اینکار را انجام نمی دهم, کنترل هیچ چیز را به دست نداشتم فقط از او خواستم که سیگار برایم روشن کند سیگار کشیدم و آروم شدم.از اون محوطه خارج شدیمگفت که: می خواهد همه چیز را برای جویی تعریف کند انتظار داشت من بترسم و گریه کنم من خونسرد ازش پرسیدم که چه چیزی را می خواهد به جویی بگوید وگفت که: ماجرای امشب رو , سرم را تکان دادم و چیزی نگفتم.رفت توی سطح شهر بغضم ترکید بخاطر کاری که انجام نداده بودم برای خانواده اش عذاب وجدان داشتم فکر کرده بود از روی ترس است اما فقط از روی عذاب وجدان بی دلیل بود, دوباره تکرار کرد که میخواهد به جویی بگوید که من سیگار می کشم بابت این موضوع ناراحت بودم نمی خواستم جویی متوجه سیگار کشیدنم شود چون میدانستم اگر بفهمد داغون می شود به گفتم که نباید حرفی راجب به این قضیه به جویی بزند اما اهمیتی نداد.رسیدیم نزدیک کافه, جویی داخل کافه نشسته بود و گرم صحبت با دوستانش بود خیلی حال بدی داشتم چشم هایم قرمز و رنگم مثل یک مرده سفید شده بود وارد کافه شدیم و من سریع رفتم سمت سرویس بهداشتی و به صورتم آب زدم و با چهره ای خوشحال رفتم پیش جویی نشستم.دوست دختر جویی که بهترین و صمیمی ترین دوست من بود هم آنجا بود, دستش را کشیدم و رفتیم حیات پیشت کافه و گرفتمش توی بغلم و گریه کردم اون هم اصلا حال خوبی نداشت و توی بغلم گریش گرفت , ما در حال صحبت راجب به اتفاق امشب بودیم و فرانکی لحظه به لحظه می آمد پیشمان تا مبادا من ماجرا را به سوفیا بگویم و ما بحث را به بی راهه می کشیدم.رفتم پیش جویی نشستم.سلام-سلام خوبی؟آره خوبم تو چطوری؟-خوبم, مطمئنی خوبی رنگت پریده!آره گفتم که خوبم.-می تونی بیای بیرون صحبت کنیم؟خواستم از جایم بلند شوم که فرانکی دستش را زد به هات چاکلت سوفیا و ریخت روی شلوارم از چشمانم مشخص بود که ناراحتم و ترسیدم.-اشکال نداره بیا بیرون خودم تمیزش می کنم و توی گوش سوفیا آروم گفت: - اجازه نده بره.رفتیم توی حیات پشتی کافه .-چی شده فرانکی حرفی زده بهت؟نه چرا باید چیزی گفته باشه ؟ بعدشم من که همش دارم میخندم و حالم خوبه-همه می توانند الکی بخندند اما من خنده های تورا می شناسم چرا می خواهی بگویی که اتفاقی نیوفتاده از چشمانت مشخص است که ناراحتی , در بچگی را یادت نیست؟ هر موقع مادر دعوایت می کرد قبل از اینکه بروی مدرسه می آمدی پیش من و بهت می گفتم: &quot; باید خودت را قوی نشان دهی نباید بچها بفهمند ماری گریه کرده , باید خودت را قوی نشان دهی چون از چشمانت مشخص است که چقدر ناراحتی&quot;. بعد خرگوش کوچولوت رو بهت میدادم و خوشحالی توی چشمات برق می زد.هنوز هم فکر می کنی نمی شناسمت؟ هنوز هم نمی خواهی بگویی چه اتفاقی افتاده؟من هر روز بغض می کردم توی تنهاییم گریه میکردم نیاز داشتم به جویی بگویم چه اتفاقی افتاده.چند روز از اون ماجرا گذشت من و جویی رفتیم کافه و نوشیدنی گرم سفارش دادیم و خوردیم زمان گذشت , به جویی می گفتم بلند شود تا بریم اما اون وقت گذرانی میکرد . بعد از گذشت ببیست دقیقهگفت:&lt;&lt; - اون شب که با فرانکی اومدی اصلا حال خوبی نداشتی اتفاقی افتاده بینتون؟&gt;&gt;نه چیزی نشده بود اصلا-توی راه فرانکی بهت دست نزد؟خیلی متعجب شدم کمی صبر کردم و خودم رو جمع و جور کردم و محکم گفتم: نه اصلا-من از اتفاق بینتون تا حدودی خبر دارم فرانکی قبلا هم به کسی دیگه تعرض کرده, دوباره پرسید جواب سر بالا دادم , بغض کرده بودم و صدایم می لرزید برای بار چندم که پرسید گفتم: &quot; اینکار را کرده &quot; , جویی اخم هایش را در هم کشید .-حرومزاده ,ببین هر کاری لازم باشه انجام می دهم فقط تو لب تر کن نفسش را می برم.خیلی عصبی شده بود و دستانش می لرزید ازش قول گرفتم که حرفی راجع به این موضوع به فرانکی نگوید او هم بعد از هزاران بحث و دلخوری حرفم را قبول کرد.ساعت یک و پنجاه و شش دقیقه بود من از هنرستان بیرون آمدم و دیدم که فرانکی و مادرش و جویی کنار هنرستان ایستاده اند, به طرفشان رفتم و خیلی خوش برخورد رفتار کردم حقیقتا خیلی بیشتر از لیاقتشان بود , سوار ماشین شدیم مقداری از راه را رفتیم و مادر فرانکی گفت: - بغل جاده وایسا.خیلی ترسیده بودم احساس کردم قراره بلایی سرم بیاد , وقتی ماشین ایستاد مادر فرانکی از من خواست که پیاده بشوم و تمام اتفاقات پیش آمده را برایش تعریف کنم من مو به مو بدون پرده پوشی ماجرا رو توضیح دادم مادرش شرمنده بود اما نمی توانستم قبول کند که پسرش چه مرد بیشرفی هست , فرانکی هم تمام آنچه کرده بود را انکار میکرد. خیلی عصبی شده بودم و پیاده به طرف خانه رفتم نزدیک خانه شدم مادر و پدر فرانکی در ماشین بودند گوشه کناری توقف کردند مادر فرانکی از ماشین پیاده شد .می گفت : - فرانکی از روی برادری به من دست زده و تعرض کردهنیش خند زدم و گفتم : مادر و پسر چقدر افکارشون شبیه به هم هست و یاد حرف فرانکی توی ماشین افتادم میدونی !می گفت که: - من اینکار را کردم که تو شهوتت را با برادرت خالی کنی نه با پسر غریبه!.فرانکی کنار مادرش ایستاده بود پیراهنش را کشیدم و به مادرش نزدیکش کردم و اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: &quot; آره فکر خوبیست فرانکی هم پسرت است او از این به بعد در هر زمان و مکان اختیار تو را به دست دارد و تو هم نباید اعتراضی داشته باشی&quot; و راهم را گرفتم و رفتم .بعد از این اتفاقات جویی تا چند هفته حال بدی داشت ودر بیمارستان بستری بود  .بعد ازاون شب بود که بزرگترین ترس من به حقیقت پیوست , هرشب از خواب می پریدم و خوابش را می دیدم و بعد از اون شب تعداد نخ های سیگارهایم بالا رفت , هر روز سنگین تر می کشیدم و به جایی رسیدم که شروع کردم به کشیدن موخدر, مشروب ,سیگار ,موخدر و گریه زندگیم تبدیل شد به یک زندگی کسشر که هیچ خنده ی از ته دلی توش وجود نداشت .سه چهار ماه بود یک دوره ی سخت افسردگی رو پشت سر گذاشته بودم , بعد از دوسال متداول مصرف قرص های مختلف دوباره برگشته بودم به حالت قبل و نمی خواستم که جویی از حالم باخبر بشه و همیشه در تنهایی گریه میکردم فریاد می زدم و به دیوار مشت می کوبیدم همه چیز برایم سیاه شده بود , بعضی وقتها تمام لباس هایم را از کمد پرت می کردم بیرون و خودم را در کمد تاریک حبس میکردم .خیلی وقت بود که موبایلم را خاموش کرده بودم و هیچ خبری از دوستانم نداشتم آنها هم از من بی خبر بودند و هر موقع که دوستانم برای دیدنم می آمدند جویی دست به سرشان می کرد . تمام آن مدت جویی از من مراقبت می کرد خیلی عصبی و پرخاشگر شده بود و مدادم با سوفیا بحث و دعوا داشت اما همیشه سوفیا کوتاه می آمد.روز جمعه بود تازه از خواب بیدار شده بودم جویی را صدا زدم که باهم صبحانه بخوریم اما انگار که خانه نبود, صورتم را شستم و صبحانه ام را خوردم و حمام رفتم و کمی به خودم رسیدم قصد داشتم که برای پیاده روی به بیرون از خانه بروم, لباس هایم را اتو زدم و پوشیدم و نوشته ای برای جویی روی میز گذاشتم که نگرانم نشود.&quot;سلام جویی عزیزم من برای پیاده روی میروم بیرون نگران نباش خیلی دوستت دارم از طرف ماری&quot;درب خانه را باز کردم نور آفتاب بد جور چشمانم را اذیت می کرد. از خانه بیرون رفتم, چند دقیقه ای بود که داشتم پیاده روی می کردم احساس کردم کسی از پشت سر صدایم می زند.-ماری صبر کن میخواهم فقط حرف بزنم ماری.فرانکی بود با تمام سرعت به طرف خانه دویدم آنقدر دویده بودم که نفس هایم سوزناک شده بودند و به ندرت می توانستم نفس بکشم فرانکی هم همینطور می دوید.آرام هین دویدن برای خودم زمزمه می کردم :نیا خواهش می کنم نمی خواهم آسیبی برسانم بهت ,عقب بمان , نزدیک من نشو .به خانه رسیدم و در راه محکم بهم کوبیدم خیلی ترسیده بودم وجدا ی از ترس نمی خواستم حتی یک لحظه هم مجبور به تحمل حضورش شوم , جویی هنوز به خانه برنگشته بود و فرانکی هم پشت در مانده بود و در را می کوبید. به طبقه ی بالا رفتم و وارد اتاقم شدم تمام کتاب ها را از روی قفسه به پایین پرت کردم تمام عکس هایی که با فرانکی داشتیم را دور ریختم, روی میز آرایشی یک بسته تیغ بود لباس هایم را درآوردم و به حمام رفتم , هزاران بار خواستم اما نتواستم نتوانستم با جویی اینکار را بکنم .نیم ساعت گذشته بود و من همانطور توی حمام نشسته بودم جویی و سوفیا به خانه برگشتند سوفیا صدایم زد و من جواب ندادم رفت داخل اتاق و دید که همه چیز به هم ریختست خیلی نگران شد و بلند صدای جویی زد.-جویی, جویی- بله چی شده؟ هان؟-ببین ماری نیست و اینجا هم که اینطور به هم ریختست.یک ساعت تمام کل خانه را زیر رو رو کردند جویی سراسیمه وارد حمام شد پرده را کنار زد و داد زد سرم.-تو اینجا نشستی دیوانه نمی بینی که ما تمام خانه را زیرو کردیم  راحت نیستی صبر کن سوفیا را صدا بزنمنه راحتم نرو فقط یک حوله برایم بیاور.بلند شدم و حوله را پیچید دورم پشت حوله پر از خون شد تمام بازو ام را تیغ کشده بودم و برای اولین بار بود که جویی توی این سن داد می کشید سرم و خیلی هم عصبانی شده بود-فقط تیغ رو بده به من دیگه هیچ وقت تنهات نمی زارم چون تو هنوز بچه ای...تمامش کن ! نمی تونی برو-خیلی خب انگار راحت نیستی با وجود من خداحافظ مراقب خودت باشنشستم توی حمام و گریه کردم .......-ماری جویی جلوی در ایستاده و هنوز نرفته برو و برشگردون.همونطور با حوله رفتم جلوی در و صدایش زدم .برگرد ببخشید اشتباه کردم و کمی هم عصبانی بودم-برو داخل دیونه سرما می خوری باید ببرمت دکتر.جویی منتظر شد تا لباس هایم را بپوشم و موهایم را شانه زد و اتو کشید. سوفیا کمی غذا درست کرده بود وخوردیم .-ماری بلند شو بیا زود باش منتظرتمبرای چی چیکار داری؟-بیا دنبالم بهت میگم وقتی چیزا رو زدی شکوندی آروم شدی نه!پس بیا الانم امتحانش کنیمنه نکن دیوانه بده من وای جویی-امتحانش کن آروم میشیخیلی خوبه وای خدا-وای دیوانها چشمام پر از اشک شد از خنده , حالا کی قراره اینجا رو جمع کنه؟-معلومه توتو-نه نه نه.اون شب تا دیر وقت داشتم با سوفی و جویی حرف میزدم سوفی بهم گفت که جویی خیلی دوستم داره و همیشه به فکرمه می گفت که حسودیش میشه بهم خیلی خندیدم بهش. بعد رفتیم بخوابیم تمام وقت داشتیم سر این دعوا می کردیم که کی روی دو تا تخت بخوابه و آخر هرسه مون روی زمین کنار هم خوابیدیم ولی جویی تا صبح داشت موهام رو نوازش می کرد و اصلا نخوابید.-ماری بلند شو میخواهم ببرمت بیرونچیه چی شده؟ بیرون برای چی-تو بلند شو وقتی رفتیم بهت میگم.رفتیم توی باغ پدری مون جویی میدونه که من چقدر اونجا رو دوست دارم خیلی بهم آرامش میداد انگار که هنوز پدر و مادرم داخل باغ بودند.-ماری بیا بشین میخواهم باهات حرف بزنمبله جانم بگو-تو باید بگی دیروز چه اتفاقی افتاده؟ فقط لطفا من رو نپیچیون بهم بگو چی شدههمه چیز رو براش تعریف کردم .....کجا میری بشین ببین دفع ی قبل گفتم چیزی راجب این موضوع بهش نگو اما کار خودت رو کردی من خودم درستش می کنم نمی خوام تورو درگیر بکنم خیلی خب؟-چرا فکر می کنی من نباید درگیر بشم؟ من برادرتم چرا اجازه نمیدی توی قضیه ای به این مهمی مشارکت کنم می تونی بفهمی این رو که من دوستت دارم درسته؟می تونم بفهم که از روی دوست داشتنه و منم بخاطر همین دوست داشتن دلم نمی خواد که تو آسیب ببینی می فهمی که من جز تو کسی رو ندارم؟-خیلی خب خیلی خب.376 روز گذشت هر روز تقویم رو خط می زدم تا یه روز خوب پیدا بشه و من دور تاریخش خط بکشم.جویی بیرون بود تازه رفته بود می خواست بره هوا خوری اما خیلی زود برگشت .-ماری بیا بغلم بدو بدو بدوچیشده بگو ببینم-یادته کنکوردادی و منتظر جوابش بودی؟ الان جوبش آمد و تو رتبه آوردیوای خدایا شکر وای باورم نمیشه مرسی که بهم خبر دادی-میدونم که چند وقت هست که قرصات تمام شده وی نمیگویی که برات تهیه اش کنم منتظر بودم خودت بهم بگی برات خریدمشون سر وقت مصرفشون کن و از این به بعد تمرکز کن روی درس هات بهم قول بدهمیخوانم نگران نباش.امروز روز خیلی خوبیه آره میخواهم شروع کنم به درس خواندن تقویم رو میارم و تاریخ امروز رو دورش خط می کشم .توی دفتر برنامه نویسی برنامه ریزی کردم برای درس خواندن و قرص هام رو به موقع می خوردم و در عوضش حالم هم خیلی بهت شده بود . از همون روز شروع کردم تمام کارهای خانه و اتاقم رو انجام دادم و هنوز موبایلم رو روشن نکرده بودم و موبایل جویی رو قرض گرفتم ازش و تا موقعی که سوفی و جویی سرکار بودند داشتم آهنگ گوش می کردم تا قبل ازاینکه جویی سوفی بیان بمب انرژی بودم خیلی گشنم شده بود رفتم تا یه چیزی بیاورم و بخورم غذا رو گذاشتم بیرون تا گرم شود و روی مبل درازکشیدم اصلا متوجه نشدم که کی خوابم برد و غذا سوخت اما خب من بازم متوجه نشدم خواب بودم و جویی بیدارم نکرده بود.صبح خیلی زود بیدار شدم صبحانه خوردم , چند روزی بود که می رفتم سرکار بعد بلند شدم و رفتم به محل کارم تا ساعت چهار بعد از ظهر سرکار بودم, توی راه خانه بودم رفتم کافه و نوشیدنی سفارش دادم و یک برگر و توی راه خوردم به در خانه رسیدم ماشین کسی جلوی در پارک بود اما نمی دانستم که برای کیست ماشینش آشنا نبود وارد خانه شدم.سلام سوفی سلام جویی من برگشتم-سلام خوش اومدی خسته نباشی بیا بشینکسی خونست؟ ماشین جلوی در پارک بود-بیا بریم توی سالن کسی منتظرتهخیلی خب بگو که کیه؟-بیا می بینیش.همسر فرانکی روی کاناپه نشسته بود و داشت گریه می کرد یه لحظه هم آروم نمی شد.چه خبره اینجا؟ برو بیرون گمشو بیرون سریع باش-ماری آروم باش فقط آمده که حرف بزنه خیلی خب اون می خواهد که باهات حرف بزنه تقصیری نداره بنشین آروم باش.-از همتون متنفرم از تو تو و تو-ماری خواهش می کنم ازت بیا بنشین فقط می خواهم حرف بزنم باشه؟ لطفا بیا بنشیندست نزن بهم خودم می نشینم و شماها برید بیرون می خواهم تنها باشم.-بگو چی شده باهام راجب اون شب حرف بزنکاشکی می فهمیدین که راحت نیست برام گفتن این حرف ها می نویسم راجبش فقط قبلش میشه بهم بگی که تو هنوز با فرانکی زندگی میکنی؟-نه من تنها هستم اما هر روز پیام میده که برگردمخب موبایلت رو خاموش کن مثل من اینطوری دیگه اذیت نمی شوی.تمام اتفاقات رو نوشتم اون هم هر صفحه که می نوشتم رو بارها و بارها با دقت می خواند .-من می توانم نوشته ها را با خودم ببرم ؟می توانی ببری اما اگر خواستی هم می توانی شب پیش ما بمانی.و اوایل زیاد نمیومد اما به مرور باهامون خیلی صمیمی شدهر روز که می گذشت من خشمگین تر و خشن تر می شدم .رفتم باشگاه برای بوکس ثبت نام کردم دوسال و شش ماه گذشته بود , همیشه با مردم و حتی خانواده ی خودم دعوایم می شد.تصمیم گرفتم که سری به فرانکی بزنم ساعت 1:43 شب بود با یک شماره ی عمومی به فرانکی زنگ زدم و گفتم که می خواهم جلوی پارک کنار خانشان ببینمش او نمی دانست من چه کسی هستم اما می خواست ببیند که چه کسی پشت تلفن است به همین خاطر قبول کرد که بیاد و هم دیگه رو ببینیم. ساعت 2:30 بود و من توی پارک منتظرش ایستاده بودم و 13 دقیقه بعد فرانکی خودش رو رساند. عصبانی بودم و دندان هایم را روی هم فشار میدادم فرانکی من را دید و یکم عقب رفت من دویدم دنبالش و به او رسیدمو تا می تونستم و جان در بدن داشتم زدمش فقط گریه می کرد و خون از صورتش می چکید . یک قوتی فلزی نوشبه روی زمین بود برش داشتم و بازش کردم و لبه ی تیزش را کشیدم روی رگ های دستم و از شدت درد فقط جیغ می کشیدم.و بعد از آن شب بود که دیگر من بیدار نشدم..............!فصل دوم643روز بود که وسایل اتاقم دست نخورده بودند, قرصهام همینطوری نخورده مونده بودن, روی گیتارم خاک نشسته بود. فقط تنها چیزی که دست می خورد دفترم بود , جویی هرشب قبل از خواب می خواندش دیگه نمی توانستم باکسی صحبت کنم و ببینمشان و همینطور آنها جویی هم خیلی دلتنگم بود من هم فقط برایش می نوشتم و می خواند بدون هیچ جوابی . توی یک خانه زندگی می کردیم اما هیچ موقع هم دیگر را نمی دیدیم . دیگر دلم نمی خواست با کسی ارتباط برقرار کنم .خیلی دلم برای جویی می سوخت شروع کردم به نوشتن برایش میخواستم ببینم که او چه حرفی دارد!. دلم می خواست باهاش حرف بزنم .و فرد دیگری نوشت:&quot;خیلی وقت گذشته از دوران کودکی اما دلم می خواهد همیشه کودک باشم چون برای رسیدن به هدف آنقدر تلاش می کنم تا به دستش بیاورم, من حیوانات را دوست دارم و در بعضی شرایط ازآنها درس می گیرم . وقتی می خواهم کاری را شروع کنم مانند بوفالویی که تازه از رحم مادرش خارج شده به دنیا نگاه می کنم یا شروع می کنم و همیشه یک همراه دارم یا اگر نتوانستم روی پاهایم به ایستم مادرم مرا کنار می گذارد و دیگر نمی ت   بودم فقط تبدیل به یک جسم متحرک شده بودم جای مشت هایم توی دیوار و صدای مشت هایم و صدای گریه هایم تنها چیز هایی بودند که مشخص می کردند هنوز زنده ام .تمام چیز هایی که حالم را خراب می کردند را دور ریختم و رفتم سراغ دفتر هایم .&quot;جویی میدونی! ازبچگی عادت داشتم تو موهام رو شانه بزنی الان دیگه به موهام هم نمی رسم , یادته چقدر موهام رو می بافتی؟ بعدش می گفتی باید بوست کنم و من هم از دستت فرار می کردم و تو اینقدر دنبالم می دویدی تا مرا می گرفتی و آنقدر قلقلکم می دادی که اشک از چشمانم سرازیر می شد و می گفتی که اگر گریه کنم تا شب قلقلکم میدهی من هم از ترسم سریع اشک هایم را پاک میکردم و میگفتم بلند می شوم میزنمت فکر کردی نمی توانم نخیر میتوانم و تا شب باهات قهر می کردم.داشتم ورق میزدم دفترم را که به 3 نوامبر رسیدم اولین روزی که من توی بیمارستان برایت نامه نوشتم و تنها چیزی که نوشتم این بود که&quot; خوشحالم نیستم از این که زنده ماندم هرکس نجاتم داده را نمی بخشم &quot;وفردای همان روز تو جلوی چشمانم رگت را زدی و گفتی &quot;اگر توانستی نجاتم نده&quot;.بعد شروع کردم به گیتار زن آواز خواندن تنها کاری بود که آرامش را بهم بر می گرداند .به سرم زد تمام اتفاقات را بنویسم دلم می خواست از تجربیات دیگران با خبر شوم موبایلم را روشن کردم و سیم کارتش را انداختم دور و سیم کارت جدید را جایگزین کردم.قلم زدم به قلب دفتر کمی  غمگین نوشتم ولیکن قلم با ساز غمگین هم باز می رقصید.یکی برایم نوشته بود:&quot; وقتی تعرض  میشود فقط.... فقط .... دوراه پیش روست رفتن و ماند. اگر بروی تجربه نمی کنی , بزرگ نمی شوی , موفقیت نداری, تلاش نداری و خانواده ات باید روز تولدت به گورستان بروند. اما اگر بمانی سخت ترین برهه ی زندگی ات را می گذرانی بعضی وقتها در اوج خوشحالی می گریی بعضی وقتها در اوج خوشحالی احساس می کنی که انگار تعلقی به شادی نداری اما یک روز تمام تلاشت باعث آرامشت می شود و تو می شوی کسی که صبر کردی ولی رسیدی و خودت را اول به خودت ثابت می کنی و بعد به دیگران.از طرف جویی&quot;و فرد دیگری نوشت:&quot;خیلی وقت گذشته از دوران کودکی اما دلم می خواهد همیشه کودک باشم چون برای رسیدن به هدف آنقدر تلاش می کنم تا به دستش بیاورم, من حیوانات را دوست دارم و در بعضی شرایط ازآنها درس می گیرم . وقتی می خواهم کاری را شروع کنم مانند بوفالویی که تازه از رحم مادرش خارج شده به دنیا نگاه می کنم یا شروع می کنم و همیشه یک همراه دارم یا اگر نتوانستم روی پاهایم به ایستم مادرم مرا کنار می گذارد و دیگر نمی توانم پا به پایش قدم بردارم و با قدرت سرم را بالا بگیرم و بگویم که من هم پشت وانه دارم و شاید هم در آخر خوراک کفتار ها و گرگ ها شوم و مثل یک عقاب بارها زمین می خورم و می ترسم از پریدن اما وقتی پریدم باشکوه ترین پرواز را برای خود می کنم.&quot;جمله ی دوم خیلی فکرم را مشغول کرد و همیشه ممنونم از کسی که این جمله را برایم نوشته اما هیچ وقت نفهمیدم که صاحب این جمله چه کسی است چون در زیر این متن نوشته شده بود &quot; از طرف یک آشنا&quot;.برایم بنویس................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................</description>
                <category>MAHSHAD00100</category>
                <author>MAHSHAD00100</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 00:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>